پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - اسلام و مسيحيت - مرادى مجيد

اسلام و مسيحيت
مرادى مجيد

    نام كتاب: صلة الاسلام بالمسيحية
    مؤلف: امين الخولى
    ناشر: الهيئة المصرية العامة للكتاب
    در سپتامبر١٩٣٥م ششمين كنفرانس بين المللى تاريخ اديان در شهر بروكسل بلژيك برگزار شد. دانشگاه الازهر، استاد امين الخولى را براى حضور در اين كنفرانس معرفى كرد. وى موضوع بحث خود را »حادثه اصلاح پروتستانى در مسيحيت« قرار داد. وى در اين بحث كه بعدها در قالب كتاب منتشر شد، در پى كشف ارتباط ميان جنبش اصلاح مسيحى و دين اسلام و علوم اسلامى بر آمد. موضوع بحث چنان كه شيخ سابق الازهر استاد محمد مصطفى المراغى در مقدمه اين كتاب گفته است، موضوعى تازه و بكر... و گويى عجيب است. امين الخولى بحث خود را در سه فصل سامان داده است. در بحث نخست كوشيد ارتباط مادى ميان اسلام و مسيحيت را در اروپا اثبات كند. در فصل دوم در پى اثبات ارتباط معنوى اين دو دين در اروپا بر آمد و در فصل سوم آثار اين ارتباط را در مسيحيت و غرب و اصول اصلاح پروتستانى بررسى كرد.
 نويسنده معتقد است ارتباط ميان مسيحيت و اسلام در شرق موضوع پژوهش‌هاى فراوانى بوده است، ولى ارتباط ميان آن دو در غرب، موضوع پژوهش‌هايى از اين دست قرار نگرفته است.
 امين الخولى بر آن است كه جنبش اصلاح پروتستانى بزرگ‌ترين حادثه متأخر در حيات مسيحيت به طور عام و حيات اروپايى مسيحيت به طور خاص بوده است. از اين رو ملاحظه و پيگيرى اين ارتباط و آثار آن آسان است از اين رو وى اين موضوع را براى پژوهش خود برگزيده تا تصويرى اجمالى از اين ارتباط و تعامل ميان اين دو دين بزرگ ترسيم كند.
 وى مى‌گويد مقصودش از اصلاح گرى مسيحى اقدامات مادى و فكرى‌اى است كه در مسير تغيير نظام كليساى روم در طى قرن‌هاى طولانى و نسل‌هاى متعدد تحقق يافته است، تا اين كه مارتين لوتر، اين مرد شجاع از راه رسيد و اصلاح را به حقيقتى واقعى و عملى تثبيت شده تبديل كرد. نويسنده فصل اول كتابش را به مطالعه ارتباط مادى ميان اين دو دين و استدلا ل بر تحقق اين ارتباط از طريق ياد كرد شمارى از وقايع تاريخى كه گوياى چنين ارتباطى است اختصاص داده است. يكى از برجسته‌ترين نمودهاى ارتباط ميان اسلام و مسيحيت رويارويى جنگى ميان اين دو طرف، چه در فتوحات اسلامى و تصرف سرزمين‌هاى غرب مسيحى و چه در جنگ‌هاى صليبى در سمت شرق اسلامى است. الخولى برجسته‌ترين اين رويارويى‌ها را توضيح و شرح مى‌دهد و به طور ويژه به دست يافتن ارتش فتح اسلامى به قلب اروپا در اسپانيا و جنوب فرانسه و ناپل ايتاليا از نيمه قرن هفتم تا قرن دهم ميلادى يعنى عصر اصلاح مسيحى به عنوان يكى از مظاهر اين ارتباط اشاره مى‌كند.
 يكى از آثار اين جنگ‌ها آن بود كه طرفين از يكديگر اسير مى‌گرفتند و گاه ايام اسارتشان به درازا مى‌كشيد تا مبادله اسيران انجام مى‌شد و آنان در بازگشت به شهر و ديار خود زبان به تعريف ديده‌ها و شنيده‌هاى خود مى‌گشودند و از شاخص‌هاى فكرى و دينى و علمى ملتى كه تحت اسارتشان بودند و تحت تأثير آن شاحض‌ها قرار گرفته بودند سخن مى‌گفتند يكى از پرآوازه‌ترين اين اسيران اسيرى است كه با نام »ليون افريقايى« شناخته شده و او همان على بن حسين بن محمد الوزان الغرناطى الفاسى است كه به دست دزدان دريايى اسير شد و او را به پاپ ليون ششم اهداكردند و او يك سال وى را تحت نظر خود قرار داد تا تعاليم و آداب مسيحيت را فرا گيرد و سپس به دست خود او را تعميد داد و پاپ ليون نام خود رابر او نهاد. »ليون« مدتى در ايتاليا ماند و سپس به افريقا رفته و دوباره به آغوش اسلام بازگشت. ليون كتاب‌هاى ارزشمند فراوانى نوشت كه يكى از آنها درباره قانون و عقيده در اسلام است. وى اين كتاب را در زمان اقامتش در اروپا و در زمان انقلاب اصلاحى (رنسانس) ميان سال‌هاى ١٥١٦ تا ١٥٢٩ تأليف كرد. در تاريخ جنگ ميان اهل اين دو دين، نوعى تبليغات سياسى را مشاهده مى‌كنيم كه ابعاد دينى را مورد بى‌حرمتى قرار مى‌دهد، زيرا نقل شده است كه جنگجويان دو طرف براى تضعيف روحيه يكديگر تبليغات منفى‌اى را در قالب نامه‌ها و نشريه‌ها و يا پاسخ به نامه‌ها و نشريه‌ها به راه انداختند. در جنگ‌هاى نگفورفوكاس - امپراتور بيزانس - با مسلمانان در قرن چهارم هجرى رومى‌ها شعرى عربى در ٥٤ بيت براى سربازان مسلمان فرستادند كه در آن‌نگفور، بر پيروزى‌هايش مى‌بالد و عزم خود را براى بيرون كردن مسلمانان از حجاز اعلام مى‌كند و از اين دست جنگ روانى‌اى را براى تضعيف روحيه مسلمانان فاتح به راه مى‌اندازد. فقيه شافعى محمد بن على بن اسماعيل القفال كه در ميان سربازان ارتش اسلامى حضور داشت به اين قصيده پاسخ گفت و پاسخ خود را در قصيده‌اى ٧٤ بيتى گنجاند كه در آن افزون بر ابعاد سياسى به خطاهاى عقيدتى مسيحيان در امور دينى و آشفتگى اناجيل آنان نيز اشارت رفته است.
 يكى از آثار جنگ‌هاى ميان مسلمانان و مسيحيان بر جاى ماندن نقاطى دينى در گوشه و كنار مناطق مسيحى است، مانند مسجد اسلامى قسطنطنيه كه مسلمانان آن را در طى لشگر كشى مسلمة بن عبد الملك به اين شهر در سال ٩٨ هجرى بنا نهادند. به نظر مى‌رسد كه اين نقطه اسلامى تنها مسجد نبود، بلكه از چند قرن قبل از فتح اين شهر به وسيله عثمانى‌ها محل فرود آمدن اقليت‌هاى مسلمانى بود كه از شهرهاى ديگر به اين شهر وارد مى‌شدند. اين نقاط دينى نيز در پيوند و ارتباط ميان اسلام و مسيحيت در غرب و شناسايى آنها به يكديگر سهيم بوده‌اند.
 ارتباطات جنگى و سياسى نيازمند تبادل هيئت‌ها ميان ارتش‌ها و حكومت‌ها براى بستن قرار آتش بس و تثبيت صلح و تحكيم روابط بود و گرايش خاصى را ميان مسلمانان و مسيحيان به انتخاب علماى دينى به عنوان هيئت‌هاى مذاكره كننده مشاهده مى‌كنيم. اين علما مجادلات دينى را كه هنگام رويارويى با هيئت طرف مقابل در مى‌گرفت، اداره مى‌كردند. مسلمانان پس از عقب نشينى از سرزمين‌هايى غربى مستعمره اشان، گروه‌هايى از مسلمانان را به حال خود رها كردند كه برخى از آنان بر اثر غلبه مسيحيان، مسيحى شدند و برخى ديگر مغلوب و برده و شبه برده بر اسلام خود باقى ماندند. يكى از اين نمونه‌ها راهبى است كه مسلمان شد و سپس بار ديگر مسيحى شد و در ترجمه قرآن به يونانى همكارى داشت. افزون بر ارتباطات جنگى و سياسى، روابط تجارى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى ميان مسلمانان و مسيحيان غرب، در آشنايى غرب با بسيارى از آراء و عقائد اسلامى سهيم بوده است؛ آشنايى‌اى كه به حكم قوانين هستى در باب حيات افكار و عقائد و آراء و تأثير پذيرى آنها از يكديگر، ناگزير مى‌بايست تأثيرى بر جاى نهاده باشد.
 فصل دوم كتاب در پى اثبات ارتباط معنوى ميان اين دو دين است.
 زندگى اجتماعى و عقلى و دينى در غرب در دوره‌اى كه از قرن هشتم تا سيزده هم امتداد داشته، بى خبر و خاموش بوده است. در اين دوره اشراف و بزرگان، جاهلانى درس ناخوانده بودند كه اسناد و قوانين مهم را با ترسيم تصوير صليب تاييد مى‌كردند و اين تنها امضايى بود كه بلد بودند. حتى رئيس محكمه و بزرگ قاضيان دولت - در قرن نهم ميلادى - بى سوادى بوده كه نوشتن نمى‌دانسته است. در قرن چهاردهم نيز فرمانده ارتش فرانسه و بزرگ‌ترين دولتمرد فرانسه، بى سواد بوده است.
 در اين شرايط، ارتباط معنوى ميان اسلام و مسيحيت آغاز شد و فرهنگ اسلامى نقش راهنمايى امين را ايفا كرد و مواد درسى فراوانى در اختيار دانش پژوهان غربى قرون وسطى قرار داد. تأثيرپذيرى مسيحيان از فرهنگ اسلامى چندان بود كه تا قرن پانزدهم تمام كارهاى دانشمندان شناخته شده غرب، تقليد كارهاى عرب‌ها بود.
 بسيارى از علماى غرب در سرزمين خود به دست عرب‌ها آموزش ديدند كه از ميان آنان مى‌توان به پاپ سيلوستر دوم در سال ٩٩٩م اشاره كرد. پس از آموزش نوبت انتقال معارف و علوم از عربى به زبان‌هاى اروپايى رسيد. تأييد و حمايت پادشاهان عرب و تأسيس مراكز خاصى براى اين كار، به شكوفايى و گسترش اين جنبش كمك كرد. امين الخولى براى استدلال بر صحت اين ادعا به سه شاهد اشاره مى‌كند:
 ١. آشنايى اروپاييان با زبان عربى كه زبان معارف اسلامى و دين اسلام بوه است.
 ٢. ارتباط ميان اروپا و ملل مسلمان، به سبب ارتباط قوى اى كه در آن زمان ميان فلسفه و زندگى دينى وجود داشت.
 ٣. آشنايى اروپاييان با علوم دينى اسلامى به طور خاص.
 بديهى بود كه ارتباط جنگى و سياسى و تجارى و علمى ميان دو طرف، اروپاييان را به فراگيرى زبان عربى وادارد؛ به ويژه با رشد جنبش ترجمه علوم اسلامى. در نتيجه كسانى مانند پاپ سيلوستر دوم و فيلسوف پرآوازه آلبرت كبير و شاه فردريك دوم به خوبى زبان عربى را مى‌دانستند. براى دانستن ميزان رواج زبان عربى در اروپا سخن راجر پاكن در قرن سيزدهم كافى است كه مى‌گويد: »فلسفه از عرب‌ها گرفته شده است. بنابراين آن گونه كه بايد نمى‌فهمى‌اش، مگر آن كه زبانى را كه از آن برگرفته شده است بفهمى و زبان عبرى و يونانى براى فهم كتاب‌هاى مقدس و فلسفه ارسطو لازم است، ولى براى فهم ابن سينا و ابن رشد، دانستن عربى لازم است«.
 مقاومت در برابر اسلام نيز ايجاب مى‌كرد تا آنان كه به جدال با اسلام بر مى‌خاستند زبان عربى را فراگيرند تا از عقائد اسلامى اطلاع كسب كرده و آن را نقد كنند.
 اما درباره ارتباط فلسفى ميان غرب و سرزمين‌هاى اسلامى، مى‌توان گفت كه فلسفه قرون ميانه تحت رهبرى و پيشگامى مسلمانان بوده است. و با توجه به ارتباط فلسفه با بعد الهياتى و متافيزيك در اين دوره، اروپاييان به مطالعه فلسفه اسلامى از كندى گرفته تا فارابى و ابن سينا و غزالى و ابن رشد و... روى آوردند. در آستانه قرن دوازدهم ميلادى نيمى از تأليفات غزالى به زبان‌هاى لاتين ترجمه شده بود.
 تأثير پذيرى فلاسفه و متفكران غربى از فلاسفه مسلمان بسيار آشكار و روشن به نظر مى‌رسد.
 براى مثال يوحنا دنس اسكات اسكاتلندى در قرن چهاردهم تحت تأثير ارسطو مآبى اسلامى و به ويژه ابن سينا بوده است. چنان كه فيلسوف آلمانى اكهارت و آلبرت كبير و فيلسوف فرانسوى رنان، تحت تأثير ابن سينا بوده‌اند. قديس توماس آكويناس ايتاليايى هم متأثر از ابن رشد و غزالى بوده است.
 صبغه عقلى و دينى غزالى در رويارويى با فلسفه نيز آثار خود را بر پژوهشگران مسيحى برجاى گذاشت، چندان كه مسيحيان در بسيارى از رسائل علمى خود برهان‌هاى غزالى را در مسائل الهياتى بازگويى كرده و پرورده‌اند. جنبش تصوف در اروپا نيز متأثر از عناصرى اسلامى بوده است.
 آنچه درباره رواج عربى در اروپا و اقتباس و اخذ فلسفه و علوم از منابع اسلامى آورده‌ايم، نشان مى‌دهد كه اروپاييان با معارف دينى اسلامى آشنا بوده‌اند.
 در نيمه قرن دوازدهم ميلادى، قرآن به هدف نقد و مناقشه و به دستور رئيس ديركولويناى فرانسه پطرس ويزابلى به زبان لاتين ترجمه شد.
 ميان عالمان الهيات و مسيحى در شرق و غرب، كسانى بودند كه به خوبى اسلام را مى‌شناختند و از معارف دينى اسلام اطلاع داشتند و به نقد و مناقشه در معارف دينى اسلام و بحث و مجادله با مسلمانان پرداخته بودند، مانند يوحناى دمشقى و شاگردش تئودور ابوقره در قرن هشتم ميلادى و ديگران كه از ميان الهى دانان غربى، پطرس ويزابلى پيش ياد شده را مى‌بينيم كه در سال ١١٤١ از اسپانيا ديدار كرده و در آن اصول نظريات دينى اسلام را آموخت، سپس كتابى در نقد يهوديت و اسلام نوشت، نيز ريموند لول را مى‌يابيم كه عربى و الهيات اسلامى را به خوبى مى‌دانست و به تبشير مسلمانان به مسيحيت تمايل داشت. پژوهشگران غربى تأثير پذيرى او را از منابع اسلامى و اقتباس بخش عظيم الهيات او از منابع اسلامى را انكار نمى‌كنند، چنان كه رساله او در باب اسماى صد گانه خدا، چنين تأثير پذيرى‌اى را نشان مى‌دهد.
 مؤلف به ابن حزم ظاهرى اشاره مى‌كند كه در اسپانيا مى‌زيست. او صاحب مكتب ظاهرى در علم كلام است. وى فرقه‌هاى اسلامى به ويژه فرقه صوفيه و تمام كسانى را كه به توسل به پيامبران معتقدند، به شدت مورد نقد قرار مى‌دهد. شك نيست كه عالمان غربى او را شناخته و از آراء و انديشه‌هاى او اطلاع داشته‌اند و تأثيراتى از او پذيرفته‌اند.
 نويسنده فصل سوم كتابش را به بيان نتايج ارتباط مادى و فكرى ميان اسلام و مسيحيت و به ويژه تأثير اسلام در جنبش اصلاح مسيحى اختصاص داده است.
 نويسنده تأكيد مى‌كند كه هرگز نمى‌پندارد كه تنها تأثير اسلام، عامل پديد آمدن جنبش اصلاح مسيحيت و سبب اصلى آن باشد، بلكه اسباب و عوامل اجتماعى و دينى ديگر هم »كار خودشان را كردند و تأثير خود را بر جاى نهادند و جريان زندگى را به اين سمت كشاندند و به نواحى عقلى و دينى‌اى توجه دادند كه بر اثر ارتباط با شرق اسلامى در اختيارشان قرار گرفته بود«.
 استاد امين الخولى آثار ارتباط ميان غرب مسيحى و شرق اسلامى را به دو بخش تقسيم مى‌كند:
 ١. آثار عمومى
 ٢. آثار خاص
 آثار عمومى عبارتند از: الف. كاستن از ميزان سلطه كليسا بر زندگى
 ب. رها سازى عقل كه خود گام نخست و سبب اصلى محدود سازى قدرت كليسا بود.
 سخن ارنست رنان در پژوهش خود درباره فلسفه ابن رشد كه مى‌گويد راهبان فرقه فرانسيسكان هواخواهان قومى فلسفه اسلامى و مبادى ابن رشد در اروپا بودند، بر اين تأثير تأكيد مى‌كند.زيرا اين راهبان از سخت‌ترين مخالفان سلطه كليسا بودند. جز اين فرقه، فرقه‌هاى ديگرى از قرن دوازدهم هجرى سر بر آورد كه مخالف شديد كليسا بودند. آن فرقه‌ها هم كه با لحاظ تاريخى مقدم بر جنبش پروتستانيسم بودند و شايد زمينه ظهور پروتستانيسم را فراهم آوردند. از اصول اسلامى تأثيرپذيرفته‌اند. يكى از اين فرقه‌ها كه نويسنده از آن ياد كرده است، فرقه فالديه - منسوب به پطرس فالدو - است كه در جنوب فرانسه پرورش يافت كه مسلمانان مدتى طولانى در آنجا سكونت داشتند. رهبانيت دومينيكن نيز فرقه ديگرى است كه نويسنده از آن ياد مى‌كند و آلبرت كبير و قديس توماس اكويناس از برجسته‌ترين متفكرانشان هستند و پيشتر به تأثير پذيرى اين دو از انديشه‌هاى اسلامى ياد كرديم.
 اما آثار خاص اسلام در مبادى اصلاح پروتستان در اين موارد خلاصه شده است:
 ١. رد سلطه كليسا، چه سلطه خود پاپ و چه سلطه هيأت‌هاى وابسته به آن، اين ايده اصلاحى كه از مهم‌ترين اصول اصلاحى است و نشانه عام اصلاح گرى در همه مناطق شناخته مى‌شود، از دوره نخست اصلاح‌گرايى در قرن دوازدهم و به وسيله فالدى‌ها ترويج مى‌شده است. سلطه پاپ در دو مسئله نمود داشت: يكى مسئله اعتراف و ديگرى مسئله آموزش. اين دو ايده با اصول اساسى‌اى كه به صراحت در آيات قرآن كريم آمده است، تناقض دارد و مى‌دانيم كه قرآن، چند قرن پيش از اصلاح گرى مسيحى به لاتين ترجمه شده است.
 مسئله فروش آموزش كه مبتنى بر اين انگاره است كه اعمال نيك ذخيره مى‌شود و مى‌توان بخشى از آن را به خطا كاران بخشيد. به صراحت مورد انكار اسلام است. اسلام معتقد است كه هيچ كس بار ديگرى را بر دوش نخواهد كشيد (و لاتزر وازرة وزر اخرى)  و هر كس در گرو چيزها و كارهايى است كه كسب كرده است (كل نفس بما كسبت رهينة). مسئله اعتراف در برابر پاپ نيز از سوى اسلام مردود است، زيرا اسلام بر آن است كه تنها خداوند است كه توبه را مى‌پذيرد و از گناهان در مى‌گذرد.
 به اين ترتيب اين دو ايده از اسلام به اروپا نفوذ كرد و جريان اصلاحى پروتستانيسم نيز اين هر دو را در رأس اصول خود قرار داد.
 ٢. ايده دومى كه به عنوان يكى از اصول اصلاح مسيحى پذيرفته شد اين است كه براى نجات، تصحيح عقيده كافى است. زيرا نجات، هديه‌اى الهى است كه هر انسانى به واسطه عقيده‌اش به طور مستقيم از خدا دريافت مى‌كند و نه با وساطت كليسا؛ زيرا كليسا ميان خدا و انسان، وساطتى ندارد. و اين همان سخنى است كه مارتين لوتر رهبر جنبش پروتستان بيان كرد.
 استاد امين الخولى معتقد است اين ايده از طريق شمارى از فلاسفه مسلمان به پروتستانتيسم راه يافت و يكى از منابع اين ايده، فلسفه غزالى است. در قرآن كريم نيز آيات فراوانى اين اصل را بيان كرده‌اند؛ براى مثال قرآن مى‌گويد: هر كس از مرد و زن از كارهاى نيك انجام دهد در حالى كه به خدا ايمان داشته باشد وارد بهشت خواهند شد و... »و من يعمل من الصالحات من ذكر و أنثى و هو مؤمن فاولئك يدخلون الجنة و لايظلمون نفيراً«.
 ٣. ايده سوم اين است كه »كلمه خدا تنها معيار است. بنابراين قدرت و سلطه تنها از آن كتاب مقدس است و آراى هيأت‌ها و مجامع و پدران و سنت‌ها كه خارج از حيطه كتاب مقدس است، بايد كنار زده شود«.
 مسلمانان بر اين نكته اجماع دارند كه هيچ حاكمى جز خدا نيست، حتى كسانى كه عقل را حاكم قرار داده‌اند، معتقدند كه عقل مى‌تواند حكم خدا را درك كند و نه آن كه حكمى را تأسيس كند، زيرا تنها خداوند صاحب قدرت و سلطنت است. نيز اجماع دارند بر اينكه آنچه در باره آن وحى نازل شده است، امرى الهى است و در قرآن كريم آيات فراوانى اين اصل را بيان مى‌كنند كه از آن جمله است: »و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون؛ و هر كس بر اساس آنچه خدا نازل كرده حكم نكند، ايشان همان كافرانند«. اين اصل بى شك اصلى از اصول اسلام است و در اصول اصلاح مسيحى پروتستان و پيش از آن در آراى فالدى‌ها كه از مبادى اسلام تأثير پذيرفته بودند، مورد تأكيد قرار گرفته است.
 نويسنده پس از اين به تأثير جنبش ظاهريه در اندلس و نقش ابن حزم در اين جنبش اشاره مى‌كند. جنبش ظاهريه، جنبشى سلفى بود كه خواهان اخذ عقايد از كتاب و سنت صحيح به عنوان منابع انحصارى عقيده بودند. اين باور نيز عين همان چيزى است كه جنبش پروتستان در اصل سوم ياد شده منادى آن است.
 ٤. ايده چهارمى كه به نوعى به اصل سوم بر مى‌گردد كه خواهان اتكا به كتاب مقدس است، درباره تفسير كتاب مقدس و كسانى است كه حق تفسير آن را دارند. جنبش پروتستان معتقد است كه »هر مسيحى‌اى حق تفسير كتاب مقدس را دارد«.
 مسئله تفسير قرآن و كسانى كه حق تفسير را دارند، مسئله‌اى است كه از قديم در ميان مسلمانان محل اختلاف بوده است. برخى كوشيدند تا تفسير به رأى را ممنوع كنند، ولى برخى ديگر بر آن بودند كه تفسير، حق عالمانى است كه در علم راسخند (و لايعلم تأويله الا الله و الراسخون فى العلم).
 اما در مسيحيت، رجال كليسا، تفسير كتاب مقدس را حق انحصارى خود دانستند و ديگران را از آن باز داشتند، اما جريان اصلاح مسيحى از راه رسيد و اين كار را براى همگان مجاز شمردند. اين اصل متأثر از ايده ساز وارى ميان دين و فلسفه است كه فلاسفه مسلمان مطرح كردند؛ به ويژه فارابى و ابن رشد كه در كتاب پرآوازه‌اش »فصل المقال فيما بين الحكمة و الشريعة من اتصال« اين ايده را پرورده است.
 نويسنده مى‌كوشد تا تلاش پروتستان‌ها براى ايجاد پيوند ميان فلسفه و دين را به آنچه كه در فلسفه اسلامى رخ داده ربط دهد. وى تلاش پروتستان‌ها را به فلسفه مدرسى (اسكولاستيك) مسيحى بر مى‌گرداند كه قديس توماس اكويناس از چهره‌هاى برجسته آن بود و متفكران فلسفه مدرسى از فلاسفه اسلام و به ويژه ابن رشد بهره برده بودند.
 ٥. ايده پنجم كه در آن جنبش اصلاح مسيحى از اسلام تأثير پذيرفته است، مسئله رازشكر يا EUcarestio است. مفاد اين اصل انكار استحاله حقيقى، يعنى استحاله پيكر مسيح به نان و خونش به شراب در عشاى ربانى است. آنان به وجود مسيح در مراسم قربانى در كنار نان و آبجو داشتند، اما استحاله حقيقى را منكر بودند.
 امين الخولى معتقد است، ايده پروتستان‌ها در اين تحول بر گرفته از ايده فلسفى پيشينى است كه ميان عقلى كه به اين استحاله اعتقاد ندارد و ميان دينى كه آن را پذيرفته است، سازگارى ايجاد مى‌كند. اين فلسفه به اين نتيجه دست يافت كه مسيح در كنار نان و آبجو وجود داشته است، بى آنكه به آن دو استحاله يافته باشد. الخولى بر آن است كه گويإ؛صص صاحبان اين ايده، از راه حلى اسلامى كه آميزندگان دين و فلسفه در مسئله اسباب و مسببات بدان دست يافته‌اند، بهره گرفته باشند. در راه حل اسلامى مسببات همراه با اسباب و نه پديده آمده به وسيله اسباب دانسته شده است.
 ٦. ايده ششم و آخرين ايده‌اى كه نويسنده معتقد است پروتستان‌ها در آن از اسلام متأثر بوده‌اند، مسئله صور يا ايقونات است. اين مسئله بسيار قديمى است و مذهبى مسيحى به نام ايكونوكلاستى از قرن هشتم ميلادى بدان شناخته شده است. آنان معتقد بودند عبادت صور يا شمائل باطل است و بايد اين صور را از معابد برداشت و بلكه بايد آنها را لگد مال و تخريب كرد. پيروان مذهب پروتستان نيز معتقد به بطلان پرستش صور هستند. اما مذهب ايكونوكلاستى كه پروتستان در اين اصل از آنان متأثر بوده‌اند، از قديم با اسلام در شرق پيوند داشته‌اند. رابطه ميان امپراتور قسطنطنيه ليون سوم آلياورى - كه به بت شكنى معروف بود - و اسلام و مسيحيان رابطه‌اى محكم بوده است.
 نويسنده‌اى مسيحى به نام پدر عيسى اسعد معتقد است: »ليون اين كار را بنا به انگيزه‌هاى سياسى انجام داد، زيرا مى‌خواست با اين كار به مسلمانان نزديك شود يا به تقليد از مسلمانان كه در آن زمان چنين كارهايى را در ديار خود انجام مى‌دادند، دست به كار زد.
 نويسنده اين فصل را با سخنى از آلفرد گيوم درباره ميراث اسلام در فلسفه و الهيات به پايان مى‌برد كه مى‌گويد: اگر روزى گنج‌هاى موجود در كتابخانه‌هاى اروپايى چهره گشايى كنند، خواهيم ديد كه تأثير جاودانه عرب‌ها در تمدن قرون ميانه بسى بزرگ‌تر از آنچه بوده است كه تا كنون شناخته‌ايم. در پايان اين كتاب، امين الخولى از توجه مشاركت كنندگان غربى كنفرانس بروكسل و به ويژه هيأت ايتاليايى و شرق شناس فرانسوى هانرى ماسى كه از وى جوياى وضعيت انتشار اين بحث شده بود، سخن گفته است.
 پژوهش امين الخولى، به لحاظ اصالت ايده و جديت و واقع گرايى علمى و دقت تحليلى و گستره منابع و به ويژه منابع بيگانه پژوهشى ممتاز است و وى در استدلال بر ادعاهايش فراوان از منابع غربى و مسيحى بهره برده و اقتباس كرده است.