پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - عرفان سرخ پوستى - مظاهری سیف حمید رضا

عرفان سرخ پوستى
مظاهری سیف حمید رضا

مقدمه
مكاتب عرفانى براساس نقش كانونى و غايى كه به بعدى از واقعيت مى‌دهند و نهايت سيروسلوك معنوى خود را معطوف به آن مى‌دانند، قابل توصيف و دسته‌بندى هستند. نگارنده پيش از اين در دو شماره اول و دوم نشريه آيين سلوك (تابستان و پاييز ٨٤) كوشيده است عمده‌ترين مكاتب عرفانى جهان را در سه گروه طبيعت‌گرا، انسان‌گرا و خداگرا طبقه‌بندى كند. در آن مقاله كه با عنوان »طبقه‌بندى غايت‌شناختى مكاتب عرفانى در جهان« ارائه شد، هفت مكتب بزرگ عرفانى به اختصار توصيف و تحليل گرديد؛ اما در اين جا كوشش بر آن است كه دو مكتب اصلى‌طبيعت‌گرا به طور خاص مورد تحليل و بررسى قرار گرفته و نقد و بررسى دقيق‌ترى درباره آنها صورت گيرد. دو مكتب عرفانى مورد پژوهش در اين مقاله عبارتند از: نوع سرخ‌پوستى عرفان شامانيزم به روايت دون‌خوان و نوع زرد پوستى آن با نام تائوئيسم به روايت لائوتسه (لاتوتزو).

عرفان سرخ‌پوستى
عرفان سرخ‌پوستى از نوع عرفان‌هاى طبيعت‌گرا است؛ به اين معنا كه متعلق شهود در آن، وحدت روح طبيعت و فناى نهايى سالك در نيروى طبيعت است.
طبيعت‌گرايى از آن جا آغاز شد كه انسان دعوت انبيا را فراموش و به انديشه منهاى وحى و اين جهانى خود تكيه كرد و كوشيد تا نياز خود را به قدسيت و پرستش ارضا كند؛ ازاين‌رو چون روزى، نعمت و نيز بلا و محنت زندگى‌خويش را در طبيعت ديد، ايمان آورد و پنداشت كه طبيعت داراى نيرويى برتر، ناشناخته، رمزآلود و مستقل است كه مى‌توان با آن، معنويت‌گرايى و خداخواهى فطرى را پاسخ گفت.

پژوهشگر
بنابراين پس از آن كه با توجه به سود و زيان خود به شناختى سطحى از طبيعت رسيد، با نظر عميق‌تر در خود، اين را يافت كه با شيوه‌هايى در انديشه و عمل مى‌تواند با نيروى مرموز طبيعى ارتباط برقرار كرده، از آن بهره‌بردارى كند.
درواقع عرفان طبيعت‌گرا يعنى عرفان و شناخت قدرت و اسرار طبيعت كه با سپردن خود به آن يا فانى‌شدن در آن مى‌توان از آن نيروها برخوردار شد. اعتقاد به خدايان، پرستش ارواح نياكان، مناسكى در مددجويى از نيروهاى‌طبيعى، عقيده به مانا (Mana اشيايى كه منبع نيرو هستند) و جانمد انگارى (Animism ) مظاهر طبيعى از اصول عقايد آنها است.
عرفان بوميان قاره آمريكا و مذهب باستانى چين يعنى »تائوئيسم« از اين گونه است و به نظر مى‌رسد در ميان اديان باستانى و ابتدايى قاره‌هاى آفريقا و آسيا نيز چنين مسلك‌هايى وجود داشته است. در اين جا به تبيين »دون خوان«، عارف مشهور قبيله ياكى، به عنوان نماينده عرفان بوميان آمريكا و انديشه‌هاى »لائوتزو« بنيانگذار عرفان تائوئيسم مى‌پردازيم. گفتنى است كه كارلوس كاستاندا انديشه‌هاى »دون خوان« را رواج داد.

مبانى عرفان سرخ‌پوستى
بوميان آمريكا به طور سنتى به يك رشته قدرت‌هاى طبيعى و فوق طبيعى اعتقاد داشتند و اين باور در فضا و محيطى وجود داشته كه پر از خدايان و ارواح گوناگون است. بسيارى از افراد بر اين اعتقاد بوده‌اند كه خداى برترى نيز وجود دارد كه در اعلا عليين آسمان سكنا داشته و تماس خود را با كره خاك از طريق عده‌اى واسطه يا پيام‌رسان انجام مى‌دهد. آنها زمين را ما زندگى بر در خود پنداشته و بسيارى از حوادث و وقايع عالم طبيعى را داراى اهميت مذهبى‌قلمداد مى كردند.(١)
وقتى دولت مركزى آمريكا قبايل بومى را به زندگى متجددانه فرامى‌خواند، »اسموهالا« (smohalla ) يكى از رهبران قبيله نزپرسه (Nezperce ) در شمال غربى آمريكا چنين پاسخ مى‌دهد:
»شما از من مى‌خواهيد زمين را شخم بزنم. آيا من بايد چاقويى به دست گرفته و سينه مادر خود را بشكافم؟ در آن هنگام وقتى بميرم، او مرا در آغوش خود براى استراحت ابدى جاى نخواهد داد.«
»شما از من مى‌خواهيد زمين را براى يافتن قطعه سنگى [ طلا ] حفر كنم. آيا من بايد زيرپوست اين مادر به دنبال استخوان‌ها بگردم؟ در آن صورت وقتى از دنيا بروم، نمى‌توانم براى تولدى ديگر درون جسم او وارد شوم. شما از من مى‌خواهيد كه علف‌ها را قطع‌كرده مثل يونجه بفروشم تا مثل سفيدپوستان ثروتمند شوم؛ اما چگونه موهاى مادر خويش را ببرم. اين قانون خوبى نيست و افراد من نمى‌توانند از آن اطاعت كنند«.(٢)
اين نگاه به طبيعت، آن را زنده، باشعور و با قدرت جلوه مى‌دهد؛ به همين جهت اديان بومى آمريكا عموما جان‌گرا(٣) هستند. طبيعت در نظر آنها منبع جلال و جمال و ظهور و بطون قدرت و رحمت و ... است. دون خوان مى‌گويد:
»دنيا براى من شگفت‌انگيز، زيبا، ترسناك، اسرارآميز و بى‌نهايت است«.(٤)
البته به اندازه لازم كشاورزى مى‌كنند و هنگام كاشت و برداشت، رقص و آواز و مراسم عبادى بجا مى‌آورند و معتقدند اين اعمال نه تنها براى طلب باران و بركت و بارورى محصول به كار مى‌آيد، »بلكه براى پيوستن به قواى‌خلاقه طبيعت و رشد معنوى و مداوا مفيد است«.(٥)
وقتى اعتقاد به طبيعت و قدرت و شعور و سلطه آن مبنا قرار گيرد، با اين كه در اصل يك قدرت برتر است، اما به جهت تكثر نمودهاى طبيعى الهه‌هاى متعدد به وجود مى‌آيند و خداى آب، خاك و آسمان متفاوت مى‌شود؛ درصورتى كه همه در اراده يك قدرت فراتر قرار دارند. ازاين رو به نظر مى‌آيد اديان طبيعت‌گرا كه مادر عرفان طبيعت‌گرا هستند، نوعى تحريف بدوى در اديان توحيدى بوده‌اند كه به واسطه انبيا بر انسان نازل گرديده است. از آن جا كه نمودهاى طبيعى، محور و واسطه ميان انسان و قدرت فائق طبيعت قرار مى‌گيرد، انسان برتر از همه چيز نيست و به قول دون خوان: »انسان‌ها بيش از ديگر چيزها ارزش ندارند«.(٦) حتى جسم مادى و نمودهاى طبيعت، واسطه رابطه انسان با ارواح و خدايان شده و تقدس پيدا كرده و عبادت و پرستش آب، خاك، گياه و ... به عنوان واسطه‌هاى ارتباط با خدايان، به صورت مراسم مقدس، صورت آيينى به خود گرفته است.
البته همه قبيله‌ها، اعتقادات و عبادات يكسان ندارند. »قبايل زونى، در مراسم تشريفات خود، در مقابل خدايان يا ارواح مقدسه ديگر تعظيم و تواضع نمى‌كنند؛ بلكه برعكس، آنها را مورد طعن و سرزنش نيز قرار مى‌دهند؛ همچنين اين قبايل معتقدند كه در پايان هر آيين تشريفاتى، خدايان و ارواح موضوع نيايش، هر آن چيزى را كه شمن‌ها (راهبان و روحانيان) درخواست كنند، در اختيارشان قرار مى‌دهند. وقتى نتايج مورد انتظار به دست نيامد، زونى‌ها به چانه‌زدن با خدايان پرداخته و در اين راه از تملق و چاپلوسى يا هر روش ديگر كه لازم باشد، استفاده مى‌كنند.
»اعتقاد بر اين است كه هر يك از خدايان يا ارواح مقدس وظيفه، حيطه فعاليت و رنگ مخصوص به خود را داشته و موظف به حمايت و حفاظت ازهمه افرادى هستند كه به جامعه زونى تعلق دارند؛ براى مثال »روح خام آب« مسئول و محافظ تمام منابع آب قبيله است.(٧) آن‌چه مهم است، طبيعت است؛ حتى »خدايان و ارواح مقدس، خادم نمودهاى‌طبيعى هستند. آنها حتى در مواردى خدايان را حيله‌گر مى‌دانند«.(٨)
عرفان بوميان آمريكا با آثار كارلوس كاستاندا دانشجوى جوان رشته مردم شناسى به دنيا معرفى شد. او در طى‌تحقيقاتش با پيرمردى سرخ‌پوست كه خود را »خوان« مى‌ناميد، آشنا شد و به فراگيرى عرفان او همت گمارد و يادداشت‌هاى دقيقى از لحظه لحظه زندگى با »دون خوان« و تعليمات او جمع‌آورى كرد.
دقت در آثار كاستاندا، مبانى و شيوه‌هاى پرورشى عرفان مكزيكى را روشن مى‌كند كه همه آن را مى‌توان به طور ساده در دو چيز خلاصه كرد و آن دو، بصيرت و اقتدار است.
١. بصيرت
اهميت بصيرت در معنويت سرخ‌پوستى در منازعاتى كه ميان سرخ‌پوستان و سفيدپوستان درمى‌گرفت، به وضوح آشكار مى‌شد. اسموهالا (smohalla ) رهبر قبيله‌اى از سرخ‌پوستان به سفيدپوستان - كه آنها را به زندگى متجددانه فرامى‌خواندند - چنين پاسخ مى‌دهد:
»افراد جوان من هرگز نبايد كار كنند. كسانى كه كار مى‌كنند، نمى‌توانند به روياها دست يابند و حكمت همواره در رويا به دست مى‌آيد«.(٩)
منظور از رويا، بصيرت و ديدن حقايق پنهان دنيا و طبيعت است كه دون خوان نيز بر آن تاكيد دارد. بصيرت، آمادگى‌دريافت ظرفيت‌ها و حقيقت پديده‌هاى طبيعى است كه اگر كسى به آن دست يابد، راه استفاده از نيروى‌طبيعت به رويش گشوده مى شود.
فرد بصيرت يافته با حقيقت اشيا ارتباط برقرار كرده و نيروى موجود در آنها را تحت اراده خود مى‌آورد و مى‌تواند به خواست خويش آنها را به كار گرفته، فعال سازد.

فرق ديدن و نگاه كردن
براى رسيدن به بصيرت بايد وضعيت عادى نگاه كردن را كنار گذاشت و مهارت يا آمادگى ديدن را به دست آورد. براى فهم برخى از سخنان دون خوان كه در اين مقاله ذكر مى‌شود، ناگزيريم فرق اين دو را به خوبى درك كنيم و نسبت آنها را با بصيرت و قدرت دريابيم.
نگاه كردن، انفعال حس ظاهرى بينايى دربرابر صورت و ظاهر متمايز پديده‌ها است. اشياى متفاوت اين گمان را در ما ايجاد مى‌كنند كه كاركردهاى متمايزى دارند و هنگامى كه كاركرد ويژه‌اى را براى يكى از اشيا مى‌شناسيم، به همان بسنده مى‌كنيم و آن كاركرد را مخصوص آن مى‌پنداريم؛ سپس سراغ اشياى ديگر مى‌رويم و كار ويژه او را جست‌وجو مى‌كنيم و به تبع اين فعاليت ذهنى و انفعال حسى، عمل مختص به آن را نيز شناسايى مى‌كنيم.
اين فرايند، نگاه كردن است كه ما به آن عادت داريم. اما ديدن يعنى چشم را گشودن و منتظر جلوه‌هاى گوناگون نيروى طبيعت نشستن است؛ نيرويى كه يك شى را به صورت‌هاى مختلفى مى‌نماياند و البته اشياى متفاوت را همانند مى‌سازد. ديدن، پرهيز از گمان‌ها و پيش‌انگاره‌ها و آمادگى براى دريافت و درك فعاليت و جلوه نيروهاى طبيعى است؛ البته در ادامه معلوم مى‌شود كه آن‌چه در اين مرام عرفانى بصيرت ناميده مى‌شود، نوعى توهم است.

متوقف كردن دنيا
براى ديدن بايد دنيا را متوقف كرد؛ يعنى گمان‌ها و پيش‌فرض‌ها را تعليق نمود و به كاركرد محدود پديده‌ها بسنده نكرد. دون خوان در آغاز تعاليم خود، مساله »توقف دنيا« را مطرح مى‌كند. توقف دنيا يعنى شكستن قالب عادى نگرش به جهان كه مانع بصيرت و مشاهده حقيقت عالم است؛ زيرا تا نگاه عادى به جهان مخدوش نشود، پرده از حقايق پنهان نمى‌افتد و ديدن آنها به گونه‌اى ديگر شبيه رويا ميسر نمى‌شود و واقعيت، چهره‌هاى پنهان خود را آشكار نمى‌سازد؛ البته اين بصيرت و حقيقت چيزى بيش از توهماتى نيست كه با تلقين و استفاده از گياهان و هم‌آور پديد مى‌آيد و پديده‌هاى عالم را در حد صورى موهوم پايين مى‌آورد.
از ديدگاه عرفان سرخ‌پوستى، واقعيت عبارت است از تصورى كه ما از واقعيت داريم.(١٠)
ما براساس احساسات اوليه خود، برداشتى از اشيا داشته و هماره اين برداشت را تعميم مى‌دهيم و مى‌پنداريم همه چيز همان است كه ما مى‌شناسيم و قبلا تجربه كرده‌ايم؛ براى مثال يك ليوان هميشه ليوان است، همان‌طور كه من شناخته‌ام و استفاده از آن به همان نحوى است كه من تجربه كرده‌ام و نمى‌تواند چيز ديگرى باشد؛ يعنى نمى‌تواند يك چراغ، ذره‌بين، تلمبه، قايق يا بخارى باشد و به گونه‌اى ديگر عمل كند؛ درحالى‌كه يك ليوان پر از اقتدار است و مى‌توانم از آن استفاده‌هاى فراوانى ببرم؛ به شرط اين كه نگاه عادى را عوض كنم.
درحقيقت دون خوان، واقعيت اشيا را به كاركردهاى آن و نوع استفاده انسان از آن مطرح مى‌كند و سپس اين كاربرد و عمل را كه برآمده از نيازها، احساسات و تمايلات ما است، تعيّن بخش واقعيت قلمداد مى‌كند. او تصريح مى‌كند كه »عمل آن چيزى است كه موجب مى‌شود سنگ، سنگ باشد و درخچه، درخچه. عمل آن چيزى است كه تو را تو مى‌كند و مرا من.)(١١) »براى متوقف كردن دنيا بايد عمل را متوقف كنى«.(١٢)
وقتى به پديده‌اى از ديد كارآمدى و خاصيت آن نگاه مى‌كنيم و روى اولين كاركردش متوقف مى‌شويم، درحقيقت اين عمل ما است كه جريان يافته و مانع درك واقعيت در تمام صورت‌هايش مى‌شود. اگر عمل را متوقف كنى، مى‌توانى پرده را كنار بزنى و ببينى؛ پرده‌هايى كه در ذهن تو است.
يك راه براى متوقف كردن عمل و كشف بصيرت اين است كه مرز اشيا را نديده بگيريم و صورتى كه از هركدام داريم، بر ديگرى قرار داده و آن‌گونه به تصور آوريم »عمل موجب مى‌شود كه تو سنگ ريز را از تخت سنگ‌ها جدا كنى‌اگر بخواهى بى‌عملى را بياموزى مى‌توان گفت بايد به آنها بپيوندى... عمل يعنى رهاكردن اين سنگ‌ريزه به‌طورى كه انگار جز يك سنگ‌ريزه چيزى نبوده است. بى‌عملى آن است كه با آن رفتارى را ادامه دهى كه انگار او چيزى خيلى بيشتر از يك سنگ‌ريزه معمولى بوده است...«(١٣) جانمند انگارى اشيا سبب مى‌شود كه آنها را بيش از ظاهر مادى‌شان بدانيم و چون در هستى و حيات با آنها متحد هستيم، رابطه تنگاتنگى ميان ما و اشيا پديد مى‌آيد؛ بويژه اشياى نزديك كه با آنها رابطه نزديك‌تر داريم. از طريق همين جنبه اتحادى و يگانگى مى‌توان آنها را ديد؛ يعنى‌با بصيرت و ديده‌اى ديگر مى‌توان ساحت ديگر اشيا را مشاهده كرد.

يافتن بصيرت
براى رسيدن به بصيرت مقدماتى لازم است:
١. خود را از هيچ چيز برتر نبينى و تجاور و تعرض به آنها را قصد نكنى. »شيركوهى، موش آبى و همنوع خود را در يك رديف قرار دادن كار شگفت‌انگيزى است كه فقط ذهن يك جنگ‌جو از عهده آن برمى‌آيد«.(١٤)
با قالب عادى ذهنى كه مبتنى بر تقليل واقعيت چيزها تا حد كاركرد آنها است و در اين رابطه انسان خود را مسلط بر همه‌چيز مى‌بيند، برترى انسان ثابت مى‌شود و براى بصيرت يافتن بايد اين نگرش كنار گذاشته شود.
٢. وابستگى از همه تعلقات از نام و نسب گرفته تا نان و كار و اندوختن؛ زيرا اين تعلقات براى ما نگرش‌ساز مى‌شوند و عمل را بر بصيرت غالب مى‌كنند.
٣. تمرين رويا ديدن. »هر بار كه در رويا به چيزى مى‌نگرى، آن چيز تغيير شكل مى‌دهد. آن‌چه براى ساختن رويا مهم است، فقط اين نيست كه بتوانى اشيا را نگاه كنى؛ بلكه بايد بتوانى تجسم آنها را تداوم بخشى. وقتى آدم موفق مى‌شود همه چيز را روشن و واضح ببيند، خواب ديدن يك چيز واقعى است«.(١٥)
بصيرتى كه در شامانيسم مطرح است، چيزى فراتر از توهم نيست و براى آن بايد به تصورات خود قدرت بخشيم و با آنها زندگى كنيم.
٤. مسكاليتو(١٦) يا پيوتل(١٧): نوعى گياه توهم‌زا و مخدر كه در آمريكا مى‌رويد. وقتى مقدمات شكستن قالب معمولى جهان فراهم شد، از آن استفاده مى‌شود.

آثار بصيرت
كسى كه به بصيرت مى‌رسد، اهل معرفت است و از اين بصيرت و معرفت ثمراتى برمى‌آيد كه اهم موارد آن بدين شرح است:
٢. بى‌اهميت شدن همه چيز: كسى كه جهان را متوقف كرده و به بصيرت رسيده است و همه چيز را برابر مى‌بيند.
»اهل معرفت راهى را به هدايت دل برمى‌گزينند و آن را دنبال مى‌كنند و آن‌گاه، نگاه مى‌كنند و شاد مى‌شوند و مى‌خندند و سپس مى‌بينند و مى‌دانند«.(١٨)
»او مى‌داند كه خيلى زود زندگى‌اش يكسره به سر خواهد آمد. او مى‌داند كه چون هركس ديگر راه به جايى نخواهد برد. چون مى‌بيند پس مى‌داند كه هيچ چيز مهم‌تر از هيچ‌چيز نيست؛ به بيان ديگر، اهل معرفت فخر ندارد، مقام ندارد، خانواده ندارد، نام ندارد، وطن ندارد و آن‌چه دارد، تنها زندگى است كه بايد آن را گذراند«.(١٩)
دون خوان معتقد است وقتى انسان به بصيرت مى‌رسد، مرگ را كه يكى از حقايق اساسى دنيا است، پيش روى‌خود مى بيند؛ در اين صورت همه چيز برايش بى‌اهميت مى‌شود. البته ارزش دارد؛ زيرا براى ادامه زندگى، همه چيزهاى موجود در عالم لازم است؛ ولى چون »همه‌چيزها هم ارزش هستند، لذا بى‌اهميت‌اند؛ مثلا من دليلى ندارم كه بگويم كارهاى من مهم‌تر از كارهاى توست...«(٢٠) انديشه مرگ، همه دغدغه‌ها و افكار ما را از بين مى‌برد و با توقف فكر، ديدن آغاز شده و همه‌چيز بى‌اهميت مى‌شود.
»ما مى‌آموزيم كه درباره هر چيز فكر كنيم و بعد چشم خود را عادت مى‌دهيم كه به هرچه نگاه مى‌كنيم، چنان نگاه كند كه ما فكر مى‌كنيم. ما در حالى به خويشتن نگاه مى‌كنيم كه پيش از آن فكر كرده‌ايم كه مهميم؛ پس ناگزيريم كه احساس اهميت كنيم. اما هرگاه انسان ديدن را فراگيرد، درخواهد يافت كه ديگر نمى‌تواند درباره چيزهايى فكر كند كه به آنها مى‌نگرد و اگر نتواند به چيزهايى فكر كند كه به آنها مى‌نگرد، همه‌چيز بى‌اهميت خواهد شد.(٢١)
كارلوس در برابر اين ديدگاه، خوان مى‌گويد:
»به فرض اين كه همه‌چيز چنين يكسان است، پس چرا مرگ را انتخاب نكنيم. جواب داد: »بسيارى از اهل معرفت همين كار مى‌كنند... آنها مرگ را بر مى‌گزينند؛ چون مرگ برايشان اهميتى ندارد، برعكس من زندگى را مى‌گزينم و خنديدن را نه از آن رو كه برايم اهميت دارند، بلكه به اين خاطر كه اين گزينش طلب و تمناى طبيعت من است«.(٢٢)
١. زندگى در راه دل: وقتى دنيا متوقف و بصيرت حاصل شود، راه دل كشف مى‌شود. طلب و تمناى طبيعت هركس همان راه او است كه دلش به او نشان مى‌دهد و اين راهى است كه با بصيرت كشف و با اراده پيموده مى‌شود. »انسان بايد راه خود را به كمك دل انتخاب كند تا شادمان‌ترين و سرزنده‌ترين باشد. اى بسا كه چنين كسى تواند هميشه بخندد«.(٢٣) درمورد راه دل بايد گفت نيرويى برتر كه در دل اثر مى‌گذارد و انسانى كه دلش از خواسته‌هاى پوچ و پندارها پاك شده، آن را احساس كرده و مى‌تواند با اراده آن نيرو را همراهى كند و از قدرت و هدايت آن بهره‌مند شود. اين كه دون خوان به كارلوس گفته بود هر وقت خواستى پيش من بيا، مرا خواهى يافت، به همين راه دل مربوط مى‌شود. البته مى‌توان آن را روشن‌بينى ناميد. وضعيتى كه انسان امور دور از ورودى‌هاى حسى خويش را درك مى‌كند. گشوده شدن راه دل يا روشن‌بينى تا حدودى طبيعى برخى از افراد است؛ ولى تا حدودى هم با اكتساب به دست مى‌آيد. اگر كسى خود را در وضعيت تعليق نسبت به تعلقات قرار دهد و چيزى برايش مهم نباشد، به گونه‌اى كه دل او را مشغول سازد و دغدغه‌زا شود، مى‌تواند بخشى از پديده دور از ورودى‌هاى حسى خود را درك كند و اين پديده‌اى‌است كه در مكاتب عرفانى گوناگون نظير هندويى، بودايى و تصوف اسلامى تجربه شده است.
٢. پربودن همه چيز: راه دل از اتحاد نفس عارف با نيروى جهانى پديد مى‌آيد. وقتى نفس به نيروى طبيعت پيوسته شود، پر از نيرو مى‌گردد و همه چيز را سرشار از اين نيرو مى‌بيند. به همين علت همه چيز براى او يكسان و بى‌اهميت مى‌شود؛ نيرويى كه هم نشاط آفرين و هم هدايت كننده است و درصورتى كه اين هدايت‌ها مورد توجه قرار نگيرد، خطرآفرين مى‌شود. درحقيقت عارف در اين مسلك، مرگ و زندگى را در نيروى طبيعت مى‌بيند و همه‌چيز براى او معنايى عميق به ژرفاى زندگى و مرگ او پيدا مى‌كند.
كاستاندا وقتى تحت تاثير عقيده استادش درباره بى‌اهميت بودن همه‌چيز قرار گرفت و احساس پوچى و بى‌معنايى‌كرد، دون خوان سرشار بودن جهان را براى او به نمايش مى‌گذارد. كاستاندا اين‌طور تعريف مى‌كند:
»دون خوان بپا خواست و بازوانش را چنان گشود كه گويى چيزى را در هوا لمس مى‌كند و تكرار كرد: همه چيز پر و سرشار است و همه چيز يكسان براى من. پيروزى يا شكست يا خالى بودن وجود ندارد. همه چيز پر و سرشار است و همه چيز يكسان است. مبارزه‌ام به عمرم مى‌ارزد«.(٢٤)
٣. تنهايى: »وقتى كه انسان ديدن را فراگيرد، خود را در جهان تنها خواهد يافت، دور از همه چيز«(٢٥)؛ زيرا وقتى از موضع و منظر طبيعت به حقيقت نگريسته شود، همه‌چيز حتى نفس شهودكننده در نيروى يگانه و غالب جهان كه مرتبه فرودستى از تجلى جلال حق‌تعالى است، مى‌سوزد و فانى مى‌شود و در حجاب طبيعت و فروپوشيدگى عدم، همه نابود هستند و هيچ‌كدام ديگرى و حتى خود را نمى‌يابد و از اين به دورى تعبير آورده مى‌شود. بنابراين ايده همه چيز هيچ مى‌گردد و تنها نيرو مى‌ماند و عارف طبيعت‌گرا براى تداوم زندگى، توقف دنيا را متوقف مى‌كند و به نگاه كردن مى‌پردازد و اين جنون اختيارى است.
٤. جنون اختيارى: عارف طبيعت‌گرا با آن كه مى‌داند همه‌چيز غير از نيروى جهانى پوچ و بى‌اهميت است، ولى‌براى زندگى با همين خيالات و اوهام مثل ساير انسان‌ها با تغافل به بازى مشغول مى‌شود و اين را جنون مى‌نامد؛ اما چون او جنونش را با آگاهى و اختيار برگزيده است جنون خود را جنون اختيارى مى‌نامد؛ ازاين‌رو ديدن كرانه‌هاى‌محدود و مضحك اشيا و آرزوها و رفتارها براى او خنده‌آور مى‌شود.
روزى كاستاندا از دون خوان مى‌خواهد كه درباره جنون اختيارى بيشتر توضيح دهد. »دون خوان با صداى بلند خنديد و كف دستش را درق درق بر رانش كوفت. »جنون اختيارى همين است.« اين را گفت و خنديد و دوباره بر ران خود كوفت... [ كاستاندا: ] تو جنون اختيارى را با چه‌كسى آزمايش مى‌كنى، دون خوان؟ ... »با همه« و چه زمانى را براى‌اين كار برمى‌گزينى. »هر وقت بازى مى‌كنم.«... پرسيدم كه آيا معناى جنون اختيارى اين است كه اعمال او هرگز صادقانه نبود؛ بلكه فقط بازى يك بازيگر است. جواب داد: »اعمال من صادقانه است، اما فقط بازى يك بازيگر است...« به راستى در عجب شده، گفتم: پس هر آن‌چه تو مى‌كنى جنون اختيارى است!« گفت: »بله هر آن‌چه«(٢٦)
چيزى كه در اين گفت‌وگو قابل توجه است، اين كه دون خوان مى‌گويد اعمال من، هم صادقانه است و هم جنون و اين نشان مى‌دهد كه او معتقد است همين جنون با توجه به واقعيت جهان صورت مى‌گيرد؛ به همين علت صادقانه است و كسانى كه از واقعيت نيروى جهانى و پوچى و بى‌اهميتى همه چيز غافلند، در فريب زندگى مى‌كنند نه با راستى.

اقتدار و مراتب سلوك
دون خوان براى سلوك خود مراتبى را معرفى مى‌كند كه اوج آن، مقام »مرد شناخت« است.
»يك جنگجو شكارچى بى‌نقصى است كه به شكار قدرت مى‌رود. اگر در اين شكار موفق شود، مرد شناخت [ اهل معرفت ] مى‌شود«.(٢٧)
و پايين‌ترين مراتب آن جادوگرى است؛ يعنى كسى كه دنيا را متوقف كرده و نيروهاى جهان را به‌كار مى‌گيرد و با آنها هدايت مى‌شود.
»روى زمين نيروهاى بسيارى هست كه انسان‌ها و حيوانات و هر موجود جاندارى را هدايت مى‌كند«.(٢٨)
و جادوگر يك شكارچى ناقص است كه اقتدار اشيا را مى‌دزدد تا براى تصويرسازى از آنها استفاده كند. وقتى‌كاستاندا درباره ماهيت و حقيقت اين نيروها مى پرسد، خوان جواب مى‌دهد:
»فقط مى‌توانم آنها را نيرو يا روح يا هوا يا باد يا چيزى از اين قبيل بنامم«.(٢٩)
بعد از مقام جادوگر، مرتبه شكارچى است. خوان در شمار ويژگى‌هاى شكارچى مى‌گويد:
»انسان (شكارچى) بايد آزاد، جارى و غيرقابل پيش‌بينى باشد و به چيزى عادت نداشته باشد«.(٣٠)
بدين‌ترتيب مى‌توان از نيروى طبيعت استفاده كرد. پس شكارچى كسى است كه آمادگى يافتن بصيرت كه راه صحيح دستيابى به اقتدار و تسلط بر نيروهاى طبيعى است، به دست آورد. پس از شكارچى، مرتبه جنگجو است كه خوان در تعريف عمل او مى‌گويد:
»هم مواظب خودت باشى و هم خودت را رها كنى. اين آن چيزى است كه من رفتار جنگجو مى‌نامم.)٣١
جنگاور در اين وضعيت، راه بصيرت يافتن و كسب اقتدار را فراگرفته است.
انرژى جهانى بى‌نهايت است و در انسان و همه موجودات ديگر و حتى در فضا جريان دارد و شكار آنها يعنى‌شناخت و ارتباط برقراركردن با آنها، كه قدرت را همراه آرامش به درون انسان راه مى دهد. اگر انسان بتواند با اين نيرو يا روح جهانى يكى شود، از آن بهره‌مند خواهد شد و در زندگى با هدايت و كمك آن پيش مى‌رود.
خوان از نيروى طبيعت به عنوان راه ياد مى‌كند. »آن‌گاه كه جنگاور با راه يكى شد، از آن آرامش و نشاط مى‌گيرد«.(٣٢)
بنابراين غايت عرفان طبيعت‌گرا در شكل سرخ پوستى آن، پيوستن يا به عبارت ديگر فناشدن در نيروى طبيعت و متجلى ساختن آن به صورت اقتدار در زندگى و مرگ است. براى استفاده از اقتدار، روش‌ها و شيوه‌هاى بسيارى وجود دارد. چگونگى كشف، ذخيره‌كردن و به فعليت رساندن آن، نكات و دقايق زيادى دارد كه اسرار طريقت جنگجو است.
نكته مهمى كه در بررسى انديشه‌هاى خوان قابل توجه است، تغيير نظر او درباره جادوگر است. دون خوان در آغاز معتقد بود كه جادوگر مثل اهل معرفت نيرو را مى‌بيند و به واسطه دليل يا متفق يا همزاد (alleid ) از نيرو استفاده مى‌كند و در ژوئن ١٩٦٩ تغيير عقيده خود را به كاستاندا اعلام مى‌كند.
كاستاندا مى‌گويد:
»دون خوان از »ديدن« به عنوان فرايندى جدا و مستقل از »دليل«ها و فنون جادوگرى صحبت كرد: »جادوگر كسى‌است كه مى تواند دليل را مهار كند و ازاين‌رو مى‌تواند قدرت دليل را ماهرانه به نفع خود به كار گيرد؛ اما تسلط او بر دليل بدان معنا نيست كه مى‌تواند ببيند.«
»به يادش آوردم كه پيش‌تر به من گفته بود ممكن نيست كسى »ببيند«، مگر آن كه براى خود دليل داشته باشد. دون خوان خيلى آرام جواب داد كه به اين نتيجه رسيده است كه بدون تسلط بر »دليل« هم ديدن ممكن است... زيرا ديدن ربطى به فنون ماهرانه جادوگرى ندارد كه تنها كارش ايجاد تصوراتى در ديگران است«.(٣٣)
بنابراين مى‌توان گفت جادوگر كسى است كه با دليل (alleid) به شكار قدرت مى‌رود و از آن براى ايجاد تصورات گوناگون در ذهن ديگران استفاده مى‌كند. شكارچى كسى است كه مى‌كوشد راه درست كسب اقتدار يعنى يافتن بصيرت را به دست آوردن و جنگاور فردى است كه راه به دست آوردن اقتدار را فراگرفته است؛ ولى اهل معرفت كسى‌است كه با شكار قدرت، خود را براى جنگاورى آماده نگه مى‌دارد تا با هر آن‌چه روح جهانى و نيروهاى آن را از بصيرت دل او مى‌پوشاند، مبارزه كند.
خوان در عبارت نسبتا كاملى اهل معرفت را توصيف كرده و مى‌گويد: »براى اهل معرفت شدن بايد جنگاور بود، نه كودكى نالان. انسان بايد بدون تسليم شدن، بدون شكايت، بدون عقب‌نشينى تا آن‌جا بستيزد كه ببيند، تنها براى اين‌كه بداند هيچ‌چيز مهم نيست«.(٣٤)
اگر در عبارات بالا دقت شود، منظور دون خوان از مبارزه معلوم مى‌شود: كودك نالانى كه همه زندگى خود را در روياهاى رنگين و خيال‌بازى‌هايى كه آنها را جدى گرفته، خلاصه مى‌شود. تسليم شدن دربرابر خواسته‌ها و اميال، شكايت از به‌دست نياوردن هوس‌ها، عقب‌نشينى از تظاهر و تسلط قدرت فريبندگى نمودهاى دنيا بر بصيرت دل، جملگى در مبارزه‌ى اهل معرفت دشمن به شمار مى‌آيد؛ مبارزه‌اى كه تنها با اين نيروى جهانى و هيچ انگارى‌محدوديت مضحك اشيا، آمال و رفتار تقويت مى شود و انسان را به معرفت رسانده و در آن ثابت مى‌كند.
در حقيقت براى اهل معرفت، ديدن و اقتدار دو نام يك حقيقت است و آن ارتباط و پيوند با روح طبيعت است. اتحاد با راه يا نيرو از آن جهت كه آن را كشف مى‌كند، ديدن يا بصيرت ناميده شده و از جهتى كه امكان برخوردارى از آن را فراهم مى‌كند، اقتدار خوانده مى‌شود.

اراده (اقتدار شخصى)
تجلى روح يا نيروى طبيعت درما اراده است. جنگاور كه همه چيز را رها كرده است تا به نيروى طبيعت برسد و به عارف تبديل شود، همواره مى‌كوشد تا اراده خود را تقويت كند؛ يعنى با ترك همه عادت‌ها كه عمل را مى‌سازند و متوقف‌كردن دنيا با نيروى طبيعت تا هرچه بيشتر با آن هماهنگ شود و آن را در خود متجلى‌تر سازد.
»اقتدار احساسى است كه انسان نسبت به برخى چيزها دارد. اقتدار شخصى است. اقتدار هر شخص فقط متعلق به خود او است... اقتدار اين‌گونه است كه به تو فرمان مى‌دهد؛ درحالى‌كه از تو اطاعت مى‌كند«.(٣٥)
اگر با آن همراه شوى، تو را همراهى و يارى مى‌كند و اگر به آن بى‌اعتنا باشى، با تو كارى ندارد و اگر آن را به‌دست آورى، ولى در همراهى با آن اشتباه كنى، ممكن است موجب مرگ شود.
اقتدار به صورت ظرفيت عمل نامتعين و جلوه‌هاى گوناگون در اشيا و پديده‌هاى طبيعى نهفته است و راه پيوستن به اين نيرو و برخوردارى از اقتدار، توقف عمل از طريق ترك عادات ذهنى و رفتارى است.
كسى كه براى دريافت اقتدار طبيعت و نيروى آن خود را آماده سازد، با آن نيرو همراه مى‌شود و برخلاف عادات رفتارى مطابق آن نيرو كه در او جريان يافته است، عمل مى‌كند و نيز مى‌تواند از آن نيرو استفاده كند و با انتخاب سيالى‌از ذهنيت‌ها و رفتار خاص، آن نيرو و اقتدار را به كار گيرد و بر آن تسلط يابد.
»اراده چيز غريبى است. به طرز مرموزى رخ مى‌دهد. درست نمى‌توان گفت كه انسان چگونه آن را به كار مى‌گيرد؛ اما به كارگرفتنش نتايج حيرت‌آورى دارد. شايد نخستين چيزى كه انسان بايد انجام دهد، فهم اين نكته است كه مى‌تواند اراده را بپرواند«.(٣٦)
رهايى از عادات ذهنى و رفتارى و هماهنگى با نيروى طبيعت، كار بسيار دشوارى است.
»اراده قدرت است و از آن‌جا كه قدرت است، بايد كنترل شود و هماهنگ باشد و اين كار زمان‌گير است«.(٣٧)
بايد انتظار كشيد تا روح طبيعت در جنگاور رسوخ كند و خواست خود را تحقق بخشد و جنگاور در عين حال كه از همه خواسته‌هاى خود رها شده، به آن‌چه مى‌خواهد برسد.
»جنگاور مى‌داند در انتظار است و مى‌داند كه در انتظار چيست؛ مادام كه انتظار مى‌كشد هيچ نمى‌خواهد ... اگر نيازى به خوردن داشته باشد، راهى خواهد يافت، چرا كه گرسنه نيست، اگر چيزى تنش را بيازارد، راه چاره‌اى براى آن پيدا خواهد كرد؛ چرا كه درد نمى‌كشد، گرسنه بودن و درد كشيدن بدان معنا است كه خويشتن را رها كرده و ديگر جنگاور نيست...«.(٣٨)
اما او همه احساسات، تاثيرات، عادات، شخصيت و هويت خود را رها كرده و در انتظار تجلى نيروى جهانى و تحقق خواست آن است و اراده خود را در قدرت او و از قدرت او مى‌يابد.
»جنگاور جز صبر و اراده ندارد و با آنها است كه آن‌چه بخواهد مى‌سازد«.(٣٩)
وقتى كسى نيروى حيات را ببيند و در آن به بى‌اهميتى و تنهايى برسد، عقلا بايد مرگ را انتخاب كند و خود را از رنج زندگى رهايى بخشد. ولى اين اشتباه است؛ زيرا اين كار كسى است كه كاملا به روح جهانى نپيوسته است.
عارف كامل هيچ رنج و ناكامى احساس نمى‌كند و منتظر مى‌شود تا نيروى جهانى مرگ او را مقدر سازد و از نشانه‌هاى حيات كه در اطراف او قرار داده شده است، به جنون اختيارى هدايت مى‌شود و با نگريستن به كرانه‌هاى‌محدود پديده‌هاى طبيعت، خندان و شادمان زندگى خود را ادامه مى‌دهد.
جادوگر و اهل معرفت هر دو با نيروى جهانى پيوند دارند؛ اما جادوگر اين پيوند را براى شناخت نمى‌خواهد و به بصيرت نمى‌رسد. فقط مى‌خواهد كه از آن نيرو به واسطه اراده بهره‌مند شود تا در ديگران تصوراتى را كه مى‌خواهد، پديد آورد و اين كار را با كمك متفق (alleid) و ساير فنون جادوگرى انجام مى‌دهد. اما كسى‌كه به بصيرت رسيده است، مى‌تواند پيوند كاملى با نيروى جهانى برقرار كند و اراده‌اش را بسيار بيشتر از يك جادگر پرورش دهد.
»ديدن جادوگرى نيست. با اين همه چه بسا كسى اين دو را به سادگى با هم اشتباه كند؛ زيرا انسانى كه مى‌بيند، در همان حال مى‌تواند مهاركردن دليل (alleid) را هم بياموزد و چه بسا كه جادوگر شود ... گذشته از اين، ديدن ضد جادوگرى است. ديدن به انسان مى‌فهماند كه همه‌چيز ناچيز است«.(٤٠)
اما جادوگر سرگرم بازى با همين پديده‌ها و تصورات آنها است و براى خود و اعمالش اهميت قائل است؛ زيرا روح جهانى را نديده و از نيروى آن اندكى برخوردار گشته است.
»اراده چيزى است كه جادوگر را از درون ديوار گذر مى‌دهد و از درون فضا تا ماه اگر بخواهد«.(٤١)
اما اهل معرفت از اراده هيچ نمى‌خواهند، مگر خواست نيروى حيات يا همان روح طبيعت.
دون خوان مى‌گويد: »براى من ديگر هيچ چيز مهم نيست، نه اعمال خودم و نه اعمال هيچ يك از مردم دور و برم با اين حال به زندگى‌ادامه مى دهم؛ چراكه از خود اراده دارم؛ چراكه در سراسر عمرم اراده‌ام را جلا داده‌ام تا آن جا كه اكنون ناب و سالم است و ديگر هيچ پروا ندارم كه هيچ چيز مهم نيست. اراده من جنون زندگى‌ام را جبران مى‌كند و به آن معنا مى‌دهد؛ زيرا او در انتظار خواست طبيعت است«.(٤٢)

اسرار مرگ
آخرين خواست طبيعت كه درباره هركس اتفاق مى‌افتد، مرگ او است كه او را تماما به نيرو تبديل مى‌كند.
»مرگ فرجامين دستاورد است و آن‌چه را كه مرگ لمس كند، به راستى بدل به قدرت مى‌شود«.(٤٣)
براى رسيدن به قدرت و جلادادن و پرورش اراده بايد عادت‌ها را فرو نهاد و مرگ كه رابطه انسان را با زندگى قطع مى‌كند، راه نهايى قدرت است؛ به همين علت ارواح كاملا نيرومندند؛ چون به نيروى طبيعت پيوسته‌اند. بنابراين انديشه مرگ، بصيرت‌بخش و اقتدارآور است. اين انديشه تا حدودى، رهايى از عادت‌هاى رفتارى و ذهنى را پديد مى‌آورد.
»انسان براى جنگاورى بايد پيش از هرچيز به حق از مرگ خود به فراست آگاه باشد؛ اما دلواپسى از مرگ ما را بر آن مى‌دارد كه به خود بپردازيم و اين مايه ضعف است. بنابراين چيز ديگرى كه هركس براى جنگاورى به آن نياز دارد، وارستگى است. تا فكر مرگ زودرس به جاى آن‌كه به صورت وسواس درآيد، به بى‌تفاوتى بدل شود... مردى از اين گونه آرزويى ندارد؛ زيرا به شورى خاموش براى زندگى و همه چيزهاى زندگى دست يافته است. او مى‌داند كه مرگش در كمين است و به وى فرصت نمى‌دهد كه به چيزى دل ببندد؛ پس بى‌هيچ آرزويى همه چيز را مى‌آزمايد... و تنها يك چيز دارد كه به آن تكيه كند: قدرت تصميم‌هايش تو گويى كه بايد زمامدار گزينش‌هاى خود باشد. بايد به تمام و كمال بداند كه گزينش او مسئوليت او است و همين كه برگزيد، جايى براى پشيمانى يا سرزنش نمانده است. تصميم او نهايى‌است. دست كم به اين خاطر كه مرگ به او فرصت نمى دهد تا به چيزى بچسبد«.(٤٤)

وحدت با روح طبيعت
جنگجو مى‌تواند به روح جهانى يا نيروهاى طبيعت پيوسته، اراده خود را از آن سرشار و برخوردار سازد؛ اما از اين اتحاد هم مى‌تواند بالاتر برود و به وحدت برسد؛ يعنى ديگر خودى نباشد و اثرى از خود نداشته باشد و تنها روح جهانى را بنماياند. در حالت اتحاد، جنگجو با ترك همه‌چيز و بى‌اهميت يافتن همه‌چيز، اراده خود را در قدرت طبيعت فانى مى‌بيند؛ ولى در حالت وحدت، فقط آن روح را مى‌بيند؛ چه در خود و چه در همه‌جا و اين اوج اقتدار است كه اگر ظرفيت كافى نباشد، موجب مرگ عارف مى‌شود.
»انسان مى‌تواند ديدن را فراگيرد. با فراگرفتن ديدن ديگر نيازى به اين ندارد كه مانند جنگاور زندگى كند يا جادوگر باشد. با فراگرفتن ديدن، انسان هيچ و همه چيز مى‌شود. شايد بتوان گفت كه محو مى‌شود؛ درحالى‌كه بجا است. به اعتقاد من اين است زمانى كه انسان مى‌تواند هرچه آرزو مى‌كند باشد يا هرچه آرزو مى‌كند به دست آورد؛ اما چنين انسانى هيچ آرزو نمى‌كند«.(٤٥)
چنين كسى دريافته كه حقيقتش و حقيقت همه‌چيز همان روح جهانى است؛ پس غير از آن به راستى چيزى نيست. در اين حال او روح جهان شده و از قدرت آن كاملا برخوردار است و خود او است. پس هرچه بخواهد مى‌تواند انجام دهد؛ ولى چون حقيقت همه‌چيز، روح جهانى و نيروى طبيعت است، پس ديگر چيزى نخواهد و آرزويى ندارد. در اين حالت وحدت، عارف مقتدرانه‌ترين و عارفانه‌ترين زندگى و مرگ را خواهد داشت.

نقد و بررسى
١. مكتب سرخ‌پوستى عرفان طبيعت‌گرا بر خودشناسى مبتنى است و به كاويدن لايه‌هاى آگاهى و اعمال انسان تا عميق‌ترين مراحل مى‌پردازد. اين مكتب، جوهر اصلى و غايى نفس را نيروى طبيعت مى‌داند و مى‌كوشد راه پيوستن به آن را نشان دهد.
٢.اين مرام عرفانى بر نوعى آگاهى فراتر از عقل، هم در مراحل سلوك و هم در نهايت آن تاكيد مى‌كند و اساسا بر اين مبنا اصرار دارد كه بايد آگاهى عادى كه با حواس ظاهرى و عملى ذهن صورت مى‌گيرد متوقف شود؛ زيرا توقف دنيا كه شرط بصيرت است، در گرو درهم ريختن نظام عادى و منطقى آگاهى و ترك عادات رفتارى است.
٣. در نهايت فناشدن در نيروى طبيعت چيزى است كه اهل معرفت در عرفان سرخ‌پوستى به آن مى‌رسند و نيروى‌طبيعت را در وحدتى يكپارچه شهود مى‌كنند.
٤. اما درباره نقش كانونى كه به طبيعت داده شده، چند نكته قابل تامل است:
٤-١. حقيقت يكتايى كه جوهر هستى است، بسيار فراتر از لايه‌هاى آشكار و نهان طبيعت است. در مكاتب عرفانى‌طبيعت‌گرا تنها به همين وجه طبيعى توجه مى‌شود و حتى ابعاد ژرف حقيقت كه در انسان نهاده شده، مورد توجه نيست.
٤-٢. تساوى ارزشى انسان در مقايسه با ساير موجودات، ابوابى از كشف حقيقت را به روى عارف سرخ‌پوست مى‌بندد. با اين كه بر شكوفايى انسان در بعد معرفتى (بصيرت) تاكيد مى‌شود، اما از طرف ديگر اين باب گشوده مى‌شود كه جاهلان و غافلان با اهل بصيرت برابرند و عمل و زندگى هيچ كدام بر ديگرى برتر ندارد. اين ديدگاه، عرفان شامانيسم را به پوچى مى‌رساند و اين همان خواسته‌اى است كه همواره دنبال مى‌شود. هيچ‌چيز و هيچ عملى بر سايرين برترى ندارد و مهم‌تر از آنها نيست.
٤-٣. در عرفان طبيعت‌گرا كه نيروى طبيعت اصل و غايت سير عرفانى است، هم خير و بركت دارد و هم شر و خطر؛ بنابراين رسيدن به اوج معرفت و شكوفايى انسان در آن بى‌اهميت مى‌شود. و به هر روى غايت اين سير و سلوك عروج ندارد.
٥-٣. در عرفان شامانيسم، معرفت عبارت است از قدرت تصور حالات گوناگون و بسيار براى پديده‌هاى طبيعى و براى خود؛ تا حدى كه اين حالات متصور بر صورت عادى پديده‌ها غالب شود. جادوگر مى‌كوشيد اين تصور را در ديگران هم ايجاد كند و آنها را بفريبد؛ اما اهل معرفت به واسطه اين تصورات از نيروى طبيعت برخوردار مى‌شوند و اگر نتوانند آن را كنترل كنند، ممكن است تصورات خطرناكى از امور پيدا كنند و بر اثر باورداشت و واقعى پنداشتن آنها، جان خود را از دست دهند و اين خطرى است كه از سوى نيروى طبيعت، اهل شناخت را تهديد مى‌كند؛ درحالى‌كه مردم عادى با تصورات عادى زندگى مى‌كنند و سپرى در برابر اين نيروها دارند.(٤٦)
دقت در عرفان شامانيسم به روشنى نشان مى‌دهد كه معرفت موردنظر آنها چيزى بيش از وهم نيست كه انسان را به حالتى از روان‌پريشى و توهم‌زدگى مى‌رساند؛ به همين علت شامان‌ها و جادوگران سرخ‌پوست معمولا بيماران روانى هستند كه بسيار دچار غش مى‌شوند.
٥. در باب اعمال و چگونگى سلوك عرفانى در اين مرام نيز مشكلاتى وجود دارد.
٥-١. هدف اين عرفان، حفظ و تداوم حيات و سپس پذيرش مرگ در اتحاد با نيروى جهانى است. به راستى اين هدف چه ارزشى در سير معرفتى و ارتقاى شناخت انسانى مى‌تواند داشته باشد و كدام گوشه از عظمت انسان شكوفا مى‌سازد؟
٥-٢. استفاده از داروهاى توهم‌زا مانند مسكاليتو يا پيوتل پس از تعليم مقدمات لازم براى شكستن قالب معمولى‌جهان استفاده مى شود. اثر اوليه آن، »نيرو يا الهه‌ى« توهم‌زا است و آثار ثانوى اين تجربه، عبارت از يك خستگى عمومى، تاثير ماليخوليايى، روياها و كابوس‌هاى آزاردهنده است.
اين دارو براى اين استفاده مى‌شود كه شخص با ديدن توهمات و صورت‌هاى وهمى به چهره عادى جهان ترديد كرده، بتواند از آن بگذرد تا به نيروى جهانى متصل شود.
اين نقص بزرگى است كه اين فرقه عرفانى دارد؛ زيرا در صورت وجود مرجع برتر از طبيعت و توجه به آن، ديگر نيازى به اين توهمات نبود؛ بلكه با توجه به شناخت آن حقيقت متعالى به راحتى حقيقت جهان شناخته مى‌شد؛ ولى‌وقتى كه خود را در جهان طبيعى محدود ببينيم، براى گريز از بت‌واره‌انگارى پديده‌هاى طبيعى بايد راهى از سنخ طبيعت يافت و در چرخ موهومى از طبيعت به طبيعت گريخت.
٥-٣. تربيت توهم‌گرا: پس از مصرف مسكاليتو و تجربه صورت‌هاى توهمى، مبتدى دربرابر اين‌گونه صورت‌ها القاپذير شده و با تلقين استاد - كه البته او به خاطر برخوردارى از توان جادوگرى مى‌تواند صورت‌هاى خيالى براى‌شاگرد ايجاد مى كند - به بازى‌هاى پوچى سرگرم مى‌شود كه درس نهايى و نتيجه آنها اين است كه اين چهره معمولى جهان هم دست كمى از آن توهمات ندارد.
همچنين جدال اقتدار يعنى گذر از فضاى وهمى كه پس از مصرف پيوتل نقش مى‌بندد، كاملا مشخص بوده و نتيجه آن، فرافكنى صورت‌ها و روياهايى است كه فرد از آن احساس قدرت مى‌كند. براى مثال ايستادن بر فراز يك كوه بلند با صلابت.
٥-٤. بصيرت در افق پايين: آموختن بايد به جسم باشد و با گفتن و شنيدن و واسطه‌گرى ذهن چيز مفيدى آموخته نمى‌شود.
»وقتى انسان مى‌خواهد به ديگرى چيزى بياموزد، بايد در فكر باشد كه چگونه آن را به جسم او عرضه كند«.(٤٧)
بصيرتى كه آنها از آن سخن مى‌گويند، نوعى حس جسمانى است و حداكثر خاصيت آن حفظ حيات و زندگى‌كردن در اتحاد با روح جهانى است. از شدت توهم، سيستم عصبى انسان چنان متاثر مى‌شود كه گويى تحريك عصبى حسى صورت مى‌گيرد و اين يعنى شناخت!
٥-٥. در عرفان طبيعت‌گرا كه غايت آن پيوستن و ارتباط گرفتن از نيروهاى طبيعت به منظور حفظ حيات است، جنايت و كشتار و شيطنت با فضيلت، رحمت و مروت تفاوتى ندارد؛ چنان‌كه دون خوان مى‌گويد استادم خيلى‌ها را با نيروى خود كشته است؛(٤٨) زيرا يك جنگجو مانند يك دزد دريايى بى‌هيچ ملاحظه‌اى آن‌چه را كه مى‌خواهد مى‌گيرد و از هرچه مى‌خواهد استفاده مى‌كند؛ با اين تفاوت كه يك جنگجو از اين‌كه خودش هم مورد استفاده و تصاحب قرار گيرد، هيچ ناراحت نمى‌شود.(٤٩)

پى‌نوشت‌ها:
١. »جهان مذهبى اديان در جوامع امروز«، جمعى از نويسندگان جلد اول، ويراستار: كلى رابروير ترجمه عبدالرحيم گواهى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چ اول، ١٣٧٤.
٢. همان، صص ٥٧ و ٥٨.
٣. Animism .
٤. كاستاندا، كارلوس: »سفر به ديگر سو«، ص ١٠٨.
٥. »جهان مذهبى«، ص ٦٠.
٦. »سفر به ديگر سو«، ص ٣٩.
٧. »جهان مذهبى«، ص ٤٦.
٨. همان، صص ٤٨ و ٤٩.
٩. همان، ص ٥٧.
١٠. همان، ص ٥٧.
١١. همان، ص ٢٢٩.
١٢. همان، ص ٢٣٠.
١٣. همان، ص ٢٣١.
١٤. همان، ص ١٥٤.
١٥. همان، ص ١٢٨ و ١٢٩.
١٦. Mescalito
١٧. Peyotl
١٨. در ادبيات دون خوان بين ديدن و نگاه كردن تفاوت بسيار است. نگاه كردن انفعال حس ظاهرى است كه از طريق دوعضو در سر به نام چشم صورت مى‌پذيرد؛ اما ديدن بصيرت فعاليت دل در متوقف كردن دنيا و كشف اسرار پنهان و شهود حقيقت طبيعت است. حاصل نگاه كردن به محدوديت ظاهر پديده‌هاى طبيعى براى كسى كه به اسرار نامحدود آن پى برده، طنز و خنده است؟ »بى‌حقيقتى«، ص ٩٤ و حاصل ديدن، بى‌اهميت شدن همه چيز است.
١٩. كاستاندا: »حقيقتى ديگر«، ترجمه ابراهيم مكلا، نشر آگاه، ١٣٧١، ص ٩٧.
٢٠. همان، ص ٩٤.
٢١. همان، ص ٩٣.
٢٢. همان، ص ٩٢.
٢٣. همان، ص ٩٦.
٢٤. همان، ص ١٠١.
٢٥. همان، ص ٩٢.
٢٦. همان، ص ٩٠ و ٩١.
٢٧. همان، ص ١٣٩.
٢٨. همان، ص ١٠٦.
٢٩. همان، ص ١١٤.
٣٠. همان، ص ٩٩.
٣١. همان، ص ١٥٣.
٣٢. همان.
٣٣. همان، صص ١٨٦ و ١٨٧.
٣٤. همان، ص ١٠١.
٣٥. »سفر به ديگر سو«، ص ١٥٦.
٣٦. »حقيقتى ديگر«، ص ١٦٢.
٣٧. همان، ص ١٦٤.
٣٨. همان، ص ١٥٩.
٣٩. همان، ص ١٦٢.
٤٠. همان، ص ١٨٧.
٤١. همان، ص ١٦٤.
٤٢. همان، ص ٩٢.
٤٣. همان، ص ١٦٧.
٤٤. همان، ص ١٦٨.
٤٥. همان، ص ١٧١.
٤٦. همان، ص ٢٣٣.
٤٧. همان، ص ٢٣٥.
٤٨. »سفر به ديگر سو«.
٤٩. همان.