پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - جريانهاى شبه مذهبى در ايران پس از صفويه - رهدار احمد
جريانهاى شبه مذهبى در ايران پس از صفويه
رهدار احمد
از زمان حاكميت صفويه كه تفكر شيعه پس از قرنها از حاشيه به هسته قدرت سياسى راه يافته بود، چندين جريان شبهمذهبى از دل اين تفكر سربرآورده و به نوعى مدعى حكومت و قدرت شدند. تأمل در اين جريانها به خوبى نشان مىدهد كه چگونه با يكديگر در ارتباط بوده و يكى جاى خود را به ديگرى سپرده است. اين جريانها كه با درجات متفاوتى از تفكر شيعه زاويه دارند به خوبى مورد استفاده استعمارگران و عليه منافع ملى و مذهبى كشور ما قرار گرفتهاند. نخستين اين جريانها، جريان اخبارىگرى است. مذهب اخبارى تقريباً در قرن ششم ق تأسيس يافته بود و به وسيله شيخ محمدامين استرآبادى (متوفى١٠٣٣ق) توسعه يافت.(١) نكته مهم اين است كه اوج رونق اين مكتب مصادف با دوره فترت ميان صفوى و حكومت قاجار يعنى زمانى بود كه علما از مداخله در امور دولت شيعه بر كنار شده بودند.
دغدغه مهم مكتب اخبارى متوجه آن بود كه وظيفه مجتهد را انكار و نقش علما را چه از لحاظ عقيدتى چه از جهت عملى محدود كند. اخبارييون اجتهاد در تشيع از زمان كلينى (متوفى ٣٢٩) را بدعت شمرده و مجتهدان را متهم كرده بودند كه مشارب عقلانى سنت از نوع حنفى را پذيرفتهاند. در مشرب اخبارييون، نقل بر عقل كاملاً رجحان يافته و اعتماد زيادى كه نسبت به سنت رسول و ائمه (ع) مىشد، موجب شده بود تا علما تنها تبديل به روايتگر حديث شوند. آنها بر اين باور بودند كه نبايد مؤمنان را به مجتهدان و مقلدان تقسيم كرد، بلكه بايد همه آنها را مقلد ائمه دانست.(٢)
آيتالله وحيد بهبهانى(٣) با ترويج مكتب اصولى خود، مبارزهاى سنگين عليه اخبارييون شروع كرد. او جلسات مناظرهاى با اخبارييون به پا داشت كه نوعاً با خشونت همراه بود تا جايى كه نهايتاً بهبهانى به كفر اخبارييون فتوا داد. كار اين خشونت بدانجا كشيد كه شيخ جعفر نجفى يكى از تلامذ وى مىنويسد كه هميشه گروهى ميرغضب بهبهانىرا همراهى مىكردند.(٤) نيز، هر كس كتابهاى اصول فقه را با خود حمل مىكرد، ناچار بود از ترس حمله ناگهانىاخباريون آن كتابها را مخفى كند.(٥) نتايج عقيدتى اين مناظرات نيز منجر به نگارش كتاب مهم »كشف الغطاء عن مبهمات الشريعه العزاء« به خامه شيخ جعفر نجفى شد كه در تمام دوره قاجار يكى از بزرگترين متون فقهى به شمار مىرفت.(٦)
در آستانه ورود به عصر قاجار، از دل جريان اخبارى يا حداقل در تناسب و ارتباط با آن جريانى ديگر توسط شخصى به نام شيخ احمد احسايى به راه افتاد كه بعدها نام فرقه يا مكتب شيخيه(٧) به خود گرفت.(٨) شيخ احمد احسايى در سال ١١٥٤ ق در احساء بحرين چشم به جهان گشود و در سال ١١٧٦ ق از بحرين به قصد سياحت به عتبات عاليات رفت و در آنجا مدتى نزد سيد محمدباقر بهبهانى و سيدمهدى بحرالعلوم به تحصيل پرداخت.(٩) با بروز طاعون در آنجا به بحرين بازگشت و دوباره در سال ١٢١٢ ق به عراق رفت و در بصره رحل اقامت افكند.(١٠) در سال ١٢٢١ ق به قصد زيارت امام رضا به ايران آمد و چنان نزد علما و مردم يزد مورد احترام قرار گرفت كه پس از زيارت در آنجا ماندگار شد. او حدود پانزده سال در ايران زندگى كرد. حسن شهرت او علما را از ساير شهرها به سوىاو جلب كرد و سرانجام آوازه نيكنامى او به گوش فتحعلى شاه رسيد. شاه در كمال تواضع و ارادت(١١) طىنامهاى (١٢) رسمى او را به تهران دعوت و از اينكه نمىتواند شيخ را در يزد ملاقات كند عذرخواهى كرد. با اين كه احسايى در پاسخ سؤالات مذهبى متعدد فتحعلى شاه، رسالهاى نوشت در آغاز دعوت او براى رفتن به تهران را نپذيرفت.(١٣) وقتى هم كه به اصرار شاه به تهران آمد، از اقامت در پايتخت تن زد و گفت:
به عقيده من، شاه قاجار و حكام او تمام اوامر و احكام را به ستم جارى مىنمايند و چون رعيت، مرا مسموع الطاعه دانسته در همه امور رجوع به من نموده و پناهنده خواهند گشت و حمايت مسلمانان و رفع حاجت ايشان نيز بر من واجب است، چون در محضر سلطان ميانجيگرى نمايم، خالى از دو صورت نيست: يا او مداخله مرا خواهد پذيرفت و بنابراين حكومتش ساقط خواهد شد يا با آن مخالفت خواهد نمود و من خوار و خفيف خواهم شد.(١٤)
احسايى در مسير رفتن به بصره، با اصرار محمدعلى ميرزا پسر ارشد فتحعلى شاه و حاكم كرمانشاه، دو سال در كرمانشاه اقامت كرد و ساليانه مبلغ هفتصد تومان حقوق گرفت.(١٥) احسايى در سال ١٢٣٤ ق از حجاز و عراق به ايران بازگشت و دوباره تا زمان مرگ محمدعلى ميرزا در كرمانشاه توقف و سپس به مشهد، قم و اصفهان رفت.(١٦)
احسايى كمكم عقايدى(١٧) پيدا كرد كه موجبات مخالفت علما و در نهايت، تكفير(١٨) وى از جانب برخى از آنان از جمله ملا محمدتقى برغانى(١٩)، (٢٠) ملا آقا دربندى و ابراهيم بن سيد محمدباقر(٢١) را برانگيخت.(٢٢) نهايتاً او در سه منزلى مدينه در سال ١٢٤١ ق در حالى كه قصد داشت تا همراه با خانواده خود در مكه ساكن شود، روى در نقاب خاك كشيد.(٢٣)
پس از شيخ احمد احسايى، شاگرد جنجالى وى، سيد كاظم رشتى(٢٤) راه و فكر وى را ادامه داد. در حقيقت او بود كه رسماً فرقه شيخيه(٢٥) را بنيان نهاد كه يكى از مبانى آن، اعتقاد به ركن رابع بود و اين اعتقاد كمكم زمينهساز فرقه بابيه شد كه مورد تكفير عالمان دينى قرار گرفت.(٢٦) توجه به اين نكته مهم است كه بدانيم، اكثر علمايى كه به بابيه پيوستند، از شيخيه بودند و چون انتظار امام زمان يكى از مفاهيم و تعليمات شيخيه است، بابى شدن شيخيه امر دور از انتظارىنبوده است. بهويژه اينكه شيخيه نيز شيعه كامل را به كسى اطلاق مىكرد كه ميان امت و امام زمان واسطه باشد. از سوى ديگر؛ ظهور بابيه بر شيخيه بيش از ساير علما اثر گذاشت؛ زيرا تقيهاى كه بابيه پس از كشته شدن باب داشتند را بر شيخيه نيز تحميل كردند.(٢٧)
در هنگام مرگ سيد كاظم رشتى، علاوه بر باب، دو تن ديگر كه از قضاء هر دوى آنها عليه باب بودند مدعىجانشينى وى بودند:(٢٨) اول، ملا محمد ممقانى از پيروان ميرزا شفيع تبريزى، كه در تبريز به قتل باب فتوى داده بود و حاجى محمدكريم خان(٢٩) كه در كرمان به كشتن دو مبلغ بابى فتوى داده بود و به تقاضاى ناصرالدين شاه رسالهاى در ردّ دعاوى باب تأليف كرد.(٣٠)
شروع فتنه باب در زمان محمدشاه است. قيام بابيه و خلف آن بهايىگرى سريع و با خونريزى بسيار و نيز با واكنش صريح و عمومى عالمان دينى همراه بوده است. بابىگرى در تمام مراحل رشد عقيدتى خود ضرورتاً مخالف اسلام بوده و پذيرش آن مستلزم نفى و لغو خاتميت اسلام مىباشد. نخستين بار در سال ١٢٥٩ ق سيد علىمحمد ابتدا در بوشهر و سپس در شيراز، خود را باب(٣١) امام زمان دانست(٣٢) و همچنان كه كومت ارتورد گوبينيو(٣٣) يكى از نخستين نويسندگان تاريخ بابىگرى مىنويسد، مقام مرجعيت شيعى را سخت مورد ترديد و سؤال قرار داد. از اينرو، عالمان شيراز با او به مناظره و محاجه پرداختند.(٣٤) نتيجه اين مناظرات دو مطلب بود: يكى ضعف سيد علىمحمد در علوم دينى و عربى(٣٥) و ديگرى توبه و استغفارى كه انجام داد.(٣٦)
علما و مردم، پس از استنطاق باب، او را كتك زده و عبدالحميد خان كلانتر نيز او را به مسجد وكيل برد تا انابه و استغفار خود را تجديد و علنى كند. علما و حسينخان نظامالدوله حاكم شيراز وضعيت را به تهران كتباً گزارش داده و از سيد علىمحمد باب شكايت كردند.(٣٧) باب نيز از آنجا كه اميدوار بود نظر محمدشاه و وزيرش را به خود جلب كند، براى آنها كتباً نامه نوشت. وى حتى هنگامى كه در ماكو زندانى بود، رسالهاى نوشت و آن را به حاجى ميرزا آقاسى پيشكش كرد. باب از آقاسى اجازه خواست تا به تهران بيايد، قبل از اينكه آقاسى نظر خود را در اين باره بدهد، شيخ عبدالحسين مجتهد دولت را با اين عبارت كه »اگر علما ناگزير شوند كه در برابر حكومت و باب از خود دفاع كنند، قدرت اين كار را دارند«، تهديد كرد و دولت نيز چنين اجازهاى به او نداد اما ترتيبى داد كه ديگر مناظرات علما و باب در شيراز ادامه نداشته باشد و تا اندازهاى هم باب آزادى داشته باشد.(٣٨) در اين مرحله، علما نيز با باب مسامحه كردند و از فتواى مرگ وى خوددارى كردند. به عنوان مثال؛ امام جمعه شيراز فتوا داد كه معتقد بود كه اگر وى استغفار كند، آزاد كردن او از زندان مجاز است و يا علماى ديگر او را ديوانه خواندند و بنابراين او را نه مسؤول گفتارهايش دانستند و نه در خور مجازاتى كه مىخواستند درباره او اجرا كنند.(٣٩) هرچند بعدها، از جانب علما چندين فتواى وجوب قتل وى صادر شد.(٤٠)
مسامحه اوليه دولت و حتى علما با باب باعث شد تا طرفداران وى فعاليتها و تبليغات خود را بتوانند علناً انجام دهند. به عنوان مثال؛ ملاحسين بشرويه در سر راه خود از شيراز به خراسان، در اصفهان به منوچهرخان معتمدالدوله حاكم اين شهر از ظهور باب خبر داد و او را تحريك كرد تا از باب دعوت كند كه به اصفهان بيايد. منوچهرخان كه ظاهراً به باب متمايل بوده، نيز چنين كرد(٤١) و براى اينكه مردم و علما را حساس نكند و هر نوع مخالفت احتمالى را خنثىسازد، او را در خانه امام جمعه سكونت داد، تا چهل روز بعد در يك مجلس علنى در مسجد شاه با علماى اصفهان مباحثه كند. اين مناظرات چندين نتيجه را در پى داشته است: اولاً باب با اين كار تلاش مىكند تا اثر سوئى را كه در شيراز بر ذهن علما گذاشته از بين ببرد يا اينكه دستكم براى به تعويق انداختن تصميم نهايى آنها دستاويزى پيدا كند. ثانياً شايد هم او اين مناظره را فرصتى براى تبليغ بيشتر آيين خود تلقى مىكرده است. در هر حال، بهرغم اينكه برخى از علما معتقد بودند كه ادامه مناظره با باب، وجهى ندارد، چه، »مخالفت اين شخص به شرع انور، اشهر از آفتاب است« و از همينرو، به اعدام وى فتوا دادند، مناظره باب و علما در اصفهان در مسجد شاه برگزار شد. در اين مناظره، امام جمعه، آقا مير محمدمهدى و ميرزا حسن نورى پسر ملاعلى نورى حضور داشتند. دو نفر اخير از باب، سؤالاتى پرسيدند كه وى از پاسخ آنها عاجز ماند.(٤٢) بهرغم اين، باب همچنان تحت حمايت منوچهرخان آزاد و با طرفدارانش در ارتباط بود و در اين خصوص، اعتراض صريح و كتبى علما به آقاسى هم چندان تغييرى به وجود نياورد.(٤٣)
پس از مرگ منوچهرخان، حاجى ميرزا آقاسى دستور داد تا باب را به تهران آوردند. باب، در بين راه نامهاى به محمدشاه نوشت و از او تقاضاى ملاقات كرد كه با دخالت حاجى ميرزا آقاسى اين تقاضا رد شد(٤٤) و حتى دستور داد تا وى را به زنجير بسته و در ماكوى آذربايجان محبوس كنند. باب را پس از مدتى، كه در تبريز(٤٥) و ماكو ماند، به قلعه چهريق در حوالى مرز عثمانى فرستادند و در آنجا براى چندمين بار به وى آزادى نسبى داده شد. اين آزادى مشكلات و حتى اغتشاشاتى را به وجود آورد كه آقاسى ناگزير از برپايى سومين دور مناظرات علما با باب در تبريز شد.
علماى تبريز مناظره با باب را در حضور ناصرالدين ميرزا كه آن زمان، وليعهد و حاكم آذربايجان بود موافقت نمودند. سليمانخان افشار، باب را از چهريق به تبريز آورد و يك روز بعد از ورود او ملا محمد ممقانى رييس علماى شيخى تبريز، حاجى ملا محمود نظام العلما،(٤٦) ميرزا علىاصغر شيخالاسلام، ميرزا احمد مجتهد امام جمعه، و حاجى مرتضىقلى مرندى با او مباحثه كردند.(٤٧) در پايان اين مناظره نيز، باب به ندبه و استغفار پرداخت، اما اينبار نيز كتك خورده و به چهريق بازگردانده شد.(٤٨) اما شورشهايى كه طرفداران باب در زنجان به راه انداختند، اميركبير را بر آن داشت تا كار باب را يكسره كند،(٤٩) از همينرو، به دستور وى، باب را از چهريق به تبريز آوردند و به فتواى علماى شيعه در روز ٢٧ شعبان ١٢٦٦ در تبريز، مقابل ارك حكومتى تيرباران كردند.(٥٠) اين در حالى بود كه برخلاف آنچه براون مدعى مىشود كه تعداد علمايى كه بابىگرى را پذيرفتند، قريب چهارصد تن مىباشند، باب هرگز نتوانسته بود از ميان عالمان دينى كسى را بجز سيد حسين ترشيزى كه ظاهراً مجتهد بوده است و نيز برخى از روحانيون عادى را به خود جلب كند و حتى يكى از دلايل مهمى كه عليه وى كارگر افتاد، مخالفت اكثريت عظيمى از علما با او بود.
هرچه زمان بيشتر مىگذشت، طرفداران باب در جاهاى مختلف كشور فرصت مىيافتند تا دست به شورشهايىبزنند. به عنوان مثال؛ پس از آنكه ملا حسين بشرويه از شيراز به تهران و سپس به خراسان رفت، تلاش كرد تا دعاوى باب را تبليغ و به مردم بقبولاند. او در برخى از مناطق از جمله نيشابور تا حدّى نيز موفق شد. با رونق گرفتن كار او در مشهد، حمزهميرزا حشمتالدوله به دستور علما او را زندانى كرد.(٥١) وى از مشهد به قصد سبزوار گريخت و در آنجا شخصى به نام ميرزا تقى جوينى را مسلح كرد. در همين ايام، محمدشاه از دنيا رفت و شورشهاى بابيه در جاهاى مختلف اوج گرفت. ملا حسين به اتفاق ملا محمدعلى بارفروشى و قرهالعين به مازندران شتافتند و نخستين جنگ ميان بابيه و دولت را در اين ناحيه شكل دادند. ملا محمدعلى در رأس ٣٠٠ مرد با شمشيرهاى آخته در خيابانهاى شهر بارفروش (بابل كنونى) حركت كرده علماى شهر را تهديد مىنمود. سعيدالعلما بارفروشى مقاومت عليه بابيه را رهبرى مىكرد و از ناصرالدين شاه پيوسته تقاضا كمك مىكرد.(٥٢) سعيدالعلما در نهايت موفق شد تا قلعه شيخ طبرسى كه پايگاه بابيه بود را فتح و برخى از بازماندگان قلعه را در بازار بارفروش به دست خود اعدام كند.(٥٣)
در زنجان نيز قيامى ديگر رخ داده بود. رهبر اين قيام، ملا محمدعلى زنجانى بود كه پيش از گرويدن به باب، مذهب اخبارى داشته(٥٤) و ظاهراً در همان حال، هم با علما و هم با دولت پيوسته در مشاجره بوده است. هر وقت به ديدن حاكم زنجان مىرفت، هميشه گروهى از مريدان مسلح او را همراهى مىكردند.(٥٥) مشاجرات او با علماى اصولىزنجان به قدرى نيشدار بود كه آنان به تهران نامه نوشتند و تقاضا كردند او را از زنجان اخراج كنند. بارها از شهر تبعيد شد در يكى از همين تبعيدها كه در اواخر حكومت محمدشاه صورت گرفت، در تهران با ملاحسين بشرويه ملاقات كرد. در اغتشاشى كه پس از مرگ محمدشاه و سقوط حاجى ميرزا آقاسى از اريكه قدرت پديد آمد به زنجان بازگشت و براى نخستين بار از بابى شدن خود سخن گفت و مريدان او نيز بر آن شدند كه مذهب جديد را بپذيرند. نزاع رسمى ميان گروه محمدعلى و دولت زمانى درگرفت كه يكى از بابيان به جرم نپرداختن بدهىهاى مالياتىاش توقيف شده بود و ملا محمدعلى مىخواست او را به زور آزاد كند.(٥٦)
سيديحيى دارابى كه از سوى محمدشاه در جلسه استنطاق باب در شيراز حضور داشت، از شيراز به يزد رفت و به تبليغ بابىگرى پرداخت. پدرش سيدجعفر در ميان مردم وجهه عظيمى كسب كرده بود كه پس از او اين محبوبيت نصيب پسرش شد. وى پس از مدتى به جرم تبليغ براى باب، به تبريز تبعيد شد. وى زمانى از قلعه بيرون آمد كه اختلافى ميان اهالى و ميرزا زينالعابدين حاكم شهر درگرفته بود و مردم از سر لجاجت با حاكم، جانب وى را گرفتند و شورشى برپا كردند.(٥٧)
بابىگرى راه تاريخى خود را در ازلىگرى و بهايىگرى ادامه داد.(٥٨) البته ازلىگرى از لحاظ اهميت پس از بهايىگرىقرار دارد، در عين حال، هر سه اين گروهها، دشمنى با عالمان دينى را سرلوحه كارشان قرار داده بودند. از همينرو بود كه ميرزا جانى كاشانى مؤلف كتاب »نقطه الكاف« انتظار داشت كه در ظهور امام زمان هفتاد هزار ملا گردن زده شوند وى، عالمان دينى را حتى از لاشه سگ هم بىارزشتر مىدانست. بهايىها حتى پيش از آنكه قصد جان ناصرالدين شاه كنند، عليه جان امام جمعه تهران توطئه كرده بودند كه موفق به اجراى آن نشدند. بهائيان در ابتدا طرح ائتلاف با دولت عليه عالمان دينى را ريختند طرحى كه سيد علىمحمد باب در رؤياى آن بود و موفق نشد عبدالبهاء نيز به همين اميد به ناصرالدين شاه نامه نوشت. در نهايت بهائيان موفق شدند تا موقعيتى خاص ميان دولت و علما به دست آوردند بهگونهاى كه مىتوانستند به آتش غضب هر طرفى كه قصد طرف ديگر را داشت دامن بزنند.(٥٩)
پى نوشتها:
١. از دل اين مكتب، حكيمان برجستهاى همچون ملا محسن فيض كاشانى و قاضى سعيد قمى نيز درآمدهاند.
٢ . خوانسارى، روضات الجنات، ص ٣٦.
٣. بهبهانى در سال ١١١٧ (و بنا به روايت قصص العلماء در ١١١٨) در اصفهان به دنيا آمد و در عنفوان جوانى به كربلا هجرت كرد و حسب خوابى كه امام حسين (ع) را مىبيند، تا آخر عمر (١٢٠٨) در آنجا باقى مىماند.
٤ . ر.ك: ميرزا محمد تنكابنى، قصص العلماء، (قم: حضور، چ ١، ١٣٨٠)، ص ١٤٨.
٥ . روضات الجنات، ص ١٢٣.
٦. حامد آلگار، دين و دولت در ايران (نقش علما در دوره قاجار)، (تهران: توس، چ ١، ١٣٥٦)، صص ٤٩ ٥١.
٧. هانرى كربن درباره عنوان مكتب شيخيه مىنويسد:
نامهاى »شيخى« و »مكتب شيخى« از سوى خود مكتب انتخاب نشده است؛ اين نامها را »ديگران« براى مشخص كردن مريدان شيخ احمد احسايى، به آنان دادهاند. شيخ احمد احسايى هرگز سر آن نداشت تا مكتبى را بنياد نهد. او سعى داشت تا با وفادارى كامل به تعليمات حكمى امامان شيعى اثنىعشرى خود را از »ديگران« ممتاز نمايد. شيخ احمد احسايى اين تعليمات را با تأملات شخصى خود كه حاصل عمر او بود، تعميق بخشيده بود. ضامن صحت اين تعليمات در نظر او، تجربه درونى همراه با گفتگوهاى شهودى با امامان بود كه شيخ احمد آنان را تنها استادان خود مىدانست. اين اعتقاد كامل به امامت با كجفهمى پايدارى مواجه شد كه داستان آن چندان آموزنده نيست. جاى آن دارد كه بگوييم اين اعتقاد به امامت، به اصلاحى در الهيات ناظر است كه با جنبشهاى »اصلاحى« دنياى اسلام نسبتىندارد.
هانرى كربن، تاريخ فلسفه اسلامى، ترجمه سيد جواد طباطبايى، (تهران: كوير، چ ٣، ١٣٨٠)، صص ٤٩٥ ٤٩٦.
٨. هانرى كربن در خصوص ارتباط شيخيه و اخبارييون مىنويسد: اين موضع ميانى ] شيخيه [ بدون شك، بيشتر به موضع اخبارىها نزديك است.
تاريخ فلسفه اسلامى، ص ٤٩٩.
٩. مرتضى مدرسى چهاردهى، شيخ احمد احسايى، (تهران: بىنا، ١٣٤٤)، ص ٥. هانرى كربن درباره تلمذات شيخ احمد مىنويسد:
شيخ احمد، شاگردى هيچ استادى نكرده است، گويى كه او را استادى جز استاد غيبى كه ديگر اهل معنا نيز خود را شاگرد او دانستهاند نداشته و اين امر در مورد شيخ صريحاً به معناى شاگردى تدريجى در نزديكى از چهارده معصوم است. با اين همه، نام چند تن از استادانى را كه شيخ احمد به استماع درس آنان پرداخت، مىشناسيم.
تاريخ فلسفه اسلامى، صص ٤٩٦ ٤٩٧.
١٠. عبدالله بن احمد الاحسايى، شرح حالات شيخ احمد الاحسايى، (بمبئى: بىنا، ١٣١٠ ق)، ص ٢٥.
١١. شاه در نامهاش به احسايى نوشته بود كه اگر احسايى دعوت او را براى آمدن به تهران نپذيرد، او ناگزير امور مملكت را رها كرده و شخصاً به يزد خواهد رفت. شاه برود. او همچنين بر روى پاكت شعر زير را نوشت: محرمىخواهم كه پيغامى برد / نزد جانان نام گمنامى برد.
عضدالدوله، تاريخ عضدى، ص ٦٩.
١٢. براى اطلاع تفصيلى از متن نامه، ر.ك: شيخ احمد احسايى، ص٣١.
١٣ . قصص العلما، ص ٣١.
١٤ . شيخ احمد احسايى، صص ٨ ٩.
١٥ . روضات الجنات، ص ٢٥؛ قصص العلما، ص ٢٨.
١٦ . شرح حالات شيخ احمد الاحسايى، صص ٤٨ ٥٤.
١٧. به عنوان مثال؛ هانرى كربن درباره معاد جسمانى از نظر شيخ احمد مىنويسد:
شيخ احمد احسايى با بهرهگيرى از احاديث امامان معصوم، انسانشناسى ويژه مكتب خود را تدوين كرده است. اين انسانشناسى او را به آن امرى راهبر شده است كه مىتوان با تميز ميان دو جسد: جسد كثيف و جسد لطيف و دو جسم: جسم فلكى و جسم مثالى آغازين »كيمياى كالبد روز رستاخيز« ناميد. حالت كالبد روز رستاخيز كه از جسد دوم و جسم دوم به وجود آمده، همسان با اعمال كيميا توصيف شده و اينجا پيوندى با تعليمات مكتب باطنى غربى دارد.
تاريخ فلسفه اسلامى، ص ٥٠٠.
١٨ . برخى از نويسندگان به غلط معتقدند:
شايد ارادت پايدارى كه از سوى شاه و خانوادهاش نسبت به احسايى ابراز مىشد، رشك برخى علما را برانگيخت و همين امر وسيله اكفار او شد. شايع بود كه شاه صد هزار تومان در ازاى بدهىهاى شيخ پرداخته و يك عباىمرواريددوزى و نيز دهكدهاى در كرمانشاه به او داده است (با تغيير اندك).
محمد هاشمى كرمانى، »طايفه شيخيه«، مجله مردمشناسى، دوره ٢، س ١٣٣٧ ش، ص ٢٥٢.
حامد آلگار درباره ارتباط حسنه شاهزادگان و حكام قاجارى با احسايى مىنويسد:
شاهزادگان نيز از رفتار شاه تبعيت مىكردند، بسيارى از حكام ايالات در زمان حكومت او با علما شخصاً رابطه برقرار كرده بودند، روابط حكام مزبور با علما يا از روى خلوص ارادت و ديانت بود يا براى نگهداشتن كرسىهاىحكومتشان. حكام يزد، كرمان، اصفهان، مشهد و كرمانشاه با احسايى به خوبى رفتار كردند. نخستين بار ابراهيم خان ظهيرالدوله توجه فتحعلى شاه را به شيخ احمد جلب كرد و بعدها پسرش حاجى محمدكريم خان قاجار به پيشوايى فرقه شيخيه رسيد. محمدعلى ميرزا حاكم كرمانشاه و پسر فتحعلى شاه، يكى از ابواب بهشت را از احسايى خريد و وصيت كرد كه سندش را لاى كفن وى بگذارند. عبدالوهاب معتمدالدوله (كه متخلص به نشاط بود) به احسايى نامه نوشت و شخصاً او را به تهران دعوت كرد.
تلخيص از: دين و دولت در ايران، صص ٩٩ ١٠١.
١٩. هنگامى كه وى در قزوين به كفر احسايى فتوى داد، علىتقى ميرزا، حاكم شهر، براى آشتى آن دو تلاشهاىزيادى كرد كه عقيم ماند.
قصص العلما، صص ٣١ ٣٢.
٢٠. وى در نهايت در قزوين به دست ميرزا صالح شيرازى در محراب مسجد كشته شد، هرچند در قصصالعلماء تعداد قاتلان چندين نفر بودند: به ناگاه چند نفر از فرقه غاديه ضاله مضله بابيه داخل مسجد شدند، در اول، نيزه بر گردن مبارك آن جناب زدند، آن جناب هيچ معترض نشد، زخم دوم را زدند كه آن جناب سر از سجده برداشته و فرموده چرا مرا مىكشيد؟ پيزه به دهان مباركش زدند.
قصص العلما، ص ٢٢.
٢١ . اين در حالى بود كه وى نزد دو تن از بزرگترين علماى شيعه در قرن سيزدهم (بهبهانى و بحرالعلوم) تلمذ كرده بود و نيز برخى از علماى بزرگ وقت از جمله حاجى ملا ابراهيم كلباسى و ملا على نورى از او اجتهاد دريافت كرده بودند.
ر.ك: قصص العلما، صص ٢٧ و ٣١؛ روضات الجنات، ص ٢٦.
٢٢. تلخيص از: دين و دولت در ايران، صص ٩٤ ٩٩. هانرى كربن معتقد است: »شيخ احمد كه چهره معنوىبرجستهاى بود و همه ويژگىهاى »مرد خدا« را در خود داشت و هرگز مورد نفى كسى واقع نشده است... شرقشناسانى كه شايد جز نمونه كليساى رومى را نمىشناسند، نوشتهاند كه شيخ احمد توسط مجتهدان طرد شد و اين حرف درست نيست؛ هيچ يك از مجتهدان به توطئه شخصى و بىحاصل ملا برغانى در قزوين كه سعى كرد مفهوم طرد را وارد دنياى اسلام كند، نپيوست«.
تاريخ فلسفه اسلامى، صص ٤٩٦ و ٥٠١ ٥٠٢.
٢٣. تاريخ فلسفه اسلامى، ص ٤٩٧.
٢٤. سيدكاظم رشتى به سال ١٢٥٩ ق در بغداد وفات كرد. از او آثار زيادى باقى مانده بود كه برخى از آنها در جريان دو غارت خانه وى در كربلا (همراه با نسخههاى خودنوشت آثار شيخ احمد) از ميان رفت.
تاريخ فلسفه اسلامى، ص ٤٩٧.
٢٥. يكى از محققين تاريخ معاصر در خصوص منشأ و خاستگاه ظهور و بروز اين فرق شبهدينى مىنويسد:
استعمارگران انگليسى و روسى در كنار همه تلاشهايى كه براى تضعيف ايران و ايرانيان كردند، از آنجا كه وحدت مذهبى مردم ايران را خطر بزرگى براى خود مىدانستند، كوشيدند تا با ايجاد فرقههاى مذهبى مختلف، وحدت اسلامى مردم را به تفرقه مبدل سازند. مسلك بابيت كه ريشه در دوره ضعف بعد از تركمنچاى داشت و نيز بهائيت كه در دوره ناصرى شكل گرفت، در واقع، تلاشى در اين راستا بود. اين فرقهها، به دليل آنكه از يك سو عمق ايمان و اعتقادات مردم در مذهب شيعه غيرقابل تشكيك بود و از سوى ديگر خود اين مرامها و فرقهها نقاط ضعف و تناقضات زيادى داشتند، زياد دوام و رسوخ نيافتند و بهرغم آنكه در سنوات و دهههايى صحنه اجتماعى و سياسىايران را متشنج كردند، تداوم جدى نداشتند و نفرت عمومى را برانگيختند؛ هرچند كه قدرتهاى خارجى از همان زمان تا اكنون هميشه از اين فرقهها در جهت مقاصد و مرامهاى خود، استفاده سياسى و فرهنگى كردهاند؛ به قدرت رسيدن تنى چند از آنان در مناصب حساس حكومتى در دوران پهلوى، نشانه اين امر است.
موسى نجفى و موسى فقيهحقانى، تاريخ تحولات سياسى ايران، (مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر، چ ٢، ١٣٨١)، صص ٧٨ ٧٩.
٢٦. به عنوان مثال؛ ميرزا احمد مجتهد تبريزى در سال ١٢٦٤ ق به كفر شاگردان شيخ احمد احسايى و تبعه او فتوى داد. در فتواى وى، ورود پيروان احسايى به حمام مسلمين حرام شمرده شده، همچنان كه بر مس آنها توسط مسلمين، احكام مس كفار بار شده است.
ناسخ التواريخ، ج ٣، ص ١٠٣٧.
٢٧ . تحميل تقيه از زمانى آغاز شده بود كه سيد كاظم رشتى جانشين شيخ احمد احسايى و رهبر فقه شيخيه مجبور شده بود كه بگويد »ظواهر اين عباير شيخ احمد كفر است«.
قصص العلما، ص ٣١.
٢٨ . بابىگرى، صص ١٩ ٢٠.
٢٩. هانرى كربن درباره جانشينان شيخ احمد مىنويسد:
با دومين جانشين شيخ احمد، مركز مكتب ] شيخيه [ به كرمان انتقال يافت و در همين شهر داراى حوزههاىعلميه، مدرسه و چاپخانهاى است. شيخ محمدكريم خان كرمانى (متولد كرمان در سال ١٢٢٥ ق و درگذشته ١٢٨٨ ق) از سوى پدر خود، ابراهيم خان، به خانواده سلطنتى تعلق داشت. او در كربلا شاگرد سيد كاظم بود و آثار بسيارى به يادگار گذاشته (بالغ بر دويست و هفتاد و هشت عنوان) كه همه قلمروهاى علوم اسلامى و فلسفى حتى كيميا، طب، موسيقى و مناظر و مرايا را شامل مىشود. فرزند او شيخ محمدخان كرمانى (١٢٦٣ ١٣٢٤ ق) جانشين پدر شد و آثار فراوانى از خود به جاى گذاشت. ميان پدر و فرزند، همكارى فكرى و معنوى نزديكى وجود داشت كه ميان محمدخان و برادر جوان او، شيخ زينالعابدين خان كرمانى (١٢٧٦ ١٣٦٠ ق) كه جانشين او شد و آثار بسيارى از او باقى مانده است كه بخش اعظم آن به چاپ نرسيده، تجديد شد. بالاخره، پنجمين جانشين، شيخ ابوالقاسم ابراهيمى مشهور به »سركار آقا« (١٣١٤ ١٣٨٩ ق) است كه او نيز آثار فراوانى نوشته و در آنها به طرح پرسشهاى حساسى پرداخت، اما مجموعه آثار مشايخ، به صورتى كه در كرمان محفوظ است، بيش از هزار عنوان را شامل مىشود و تاكنون نزديك به نيمى از آنها به چاپ رسيده است.
تاريخ فلسفه اسلامى، صص ٤٩٧ ٤٩٨.
٣٠. دين و دولت در ايران، صص ٢١١ ٢١٢.
٣١. بابيه و اسماعيليه از جهات متعددى شبيه هم هستند: اولاً هر دو از مذهب شيعه سرچشمه گرفته و بدعتآميز بودند و هدفشان از ميان بردن دين مورد قبول اكثريت (به ترتيب سنى و شيعه اثنىعشرى) با اعمال زور بود و نشر عقايد اين دو طايفه پنهانى بود. ثانياً به لحاظ عقيدتى در اسماعيليه عنوان باب به يكى از مراتب سبعه باطنى در سلسلهمراتب روحانى داده شده بود. بابيه نيز به سهم خود كاربرد رمزى عدد هفت را با نظريه »ذات حروفه سبعه« كه خداوند از رهگذر آنها در هفت روز كار آفرينش را به پايان برد، احيا كردند. ادوارد براون در كتاب »يك سال ميان ايرانيان« معتقد است چون عقايد بابى بهايى رنگ شيعى را از دست داد، اقليتهاى مذهبى به خصوص زرتشتيان را به خود جلب كردند. ثالثاً هر دو گروه، در فعاليتهاىشان عدم تعصب و آزادى مذهبى يا تلفيق اديان و مذاهب را پيشه خود ساخته بودند.
٣٢. براى اطلاع تفصيلى از سير تاريخى كه سيد علىمحمد را به بابيت كشاند، ر.ك: اعتمادالسلطنه، تاريخ منتظم ناصرى، ج ٣، به تصحيح محمداسماعيل رضوانى، (تهران: دنياى كتاب، چ ١، ١٣٦٧)، صص ١٦٦٩ ١٦٧٢.
٣٣. Comte Arthur de Gobineau .
٣٤. سيد يحيى دارابى كه بعداً قيام باب را در تبريز رهبرى كرد نيز در اين مناظرات حضور داشته است.
٣٥. سكوت مآخذ بابيه درباره مجالس مكالمه باب با علما بيانگر اين است كه باب واقعاً در بحث با علما شكست خورده است.
٣٦ . منتظم ناصرى، ج ٣، صص ١٦٧٠ ١٦٧١؛ روضه الصفاى ناصرى، ج ١، ص ٣١١.
٣٧. مهمترين علت موضعگيرى عالمان دينى در قبال باب، اعتقاد آنان به بدعتآورى باب و اطرافيان وى بود. به عنوان مثال؛ ملا علىاكبر اردستانى در مسجد آقا قاسم شيراز عبارت »اشهد ان علىمحمد بقيه الله« ] ا.جى.براون، تاريخ جديد ميرزا علىمحمد باب، (كمبريج: ١٨٩٣)، ص ٢٠٠ [ را به اذان افزود كه باعث شد علما، حسينخان نظامالدوله حاكم شيراز را وادار كنند تا او را مجازات كند.
روضه الصفاى ناصرى، ج ١، ص ٣١١؛ تاريخ منتظم ناصرى، ج ٣، صص ١٦٧١ ١٦٧٢. .
٣٨. در زمان همين آزادى بود كه ملا حسين بشرويهاى در رفتوآمدى كه با باب داشت، آيين او را پذيرفت و بعدها قيامهاى خراسان و مازندران را راه انداخت.
٣٩ . روضه الصفاى ناصرى، ج ١، ص ٣١١.
٤٠ . ر.ك: دين و دولت در ايران، صص ١٩٧ ١٩٩.
٤١ . روضه الصفاى ناصرى، ج ١، ص ٣١٢.
٤٢ . ناسخ التواريخ، ج ٣، صص ١٠١٠ ١٠١١.
٤٣ . براى اطلاع تفصيلى از متن نامه علما به آقاسى، ر.ك: احمد كسروى، بهايىگرى، (تهران: بىرنا، بىتا)، ص ٢٦؛ فريدون آدميت، اميركبير و ايران، (تهران: ١٣٣٤)، ص ١٩٩.
٤٤. براون بر اين باور است كه آقاسى مىترسيده كه پس از ملاقات محمدشاه و باب، اخلاصهاى معنوىمحمدشاه از او منصرف و متوجه باب شود.
٤٥. وى چهل روز در تبريز ماند و در تمام اين مدت، علما از ملاقات با او خوددارى كردند.
٤٦ . وى معلم ناصرالدين شاه بود.
٤٧ . براى اطلاع تفصيلى از مفاد اين مناظره، ر.ك: روضه الصفاى ناصرى، ج ١، ص ٤٢٣؛ قصص العلما، ص ٤٦؛ فريدون آدميت، اميركبير و ايران، (تهران: خوارزمى، چ ٨، ١٣٧٨)، ص ٢٠٠؛ بهائىگرى، صص ٣٢ ٣٣.
٤٨. ر.ك: دين و دولت در ايران، صص ٢٠١ ٢٠٣.
٤٩ . روضه الصفاى ناصرى، ج ١، ص ٤٥٦. همين اقدام اميركبير باعث شد كه بابىها به قتل وى همت گمارند.
٥٠ . ر.ك: ناسخ التواريخ، ج ٣، صص ١٠٧٣ ١٠٧٥. يكى از علتهاى بىمهرى بابىها به اميركبير به ويژه در تاريخنگارى آنها، همين اعدام بابيه توسط وى مىباشد. به عنوان مثال؛ در اين خصوص مىتوان به نويسنده كتاب »قبله عالم« كه خود يك بهايى است، مراجعه كرد ] عباس امانت، قبله عالم، ترجمه حسن كامشاد، (تهران: كارنامه، چ ١، ١٣٨٣) ].
٥١ . روضه الصفاى ناصرى، ج ١، ص ٤٢٢.
٥٢ . براون سعيدالعلما را يهودىتبار مىداند كه تازه به دين اسلام گرائيده بوده است اما در شرح حال مختصرى كه اعتمادالسلطنه در المآثر و الآثار از وى به دست داده است، از يهودىتبار بودن او ذكرى به ميان نياورده است.
٥٣ . ر.ك: ناسخ التواريخ، ج ٣، صص ١٠١٢ ١٠٣٦؛ روضه الصفاى ناصرى، ج ١، ص ٤٤٦.
٥٤. ظاهراًً او بيش از همه به جنبههاى انقلابى بابيت دل باخته بود.
٥٥ . روضه الصفاى ناصرى، ج ١، ص ٤٤٨.
٥٦. ر.ك: ناسخ التواريخ، ج ٣، صص ١٠٥٨ ١٠٦٩؛ تاريخ منتظم ناصرى، ج ٣، صص ١٦٩٥ ١٦٩٦.
٥٧. ر.ك: ناسخ التواريخ، ج ٣، صص ١١٠٥ ١١١٠.
٥٨. بعد از باب، فرقه وى به دو شاخه تقسيم شد: الف) پيروان يحيى صبح ازل (ازليه)؛ ب) پيروان برادر وى، ميرزا حسينعلى بهاء (بهائيه). روسها از ازليه و انگلستان از بهائيه حمايت مىكردند.
٥٩. دين و دولت در ايران، صص ٢١٣ ٢١٤.