پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - اصالت معنا و عقل - فیاض ابراهیم
اصالت معنا و عقل
فیاض ابراهیم
١. اسم و نام، وسيلهاى براى تسلط است؛ يعنى براى تسلط آنچه خواسته شود، بايد پيش از هر عملى، بر آن نام نهاده شود؛ مانند آنچه در باب انسان رخ داده است. انسان براى تسلط بر طبيعت و محيط اطراف خود، در نخستين گام بر آنها نام نهاد.
زبان هم از اسم شروع مىشود و وسيلهاى براى تسلط بر جهان اطراف خود است، پس زبان و قدرت، با هم رابطهاى نزديك دارند (بحث گفتمان وحدت به همين نكته باز مىگردد).
٢. اگر جهان را سراسر اشيا بدانيم و شى با معناى لغوى خواسته شده بدانيم، پس هيچ شيئى در جهان بى معنا نيست؛ معنايى كه از اسم الهى به وجود آمده است: »و باسمائك التى ملأت اركان كل شى«، پس بنياد هر چيزى در جهان اسماى الهى است، پس هر كارى بدون اسم او ابتر است و بايد با نام او شروع شده، بدان پايان پذيرد: »بسم الله مجريها و مرسيها«؛ (ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى« و شايد به همين دليل روز قيامت نيز با »نفح فى الصور« يا يك صوت شروع مىشود، چنان كه با صوت و اسم ديگرى شروع شده بود (نظريهاى در فيزيك كه گفته مىشود؛ جهان ما به يك صوت زير به وجود آمده است).
٣. توحيد و شرك نيز از اسما شروع مىشود؛ پس توحيد را مىتوان ديدن اشياء با توجه به اسماى الهى دانست: »الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى«. شرك نيز به همين اسما باز مىگردد. »اتجادلوننى فى اسماء سميتموها انتم و آبائكم«؛ »و ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها انتم و آبائكم«؛ »ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آبائكم«؛ و سنتگرايى خويشاوندى يا فرهنگ در توليد شرك به خوبى پيداست.
٤. ياد كردن نام خداوند بر همه چيز، اصل اول عبادى و اخلاقى است: »و لكل امة جعلنا منسكا ليذكروا اسم الله على ما رزقهم من بهيمة الانعام«؛ »قد افلح من تزكى و ذكر اسم ربه فصلى«؛ »و اذكر اسم ربك بكرة و اصيلا«، چون خلقت نيز با اسما آغاز مىشود: »اقراء باسم ربك الذى خلق«.
نبوت نيز با خواندن اسم شروع مىشود؛ اسمى كه به وسيله آن خلقت رخ داده است: »هو الخالق البارى المصور له الاسماء الحسنى«. دعا نيز با همين اسماء الحسنى است كه جريانى معكوس در توحيد است: »و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها«. آدميت انسان هم به همين اسما است: »و علم آدم الاسماء كلها«.
٥. جهان مسماى اسماى الهى است و معنا و حق جهان را پوشانده است. توحيد اين گونه معنا مىشود، پس در مفهومى كه نتواند اين معنا را برساند، به عملى وارد مقوله شرك مىشود و اسمايى مىشود كه ما جهان را با آن ناميدهايم و در قالب سنتهاى شرك آلود قرار مىگيرد؛ مانند وجود و هستى، چون هستى و وجود نوعى وجود استقلالىبراى غير خدا قائل مىشود؛ اگر چه به صورت وجود رابطى باشد و اين با اينكه همه اشيا همراه با اسماى الهى باشد، تناقض دارد.
٦. آنچه از مطالب ياد شده در بعد انسان شناسى استنتاج مىشود كه اصالت با قلب است تا عقل؛ چون تمامىفرآيندهاى مذكور در قلب شكل مىپذيرد، تا عقل، چون از همه آنچه شد نوعى صيرورت وجود دارد كه از خلقت شروع و به دعا ختم مىشود كه در اين ميان، معنى است كه در اسما تجلى مىيابد و همه اينها در قلب رخ مىدهد؛ مثل وحى و نبوت كه در عالم قلب رخ مىدهد و قيامت نيز با توجه قلب است: الا من أتى الله بقلب سليم) قلب و صيرورت با همه ارتباط معنايى دارند، چون صيرورت در عالم قلب رخ مىدهد، پس مكان صيرورت در بعد انسان شناسى همان قلب است و ماده قلب و انقلاب اين نكته را به خوبى نشان مىدهد: »قالوا انا الى ربنا منقلبون«؛ »و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون«؛ »فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم يمسسهم سوء«.
٧. پس آنچه در صيرورت روى مىدهد، در قلب انسانى است و سپس به عقل مىرسد؛ يعنى وسيله تعقل نيز عقل است و بىقلب، تعقل ممكن نيست: »افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها«؛ »افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها«؛ »و زين ذلك فى قلوبكم و ظننتم ظن السوء«؛ يعنى تا عقل ظرفيت نداشته باشد، عقل نمىتواند تفكر كند.
٨. قلب مىبيند يا نمىبيند: »لكن تعمى القلوب الى فى الصدور« و آنگاه انسان داراى عقلى است كه بتواند فكر كند، پس ايمان و كفر پيش از عقل هستند: »كذلك سلكناه فى قلوب المجرمين«؛ »اولئك كسب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه«، پس ايمان و كفر كه به قلب مربوط هستند، پيش از عقل هستند و سپس وارد حوزه عقل مىشوند و تفقه و فهم غلطى رخ نمىدهد: »و طبع على قلوبهم فهم لايفقهون«؛ »من يؤمن بالله يهد قلبه«؛ »و طبع على قلوبهم فهم لايعلمون«.
٩. عقل محجوب در قلب، ديدگاههايى دارد كه در آن به تعقل مشغول است . يكى از اين ديدگاه ها، تعقل نشانهها است: »قد بينا لكم الايات ان كنتم تعقلون«. ديدگاه ديگر عاقبت و غايت بينى است: »و لدار الاخرة خير للذين يتقون افلا تعقلون« ديدگاه ديگر صيرورت دينى است: »افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها«. عاقل زبان مقوله ديگرى است كه در منظر عقل واقعل مىشود: »و يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه« و عقل مىتواند به قلب كمك كند، در اينكه چشم قلب باشد و موجب وحدت قلوب شود و انسجام اجتماعى را افزايش بدهد: »تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى ذلك بانهم قوم لايعقلون«. چنانكه با تعطيل حسهاى انسانى عقل تعطيل مىشود: »صم بكم عمى فهم لايعقلون« و تعطيل حس به دليل تعطيلى قلب است. (چنان كه در فراز قبلى گفته شد). پس عقل در يك نظام قلب - عقل - حسن واقع مىشود.
١٠. عقل پس از ايمان، عقل در اصالت معنا است و تسليم؛ كاركرد و جنود اين عقل است؛ در مقابل شك كه از جنود جهل است، پس شك دكارتى در اين نظريه جايى ندارد، بلكه يقين و رسيدن به آن، هدف اصلى است. عقل خود بنياد (سوژه) نيز در اين نظريه جايى ندارد، چون عقل در اين نظريه »قلب بنياد« است؛ ولى در دوره مدرنيسم خود غربىها به عدم كفايت عقل خود بنياد نيز نائل آمدند؛ ولى جاى قلب؛ غريزه گرسنگى(ماركس) و غريزه جنسى(فرويد) گذاشتند. امروزه در پسامدرنيسم نيز به دو غريزه مذكور، غريزه ديگرى افزودند و آن غريزه ارتباطىاست كه در نظريات فوكو و هابرماس تجلى يافته است كه بى معنايى را دچار غرب كرده است .
١١. در اين عقل، ملاك رؤيت است؛ رؤيت، نشانهها. پس عقل و چشم، ارتباط دارند: »و ان تزيدنى ايمانا و تثبيتا... و ظاهرا فى بطونه و مكتونه«؛ (دعاى هر روز رجب) اين چشم، چشم قلب باطن بين و چشم جسمىظاهر بين و آيه بين را شامل مى شود: »و اجعل اليقين فى قلبى و النور فى بصرى«. رؤيت امام وانسان كامل نيز از همين مقوله است؛ يعنى رؤيت انسان كامل بر ايمان مىافزايد: »اللهم ارنا الطلعه الرشيده« و ولايت همين معنا را دارد، چون انسان كامل نيز آيه و نشانه خداست: »السلام عليك يا آية الله العظمى« (زيارت امير المومنين، مولود).
١٢. ايمان و شك ضد يكديگرند و بايد با پناه بردن به ايمان، از شك دورى كرد: »و ان تهب لى يقينا تباشر به قلبى و ايمانا يذهب الشك عنى«(دعاهاى شب قدر)؛ غريزه اگر با عقل در آميزد، شك ايجاد مىكند و در مرحله بعدى به بدعت گذارى مىرسد: »انما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع و احكام...« (نهج البلاغه خطبه ٥٠) و نوآورى بدعت گونه همراه گسترش فساد، و شرك و ظلم خواهد شد. »ان يشرك بالله فيما افترض عليه من عبادته او يشفى غيظه بهلاك نفس او يعد بامر فعله غيره او يستنجح حاجة الى الناس باظهار بدعة فى دينه او يلقى الناس بوجهين او يمشى فيهم بلسانين اعقل ذلك فان المثل دليل على شبهه«(امير المومنين خطبه ١٥٣).