پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - اخلاق اسلامى و دانشهاى بديل - پارسانیا حمید رضا

اخلاق اسلامى و دانش‌هاى بديل
پارسانیا حمید رضا

دانش رقيب علم اخلاق
علم اخلاق در دنياى اسلام از دو دسته دانش‌هاى رقيب برخوردار است؛يكى دانش‌هاى هم عرض و ديگرى دانش‌هاى بديل.
مراد از دانش‌هاى هم عرض، دانش‌هايى است كه در كنار علم اخلاق قابليت استمرار و تدوام دارند و در مجموعه علوم و دانش‌هاى بشرى نقش متمم را براى علم اخلاق ايفا مى‌كنند و مراد از دانش‌هاى بديل، علومى است كه نسبت به علم اخلاق نقش جايگزين را داشته و بر اساس اصول موضوعه و مبادى خود، هويت علم اخلاق را مورد پرسش قرار داده و در مقام نفى و انكار آن قرار دارند.

ويژگى دانش‌هايى هم عرض
دانش‌هاى هم عرض در تقابل با علم اخلاق قرار نمى‌گيرند، بلكه با هدف و يا روشى غير از هدف و روش علم اخلاق به موضوعات اخلاقى مى‌پردازند. اين دانش‌ها را همانگونه كه به عنوان يك معرفت هم عرض در كنار علم اخلاق مى‌گيرند، در كنار دانش‌هايى كه بديل و جايگزين اخلاق مى‌باشند نيز مى‌توان نهاد.
روش علم اخلاق كه به عنوان يك دانش علمى به شناخت حقايق امور مى‌پردازد، روش برهانى است؛حال آنكه روش دانش‌هاى هم عرض كه با رويكردهاى صرفاً ترويجى و تبليغى به موضوعات اخلاقى مى‌پردازند شعرى يا خطابى و يا صرفاً نقلى است.
هدف علم اخلاق نيز معرفت علمى نسبت به فضائل و رذائل و راه‌هاى تحصيل و تأمين آنهاست؛ در حالى كه هدف دانش‌هاى هم عرض امورى ديگر نظير حفظ، تبليغ و ترويج هنجارهاى اخلاقى با صرف نظر از صحت و يا سقم آنها مى‌باشد.

ويژگى دانش‌هاى بديل
دانش‌هاى بديل علم اخلاق دانش‌هايى هستند كه اصول موضوعه و مبانى و گاه نيز، در اثر تغيير مبانى، روش آنها مغاير روش علم اخلاق است. دانش‌هاى بديل را مى‌توان دانش‌هايى دانست كه درباره موضوعات اخلاقى در پارادايمى مغاير با پارادايم علم اخلاق به بحث مى‌پردازند. در پارادايم‌هاى مربوط به دانش‌هاى بديل علم اخلاق گاه اصل موضوع علم اخلاق انكار شده و موضوع ديگرى به عنوان موضوع جايگزين معرفى مى‌شود و گاه روش معرفتى علم اخلاق مورد ترديد قرار مى‌گيرد و از روش‌هاى ديگرى استفاده مى‌گردد و گاهى نيز مبانى و اصول موضوعه علم اخلاق تغيير مى‌كند.
تغييراتى در اين سطح از نوع تغييرات درونى علم اخلاق نيست، بلكه تغييراتى است كه در سطح مبادى و اصولى انجام مى‌شود كه مربوط به ساير حوزه‌هاى معرفتى و مخصوصاً مربوط به قلمرو و دانش فلسفى و متافيزيك مى‌باشد.

دانش‌هاى بديل علم اخلاق
در يك تقسيم بندى كلى براى علم اخلاق اسلامى دو نوع ديدگاه و نظريه‌پردازى رقيب و بديل مى‌توان در نظر گرفت:
اول، ديدگاهى كه بر اساس بنيادهاى عرفانى، مبانى متافيزيكى و روش شناختى علم اخلاق را در معرض نقد قرار داده و مراتب سير و سلوك را بر اساس هستى شناسى و روش شناسى عرفانى پى مى‌نهند.
دوم، نظريه‌هايى كه بر اساس فلسفه‌هاى مدرن بنيانهاى فلسفى و معرفتى اخلاق اسلامى را بر نمى‌تابند. اين نظريات يا تفاسير فلسفى مشايى، اشراقى و يا صدرايى را از مراتب هستى و كمال و سعادت آدمى نمى‌پذيرند، يا عقل نظرى را در شناخت علم ناتوان مى‌دانند و يا آنكه اعتبار عقل عملى را مورد ترديد و شك قرار مى‌دهند. تنگناهاى معرفتى فلسفه‌هاى مدرن از عمده‌ترين عوامل شكل‌گيرى پارادايم‌هاى نوين در تدوين علم اخلاق هستند كه رويكرد دنيوى و سكولار بر آنها غلبه دارد.
بنابراين، رويكرد عرفانى و همچنين نظريه‌هاى سكولار و دنيوى دو نوع دانش بديل و جايگزين نسبت به علم اخلاق پديد مى‌آورند. اين دو دانش با آنكه در عمل هدفى مشترك براى شناخت موضوعات اخلاقى دارند؛ يعنى در پى شناخت حقيقت اين موضوعات هستند، در روش‌هاى معرفتى خود يكسان نيستند.

نظريه‌هاى سكولار اخلاقى
در روش معرفتى اخلاق اسلامى، عقل عملى و برهان‌هايى كه براساس آن سازمان مى‌يابد، نقش محورى و بنيادين دارد. عقل نظرى و همچنين دانش‌هاى نقلى كه از وحى بهره مى‌برند نيز در اين خصوص كار آمد مى‌باشند.
در رويكرد عرفانى، دانش شهودى و حضورى عارف نقش محورى و بنيادين دارد، و عقل مفهومى اعم از نظرى و عملى و همچنين دانش‌هاى نقلى، در مراتب بعد قرار مى‌گيرند. در نظريه‌هاى اخلاقى مدرن، وحى و عقل نظرى و عملى به تدريج مرجعيت و اعتبار معرفت شناختى خود را از دست داده‌اند. در برخى از آن نظريات تنها عقل عملى معتبر است، و در بعضى ديگر علم اخلاق با از دست دادن ابعاد عقلانى از روش‌هاى پوزيتيويستى استفاده مى‌كند. روش‌شناسى‌ها و بنيان‌هاى معرفت شناختى مختلف به نوبه خود در موضوع علم اخلاق و تعريف اين علم ديدگاه‌هاى متفاوتى را به دنبال آورده‌اند.

دو معناى عرفان عملى
دانش بديلى كه رويكرد عرفانى در قبال علم اخلاق در دنياى اسلام پديد آورده است، عرفان عملى و يا علم سير و سلوك است. عرفان عملى در دو معنا به كار مى‌رود؛ معناى نخست مربوط به بعد عملى و رفتارى انسان عارف است. اين معنا نظير همان معناى از عقلى عملى است كه به قوه عامله انسان و بعد رفتارى او باز مى‌گردد. عرفان عملى در اين معنا به عنوان يك علم در قبال ساير علوم قرار نمى‌گيرد، بلكه اين معنا از عرفان عملى خود رفتار، سلوك و شهود عارف مى‌باشد.
معناى دوم عرفان عملى، ناظر به نوعى دانش است كه عهده دار تبيين و توصيف سير و سلوك عارف مى‌باشد.اين معنا از عرفان عملى در قبال علم ديگرى قرار مى‌گيرد كه از آن با عنوان عرفان نظرى ياد مى‌شود. عرفان نظرى دانشى است كه هستى را از منظر عارف تبيين و توصيف مى‌كند.

نسبت عرفان عملى و عرفان
نسبت عرفان عملى با عرفان نظرى نظير نسبت علم اخلاق با فلسفه اولى و متافيزيك است. همان گونه كه علم اخلاق مبانى هستى شناختى و برخى از اصول موضوعه خود را از فلسفه اولى و متافيزيك مى‌گيرد، عرفان عملى نيز مبانى هستى شناختى و بسيارى از اصول موضوعه خود را از عرفان نظرى اخذ مى‌كند.
هستى‌شناسى عرفانى، انسان شناسى، روش شناسى و معرفت شناسى مناسب با خود را براى ديگر علوم و از جمله براى علم عرفان عملى، به دنبال مى‌آورد.

آثار برجسته عرفان عملى
در دنياى اسلام آثار فراوانى در عرفان تدوين شده است. عرفان عملى به معناى يك علم با آنكه به لحاظ منطقى متأخر از دانش عرفان نظرى تدوين شده است، به لحاظ زمانى مقدم بر عرفان نظرى است؛ يعنى آثار و متون برجسته‌اى كه در عرفان عملى تدوين شده است بر آثار برترى كه در عرفان نظرى تدوين شده تقدم دارد. اولين كتاب‌هايى كه در فن عرفان تدوين شده بيشتر مشتمل بر مطالب عرفان عملى است.
برجسته‌ترين آثارى كه در عرفان عملى تدوين شده است از خواجه عبد الله انصارى (٤٨١-٣٩٦) است. از او سه اثر به نام‌هاى صد ميدان، منازل السائرين، و علل المقامات، در اين فن به يادگار مانده است. او خود در مقدمه علل المقامات به برخى تصانيف ديگر اشاره مى‌كند كه قبل از او در فن سلوك تدوين شده است، هر چند كه اكثر آنها را در بين مقامات اهل سلوك كافى نمى‌داند. از جمله آثارى كه قبل از خواجه در اين فن تصنيف شده، رساله نهج الخاص، اثر ابو منصور محمد بن احمد بن زياد اصفهانى (متوفى ٤١٨) است كه در چهل باب و هر باب در سه مقام است.
بر منازل السائرين خواجه عبدالله انصارى شروح فراوانى نوشته شده است؛ از جمله شرح المعطى لخمى اسكندرى (آغاز قرن هفتم هجرى) و عفيف الدين تلمسانى (قرن هفتم) و عبد الرزاق كاشانى (آغاز قرن هشتم) و شمس الدين تسترى (آغاز قرن هشتم) و برخى شرح‌هاى ديگر ناظر به شرح‌هاى ياد شده است كه در اين ميان شرح كاشانى از معتبرترين آنها است.
شرح‌هايى كه بر منازل السائرين نوشته شده، مجموعه‌اى ارزشمند را در عرفان عملى پديد آورده‌اند.
خواجه نصير الدين طوسى نيز با آنكه كتاب اخلاق ناصرى را در علم اخلاق و بر مبناى فلسفه مشاء نگاشته است، كتاب اوصاف الاشراف را در عرفان عملى و با رويكرد عرفانى تصنيف كرده است.

هستى شناسى عرفانى
در دنياى اسلام، هستى شناسى عرفانى كه عمده‌ترين مبادى و اصول موضوعه عرفان عملى را تأمين مى‌كند در تقابل با هستى شناسى فلسفى قرار دارد. وجه مشترك هستى شناسى فلسفى در مكاتب مختلف، كثرت حقيقى موجودات است.
در حكمت اشراق كه قائل به اصالت ماهيت و اعتبارى بودن وجود است، اين كثرت به تمايز ماهيات موجود باز مى‌گردد و در حكمت مشاء كه قائل به اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت است، كثرت موجودات به كثرت تباينى وجودات آنها بازگشت مى‌كند. در حكمت متعاليه كثرت حقيقى موجودات به كثرت تشكيكى مراتب وجود باز مى‌گردد.
در عرفان نظرى به دليل اينكه حق سبحانه و تعالى هستى نامحدود و مطلق است در عرض و يا در طول او هيچ موجودى كه حقيقتاً مفهوم وجود و موجود از آن انتزاع شود، قرار نمى‌گيرد؛ بلكه همه امور محدودى كه غير از آن وجود نامحدود و نامتناهى هستند تنها به خاطر انتساب به مشيت، اراده وجود حق تعالى است كه خوانده مى‌شوند ؛ بنابراين انتساب وجود به غير حق از آن جهت است كه آن غير، آيت و نشانه حق است كه اين نوعى انتساب مجازى است، فقط انتساب وجود به حق سبحانه و تعالى انتسابى حقيقى و بالذات است؛ بنابراين در عرفان نظرى موجود حقيقى يكى بيش نيست و ديگر موجودات چيزى جز آيات و نشانه‌ها، و به بيان ديگر نامها و اسماء الهى نيستند و به همين دليل موجود بودن آنها بالذات و حقيقى نيست، بلكه بالعرض و المجاز است. هستى شناسى عرفانى، دقت‌هاى فلسفى فيلسوفان اشراق و مشاء را انكار نمى‌كند، بلكه همه آن دقت‌ها را مربوط به آيات و نشانه و مراتب نامها و اسماء الهى مى‌داند. در اين ديدگاه عليت بين موجودات نيز نفى نمى‌شود، بلكه به تبع مجازى بودن وجود موجودات به نشانى و ظهورات الهى باز مى‌گردد.

انسان شناسى عرفانى
عرفان نظرى مشتمل بر دو مسئله اساسى است: اول توحيد و دوم موحّد؛ مسئله توحيد ناظر به هستى شناسى عرفانى است و مسئله موحّد نظر به انسان شناسى آن دارد.
در هستى شناسى عرفانى همان گونه كه عالم به عنوان آيت و نشانه الهى تعريف مى‌شود، از آدم به عنوان برترين آيت و نشانه خداوند و مظهر تام و اسم اعظم الهى ياد مى‌گردد.
انسان در فلسفه اسلامى موجود دنيوى و اين جهانى نيست، بلكه نفس و كمالات نفسانى آن مجرد و عقلانى است. انسان كامل و سعادتمند از نظر فلسفى موجودى است كه از كمالات عقلانى بهره‌مند است؛ اما انسان در عرفان اسلامى خليفة الله و مظهر اسم جامع الهى است. انسان كامل در اين نگرش نه تنها موجودى از عالم طبيعت و دنيوى و اين جهانى نيست، بلكه مقيد به امور برزخى، مثالى و يا حتى عقلانى هم نباشد. انسان كامل از همه عوالم عبور كرده و به عنوان خليفه جامع الهى و مظهر اسم خداوند بوده و اسماء و صفات الهى را ظاهر و آشكار مى‌سازد. در اين مكتب، فرشتگان كه موجودات مجرد عقلى هستند داراى مرتبه و مقامى محدود بوده و شايستگى خلافت الهى را ندارند و انسان كامل است كه در قرب به خداوند با گذر از عوالم طبيعى، فوق طبيعى و همه مراتبى كه در انديشه فلسفى براى كمال انسانى متصور است و نيز گذر از مرتبه فرشتگان، بر اسماء و صفات الهى آگاه و به نامهاى خداوند سبحان متصف گشته و آن اسماء را به فرشتگان تعليم مى‌كند و به اذن الهى بر ما سوا ولايت تكوينى مى‌يابد.
اين معنا از كمال و سعادت، سير و سلوك خاصى را كه غير از سلوك اخلاقى است، طلب مى‌كند. در سلوك اخلاقى سعادت مورد نظر رسيدن به مقام تجرّد عقلانى و جايگاه فرشتگان است، اما در سلوك عرفانى، كمال مورد نظر، عبور از جميع عوالم و نيل به خلافت و قرب الهى است.

تعريف، موضوع و هدف عرفان عملى
تفاوت در بنيان‌هاى هستى شناختى و انسان شناختى اخلاق و عرفان عملى موجب مى‌شود كه تعريف، هدف و موضوع آن دو تفاوت يابد. علم اخلاق درباره نفس انسان از آن جهت كه با اراده، فعل زيبا و زشت از او صادر مى‌شود، بحث مى‌كند. موضوع علم اخلاق، خُلق و ملكات نفسانى آدميان است و هدف آن آراستگى نفس به ملكات و فضائل اخلاقى است؛ حال آنكه عرفان عملى سير و سلوك به سوى خداوند و وصول انسان به مراتب قرب حق تعالى بوده و موضوع آن سلوك و مراتب آن است. اين سلوك مستلزم گذر از مراتب عقلانى وجود و عبور از عالم خلق، و ورود به عالم اسماء و صفات الهى مى‌باشد. در اين سلوك، عبور نفس از عوالم گوناگون و گذر آن از مراتب عقلانى وجود به عنوان »فنا« ياد مى‌شود.
همه مراتبى كه در علم اخلاق درباره فضائل گفته شده، بخشى از سلوك عرفانى است كه در اولين مرتبه سير عارف و سفر نخستين او طى مى‌شود و به همين دليل موضوع عرفان عملى مقيد به بحث از نفس و ملكات نفسانى نمى‌باشد، بلكه بسيار گسترده‌تر از آن است.
هدف از عرفان عملى نيز، بر خلاف اخلاق، رسيدن به عالم عقلى و فرشته گونه شدن انسان نيست، بلكه خلافت انسان و ولايت اوست.

نسبت عرفان عملى و اخلاق
با آن كه از عرفان عملى به عنوان بديل براى علم تهذيب اخلاق ياد شد. لكن از آنچه درباره موضوع و هدف عرفا عملى بيان شد، دانسته مى‌شود كه بديل بودن عرفان عملى براى علم اخلاق به نحو طولى است؛ يعنى مبانى عرفان عملى به گونه‌اى نيست كه در تقابل با آموزه‌هاى اخلاقى به نفى و انكار آنها بپردازد، بلكه علم اخلاق و آموزه‌هاى آن را مربوط به مرتبه‌اى مادون دانسته و افق‌هاى نوينى را فرا روى آن مى‌گشايد.
تقابل عرفان عملى در حقيقت مربوط به محدويت‌هايى كه علم اخلاق با آن مواجه است و محدوديت‌هاى علم اخلاق ناشى از مبانى فلسفى آن است، چه اين كه وسعت دامنه عرفان عملى مربوط به مبانى عرفان آن مى‌باشد.
علم اخلاق به تبع مبانى فلسفى و انسان شناختى خود، كمال و سعادت انسان را مربوط به عالم عقول مى‌داند، و حال آن كه عرفان عملى ضمن آن كه عبور از عوالم برزخى و وصول به حقايق عقلى را لازم مى‌داند، استقرار در اين مقام را مانع از وصول آدمى به كمال حقيقى آن مى‌داند.