پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - روحانيت كاتوليك و دكترين ولايت پاپى - عيسى نيا رضا
روحانيت كاتوليك و دكترين ولايت پاپى
عيسى نيا رضا
در نگاه روحانيت كاتوليك معصيت الهى نوعى بىحرمتى است و انسانها نياز به طلب رحمت الهى دارند، امرى كه بدون يارى حضرت مسيح امكانپذير نيست و چون حضرت مسيح نيست، خداوند كليسا را بدون راهنمائى كه در مسئله ايمان و اخلاقيات، معصوم(١) است رها نكرده است اين وصى پيتر مقدس و جانشين او اسقف رم است. با رجوع به بستر معرفتى روحانيت كاتوليك به اين مطلب مىرسم كه روحانيت كاتوليك قدرت را ناشى از خداوند مىداند و چون انسان بواسطه معصيت خداوند هبوط كرد و از شهر خدا فاصله افتاد. اما انسان بايد از شهر زمين كنده شود و اين ممكن نيست مگر به يارى حضرت مسيح و كليسا، حواريون و روحانيت كليسا.
بر مبناى آن بستر معرفتى درباب مسائل از جمله مسئله دين و حكومت، نظريههايى ارائه گرديد كه از جمله آنها آئين دو شمشير مىباشد، سئوالى كه اينجا قابل طراحى است اين است كه آئين دو شمشير چيست و آيا روحانيت كاتوليك در عصر حاضر آن آئين را حفظ كرده است يا تحول و تجديد نظرى در آن ايجاد كرده است؟
پيشينه تاريخى اين نظريه به رم باستان برمىگردد اما نظريه دو شمشير تحت تأثير پاپهاى اينوسان سوم (١٢١٦ - ١١٩٨) و بوينفاس هشتم (١٣٠٣ - ١٢٩٤) آموزه رسمى كليسا شد و كاملترين صورتبندى خود را در فرمان مشهور »سلطنت روحانى واحد« در ١٣٠٢ پيدا كرد در واقع اين فرمان دو قدرت روحانى و دنيوى را متمايز مىساخت و هر دو قدرت را به كليسا و به پاپ اعطا مىكرد البته قدرت اولى را پاپ بهطور مستقيم اِعمال مىكرد و قدرت دوّمى را شهرياران، اما زير ولايت پاپ؛ براساس اين فرمان قلمرو سياسى تابع قدرت روحانى شد و بر تفوق قدرت روحانى تأكيد گرديد.(٢)
كنار تفكر ولايت پاپى درباب مناسبات دين و سياست تفكرات ديگرى هم در غرب حاكم شد كه اين تفكر را به حاشيه راند؛ طى قرن ١٥ ميلادى تا ٢٠ ميلادى در رابطه دين و سياست چهار برداشت و رويكرد در غرب وجود داشته است كه برخى از اين برداشتها فقط مربوط به روحانيت كاتوليك مىشود و برخى ديگر مربوط به ديگر شعب مسيحيت، كه عبارتند از:
١. برداشت اوّل، اعتقاد به غلبه دين بر سياست است كه بوسوئه(٣) (١٧٠٤ - ١٦٣٧) و دومستر(٤) (١٨٢١ - ١٧٥٣) فيلسوف كاتوليك به برترى مطلق دين بر سياست و در نتيجه تبعيت بىچون و چراى دوّمى از اولى را معتقدند.
٢. رويكرد دوّم به غلبه سياسى بر دين باور دارد.
٣. سوم، اعتقاد به تفكيك اين دو قلمرو (دين و سياست) دارد.
٤. چهارمين برداشت از مناسبات دين و سياست، اساساً به اين رابطه انتقاد كه در اين صورتبندى با افرادى چون سن سيمون، كنت، پرودن، ماركس، انگلس گرامشى مواجه مىشويم.
با عنايت به مباحث فوق پرسش اين است كه آيا رابطه دين و سياست با غلبه دين بر سياست؛ در دنياى روحانيت كاتوليك امروزه، بحثى منسوخ شده مىباشد و بهعبارتى اين بحث آيا براى واتيكان، فقط اهميت تاريخى دارد؟
با نگاه به تاريخچه مسيحيت، با اين مبحث آشنا مىگرديم كه مسيحيت طى سدههاى اوليه، همواره از امپراتورى رم به طور ارادى فاصله مىگرفت، اما از سده چهارم با مسيحى شدن كنستانتين (امپراتور رم) و رسمى شدن دين مسيحيت و سپس سرنوشت آن طى بيش از هزار سال به نحوى پيچيده با ساختارهاى اجتماعى و حيات سياسى در شرق (امپراتورى بيزانسى) و در غرب (جامعه فئودالى) گره خورد اما در سده شانزدهم بحرانى در دنياى پاپى و كليساى كاتوليك ظهور كرد. بنابراين اين انديشه؛ كه قدرت از خداوند ناشى مىشود مبناى همه دولتهاى اروپايى تا قرن شانزدهم بود.(٥)
لذا مىتوان گفت تاريخ اروپا حداقل تا قرن ١٦ميلادى مبتنى بر اتحاد مستمر بين نظام ولايى پاپ و قدرت سياسى بود. در ديدگاه كاتوليكها يك عمل پاپ مىتواند اروپا را از مخاطرات آتى نجات دهد از ديدگاه اينها هر ملت اروپايى كه از تأثير مقام پاپ بركنار است به طور مقاومت ناپذيرى به سوى بندگى يا عصيان گرايش پيدا خواهد كرد.(٦)
در قرن ١٦ و قرن ١٨ ميلادى روحانيت كاتوليك در مقابل انقلاب فرانسه با شكست مواجه شد چالشى سخت براى روحانيت كاتوليك ايجاد شد فلذا روحانيت كاتوليك معتقد است كه انقلاب فرانسه ويژگى شيطانى و ضددينى داشته چرا كه بواسطه اين انقلاب مردم از دين حقيقى دور شدند.(٧) بنابراين برخى از روحانيت و فلاسفه كاتوليك از جمله ژوزف دومستر (١٨٢١، ١٧٥٣) در قرن ١٩ ميلادى سعى در بازگشت به مسيحيت سدههاى ميانه و بازسازى تفاهم بين دين و سياست را به وسيله آشتى مجدد دولت مدرن با مسيحيت مورد حمايت پاپ توصيه نموده است ايشان قصد داشت با قرار دادن دين در بنياد نظم سياسى و اجتماعى و با حساب كردن روى پاپ براى احياى اروپاى مسيحى وحدتى درونى برقرار سازد.
با تكيه به مباحث مطرح شده مىتوان مدعى شد كه روحانيت كاتوليك بر بنياد الهى قدرت دنيوى تأكيد مىكند يعنى معتقد مىباشند كه قدرت از خداوند نشأت مىگيرد و از جانب او مقرر شده است و بهعبارتى حقوق دنيوى و قدرت دنيوى به واسطه اراده و امر خداوند وجود داشته است البته اينان اين اعتقاد خود را مستند به اين آيه هر روحى{P . كتاب روم ١٣/١ به نقل از رضا سامان، جايگاه كليسا در جامعه امروز آلمان، ص١٦. P}
مطيع اقتدار و قدرت است؛ زيرا قدرتى نيست كه ناشى از خداوند نباشد و قدرتى كه وجود دارد توسط خداوند ايجاد شده است بنابراين كسى كه در برابر قدرت مقاومت مىكند و در مقابل نظم ايجاد شده توسط خداوند نيز مقاومت مىكند.(٩)
خلاصه كلام اين شد كه چون از نظر روحانيت كاتوليك، جامعه منشأ الهى دارد. فلذا مىتوان گفت كه همه نهادهاى انسانى از بزرگترين تا كوچكترين آنها، مبنايى الهى دارند، قدرت درست مثل جامعه، محصول ماهيت انسان است نه اراده مردمان، زيرا براى اداره آدميان ضرورى است جامعه و حاكميت با هم به وجود آمدهاند و تفكيك اين دو پديده ناممكن است، قدرت سياسى به واسطه شرارت آدمى محتاج هدايت است، زيرا فاسد و شر است، ضرورت مىيابد(١٠) پس پاپها صرفاً اقتدار معنوى بر شهرياران دارند ولى اِعمال اين اقتدار مىتواند پيامدهاى دنيوى يا سياسى داشته باشد. پس پاپها هرگز مانع اِعمال حاكميت نشدهاند بلكه هنگامى كه شهرياران در برخى جرايم مجرم شناخته شدهاند، حكمرانان را با تكفير عزل كردهاند همانطور كه آنان را با تقديس نصب مىكنند البته اين مجازات در عرصه سياست تأثيرات سودمندى داشته زيرا ضمن آن كه قدرت را مهار و اصلاح مىكنند آن را حفظ كرده و تحكيم مىبخشند.(١١)
اين نظريه يا دكترين ولايت پاپى تا قبل از رنسانس يا انقلاب فرانسه و به عبارتى در دوره ميانه حاكم بوده و روحانى كاتوليك امروزه در آرزوى احياء چنين روزى است اگرچه معتقد است كه در دنياى جديد، دولت مدرن، دولتى است كه از قيمومت دينى آزاد شده و متكى بر پايههاى خودش است فلذا براى بازگرداندن جامعه به مبنايى دينى و حاكميتى كه در نهايت ناشى از خداوند باشد بايد درصدد آشتى دادن دين و دولت براساس وحدت سنتى مسيحيت سدههاى ميانه باشد(١٢) پس بهترين كارگزار براى تحقق اين كار در ديد روحانيت كاتوليك، نظام ولايى پاپ مىباشد.(١٣)
پى نوشتها:
١. روحانيت كاتوليك تنها وقتى پاپ را معصوم مىداند كه بهعنوان »excathadra« صحبت مىكند يعنى وقتى به عنوان رهبر كليسا در مورد ايمان و اخلاقيات صحبت مىكند از اشتباه مصون است.
٢. موريس، باربيه، دين و سياست در انديشه مدرن، ترجمه امير رضايى، ١٣٨٤، ص٢٧.
٣. بوسوئه (١٧٠٤ - ١٣٦٧)، وابسته به كليسا است.
٤. ژوزف دومستر (١٨٢١ - ١٧٥٣) كسى است كه به آموزه سنتى كاتوليك مؤمن است و معتقد است كه حاكميت از خداوند و هم آدميان ناشى مىشود.
٥. موريس باربيه، پيشين، ص ١٠٤.
٦. همان، ص ١٠٧ - ١٠٨.
٧. همان، ص ١٠٥.
٨. كتاب روم ١٣/١ به نقل از رضا سامان، جايگاه كليسا در جامعه امروز آلمان، ص١٦.
٩. موريس باربيه، پيشين ص ٤٤ به نقل از: رساله روميان، ٢ - ١٣/١.
١٠. همان، ص ١٠٣.
١١. پيشين، ص ١٠٨.
١٢. شايد برسن شو كه اگر به اعتقاد روحانيت كاتوليك، سدههاى ميانه مسيحى، سدههاى هماهنگى بين روحانيت و امپراتورى بوده است و اين وحدت در عالم مسيحيت طبيعى به قلمداد شده است پس مبارزه و اختلافات بين پاپ و حكمرانان براى چه چيزى بوده است؟ افرادى چون دوستر كاتوليك اينگونه پاسخ مىدهد كه اين اختلافات به سه دليل بوده است يا بخاطر ١-حفظ قوانين ازدواج بود ٢-يا حفظ حقوق كليسا و آداب و رسوم مربوط به روحانيت ٣-يا بخاطر آزادى ايتاليا بوده است. ر.ك: موريس باربيه، پيشين، ص١٠٨.
١٣. پيشين، ص ١١٠.