پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - هدايت جلال - میراحسان احمد

هدايت جلال
میراحسان احمد

مقدمه
بار ديگر سالگرد سفر ابدى جلال آل احمد، اين مرد اهل قلم فرا رسيده است. زمانه نو مى‌شود و هر بار نو شدگى‌اش، پرسشى تازه در برابر هستى‌هاى گسترش دار به وجود مى‌آيد تا آنها را بيازمايد و با چالش‌هاى نو، محك بزند. انسان بزرگ از پس چالش‌هاى زمان - كه به قصد ويرانى و به فراموشى سپردن قد علم مى‌كند - به خوبى بر مى‌آيد.
جلال آل احمد از جمله نويسندگان فراموش نشدنى ماست. او از دل مذهب روييد و بزرگ شد، اما يك بار تحت تأثير زمان، مدرنيت و ايدئولوژى‌هاى راديكال چپ مذهب را به كنار نهاد، ولى وقتى كه دوباره به دامن آن بازگشت از سر عادت نبود، بلكه او مثل يك انسان فهيم و بزرگ، در بلوغ و آزادى و بر اساس پژوهش و اراده معقول، دين اسلام را انتخاب كرد، لذا كم هستند كسانى كه چنين‌اند و البته هدايت نشدن جلال به صراط حق و خداوند متعال، هدايتى الهى بود كه منجر به گزينش عقلانى اسلام گرديد و از آن پس او چشمى تازه و نگاهى نو يافت. امروز براساس رشد گرايشات ليبرالى در بعضى از روشنفكران، جلال آل احمد متهم به نويسنده‌اى است كه جهان بسته‌اى داشت و روحى اقتدار جو و متأثر از فرا روايت‌هاى دوران خود بود، زيرا او مى‌خواست همواره رهبر باقى بماند و لذا روحيه‌اى سركوبگر، بى قرار، تهاجمى، پرخاشجو و غير ليبرال وجود او را فرا گرفته بود. اما در حقيقت جهان ليبرالى روشنفكران از بازگشت او به ايمان و پرسش بنيادين هستى و پاسخ الهى به آن و آلوده شكنى روايت روشنفكرانه دين و انقلاب مشروطيت و شيخ شهيد منزجر است. برخلاف سرگشتگى روشنفكران مدرن، آل احمد با بازگشت به دين، اقتدار و استوارى نو يافت و از گم‌گشتگى نجات يافت و عاقبت به خير شد.
صادق هدايت كه داراى شباهت‌ها و تمايزاتى با آل احمد است از يك سو و بنا به معيارى در مقابل اوست. او نيز به عنوان يك روشنفكر، قربانى شرايط تلخى است كه وطن او و جهان برايش شكل مى‌دهد. سرنوشت هدايت در نقطه مقابل سرنوشت آل احمد قرار دارد؛ زيرا پايان ماجراى او، خودكشى است، خودكشى، يعنى از دست دادن هر نوع تكيه گاهى براى حيات و تداوم آن، خودكشى يعنى نااميدى و يأس كامل. خودكشى، يعنى فقدان باور به ارحم الراحمين و چنين فقدان ايمانى به معنى آن است كه شخص در خلأ و برهوت گام مى‌زند. لذا صادق هدايت در خلأ و برهوت گام مى‌زد. در نتيجه دليلى براى زندگى نمى‌يافت و هيچ افقى نبود كه بحران‌هاى اخلاقى، روانى، ذهنى، فكرى، ايدئولوژيك فرهنگى - هنرى، اجتماعى و جهان نگرى و جهانى‌اش را در دورنماى آن قابل حل ببيند. البته او به عنوان يك روشنفكر كه آگاهى فراوانى از مدرنيته و اميدى بى نهايت به آن و علاقه‌اى آشكار به ذهنيت مدرن و آثار آن داشت، از ركود و خرافه و عقب ماندگى وطن خود، از استبداد، فقر، جهل و رذايل داخلى نفرت داشت. مدتى مى‌انديشيد كه با باستان گرايى مى‌تواند هواى تازه و هويتى نو بيافريند، اما باستان گرايى او خوددارى ارتجاعى و بازمانده و ميراث اشرافيت ورشكسته قجرى‌اش بود كه با ايدئولوژى قلدرانه و بى عمق رضا شاهى مى‌آميخت و تصويرى خيالى از عصر ساسانى مى‌ساخت كه نه امكان بازگشت به آن بود و نه اگر هم به فرض محال اين رجعت ممكن مى‌بود، عصرى ارجمند بود هدايت كودكانه و سطحى، مثل روشنفكران سطحى ناسيوناليست، فلاكت و بدبختى نظام معاصر خود را محصول حمله اعراب و اسلام مى‌پنداشت، بنابراين نوعى نگرش و نيستى فكر او را تهديد مى‌كرد و در محاق و ناعقلانيت فرو مى‌برد، كه در نهايت نيز چنين شد. او با همه آشنايى‌اش به علم مدرن در اين مورد تفكرى بى بنياد داشت. چگونه مى‌شد كه او از نژاد پرستى آلمانى و كشتار نژادى در آن سر دنيا متنفر بود، ولى خود گرفتار نگرش نژاد گرايانه باقى ماند و ضد سامى گرى جا زد؟ هدايت اين چنين بود. او مدتى نيز با ماركسيست‌ها محشور شد، اما آنان را نيز تحمل نكرد، زيرا در آنها فساد و نا صداقتى مى‌ديد. زبان هتاك او مى‌توانست بيان روح زخمى و مسموم‌اش باشد، اما از سوى ديگر نشان از لبريز شدن آن همه رفتارها از نهان روشى و كذب بود البته در مقابل اين همه نقص‌ها، هدايت به دموكراسى غربى دل بست و عقل مدرن را پذيرفت، اما وقتى جنگ جهانى شروع شد، و جهان در ظلمت جهل و جنايت مدرن فرو رفت او به طور كامل نااميد شد. اين است كه او با همه روحيه متافيزيكى كه داشت، به فيزيك دل باخت و با همه داعيه مخالفت با نژاد پرستى به نژاد گرايى درغلتيد و بالاخره ايمان باخته، بى پناه و تنها نوميد، بى تكيه گاه، به نمونه انسان مدرن پيرامونى و روشنفكر سرگشته بدل شده كه طوق ملعنت به گردن داشت. پس براى او جز خودكشى راهى نمانده بود. اما در اين نوشته مايلم با نگاهى نو، مرورى بر ادبيات مدرن ايران و رابطه بين صادق هدايت و جلال آل احمد بپردازم بخش نخست مقاله به هدايت و بخش دوم به آل احمد اختصاص دارد.

در خلاف آمد عادت
١. هدايت (١٣٣٠-١٢٨١ ه.ش)
در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
هر مرورى بر ادبيات جديد ايران، بدون ترديد ما را متوجه دو نام درخشان مى‌كند: صادق هدايت و جلال آل احمد. اما كنار هم نشاندن صادق هدايت و جلال آل احمد، ظاهراً رفتارى نامعمول، مغاير با عادت بررسى‌هاى ادبى و بيانگر نوعى پريشا نگويى است. اكنون سؤال اين است كه هدايت و آل احمد چه نسبتى با هم دارند؟ در وهله اول مى‌توان گفت كه هيچ، ولى در گام بعدى حتى به نظر مى‌رسد كه آن دو داراى اختلاف‌هاى فاحش‌اند و كمى بعد گويى كه آنها در برابر هم قرار دارند. پس چگونه به طور مشترك ما به آشنايى با آنها نائل مى‌آييم؟ چگونه در يك متن، اين دو شخصيت دور از هم را گرد مى‌آوريم و اصلا چه اصرارى به چنين تركيبى است؟ و چه فايده‌اى بر اين همنشينى مترتب است؟
و اگر مقايسه آنان، مقايسه دو پديده بى ربط به هم است، چه نتيجه‌اى در بر خواهد داشت؟ به خصوص براى خوانندگان غير ايرانى كه مايلند در نوشته‌اى جامع و مانع به زبانى روشن با مهم‌ترين مشخصه‌اى افراد و جريان‌هاى ادبى تأثير گذار ايرانى آشنا شوند.
هر اندازه كه در نگاه اول گفت و گوى مشترك از هدايت و آل احمد عجيب است، وقتى اندكى تأمل كنيم، آرام آرام منطقى نيرومند از اعماق اسلوب و انديشه‌اى تطبيقى فرا مى‌رويد و بال و شاخ مى‌گسترد. من نخست مى‌كوشم تا اين عناصر توجيه كننده را مورد اشاره قرار دهم:
١. هدايت و آل احمد؛ دو قله تأثير گذار بر جريان‌هاى ادبى جديد ايران هستند. هدايت در دهه اول و دوم و سوم قرن چهاردهم هجرى شمسى (١٣٢٠-١٣٠٠ش، ١٩٥١-١٩٢١م) و آل احمد در دهه سوم و چهارم و پنجم (١٣٥٠-١٣٢٠ ه.ش = ١٩٧١-١٩٤١م) يعنى دهه پايانى نيمه اول همين قرن در اوج بوده‌اند و نقش رهبرى ادبى را داشته و گفتمان‌هاى آنان هنوز هم زنده و جارى است.
٢. هدايت و آل احمد روى هم كل جريان بنيادين ادبيات مدرن ايران را نمايندگى مى‌كنند. هدايت، نشان گريز از سنت به طرف مدرنيته و آل احمد، نشان نقد مدرنيته (پس از غوطه ور شدن در نگاه مدرن) و منادى بازگشت به هويت اسلامى و ميراث است. هدايت نويسنده‌اى لائيك است و آل احمد روشنفكرى چپ گرا بود كه از لائيسيته و سكولاريسم رنج مى‌برد. و دوباره به اسلام رو مى‌كند.
٣. هدايت و آل احمد هر دو، نسل روشنفكران جديد ايرانى هستند كه عميقاً با ادبيات مدرن غربى آشنا بوده‌اند. اما هدايت ستاينده جان غرب و سركش عليه ميراث اسلامى و علاقمند به تاريخ ايران پيش از اسلام است، در حالى كه آل احمد بالاخره رهبر ضديت با غربزدگى و بازگشت به خويشتن و رهبر گفتمان هويت اسلامى - ايرانى در حوزه ادبيات به شمار مى‌آيد و اين نگره حتى آراى سياسى - اجتماعى و ايدئولوژيك او رإ؛صصع‌ة سخت تحت تأثير قرار داده است.
٤. هدايت برجسته‌ترين رمان نويس سوررئاليست ايران است. جلال آل احمد در داستان نويسى يك نويسنده رئاليست به شمار مى‌آيد. هدايت هيچ انگار و آل احمد غايت انديش است. هر چند هدايت هم آثارى واقع گرا دارد، اما تلخ انديشى و اندوه زدگى ويژگى مهم اوست.
٥. ظاهراً امروز صفحه‌اى تازه از چالش‌هاى روشنفكرى ايران ورق خورده است. انقلاب اسلامى، به دنبال خود، گفت و گوهاى وسيع و جدى، بزرگ و عميق و تازه‌اى، چون سنت و مدرنيته سكولاريته و حكومت دينى، دموكراسى و ولايت فقيه، جهانى شدن و ميراث اسلامى و مدرنيسم و پسا مدرنيسم و... به ضميمه ده‌ها گفتمان نوى اقتصادى، سياسى و فرهنگى و هنرى را مطرح كرده است كه با اين وصف هدايت و آل احمد، همچنان در ريشه چالش‌هاى كنونى حضور دارند. هدايت دستاويز روشنفكران نسل جديدى است كه در جدال با ميراث در جستجوى چرخش نويى به سوى فرد گرايى سنت ستيز مدرن اند. و آل احمد نماد روشنفكر اجتماعى، مدافع ميراث در تجربه اسلامى و غرب ستيزى است، كه به ويژه با آرمان گرايى سنتى اجتماعى و جامعه گراى خود، روشنفكران استقلال طلب و مدافع جمهورى اسلامى را تغذيه مى‌نمايد.
بدين ترتيب روش تطبيقى در مطالعه اين دو نويسنده درجه يك، ممتاز و تأثير گذار ايرانى، مى‌تواند ما را با مهم‌ترين گرايشات صد سال اخير داستان نويسى مدرن آشنا كند.
×××
صادق هدايت، يك نويسنده جهانى و مشهورترين داستان نويس ايران است. در آثار مختلف، از صبا تا نيما، ادبيات نوين ايران و صد سال داستان نويسى ايران و نيز زندگى نامه‌هاى گوناگون، شرح حال زندگى و آثار او ثبت شده است.
در يكى از اين آثار مى‌خوانيم: زندگى و آثار صادق هدايت (١٣٣٠-١٢٨١ه. ش، ١٩٥١-١٩٠٣م)، چكيده احوال روشن‌بين‌ترين افراد جامعه ايران در سال‌هاى پس از شكست مشروطيت و تحقق نيافتن عدالت و آزادى، و ناكامى تجدد در مقابله با سنت است. هدايت در خانواده‌اى صاحب منصب و اشرافى به دنيا آمد. از نوجوانى درون گرا و سودايى مزاج بود. به گياهخوارى، علوم خفيه، احضار ارواح و بودائيسم علاقه زيادى داشت. و نخستين مقاله‌اش را درباره »جادوگرى در ايران« نوشت و به كاوش در اسرار باطنى امور گرايش يافت. در اولين كتاب‌هايش رباعيات خيام و انسان و حيوان (منتشر شده در سال ١٣٠٣) با نوميدى و شك به هستى و وضع بشرى نگريست. اين ديدگاه را در فوايد گياهخوارى (١٣٠٦) و ترانه‌هاى خيام (١٣١٣) گسترش داد. در سال ١٣٠٥ همراه با دانشجويان اعزامى به اروپا به آنجا رفت، اما تحصيلات را جدى نگرفت و به داستان نويسى روى آورد. در پاريس ماجراى عاشقانه نافرجامى را از سرگذراند كه بر زندگى و آثار او تأثيرى بى چون و چرا نهاد. به تدريج درون گراتر شد و وسواس مرگ بيش از پيش وجودش را فرا گرفت. آنچه در ستايش از »مرگ« به عنوان رهايى بخش انسان از رنج هستى در مجله ايرانشهر (١٣٠٥) نوشت، بعدها يكى از مهم‌ترين درونمايه‌هاى داستان‌هايش را تشكيل داد.
در پى افسردگى‌هايى كه روز به روز عميق‌تر مى‌شد، در سال ١٣٠٧ نخستين اقدام به خودكشى را انجام داد و چون نجات يافت شرح واقعه را در »زنده به گور« نوشت. و آن را »يادداشت‌هاى يك ديوانه« نام نهاد. هدايت كه لحظه‌هاى مواجهه با مرگ را تجربه كرده و تا آخر عمر با آن درگير بود، شخصيت‌هاى آثارش را نيز وا مى‌داشت تا به اين تجربه بپردازند، او نتوانسته بود خودش را بكشد، اما با نوعى بدبينى و جبر انديشى، سرنوشت قهرمانانش را رقم مى‌زد. آنان خودكشى مى‌كنند تا بر بى معنا بودن هستى گواهى دهند. در سال ١٣٠٩ به ايران بازگشت و آثارش را يكى پس از ديگرى منتشر كرد؛ زنده به گور (١٣٠٩)؛ پروين دختر ساسان (١٣٠٩) ؛ سه قطره خون (١٣١١)؛ سايه روشن (١٣١٢)؛ علويه خانم (١٣١٢)؛ وغ وغ ساهاب (١٣١٣)؛ و نوشته‌هاى متعدد ديگر در زمينه نقد ادبى گردآورى فولكور، سفر نامه و ترجمه آثار نويسندگان اروپايى در سال ١٣١٥ به هند رفت و بوف كور را در تيراژى محدود منتشر كرد. سال بعد به ايران بازگشت و روزگار خود را با كارمندى در بانك ملى و اداره موسيقى و دانشكده هنرهاى زيبا گذراند... .
روشنفكر نوميد آقاى هدايت در دهه سوم قرن چهاردهم (١٣٣٠-١٣٢٠) از انزواى خود در آمده، حساسيت گوشه گيرانه دوران سياه بيست ساله ديكتاتورى رضا شاه را فرو هشته و در پى اميدى مبهم بر آمده، كه برداشت‌هاى زيبايى‌شناسى او تغيير مى‌كند. هدايت كه در دهه قبل »بوف كور« را نوشته بود در اين سال‌ها آثارى، چون »حاجى آقا« را بر ضد اقتدار پدر سالارى و جهل و خرافه پرستى مردم مى‌نويسد. اما عوامل نوميد كننده فردى، روحى و اجتماعى و احساس بيهودگى براى هدايت عميق‌تر از آن است كه چيزى منزلت از دست رفته او را جبران كند. حس مطرود بودن، بالاخره او را به خودكشى وا مى‌دارد و هدايت در پاريس با گاز به زندگى‌اش پايان مى‌دهد و در قبرستان پرلاشز براى ابد مى‌آرمد. پس از مرگ او روز به روز به شهرتش در جهان افزوده مى‌شود.
×××
»در ادبيات نوين ايران« نيز به جنبه ديگرى از سرگشتگى‌هاى هدايت پس از تحصيل در بلژيك و فرانسه و رها كردن دندانپزشكى اشاره شده كه مى‌خوانيم: هدايت علاقه زيادى به نويسندگان بزرگ فرانسه به هم زد. نيزاستيفن، تسوايك، چخوف، و داستايوسكى نظرش را جلب كردند. ولى نويسندگان محبوب او ادگار آلن‌پو و موپاسان و كافكا(جويس و ويرجيناوولف) بودند. در آثار آنها خيلى از چيزها را ياد گرفت كه براى هنرش ارزشمند بود و حتى الهام اثر مهمش را از آنها گرفت. هرگز روش تقليد سهل الوصولى را پيش نگرفت. خود او چند تا از قصه‌هاى كوتاه كافا را به فارسى ترجمه كرد و به ترجمه خود از »داستان گروه محكومين« مقدمه جامعى نگاشت تحت عنوان پيام كافكا كه در آن نظرش را راجع به نقش فرانتس كافكا در ادبيات نوين جهان ابراز داشت (١٣٢٧ شمسى)... هدايت در اوايل دهه (١٩٣٠) پس از بازگشت از اروپا در تهران اقامت گزيد و در جرگه ياران شاعرش كاملاً بر خلق آثار ادبى و فعاليت‌هاى فرهنگى پرداخت (مع هذا، ادبيات نيز نتوانست او را كاملا ارضا كند، لذا وى مواضع مختلف بى اهميتى را اتخاذ كرد). وى در گروه ربعه ادبى معروف شركت كرد. كه سه پايه گذار ديگر آن مسعود فرزاد، مجتبى مينوى و بزرگ علوى بودند، كه بعدها افراد ديگرى نيز - از نويسندگان، هنرمندان نمايشنامه نويسان و نظريه پردازان هنر و ادبيات - به آنها پيوستند كه از جمله آنهامى توان به پرويز ناتل خانلرى كه بعدها سردبير نشريه سخن شد و در ايجاد گروه ربعه تأثير زيادى داشت اشاره كرد. (اين گروه نقش مهمى در جنبش ادبى زمان خود داشت)
هدايت در مطالعات كاملش از تاريخ ايران، مفهوم نوينى از ملى گرايى را ارائه داد. عصر ساسانيان براى او جذابيت خاصى داشت، از اين رو زبان پهلوى را با مهارت خاصى ياد گرفت و آثارى از آن زبان را به فارسى ترجمه كرد. (دانش او از تاريخ، نهادها، حيات و زبان اين عصر منبعى بود كه مثلا قصه‌بخت ابو ابو نصر، آتش پرست و ديگر قصه‌هاى خود را بر اساس آنها تحرير كرد) در سال‌هاى (١٩٣٧ - ١٩٣٦م) در خلال اقامتش بين پارسيان بمبئى مطالعات خود را در زمينه زبان پهلوى و آيين زرتشت تكميل كرد. دو داستان وى كه در اين زمان نوشت كاملا الهام گرفته از محيط هند و حتى از فلسفه هند است كه دليل جالبى است بر اينكه در هدايت اين هنرمند حساس و دقيق، وطن پرستى و مفاهيم تحقيقى هرگز ريشه كن نمى‌شد.
يكى ديگر از كارهاى هدايت كه در آن شهرت عظيمى يافت، علاقه‌اش به فولكلور بود كه داراى جنبه علمى و نظرى بود. وى ترانه‌هاى محلى را جمع‌آورى كرد. مقالاتى راجع به آداب و رسوم عامه، سحر و جادوگرى ايرانى و به طور كلى فولكلور نوشت. نوآورى‌هاى او در زمينه زبان نيز تا حد زيادى با دانش وسيع‌اش در اين موضوع رابطه داشت او استاد زبان فارسى نوين بود و آثار او گنجينه‌اى از مفاهيم، اصطلاحات گفته‌ها و چم و خم‌هاى زبان محاوره‌اى بود كه از واژه‌هاى عامه مايه گرفته بود. واقعيت اين دست كه اين عناصر غير عادى زبانى اغلب خواندن آثار هدايت را مشكل كرده‌اند. مع الوصف اين خصيصه براى غناى نثر نوين‌فارسى از اهميت برجسته‌اى برخور دار بود. و نيز اهميت شايان هدايت در تأثيرى بود كه در نسل جديد نثرنويسان به جا گذاشت .
هدايت در انتخاب مضامين نيز جريان نوينى را در پيش گرفت. او به خاطر كسب سواد اجتماعى به درون قشرهاى پايين و ساده‌ترين مردم جامعه رفت؛ يعنى كارگران بى ارزش و غيره.
»كاكارستم لاف زن«، »حيله باز تو خالى«، »آبجى خانم مؤمن«، كه از مال دنيا فقط يك چشم داشت و »داش آكل قهرمان مردمى«، زرين كلاه ساده كه آرزويش مردمى بود كه عشقش را با كتك به او بفهماند، و »گل ببوى قاطرچى« همه و همه نمايشگاهى هستند پر از تابلوها كه نشانگر استادى هدايت است.
×××
هدايت به طور وسيع با فرهنگ غرب عميقاً آشنا بود و تحت تأثير آن قرار داشت. ويرجيناوولف، جيمز جويس و پروست و فاكز را به خوبى مى‌شناخت و از باخ چاپلوفسكى و دوورژاك لذت مى‌برد. او از »سگ ولگرد تا حاجى آقا« و »ولنگارى و توپ مروارى« كوشيد تا فضاى تازه‌اى را تجربه كند و عليه افكار ما قبل تاريخى و روحيات كهنه و سالوس كارى، موهوم پرستى، كوته بينى و نوكر اجنبى بودن به شدت انتقاد مى‌كرد. در اين سال‌ها يك نوع گرايش جامعه گرايانه او را جذب كرده بود، اما اين مسئوليت گرايى متعهدانه هم سرگشتگى‌اش را درمان نكرد. و او از احزاب انقلابى همه سرخورد. بحران هدايت بحران درونى و فردى بود كه با شرايط تاريك استبداد و عقب ماندگى مى‌آميخت و احساس خلأ انسان معاصر و بى پناهگاه را باز مى‌نماياند.
اكنون كه جنبه واقعه نگارانه زندگى هدايت را پشت سر مى‌نهيم، مى‌توانيم به يك نكته اشاره كنيم و آن اين است كه در سال ١٩٧٥، يعنى بيست و چهار سال بعد از مرگ هدايت، كتابى با عنوان كتاب‌شناسى صادق هدايت در ١٨٤ صفحه چاپ شد كه صد و سه صفحه آن فقط مختص كتاب‌هايى است كه درباره هدايت در جهان نوشته شده است، كه از آن سال تا به امروز بسى بر حجم اين آثار افزوده شده و آثار اين نويسنده مشهور جهانى مورد تحليل قرار گرفته و هر روز مقاله و كتاب تازه‌اى در جهان حول آثار و زندگى هدايت منتشر مى‌شود.
هدايت در عصر خود از نوآورترين نويسندگان جهان و نيز از مطلع‌ترين و دانشمندترين نويسندگان خاورميانه بود، كه پيشروترين جريانات ادبى روزگار را به خوبى مى‌شناخت و توانست نقش بنيانگذار ادبيات نوين را در خاورميانه با موفقيت به ثمر برساند و با نقش نويسنده درجه يك جهانى يابد كه موارد توجه روز افزون مجامع ادبى بين المللى و خوانندگان حرفه‌اى رمان‌هاست و هر روز جنبه تازه و ژرفاى نوينى از آثارش كشف مى‌شود. در آثار صادق هدايت براى اولين بار در منطقه تجربه‌ها سبكى در سطح ادبيات اروپا ظاهر شد كه حتى براى جهان پيشرو جذاب و تازه بود. آن عناصر نو كه هنوز هم قدرت و عمق و يكه بودن خود را حفظ كرده‌اند و به ويژه در شاهكار او »بوف كور« گرد آمده‌اند ، از اين قرارند:
١. كاربرد يك اسلوب سور رئاليستى‌نو و منطبق با فضاى ايرانى و بر اساس آگاهى‌هاى وسيع فرويدى؛
٢. آفرينش يك فضاى اسطوره‌اى - مثالى با بهره بردارى از روح ادبيات كهن ايرانى؛
٣. كاربرد كودكى تايپ و كاربرد سمبوليسم و روانشناسى يونگ براى ساختن فضايى اسرارآميز بود؛
٤. بهره‌گيرى از وجوه آينما و آينموس شخصيت انسانى و تبديل آن به يك فرم ادبى دواليستى براى نشان دادن انشقاق روح قهرمان داستان و به ويژه موجوديت دو جنسى انسانى در نوول سوررئاليستى؛
٥. استفاده از فضاهاى فلسفه هند و چينى، تناسخ، حضور انسان نوئى و آيين‌هاى جادويى در داستان نويسى مدرن؛
٦. استفاده از بحران‌هاى فردى - روانى و تجارب زندگى خود در هر چه زنده‌تر تصوير كردن فضاى ذهنى داستان‌ها؛
٧. بالاخره يكى از مهم‌ترين جنبه‌هاى داستان‌هاى هدايت بازتاب يك فضاى تيره و سياه و پر از رعب و اضطراب و جنايت است، كه با ديكتاتورى رضاشاهى ربط دارد و نيز همه نقدى كه او به رفتارهاى خرافى و اخلاقيات كهنه مردم خود روا مى‌دارد.
نيز هدايت خلاقيت و حساسيت يكه‌اش را با جنبه‌هاى انديشه ورزانه‌اى در آميخته كه عبارت اند از:
١. آگاهى وسيع از زبان پهلوى و ادبيات ايران باستان و باستان گرايى؛
٢. تسلط كامل بر ادبيات مدرن غربى و داستان نويسى جديد در فرانسه، روسيه، انگليس، امريكا و... به انضمام احاطه بر ديگر رشته‌هاى هنر، هم چون موسيقى، نقاشى و...؛
٣. پژوهش فراوان در فولكلور و فرهنگ و زبان عامه؛
٤. آگاهى وسيع از اساطير هند و ايرانى؛
٥. دانش كافى از علوم اجتماعى و فلسفه مدرن (فرويد، سارتر، يونگ و...)؛
٦. احاطه عالى بر سوررئاليسم و سمبوليسم و كاربرد خلاق آن در رمان نويسى مدرن؛
٧. تصعيد سرگشتگى و دوگانگى جنسى - شخصيتى خود به يك متن و سبك بديع هنرى.
بررسى جزئى هر يك از محورهاى فوق الذكر ما را به وسعت كنش ادبى و ژرفاى فعاليت معنوى هدايت آشنا مى‌كند، كه من ترجيح مى‌دهم كه از ميان محورهاى فوق الذكر به جهت تنگناى مقاله، فقط به محور اول و آخر بپردازم.
درباره گرايش هدايت به ايران باستان و زبان پهلوى بايد به موقعيت ناكام انقلاب مشروطيت، ويژگى دوران ديكتاتورى سياه رضاشاهى تلاش براى جايگزينى ناسيوناليسم ايرانى به جاى جهان بينى اسلامى و دامن زدن نظام پهلوى به تخاصم نژادى ضد عرب توجه داشت. پس باستان گرايى هدايت حاوى چند جنبه متفاوت است، كه عبارت اند از:
١. ايدئولوژى رضاشاهى
روشنفكران شكست خورده مشروطيت كه آرمان شكل دهى به دولت - ملت جديد و مدرن را بر اساس ارزش‌هاى مدرنيته در سر مى‌پروراندند، پس از بر باد رفتن رؤياى قانون و دمكراسى، اميد خود را به ديكتاتورى رضا شاهى و مدرنيزاسيون از بالا و ناسيوناليسم او بستند. در آن زمان رجعت به ايران باستان بين بسيارى از روشنفكران ايرانى رواج داشت (از جمله سنتا سازنده اولين فيلم سينمايى ناطق در آثارش اين گرايش را تصوير كرده است). پس يك جنبه از باستان گرايى هدايت محصول بازتاب منفعل سياست رسمى و لااقل ويژگى دوران است. با همه نفرت هدايت از ديكتاتورى رضا شاهى كه بر روان او به مثابه فردى مأيوس، سرخورده، تلخ و مرگ انديش، تأثيرى منفى مى‌نهاد، در باستان گرايى او وجهى واپس گرا؛ همچون نگرش ايدئولوژى رضاشاهى مى‌توان يافت كه دچار تعصبات كور اسلام ستيزانه است. اما در عين حال او واقف بر بى ارزشى شبه مدرنيسم رضاشاهى است.
٢. باستان گرايى به مثابه جستجوى بخشى از ريشه‌ها
هدايت در اينجاهمچون انسانى سرگشته كه مى‌كوشد به مكاشفه هويت، تاريخ يا لااقل وجهى ريشه‌اى از هويت خود دست يابد، شناخته مى‌شود. او نويسنده دوران برخورد ارزش‌هاى مدرن با ارزش‌هاى سنتى است و در همه جا »گسست«، ريشه دار و كن فيكون كننده است. اضطراب، انحطاط، اضمحلال و بحران، اين زندگى را در خود غرق كرده است. هدايت مى‌كوشد براى گريز از اين چالش و دوگانگى به ريشه‌هاى متحد كننده بياويزد تا از توفان بى هويتى نجات يابد.
٣. هماهنگى جنبه ثنوى و دواليستى فلسفه ايران باستان و دين زرتشتى و نبرد نور و ظلمت از يك سو، با انشقاق شخصيتى و دوگانگى روان زنانه - مردانه صادق هدايت از سوى ديگر تركيبى تسكين دهنده براى دو گرايى هدايت فراهم مى‌كند، كه زمينه ديگر باستان گرايى‌اش را توضيح مى‌دهد. هدايت در ايران باستان ايدئولوژى توجيه گر دواليسم شخصيتى خود را مى‌جست كه فاقد مدرنيسم و غلبه يك جنبه و فاقد اتحاد بود.
٤. اما منظرى در نگاه به باستان گرايى هدايت مى‌تواند وجود داشته باشد كه حاوى كشف وجه خلاقانه باستان گرايى اوست؛ يعنى گذشته‌اى كه نگذشته و مى‌تواند به وسيله آفرينش هنرى، همچون يك سبك احيا و به سوى آينده جارى شود. بهره ورى از گذشته به مثابه يك امكان استتيكى و بازخوانى زيبايى شناسانه و سمبوليك و بدر آوردنش از اغماء و تبديلش به يك سبك همان نكته خلاقانه باستان گرايى هدايت است.
وقتى ما به جنبه دو جنسى اسلوب بوف كور، كه حتى در ساختار زبانى آن منعكس است و در شخصيت‌پردازى دوگانه (زن اشيرى - لكاته) و... جارى است دقت مى‌كنيم، ناگهان كشف مى‌كنيم كه ثنويت زرتشتى و باستان گرايانه مورد توجه هدايت چگونه به يك زيبايى‌شناسى سمبوليك / سوررئاليستى جذاب تصعيد مى‌يابد و سبب ماندگارى و درخشش جهان داستان نويسى نوى او مى‌شود.
از اين پس ما دوگانگى را نه تنها ويژگى جنسى هدايت كه پديده‌اى ريشه دار سراپا بى نگاه او مى‌يابيم. برخورد هدايت به گذشته دوگانه است. در نفى زندگى سنتى او به جهان مدرن مى‌رسد، اما در نگاه او اروپاى بين دو جنگ هم متناقض و بحران زده است. او به مردم، زبان و فرهنگ آنها روى مى‌آورد، ليكن در اينجا هم او برخوردى دو گانه دارد: آميزه‌اى از رويكرد به مردم و انزجار از آنها! اين دوگانگى در گرايش هدايت به ايدئولوژى انقلابى و سوسياليسم هم ديده مى‌شود؛ آميزه‌اى از اميد و سرخوردگى و همين دوگانگى است كه سبب فروپاشى كامل و خودكشى‌اش مى‌گردد. با اين وصف بايد باور كرد كه باز همين دوگانگى سبب و انگيزه آفرينش آثارى بى نظير در داستان نويسى مدرن جهان شده است؛ آثارى كه ساليان طولانى است در غرب و شرق باستايش فراوان روبروست و هر بار جنبه نويى از ژرفايشان كشف مى‌شود.

جلال آل احمد (١٣٠٢- ١٣٤٨ه. ش)
آل احمد را مى‌توان در رفت و آمد بين مذهب لائيسيته و بازگشت به ميراث شناخت. جلال آل احمد با تأثير از صادق هدايت كارش را آغاز كرد. اما اولين اثر او كه در مجله سخن منتشر مى‌شود، زيارت (١٣٢٤) اثرى است پر شور و مذهبى در واقع زيارت بيانگر اولين اختلاف جدى آل احمد با هدايت نيز محسوب مى‌شود. يك گرايش صميمانه به اسلام و زندگى اسلامى. آل احمد پس از يك دوران گسست از مذهب دوباره به همين زيارت باز مى‌گردد. به هر رو اندك اندك تجربه روشنفكرانه چپ بر آل احمد غلبه مى‌يابد. در واقع آل احمد كار داستان نويسى را از جايى آغاز مى‌كند كه هدايت به پايان برده بود، هدايت در پايان عمر كوشيد با رويكردى اجتماعى تنش‌هاى درونى‌اش را شفا بخشد، اما همچنان درونگرايى و بحران و اوهام بر او چيره ماند و او را به خودكشى كشاند. اما دهه بيست، دهه مبارزات اجتماعى در ايران و رشد نويسندگانى، چون بزرگ علوى و به آذين است كه بسان پشتوانه آل احمد براى تجربه جامعه گرايانه‌اش به كار مى‌آيد. هر چند در اولين مجموعه آل احمد ديد و بازديد، انتقادات او سطحى است، اما از همان آغاز آشكار است كه او در داستان‌پردازى به جاى سوررئاليسم سرشار از اضطراب و تشويش هدايت رئاليسم اقتصادى و توجه به زندگى مردم را ترجيح مى‌دهد.
آل احمد از سال ١٣٢٣ عضو حزب توده ايران يك حزب كمونيستى طرفدار توده مى‌شود. او در خانواده‌اى روحانى به دنيا آمده بود و در نتيجه بديهى است از نظر اعتقادى با بريدن از مذهب در وضعيتى پر تناقض قرار مى‌گرفت. در ديد و بازديد اين حالت تعليق بين اعتقاد و بى اعتقادى آشكار است. اما زندگى حزبى يكسر آل احمد را در چاه داستان‌هاى تبليغى - سياسى فرو مى‌افكند.
وضعيت بينابينى آل احمد ديرى نمى‌پايد تسليم مطلق حزب توده به فرامين شوروى، او را بر مى‌آشوبد و در سال ١٣٢٦ آل احمد با خليل ملكى دست به انشعاب مى‌زنند. در اين دوران او مى‌كوشد تا به آن صداى ناخود آگاهش پاسخ دهد كه با بريدن از ميراث او را دچار سرگشتگى كرده بود. در سال‌هاى ١٣٢٧ و ١٣٣١ آل احمد مجموعه‌اى سه تار و زن زيادى را منتشر مى‌كند. با اينكه در اين سال‌ها او با ترجمه آثار سارتر گرايش خود را به اگزيستانسياليسم سارترى نشان مى‌دهد، اما داستان‌هاى او آثارى واقع گرا و سرشار از بازتاب فضاهاى شكست و ناكامى است. گويى او پيش از كودتاى ٢٨ مرداد ١٣٣٢ با شناخت درونى وضعيت روشنفكران سياسى و احزاب و شرايط تاريخى، هر گونه اميدى را از دست داده است. با اين همه او مى‌كوشد تا با تصويرى زندگى مردم فقير به زبانى كه اين بار غير تبليغى است، اوضاع مادى و روحى شان را به نمايش نهد. البته آل احمد در داستان‌هايش از يك گويى درونى و يا روانشناسى سود مى‌جويد، اما اين اسلوب هم راهى است براى ترسيم واقعيت درونى شخصيت‌هاى داستان، در اينجا تمايز نگاه آل احمد به درون افراد با صادق هدايت آشكار مى‌شود.
آل احمد در ترسيم تيره روزى مردم زحمت‌كش بسى بيشتر از هدايت تلاش مى‌ورزد. در باز تاب موقعيت زن ايرانى هم آل احمد اولين نويسنده‌اى است كه مى‌كوشد تا با ديدگاهى عميق، غير رومانتيك، و واقع گرا و فراتر از روانشناسى ناتوراليستى، به نمايش وضعيت اجتماعى زنان ايران بپردازد و با نگاهى اقتصادى و ژرف به محيط آنان بنگرد. سرگذشت كندوها (١٣٣٣) يك داستان تمثيلى است كه شكست جنبش ملى مصدق را در قالب داستان‌هاى فولكلوريك بيان مى‌كند. اما آل احمد برخلاف هدايت در يأس و اندوه زدگى و انفعال و پريشانى فرو نمى‌رود، بلكه اندك اندك داستان‌هايش را به زمينه يك سركشى همگانى تبديل مى‌كند. او مشوق بيدارى جمع براى رهايى از دست اجنبى است. پس از تجربه‌هاى ايدئولوژيك انقلابى در چپ و ملى و شكست آنها اندك اندك با رجوع به ريشه‌ها و سنت و ميراث به نتيجه‌اى نو مى‌رسد. او با تحصيل ورود مدرنيته به ايران و انقلاب مشروطيت و جنبش ملى و جستجوى علل شكست آن، با قطعيت به خيانت روشنفكرانى مى‌رسد كه مشوق انواع غربزدگى و ترك ارزش‌هاى بومى و سنتى بوده و خود باختگى را رواج و مايه شكست حركت‌هاى مردمى شده‌اند.
جلال آل احمد از اين پس در همه داستان‌هاى خود مستقيم و غير مستقيم مبلغ اين باور اصلى مى‌شود. او با مقالاتش همين نگاه را در همه عرصه‌هاى سياسى، اجتماعى، تاريخى، فرهنگى و ادبى پى مى‌گيرد. تك نگارى‌هاى او نيز حاوى همين اصل بنيادين است: ضرورت بازگشت به ميراث و سنت و كشف هويت و رهايى از خود باختگى و وابستگى و ستايش ضرورت استقلال و قيام عليه سلطه غرب.
در واقع آل احمد نشان بارز گسست روشنفكران جامع گرا از انزوا و فرو رفتن در بحران‌هاى روانى / فردى و اشتياق به تحول و نفى موانع توسعه است. او هر چند از ايدئولوژى چپ انقلابى و حزبى مى‌بود، اما از آرمان‌هايش دست نمى‌شويد. اين بار براى او دقيقاً بر عكس صادق هدايت، اسلام و تجربه تاريخى تشيع، عملكرد سيستم مرجعيت و روحانيت عليه استعمار و ايده دخالت دين در سياست يك ملجأ و پناه گاه قابل اعتماد و آرمانى است.
آل احمد در »مدير مدرسه« به بيان يك روحيه عصيان گرايانه دست مى‌زند. اين كتاب مهم‌ترين نوول و ارزشمندترين اثر داستانى آل احمد است. آل احمد اگر چه در داستان هايش به پوچى عصيان‌هاى فردى مى‌رسد، اما او مدام مى‌كوشد تا نشان دهد كه اگر بنياد نظم موجود تغيير نكند، ديگر اصلاحات در چهارچوب نظام وابسته به غرب و دستگاه ديكتاتورى وابسته با اجنبى چاره ساز نيست. شركت تا اين وسعت در سرنوشت زندگى اجتماعى ويژگى جلال آل احمد است اگر چه جلال آل احمد همواره يك تحصيل گر و روشنفكر برجسته‌اى باقى ماند كه داستان نويسى او زير سايه شخصيت تحول خواهش قرار گرفت و هرگز در داستان نويسى به پاى صادق هدايت نرسيد - با او بسى بيشتر از هدايت بر ذهنيت دوران خود و گفتمان غرب ستيزى و هويت‌طلبى اثر نهاد علاقه آل احمد به ارزش‌هاى نهان و زنده در گذشته، و ضرورت بازگشت به آن در »نون و القلم« و افشاى اصلاحات ارضى محمد رضا شاه در نفرين زمين به خوبى انعكاس يافته است.
پنج داستان هم ويژگى آثار آل احمد را نهان دارد. در واقع اين داستان‌ها عقايدى هستند كه به شكل كاراكترهاى داستانى در آمده‌اند. اما ارزشمندترين اثر آل احمد »سنگى بر گورى« است كه اعترافات اوست، ولى مشهورترين آثار آل احمد را در مشاهدات، سفرنامه‌ها و مقالاتش بايد جستجو كرد.
اورازان، تات نشين‌هاى بلوك زهرا، در تبسم خليج، جزيره خارك، خسى در ميقات (سفرنامه حج) سفر به ولايت عزرائيل (سفر نامه به اسرائيل) سفر نامه امريكا، سفر نامه شوروى، هفت مقاله سه مقاله ديگر، غرب زدگى، كارنامه سه ساله، ارزيابى شتابزده يك چاه در چاله، در خدمت و خيانت روشنفكران و... و ترجمه‌هاى فراوان از داستايوسكى، آلبر كامو، سارتر، دوژن يونسكو، مونگر... ميراث آل احمد است.
در اين ميان آثارى است كه به نحو برجسته‌اى شخصيت اعتقادى آل احمد را، به ويژه در مغايرت با انديشه‌هاى هدايت باز مى‌نماياند.
خسى در ميقات نگاهى است سرشار از شوريدگى به سفرش به حج كه در عين حال به نحو انتقادى به نفوذ غرب در ام القراى اسلامى مى‌نگرد و آرزوى رهايى اسلام از سلطه غرب را مى‌پرورد. در سفر به ولايت عزرائيل او مى‌كوشد تا منصفانه به وضع اسرائيل بنگرد و با اين همه او در سراسر كتاب عليه تصاحب فلسطين اشغالى با زور و نيرنگ موضع مى‌گيرد. بدون ترديد جلال با تمام ارادتى كه به خليل ملكى تئوريسين سوسياليست داشت، اما هرگز دچار شيفتگى سوسياليست‌هاى ايرانى نسبت به اسرائيل نبود. جوهر علاقه او به فرهنگ اصيل اسلامى براى او امكان آن را فراهم كرد كه چون ديگران فريب توفيق اسرائيل در كيبوتص‌ها را نخورد ؛ و دچار شك و ترديد اصولى باشد. با اين همه اثر او انتقاد و گلايه اصول گرايان محكم و متفكران حوزه علميه را كه غصب خشونت بار اسرائيل را بر نمى‌تاختند و خواهان نابودى‌اش بودند، بر انگيخت. اما ضديت جلال با امريكا و شوروى به مثابه دو ابر قدرت سلطه جو او را محبوب سنت گرايان ايرانى كرد. به ويژه مقاله غرب زدگى او در سال ١٣٤١ و سپس كتاب در خدمت و خيانت روشنفكران كه آن هم يك موضع‌گيرى عليه غربزدگى روشنفكران و ستايش روحانيت در استقلال‌طلبى شان بود. محبوبيت بيكرانى براى او در مردم و رهبران اسلامى به بار آورد. تا جايى كه در همان سال‌ها آيت الله خمينى (ره) با محبت و نظر تأييد آميز آل احمد را مورد تشويق قرار داد. بدين ترتيب آل احمد يك نويسنده، روشنفكر و متفكر استقلال طلب و رهبرى كننده بود، كه تأثيراتى بر نسل خود و پس از خود به جا نهاد. او با همه احاطه بر تفكر غرب، تماماً به اسلام و ميراث بازگشت و راه توسعه، نو شدن و رهايى از فقر و عقب ماندگى ايران و كشورهاى اسلامى را خويشتن يابى و اتكا به ميراث اسلامى و شيعى قلمداد نمود. از اين بابت نه تنها در اسلوب واقعگرا و گاه به شدت تبليغى، بلكه در اسلام دوستى‌اش با هدايت در تضاد بود و شاخه ديگرى از نويسندگان ايرانى را نمايندگى مى‌كرد كه هرگز نه توهمى به باستان گرايى و ناسيوناليسم گذشته گرا داشتند و نه توهمى به آمريكا و امپرياليسم غرب.