پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - ارتباط شناسي دانش و نوآوري - فیاض ابراهیم
ارتباط شناسي دانش و نوآوري
فیاض ابراهیم
١ – "ارتباط شناسي" به مطالعه علم ارتباطات يک جامعه مي پردازد؛ به چگونگي "توليد معنا" و چگونگي "نماددار" شدن معاني انساني در طول گذشته، حال و آينده. يعني ارتباطات هم به "تاريخ" و هم به "جغرافيا" و هم به "آينده نگري" مي پردازد. ارتباط شناسي از يک سو علمي است به سابقه ي قدمت انسان بر روي زمين و از طرف ديگر دانشي است بسيار نو.
انسان بدون ارتباطات و زبان نمي توانست وجود داشته باشد ولي باز توليد دانش به معناي جديد، مختص به زمان جديد مي باشد.
٢ – بر اثر انقلاب فناوري پس از جنگ جهاني دوم، "انقلاب ارتباطي" به وجود آمد و آن خلق فناوري "صفر و يک" و يا "ديجيتال" بود. فناوري "صفر و يک" بي نهايت احتمالات را به خود مي پذيرد و اين بي نهايت را ه هاي ارتباطي را به وجود مي آورد. فناوري قبلي ارتباطات به فناوري آنالوگ مشهور بود که قدرت انتخاب کمتر به انسان مي داد. پس ارتباطات نيز در محدوديتي خاص، تعريف مي شد. امروزه "رسانه هاي جهاني" به وجود آمده اند که بر آنند ارتباطات را جهاني سازند و "رسانه هاي دو طرفه" مانند اينترنت آمده است براي ارتباطات دو طرف تلاش مي کنند که همگي "ارتباطات آينده" را شکل مي دهند.
٣ – ارتباطات به دليل فناوري هاي ارتباطي، علم مسلط روزگار ما را تشکيل مي دهد و "جهان دانش" ما را شکل مي دهد و بر آن مسلط مي شود. توضيح آنکه هر تمدني داراي يک "دانش مسلط" مي باشد دانشي که چارچوب دانش هاي ديگر را شکل مي دهد. يعني جهان پديداري حاکم بر يک تمدن خودش در يک دانش، پديدار مي سازد که چارچوب هويتي و ماهيتي آن تمدن را تشکيل مي دهد. و تمامي دانش هاي موجود در آن تمدن در چارچوب بررسي آن واقع مي شوند و از مشرب آن مي نوشند.
٤ ـ علم مسلط غربي در غرب قديم، "جامعه شناسي " بود يعني بررسي علوم و ساختار حاکم بر آن تمدن به عهده ي جامعه شناسي بود مثل جامعه شناسي "علم"، جامعه شناسي "شهري"، جامعه شناسي "فلسفه"، جامعه شناسي "روستايي" و... يعني علم ثانويه، مسلط بر عولم اوليه، جامعه شناسي است و با اين تسلط آنها را هدايت دروني – بروني مي کند و با اين هدايت آنها را منسجم مي سازد و در جهت برآوردن استانداردهاي آن تمدن در معرفت و ساختار، تنظيم مي کنند.
٥ – جامعه شناسي براي "استاندارد سازي تمدن غرب"، بر "اجتماعي سازي" معارف و ساختار آن تاکيد دارد که نوعي "تقليل" بود، "تقليل همه معارف بشري به ساختار اجتماعي". به همين دليل "جامعه شناسي" کلان ترين حوزه ي جامعه شناسي است که بر کل معرفت هاي تمدني نظارت مي کند. از درون آن دو گرايش مطالعاتي بوجود آمد، يکي دانش مسلط به تمدن غرب را بررسي مي کرد و آن "جامعه شناسي علم" است و ديگري "جامعه شناسي فناوري" يا "تکنولوژي" که "تنظيم علم و فناوري" را در جامعه بر عهده دارد.
٦ ـ بعد از فرهنگ جهاني "واحد تحليل اجتماعي" دگرگون شد و فرهنگ جاي "جامعه" را گرفت و اين ريشه در جنگ جهاني اول و دوم داشت چرا که با جنگ جهاني اول و دوم، چهره جهاني دگرگون شد و بلوک هاي سنتي و قديمي شکست و بلوک بندي هاي جديد جاي آن پديد آمد. (مثل شکسته شدن امپراطوري عثماني به دولت هاي ملي ـ قوميتي در خاورميانه و شکسته شدن امپراطوري اتريش در اروپا به دولت هاي ملي ـ قوميتي که در اين حوزه ها، فرهنگ حکومت مي کرد .
٧ – در دهه ١٩٦٠ که نگاهي دوباره به تاريخ بعد از جنگ بود و نگاهي به تمدن غرب و بررسي جهاني آن، مهم ترين تجديد نظر نظريه پردازان غرب نسبت به واقعيت کلان غرب به شمار مي آمد که در اين مرحله، مرکزيت جهاني غرب شکست و جهان به واحدهاي پراکنده تبديل شد. چنانچه فرهنگ جايگزين جامعه شود فرهنگ، استاندارد هاي جهاني جامعه را قبول نخواهد داشت زيرا "فرهنگ سيال" است و "تعين شکن" و اين تعين شکني را با توجه به "حوزه هاي فرهنگي" انجام مي دهد يعني "نسبيت فرهنگي" يا همان اعتبار جهاني وجود ندارد، مگر در حوزه هاي فرهنگي و حوزه فرهنگي غرب فقط براي خودش اعتبار دارد و نه اعتبار جهاني براي جهان.
٨ – زماني که فرهنگ به عنوان واحد تحليل قرار گرفت فرهنگ در يک حوزه فرهنگي قابل تعريف است پس نوعي بازگشت به حوزه فرهنگي مطرح مي شود که در ايران و آسيا به عنوان بازگشت به خويشتن خويش توسط اقبال لاهوري و شريعتي و آل احمد مطرح شد که از مشرب پديدار شناسي آلماني که توسط فرانسوي ها باز توليد فرهنگي شده بود سيراب مي گشتند(هوسرل – هايدگر – سارتر) آنان به دنبال فعال سازي حوزه فرهنگي اسلامي ـ آسيائي – ايراني، بودند که "وحدت حوزه و دانشگاه" مهمترين مکانيزيم و سازوکار بازگشت به خويش بود.
٩ – فرهنگ به شدت پوياست و فرهنگ بي تحرک، فرهنگي مرده است. تحرک و پويائي جزء ذات فرهنگ است و سازوکار پويائي فرهنگ ما "ارتباطات" نام دارد. پس فرهنگ و ارتباطات دو چهره يک واقعيت است که يکي وجه ثباتي آن را در نظر مي گيرد(فرهنگ) و ديگري وجه پويائي آن (ارتباطات) که وجه دوم در دهه هشتاد و نود ميلادي اوج گرفت و "مرکز تبييني علوم و ساختار جهاني" شد. در واقع همه چيز بر اساس وجه پويايي فرهنگي تشريح و تحليل مي شود. پس به جاي جامعه شناسي علم و دانش و معرفت، "ارتباط شناسي علم و دانش و معرفت، مطرح مي شود و اينجاست که "انقلاب معرفتي در تمدن غرب" رخ مي دهد.
١٠ – فناوري که از دل دانش بيرون آمده، خود موضوع مطالعه آن دانش واقع مي شود يعني فناوري ديجيتال که ناشي از "دانش ديجيتال" است، مورد مطالعه "دانش نشانه اي ديجيتال"، واقع مي گردد و "نشانه شناسي" مي شود يعني "فناوري ديجيتال" خود "ارتباط شناسي" مي شود و فناوري ديجيتال، توليد معنايي مي کند که نهايت و مرز و تعين ندارد. اين معرفت و معنا، "عرفان" نام دارد و از اين طريق به "بي تعييني در نظام نشانه اي و نظام ارتباطي" مي رسد. توليد عرفان هاي متعدد و بي شکل و بي مرز، نتيجه ارتباط ديجيتال است.
١١ - مرز دانش ها در اين فضاي ارتباطي، شکسته مي شود و ارتباطات بر دانش ها تسلط مي يابند پس دانش ها داراي "هويت و ماهيت ارتباطي" مي شود و ميان دانش و ارتباطات، علوم ديگري به گونه ي واسطه اي وارد مي شوند مثل اقتصاد و سياست . از اين رو مهم ترين سياستگزاري دانش به سياستگزاري ارتباطي دانشي باز مي گردد. و اگر به دانش از اين منظر، نگريسته نشود به "عقب ماندگي دانش" و بحران مربوط به آن دچار خواهيم شد.
١٢ ـ زماني که به ارتباطات دانش نگريسته مي شود . "رسانه هاي دانشي" نيز به ميدان مي آيند. دانش ها براساس رسانه ها توزيع و مبادله مي شود و هر رسانه اي، دانش خالص خود را به وجود مي آورد. "رسانه هاي ديداري – شنيداري" مثل تلويزيون و سينما، دانش خاص خود را به وجود مي آورند . "دانش هاي حسي و با سطح انتزاع کم" که به "تکرار نشانه ها" مي انجامد و در نهايت "بي معنايي" که تلاش مي شود با "تنوع نشانه اي" به آن تازگي بخشيده شود.
دانش راديوئي که شنيداري است داراي سطح انتزاع بيشتري است و مي تواند هميشه تازگي خود را داشته باشد ، به شرطي که از دانش مطبوعاتي بهره گيرد و مطبوعات را از کتاب تغذيه کند تا دچار تکرار نشانه اي و بي معنايي رکود دانش نشود.
١٣- زماني که سخن از رسانه به ميان مي آيد "سازمان رسانه اي" مراد مي شود. سازمان هاي دانش، به دنبال رسانه هاي خاص خود مي باشند تا دانش خود را براساس "چشم انداز هاي اقتصادي – سياسي" به درون جامعه تزريق کنند، يعني، رسانه هاي خاص خود را با توجه به دانش خود، انتخاب مي کنند که نظام رسانه اي آنها را تشکيل مي دهند و ترکيب رسانه اي خود را با توجه به آن شکل مي دهند و "ميزان وزن بخشي به رسانه هاي متفاوت" را تعيين مي کنند و ارتباطات سازمان هاي دانشي در سطح "ملي و منطقه اي و جهاني" با توجه به رسانه هاي آن تعيين مي شوند.
١٤– حوزه و دانشگاه دو سازمان کلان دانشي ايراني است که ارتباط شناسي آن دو از يک طرف و ارتباط شناسي آنها با نظام اقتصادي و نظام سياسي از طرف ديگر، ارتباط شناسي دانش ايراني را رقم زند و سياستگزاري ارتباطي اين دو سازمان دانشي، راه رکود يا نوآوري دانشي ايران" را به همراه خواهد داشت . بازگرداندن سياست ارتباطي دانشگاه ها به "درون" و بازگرداندن سياست ارتباطي حوزه به "برون" مي تواند انسجام ارتباطي دانشي را به وجود آورد (همچنانکه ISI يک نوع رسانه ارتباطي دانشي دانشگاه ها براي برون گروي و گسل دانشگاه و جامعه ايراني، طراحي شده بود) ( و جدائي حوزه ها از جامعه و جهان محدوديت ارتباطي با دانشگاه ها و دانش هاي غربي و ... نيز قطع ارتباطي و دانش هاي حوزوي با جهان خارج را رقم زد) انقلاب اسلامي که نتيجه دوره ي "ارتباط گرايي جهاني" است براساس يک نوع نگاه ارتباط گرايي جهاني نيز خواهد ماند. اگر نوآوري براساس ارتباط گرايي صورت گيرد بايستي براساس نوآوري ارتباطي باقي بماند.