پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - نظريهپردازى بومى و چشم انداز توسعه علمى - جعفری نژاد سید ابوالفضل
نظريهپردازى بومى و چشم انداز توسعه علمى
جعفری نژاد سید ابوالفضل
مقدمه
بر اساس شكلگيرى مكانيزم جديد در علم كه همان نظريه باشد، علم مىتواند مدتها در مسير شناخت و واقعيتها اعم از واقعيت طبيعى و اجتماعى حركت بكند و پيش برود تا اين كه شرايطى پيش بيايد كه احساس شود اين نظريه جواب گوى نيازها نيست و به يك مجموعه از مسائل توانايى پاسخگويى ندارد. بنابراين ما در اين جا به يك نوع نظريهپردازى (Theorizing) جديد نياز داريم تا به واسطه آن علم بتواند به حركت خود ادامه دهد. در غير اين صورت دانش نسبت به محيط پيرامون خودش دچار بحران مىگردد. در اين مقاله قصد داريم بدانيم نظريهپردازى چگونه مىتواند لازمهاى براى توليد فكر و دانش باشد؟ و هم چنين چه موانع و مشكلاتى در سر راه آن وجود دارد؟ ولى ابتدا بايستى با نظريه و ساختار آن شناخت پيدا نموده و با روشن شدن اين زوايا، سپس به موضوع اصلى مقاله بپردازيم.
طرح مسئله
دريك مدل تيمى از تبديل يك طرح فكرى به »نظريه« (Theity)؛ يعنى همان انديشهاى كه بايد در فضاى ذهن جمعى كسب اعتبار نمايد، بايد از شش مرحله عبور نمايد كه در اينجا بدانها مىپردازيم:
مرحله اول: فرضيه پردازى
»اندرو وينست« معتقد است كه »نظريهها متشكل از اجزا و حاوى اصول، قواعد و فرضيات اساسى هستند و حوزه خاصى را مشخص كرده و به كثرت جزئيات نظم مىبخشند«، لذا وجود فرضيه مهمترين ركن توليد نظريه است و اظهاراتى كه مبتنى بر فرضيههاى خاص مىباشد، شايسته كسب اين عنوان نمىباشند. مرگ و حيات نظريهها مبتنى بر استحكام فرضيات است، لذا اظهار نظرى كه بدون توجه به نظريهاى مشخص صورت گيرد يا مبتنى بر فرضيههايى باطل نشده باشد، در آن صورت نظر ارائه شده هم چون طفلى است كه مرده به دنيا آمده و صلاحيت طرح در حوزه »نظريه«ها را ندارد. »جوهاچ« با توجه به همين وجه است كه مىنويسد: »هر نظريهاى مبتنى بر مجموعهاى از فرضيههاست كه با وجود يك سرى از ارتباطات منطقى، اجزاء مختلف مدعا را به هم مربوط مىسازد«.
مرحله دوم: كلى بودن
نظريهها اگر چه موضوع مشخص و معينى دارند و ليكن حوزه مصداقى آنها، آن قدر گسترده و وسيع هستند كه ضرورتاً يك مورد خاص را شامل نمىشود. با عنايت به همين وجه است كه »جاناتان تورنر« مىگويد: »تئورىهاى علمى در خصوص دولت آن گونه هستند كه مورد خاصى از دولت را در نظر ندارند، بلكه به ماهيت قدرت در غالب يك نيروى اجتماعى اساسى و بنيادين ناظر هستند«.
مشاهده مىشود كه موارد مطروحه از حيث مصداقى عام هستند، به عنوان مثال، كوهن در »تئورىهاى انقلاب« اگر چه تصوير سادهاى را ارائه مىدهد، ولى با اين حال ضمن رعايت اصل فوق از نظرياتى سخن مىگويد كه هيچ كدام جنبه شخصى نداشته و علمى مىباشند.
مؤلف كتاب »نظريههاىپردازى در باره انقلاب« نيز نظرياتى عطف توجه نموده كه فراتر از نظرات شخصى است و همه اين شواهد ما را بر اين مىدارد كه از كلى بودن به عنوان يك معيار كار آمد سخن بگوييم. البته اين تعدد مصداقى نبايستى به گسترش موضوعى نظريه منجر شود؛ چرا كه حفظ معناى نظريات در گرو مشخص بودن »موضوع« مىباشد. به گفته »اينكلز« يك تئورى وسيلهاى است براى سازمان دادن به آنچه كه در هر زمان مشخص درباره مسئله يا موضوعى كه كما بيش صريحاً مطرح شده است و واقعاً يا به گمان اظهار شده است«.
مرحله سوم: اغماض از جزئيات
بر اين اساس، تولد تئورىهاى مختلف در گرو وجود اختلاف در اصول و مبانى اوليه و نه اختلافات جزئى و فرعى مىباشد. به عنوان مثال براى تئوريزه كردن مدعاى شخصى و گروهى مثل A كافى نيست كه بين ادعاى او با شخص و گروه B تفاوتى وجود داشته باشد، بلكه نوع اين اختلاف مهم است. لذا چه بسا در ذيل يك تئورى واحد بتوان به طرح ديدگاههاى مختلفى همت گمارد كه على رغم اختلافات صورى در اصل از اعضاء يكه تئورى به حساب مىآيند. نتيجه آن كه در مقام تئوريزه كردن اظهارات نبايستى دل در گرو هر گونه اختلافى نهاد و سپس براى هر ديدگاه عنوان تئورى تازهاى جعل كرد. جملات ذيل در همين راستا معنا مىدهد: »تئورى پرداز ناگزير خواهد بود يا امور را به صورت كلى و انتزاعى يا جزئى و مشروع و يا اختلاطى از هر دو ارائه دهد. در هر مورد ضرورت وظيفه آكادميك ايجاب مىكند تا براى ارائه تئورى ميزانى از اغماض و چشم پوشى نسبت به مسائل را پذيرا شود«.
مرحله چهارم: انسجام منطقى
انسجام منطقى از جمله اصول بنيادين و آشكار نظريههاست كه تقريباً تمامى شارحان و متخصصان اين حوزه بدان اشاره داشتهاند. »ديويد ويلر« در كتاب »جامعهشناسى علمى: نظريه و روش« و »جوهاچ« در »تئورى سازمانى« بر روى اصل وجود »ارتباط انسجام بخش بين اجزاء« تأكيد بسيار نمودهاند. نظر به شهرت اين مرحله از توضيح بيشتر خوددارى ورزيده و به همين اندك بسنده مىنماييم.
مرحله پنجم: پردازش گفتارى
نكته مهمى كه كمتر بدان اشاره شده، ساختار و نحوه پردازش گفتارى نظريههاست كه بر اساس آن تنها عقايدى صلاحيت »نظريه بودن« را دارند كه علاوه بر رعايت موارد سابق الذكر، در قالب زبانى خالص هم ارائه شده باشند.
انجام، شفافيت و اختصار زبانى در اين مقام از اهميت به سزايى برخوردار است. خانم »مارى جوهاچ« در كتاب »تئورى سازمانى« اين بعد مهم را برجسته ساخته است، آنجا كه نظريه را مجموعهاى از مفاهيم مىداند كه به شكل منسجم و منطقهاى در قالب الفاظ تخصصى به صورت قابل قبولى ارائه شدهاند«.
»تورنر« نيز بر همين مطلب انگشت گذارده و اظهار مىدارد: »نظريههاى زبان خاص خود را دارند و اين در هر حوزه علمى صورت خاص خود را مىگيرد كه صاحب نظران هر فن آن را به نحو احسن درك مىكنند«.
مرحله ششم: كسب اعتبار
اين مرحله از اهميت بسيارى برخوردار است و به طور ضمنى به تمامى مراحل قبل دلالت دارد، بدين معنا كه كسب اعتبار يك تئورى به ميزان زيادى در گرو تحقق عينى مراحل پيشين است. اگر براى هر ايده دو فضاى اصلى در نظر گرفته شود و ذهن فردى و جمعى دانسته شود - فضايى كه انديشه در آن به محك افكار جمعى متخصصان فن مىخورد - آن گاه كسب اعتبار بزرگترين رهاورد اين حوزه تلقى خواهد شد. »ديويد ويلر« در همين ارتباط متذكر مىشود كه »يك تئورى عبارت است از مجموعهاى يكپارچه از روابط كه داراى سطح معينى از اعتبار مىباشد«.
»سطح معينى از اعتبار«؛ يعنى آن كه جمع قابل قبولى از افكار متخصص باشند كه موارد صحت نظريه را بيش از موارد سقمش يافته باشند. در فضاى ذهن جمعى، اعتبار نقش ويژهاى را ايفا مىنمايد ؛ به گونهاى كه ميزان آن، عامل اصلى در تعيين مقام يك نظر است.
اين كه نظريه نهايتاً به پارادايم رسيده است يا نه، در اصل منوط به همين عامل است ؛ مثلا »رأى آن نظرى را گويند كه هنوز نتوانسته است موافقت حداقل افراد از ميان متخصصان را به خود جلب كند و پارادايم، آن نظريهاى است كه به توفيق چشمگيرى در اين زمينه دست يافته است«.
نتيجهاى كه مىگيريم اين است كه قبل از تحقق اعتبار، تئورى ناميدن اين مجموعه احكام، قطع نظر از اصالت و خلوص قالب آنها، امرى نادرست و نابجاست؛ به عبارتى قبل از اعتبار، اين مجموعه احكام منطقى را نه يك تئورى بلكه مجموعهاى از فرضيهها خواهيم خواند. تنها هنگامى مىتوانيم به چنين فرضيههايى لفظ تئورى اطلاق كنيم كه اعتبار آنها مورد تصديق قرار گيرد.
برداشت فوق را بايد يك گام مهم تلقى نمود؛ چرا كه صرف وجود فرضيه، انسجام منطقى، كليت امروز زبان علمى را مىتوان با اين مطلب مهم به زبان ساده اين چنين بيان داشت: »يك تئورى در هر حوزهاى كه باشد عبارت است از يك توضيح عام در خصوص يك پديده مشخص گزينش شده كه براى تعدادى از افرادى كه در خصوص واقعيت آن پديده به تأمل و مطالعه مشغول شدهاند، قابل قبول و رضايت بخش باشد«.
اكنون مىتوان از رهگذر مراحل شش گانه گشته، تعويق ساده اجمالى و صيقل زدهاى را بيان نمود: هر نظريهاى مجموعه منطقى از مفاهيم مربوط به يكديگر است كه هدف آن تعريف و توصيف و توضيح واقعيت است. به عبارت ديگر هر تئورى طرحى فكرى است كه جهان را معنى مىكند و احتمالا نيز طريقى ارائه و تجويز مىنمايد كه مورد اقبال عمومى از متخصصان قرار گرفته است.
ماهيت و نقش نظريه و نظريهپردازى در توليد علم و انديشه
١. چيستى نظريه
نظريهها در مفهوم كلى، قضايايى هستند كه مطابق قواعدى كامل شدهاند، به بيان ديگر، اين قضايا با قانون معين و بر اساس دادههاى قابل مشاهده به همديگر مربوط شدهاند. از اين قضايا به عنوان وسايلى براى پيش بينى و تبيين پديدههاى قابل مشاهده استفاده مىشود. به عبارت ديگر هم بستگى درونى فرضيههاى نظرى كه راهنما در مشاهده هم بستگى بين پديدههاست، نظريه ناميده مىشود. فرضيههاى نظرى از طريق ارتباط قطعى كه بين مفاهيم نظرى وجود دارد، تدوين مىشود. نظريه ممكن است خيلى سريع و گسترده باشد يا از تعدادى فرضيه به هم پيوسته كه داراى ارتباط درونى هستند، تشكيل شود. »رينولدز«، نظريه را به صورت كلى و به شرح زير تعريف كرده است: »نظريه عبارت است از هر جمله يا بيان درباره حوادثى كه مشاهده آنها ميسر نيست«.
اين جمله ممكن است از يك سو فرضيهاى ساده درباره وقوع يك متغير در شرايطى معين باشد. از سوى ديگر مىتواند تبيينى پيچيده باشد، مانند اين كه هستى در ٤/٥ بيليون سال پيش چگونه بوده است؟ در بين اين دو نوع ممكن است نظريههاى مختلفى از لحاظ نوع، كيفيت و دامنه نيز وجود داشته باشند كه هر يك در زمينه و محدوده معينى كاربرد دارند. به اين معنى كه نظريه به منظور تبيين طبقه معينى از پديدهها طرح ريزى مىشود و به ندرت مىتوان يك نظريه خوب يافت كه در تمام زمينهها كاربرد داشته باشد. در حال حاضر راهى وجود ندارد كه بر اساس آن بتوان تعيين كرد. اصولا آيا ضرورتى وجود دارد يا حتى امكانپذير است كه وحدت نظريه و روش را در تمام حيطههاى علوم به كار برد يا خير؟ به عنوان مثال، فيزيك و شيمى مدتها است كه به دنبال اين هدف، يعنى انتقال مفاهيم از يكى به ديگرى رفتهاند. علوم ديگر پيشرفتهاى محدودى در اين زمينه داشتهاند. اما حقيقت اين است كه حتى در يك علم براى پديدههاى متفاوت انواع مختلف نظريه وجود دارد.
صرف نظر از اين كه نظريه چگونه طرح ريزى و بيان شود، دو هدف مربوط به هم ؛ يعنى توصيف و تبيين را دنبال مىكند. به اين ترتيب، نظريه وسيلهاى است كه از طريق آن انبوهى از دادههاى مشاهده شده خلاصه مىشوند. نظريه براى سازمان بندى كردن مشاهدات بر اساس تشابه درونى ويژگىهاى انتخاب شده، طرحى فراهم مىكند. اين تشابه ممكن است بر اساس شكل ظاهرى و يا بر پايه وظايف مشترك باشد. اولين كار نظريه پرداز عبارت است از تصميمگيرى در اين باره كه چه نوع تشابهى به عنوان مبناى توصيف به كار برده شود و به عنوان مثال يك نظريه رفتارى در روانشناسى ابتدا حوادث قابل مشاهده را بر مبناى توصيف به كار برده شود و به عنوان مثال يك نظريه رفتار در روانشناسى ابتدا حوادث قابل مشاهده را بر مبناى محرك و پاسخ توصيف مىكند و سپس آنها را بر اساس زمان وقوعشان، به حوادث گذشته و حال تقسيم بندى مىكند. تمام نظريههاى رفتارى از نظريه فوق تبعيت مىكنند، اما ويژگىهايى كه براى طبقه بندى بعدى به كار برده مىشود از يك نظريه به نظريه ديگر متفاوت است. در مراحل آغازين هر علم نظريههاى توصيفى زيادى تدوين گرديد و هر كدام از آنها مورد حكايت و دفاع قرار گرفت. موفقيت يك نظريه در درجه اول به توانايى آن در طبقه بندى دادههاى قابل مشاهده بستگى دارد. نظريه خوب آن است كه بتواند هر مشاهدهاى را به راحتى و بدون شك و ترديد طبقه بندى كند؛ يعنى هم براى آن طبقه مناسب وجود داشته باشد و هم اين كه براى آن بيش از يك طبقه موجود نباشد، هر نظريه توصيفى همانند نظريه تبيينى بايد بر اساس ميزان سودمندى و قدرت توصيفى آن و توجه به ملاك آزمون پذيرى مورد ارزش يابى قرار گيرد. يك نظريه تبيينى خوب بايد بتواند مشاهداتى را كه هنوز صورت نگرفته است، به شكلى قابل آزمون پيش بينى و توصيف كند. تشخيص نظريه توصيفى و تبيينى به صورت تجزيه و تحليل به خوبى امكانپذير نيست؛ زيرا يك نظريه توصيفى واقعى، ضرورتاً به يك نظريه تبيينى تبديل مىشود.
دليل ديگر اين است كه در طرح ريزى و گسترش نظريه، اين دو نوع هم زمان تشكيل و بيان مىشوند و در همان هنگام نظريه پرداز طبقاتى را كه مشاهدات بر اساس آنها طبقه بندى مىشوند تعيين مىكند. او در همان زمان روشى را كه براى تعيين همبستگى بين طبقات به كار برده مىشود، مشخص مىكند. قدرت يك نظريه تبيينى به روشى بستگى دارد كه نظريه پرداز براى طرح ريزى آن به كار مىبرد. هم چنين اين قدرت به توانايى نظريه در آزمون پذيرى و كافى بودن روشهاى انتخاب شده براى انواع مشاهدات بستگى دارد.
نظريهاى كه قدرت پيش بينى ندارد، فاقد ارزش تبيينى است. »گلدشتاين« انواع نظريهها را بر اساس پيچيدگى ارتباط درونى مفاهيم، تعداد مفاهيم به كار برده شده و قدرت پيش بينى تقسيم بندى كرده است.
البته اين تقسيم بندى به منظور آسان سازى است، نه بر اساس ويژگىهاى نظريه. »نظريه مجموعههاى است از تعريفها و پيشنهاد درباره تعدادى متغير به هم پيوسته كه همه اين تعريفها و پيشنهادها بعد منظم و مدونى از وقايع و پديدههايى را كه در اثر همبستگىها و تداخل اين متغيرها به وجود مىآيد، ارائه مىدهد«.
عدهاى كه به روش استقرايى اصالت داده معتقدند كه پس از انجام مطالعات و مشاهده و تجربه واقعيتهاى قابل آزمايش، مىتوان به يك نظريه به عنوان حاصل كار تحقيق دست پيدا كرد. »عدهاى هم اين رو نگرش را تركيب نموده ابتدا بر اساس مشاهدات محدودتر، چارچوب نظرى يك واقعيت را در ذهن خود پى ريزى مىكنند و سپس با مطالعه مصاديق و واقعيتهاى آن نظريه خود را مورد ارزش يابى قرار مىدهند«.
با توجه به مطالب فوق لازم است تعريف، ويژگىها و نقش نظريه مشخص شود. ساموئلسون در تعريف نظريه مىگويد: »يك نظريه مجموعهاى از بديهيات، قوانين و فرضيههايى است كه چيزى را درباره واقعيت قابل مشاهده تبيين مىنمايد«.
بنابراين نظريه نقشهاى ويژهاى از نظريه تعريف، منظم كردن، توضيح و پيش گويى روابط بين پديدهها دارد. هم چنين گفتهاند: »نظريه عبارت است از سازههاى تصورى يا فرضيههايى درباره ماهيت واقعى اشياء«.
به طور كلى مىتوان گفت كه يك نظريه داراى ويژگىهاى زير است:
١. مبين ماهيت پديده يا روابط علت و معلولى بين پديدهها و متغيرهاست.
٢. از تركيب مفاهيم، قضايا و قوانين ويژه خود كه به صورت نظام يافته درباره يك واقعيت به وجود مىآيد و تشكيل يك مجموعه واحد را مىدهد، حاصل آمده است.
٣. قدرت پيش بينى و آينده نگرى را دارد؛ زيرا ماهيت شىء يا رابطه بين متغيرها را بيان مىكند.
٤. مفاهيم و قضاياى نظرى از مصداقهاى بيرونى برخوردارند يا قابل آزمايش مىباشند تا از اين طريق امكان ارزيابى نظريه فراهم آيد: »نظريهها بايد توانايى آزمونهاى سخت و دشوار را داشته باشند و اگر مورد و مصداقى كه ناقص مفاهيم نظريه باشد كشف شد، نظريه ارزش خود را از دست مىدهد«.
٥. نظريه بايد چارچوب مفهومى مناسبى را براى انجام تحقيقات، چه در بعد انتخاب مسئله و پردازش آن و چه در بعد تدوين فرضيه و مدلهاى على و چه در بعد روشهاى كار، ارائه دهد.
٦. نظريه نبايد با ساير نظريههاى پذيرفته شده و تأييد شده و نيز امور بديهى در تضاد و تعارض باشد. از سوى ديگر در رابطه با نقش نظريهها گفتهاند:
»نظريهها هم چون تورهايى هستند كه براى صيد جهان و حقايق آن انداخته مىشوند«. يا به قول ديويى »هيچ چيز عملىتر از يك نظريه خوب نيست«. اينها حكايت از اهميت و نقش نظريهها و نظريهپردازى در توسعه دانش و توليد علم دارد.
»تايلور« در كتاب ايدئولوژى فلسفه و سياست در مقام بحث از »نظريه« مىنويسد: »هيچ عصرى به اندازه عصر ما غرق در تئورى نبوده است«. اين سخن چنين به ذهن متبادر مىكند كه ميزان آشنايى ما با ماهيت نظريه بيش از هر زمان ديگرى است، اما حقيقت امر چيز ديگرى است و صرف غرق شدن در درياى نظريات، ما را از درك ماهيت واقعى آنها باز داشته، به گونهاى كه مشاهده مىشود، بسيارى به همين شناخت اندك قناعت ورزيده، از تأمل در جوهره و خصايص بنيادين نظريات، غفلت ورزيدهاند.
بر اين اساس بايد ادعاى »استانفورد كوهن« را در كتاب »تئورىهاى انقلاب«، قرين صحت دانست، آنجا كه از وجود هاله قابل توجهاى از ابهام برگرد واژه »نظريه« سخن گفته و مدعى مىشود كه بحث از چيستى و اصول حاكم بر تئورىها بر ساير موضوعات مقدم است.اگر چه بستر اوليه مباحث مربوط به چيستى »نظريه« در حوزه فلسفه علم قرار دارد.
٢. اهميت نظريهپردازى و توليد علم در كشور
جهت دستيابى به توليد انديشه در كشور، لازم است تعريف جديدى از مهرهها و عناصر موجود در جامعه فكرى نخبگان ارائه شود تا تحول مثبتى پديد آيد؛ زيرا كمبود توليد انديشه بيش از آن ناشى از عقب ماندگى در تكنولوژى و سخت افزارهاى تمدنى باشد، به مسائل فكرى و نظريهپردازى مربوط است. بنابراين، اولويت با حركت و جنبشى است كه در بخش نرمافزارى و انديشه سازى رخ دهد تا تحول مثبتى ايجاد شود. ما با وجود اين كه از نظر تكنولوژى علمى در مراحلى عقبتر از برخى كشورها قرار داريم، ولى در عين حال منابعى در اختيار داريم و در انديشه اسلامى ظرفيتهايى وجود دارد كه مىتوانيم از حيث نظريهپردازى در مسائل تمدنى و بخصوص در زمينه علوم انسانى و اجتماعى حرف اول را بزنيم، ولى به شرط آن كه تحولى در نظريهپردازى در اين زمينه رخ دهد.
براى شكوفايى تفكر، طرح نظريه و توليد علم احتياج به يك فضاى سالم مىباشد. فضايى كه مشوق توليد علم باشد. بنابراين كليد رشد علمى و شكوفايى فكرى »آزادى« است، اين آزاد منشى است كه خود افراد و جوامع علمى بايد به آنها برسند و شرط ضرورى جنبش توليد فكر همين است.
نبود پيوند ميان دانش نظرى و دانش علمى، مشكلى نيست كه به آسانى بتوان از كنار آن گذشت و بدون توجه به آن گامهاى بلندى در جهت رشد دانش نظرى و آكادميك برداشت. پيوند بين دانش نظرى و دانش عملى از ضروريات رشد دانش نظرى است، ضمن آن كه مىتواند به نوبه خود به اصلاح دانش عملى نيز بينجامد. دانش عملى، دانشى است كه ما مبادرت به يادگيرى آن نمىكنيم، بلكه جزو ذخاير دانش قطعى ماست كه نسل به نسل به ما انتقال مىيابد. اگر اين دانش احساس كند كه كانون نظريهپردازىهاى علمى و دانش نظرى، بيگانه با او، حساسيتها، ارزشها وجهان بينىهاى اوست و علاوه بر اين كه رافع نيازهاى او نيست، او و گذشته تاريخى اش را به سخره مىگيرد، طبيعى است در برابر آن موضع بگيرد، اتفاقى كه در سالهاى اخير بيشتر شاهد آن هستيم و بايد چارهاى براى آن انديشيد. مىدانيم كه بعد از رنسانس و حاكميت تدريجى عقلانيت فردى و تجربى بر انسان، مشكلات زيادى بر سر راه انسان غربى نهاد و او را واداشت تا با نظريهپردازىها به فهم، تحليل و ارائه راه حل براى اين مشكلات بپردازد. مشكلاتى كه تقريباً هيچ كدام براى انسان شرقى مطرح نبوده است، اما با نگاه گرته بردارانه به اين نظريهها دو امپرياليسم نظرى و تاريخى را پذيرفتهايم. هم پذيرفتهايم كه اين نظريات عاماند و جهانى و هم پذيرفتهايم كه در تاريخ، معضلات و مشكلات و نيازهاى آنها شريك باشيم. شروع نظريهپردازى علمى در كشور متأسفانه از برخورد با »مسئله« نيست ؛ زيرا ما مسائل را نمىفهميم و در صدد چاره انديشى براى آنها بر نمىآييم. اين مسئله در تمام عرصههاى خردورزى و نظريهپردازى، اعم از علوم دقيق و علوم انسانى صادق است. بى جهت نيست كه اين نظريهها به ويژه در حيطه علوم انسانى تنها بر طرف كننده معضلات نيستند، بلكه دريچه جديدى از مشكلات را به روى ما مىگشايند.
سواى از آنكه نقش جنبش نرمافزار در توليد علم و خاتمه دادن به ركود علمى نبايد مورد غفلت قرار گيرد، بديهى است كه هر گاه يك خيزش عمومى در راستاى توسعه علمى و فرهنگى به وقوع بپيوندد و در سايه آن انديشمندان و نخبگان به جاى پرداختن به شرح و بسط مطالب وارداتى و تقليد از آنها به توليد علم و نظريه جديد بينديشند و از ساحت نظريهپردازى و توليد گزاره پيش بروند، شاهد انقلابى عظيم در حوزههاى مختلف علمى خواهيم بود و در واقع با نظريهپردازى چشم انداز جديدى را نسبت به دنيا باز مىكنيم و رابطه جديدى را كشف مىنماييم.
امروز ما در جهان پيچيده زندگى مىكنيم كه با گذشته تفاوت بسيارى دارد. مسلما زندگى در چنين دنيايى بدون حركت پر شتاب علمى ممكن نيست؛ يعنى ما خلاقيت و توليد علم را نه فقط براى پيشرفت مىخواهيم، بلكه دنيا به گونهاى است كه براى ادامه حيات ما نيازمند به چنين فعاليتهاى علمى پويا و خلاقى هستيم.
در دنياى امروزى نمىتوان بدون رشد علمى و بدون سرعت در توليد علم زندگى كرد. ما خواستار پيشرفت و پيش گامى هستيم و براى اين منظور، جنبش توليد علم ضرورى است. در گذشته ايستايى عقب ماندگى بود، اما امروزه ايستايى و ركود علمى به هيچ وجه با بودن در چنين جهانى سازگار نمىباشد، زيرا ايستايى برابر با نابودى است.
اگر صاحب نظرى احساس كند بيان نقطه نظرات او ممكن است موجب تنگى عرصه بر وى گردد و موقعيتش از دست برود يا متهم شود، جرأت اظهار نظر پيدا نمىكند. بنابراين، به دنبال توليد علم و نظريهپردازى نمىرود و اگر هم برود براى طرحش مجالى نمىبيند و يا اگر هم مطرح شود به دليل برخورد غلطى كه مىشود، از آن استفاده صحيح نمىشود. هنگامى كه صحبت از جنبش علمى مىشود، بايستى فراگير و همه جانبه باشد. پرداخت به يك علم و مسكوت گذاشتن بقيه رشتهها موجب مىشود علمى گستردهتر و فربه شود، ولى ما بقى علوم محدود و لاغر بمانند. در نتيجه همان علم نيز پيشرفت نمىكند، زيرا پيشرفت علوم در ارتباط متقابل با يكديگر است.
براى توليد فكر به صبر، پشتكار و قبول احتمال شكست نياز است. نظريههايى كه مطرح مىگردند چه بسا پس از مدتى تجربه و آزمايش و نقد و بررسى، معلوم شود كه از ريشه و اصل اشتباه بودهاند و بايد آنها را كنار گذاشت.
بايستى عدهاى كه متكفل نظريهپردازى هستند، اين صبر و تحمل را داشته باشند كه نتايج نظريه شان مثلا در دو نسل بعد ظاهر شود و عجله نداشته باشند كه حتماً به زودى به نتيجه برسد يا نتيجه عملى آن تحول عظيمى در جامعه به وجود بياورد و نام آنها در تاريخ جاودانه شود.
بايد فكر ترجمهاى را تبديل به توليد و صدور فكر كرد. بايد دانست كه آنچه در غرب معمول است و بعضاً مقبوليت عامه نيز دارد، واقعاً قابل نقد است. بنابراين براى پرهيز از فكر ترجمهاى، بايد تمدن و هويت خود را باز يافت و در عين حال جسارت پيدا كرد و جنبشى عظيم و حركتى نوين و طرحى جديد در انداخت و مرتباً فكر توليد كرد، به ويژه اينكه توليد فكر و علم اگر با سازندگى اخلاقى توأم شود، هم پيشرفتهاى خيره كننده غرب به دست مىآيد و هم اين كه از آفات آن در امان خواهيم بود.
نتيجهگيرى و جمع بندى
نظريهپردازى در فرهنگ ايران از گذشته دچار بى مهرى محافل علمى بوده و در حال حاضر به طور ويژه نظريهپردازى لازمه توسعه علمى است. نظريهپردازى موتور محرك علم و در هر مقطعى كه نظريهپردازى صورت مىگيرد، علم قدرى حركت كرده و به طرف جلو مىرود. اگر بخواهيم علم را كه از عناصر مختلفى تشكيل شده به يك ماشين تشبيه كنيم، نيرو و موتور محركى كه دانش را به طرف جلو حركت مىدهد و در واقع موتور آن به حساب مىآيد، نظريهپردازى است.
در حال حاضر دانش در جامعه ما حالت كالايى را دارد كه آن را به صورت بسته بندى شده دريافت مىكنيم.
بنابراين مىتوان گفت كه يك ماشين بدون موتور است و نمىتواند باز توليد علمى داشته باشد و در نهايت عقيم مىماند، به همين دليل ما هر چه دانش وارد مىكنيم به ازاى آن نمىتوانيم دانش جديدى را در سطح جهانى عرضه كنيم. در نتيجه غالبا به صورت مصرف كننده در آمدهايم. مصرف كنندگى درعلم دو نوع است، يكى مصرف كننده منفعل و ديگر مصرف كننده خلاق. به اين دليل دانش قادر به باز توليد خود نيست؛ زيرا نتوانستهايم علم را به صورت فعال در داخل كشور مصرف كنيم. اغلب مشاهده مىگردد هنگامى كه پيشرفتهترين نظريههاى علم وارد كشور مىشود، برخى به زبان آن نظريه صحبت مىكنند، ولى قادر نيستند آن نظريه را يك گام به جلو ببرند يا تغييراتى در آن ايجاد كنند. اين مشكلى است كه در ايران با آن مواجه هستيم و علم بدون نظريهپردازى طبيعتاً بدون پيشرفت مىماند. مهمترين مسئله اين است كه قادر به داشتن »روح طراحى« باشيم. در واقع روح خلاقانه است كه مىتواند نظريه طراحى كند. دنياى علم مانند جهان توليد و اقتصاد و صنعت و داد و ستد جهانى، يك امر اجتنابناپذير است كه بدون شك از عوامل پيشرفت علمى نيز دامن زدن به اين داد و ستدهاست. »دوركهايم« تفكيكى را بين جسم علم و روح علم قائل مىشود. او مجموعهاى از روشها، فرمولها و قواعد و قوانينى كه در علم وجود دارد را تشبيه به جسم علم مىنمايد، ولى در عوض هنگامى كه بتوان عناصر جسمانى را به يكديگر به نحو مناسبى تركيب كرد و مورد استفاده قرار داد و درست به كار بست و بتوان آن را باز توليد نمود، در اينجاست كه به روح علمى دست يافتهايم.
البته روح علمى در مناسبات اجتماعى به دست مىآيد و به افراد منتقل مىگردد، در حالى كه مىتوان كتاب و قوانين و فرمول را به صورت فردى و جداگانه مطالعه نمود. روح علمى يك فضاى هنجارى و ارزشى در زندگى اجتماعى است كه انسانها را تحت تأثير قرار مىدهد و باعث مىشود بتوانند خلاقيتهايى را از خود ابراز كنند. مثلا يادگيرى زبان در كودك به طور طبيعى و در مرحله اجتماعى صورت مىگيرد. آموزش در خانواده مىتواند يك نحوه آموزشى در بستر اجتماعى باشد. علم همانند آموزش زبان كه يك پديده اجتماعى است، بايد در يك بستر اجتماعى صورت بگيرد. لذا موانع نظريهپردازى و توليد علم در كشور به عدم وجود اجتماعى علمى مربوط مىشود. متأسفانه در آموزش كنونى ما، نظريه به عنوان مجموعهاى از محفوظات و قواعد كه بايد از طرق تكرار و حفظ نمودن در ذهن جاى بگيرد، منتقل مىشود. اگر بنا باشد روى نظريه كار بشود و بعداً تبديل به نظريهپردازى بشود، بايد يك نوع نگاه خاص (Way Of Seeing) نحوه مشاهده جهان و يك نوع چشم مشاهده جهان و يك نوع چشم انداز (Perspective) ايجاد بشود.
نظريه بايستى در وجود تك تك افراد درونى جايگيرى شود نه در كتابها و اوراق، امروز در كشور ما برخورد با دانش به صورت انتزاعى است كه در نتيجه تصور نادرستى مبنى بر اينكه دانش مجموعهاى از دانستههايى كه بايد در ذهن حمل بشود به ما مىدهد. بايستى در كشور ما فعاليت علمى و توليد علمى مانند توليد معنوى انگيزهاى متعالى داشته باشد تا بدين سان انگيزه اجتماعى به وجود آيد.
همچنين سازمانهاى علمى مانند دانشگاهها و مراكز پژوهشى از طريق اصلاح نظامهاى مديريتى و انگيزشى و پاداش دهى به كاهش فرايندهاى بوروكراتيك و تسهيل فعاليتهاى پژوهشى بايد كمك نمايند. براى توليد نظريه در سطح محلى و بومى بايستى سه دسته از اقدامات را انجام بدهيم:
١. مجموعهاى از اصلاحات سازمانى؛
٢. شكلگيرى اجتماعات علمى؛
٣. حيطه عمومى.
استقبال از نقد انديشه و تقويت قوه انتقاد پذيرى نخبگان، لازمهاى براى توليد علم است و هر چند در پيمودن طريق علم، اتكا به قواعد منطقى و عقلانى و نيز اصول موضوعه در هر حوزه علمى، مورد تأكيد است و از همين رهگذر است كه يك نظريه از حيث ارزيابى به درجه مطلوبى از بيان واقع و پذيرش عمومى مىرسد، اما در عين حال تقويت روحيه انتقاد پذيرى و تحمل نظر مخالف، امرى مقبول و بلكه لازم است. بديهى است برخوردارى از قوه انتقاد و نقد پذيرى بدين معنا نيست كه بدون ارايه دليل متقن از جانب منتقد، نظريهپردازى از نظريه علمى خويش دست بر دارد.
چنان كه اصرار بر يك نظريه علمى كه از سوى صاحب آن ارايه مىگردد، تا زمانى كه به اثبات نرسيده و شواهدى از موفقيت را در مرحله آزمون پذيرى در نيافته باشد، نيز امرى ناصواب است. آنچه مهم مىنمايد آن است كه در طرح يك نظريه، راه نقد و انتقاد نسبت به معنا و محتواى آن باز باشد و صاحب نظريه از انتقادهاى موجه و مدلل در جهت تكامل و ارتقاى كيفى نظريه علمى خويش استقبال نمايد. روشن است كه در چنين حالى مىتوان شاهد تحقق يكى از مؤلفههاى نهضت توليد علم بود.
اتكا به مطالب سطحى و تكرارى ديگران كه صورت كليشهاى به خود گرفته قطعاً نمىتواند ره آورد نوينى در تحقيقات علمى باشد. گفتههاى ديگران را كه خودشان بيان داشتهاند، نياز به اعاده و استفاده كليشهاى از آنها نيست. البته اين به اين معنا نيست كه نظريههاى گفته شده را بايد به دور انداخت و نسبت به آنها توجه و اهتمام نداشت، بلكه مراد آن است كه اين نظريات آخر علم و پژوهش قلمداد نگردد. بديهى است در پارهاى از موارد، بيان نظريات ديگران به منظور استفاده و يا نقد بررسى، امرى مطلوب و معقول است و نيز گاهى ذكر نظريهاى از آن جهت كه صاحب آن نظريه از موقعيت علمى والايى برخوردار است، به منظور بهره بردارى استنادى از آن، مورد توجه قرار گيرد و مسلم است چنين امورى غير از سطحى نگرى در تحقيقات عدم نوآورى علمى است. آنچه مانع توليد علم است اتكاء مطلق بر آوردههاى ديگران است؛ به گونهاى كه راه پژوهش براى ديگران منسد گردد. بديهى است چنين رويهاى مىتواند كار توليد انديشه را متزلزل سازد. از سويى ديگر نظام متمركز آموزشى با توجه به ساختار رانتى و رابطه قدرت - ثروت، زمينهاى براى سياسى شدن غير طبيعى دانشگاه كار كرد فرهنگى داشته باشد و به خرده نظامهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى خط و ربط بدهد، عمدتاً از خرده نظامهاى سياسى جهت مىگيرد و كانونى براى توليد انرژى توسط فعالين سياسى و پيروان و هواداران گروههاى سياسى خارج از دانشگاههاست. ساختار متمركز نظام آموزشى در چارچوب ساختار رانتى و سياسى شدن آن، مديريت دانشگاهها را از توجه به ضوابط مديريتى مناسب خارج كرده و به شدت سياسى و جناحى و فرم گرايانه كرده است. عدم شناخت يا شناخت ناكافى نسبت به مباحث مربوط به چيستى علم، جامعهشناسى و تاريخ علم باعث شده است، تا كسانى كه در ورودى مباحث مبنايى علم ندارند در مصدر تصميمگيرى مستقر شده و با سياستهاى خام و ناشيانه خود، هر چند با نام علم گرايى، سد راه توسعه و بسط علم شوند.
جايگزينى آموزش محورى به جاى پژوهش محورى از آسيبهاى فراروى نظريهپردازى است. در تحقيقات علمى آنچه مهم است پذيرش است.
هر چند پژوهش متوقف بر آموزش است، اما آموزش فقط فراگرفتن است و مقدمه تحقيق و پژوهش آموزش با هدف توليد علم و فرهنگ و تمدن صورت مىپذيرد، پس قهراً نبايد محور اصلى و هدف قرار گيرد كه اگر چنين باشد، باز شاهد نوعى ركود در عرصههاى مختلف علمى خواهيم بود، از اين رو توجه به پژوهش محورى و نه آموزش محورى امرى لازم و در راستا تحقق نظريهپردازى در كشور و بارورى علوم به شمار مىآيد.
عدم هماهنگى تحقيقات علمى از حيث زمان با رقيبان نيز يكى از معضلات جدى در اين مسئله است. اگر بناى ما بر آن است كه در جامعه جهانى حرف نو داشته باشيم - به گونهاى كه نگاه جهان را مجذوب خود كنيم - نه تنها از علم روز و جهان انديشه نبايد عقب بمانيم، بلكه بايد در موقعيتى بالاتر قرار گرفته و منزلتى فراتر را درك كنيم، در غير اين صورت هميشه سفره نشين علم ديگران خواهيم بود. متأسفانه اين آسيب هم اكنون به طور جدى دامن گير برخى از نظريه پردازان ما شده است. آنچه نياز جامعه علمى ماست، برخوردارى از علمى است كه بتواند با علم روز و تكنولوژى حاكم بر جهان ارتباط برقرار كرده و خود را به مرتبهاى از علم و فناورى و تمدن سازى برساند.