پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - كاتوليك و نفى مدرنيته

كاتوليك و نفى مدرنيته


دكتر قنبرى
آنچه پيش روى شماست، متن سخنان حجت الاسلام والمسلمين دكتر قنبرى در جمع تعدادى از محققان گروه علوم سياسى پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى است كه در خردادماه سال جارى ايراد شده و ضمن آن، به سؤالات حاضران درباره »مواجهه كاتوليك با مدرنيته و پى آمدهاى آن« پاسخ گفته است:

براى شروع بحث حاضر، مطالب در سه بخش خلاصه مى‌شود: ١. مقدمه‌اى در باب نحوه شكل‌گيرى كليساى كاتوليك؛ ٢. عوامل مدرنيته و پيدايش مدرنيته؛ ٣. واكنش‌هايى كه كليساى كاتوليك به‌ويژه پاپ‌ها، به جريان فكرى جديد داشته‌اند. در بخش سوم، واكنش ده نفر از پاپ‌ها از ابتداى دوره جديد تاكنون به فرآيند مدرنيته و دوره جديد ارائه مى‌شود.
مباحث هم عمدتاً مبتنى بر ديدگاه‌هاى پروفسور هانس‌كونگ است كه بنده، پايان‌نامه دكترا و بسيارى از كارهاى خود را بر مبناى آرا و ديدگاه ايشان نوشته‌ام. وى متولد ١٩٢٨ و يك كاتوليك است، كشيش، مشاور پاپ و بنيان‌گذار شوراى دوم واتيكان در سال ٦٢ بوده و به تعبير خود ايشان، دقيقاً در جريان تاريخ كليسا بوده و در حال حاضر از منتقدان جدى كليسا مى‌باشد؛ به همين جهت از كليسا اخراج و مرتد شناخته شده است.
بسيارى از آثار ايشان، در حوزه‌هاى مختلف اديان نوشته شده است؛ از جمله كتاب هفتصد صفحه‌اى كه در سال ٢٠٠٥ راجع به اسلام منتشر شده است. اين كتاب به‌صورت پارادايمى، صدر اسلام تا دوره مدرنيته، را بررسى مى‌كند، البته بيشتر از منابع اهل‌تسنن استفاده مى‌كند؛ با توجه به اين‌كه معمولاً منبع اصلى غربى‌ها در تحقيقات خود، تحقيقات در حوزه اهل‌سنت است، اما مى‌تواند مفيد باشد. بنده، كتاب ايشان، تاريخ مختصرى از كاتوليك كه كتابى دويست صفحه‌اى است، را ترجمه كرده‌ام. رئوس انتقادهاى ايشان از كليساى كاتوليك در اين كتاب آورده شده، ولى به صورت مفصل‌تر در كتاب هفتصد صفحه‌اى مسيحيت، ماهيت و تاريخ كه ترجمه هم ندارد، آمده است و اين كتاب براى مقايسه، بسيار مفيد است.
ايشان، اديان را به‌صورت پارادايمى بحث مى‌كند و آن‌را به مقاطع تاريخى خاصى تقسيم مى‌كند، مثلاً در مورد مسيحت، دوره صدر، قرون اوليه تا قرن سوم و چهارم را يك پارادايم مى‌گيرد و بعد از آن پارادايم قرون وسطى، پارادايم نهضت اصلاح و در آخر پارادايم مدرنيته كه در اين چهار، پنج پارادايم، كل تاريخ مسيحيت با همه فراز و نشيب‌ها آورده مى‌شود. حال درباره پيدايش كليساى كاتوليك يا به تعبيرى روحانيت كاتوليك، اين تاريخ، تاريخ تبديل يك امر ساده بشرى به يك امر بسيار پيچيده مقدس است و اين تعبير را، هانس كونگ هم به كار مى‌برد.
در مسيحيت شخصى به‌نام عيسى كه يك يهودى است، در حدود سى سالگى، مدعى اصلاح دين يهود مى‌شود و اصلاً ادعاى آوردن دين جديدى نمى‌كند، دو سه سالى تبليغ مى‌كند تا اين‌كه دچار مشكلاتى با حاكمان روحانيت يهود مى‌شود و در آخر به صليب كشيده مى‌شود، خيلى ساده نه كتابى نوشته و نه مى‌خواسته كار خاصى انجام بدهد، فقط قصد او تبليغ بوده تا جامعه يهود، دست از اين اعمال غيردينى خود بردارند و اصلاح شوند. قضيه اين جاست كه كم‌كم اين امر ساده بشرى به يك نهاد پيچيده تبديل و منجر به تشكيل كليساى كاتوليك، روحانيت، پاپ و تشكيلاتى كه سابقه دو هزار ساله دارد، مى‌شود.
جامعه‌شناسان دين معمولاً راجع به همه اديان اين نظر را دارند كه همه اديان از يك جايى با ادعاى يك شخصى شروع مى‌شود و بعد افراد ذى‌نفع تشكيلاتى درست مى‌كنند و مثلاً اسم آن‌را روحانيت در فرهنگ غربى مى‌گذارند، اصلاً واژه روحانيت، واژه غربى است و اگر هم ما به‌كار مى‌بريم به‌نظر مى‌آيد متأثر از آن‌جا مى‌باشد. مسيحيت بعد از دو سه قرن كه تحت فشار و ظلم حاكمان مختلف بود و حتى بعضى از آنها اعدام شدند، بالاخره در سال ٣١٢ و ٣١٣ توسط كنستانتين امپراتور روم شرقى، مسيحيت به عنوان دين رسمى اعلام گرديد و روحانيت و كليسا و پاپ جان گرفتند؛ به‌هر حال نحوه پيدايش اين نهاد بسيار تشكيلاتى و به صورت سلسله مراتبى كه از بالا تا پايين شروع مى‌شود و هر كدام براى خود نظم و انضباط خاصى دارد، به وجود مى‌آيد؛ بنابراين براى مقايسه بايد به اين نكته توجه داشت، اما بحث اصلى در مورد پارادايم مدرنيته است، درباره اين‌كه تفكر مدرن و مدرنيته از كجا شروع شد، ديدگاه‌هاى مختلفى وجود دارد، اما تقريباً همه قبول دارند كه در قرن هفدهم در غرب اتفاقاتى در حوزه تفكر فلسفى رخ داد و تفكرى به‌نام تفكر مدرن يا مدرنيته پيدا شد و غالباً بنيان‌گذار اين تفكر و انديشه را هم فيلسوف معروف فرانسوى، رنه دكارت مى‌دانند كه ايشان با تحولاتى كه در انديشه غربى‌ها ايجاد كرد، موجب پيدايش انديشه جديد شد.
مهم‌ترين شاخصه‌هاى تفكر مدرن به تعبير كونگ در چهار انقلاب پيش‌رفته است: ١. انقلاب عقلى يا فلسفى كه منجر به پيدايش عقل‌گرايى جديد شد؛ عقل‌گرايى كه از قرن هفدهم به بعد هر چه جلوتر مى‌آييم، بارزتر مى‌شود و به جايى مى‌رسد كه فقط علم جديد، تفكر دو دوتا چهارتا، عقل جزئى يا عقل حسابگر معيار و ملاك فهم مى‌شود و در انديشه غربى غير از اين ديگر نمى‌توان چيزى را به‌عنوان درك و فهم معتبر دانست و در آخر به پوزيتيويسم مى‌رسد كه آنها معتقدند هر چيزى كه بتوان با آزمايشات و عقل جزيى در آزمايشگاه ثابت كرد، معنا دارد و غير از آن بى‌معناست كه اين نهايت تفكر مدرن و عقل‌گرايى جديد است كه مى‌گويند در اين دوره جديد انسان جديدى متولد شده كه با انسان دوره قرون وسطى و انسان دوره قديم خيلى فرق دارد، از جمله اين‌كه مى‌گويند انسان جديد يك ويژگى خيلى مشخص دارد و آن عبارت است از تعبد گريزى و استدلال‌طلبى. ديگر نمى‌توان به انسان جديد گفت كه اين الف، ب است؛ به‌خاطر اينكه پاپ يا كتاب مقدس گفته است؛ بلكه از شما استدلال مى‌طلبد كه به چه دليل؟ و اين تحول خيلى مهمى در حوزه تفكر و انديشه است كه پى‌آمدهاى زيادى دارد. ٢. حوزه فرهنگى؛ در اين تفكر غربيان، ايده جديدى به‌نام ايده پيشرفت پيدا شد كه در همه حوزه‌ها چه در حوزه زيستى و چه در حوزه‌هاى ديگر، انسان جديد به دنبال پيشرفت و تكامل بوده و انسان معتقد است كه با عقل فردى خود مى‌تواند همه حوزه‌هاى زندگى را سرو سامان بدهد و هيچ نيازى به منابع و مراجعى غير از عقل ندارد و اين سير تا رسيدن به سعادت واقعى كه در همين دنيا تحقق پيدا خواهد كرد، ادامه پيدا مى‌كند. ٣. انقلاب بعدى كه باز پى‌آمد همين تفكر است، انقلاب سياسى است كه پى‌آمد آن، مفاهيمى است مثل ملت، حقوق‌بشر و دموكراسى كه همه آنها پى‌آمدهاى تفكر جديد است؛ ٤. انقلاب تكنولوژى و صنعت هم مربوط به پيشرفت در حوزه‌هاى مختلف صنعتى است. با اين وصف حالا يك نهاد پيچيده مقدس به‌نام كليساى كاتوليك يا روحانيت كاتوليك با اين ايده‌ها و تفكرات مواجه است كه خوب طبعاً از همان ابتدا دچار چالش و مشكل خواهد شد.
حال به آن ده مورد واكنش كه پاپ عليه جريان مدرنيته داشته است يكى‌يكى اشاره خواهم كرد، قبل از آن بايد به‌طور كلى به اين نكته اشاره شود كه معمولاً حربه‌هايى كه كليساى كاتوليك در مقابل فرآيند مدرنيته استفاده مى‌كرد، تكرارى بود و در آن خيلى نوآورى نبود، به‌طور مثال ارتداد، تاكسى، عالمى، الهى‌دانى و هر كسى كارى در حوزه‌هاى مختلف مرتبط با كليسا مى‌كرد، سريعاً محكوم به اين مى‌شد كه از كليسا خارج شده و مرتد است؛ هم‌چنان تا زمانى كه كليسا قدرت داشت، برخورد فيزيكى هم مى‌كرد از قبيل اعدام، سانسور، نفى و تكفير و اينها حربه‌هايى است كه معمولاً كاتوليك در زمان‌هاى مختلف تا به امروز براى نفى مدرنيته و سكولاريسم استفاده مى‌كرده است.
از سال ١٧٩٧، اواخر قرن هيجدهم، يكى از پاپ‌ها به نام پاپيوس ششم (اولين كسى كه به‌صورت فتوا و رسماً در مقابل جريان مدرنيته مى‌ايستد)، البته اين امر مربوط به بعد از انقلاب فرانسه و برخوردهايى كه در فرانسه با كليساى كاتوليك شده است، واژه سكولار هم از آن‌جا شروع شد؛ يعنى زمانى كه انقلاب فرانسه پيروز شد، انقلابيون دست به مصادره اموال كليسا زدند و تحت عنوان واژه سكولار خواستند كه اصول كليسا به دولت منتقل شود؛ بنابراين برخورد كليساى كاتوليك و پاپ با اين انقلاب كه از پى‌آمدهاى تفكر جديد بود، شروع شد و كم‌كم اين تقابل به برخوردهاى شديدتر انجاميد. درباره نتيجه اين تفكر جديد كه همان اعلاميه حقوق‌بشر پس از انقلاب فرانسه است، در فتوايى اعلاميه حقوق‌بشر را به‌عنوان فلسفه مشمئز كننده حقوق‌بشر ياد مى‌كند و اين اعلاميه، تمام نهادهاى مدنى و نهادهاى عرفى پس از انقلاب را محكوم مى‌كند؛ هم‌چنين منكر آزادى انتخاب دين، آزادى عقيده، آزادى مطبوعات، برابرى انسانها و تمام مفاهيمى كه در دوره جديد پيدا شده بود، مى‌شود و خواستار بازگشت به همان دوره پيش از مدرن و تفكر پيش‌مدرن مى‌شود. اولين مرحله اين واكنش با اين شخص شروع مى‌شود.
پس از او جانشين آن، شخصى ديگرى به‌نام پاپيوس نهم بود كه در فتوايى، هشتاد خطاى دوره جديد و مدرنيته را بر مى‌شمارد كه بايد مدرنيست‌ها از اين خطاها توبه كنند و در طى دعوتى از همه كاتوليك‌ها مى‌خواهد كه از همه آثار دوره جديد مثل طبيعت‌گرايى، سوسياليسم، كمونيسم و تحقيقات جديدى كه درباره كتاب مقدس انجام مى‌گرفت، بيزارى جويند و به همان وحدتى كه پيش از آن بين كليسا و دولت برقرار بود، بازگردند و بعد از آن همين شخص در سال ١٨٦١ شوراى اول واتيكان را برپا مى‌كند، در اين شورا بزرگان كاتوليك و روحانيون سراسر كليسا جمع مى‌شوند و مصوباتى در شورا آورده مى‌شود، از جمله مصوباتى كه در راستاى نفى همه پى‌آمدهاى مدرنيته است؛ هم‌چنين در شوراى اول واتيكان طرح خطاناپذيرى پاپ چه در حوزه دينى و چه در حوزه غيردينى مطرح مى‌شود كه پاپ به‌عنوان جانشين خدا روى زمين و معصوم است؛ هم‌چنين اصلاً نمى‌تواند مرتكب خطا بشود كه اين ايده در كليساى كاتوليك، حربه بسيار كارآمدى در دوره‌هاى بعدى مى‌شود كه اكثر پاپ‌ها تا به امروز به آن معتقد هستند (هانس‌كونگ در كل، اين ايده را يك امر جعلى مى‌داند).
پس از پاپيوس نهم، لئو سيزدهم به روى كار مى‌آيد كه به تعبير هانس كونگ با پاپ‌هاى قبلى تفاوت اساسى دارد و ايشان سعى مى‌كند به نوعى با اقتضائات دوره جديد كنار بيايد و به يك صورتى مدرنيته را درك كند؛ در نتيجه در سل ١٨٧٩ در فتوايى همه كاتوليك‌ها را به فهم دوره جديد دعوت مى‌كند، اما اين دعوت به همراه توصيه به مطالعه فلسفه توماس آكويناس كه از بزرگسال دوره قرون وسطى است، مى‌باشد و در مسيحيت كتاب‌ها و آثار ايشان خيلى مهم است و از او تحت‌عنوان قديس ياد مى‌شود؛ توماس در دوره قرون وسطى مدعى جمع ميان عقل و وحى بوده است؛ بنابراين در اين دوره، پاپ كاتوليك‌ها را به مطالعه فلسفه توماس دستور مى‌دهد كه حاصل آن، پيدايش مكتبى به‌نام مكتب نئوتومايسى است كه از نمايندگان برجسته اين مكتب اقيل‌جيون، كاپلستون، و امثال اينها هستند، اما به تعبير كونگ اين فتوا و دعوت حاصلى ندارد؛ چون مدعيان مكتب نئوتوميسم از قبيل كاپلستون و ژيلسون، همان حرف‌هاى توماس را تكرار مى‌كنند و طرحى نو نياوردند ؛ بنابراين تحول عمده‌اى در حوزه الهيات كاتوليك و در برخورد كاتوليك‌ها با مدرنيته و آن تحولى كه اصلاح‌طلبان و مدرنيست‌ها در حوزه الهيات كاتوليك خواستار آن بودند، پيش نيامد و شاهد آن هم اين است كه پس از ايشان، پاپيوس دهم در سال ١٩٠٣ تا ١٩١٤ به پاپ‌هاى پيش از لئو سيزدهم بر مى‌گردد و مدرنيته را محكوم مى‌كند و معتقد مى‌شود كه هر نوع سازش ميان آيين و تعاليم كاتوليكى و تفكر جديد امكان ندارد و اين دو، دو حوزه كاملاً متمايز هستند؛ يعنى در واقع مدرنيته، انحرافى است كه در فكر بشر پيش آمده و تنها راه آن اين است كه توبه كنند و به همان تفكر پيشين باز گردند؛ يعنى باز همان حربه‌هاى نفى، ارتداد و محكوميت الهى دانان تكرار مى‌شود.
پاپ بعدى، بنديكت پانزدهم از ١٩١٤ تا ١٩٢٢ هم‌زمان با شروع ايام جنگ جهانى اول است كه مهم‌ترين كار ايشان اين بود كه تلاش‌هاى زيادى انجام مى‌دهد براى اين‌كه بين طرف‌هاى درگير در جنگ جهانى صلح برقرار كند، منتها هيچ توفيقى در اين امر پيدا نمى‌كند و باز كليساى كاتوليك راه خود را مجزا و منفك از جريانات تفكر جديد ادامه مى‌دهد.
پاپ بعدى، پاپيوس يازدهم است از ١٩٢٢ تا ١٩٣٩، ايشان كاملاً با تكيه بر آراء پيشينيان خود در اداره كليسا يك روش كاملاً مستبدانه يا ديكتاتور مآب مى‌گيرد و خود را يك حاكم دينى و غيردينى مطلق مى‌داند كه همه بايد از او اطاعت كنند، قاعده‌اى ايشان مطرح مى‌كند در باب اين‌كه مسيحى واقعى كسى است كه از پاپ و اسقف‌هاى منصوب به او تبعيت كند و اگر كسى اين قاعده را رعايت نكند، از حوزه مسيحى بودن خارج مى‌شود و مسيحى نبودن هم مساوى با كفر و خروج از دين است.
پاپ بعدى، پاپيوس دوازدهم از ١٩٣٩ تا ١٩٥٨ مصادف با جنگ جهانى دوم است، ايشان هم‌پيمان حزب نازى و مؤيد هيتلر مى‌شود، افكار و اعمال هيتلر را به رسميت مى‌شناسد؛ هم‌چنين كليساى كاتوليك در كنار هيتلر و كسانى كه جنگ جهانى دوم را شروع كردند و ادامه دادند، قرار مى‌گيرد و جالب اين است كه بعد از پايان جنگ هم دست از اين تأييد بر نمى‌دارد، بلكه به تكفير كسانى كه به نوعى از تفكر جديد خارج هستند مثل كمونيست‌ها و مدرنيست‌ها مى‌پردازد و در هيچ فتوايى از كارى كه راجع به حزب نازى و هيتلر انجام داده، اظهار پشيمانى نمى‌كند.
پاپ بعدى، پاپ ژان بيست‌وسوم؛ يعنى شوراى دوم واتيكان از ١٩٥٨ تا ١٩٦٣ است كه به تعبير هانس كونگ، پاپ انقلابى و واقعى، ايشان بوده است. چون كونگ در همين دوره كشيش و مشاوره ژان بيست‌وسوم است و با مشورت‌هاى ايشان، اين شورا تشكيل مى‌شود. از ١٩٦٣ تا ١٩٦٥ شوراى دوم واتيكان تشكيل مى‌شود و به تعبير كونگ بارقه‌هايى از انقلابى كه قرار است در كليسا پيدا شود و كليسا بتواند خود را با دوره جديد تطبيق بدهد، در همين شورا و توسط همين پاپ است.
از اقدامات مهم شوراى دوم واتيكان در حوزه عبادى، ١. اصلاح آيين‌هاى عبادى است كه در دوره‌هاى قديم يك‌سرى كاتوليك‌ها موظف بودند به يك نحو خاصى دعا بخوانند، ايشان گفت لازم نيست و هر طور كه خواستيد مى‌توانيد دعا بخوانيد و عبادت كنيد؛ ٢. طرح ايده وحدت كليساها از جمله كليساى پروتستان، كليساى شرق و كليساهاى غرب بود و در اين طرح مى‌خواست مسيحيت را به نوعى به هم نزديك و يك‌پارچه كند؛ ٣. مهم‌ترين كار او بحث در باب آزادى انتخاب دين بود، با توجه به اين‌كه در مسيحيت سنتى و كلاسيك، كسى نمى‌تواند دين خود را تغيير ندهد و از دينى به دين ديگر برود كه در اين صورت مرتد است، اما ايشان در شوراى واتيكان تصويب كرد هر كسى مى‌تواند هر دينى را كه مى‌خواهد انتخاب كند و تغيير دين جرم نيست و گناه محسوب نمى‌شود. ٤. اعتراف به اشتباهات گذشته آيين كاتوليك بود؛ چون پاپ‌هاى قبلى با اعتقاد به خطاناپذيرى پاپ‌ها، قبول نمى‌كردند كه پاپ‌هاى قبلى اشتباه هم كرده‌اند، اما در شوراى دوم واتيكان تصويب شد كه خيلى فتواهاى نادرستى از آنها صادر شده بوده است. ٥. به رسميت شناختن ديگر اديان است كه كونگ هم خيلى روى آن تأكيد مى‌كند؛ چون تا آن زمان تنها دين واقعى، مسيحيت است و هيچ دينى به رسميت شناخته نمى‌شود، اما در شوراى دوم واتيكان تصويب شد كه ديگر اديان هم راه نجات هستند؛ به‌خصوص اين‌كه اسم اسلام را آورد. و اين خيلى به پيدايش پلوراليسم دينى و تكثرگرايى دينى كمك كرد كه از مباحث پردامنه دوره جديد بود، اما متأسفانه عمر ژان بيست‌وسوم دوامى نمى‌آورد و ايشان همان سال تشكيل شورا؛ يعنى ١٩٦٣ از دنيا مى‌رود و تلاش‌هاى او فقط روى كاغذ و مصوبه مى‌ماند و پاپ بعدى هيچ اقدام عملى در راستاى كارهاى او انجام نمى‌دهد.
پاپ بعدى، پل ششم از ١٩٦٧ تا ١٩٧٨ است كه ايشان كل مصوبات شوراى واتيكان را نفى مى‌كند و هيچ توجهى به اصلاحات ساختار كليسا در آن شورا انجام نمى‌گيرد و باز ايده خطاناپذيرى پاپ تكرار مى‌شود.
پاپ بعدى، ژان پل دوم معروف از ١٩٧٨ تا ٢٠٠٥ است كه از نظر كونگ، ژان پل دوم ادامه‌دهنده همان راه اسلاف خويش است و هيچ پيشرفت مهمى در ساختار اصلاح كليسا صورت نمى‌گيرد. ژان‌پل دوم هم به نكوهش مدرنيته و آثار مدرنيته مى‌پردازد و گفت‌وگوى اديان را كه كسانى مثل كونگ و ديگران آن‌را دنبال مى‌كردند متوقف مى‌كند و به تعبير كونگ، ژان‌پل دوم نه تنها زخم‌هاى كليسا را التيام نبخشيد، بلكه بر آن نمك هم پاشيد و در زمان همين پاپ است كه كونگ محكوم به مرتد بودن و از دانشكده الهيات دانشگاه كاتوليك اخراج مى‌شود؛ هم‌چنين از مقام كشيشى خود خلع مى‌شود و ديگر از او به عنوان الهى‌دان كاتوليك ياد نمى‌كردند.
پاپ امروزى، آقاى راتينگر بنديكت شانزدهم است كه اتفاقاً هم درس آقاى كونگ در آلمان و سابقاً رفيق ايشان بوده است، ولى بعد از اين‌كه ايشان پاپ مى‌شود، كونگ نقدهايى از او مى‌كند كه بعدها اين نقدها شديدتر مى‌شود و كونگ مى‌گويد در زمان ايشان نمى‌توان انتظار هيچ تحول مهمى در حوزه الهيات و كليساى كاتوليك داشت؛ چون ايشان هم بر همان باورهاى پيش مدرن معتقد است. حال حاصل اين محكوميت‌ها و ناديده گرفتن اقتضائات دوره مدرن و كنار نيآمدن با تفكر جديد چه مى‌تواند باشد؟ آيا كليسا تقويت و ماندگار شد يا به تعبير كونگ مدرنيته ماند، اما آن‌چه كه روشن است اين‌كه كليسا به‌عنوان يك نهاد بسيار محدود در حوزه‌هاى مختلف كه فقط كسانى‌كه به آن‌جا مى‌روند دعايى مى‌خوانند، باقى مانده است؛ يعنى كليسا در حوزه‌هاى مهم اجتماعى، سياسى، فرهنگى و حوزه‌هايى كه به جامعه و اجتماع مربوط مى‌شود، هيچ نقش مهم و تأثيرگذارى ندارد.
امروز اداره جامعه و دنيا در دست سياست‌مداران و مدرنيست‌هاست نه كاتوليك‌ها. مدرنيته مورد احترام است؛ چون كسى كارى به كارى كسى ندارد، اما امروزه بيشتر بحث مسيحيت، الهياتى است كه به آن دين گفته مى‌شود و بيشتر در حوزه پروتستان‌ها برجستگى دارد، از دين فقط يك اعتقاد به خدا مانده و تمام امور شخصى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى با تكيه بر انديشه مدرن و عقل بشرى اداره مى‌شود؛ يعنى فرآيند سكولاريزايشن كه از زمان انقلاب فرانسه به بعد آغاز شد و هم‌چنان ادامه دارد. حال ديگر براى كليسا چيزى باقى نمانده كه بخواهد به آن برسد و امروزه مكتب‌ها و اديان گوناگونى در غرب تحت‌عنوان اديان جديد پيدا شده‌اند كه از دلايل آن ١. انزواى كليساى كاتوليك؛ ٢.دل‌زدگى مردم از دين به‌طور كلى و مسيحيت به‌طور خاص مى‌باشد، هر كس براى خود يك دين جديد درست كرده و كسى كارى به اين‌كه پاپ و كليسا چه راهى را در پيش گرفتند، ندارد
در خاتمه، پيش‌بينى هانس كونگ نسبت به آينده كليسا، ايشان بحث را با اين سؤال مطرح مى‌كند: آيا گورباچفى كاتوليك در ميان كاردينالهاى كليسا پيدا خواهد شد كه بتواند كاستريكا را پيش ببرد و تحولى انقلابى در كليساى كاتوليك رخ دهد؛ يعنى منتظر پيدا شدن يك گورباچف كاتوليك است تا كليساى كاتوليك را از اين وضعيت اسف‌بار نجات دهد و نااميد هم نيستند.

پرسش و پاسخ
آيا سياست‌مداران در صورت ادامه اين فرايند، از آن استقبال مى‌كردند؟
دكتر قنبرى: طبعاً استقبال مى‌كردند. به‌هر حال درست است كه كليساى كاتوليك به وضعيت انزوا درآمده است، ولى به‌هر حال آن عِرْقِ دينى و دين‌طلبى در ميان همان غربيان هم وجود دارد و اين‌طور نيست كه كسى دنبال دين نباشد و وقتى طبق آمار مى‌گويند در آمريكا ٧٠% مردم متدين هستند؛ يعنى ٧٠% افراد نسبت به وجود خدا اعتقاد دارند و اين مى‌تواند پشتوانه كليسا و مسيحيت براى تقويت به خدا و معنويت، و حتى جلوگيرى از انحرافات و جنگ‌ها باشد، منتها كسانى مثل هانس كونگ معتقدند كه شما كه دين داريد با مدرنيته كنار بياييد؛ هم‌چنين به مسيحيت، متدينان و كاتوليك‌ها مى‌گويد كه شما بايد خود را با اقتضائات دوره جديد وفق دهيد، اما از آن‌طرف به تفكر مدرن و مدرنيته توصيه نمى‌شود كه شما اگر كج خود را درست كنيد، گويا اين‌كه آن تفكر، تفكر ثابت و به تعبيرى اجتناب‌ناپذير است؛ يعنى آن‌طرف را مسلّم مى‌گيرند و مدام به اين طرف توصيه مى‌كنند كه خود را با مدرنيته سازگار كنيد و اين در مسيحيت، كار راحتى است و مى‌تواند موجه هم باشد؛ چون در مسيحيت هم اعتقاد دارند كه كتاب مقدس، كتابى دست نوشته بشر است و نوشتن كتاب مقدس بيست سال بعد از عيسى‌عليه‌السلام شروع شد و تا سال ١١٠ ميلادى به پايان رسيد، خُب وقتى كتاب وحى نباشد و توسط بشر نوشته شده است، وقتى بشر خطا كرد مى‌تواند درست كند؛ بنابراين تطبيق مدرنيته با دينى مثل دين مسيحيت، كار راحتى مى‌تواند باشد، اما در اديانى مثل اسلام كه اعتقاد بر وحى بودن قرآن دارند، اين كار نمى‌تواند صورت بگيرد؛ يعنى مهم‌ترين مشكل مسلمان‌ها در هماهنگى و تطبيق با مدرنيته، وحى است؛ بنابراين بعضى از روشن‌فكران كه پروژه‌اى را دنبال مى‌كنند مى‌خواهند يك‌طورى وحى را يك كارى بكنند تا اين قضيه حل شود، اما در هر دينى كه وحيانى نباشد، اين كار به راحتى صورت مى‌گيرد و مى‌گويند اين تفكر مربوط به دوره اسطوره‌اى بوده و الآن دوره جديد، دوره علم است و بايد اسطوره‌زدايى شود، منتها اين اسطوره زدايى در متنى مثل متن قرآن نمى‌تواند صورت بگيرد.

در اديانى كه فرموديد به رسميت شناخته مى‌شوند به‌ويژه اسلام، آيا اديان شرقى هم وجود دارند؟
دكتر قنبرى: خير، روى اسم اسلام تأكيد مى‌شود، ولى به‌طور مطلق مى‌گويد كه راه نجات در همه اديان ديگر هم؛ يعنى اديان جهانى مى‌باشد، البته منظور آنها از اديان جهانى همين چند تا دين معروف بوديسم، هندوئيسم، يهوديت، مسيحيت، دين ژاپن و دين چين است و بقيه شاخه‌هايى از اينها هستند يا ممكن است از آن تعبير دين انسانى يا بشر شود.

در برخى از اين اديان خداى اديان ابراهيمى وجود ندارد.
دكتر قنبرى: بله آن‌را درست مى‌كنند مثلاً در بوديسم حتى در هندوئيسم خداى شخص‌وار مثل خداى اديان ابراهيمى وجود ندارد و حداكثر چيزى كه قائل مى‌شوند، مى‌گويند موجود و نيروى برتر، ولى در تفسير خود مى‌گويند همين نيروى برتر، همان چيزى است كه گفته مى‌شود گوهر دين، يكى است و وقتى گوهر همه اديان يكى باشد، خداى آنها هم يكى است، منتها به مانند حقه فيل هر كسى براى خود تعبير خاص دارد و با اين وصف اديان شرقى را مى‌توان درست كرد.

آيا در شوراى دوم كه اديان را به رسميت مى‌شناسند، به خاطر مباحث دينى‌شان مى‌باشد يا از باب اضطرار؟
دكتر قنبرى: خير به عنوان بحث، الهياتى كه تا آن زمان فقط مى‌گفتند مسيحيت، دين حق و نجات است، از اين به بعد تصريح مى‌شود كه اديان ديگر هم به لحاظ الهياتى معتبرند و مى‌توانند راه نجات باشند، در اين صورت پيامبر و كتاب آنها هم معتبر مى‌شود و به لحاظ عقيدتى مورد تصويب قرار مى‌گيرد و همان‌طور كه روشن است جنبه عقيدى و الهياتى شوراى كليسايى قوى‌تر از جنبه سياسى و مصلحتى آنهاست.

چرا اينها يك ساختار واحد و خطوط قرمز مسلمى براى خود درنظر نمى‌گرفتند كه پاپ بعدى آن را از بين نبرد؟
دكتر قنبرى: اتفاقاً همين‌طور است و در اين ده مورد فقط ژان‌پل بيست‌وسوم بود كه مى‌خواست تحول ايجاد كند، ولى تقريباً بقيه همه حرف‌شان يكى بود و چارچوب و خط قرمز آنها اين بود كه تنها راه نجات، مسيحيت است و پاپ به عنوان جانشين خدا، خطاناپذيرس.

آيا كونگ وارد حوزه‌اى غير از حوزه الهيات و تاريخ هم مى‌شود يا خير؛ يعنى آيا وارد حوزه اخلاق، استنباط و تعامل هم مى‌شود؟
دكتر قنبرى: كونگ در درجه اول يك الهى‌دان است، البته به فلسفه غرب هم مسلط است، وى بيشتر به بحث‌هاى الهياتى و تاريخى به صورت پارادايمى مى‌پردازد و وارد حوزه‌هاى ديگر نمى‌شود، منتها در همين پارادايم‌ها و تقسيم‌بندى‌هايى كه در تاريخ مسيحيت و براى بقيه اديان درنظر مى‌گيرد، استنباط مى‌كند و اين پارادايم‌ها را به لحاظ تاريخى اجتناب‌ناپذير مى‌داند؛ يعنى كسى كه در پارادايم مدرن است، نمى‌تواند و نبايد به پارادايم قرون وسطى برگردد، البته مى‌شود يك‌طورى استنباط كرد كه ايشان هم معتقد به نوعى سير تاريخى در پيدايش اين مسير تحول فكرى مى‌باشد.

در بحث تحولات و فراز و نشيب‌ها گاهى پاپ‌ها و كليساى كاتوليك با مدرنيته ملايم و گاهى طرد كننده هم مى‌باشند، اين بر چه مبنايى بوده است؟
آيا خطوط قرمز آنها بر مبناى سنت‌ها و آيين‌هايى كه خودشان ساختند، بوده يا منشاء دينى دارد و يا اين‌كه قائل به اين هستند كه كتاب مقدس آنها كتاب بشرى است، آيا دين آنها فقط اعتقاد به خداست يا بقيه آموزه‌هاى آنها نيز منتسب به دين وحيانى است، حال آيا آن آموزه‌ها و مباحث وحيانى آنها ارشاداتى دارد؛ يعنى پايه‌اى در واكنش آنها نسبت به مدرنيته مى‌شود؟ هم‌چنين آن هسته مقاوم اگر در وحى نيست، پس كجاست؟
دكتر قنبرى: درست است كه آنها معتقدند كه كتاب‌شان كتاب وحيانى نيست؛ يعنى به اصطلاح وحى مكتوب نيست و خود آن را نوشته‌اند، اما چيزى را كه به آن معتقدند اين است كه روح‌القدس ناظر بر نوشتن كتاب بوده و بنابراين نگذاشته است كه اينها منحرف شوند و چيزى را نسبت بدهند كه خلاف واقع باشد؛ پس در حال حاضر اين كتاب گرچه وحى ديكته‌اى نيست، ولى ريشه در وحى دارد. و اتفاقاً كارهايى را كه مى‌كنند، همه را به دين كه حتماً يك مبنايى در كتاب مقدس براى آن پيدا مى‌كنند، استناد مى‌دهند، منتها نكته اينجاست كه تفكر مدرن در بررسى هر پديده‌اى كه تحت عنوان نقد تاريخى مطرح است، يك مبنايى دارد. مبناى نقد تاريخى اين است كه هر پديده‌اى در تاريخ بايد بررسى شود كه آيا مستندات بى‌طرفى خارج از مسيحيت در كتاب‌هاى ديگران و مورخان ديگر وجود دارد يا خير، حتى از باستان‌شناسى كمك مى‌گيرند كه اين چيزهايى كه پيدا مى‌كنند با فلان حرف كه زده شده است، تطبيق دارد يا خير؟ و مشخص است كه با اين نقد تاريخى نمى‌شود ثابت كرد و به تعبيرى شاهد بى‌طرف نمى‌توان پيدا كرد، در نهايت شاهد درون دينى است كه آن‌هم بى‌طرف نيست؛ بنابراين به جز نقد تاريخى چيز ديگرى باقى نماند.
آنها حتى در وجود خود عيسى هم تشكيك كردند و خيلى از مدرنيست‌ها مى‌گويند كه عيسى اسطوره و داستان است؛ چون هيچ شواهد تاريخى بى‌طرفى كه به وجود عيسى مثلاً عيسى در جليل فلسطين اقرار كند، نيست و هر چيزى از نظر آنان با نقد تاريخى ثابت نشود، نمى‌تواند مبنايى داشته باشد، ولى از نظر خود كاتوليك‌ها همه اينها مستندات مكتوب دارند.

منشاء اختلاف در ديدگاههاى آنها چيست و چرا روش واحدى ندارند؟
دكتر قنبرى: اختلاف مدرنيست‌ها با سنت‌گرايان در عقل است. مدرنيست‌ها و از دكارت به بعد معتقدند كه عقل بشرى براى شناخت همه آنچه كه مى‌تواند بشناسد كافى است و هيچ نيازى به ماوراى عقل، حال چه خدا باشد، چه دين باشد و چه مرجعيت كليسا، نيست. وقتى عقل معيار مى‌شود، آن‌وقت علم پيش مى‌آيد، علم آزمايشگاه و هر چيزى كه به اين نحو قابل اثبات باشد، علمى است، در غير اين‌صورت از علميت مى‌افتد و معنا نخواهد داشت، اما سنت‌گرايان از همان ابتدا با اين مبنا مخالفت كردند و گفتند عقل، كافى نيست و حرف توماس به عنوان استوانه كليساى كاتوليك اين بود كه عقل تا يك جايى مى‌آيد و بعد از آن رموز ايمان وارد مى‌شوند؛ چون يك چيزهايى مثل تثليت را نمى‌توان با عقل شناخت.

معيار ما براى ارزيابى ديدگاه كاتوليك نسبت به مدرنيته چه مى‌تواند باشد حرف كدام از آنها تطابق بيشرى با دين مسيحيت دارد؟
دكتر قنبرى: اين مسئله به مبناى عقل‌گرايى بر مى‌گردد، اگر ما مبناى عقل‌گرايى جديد و مدرنيته را بپذيريم حق را به مدرنيست‌ها مى‌دهيم و كاتوليك‌ها حرفى براى گفتن ندارند و برعكس.

سلطه فكرى پاپ‌ها بر بقيه روحانيت مسيح چگونه است؟ آيا در صورت قبول نكردن تفكر او، تكفير مى‌شوند يا خير و بحث ديگر اين‌كه دخالت مدرنيست‌ها در كليسا تا چه اندازه است؟
دكتر قنبرى: در پاسخ به سؤال اول در حال حاضر مسيحيت رايج، چند گروه هستند. مثلاً پروتستان‌ها كه تعداد آنها هم كم نيست، اينها مرجعيتى براى كليساى پاپ قائل نيستند؛ يعنى خود آنها كليساهاى محلى و شخصى دارند و بنابراين از مرجعيت پاپ پيروى نمى‌كنند. كليساى انگليكن انگلستان هم وضع خاص خود را دارد و تقريباً داراى نوعى كليساى دولتى است كه بيشتر وارد امور اجتماعى و سياسى مى‌شوند و آنها هم باز مرجعيت پاپ را قبول ندارند، اما خود كاتوليك‌هاى سنتى كه پاپ و مرجعيت آن را قبول دارند، الهى‌دان‌ها و عالمان از آنها تبعيت مى‌كنند و مردم عادى هم خيلى كارى به اين كارها ندارند مثلاً خيلى از چيزها در مسيحيت سنتى به‌عنوان يك امر واجب وجود دارد، ولى جامعه غربى كه جامعه‌اى كاملاً سكولار است، كارى به دين ندارد و بنابراين جامعه از آنها تبعيت نمى‌كنند.
مثلاً طلاق و سقط جنين در مسيحيت حرام است، ولى كسى به حرف كليسا توجهى ندارد و حداكثر كار آنها اين است كه يك‌شنبه‌ها به كليسا مى‌روند، اما در مورد دخالت مدرنيست‌ها، آنها چند دسته هستند: يكى كسانى كه ملحد هستند و به اعتبارى مى‌توان گفت مسيحيت را قبول ندارند و شاخصه‌هاى آنها هم در بين فيلسوفان و متفكران وجود دارد، اما در مورد اين‌كه آيا مى‌توان مدرنيست متدين داشت يا خير؟ اين همان بحثى است كه به جمع بين سنت و مدرنيته بر مى‌گردد كه از جمله هانس كونگ معتقد است كه مى‌شود و خودش را يك مدرنيست كاتوليك مى‌داند؛ بنابراين اينها در حوزه نظر حرف‌هايى براى گفتن دارند، گرچه در حوزه عمل كارى با كليساى كاتوليك ندارند. از آن طرف هم‌ديگر كليساى كاتوليك نمى‌تواند بر اينها فشار فيزيكى بياورد؛ چون از حوزه اجتماع خارج شده است و هر چه هست، قانون و حكومت است.

آيا حكومت‌ها سلطه‌اى بر كليسا دارند يا خير؟
دكتر قنبرى: خير، در حال حاضر حكومت‌ها جدا شده‌اند مثلاً گفته‌اند اين تكه زمين با اين حوزه مال شما باشد و شما كارى با ما نداشته باشيد و ما هم كارى با شما نداريم. پاپ هم حرفى براى گفتن ندارد و اگر هم بگويد، اثرى نخواهد داشت.

وقتى ژان‌پل دوم فوت كردند، بحثى از صهيونيسم مطرح شد كه گفتند پاپ، اسرائيل را به رسميت شناخته و با يهودى‌ها معاوده فكرى دارد و بعد اين را زمينه‌ساز اين مى‌دانند كه مسيحيان و يهوديان بايد هم‌فكرى داشته باشند تا مسيح باز گردد. حال گفت‌وگوى بين اديان كه گفتيد ژان‌پل دوم كنار گذاشت، اصلاً صحت دارد؟
دكتر قنبرى: در اعتقادات سنتى مسيحيان، يهوديت كنار گذاشته نمى‌شود و دليل آن‌هم اين است كه مسيحيت، ريشه خود را در يهوديت مى‌داند و بنابراين نمى‌تواند آن را نفى كند و اصلاً از نظر آنها عيسى يك يهودى است كه آمده دين يهود اصلاح كند، گرچه با هم چالش‌هايى داشتند و در سده اوليه همان يهوديانى كه عيسى را به صليب كشيدند، اكثر حواريون را تحت فشار قرار دادند و اعدام كردند و البته مسيحى‌ها هم كه به قدرت رسيدند، تلافى كردند و هولوكاست ريشه در اين بحث دارد، ولى در عين‌حال ريشه مسيحيت به يهوديت بر مى‌گردد و نمى‌توانند آن را نفى كنند، اما حالا اين‌كه موضع پاپ‌ها راجع به اسرائيل و صهيونيست‌ها چه چيزى است، حداقل اين است كه نفى نكردند، حال ممكن است گفته باشند نكُشيد، ولى ديگر از اساس چيزى را نفى نكردند كه اسرائيل نامشروع است و بايد از زمين محو شود و پاپ چنين حرفى را نزده است.

برخلاف سيره پاپ‌ها دو نفر از پاپ‌ها بودند كه عملكردى متفاوت داشتند، ريشه عملكرد آنها را در كجاست؟
دكتر قنبرى: به نظر مى‌آيد مثلاً اگر كونگ پاپ مى‌شد، خيلى تحول در مسيحيت رخ مى‌داد، ريشه آن به اين برمى‌گردد كه اينها با اين دوره جديد به نوعى زندگى كرده‌اند، دانشگاه رفتند و مظاهر دوره مدرنيته را ديده‌اند، خوب اينها خيلى روى فكر اشخاصى كه مى‌تواند موجب تحويل بشوند، تأثير مى‌گذارد، ولى هميشه يك مشكل است كه واقعاً كسانى كه در سيستم رسيدن به مقامات روحانى مراتب را از پايين؛ يعنى كاردينال، كشيش و اسقف طى مى‌كنند و پاپ مى‌شوند، ديگر نمى‌توانند اقدام اساسى انجام دهند مثل طلبه‌هاى روشن‌فكر كه وقتى مرجع مى‌شوند، ديگر حرف‌هاى آرمانى ندارند.

براساس يك‌سرى اطلاعات متفكرانه امروز، مسيحيت در بعضى مناطق ايران به‌شدت مورد استقبال قرار گرفته، با توجه به دافعه‌هايى كه شما گفتيد، اين دريافت ايران چه جاذبه‌اى است؟
دكتر قنبرى: متأسفانه ايران هميشه در فرآيند تحولاتى كه در دين اتفاق مى‌افتد، چند دهه عقب است مثلاً در مورد تغيير دين كه ديگر در ديدگاه پلوراليستى، امر خيلى مهمى نيست مثلاً حالا كسى از دين اسلام به دين مسيحيت برود، مى‌خواهد چه كند، اما به‌نظر مى‌آيد اينها ريشه عملى دارد يعنى مى‌خواهد ببيند كه مسيحيت چه مى‌گويد، مسيحيت از حيث عمل خيلى راحت است، جمله معروف عيسى را تكرار مى‌كنند كه محبت كن و هر كارى دلت خواست انجام بده، اينها خيلى تأثير مى‌گذارد، حالا بالاتر از مسيحيت مثلاً امروز دين بودا در دنيا در جذب مخاطب حرف اول را مى‌زند؛ چون قيد و بند آنچنانى ندارد. يك دين شريعت‌گراى مثل اسلام و يهوديت، بدتر از اسلام در شريعت‌گرايى، طبعاً براى آدم‌هاى معمولى كه اهل فكر نيستند و دنبال يك‌سرى عوامل عملكردى هستند، سخت است و خيلى مى‌تواند تأثير بگذارد.

شما گفتيد تطبيق دين مسيحيت با مدرنيته كار راحتى است، اما با آن تاريخى كه از مسيحيت يا كاتوليك در دست است، به اين راحتى هم نيست و دو سؤال مطرح است، در مواجهه ايرانى‌ها با غرب، چهار نوع مواجهه مطرح است: ١. هايبرليستى؛ ٢. آينورليستى؛ ٣. هاپولوژيستى؛ ٤. اسلاميتى، به عبارت ديگر مواجه ما با دنياى مدرنيته يا دنياى غرب يا نفى مطلق يا پذيرش مطلق و يا تركيبى است. در تقسيم‌بندى شما نفى مدرنيته در نُه پاپ ديده مى‌شود و هانس كونگ كه تركيبى بود، آيا چيزى به‌نام پذيرش مطلق در چنين تفكرى وجود دارد يا خير و اگر دارد، چه كسانى هستند؟ سؤال دوم اين‌كه علت خروج هانس كونگ از نظريه مسلط در دنياى كاتوليك چه چيزى مى‌تواند باشد؛ يعنى چه كسانى روى هانس كونگ تأثير گذاشتند كه يك چنين نقدهايى به دنياى كاتوليك يا پاپ‌ها مى‌زند؛ هم‌چنين آيا اگر دنياى كاتوليك آن را بپذيرد، اخلال در مدرنيته ايجاد نمى‌شود؛ يعنى واقعاً خود آنها كاملاً از بين نمى‌روند؟
دكتر قنبرى: آسانى آن به جهت مقايسه آن با اسلام است كه در دين مسيحيت مى‌توان اگر خطا و اشتباهى رخ داد، اصلاح كرد ولى در اسلام نمى‌شود و از يك جهت ديگر آسان است به‌خاطر اينكه مثلاً در حوزه الهيات پروتستان اشلاير ماخر الهيات جديد را مطرح مى‌كند و آخر به اين مى‌رسد كه اولاً دين، امرى معرفتى نيست و كاملاً تجربه دينى و احساسى است؛ بنابراين نبايد به دنبال فهم و استدلال در حوزه دين گشت و ثانياً دين مساوى است با تعلق وابستگى مطلق به امر مطلق؛ يعنى اين‌كه احساس كنيد به يك جاى ماوراى اين عالم وابستگى مطلق داريد و همين احساس مى‌شود دين‌دارى؛ بنابراين اشلاير ماخر مسيحيت و به اصطلاح كتاب مقدسى پيچيده را در همين يك جمله خلاصه مى‌كند؛ چون معتقد است كه اين حرف‌هايى كه در كتاب مقدس گفته شده، زبان اسطوره است نه زبان امروزه قرن بيست و يكم؛ بنابراين بايد اسطوره‌زدايى كرد. و در حوزه پروتستان همه اعتقادات را طورى تبيين مى‌كنند تا به اين حرفى كه زده‌اند، برسند. در حوزه كاتوليك هم هانس كونگ تقريباً همين كار را مى‌كند و مى‌گويد هدف از دين مسيح و اين تشكيلات چه بوده است، هدف اين بوده كه انسان‌ها، انسان باشيد و پارامترهاى انسان بودن را با عقل هم مى‌شود تشخيص داد و نيازى به دين نيست و اگر به همين چيزهايى كه عقل تشخيص مى‌دهد عمل كنيم متدين هستيم و بعد خود تأكيد مى‌كند كه اين تدين با مسيحى بودن، مسلمان بودن و يهودى بودن و... هيچ فرقى نمى‌كند و پلوراليسم مطلق مى‌شود. در مسيحيت سنتى هدف از دين را به راحتى با حرف خود تطبيق مى‌دهند، اما در حوزه اسلام نمى‌توان اين حرف‌ها را زد و گفت هدف از قرآن چيست؛ چون قرآن هزاران هدف دارد و بايد تك‌تك روى آن بحث شود حال در مورد نفى مطلق يا پذيرش مطلق، اينها همه نفى مطلق بودند و اين نفى‌ها به مبانى كه در كتاب مقدس و متون خود داشتند، بر مى‌گردد، اما پذيرش مطلق را حداقل در بين الهى‌دان‌ها نمى‌توان پيدا كرد؛ چون پذيرش مطلق مى‌شود مدرنيسم؛ مدرنيسمى كه غالباً دينى ندارند، ولى تركيب چرا، اتفاقاً كونگ طرفدار تركيب و سازگارى مدرنيته با سنت است، آنها مى‌گويند هدف دين اين است و ما با عقل خود اين اهداف را تشخيص مى‌دهيم و به آنها پاى‌بند مى‌شويم و اين انسان، يك انسان مدرن متدين است و اتفاقاً كسانى را كه مى‌گويند به سنت و دين نياز نيست، را نفى مى‌كنند؛ چون مهم‌ترين گزاره‌اى كه در دين است، اعتقاد به خداست كه اگر از بشر گرفته شود، به نظر كونگ، انسان به نيهليسم و پوچ‌گرايى مى‌رسد و هيچ معنايى در زندگى‌اش پيدا نمى‌كند؛ بنابراين مهم‌ترين كمكى كه اديان به انسان مى‌كند اين است كه باور به خدا را نشان مى‌دهد. وقتى انسان به خدا باور پيدا كرد، يك انسان مدرن متدين مى‌شود واين در حوزه مسيحيت راحت است، اما باز در حوزه دينى مثل دين اسلام كه پر از شريعت است، كار راحتى نخواهد بود و مسلمان‌ها نمى‌توانند از خيلى چيزها دست بردارند.