پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - رهبانيت افراطى - شیرمحمدی محمد مهدی

رهبانيت افراطى
شیرمحمدی محمد مهدی

منزلت »هيرونوموس« در انديشه قرون وسطى
فرهنگ و تمدن غربى در هر دوره‌اى از ادوار تاريخ، ابتدا در باورها و انديشه‌هاى افرادى تبيين شده است. اگر تاحدودى مى‌توانيم فرهنگ و تمدن آتنى را، با شناخت انديشه‌هاى سقراط، افلاطون و ارسطو بشناسيم، فرهنگ و تمدن دوران تجديد حيات غرب را در انديشه‌هاى شخصيت‌هايى چون ماكياولى، داوينچى، لوتر، كالون، ولتر، روسو، دكارت، كانت و... متجلى مى‌بينيم.
براى آشنايى با فرهنگ و تمدن غربى در دوران قرون وسطى نيز مى‌توانيم به انديشه‌هاى آباء كليسا و متكلمان مسيحى مراجعه كنيم. يكى از برجسته‌ترين جلوه‌هاى كيش مسيحيت، »زهد، رهبانيت، پارسايى« و »افراط در دنياگريزى« و بى‌اعتنايى به دنياى مادى است. شايد بتوان در ميان نخستين متكلمان مسيحى، هيرونوموس را به دليل اصرار بر اين امور، شخصيتى برجسته يافت؛ از اين رو آشنايى با آراء و انديشه‌هاى وى مى‌تواند ما را در آشنا شدن با فرهنگ دوران قرون وسطى يارى كند.
اگرچه منزلت »هيرونوموس« به پاى »آوگوستينوس« نمى‌رسد ولى همانند وى يكى از بزرگترين متكلمان مسيحى قرن چهارم شناخته مى‌شود. از ميان متكلمان نخستين مسيحى، هشت تن به عنوان »مجتهدان كليسا« متمايز مى‌شوند؛ از اين ميان هريك در يكى از جلوه‌هاى فرهنگ و انديشه‌هاى مسيحى، جايگاه برجسته‌اى دارند. چهارتن از اينان شرقى و چهارتن غربى بودند؛ »آتاناسيوس«، »باسيليوس«، »گرگوريوس نازيانزوسى« و »يوحناى زرين‌دهن«، در شرق؛ »آمبروسيوس«، »هيرونوموس«، »آوگوستينوس«، و »گرگوريوس كبير« در غرب.
انديشه مسيحى تا حدود زيادى مديون ايشان است و در اين بين، هيرونوموس در تحكيم و بسط اخلاق مبتنى بر زهد و پارسايى مقام رفيعى دارد. به ويژه تأكيد هيرونوموس بر تقواى جنسى و در اوج آن تجرد و عدم ازدواج و هشدارهاى وى نسبت به بى‌اخلاقى‌هايى كه در آغاز قدرت يافتن كليساى رم در ميان كشيشان رخ مى‌داد، قابل توجه است. از اين رو شايد بتوان وى را در جلوه‌هاى پارسايانه، صاحب منزلتى چون آگوستينوس در جلوه‌هاى نظام سياسى - اجتماعى دانست. اگر انديشه‌هاى اگوستينوس در سپهر جامعه و سياست حرف اول را مى‌زند مى‌توان گفت هيرونوموس نيز در سپهر اخلاق و پاك دامنى، اختر تابناك پارسايان مسيحى است.
ذكر اين مقدمه را ضرورى مى‌دانم كه مطالعه در خصوص هيرونوموس، به دليل فقر منابع متعدد، دشوار و دسترسى به همه آراى وى مشكل است؛ صاحب اين نوشتار به همين دليل نمى تواند مدعى جامعيت در تبيين انديشه‌هاى اين متفكر مسيحى باشد. اما بر آن است تا با معرفى اجمالى وى، جلوه‌هايى از روند شكل‌گيرى سامانه تفكر زاهدانانه كيش مسيحى، را نمايان سازد.

كليسا و پارسايى در زمانه هيرونوموس
هيرونوموس (Hieronymus ) در قرن چهارم و اوائل قرن پنجم يعنى زمانه‌اى مى‌زيست كه كليسا آماده كسب اقتدار فزاينده در غرب مى‌شد.
براى آشنائى با سير اقتداريابى كليسا، به طور اجمالى به تبيين روند رشد و سازماندهى آن مى‌پردازيم. مومنان مسيحى در آغاز همانند شهروندان يونان و روم، براى تشريك مساعى در محفلى جمع مى‌شدند. اين محفل نام خود را از همان محافل شهروندان رومى مى‌گرفت و »اكلزيا« خوانده مى‌شد. اكلزيا يا محفل مومنان مسيحى، ابتدا در سازماندهى و جلالت، بسيار ساده و تنها يك كانون اجتماعى بود.
از نظر سازمانى، هر اكلزيا در آغاز يك يا چند پرسبوتروس(شيخ يإ؛ ّّ كشيش) براى رهبرى خود برگزيده بود، همچنين يك يا چند تن »قارى«، »دستيار كشيش«، »معين شماس«، و »شماس« براى يارى به كشيش داشت. اما پس از آنكه مومنان و اعضاى آن افزون شدند و امور دينى مفصل‌تر شد، جماعات دينداران، »كشيشى مدبر« را برگزيدند تا بر كارهاى اكلزيا، نظارت كند و آنها را هماهنگ سازد. اين شخص را اپيسكوپوس(ناظر، يا اسقف) ناميدند.
چون تعداد اسقفان هم افزوده شد، كار آنان نيز به سرپرستى و هماهنگى نياز يافت؛ بدين جهت، در قرن چهارم، كسانى به عنوان اسقف اعظم، مطران، يا »نخستْ‌كشيش« برگزيده شدند تا بر اسقفان و كليساهاى ناحيه، نظارت كنند. در مرحله‌اى ديگر در قسطنطنيه، انطاكيه، اورشليم، اسكندريه، و رم، صاحب منصبانى عاليرتبه‌تر از اينان به نام »بطرك« برگزيده شدند كه بر تمام امور روحانى، رياست داشتند. اسقفان و اسقفان اعظم، بنا به فرمان بطرك يا امپراتور اجتماع مى‌كردند و سينود يا شورا تشكيل مى‌دادند. شورا اگر فقط نماينده يكى از ايالات بود، شوراى ناحيه‌اى، و اگر فقط از اسقفان امپراتورى شرق يا غرب متشكل بود، شوراى كل، و اگر از هر دو بود، »شوراى عام« خوانده مى‌شد؛ اگر فرمانهاى آن براى كليه عيسويان جهان لازم‌الاجرا بود، جامع ناميده مى‌شد. اتحادى كه گهگاه از اين راه حاصل مى‌شد موجب گرديد كه كليسا، لقب كاتوليك يا »جهانى« بگيرد.
همزمان با فربه‌تر شدن اين سازماندهى، جلالت و شكوه كليساها نيز افزون مى‌شد و مقررات و آدابى نيز براى آنان تدوين مى‌گرديد. اما بيم آن مى‌رفت كه اين مقررات جلوه ظاهرى به خود بگيرد و روح و معنويت كليسا، گرفتار آسيب‌هاى اخلاقى گردد. به همين منظور تأكيد بر زهد و پارسايى نيز از سوى برخى متكلمان مسيحى و گاه سختگيرى بر آن، همزمان با فربه‌شدن سازمان و جلالت كليسا نمايان مى‌شد. تاجايى كه ازدواج به عنوان يكى از آسيب‌هاى احتمالى كه ممكن است زهد و پارسايى كشيشان را تهديد كند مورد چون و چرا قرار گرفت.
در سه قرن اول مسيحيت، تجرد براى كشيشان اجبارى نبود. كشيش مى‌توانست زنى را كه قبل از نيل به مقام روحانى گرفته بود نگاه دارد؛ تنها پس از ورود به حلقه قدس، نمى‌بايست ازدواج كند؛ و هر مردى كه دو زن گرفته بود، يا بيوه يا مطلقه‌اى را به همسرى برگزيده بود، يا زنى غير شرعى اختيار كرده بود، حق نداشت به سلك كشيشان درآيد.
اما اين محدوديت مانعى جدى براى بولهوسى‌هاى احتمالى نبود؛ بولهوسى‌هايى كه در زمانه آلوده به فساد و بى‌بندوبارى مشركان، ممكن بود در ميان كشيشان نيز بروز كند. بنابراين، برخى از مؤمنان غيرتمند مسيحى، با استناد به عبارتى در يكى از رساله‌هاى »پولس حوارى«، چنين استنتاج كردند كه »هر گونه رابطه جنسى ميان زن و مرد گناه است«؛ از اين رو ازدواج را تقبيح كردند و كشيش متأهل را فردى، نفرت‌انگيز دانستند.
در حدود ٣٦٢.م شوراى ناحيه‌اى »گنگرا« اين نظريه را بدعت اعلام كرد،(١) اما كليسا بر تجرد كشيشان تأكيد مى‌كرد. برخى اقدامات كشيشان صاحب خانواده نيز توصيه بيشتر كليسا بر تجرد را موجب مى‌شد. كشيشان متاهل گاه براى‌تامين مايحتاج زن و فرزند خود به املاك، اموال و هدايايى كه مومنان به كليسا اعطا مى‌كردند دست‌اندازى‌مى كردند. در نهايت در سال ٣٨٦، شورايى از كشيشان روم، تجرد كامل كشيشان را توصيه كرد؛ و يك سال بعد، »پاپ سيريكيوس« فرمان داد تا هر كشيشى كه ازدواج بكند يا زندگى با زن خود را ادامه دهد خلع لباس شود. معتبرترين روحانيان زمان »قديس هيرونوموس«، »قديس آمبروسيوس«، و »قديس آوگوستينوس« از اين فرمان حمايت كردند. در نتيجه مساله »نفى ازدواج كشيشان«؛ نه تنها تحكيم، بلكه اجرايى شد. در اين ميان برخى نه تنها ازدواج كشيشان را نفى مى‌كردند بلكه تجرد را به عنوان يك ارزش در ميان آحاد مومنان مسيحى تبليغ مى‌كردند.

زندگى هيرونوموس
»قديس هيرونوموس« در حدود سال ٣٤٠ ميلادى در »ستريدو«، نزديك »آكويليا)(٢)، به دنيا آمد. والدينش اهل »دالماسى)(٣) بودند؛ پدر و مادرش به آينده او اميدوارى بسيارى داشتند بنابراين براى او نام »ائوسبيوس هيرونوموس سوفرونيوس« يعنى؛ »خردمندگرامى و قدسى‌نام« را انتخاب كردند.
وى تحصيلات خود را در »ترير)(٤) و »رم« فراگرفت و همزمان با مطالعه متون دينى و اخلاقى، چنان در مطالعه آثار لاتينى دوره شرك، اصرار مى‌ورزيد كه بعدها از اين مطالعات احساس گناه مى‌كرد.
وى يك مسيحى جدى و پرحرارت توصيف شده است كه در جوانى براى تعميق فعاليت دينى، همراه با جمعى از دوستان زاهدش، از جمله »روفينوس« يك »سازمان اخوت زاهدانه« در آكويليا، تاسيس كرد؛ او در تبليغ و نشر كمالات نفسانى در ميان جامعه چنان سختكوش بود كه اسقف‌اش او را سرزنش مى‌كرد. به زعم اسقف، همه آدميان به طور طبيعى توان دستيابى به كمالات متعالى را ندارند. اما او اين پند اسقف را با پرخاش پاسخ داد و وى را »نادان«، »وحشى«، »شرير«، »همپايه و لايق دنياطلبانى كه رهبرشان بود«، و »ناخداى ناشى كشتى پر از ديوانگان« خواند!
هيرونوموس و ياران مخلص‌اش، آكويليا و اسقفش را به حال خود رها كردند و به خاور مديترانه رفتند تا كمال‌جويى‌مسيحى را تبليغ كنند. آنان در سال ٣٧٤.م به بيابان »خالكيس« در حوالى »انطاكيه«، رسيدند و به صومعه‌اى وارد شدند. اما اقليم آن ديار با آنان سر ناسازگارى داشت و موجب بيمارى ايشان شد. هيرونوموس نيز تا آستانه مرگ رفت و دوتن از همراهانش مردند، اما او در عزم خويش براى ماندن در اين سرزمين راسخ ماند. آن صومعه را ترك كرد و به ديرى در بيابانى ديگر رفت، او كتابخانه خويش را هم با خود برده بود، در آنجا، گاه به مطالعه آثار »ويرژيل« و »سيسرون« مى‌پرداخت. اما همچنان بيم داشت كه مطالعه متون مشركان وى را منحرف كند.
هيرونوموس در سال ٣٧٩ .م به انطاكيه بازگشت و به كسوت كشيشى درآمد. در ٣٨٢ در رم به دبيرى »پاپ داماسوس« برگزيده شد و از طرف او مأموريت يافت كه عهد جديد را به صورت بهترى به لاتينى ترجمه كند.
در سال ٣٨٤ »پاپ داماسوس« درگذشت، پاپ بعدى دبيرى وى را تجديد نكرد. در ٣٨٥، هيرونوموس، رم را براى هميشه ترك كرد و دوباره به شرق مديترانه هجرت كرد و در »بيت لحم« صومعه‌اى ساخت و در همين صومعه منزل گزيد و سى و چهار سال بقيه عمر را در آنجا زيست. در اين صومعه ضمن پذيرايى از زائران بيت‌المقدس به مطالعه و تأليف پرداخت و حدود پنجاه رساله در مسائل كلامى، اخلاقى و تفسير كتاب‌مقدس نوشت. همچنين مدرسه‌اى در بيت لحم تاسيس كرد تا به كودكان اخلاق و پارسايى و نيز دانش‌هاى لاتينى و يونانى بياموزد.
اكنون كه پير شده بود با اطمينان از اينكه گرفتار انحراف نخواهد شد، مطالعه آثار يونان و روم قديم را از سر گرفت و به تكميل يادگيرى زبان عبرى پرداخت. سپس با تلاشى صبورانه طى ١٨ سال، از كتاب مقدس، ترجمه‌اى فصيح و اعجازآميز به لاتينى ارائه كرد. اين ترجمه هم‌اكنون به »وولگات« معروف است و از بزرگترين و با نفوذترين آثار ادبى‌قرن چهارم به شمار مى‌رود.
در اواخر عمر براثر شدت رياضت رمقى نداشت، و در حالى كه پشتش از فرط پيرى خميده بود، سرگرم نوشتن تفسيرى درباره »ارمياء نبى« بود كه مرگ او را به ديار باقى برد.

انديشه‌هاى هيرونوموس
چنانكه اشاره كرديم هيرونوموس يك مسيحى جدى و پرحرارت بود و در تبليغ و نشر كمالات نفسانى چنان سختكوش بود كه اسقف‌اش او را سرزنش مى‌كرد. وى زهد و پارسايى را با شدت و حدت، بر خود و ديگران تكليف مى‌كرد.
وى باور عميقى بر ضرورت »حفظ ايمان«، داشت و به همين منظور بر خود سخت مى‌گرفت. يكى از جلوه‌هاى اين سخت‌گيرى را در روايتى كه خود از احوالش ارائه مى‌دهد مى‌توان ديد؛ گاه از مطالعه متون عصر شرك‌آميز يونان و روم دچار ترديد مى‌كرد. وقتى كه در جوانى در بيابان‌هاى انطاكيه، آثار مشركانى چون ويرژيل و سيسرون را مى‌خواند از انحراف بيمناك بود و گرفتار كابوسى هولناك شد: »خواب ديدم كه مرده‌ام و مرا به پيشگاه داور بزرگ مى‌كشانند. از وضع من پرسيدند، و من پاسخ گفتم كه مسيحى هستم. اما آن كه رياست محكمه را داشت گفت: »دروغ مى‌گويى! تو سيسرونى هستى نه مسيحى! زيرا هر كجا كه گنج توست، قلب تو نيز آنجاست.« من فى الفور لال شدم، و ضربه‌هاى‌تازيانه را احساس كردم زيرا او دستور تازيانه زدن مرا داده بود. سرانجام، حاضران در آن ميدان بر پاى رئيس دادگاه افتادند و از وى استدعا كردند كه بر جوانى من ببخشايد و به من فرصت دهد تا از خطاى خود توبه كنم، مشروط بر آنكه اگر بار ديگر كتابهاى نويسندگان مشرك را بخوانم، به شكنجه‌اى سخت محكومم سازد... اين تجربه، رؤياى دلپذير يا بيهوده نبود. اعتراف مى‌كنم كه شانه‌هايم سياه و كبود شده بود، و تا مدتها پس از بيدار شدن آثار كوفتگى را در بدن خود مشاهده مى‌كردم از آن پس من با شوقى بيش از آنچه قبلا به مطالعه آثار بشرى داشتم به مطالعه كتابهاى خدا، روى آوردم.)(٥)
وى هنگامى كه به دبيرى پاپ ارتقاء يافت اين زهد را در دربار پرتجمل پاپ نيز حفظ كرد و با جد و جهد به زنان و مردان جوان، پند مى‌داد؛ رهبانيت پيشه كنند. البته آمد و شدهايش با زنان اشراف كه با هدف نشر اخلاق پارسايانه صورت مى‌پذيرفت گاه دستمايه شايعاتى عليه وى مى‌شد. چون آثارش را به زنان اهدا مى‌كرد، مشركان مى‌گفتند كه نفع مالى يا چيزى بدتر از آن در نظر دارد.
وى از اينكه مى‌ديد زن‌بارگى حتى در ميان مسيحيان رايج است به خشم مى‌آمد، و چون در مى‌يافت كه مسيحيان با تظاهر به زهد و رياضت، بر هرزگيهاى خود سرپوش مى‌گذارند، خشمش بيشتر مى‌شد و مى‌پرسيد: »اين بلا (خواهران محبوب و مطلوب) از كجا به كليسا راه پيدا كرده است؟ اين زنان شوى ناكرده از كجا آمدند؟ اين همخوابه‌هاى نوين، اين... از كجا پيدا شدند؟ آنان با دوستان مرد خود در يك خانه و در يك اطاق زندگى مى‌كنند و غالباً يك بستر دارند، با اين حال اگر تصور كنيم كه خطايى در كار است، ما را بدگمان مى‌خوانند!)(٦)
معاصرانش حتى آنان كه اسقف بودند، سخت‌گيرى وى را نمى‌پسنديدند و شايد همين افراط وى در زهد موجب شد به مقام پاپى ارتقاء نيابد. او به روحانيان رم،كه حمايتشان ممكن بود او را به پايى برساند، حمله مى‌كرد و »كليساييان موى و روى آراسته« و »كشيشان مرده‌ريگ‌خوارى را كه پيش از فلق بر مى‌خيزند و به ديدن زنانى مى‌روند كه هنوز از بستر بيرون نيامده‌اند«، به باد انتقاد مى‌گرفت و مسخره مى‌كرد. انحرافات جنسى كشيشان را تقبيح مى‌كرد و حتى به ازدواج آنان شديداً اعتراض مى‌كرد به شدت در لزوم تجرد آنان داد سخن مى‌داد.
به عقيده او فقط راهبان مسيحيان راستين هستند كه از قيد مال، شهوت، و غرور آزادند. از مومنان مسيحى‌مى خواست از همه چيز دست شويند و به پيروى از مسيح برخيزند؛ به بانوان توصيه مى‌كرد كه نخستين كودك خود را، وقف خداوند سازند و آنان را تشويق مى‌كرد كه اگر نتوانند وارد صومعه شوند، دست كم در خانه خود چون باكره‌ها، زندگى كنند.
هيرونوموس، به طور مطلق با زناشويى مخالف نيست ولى به شدت آن را مذموم مى‌داند، و مى‌گويد كسانى كه از آن پرهيز كنند از »رنج آبستنى«، »مويه اطفال«، »غم خانواده«، و شكنجه‌هاى حسد، بركنار مى‌مانند. اذعان مى‌كند كه راه طهارت و تجرد، دشوار است؛ اما بهاى آن »سعادت ابدى« است.
به همين دليل »يوحناى رسول را كه مجر بود، از پطرس، كه زن داشت، برتر مى‌داند. بنابراين به جايى مى‌رسد كه تقريباً ازدواج را نه براى كشيشان، كه براى همه جامعه گناه مى‌داند و پيشنهاد مى‌كند كه با تبر بكارت درخت ازدواج را بيفكنند! مى‌گويد: »من ازدواج را مى‌ستايم، اما فقط براى اينكه از آن باكره‌هايى پديد آيند!«
در سال ٣٨٤.م نامه‌اى راهبه‌اى جوان به نام بليسيلا نوشت و در آن به توصيف شور انگيز »لذات دوشيزه ماندن« پرداخت و به او و ديگر دختران جوان، توصيه كرد: »همنشينان خود را از ميان كسانى برگزين كه بر اثر روزه پريده رنگ و نزارند... هر روز روزه بگير و بستر خود را با اشك شبانگاهى بشوى... بگذار انزواى اطاقت، همواره نگهبانت باشد؛ بگذار هميشه »داماد ملكوت« در درونت با تو عشق ورزد....«
آموزه‌هاى وى در سرزمينى كه وارث ثروت و شادخوارى‌هاى امپراتورى روم بود، نمى‌توانست با واكنش‌هاى‌اعتراض‌آميزى مواجه نباشد. خودش مى‌گويد پس از انتشار اين نامه، مردم »با سنگباران از آن استقبال كردند«؛ چند ماه بعد بليسيلا، به دليل افراط در زهد، درگذشت و همين رخداد موجب گرديد مخالفان هيرونوموس، كه كشيشان شادخوار نيز در ميان‌انان بودند، مرگ بليسيلا را ناشى از تعليمات وى بدانند و او را به شدت سرزنش كنند؛ برخى از مشركان از احساسات جريحه دار شده مردم در قبال مرگ اين راهبه استفاده كردند و آرزو كردند؛ »هيرونوموس و تمام راهبان رم، در رودخانه »تيبر« افكنده شوند.«
هيرونوموس، نامه‌اى تسليت آميز براى مادر و خواهر بليسيلا- پائولا و ائوستوخيوم- نوشت و با آنان ابراز همدردى‌كرد. اما آنان برخلاف كسانى كه غوغا مى‌كردند شيفته زهد هيرونوموس بودند. اندكى بعد كه محيط رم، ديگر تحمل هيرونوموس را نداشت وى مجددا به شرق مديترانه مهاجرت كرد. اين بار مادر و خواهر بليسيلا را هم با خود به موطن مسيح برد. در بيت‌لحم براى آنان، صومعه‌اى ساخت.
در همين صومعه، ديگر آسوده خاطر از سرزنش‌هاى مشركان شادخوار و كشيشان رياكار، براى خود دخمه‌اى را به عنوان مسكن ترتيب داد تا بقيه عمر را در آن به سر برد. وى بقيه عمر خويش را صرف تدوين آراء و نظراتش كرد و در ضمن به مبارزه علمى با مسيحيانى پرداخت كه آنان را در رهبانيت كاهل مى‌ديد. در اين مبارزه حتى قلمش را متوجه شخصيت‌هاى بزرگ مسيحى مى‌كرد و به يوحناى زرين‌دهن، آمبروسيوس، پلاگيوس و آوگوستينوس هم اعتراض مى‌كرد.
در حالى كه در سلوك و رفتار سختگير بود بى‌محابا به مطالعه متون يونان و روم كهن و نيز آثار دينى يهود مى‌پرداخت؛ همين امر موجب مى‌شد رقبايش وى را به تبعيت از باورهاى شرك‌آميز يا پذيرش آئين يهود متهم كنند.
شايد از جهاتى وى را گرفتار اين تناقض ببينيم كه به رغم سختگيرى اخلاقى، آثارش متأثر از سرچشمه‌هاى مكتب قباله (كابالا؛ عرفان يهودى) شورانگيز و رازآلود است. البته اين جلوه‌ها، شايد ناشى از مصاحبت وى با انديشه‌هاى‌متون كهن نيز بود. ظرافت قلم وى را موجب استقبال بسيار ديگران-حتى دشمنانش- از تفسير وى بر كتاب مقدس دانسته‌اند. تفسيرهاى رازآلود، آثار وى را متاثر از مكتب اسكندرانى و نيز تفاسير عرفانى و رازآلود كاهنان يهودى مى‌نماياند. به رغم ظرافت‌هاى ادبى وى در مواجهه با دشمنانش خشن و حتى با اصطلاحات عاميانه مى‌نويسد تا جايى كه اين بخش از آثارش مشمئزكننده، توصيف مى‌شود.
هيرونوموس را به دليل زندگى رهبانى قديس ناميدند؛ ولى برخى او را به دليل ادبيات خشن و عتابهايش عليه معاصران، شماتت كرده‌اند. وى نه تنها مسيحيان رياكار و كشيشان بدكردار را مسخره مى‌كند بلكه بر قديسان زمان معاصرش هم مى‌تازد؛ يوحنا، بطرك اورشليم، را »يهودا« و »شيطان« مى‌خواند و مى‌گويد: »حتى آتش جهنم براى او مجازاتى بس اندك است« وى آمبروسيوس قديس را نيز »زاغ بى‌ريخت« توصيف كرده‌است.(٧)
همانگونه كه آثار و متون وى از وجوهى متاثر از نوافلاطونيان است از وجوهى ديگر از جمله جلوه‌هاى ادبى و لفظ پردازى متاثر از »سيسرون«، »ويرژيل«، »سنكا« و...است. خطابه‌هايش بيانگر زهد و تجرد و رهبانيت مسيحى‌است. به همين سبب است كه مانند يك قصيده سرا در سخن‌سرايى به اغراق شاعرانه و در استدلال به دراز پردازى‌هاى يك وكيل دعاوى (مانند سيسرون) تشبيه شده است. در عين حال در سخن‌پردازى‌هايش با نوعى طنز ظريف و مليح، زيبايى جملاتى را به مخاطبانش هديه مى‌كند و از ملاآور شدن اطناب و دراز پردازى سخنانش و نيز احكام سختگيرانه‌اش، مى‌كاهد.

پى نوشت‌ها:
١. ويل دو رانت. تاريخ تمدن. جلد چهارم. ص٨٥.
٢. آكويليا شهرى است در شمال شرقى ايتاليا نزديك درياى آدرياتيك كه بناى آن را سال ١٨١ ميلادى نوشته‌اند. اين شهر از پايگاه‌هاى استوار روميان بود. كليسايى به سبك رومانسك از آثار قديمى اين شهر است.
٣. دالماسى يا دالماچى، ناحيه‌اى از در شبه جزيره بالكان در ساحل درياى آدرياتيك است.
٤. شهرى در پروس(آلمان)، كه گاه كهن‌ترين شهر اين كشور قلمداد مى‌شود. كارل ماركس اهل اين شهر است.
٥. ويل دو رانت. تاريخ تمدن، جلد چهارم. ص٦٦
٦. ويل دو رانت. تاريخ تمدن، جلد چهارم. صص٦٧ تا ٦٨
٧. ويل دو رانت. تاريخ تمدن، جلد چهارم. صص٦٩ تا ٧٠