پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - شرق و غرب معرفتى و نوآورى - فیاض ابراهیم

شرق و غرب معرفتى و نوآورى
فیاض ابراهیم

١. »غرب و شرق« بيش از آن كه يك مقوله جغرافيايى باشند، يك »مقوله معرفتى يا جغرافياى معرفتى« مى‌باشند. يافتن اين دو حوزه جغرافيايى معرفتى، مى‌تواند راهنمايى براى ديگر حوزه‌هاى معرفتى باشد، چرا كه يافتن حوزه مطالعاتى خود در يك فرآيند مطالعه مقايسه‌اى، بسيارى از حوزه‌هاى معرفتى ديگر را نيز بازگشايى تاريخى معرفتى خواهد كرد.
٢. اگر فرمول هويت را تركيب دين و زبان بدانيم يا دين بيان شده در زبان، شرق و غرب نيز از اين فرمول مستثنى نيستند و از طرف ديگر ميزان و نوع تركيب دين و زبان، هويت‌هاى متفاوت توليد مى‌كند كه باز شرق و غرب از آن مستثنى نيستند و مى‌توان شرق و غرب معرفتى و تفاوت‌هاى اين دو جغرافياى معرفتى نيز دريافت.
٣. آنچه در باب هويت‌شناسى غرب گفته شده است اين است كه غرب هويتى است كه بر اساس بيان ريز و دقيق، استوار شده است؛ به عبارت ديگر غرب در فرمول مذكور بر زبان بيشتر تكيه مى‌كند تا دين و بيشتر بر بيان تكيه مى‌كند تا معنا؛ به همين دليل غرب به توليد فلسفه دست مى‌يازد تا عرفان، چرا كه فلسفه يك دانش بيانى است تا يك دانش اسرارى و معنا دار تو در تو و پيچيده.
٤. شرق‌شناسى هويتى، بر اساس معنا بنا مى‌شود؛ به همين دليل زبان شرق، زبان ابهام است و زبان استعاره، زبان دين را تشكيل مى‌دهد و به جاى آنكه بر بيان و زبان تكيه شود بر دين و معنا و سطوح معنايى توجه مى‌شود. پس بر عرفان و اشارات تكيه مى‌شود و مهم‌ترين رسانه اين فرهنگ، سكوت است تا زبان و سخن.
٥. حال اگر شرق و غرب را دو نمونه آرمانى (Ideal type) بگيريم مى‌توانيم بر اساس اين دو نمونه آرمانى به مطالعه انواع هويت‌هاى متفاوت بپردازيم و اگر بتوانيم سطوح هويتى جهان را ترسيم كنيم، مى‌توانيم به شناخت چارچوب‌هاى كنشى حوزه‌هاى فرهنگى جهانى نيز پى ببريم، مثل كنش‌هاى هيجانى موزون و جمعى شرقى و كنش‌هاى عقلى فردى غربى.
٦. غربى شدن از آلمان شروع مى‌شود و مكتب پديدارشناسى بزرگترين فرآيند غربى سازى را به عهده دارد. مكتب پديدارشناسى به دنبال زبان و بيان براى عرفان شرقى مى‌گردد و اين را از راه روش‌شناسى انجام مى‌دهد كه اين فرآيند از »رودلف اولن« شروع مى‌شود كه در مقام استاد پديدارشناسى مى‌باشد و به وجود گرايان آلمانى خاتمه مى‌يابد.
٧. بعد از بيانى شدن عرفان شرقى در فلسفه آلمانى به سوى غرب آلمانى، يعنى فرانسه سوق داده مى‌شود كه در رمانتيسم اولى، تجلى مى‌يابد و زبان رمان و داستان و ادبيات به خود مى‌گيرد و ادبيات فرانسه با چنين روشى غنى مى‌شود و حوزه‌هاى اروپايى را مورد تأثير قرار مى‌دهد و اين رومانتيسم به آلمان مى‌رود و حوزه ادبياتى آلمان را نيز سيراب مى‌كند.
٨. بعد از فرانسه به غربى‌ترين و غرب خالص مى‌رسيم كه حوزه فرهنگى آنگلوساكسون‌ها مى‌باشد كه در اين حوزه فرهنگى زبان خالص تجلى مى‌يابد و ادبيات به زبان تقليل مى‌يابد و كل امور غير زبانى بر اساس زبان تحليل مى‌شوند و به زبان تقليل پيدا مى‌كند. پس فلسفه در اين حوزه فرهنگى بى معنا مى‌شود، چون فلسفه بر اساس زبان تحليل مى‌شود و عرفان بى معناترين خواهد بود.
٩. فلسفه تحليلى نام اين حوزه غربى مى‌باشد كه ملاك كليه معرفت‌شناسى‌ها بر اساس زبان مى‌گذارد و اين فلسفه، فلسفه متافيزيك را يك سوء تفاهم زبانى مى‌داند، پس كل فلسفه را از طريق زبان مورد حمله و خدشه قرار مى‌دهد و سپس بر اساس دانش زبانى به تحليل كليه معارف بشرى مى‌پردازد، مثل زبان دين يا فلسفه دين.
١٠. حوزه انتقادى اين حوزه فرهنگى نيز از زبان‌شناسى به دور نيست، بلكه به حوزه عام‌ترى رجوع مى‌كند و آن حوزه نشانه‌شناسى است؛ يعنى براى نقد حوزه خاص‌تر به يك حوزه عام‌تر رجوع مى‌شود؛ به عبارت ديگر اين حوزه نقادى، توجه را به يك حوزه بازترى براى درك كامل‌تر و شامل‌تر هدايت مى‌كند تا غرب را به غربى‌تر نزديك كند.
١١. حال با توجه به اينكه غرب نازل يافته شرق است و از عرفان به فلسفه (در آلمان) و از فلسفه به ادبيات (در فرانسه) و از ادبيات به زبان (در آنگلوساكسون‌ها) نزول انجام مى‌يابد تا غرب شكل بگيرد و حوزه غرب حوزه بيان و زبان و نشانه‌شناسى شرق است. اين حوزه بيان با قدرت تمدنى با زبان و نشانه‌شناسى به تفسير شرق مى‌پردازد و تفسير قدرت به وجود مى‌آورد كه در استعمار شرق توسط غرب تجسم يافت.
١٢. پس تفسير زبانى دين، غرب گرايى معرفتى است و هر آنچه كه از معارف بشرى براى تفسير دين به كار گرفته شود و يك نوع رابطه با زبان داشته باشد يك نوع غرب معرفتى شكل مى‌دهد، مثل ادبيات و فلسفه و علم و فرهنگ عامه و هنر. آنچه امروز در تفسير زبانى و شاعرانه دين گفته مى‌شود، همان غرب گرايى دينى است كه دين را در نشانه و زبان شناختى آن مى‌بيند و سخن جديدى نيست، چرا كه اين بحث در قبل در انديشه‌هاى ابن عربى و مولوى، تجلى يافته است.
١٣. تفسير غربى دين در قرن نوزدهم رخ داد كه همراه با توسعه استعمار غربى به رهبرى انگلستان بود. غربى سازى مذهب تسنن با وهابيت انجام گرفت و غربى سازى مذهب تشيع با بهائيت شروع شد. اگر در روش‌شناسى اين دو مذهب خوب دقت كنيم فرآيندى كه رخ داده است اين است كه اين نوع مذاهب عدول از معنا به نشانه مى‌باشد و تقليل دين را به عهده داشته است.
١٤. ايران هم معنا گرايى شرق را در خود دارد و هم زبان گرايى غرب را و توانسته است فرآيند توليد معنا در نشانه را به ظهور برساند و حلقه اتصال شرق به غرب را به وجود آورد و از اين راه صلح جهانى را ترسيم كند و تاريخ خود را براى باز توليد چارچوب‌هاى نظرى آن، شكل دهد، كافى است بر توليد انبوه ادبيات و فلسفه و عرفان و فرهنگ عامه و علم در ايران و قرون گذشته توجه شود، ولى عنصر اصلى كه در تركيب زبان و معنا رخ داده است، توليد عرفان در قالب فلسفه بود كه كثرت را به وحدت بر گرداند و به نظريه صلح جهانى رسيد.