پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - معنويت مدرن - مظاهری سیف حمید رضا
معنويت مدرن
مظاهری سیف حمید رضا
مقدمه
معمولاً اين طور گفته مىشود كه ما در عصر بازگشت انسان به معنويت يا بازگشت معنويت به زندگى بشر به سر مىبريم، اما با نگاهى به روند شتابزده و گسترده معنويتگرايى كه بيش از چند دهه از عمر آن نمىگذرد، به وضوح نشان مىدهد كه ما با پديده انفجار معنويت روبرو هستيم؛ زيرا انسان مدرن كه به سختى دور از معنويات نگه داشته مىشد و در تمدنى زندگى مىكرد كه غير از جهان و زندگى مادى براى چيز ديگرى ارزش قائل نبود، حريص و عجول و عنان گسيخته به معنويات روى آورده و همانند مردمانى كه در قحطى به سر مىبرند و انبار نانى يافتهاند، سنتهاى كهن عرفانى و معنوى را برگرفته و هر كس تكه يا تكههايى از مكاتب مختلف را چنگ زده و مىكوشد تا روح تشنه خود را با آن سيراب كند.
»ميلتون« پركارترين محقق در حوزه جامعهشناسى اديان نو پديد مىنويسد: بيش از دوهزار فرقه معنويتگرا در آمريكا و بيش از دوهزار جريان معنويتجويى در اروپاست و در صد كمى از آنها مشتركاند. در حقيقت با گذشت حدود چهل سال، نزديك به چهار هزار مكتب و فرقه عرفانى و معنوى در جهان غرب شكل گرفته است، كه اين جريانهاى معنويتگرا، طيف بسيار متنوعى را از عرفان اديان ابراهيمى تا استفاده از مواد مخدر و روابط آزاد جنسى را در بر مىگيرد. در واقع هر چيزى كه به نوعى فرصت فراروى از چارچوبهاى جامعه مدرن و روگردانى از هنجارهاى تمدن مادى و سرمايهدارى را فراهم كند، معنويت شناخته مىشود.
در اين شرايط، معنويت هر آن چيزى است كه براى اعراض از زندگى مادى و تمدن غالب و ارزشها و هنجارهاىسرمايهدارى فرصتى را فراهم سازد. ماديت براى انسان معاصر همين مدل يكنواخت زندگى غربى و ارزشها و اهداف زندگى روزمره است و به هر نحو كه بتوان از اين چهار چوب بيرون زد و نفسى كشيد، صورتى از معنويت ايجاد شده است. معنويت در فرهنگ امروز انسان مدرن يا پست مدرن هر گونه فراروى، روگردانى و نه گفتن به معيارها و هنجارهاى زندگى مادى مدرن است.
در دنياى امروز كه مرزهاى فرهنگى كمرنگ شده و سواره نظام و پياده نظام رسانهاى، ابرفرهنگ غرب را در جهان مىگستراند، جهان اسلام نيز از حضور اين جريانهاى هزار رنگ، منزه و پاك نمانده است. از اين رو مطالعه نقادانه اين فرقهها بخصوص آنها كه در ايران پر كارترند ضرورى است و كوتاهى در اين امر زيانهاى جبران ناپذيرى را به فرهنگ و ساير ساحتهاى حيات اجتماعى وارد خواهد نمود.
به راستى كه كثرت فرقههاى معنويتگرا و رايج در ايران، همّت، دانش و مهارت محققان را به مصاف مىطلبد. البته ممكن است بعضى از صاحب نظران ارجمند گمان كنند كه بهتر است ما تنها عرفان اسلامى را ارائه دهيم، كه در اين صورت از نقد اين فرقههاى معنوى بىنياز هستيم؛ در حالى كه از چند جهت نقد مستقل اين جريانها ضرورى مىنمايد: نخست اينكه اين فرقهها به خاطر نفوذ در فرهنگ مسلمانان، تعاليم و روشهاى خود را با برخى از آموزههاى اسلام همانند معرفى كرده و اذعان مىكنند، كه ما همان چيزى را مىگوييم و مىخواهيم كه عرفان اسلامى مىجويد؛ زيرا تنها زبان و شيوه ما به روز، متفاوت و مردمىتر است. بدين جهت لازم است تفاوتها و كاستىهاى اين جريانهاى معنويتگرا نقادى و تبيين شود، تا از اين تشبيه جلوگيرى كرده و اين شبه را بر طرف كند.
دوم اين كه عرفان اسلامى براى ارائه، نيازمند زبان و مخاطبشناسى امروزين است و نمىتوان با خواندن آثار گذشتگان به تنهايى با جامعه امروزى ارتباط برقرار كرد و تحفه محبوب و دلنشين به جامعه فرهنگى ارمغان داد. معنويتهاى نوظهور با اينكه ساختار، اهداف و محتواى مناسبى ندارند، اما معمولاً ادبيات سهل و دلپذيرى را بكار مىگيرند كه آشنايى با آن اساتيد و پژوهشگران عرفان اسلامى را براى بازخوانى و بازتوليد عرفان اسلامى براى مخاطب امروزى و در جامعه معاصر توانمند مىسازد.
سوم اينكه شناخت نقاط ضعف و كژىها و كاستىهاى عرفانها يا اديان عصر جديد، كمك مىكند كه در ارائه امروزين عرفان اسلامى و بازتوليد تعاليم و آموزههاى آن بر اساس شرايط مخاطب معاصر به بىراهه نرويم و آسيبهاى نوآورى در اين حوزه را كاهش دهيم.
عوامل پيدايش معنويتهاى نوظهور
شيدايى فطرى
همه انسانها فطرتى الاهى دارند، كه همواره آنها را به سوى خداوند فرامى خواند و اين صدايى است كه هيچ گاه خاموش نمى شود و نورى است كه فروغ آن افول نمى كند و »لاتبديل لخلق الله«. فطرت همان بعد ملكوتى و روحانىانسان است كه در »عالم الست« و در محضر ربوبى بوده و او را به روشنى شناخته است. چنانكه عبدالله بن سنان از امام صادق(ع) مىپرسد: كدام فطرت است كه آيه شريفه: »فطرة الله التى فطر الناس عليها« از آن ياد كرده است؟ امام فرمود: اسلام است كه وقتى خداوند از بشر بر توحيد خويش پيمان مىگرفت به مؤمن و كافر فرمود: »ألست بربّكم«.(١)
ابن مسكان مىگويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: گواهى گرفتن كه در آيه: »و إذ أخذ ربّك من بنى آدم من ذرّيّتهم فأشهدهم على أنفسهم ألست بربّكم قالوا بلى...« آمده آيا ديدن حقيقى بوده است؟ فرمود: آرى، اما مردم آن را از ياد بردهاند. ولى اصل آن معرفت را از دست ندادند، و بزودى به ياد خواهند آورد و اگر معرفت هم از دست مىرفت هيچ كس نمىفهميد كه خالق و روزى دهندهاش كيست«.(٢)
فطرت، سطحى از وجود انسان است كه در محضر خدا حاضر بوده و شاهد جلال و جمال و شكوه و كمال و نور و سرور و علم و قدرت و لطف و رحمت و ساير كمالات اسمائى و جلوههاى صفات عالى الاهى است. از اين جهت گرايشهايى از جان آدمى سربركشيده و او را به سوى سرچشمه بىكران هستى و كمال، هدايت مىكند. با تكيه بر اين سرمايه معنوى درون و مطالعه فطرت و دنبال كردن آرزوها و خواستههايش مىتوان به اصل هستى و زيبايى و عشق و كمال رسيد. كسى كه كتاب فطرت را مطالعه كند به خدا مىرسد و فطرت،هادى درونى و دعوت رساى خداست كه از درون هر انسان برخواسته، او را به سوى مقصد حقيقى و اصل خويش فرامىخواند. طبيعت انسان، اما همين تن مادىاست كه بيشتر مردم خود را با آن اشتباه مىگيرند و فراموش مىكنند كه در حقيقت روحاند و هويت اصيلشان منوط به فطرت و بعد ملكوتى وجودشان است.
اگر مردم فطرت الاهى خويش را در نظر نگيرند و مقتضيات آن را با مقتضيات طبيعت از هم باز نشناسند، از هدايتهاى فطرى محروم و در تمنيات طبيعى گرفتار خواهند شد(٣)، كه در اين صورت فريفته امورى خواهند شد كه مطلوب حقيقى و مورد تمناى فطرت نيست. البته هدايت فطرى و دعوت الاهى كه نور او در وجود ماست، هيچ گاه خاموش نمىشود؛ ولى كسانى كه از پس حجاب طبيعت آن را مىشنوند و مىبينند، از ملاقات با حقيقت ناب محروم شده، از كژراهه تمناهاى طبيعى براى تحقق خواستههاى فطرى مىكوشند و خود فريبى معنوى از همين جا آغاز مىشود. در اين وضعيت، انسان در پى خواستههاى طبيعى مىرود و مىپندارد كه حقيقت و معنويت را خواهد يافت، يا اينكه خواستههاى مادى و عادى خود را معنويت و مصداق راستين نياز فطرى خويش مىانگارد.
معنويتهاى نو ظهور در راستاى تمناى فطرى انسان هستند، ولى پاسخى مسخ شده به آن مىدهند. فطرت، شيفته عاشق شدن و دل بستن است، اما معنويتهاى نوظهور؛ نظير اشو و كوئيلو، عشقى هوسناك و شهوت آلود را پيش نهاد مىكنند. فطرت ما تشنه مشاهده عظمت، شكوه، جلال و تجربه هيبت و خشيت در برابر آن است، اما مرلين منسون پاسخ آن را با كليپها و موسيقى هول ناك بلك متال مىدهد. ما شيداى پرستيدن هستيم، ولى سايبابا خود را خداىپرستيدنى و خالق هستى معرفى مىكند.
بن بست فلسفه مدرن
از حدود چهارصد سال پيش در مغرب زمين انديشهاى به وجود آمد كه بعدها تمام جهان را فراگرفت و آن، ايده توانايى بشر در تأمين سعادت و بى نيازى از دين و تعاليم مقدس بود. انسان دوره رنسانس مىپنداشت كه با سه شعار »عقل«، »طبيعت« و »پيشرفت« مىتواند بهشت موعود را در زمين بناكند(٤) و فرياد استغنا از دين، معنويات و خداوند را در زمين طنين افكن سازد، اما با گذشت چند قرن و وضعيت فلاكت بار زمين در قرن بيستم و پس از دوجنگ ويرانگر جهانى و آسيبهاى گسترده محيط زيست به واسطه تكنولوژى و رشد دانش بشرى در سه شعار عصر روشنگرى، ترديد جدّى پديد آمد، كه آيا عقل براى فهم هر آنچه كه به سعادت بشر مىانجامد كافى است؟ آيا طبيعت تنها حقيقت هستىاست و جهانى فراتر از آن وجود ندارد؟ و آيا پيشرفت علمى و مادى مىتواند به خوشبختى و كاميابى بشر منجر شود؟
اين ترديدها مرحله نوينى را براى تمدن كنونى بشر ايجاد كرده كه آن را دوره پست مدرن مىنامند. در اين دوران مرز ميان مدرن و كهن كمرنگ شده و بشر درمان ناكامىها و جبران شكستهاى خود را در ميراث كهن بشرى، از جمله معنويات مىجويد. شكست علم، تكنولوژى، اصالت عقل دنيا انديش، طبيعت گرايى افراطى و نفى ماوراء، زمينه ساز رويش و پيدايش فرقههاى نوظهور معنويت گرا بوده است. معنويتهاى نوظهور مىكوشند تا عالم غيب و فرا طبيعت را با راههايى مرموز و سحر آميز و غير عقلانى جستجو كنند. اكنكار مصداق بارز اين نو نگرش به عالم است كه با طرح ايده سفر روح به عوالم بالا از طبيعت فرا رفته و با راههايى كه پيش نهاد مىكند عقل را با شيوههاى ديگرى جايگزين كرده و مىخواهد به جاى پيشرفت در زمين، تعالى و عروج روح را به انسان معاصر پيشنهاد كند.(٥)
بحرانهاى روانى و اجتماعى
در دهههاى آخر قرن بيستم، بحرانهاى روانى و اجتماعى به طور گسترده اى دامن گير بشر شد. در اين شرايط راهى جز بازگشت به معنويت و ياد خداوند وجود نداشت. كسانى مثل ويكتور فرانكل نشان دادند كه با معنويات مىتوان از شدت اين بحرانها كاست و به سطوح قابل تحملى از رنج روانى رسيد.(٦) معنويات مىتوانستند فرصتى به بشر دهند كه از مشكلات و تعارضاتى كه زندگى امروزين برايشان به بار آورده بود، فاصله بگيرند و فارغ شوند و به درون خود پناه ببرند و جهانى ديگر را تجربه كنند.
فشار شديد مدل زندگى مدرن و نياز به فاصله گرفتن از آن، عاملى براى روى آورى انسان معاصر به معنويات و جستجوى بينشى ديگر نسبت به خود، زندگى و هستى بود، كه سرانجام به شكل گيرى فرقههاى رنگانگ و گوناگون معنويتگرا منجر شد. معنويتهاى نوظهور با ارائه مديتيشنهاى گوناگون، دقايقى متفاوت را در زندگى انسان مدرن ايجاد مىكنند. ساعاتى كه شخص مىتواند در خود فرورود، از انديشههاى روز مره بيرون بيايد و به امور ديگرى مثل روح، جهان نامرئى، دنياى درون، صور خداوند و صورتهاى ديگر واقعيت! بينديشد. انديشههاى كارلوس كاستاندا به وضوح انسان را از واقعيت به دنياى وهم مىبرد و با اين تز كه بايد صورت ديگر واقعيت را تجربه كرد به گياهان توهم زا و مخدر رو مىآورد.(٧)
تماميت خواهى حاكميت در سياست جهانى
در روزگار ما كه كانونهاى وابسته به سرمايه دارى ترجيح مىدهند، انسانها به خود نيايند تا هواى عزت و شرافت بر دلشان بوزد، به انحراف طبيعت گرايانه بشر دامن زده، مىكوشند تا راه طبيعت را بسان راه فطرت بيارايند و با هزاران فرقهاى كه به نام معنويت و عرفان ساخته و پرداختهاند انسان را به حيرت و رنجى مضاعف فروكشند و اين، ظلم مضاعف و پنهانى است كه به لباس مكر و نيرنگ در آمده و زنجير استضعاف و بردگى را در روپوشى از حرير معنويت و اطلس عرفان به دست و پاى انسان معاصر مىآويزد.
در دهه ١٩٦٠ جنبشهاى دانشجويى، تمام اروپا و آمريكا را فرا گرفت. در اين جنبشها جوانانى كه با ارزش هاىسرمايه دارى و نظام تمدن مدرن راضى نشده، احساس سرخوردگى و ناكامى مىكردند، دست به شورش هاىخيابانى زدند، در گيرودار همين جنبشها بود كه معنويتهاى نوظهور جوانه زد، و مفاهيمى؛ نظير عشق، تجربه جهان نامرئى، شيطان، مارى جوانا، ال اس دى و غيره وارد فرهنگ جوانان غربى شد.(٨) در همان سالها مراكز تحقيقاتى؛ نظير مؤسسه تاويستاك در انگلستان و باشگاه پژوهشى روم(٩) توانستند گروهى همانند بيتلها را طراحى كنند كه بعدها صدها نمونه از آن براى سرگرم كردن مردم جهان از گوشه كنار سربرآورند.
تمدن جديد در قرن بيستم وضعيت بسيار ناپايدارى را تجربه كرد و طراحان تمدن و نيروهاى سلطهگر آن تصميم گرفتند كه نقطه ضعف سلطهگرى خود را كه روى خرابههاى معنويت و دين بنا شده بود، به نقطه قوت خود تبديل كنند. پس به اين نتيجه رسيدند كه از معنويت در راستاى ترميم و تقويت استيلاى خود بهرهبردارى كنند. براى دست يابى به اين هدف، معنويت ويژگىهاى بسيار مناسبى داشت.(١٠) نخست اينكه ابزار جذابى بود كه گويى اقبال عمومى هم با آن موافق مىشد و دوم اينكه شامل موضوعاتى بود كه تمام ابناء بشر در طول تاريخ و عرض جغرافيا به آن دلبستگى داشتند و مىتوانست زمينهساز مقبوليت سلطهاى فرافرهنگى و جهانى باشد.
اين راهكار تازه، ويژگى جالب سومى هم داشت و آن اينكه در قياس با گذشته معنويت ستيز تمدن غرب، تحول و تنوع رضايت بخشى را براى اهالى تمدن غرب ايجاد مىكرد؛ از اين رو به فكر طراحى جريانها و فرقههاى معنويتگرايى افتادند كه در گسترهاى وسيع و تنوعى جذاب، مردم را براى مدت زيادى سرگرم سازد. پايههاى اساسى تحكيم و تداوم سلطهگرى اين است كه سلطهگران برنامههاى مناسب و مؤثرى را براى سرگرم سازى سلطهپذيران ترتيب دهند، به طورى كه احساس كنند، وضعيت سلطه، مطلوب، رضايتبخش و قابل تحمل است. اگر سلطهگران بتوانند احساس خوبى براى سلطهپذيران ايجاد كنند در حقيقت اقتدار خود را تثبيت و پايدار كردهاند.
تحقيقات تازه در علوم روان شناسى و فرا روانشناسى
در شاخههاى مختلف روانشناسى، به ويژه روانشناسى فيزيولوژيك، پديدههايى مثل مديتيشن، ريلكسيشن، شادى و ساير مفاهيمى كه معنويتهاى نوظهور روى آن تأكيد دارند، مورد مطالعه قرار گرفته و شواهد علمى زيادى براى تأييد آنها پيدا شده است. محققان بسيارى نظير والتر ب. كانن و هربرتبنسن كه به تحقيق روى اين موضوعات پرداختهاند نشان مىدهند كه مديتيشن آثار مثبتى در جسم و روان انسان دارد و مجموعه آنها را تحت عنوان عكسالعمل ريلاكسيشن معرفى كرده است. پيامدهاى مطلوب مديتيشن عبارت است از: كاهش ضربان قلب و فشار خون شريانى، كاهش تعداد حركات تنفسى و سوختوساز سلولى و لاكتات (ضايعات سوخت و ساز سلولى) در خون، كاهش فعاليت سيستم عصبى سمپاتيك و افزايش فعاليت پاراسمپاتيك و افزايش امواج آلفا از مغز و كاهش تنش عضلانى. و صدها تحقيق ميدانى و آزمايشگاهى ديگر كه همه و همه در صدد نشان دادن كارايىها و پيامدهاى مثبت تمرينات، برنامهها و ارزشهايى؛ نظير عشق، آرامش، تخيّل مثبت و... هستند كه معنويتهاى نوظهور تعليمدهند.(١١)
اما علوم فراروانشناسى كه مطالعه پديدههاى فرا روانى، مثل هيپنوتيزم، روشن بينى،هاله بينى، پيش گويى و... مىپردازد و با تحقيقات سخت تجربى و ايجاد شرايط كنترل شده آزمايشگاهى به اثبات رسيده اند. دست يابى به نيروهاى خارق العاده كه در درون انسان نهفته و راههاى فعال كردن آنها در معنويتهاى نوظهور به طور چشم گيرىوجود دارد و علوم فراروانشناسى، پشتيبانى علمى و توجيه تجربى آنها را به عهده گرفته (١٢) و به اين ترتيب عامل شكل گيرى و زمينه ساز ترويج جريانهاى معنويت گراى نوپديد شده است. البته قابل توجه اين است كه اين تحقيقات با پشتيبانى كانونهاى سرمايه دارى صورت مىگيرد و اين عامل در حقيقت ذيل عامل سياسى قابل بررسى و تحليل است.
در اينجا به يكى ديگر از زمينههاى علمى توجيهگر معنويتهاى نوظهور اشاره مىكنيم و آن مطالعات فيزيك نوين است. پس از نظريه كوآنتوم، نگرش علم فيزيك به ماده و جهان تغيير كرد؛ زيرا تا پيش از آن جهان از ذرات ريز مادىتشكيل شده بود، تا جايى كه قابل تجزيه بودند و از آن پس به ذرات بنيادين مىرسيدند، كه ديگر قابل تجزيه نبود، اما مشاهداتى كه به طرح نظريه كوآنتوم انجاميد و مشاهدات بعد از آن ذرات بنيادين را بى معنى كرد و جريانى از امواج انرژى را به جاى آن معرفى كرد. از نگاه فيزيك نوين يا فيزيك بعد از كوآنتوم جهان، سراسر انرژى است و هر چيزى از انرژى سيال و نيروى جارى در طبيعت ساخته شده در حقيقت انرژى صورت و حالت ديگرى از ماده است. هر چيز از ذرات ريز و سخت تشكيل نشده، بلكه از بستههاى انرژى تشكيل شده است.(١٣) كسانى مثل لى هنگجىبنيان گذار فالون دافا و نيز وين داير، نويسنده مشهور، به نظريات فيزك مدرن صريحاً استناد كرده و ديگران نيز از محتوا و نتايج آن استفاده كرده و مىكنند.(١٤)
شاخصها و ويژگىهاى معنويتهاى نوظهور
التيام روجهاى روانى
انسان امروز در زندان تنهايى، گسستگى پيوندها، فشارهاى روانى، اضطرابها، افسردگىها و پوچى و بى معنايىگرفتار است. معنويتهاى نوظهور صرفا براى حلّ اين مشكلات به عرصه حيات بشرى وارد شده است. اشو مىكوشد تا به پيوندهاى كوتاه مدت و نا پايدار كه افسردگى و پوچى را بر روح و روان مستولى مىكند، معنى دهد. او مىگويد: عشق حقيقتاً همين است. ناپايدار و گذرا و هنگامى كه مىرود رفتنش را بپذير، گل حقيقى مىرويد، شكوفه مىدهد و مىپژمرد، اما گل مصنوعى هميشه همانطور مىماند. بگذاريد عشق زنده باشد و اگر پژمرد سراغ شكوفه ديگرى برويد كه در حال رويش و زندگى است.(١٥)
كوئيلو نيز مىگويد: معشوق مىرود و اين عشق است كه مىماند. مهم نيست با چه كسى، خود عشق مهم است و به زندگى معنا مىدهد.(١٦)
ناتوانى از ايجاد تحول در زندگى
ناتوانى از ايجاد تحول و بسندگى به حداقل تغييرات خاموش در فرد. ماهاريشى ماهش، بنيان گذار تى.ام. (مدتيشن متعالى) مىگويد: شما نمىتوانيد ديگران را تغيير دهيد يا جهان را عوض كنيد،(١٧) اما مىتوانيد خود را تغيير دهيد. پس موضع و ديدگاه خود را عوض كنيد و بدىها را از نو نگاه كنيد، زيبا ببينيد، خوب بنگريد، همه چيز قابل تحمل و خواستنى مىشود. همه تغييرات شگفت انگيز و تحول خلاقى كه روى آن تأكيد مىشود چيزى جز تغييراتى در بينش و نگرش نيست. البته اين مطلب تا جايى درست است، ولى قدرت انسان در تغيير محيط را ناديده گرفته و انسان را عاجز مىانگارد و ناتوان مىسازد.
معنويتهاى نوظهور در متن همين نظام تمدنى به كار مىآيد و راه ديگرى را به انسان نشان نمى دهد. اين معنويتها تنها افراد را براى تحمل همين وضع موجود زندگى آماده مىكنند و سطح آمادگى او را براى زيستن در چارچوب تمدن كنونى با همه آسيبها، كژىها و كاستىهايش افزايش مىدهند.
ستم پذيرى
معنويتهاى نوظهور مردم را سر به زير و سيلى پذير بارمى آورد و روحيه عزت و آزادگى را در قلبها مىميراند. اين معنويتها مىكوشند تا مردم را تسليم نظم موجود و مطيع قدرتهاى فائق گردانند و سكوت در برابر ستم را به آنها مىآموزند و به عنوان يك ارزش اخلاقى و معنوى تعليم مىدهند. در فالون دافا اعتقاد براين است كه هر كس كه مورد ظلم واقع مىشود، در حال تصفيه روحانى و جبران ظلمى است كه در زندگى پيشين بر ديگرى رواداشته است.(١٨) كسى كه به يارى مظلوم مىرود، در حقيقت تزكيه او را با مشكل مواجه ساخته است. در انديشههاى دالايى هر كسىبدى و ظلم مىكند، خود بيش از همه از درون رنج مىبرد و آزرده مىشود،(١٩) در نتيجه نيازى نيست كه با او مقابله شود. رنج درونى برايش كافى است و بايد او را به حال خود گذاشت. با اين استدلال او با اعدام جنايتكار پليدى همانند صدام مخالفت مىكند. و با چشم فروبستن بر ظلمهاى دردناك اشغالگران قدس، به آن سرزمين سفر كرده با آنها دست دوستى مىدهد.
اسراف ميراث معنوى انسان
در معنويات، صحبت از شادى، معنا، زندگى، عشق، خدا، آرامش، روح و... است، اما هيچ كدام به معناى حقيقى و عظيمى كه دارند نمى رسند. اين معانى سطحى و حدّ اقلى كه معنويتهاى نوظهور ارائه مىدهند، به راستى اسراف در ميراث معنوى بشر است. عشقى كه پائولو كوئيليو معرفى مىكند و در توضيح آن به شرح فرازهايى از رساله »پولس قديس« مىپردازد(٢٠)، عشق مقدسى كه در مسحيت مطرح بوده، نيست. عشقى پاك و مسيحى كه حتى در روابط مقدس زناشويى نيز به افراط رفته و آن را ممنوع مىداند كجا، عشق روسپى گرايانه كوئيليو در رمانهاى ورونيكا و زهير كجا؟ سرور عرفان كجا و سرخوشى دالايى لاما كجا؟ نفس مطمئنّه قرآن كجا و ريلكسيشن ماهاريشى كجا؟ عشق مقدس »الذين آمنوا اشد حبا لله« كجا و عشق مبتذل اشو كجا؟
از دالايى لاما رهبر بوداييان تبت مىپرسند: بزرگ ترين آرزوى شما چيست؟ پاسخ مىدهد: خوراكى خوب و خوابى خوش.(٢١) اين سخن او براى اين است كه آرامش و شادى در بى آرزويى است. و بى آرزويى او به از دست دادن همت بلند منجر شده و نتوانسته وارستگى را با بلند همتى جمع كند. براستى اگر گوهرهاى گرانبهاى معنوى بشر اين طور تباه شود و در بين مردم اين گونه مسخ شده جابيفتد، چگونه مىتوان دوباره آنها را به انسان باز گرداند.
پلوراليسم مخاطب گرايانه
اكنكار، فالون دافا، تى.ام كارها، همه و همه خودرا فرار از اديان و جامع آنها معرفى مىكنند، ما اك مسيحى، اك يهودى، اك بودايى و اك مسلمان داريم. فرقه رام الله در ايران در مورد حضرت مسيح مىگويد: مسيح به معراج رفت، ولى عيسى به صليب كشيده شد و در توجيه اين سخن نغز مىگويد: مخاطبان من هم مسلمان اند و هم مسيحى و من بايد به گونه اى سخن بگويم كه همه را جذب كنم.
افرادى نظير اشو و كوئيليو از كتب عرفانى اسلامى حتى قرآن، از عهد جديد و عهد عتيق از تائوته چينگ كتاب مقدس تائوئيستها از متون مقدس بودايى و غيره استفاده مىكنند. معنويتهاى نوظهور در صدد ايجاد دينىجهانى اند و از اين رهگذر در ايجاد ابرفرهنگ جهانى براى تكميل پروژه جهانى سازى نظام سلطه نقش جدى ايفا مىكنند. در معنويتهاى نوظهور حقيقت مهم نيست، بلكه كارآيى مهم است و در اين صورت اهميت ندارد كه كدام دين و آيين معنوى كامل تر و درست تر است، بلكه هر كدام كه تو را آرام مىكند مىتواند دين تو باشد. دالايى لاما مىگويد: ممكن است كسى با اعتقاد به خدا، به آرامش برسد و ديگرى با انكار خدا هر كدام بايد داروى مورد نياز خود را انتخاب كنند.(٢٢)
ماهيت معنويتهاى نوظهور
با توجه به عوامل سازنده اين معنويتها مىتوانيم به ماهيت شان پى ببريم. معنويتهاى نوظهور از آن جهت كه در راستاى ارزشهاى همين زندگى بوده و با دانشهاى جديد پشتيبانى مىشوند، سكولاراند. و از جهتى كه در اثر سرخوردگى انسان از انديشههاى مدرن پديد آمدهاند و ميل باز گشت به ميراث كهن معنوى را دارند و در عين حال از مبانى و چارچوبهاى مدرنيته؛ نظير سكولاريسم و انديويداليسم هنوز خارج نشدهاند پست مدرن هستند.(٢٣) نوعى تلفيق و آميختگى و التقات بين مبانى مدرن و مبانى معنوى كهن، ماهيت معنويتهاى نوظهور را تعريف مىكند و به طور كلى انسان با اين معنويتها همچنان در چارچوبهاى نادرست و ناكام كننده قبلى به سر مىبرد.
پى نوشتها:
١. كافى، ج٢، ص١٢.
٢. تفسير قمى، ج١، ص٢٤٨.
٣. آيت الله شاهآبادى. رشحات البحار تهران: نهضت زنان مسلمان، ١٣٦٠- ص٦.
٤. لوسين گلدمن، فلسفه روشنگرى. ترجمه شيوا كاويانى، انتشارات فكر روز، چاپ اول ١٣٧٥ مقدمه مترجم، ص١٩ تا ٢١ .
٥. پائول توئيچل، اكنكار كليد جهانهاى اسرار، مترجم: هوشنگ اهرپور، انتشارات نگارستان كتاب، چاپ دوم ١٣٨٢. ص١٥.
٦. نك. ويكتور فرانكل. انسان در جستجوى معنا.
٧. حميد رضا مظاهرى سيف، عرفان سرخ پوستى. مجله پگاه شماره ٢١٨.
٨. اشدپدىدل فدوگدل؛ تمدن مغرب زمين ج ٢. تدرجدمده مدحدمددحدسدىدن آرىدا تدهدران: امدىدركدبدىدر، ???? -
٩. كميته ٣٠٠ كانون توطئههاى جهانى، جان كولمن ترجمه يحيى شمس، انتشارات علم، تهران، چاپ چهارم، ١٣٧٧.
١٠. جان كولمن، كميته ٣٠٠ كانون توطئه جهانى،. حميد رضا مظاهرى سيف، تحليل شاخصهاى استكبار آمريكايىماهنامه رواق انديشه شماره ٣٥ آبان ٨٣. مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما
١١. نك: هويت، جيمز: »ريلا كسيشن و مديتيشن«، ترجمه رضا جماليان، چ اول، ١٣٧٦ نشر دكلمهگران.
١٢. نك: لياواتسن، فوق طبيعت، ترجمه شهريار بحرانى و احمد ارزمند، انتشارات امير كبير، چاپ چهارم، ١٣٧٧.
١٣. نك: فريتيوف كاپرا، تايوى فيزيك. مترجم: حبيب الله دادفرما. تهران: انتشارات كيهان ١٣٦٦.
١٤. لى هنگجى، شوآن فالون. منتشر نشده. و وين داير، خود مقدس شما انتشارات نسل نو انديش.
١٥. اشو، پيوند. ترجمه عبدالعلى براتى، تهران: انتشارات نسيم دانش ٨٥ چاپ دوم.ص٩٦و ٢٣٨ و ١٢٢.
١٦. كنار رود پيدار نشستم و گريستم، ترجمه آرش حجازى. انتشارات كاروان چاپ دهم ١٣٨٤.
١٧. هرولد بلوم فيلد. تى. ام دانش هوشيارى خلاق مترجم: بهزاد فرخ سيف تهران: انتشارات اوحدى .١٣٧٧.
١٨. شوآن فالون ص ٤١٢.
١٩. دالايى لاما . كتاب كوچك ژرف انديشى، مترجم: مهرداد انتظارى. تهران: نشر علم ١٣٨٢. ص٩٠. نيز »هنر شاد زيستن«، ص٤٩.
٢٠. عطيه برتر، ترجمه آيش حجازى، تهران: انتشارات كاروان چاپ يازدهم ١٣٨٤.
٢١. دالايى لاما. زندگى در راهى بهتر، ترجمه فرامرز جواهرى نيا، تهران: انتشارات ماهى ١٣٨٤ چاپ دوم . ص١٥٥.
٢٢. دالايى لاما. كتاب بيدارى، مترجم ميترا كيوان مهر، نشر علم، ١٣٨٤، ص٧ و٩ و ١٥.
٢٣. حميد رضا مظاهرى سيف. نقد عرفان پست مدرن . فصلنامه كتاب نقد شماره ٣٥.