پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - افسانه معنويت در داستانهاى كوئيلو - مظاهری سیف حمید رضا
افسانه معنويت در داستانهاى كوئيلو
مظاهری سیف حمید رضا
قسمت دوم و پايانى
شهامت
رفتن به سوى جهان نامرئى، گام برداشتن در تاريكى است. بى شهامت نمىتوان به طرف جهان نامرئى رفت و به كشف نيروهاى جادويى رسيد. پيروى از نشانهها و دنبال كردن افسانه شخصى، مثل همان تجربه بريدا در نخستين ملاقات با استاد جادوگر است. استاد او را در جنگل رها مىكند تا صبح شود. بريدا ابتدا مىترسد و بعد انديشه و احتمالات خطر را رها كرده، مىكوشد، شب جنگلى را درك كند.(١)
جهان و زندگى به رأى ما ساخته نشده و پيش نمىرود. ما بايد آن را چنان كه هست بپذيريم و خود را تغيير دهيم تا زندگى مان جادويى شود. بايد به خدا ايمان داشته باشيم؛ به نيروهايى كه از جهان نامرئى مىآيد و با درك آنها و ايمان به آنها، معناى زندگى كشف مىشود.
»خرد آدميان در برابر خداوند جهالت است«(٢) و كودك درون يا نداى دل، پيام خدا را مىرساند و ما را به او پيوند مىدهد. پس نبايد آنچه ما يا ديگران نمىفهميم و نادرست مىپنداريم؛ ولى دل آن را مىطلبد، ناديده بگيريم. اين كودك پژواك كلام و اراده خدا را در معصوميت خود منعكس مىسازد و بايد تسليم آن شد و پذيرفت كه تاريكى و ابهام آن در برابر خرد كم فروغ ما، مثل تاريكى ايمانمان است كه اگر پذيراى آن باشيم، درك مىشود.
مردم مىخواهند، همه شفاف عمل كرده، و آن طور كه آنها مىفهمند، رفتار مىكنند؛ اما اراده خدا آن قدر روشن نيست و ما بايد بكوشيم تا جريان اراده خدا باشيم. اگر بخواهيم همه چيز معقول و پيش بينى پذير باشد، راز باقىنمى ماند و معناى زندگى با اين تلاش خام قربانى مىشود. معناى زندگى جادويى است و با پذيرش جهان نامرئى و پيشروى به سوى آن به دست مىآيد. جست و جوى وضوح و روشنى مردم پسند جهان نامرئى را انكار مىكند و درهاى آن را مىبندد و پلى را كه مىتوان ميان جهان مرئى و نامرئى برپا كرد، فرو ريخته، انسان را در جهان مرئى و روشن، و بى شور و هيجان و خالى از معجزه زندانى مىكند.
كسانى كه شهامت دارند اجازه دهند، كودك درون حرف بزند و زندگى كند، دگرگونى و معنويت را تجربه مىكنند شور و هيجان و ذهن ساده و خالى او، راهنماى عالم نامرئى، پل جادو، راز فرشتگان و كيمياى تحول است. واقعيت آن قدر كه مردم مىخواهند، وضوح نداشته، يگانه و روشن نيست.
وقتى انسان شهامت خود را در باور نداهاى جهان نامرئى و دنبال كردن رؤياها از دست بدهد، احساساتش از دست مى رود، اشتياقى به آرزوها و رؤياهايش باقى نمىماند؛ حتى نفرت و دشمنى در برابر شكست و ناكامىهايى كه ممكن است، او را زمين بزند، تحليل مىرود و آماده شكست مىشود. ديگر براى مبارزه و نبرد با روشنايى، نيرويى برايش نمىماند، چون اميد و اشتياقى ندارد، نااميد هم نمىشود؛ فقط سرد و بى روح است، زيرا با مرگ رؤياها، روح هم مىميرد.(٣)
رزم آور نور، سرشار از شعف و اشتياق است و طعم زندگى را در هر لحظه مىچشد و هر اتفاق تازهاى كه چهره و طعم ديگرى را از زندگى به او مىنماياند، شگفت زده اش مىسازد. او در ناشناختههاست و نه تنها از چيزهايى كه ديگران تمنا مىكنند مىگذرد، بلكه از آنچه آنها مىگريزند، استقبال مىكند و به كارهايى دست مىزند كه مردم پرواى انجام آن را دارند.
ما وقتى مىترسيم، اجازه مىدهيم كه نيروهاى منفى مسلط شده، ميان ما و نيروى روح كيهانى فاصله اندازند و ما را طلسم كنند، تا ديگر نتوانيم، به نيروهاى جادويى زندگى دست يابيم.(٤) كسى كه افسانه شخصىاش را مىزيد، با همه راز و ابهامى كه پيش روى خويش دارد، هر آنچه را كه بايد بداند، در موقع مناسب مىفهمد. تنها يك چيز مىتواند، يك رؤيا را به ناممكن تبديل كند؛ »ترس از شكست«.(٥) از اين رو ترس، مانع درك نشانهها و فهم زبان آنهاست.
عشق
معناى زندگى به ساحت نامرئى عالم تعلق دارد، و انسان براى برقرارى ارتباط ميان جهان مرئى و جهان نامرئىبايد تغيير كند و از سطح مرئى زندگى فراتر آمده، پيوند ميان ابعاد پيدا و پنهان جهان را در خود تحقق بخشد. آنگاه معناى زندگى كشف مىشود. آنچه مىتواند اين دگرگونى را در هر كس پديد آورد، عشق است.(٦) عشق، نيروست و بىترديد تجلّى خداوند(٧) و رشته ارتباط با جهان نامرئى است. پىگيرى افسانه شخصى به دليل شور عشقى كه در درون بر مىانگيزد، اهميتى جادويى و معجزه آسا مىيابد. عشق و شهامت نيروها جادويى است كه هيچ طلسمى آنها را از بين نمىبرد و با آنها هر طلسمى شكسته مىشود.
حركت در پى نداى دل، عشق عظيمى را نسبت به خود و همه كائنات و انسانها بر مىانگيزد كه پائولو آن را آگاپه(٨) مىنامد. آگاپه به معناى عشق الهى، سرازير شدن نيروى روح جهان به سوى ماست، زيرا روح جهان از عشق سرشته شده است.(٩) عشق بى كران و نيرومندى كه زندگى با آن معنا مىيابد. عشقى كه شخص را به روح كيهانى پيوند زده، او را با گيتى يگانه مىسازد؛ از اين رو پى گيرى افسانه شخصى كيمياست و انسان را به نيروهاىسحرآميزى كه گنجينه درونى اوست مىرساند. گنجينهاى كه در چند تكه سنگ يا فلز خلاصه نشده، وحدت با همه گيتى را به واسطه پيوند با روح جهان در بر مىگيرد. كسى كه با پيروى از دنبال كردن رؤياهاى خود، به گنجينه عشق و اشتياق دست يابد، فرياد بر مىآورد كه »در خود بادها، صحراها، اقيانوسها، اخترها و هر آنچه در كيهان آفريده شده است، دارم. ما همه توسط يك دست خلق شدهايم و يك روح داريم«.(١٠) آرى اين كيميايى است كه انسان را به كل جهان تبديل كرده و جهان كل را به درون انسان مىآورد.
براى كسى كه رؤياهايش را باور كرده و روح جهان را يافته است، همه هستى سرشار از عشق است. »عشق يك لحظه شيفتگى نيست. عشق، تجلى نيرومند و سخاوتمندى از زندگى ماست؛ شخصيت انسان در كاملترين مرحله نموّ خود«.(١١) در اين مرحله از رشد و كمال است كه عملكرد فرد به تماميت رسيده، با توان و اشتياقى بالا انجام مىشود. روح او با عشق كامل با هر چيز مواجه شده و همه را مى پذيرد؛ سختىها و شكستها را و شادىها و موفقيتها را.
اما مردم معمولاً بر اساس ترس و گريز زندگى مىكنند. زندگى بعضى در حقيقت فرار از رنجها و مشكلاتى است كه ممكن است پيش آيد. به اين علت، از خود بيگانه شده، ديگر نمىتوانند خود، زندگى و ديگران را عاشقانه بپذيرند.
معشوق پيلار، در رمان »كنار رود پيلار« اين وضعيت را در قالب حكايتى بازگو كرده، شخصيت بيگانه »ديگرى« را معرفى مىكند كه در وضعيت هراس و گريز، به جاى شخصيت حقيقى فرد قرار گرفته و به جاى او زندگى مىكند.
»ديگرى كسى است كه به من آموختهاند باشم؛ اما من نيستم. »ديگرى« اعتقاد دارد كه انسان مجبور است، تمام زندگىاش را به اين فكر كند كه چطور آن قدر پول جمع كند كه وقتى پير شد، از گرسنگى نميرد. آن قدر فكر مىكند و آن قدر نقشه مىكشد كه تنها وقتى مىفهمد، زنده است كه روزگارش روى زمين به پايان رسيده؛ اما ديگر خيلى دير شده.
... [اما] من همان كسى هستم كه هر كدام از ما هستيم، اگر به نداى قلب مان گوش بدهيم؛ كسى كه در برابر راز زندگى حيرت زده مىشود كه قلبش به روى معجزهها باز است كه در آن چه مىكند؛ احساس شادى و شيفتگى مىكند. فقط »ديگرى« از ترس نوميدى، نمىگذاشت من اين طور رفتار كنم. ...از آن لحظهاى كه »ديگر« را از زندگىام اخراج كردم، انرژى ايزدى معجزاتش را تجلى مىبخشد«.(١٢)
بنابراين عشق دگرگون مىكند و انسان را به حقيقت خويش مىرساند؛ آنچه استعدادهاى او را شكوفا مىسازد و مىرؤياند. البته اين به تنهايى كافى نيست؛ آگاهى و درك اين تحول و پذيرش آن نيز لازم است. با آگاهى و معرفت مىتوان، بعد مادى و مرئى را حفظ كرد و با عشق، به جنبه نامرئى جهان نفوذ كرد؛ به بيان ديگر، بعد پنهان هستى را پيش آورد و بدين سان زندگى را معنا بخشيده، معجزهها را آشكار ساخت. معجزه هر لحظه زندگى است كه سرشار از عشق و هيجان زيسته شود، تجلّى خداوند در آن درك شود. اين روشنايى با معرفت استحاله و پيوند اين دو ممكن است.(١٣)
وقتى انسان، شجاعت دگرگونى را مىيابد و استحاله عشق را مىپذيرد، با فرشتگان همگام مىشود. »فرشتگان عشق هستند؛ عشقى كه دائم در جنب و جوش است. آنان هرگز آرام و قرار ندارند؛ براى رشد، مىكوشند و فراتر از خير و شر هستند. عشقى كه همه چيز را مىسوزاند؛ همه چيز را نابود مىكند؛ همه چيز را مىبخشد... هيچ عشقى در حال صلح نيست. هر كه جوياى آرامش باشد، باخته است«.(١٤) آرامشى كه به بهاى از دست دادن رؤياها پديد مىآيد، به زودى رنجى ژرف و افسردگى بزرگى به دنبال مىآيد.
فصل دوم. نقد
سراب سلوك
بى ترديد روح انسان به اين زندگى مادى رضايت نداده، افقى فراتر و عرصهاى فراخ تر را مىجويد و محتاج سيرى معنوى است كه به عالمى واقعى و البته غير مادى برسد. سيرى كه او را از محدوديت، كدورت، نابودى و رنج به بى كرانگى، روشنايى، ابديت و لذت برساند. اين چنين بودن و اين گونه زيستن، به حيات بشرى ارزش و معنا مىبخشد و روح او را به هيجان و جنبش مىآورد.
سير تحول بخشى كه انسان را از همه محدوديتهاى بشرى و كدورتهاى مادى وارهانده، از صفات الهى برخوردار گرداند، تحول به سوى خدايى شدن است(١٥) كه انسان را به اوج رضايت، شادمانى و شكوفايى مىرساند. خدا پيامبران را براى رساندن انسانها به زندگى پاك و پر فروغى كه حيات طيبه ناميده، به سوى آنها فرستاده است؛ از اين رو دعوت پيامبر را فراخوانى به زندگى معرفى كرده است.(١٦) دستيابى به اين زندگى در گرو تكاپو و سفر روح به سوى خدا است. در اين سفر انسان زاير اصل خويش است و خود را در اوج شكوفايىظرفيتهايى براى خدايى شدن و خدايى بودن مشاهده كرده، به وجد مىآيد. تو در آنجا عشق و شادمانىو لذتى را تجربه مىكنى كه اكنون تحمل آزمودن آن را ندارى.(١٧)
كوئيلو براى جانهاى تشنه معنويت و سير به سوى خداوند، دنيايى مىگشايد كه در تخيل و توهم آنها تحقق دارد. او به جاى يك سير واقعى و ايجاد كردن حركت در انسانها، آنها را در همان جايى كه هستند، با پردازش جهانى باشكوه و پر رمز و راز و هيجان مىآورد. جهان نامرئى و نيروهاى جادويى كه شور و اشتياق به زندگى را برانگيخته و انگيزهاى براى زيستن به او مىدهند. او سفرهاى تخيّلى رمانهايش را نه به عنوان نمونهاى از يك سير معنوى، بلكه جايگزين سير حقيقى مردم مىكند. هيچ كس با خواندن آثار كوئيلو، نمىتواند گامى به سوى خدا بردارد. او با به كار گيرى زبان ساده و نمادين و پر ابهامش، تخيّل و قوه وهم خوانندگان را به كار مىگيرد، تا آنها نيز در آفرينش اثر شريك شده، معانى مأنوس و مطلوب خويش را در كلمات و جملات چند پهلو و پر نماد او بخوانند. به همين دليل او توانسته است، مخاطبانى را در فرهنگهاى بسيار گوناگون، به پاى نوشتههاى خويش بنشاند. صد البته اين هنر بزرگى است؛ اما در بيان حقيقت و آموزش معنويت، فريبى هنرمندانه و چيره دستانه به شمار مىآيد.
نمادهاى خدا، جهان نامرئى، عشق، يگانگى با جهان، نداى درون، درك نشانهها، روح، جهان نامرئى و مفاهيم ديگر، براى بسيارى مردم دنيا قابل توجه و با معنى است و مىتوان مفاهيم متعددى را در فرهنگهاى مختلف براىآنها پيدا كرد. حتى منظومه مفاهيم وابسته به آنها متفاوت است و اگر به اندازه كافى شفاف نشود، چه نامى به آن مى توان نهاد؟ هر كس مىتواند با ذهنيات خود، در آثار كوئيلو سير كند و به جاى يك سير واقعى معنوى، سفرى موهوم در نمادهاى معنوى تحقق مىيابد. البته ممكن است كسى حقايقى را با چنين بيان هنرمندانهاى ارائه دهد تا پس از اينكه خواننده سيرى ذهنى را طى كرد، مشتاق سفرى حقيقى شود؛ اما با آنچه او مىگويد، نمىتوان سفرى حقيقى داشت. تمريناتى كه در خاطرات يك مغ آمده يا در بريدا معرفى شده است، شايد براى درمان كسى كه از مشكلات روانى رنج مىبرد، مفيد باشد؛ اما نه براى يك فرد سالم و نه براى يك بيمار روانى، سير معنوى به سوى خدارا رقم نمىزند؛ مگر اينكه خدا را به نداشتن حال افسردگى، حالت مستى در اثر نوشيدن شراب فروبكاهيم.
خوانندگان آثار او، حتى نمىتوانند زندگى خود را تغيير دهند، زيرا او اصلاً چنين پيشنهادى را طرح نمىكند. او مىگويد، عادى باشيد و در همين عادى بودن، راز زندگى را بجوييد. او مىكوشد، از لحظات زندگى، حتى ساعات افسردگى و پريشانى، شاهدى دلربا بسازد و سرخوشى موهمى را جايگزين رنجهايى سازد كه اگر با استفاده از داروهاى مخدر و توهم زا يا مشروبات همراه شود، بهتر نتيجه مىدهد. حد اكثر تحولى كه او براى زندگى پيشنهاد مىكند، اين است كه در برابر ديگران بايستيد و كارى را كه دوست داريد، انجام دهيد، از خطا كردن، سرزنش شدن، گناه، و آبروريزى نهراسيد. آنچه دوست داريد، تجربه كنيد و لذتش را ببريد و سرانجام هم اگر خاطره رنجآور و آزاردهندهاى از آن به يادگار ماند، فراموشش كنيد، زيرا مجبور نيستيد، بار گذشته را به دوش بكشيد. به اكنون بينديشيد كه زندگى همين لحظهاى است كه در آن هستيم.
اين همه در حالى است كه انسان در حقيقت به سوى خدا در حركت است و طبيعى ترين و دلخواه ترين زندگى، زيستن بسان يك مسافر و زائر است؛ مانند كسى كه در انتظار يك ديدار به سر مىبرد. خدا در قرآن كريم مىفرمايد: »اى انسان تو به سوى پروردگارت در تكاپو و تحركى، پس با او ملاقات خواهى كرد«.(١٨) زندگى موافق جريان هستى و آرام و لذت بخش و سرور آفرين، با سفر به سوى خدا و درك حضور او و آراستگى به صفات والا و نامهاى زيباى او امكان پذير است. اين سيرى است كه زندگى، عملكرد، احساس، انديشه و آگاهى ما را تغيير داده، بهتر و والاتر مى سازد. در اين صورت، لحظه لحظه گذشته، گامهاى افتخار آفرينى در راه رسيدن به مقصود و سرمايهاى براى دستيابى به هدف نهايى و ديدار باشكوه و بزرگ و زيباى پروردگار مهربان است. ديدارى كه روح انسان تا به آن نرسد، آرامش پيدا نمىيابد. شادمانى و اطمينانش در رسيدن به او يا حركت به سوى اوست. روح انسان از خدا ست و خواهان بازگشت به سوى او و اين آواى الهى را مىشناسد و مىشنود كه »اى جان آرام به سوى پروردگارت بازگرد؛ در حالى كه از او شادمانى و او از تو خشنود است.(١٩) اين آهنگى است كه روح را به سوى مبداء خويش فرا مىخواند؛ آنجا كه زندگى حقيقى و هستى ابدى را خواهد يافت و در غير اين صورت، در رنج، عذاب، اندوه و افسردگى خواهد بود. چنان كه آرزو مىكند،اى كاش خاك بودم(٢٠) يا براى زندگىام كارى انجام داده بودم.(٢١)
در معنويت اسلامى، روح و حقيقت انسان از خداست و بايد به سوى او بازگردد. راه باز گشت هم درك عميق حضور خدا در خويش و سراسر هستى است. خدا هستى بى نقص و عيبى است كه همه خوبىها و زيبايىها و كمالات را دارد و اگر انسان بكوشد، صفات والاى الهى را در خويش ايجاد كند و مَثَل بلند مرتبه و كاملى از او شود،(٢٢) سير معنويش به پيش رفته و به كاميابى رسيده است و معناى زندگى را چنان بزرگ و ارزشمند مىيابد كه حيات ابدى معنى دارد و خواستنى مىشود.
تضاد ايمان و انديشه
ايمان در نظر كوئيلو، جنبه عقلانى ندارد و فقط احساسى و عاطفى است. باور به نيرويى كه كارگزار كاميابى و لذت و شادمانى ماست و در غير اين صورت، محكوم به عذرخواهى و مستحق بخشش انسان مىشود. اين ايمان، هيچ توجيه منطقى و خرد پذيرى ندارد. از اين رو به تاريكى شب تشبه شده و گاهى استعاره شرط بندى در باره آن به كار مىرود. شرطى كه لازمه ديدن فرشته محافظ است؛(٢٣) شرطى كه راهب پير با ايليا در ميان مىگذارد.(٢٤) خدا را نمىتوان فهميد، بايد او را احساس كرد و براى احساس او با خود شرط ببند كه هست، سپس در رزم زندگى وارد شو، تا او را در عمل دريابى.
او توصيه مىكند كه براى آموختن، تنها يك راه وجود دارد: عمل.(٢٥) اين عمل مكمل انديشه نيست، بلكه جايگزين آن است. بنابراين به انكار ظرفيتى بالا در وجود انسان و وانهادن قدرت انديشه مىرسد. منظور او از عمل، ورود به بحرانها و پذيرش شرايط دشوار است تا در خلال آن، حضور خدا احساس شود؛ در حالى كه اگر از انديشه و تفكر به اندازه استفاده شود و در رؤيارويى با عرصههاى زندگى، خردورزى را همراه سازيم، ايمان و معرفت چنان اوج مى گيرد كه آرامش و شادمانى و نشاط و حضور الهى بسيار عالى، پر فروغ و نيرومند فرامى رسد، زيرا در اين صورت عمل مكمل خرد و عواطف شده است؛ از اين رو در قرآن كريم، ايمان در موارد بسيار، در كنار عمل صالح آمده(٢٦) و بسان كلمه پاكى معرفى شده است كه با رفتار خوب بالامىرود.(٢٧)
پائولو مىكوشد، تا با طرح مسئله ايمان از چالشهاى منطقى كه با تصوير خداى حامى خيانتكار، مهربان شكنجهگر و تواناى شكستپذير و داناى خطاكار پيش روى او مىآيد، پرش كند. شايد با الگو بردارى از آموزه ايمان در مسيحيت، يگانگى و سهگانگى را جمع مىكند، ايمان را به ميان آورده، براى كمرنگ كردن ابعاد عقلانى مسئله، در رمان كنار رود پيلار، اساساً ايمان به الههاى مؤنث را پيشنهاد مىكند. در اينجا نماد خدا به مرزهاى رمزگشايى نزديك شده و معلوم مىشود كه خداى كوئيلو سرچشمه و منبع عواطف و هيجانات بوده، چهرهاى عقلانى ندارد؛ از اين رو مسئول شادمانى و كاميابى در زندگى بشر است.
چنين خدايى بيش از آنكه به صورت منبعى نيرو بخش عمل كند و انسان را به سوى زندگى موفق و كاميابى واقعى پيش ببرد، توقع ايجاد كرده و شخص را حساستر، اثر پذيرتر و ضعيفتر مىكند؛ ايمانى كه احساس مسئوليت و تكليف ايجاد مىكند و نيرو و مقاومت فرد را افزايش مىدهد؛ اما طلبكارى و توقع از خدا و مسئول دانستن او در قبال شادمانى و خوشبختى، بى احساس تكليف و برنامه عملى، موجب ركود، و ضعف و ناتوانى مىشود. اگر بار مسئوليت و تكاليف عملى در كار باشد، نيروهاى درونى فعال شده، احساس توانايى و شايستگى براى دستيابى به اهداف و موفقيت ايجاد مىشود كه شادمانى و كاميابى را در پى خواهد داشت. تأكيد كوئيلو بر عمل به معناى مسئوليت و برنامه عملى داشتنى نيست. او مىگويد: براى اينكه ايمان به خدا را نشان دهيد و اعتماد به او را ابراز داريد، هر كارى دلتان مىخواهد بكنيد؛ در اين صورت معلوم مىشود كه او را پذيرفته ايد و او را ضامن كاميابىخويش مى دانيد.
جهان نامرئى و خدا و نيروهاى آن مجهول است و براى ما قابل شناختن نيست، تنها بايد آن را پذيرفت و با اين ايمان است كه مىتوان به آن نزديك شد و نيروى خدا را لمس كرد. بدينسان عقل و شناخت، معرفت كنار مىرود و اين بخش مهم و ويژه از وجود انسان مهمل و بيهوده رها مىشود و شخص مأمور مىشود، تا مثل حيوانات از روى غريزه زندگى كند. چون از اول آفرينش انسان بنا نبوده كه او با غريزه و احساس محض به زندگى ايدهآل خود برسد و به همين جهت به او خرد و نيروى انديشه عنايت شده، با تبعيت محض از كششهاى طبيعى و منها كردن خرد، ايمان او ظلمانى و نتيجه اش گمراهى و ناكامى خواهد بود. ايمانى كه بر شالودههاى نستوه خردورزى استوار است، مىتواند انوار الهى را در زندگى بتاباند و سهم شياطين را در غرايز انسانى حذف كند و انسان را با عالم فرشتگان مرتبط سازد. ساير جانوران سهمى از براى شيطان ندارند و در دلشان جنگى ميان شياطين و فرشتگان نيست و زندگى ايدهآلى كه براى حيوانات، اگرچه يك زنبور يا عنكبوت باشد، از راه غرايز به او الهام مىشود؛ ولى بناى آفرينش آدمى اين است كه با عقل، خدا را بشناسد و آيين او را بيابد و در پرتو عقل و آيين الهى، غرايز خود را تصفيه كند و به كاميابى و كمال اختيارى دست يابد.
در تسخير شيطان
از مشكلات اساسى انديشههاى كوئيلو، تأكيد بر احساس خوب، منهاى عملكرد درست است؛ البته او توصيههايى را براى عمل كردن ارائه مىدهد، نظير اينكه مستقل عمل كنيد و تابع ديگران نباشيد يا كارى را كه شروع مىكنيد تا آخر انجام دهيد؛ اما معيارهاى ارزشى روشنى را توصيه نمىكند و به نوعى نسبيت اخلاقى گرايش دارد. با نسبيت اخلاقى، انسان از رنج و اضطراب و آشفتگى و تزلزل در تصميم گيرى در امان نيست. اگر معيارهاى روشنى باشد كه با آنها جهت گيرى كلى و چارچوبه اساسى زندگى و عمل روشن شود، در بسيارى مواقع، با مراجعه به آنها سرعت تصميم گيرى، ثبات قدم در مقام عمل و توان و پشتوانه مطمئن براى ايستادن در برابر ديگران و »نه« گفتن تأمين مىشود.
پائولو به راستى مىگويد كه قلب، عرصه ستيز شياطين و فرشتگان است؛ اما راهى براى پايان دادن به اين جنگ و يافتن راه درست ارائه نمى دهد، بلكه پيروى از شياطين و فرشتگان را توصيه مىكند. هر كدام كه دعوت هيجان انگيزترى داشت، همان بايد پيروى شود. براى همين محدوديتهاى روابط جنسى كه از شرم انگيزترين كنشهاى انسانىاست و بىتوجه به دين يا مذهب خاص، هر وجدانى پرهيز و پاكى را در اين مسائل تحسين مىكند، برايش بى اعتبار مىشود و در بسيارى نوشتههايش، صحنههاى پرونويايى و هرزنويسى مىپردازد.
او پيروى از همه نداهاى درونى را توصيه مىكند، چه شيطانى باشد، چه الهى، زيرا مىتواند، شور و علاقهاى در زندگى ايجاد كند.(٢٨) راهنمايى او اين است كه از اين دعوتها استقبال كنيد؛ گاهى شيطنت كنيد و گاهى مثل فرشتهها باشيد؛ اما هيچ گاه بى شور، اشتياق و افسرده نباشيد. اگر خطايى كرديد، از خدا بخشش بطلبيد و فراموشش كنيد و با اين حال معتقد مىشود كه افسردگى، نااميدى، رنج و بى ايمانى هم وجود دارد و بخشى از زندگى است و خيلى نگران آن نباشيد. به راستى كه زيستن در كش و قوس گرايشهاى والاى روح و تمايلات پست نفسانى اضطراب و رنج و پريشانى و سردرگمى و افسردگى و نااميدى و بى معنايى را به واقعيات زندگى تبديل مىكند.
در حالى كه قاعده اين است: احساس خوب تابع عملكرد درست است و هر چه معيارهاى روشن ترى براى عملكرد درست باشد، احساس بهترى به دنبال آن مىآيد؛ اما تنها به دنبال احساس خوب رفتن، انسان را از كاميابى در عرصه واقعى زندگى و تجربه پايدار بهترين احساسات و عميق ترين لذتها و شادمانىها وا مىگذارد. عملكرد درست، مثل يك جرعه آب شيرين و گواراست كه عطش انسان را در نياز به احساسات خوشايند به لذت و شكرگزارى مىرساند و جست و جوى احساسات خوب از راه پاسخ به هر ندايى كه از درون بر مىآيد، بيشتر اوقات همانند كام گرفتن از شورابهاى عطش افزاست.
براى عملكرد درست، نداهاى درونى كه گاهى نجواهاى فرشتگان را در فرياد شياطين فرومىبرد، كافى نيست. اگر ايمان داشته باشيم كه خدا بى نقص است و هيچ خطايى ندارد، بهترين قواعد عمل آيينى اهدايى او به بشر است كه به نام دين شناخته مىشود و در آن راهى را نموده تا روح انسان را به سوى خود بازگرداند و دوباره او را تنگاتنگ در آغوش رحمت خود بگيرد. تنگ تر و نزديك تر از آنچه همه جهان غرق رحمت اوست؛ عشق خاصى كه مخصوص مؤمنان راستين و درستكار است.(٢٩)
عمل به شريعت الهى رفتار انسان را مطابق خواست خدا كرده و اراده شخص را در مسير اراده او قرار مىدهد و از اين طريق، كم كم روح و جان فرد به پروردگارش مىپيوندد. وقتى عمل انسان با امر الهى منطبق شود، اراده او نيز با اراده خداوند يگانه مىگردد و اين تغيير در عملكرد، به تغييرات عميقترى در تمايلات و تمناهاى قلبى مىانجامد. در نهايت، ميل قلبى او با، خواست پروردگار دانا و مهربان هماهنگ مىشود و نزاع ميان شياطين و فرشتگان فرو مىنشيند. در اين شرايط، دل هيچ فريب و خيانتى ندارد و هر چه بگويد، انعكاس اراده آگاه و خواست رحيمانه خدا است. بدينسان بشر، جريان اراده خداوند شده، با آرامش كامل به نداى قلب خود گوش مىسپارد و از آن تبعيت مىكند، زيرا در اين دل، فريادهاى شيطان طنينى نداشته، در برابر آهنگ فرشتگان و آواى دلكش الهى به گوش نمىرسد؛ اگر هم برسد، شوقى برنمى انگيزد. چنين دلى ارزش پيروى و شنوايى دارد. دلى كه به راستى واسطه ميان انسان و خدا و رابطى مقدس براى دريافت پيام پروردگار هدايت گر و حكيم است.
بالندگى با اشدّ مجازات
از ويژگىهاى مثبت انديشههاى كوئيلو اين است كه زمينههايى براى شكوفايى استعدادهاى شخصى و رسيدن به خلاقيت و شادكامى خودشكوفايى ايجاد مىكند. توجه به علاقه شخصى و معيار قرار دادن آن در انتخابها و تصميم گيرىها موجب مىشود كه فرد، در راستاى استعدادها و توانمندىهاى شخصى خود زندگى كند و به خودشكوفايى و خلاقيت دستيابد؛ اما او اين كار را به سختترين صورتِ ممكن مىآموزد؛ در حالى كه با آرامش و شادمانى هم مىتوان، به اوج شكوفايى استعدادها رسيد و اساساً با آرامش و شادمانى هر چه بهتر و كاملتر، نتيجه دلخواه به دست مىآيد.
او مىگويد: در برابر همه بايستيد، بجنگيد، رنج بكشيد تا افسانه شخصىتان را تحقق ببخشيد. او ترس از مخالفت با ديگران و خارج شدن از مسير عادى زندگى را مانع مىداند و براى مشكلى كه به سادگى حل مىشود، توصيه مىكند كه بگذاريد طرد شويد، شما را ديوانه بدانند؛ اما كار خودتان را بكنيد و از اينكه آنچه مىخواهيد به دست مىآوريد، خرسند باشيد. او در آثارش، وضعيتهاى وحشتناك و بسيار دردآورى را براى كسى كه در راه رؤيايش مىرود كه ترسيم مىكند كه كاملاً انعكاس مشكلات خانوادگى و روان پريشىهاى خود اوست؛ البته از موانع اساسى و بزرگ، كشف استعدادهاى شخصى و شكوفاسازى آنها، تسليم شدن در برابر نظر ديگران و محور و معيار قرار دادن آنهاست. اگر چه جامعه پذيرى، عرف و رسوم اجتماعى نوعى انسجام و شفافيت را در زندگى ايجاد مىكند و آموزنده است؛ اما در موارد بسيارى، رويههاى غلط، اشتباهات رسم شده و روشهاى بدون ملاحظه تفاوتهاى فردى، مانع شكوفايىاستعدادها مىشود.
زندگى بر اساس خواستهها و ارزشهاى ديگران موجب مىشود كه انسان، استعدادها، مواهب و هداياى منحصر به فرد خويش را كشف نكرده، از خود فاصله بگيرد و با اينكه خدا گنجينه هر كس را در درون او نهاده؛ اما آن فرد به دنبال گنج گمشده ديگران مىرود و در نهايت دست خالى و افسرده، در حالى كه سرمايه وجودى خويش را از دست داده است، به انتهاى راه مىرسد و چيزى غير از پوچى و رنج از دفتر خاطراتش نمىخواند؛ اما راه رهايى از زير بار نظر ديگران، شكنجه خود و جنگ و ستيز نيست. در صورتى كه يك همراه نيرومند و دانا داشته باشى كه به حمايت و هدايت او اطمينان دارى، كار بسيار سهل مىشود و اخلاص تو را به اين حامى و همراه مهربان، دانا و قدرتمند مىرساند.
اخلاص »پيراستن قصد و نيت از تمام آميزههاست«(٣٠) تا آثار الهى در آن ظاهر شود و به بهترين صورت نتيجه بخش از كار برآيد. با اخلاص خدا جايگاه اول را در زندگى پيدا كرده، چنان دل را فرا مىگيرد كه ديگران، حضور مستقلى در آن نخواهند داشت و در پرتو شناخت درست پروردگار خود را ناب و بى پيرايه ملاقات مىكنى. همانطور كه از ياد بردن خدا به خود فراموشى مىانجامد.(٣١) ياد و نام او نيز عقدههاى درونى و قيد و بندهاى خود ساخته يا ساخته و پرداخته جامعه را مىگشايد. به گونهاى كه ديگر در سدد نيست تا ديگران او را تحسين كنند(٣٢) يا اينكه از سرزنش آنها نگران و هراسناك شود. كسى كه از همه بندگىها و وابستگىهاى رنج آور و بازدارنده رها شده(٣٣) و تنها متوجه نور خدا است، درون خود را پر از شور و روشنايى ديده و به راحتى و روشنى، راه زندگى خود را مىيابد.
اخلاص پردههاى سياه و ضخيم وابستگىها را كه مانع دريافت رحمت و هدايت خدا است، كنار زده، با زبان شور و شوقى كه از قلبش سر بر مىكشد، پيام هدايت پروردگار و طرح موفقيت خود را درك مىكند. وقتى نور خدا درون را فراگرفته، از ضعفها، اسارت و وابستگىها پاك سازد، علاقههاى ناب و كششهاى اصيل دل اشكار شده، استعدادهاى نهفته بيدار مىشود. به اين ترتيب، فرد با اخلاص به سوى بهترين و دوست داشتنى ترين زندگىراهنمايى مىيابد. »با اخلاص بصيرتها پرنور و تابناك مىشود«.(٣٤) و هر كس در اين روشنايى معنوى، خود را شناخته، در مسيرى قرار مىگيرد كه نقشه خدا براى كاميابى او تعيين كرده و به سوى رسالت آسمانى كه براى آن آفريده شده، جذب و بر انگيخته مىشود و معناى زندگى خود را مىفهمد.
البته گرايشهاى انسان، ممكن است منحرف و دروغين باشد. در اينجا پايدارى علايق يك شناسه دقيق است و نيز عدم مخالفت با اراده خدا كه به صورت شريعت مىشناسيم، شرط درستى خواستهها و علايق و نيز نشانگر صحيح خواندن طرح كاميابى است كه خدا بر صفحه دل هر كس نگاشته است و اگر غبار هيجانات ناپايدار و معارض با شريعت را فروشوييد، به كشف استعداد خويش رسيده و در طرح موفقيت و نقشه كاميابى خدا براى خود قرار گرفته(٣٥)، با احساس آرامش و رضايت شخصى ژرف و پايدار به رضايت خداوند زنده ابدى پى مىبريد.
اخلاص، انسان را به راهى مىبرد كه براى او كشيده شده و پاى رفتن در آن راه، به او داده شده است. در حقيقت داشتن اخلاص، اين امكان را به هر كس مىدهد كه با تقدير خود هماهنگ شود و راه زندگى خويش را بيابد و در نتيجه به موفقيت و خوشبختى برسد؛ از اين جهت امام على (عليه السلام) فرمود: »من اخلص بلغ الآمال«؛(٣٦) كسى كه اخلاص ورزد، به آرزوها مىرسد.
خالصانه عمل كردن، يعنى تقديم توانايى و نتيجه كارها، بلكه كل زندگى به خداوند. پاسخ چنين هديهاى به بخشنده ترين و مهربان ترين و نيرومندترين حقيقت هستى، برترين نتيجه و گواراترين كاميابى خواهد بود؛ با اين تبيين، به روشنى معلوم مىشود كه با رابطه صميمانه و خالصانه با خدا شكوفايى استعدادها و تحقق اهداف و آرزوها در آرامش و شادمانى و نيرومندى كامل صورت مىگيرد. نيازى به اين همه جنگ، رنج، عذاب و شكنجه نيست. بسيارى ستيزه جويىهاى انسان با ديگران، براى اين است كه در برابر آنها احساس تهديد و ترس مىيابد و در سدد دفاع از خود بر مىآيد. از اين رو با آشفتگى و نگرانى به آنها حمله مىبرد؛ اما كسى كه نيروى بيكران رحمت و هدايت را با خود دارد، هيچ هراس و اندوهى نداشته، با آرامش و خرسندى راه خود را پيش مىگيرد.
رؤياى از ياد رفته
توصيه بسيار خوب كوئيلو اين است كه رؤياهاى خود را باور كنيد و تا دستيابى به آنها دست برنداريد؛ اما او به اين سخن خود وفادار نيست و رؤياى اساسى بشر براى رسيدن به زندگى، خالى از هر گونه رنج و اندوه و نگرانى را نديده گرفته و از ياد برده است. كوئيلو مىگويد: دنيا را با شور انگيز ترين لحظاتى كه مىتوانيد داشته باشيد بگذرانيد؛ اما اين دنيايى است كه هيچ كس بى رنج و غصه در آن زندگى نمىكند و هر كس خستگى و نا رضايتى و ناكامى را در روزهايى از زندگى و ساعاتى از روز تجربه مىكند؛ از اين رو رنج، افسردگى، نااميدى و ناكامى را واقعيات زندگى شمرده و توصيه مىكند كه آنها را بپذيريد و خيالتان آسوده باشد كه همه اين مشكلات را دارند.
اين در حالى است كه هركس در صدر رؤياهاى خود، بهشتى را مىخواهد كه در آن هيچ رنج، ناكامى، هراس و اندوهى نباشد. هرفردى اگر به دلش سرى بزند، مىبيند كه خواهان زندگى سرشار از برخوردارى و كاميابى، لذت، سرور و آرامش است و اگر به چنين زندگى گوارايى برسد، نمىخواهد كه هيچ گاه به پايان برسد.
اما پائولو درباره اين رؤيا كه رؤيايى عمومى براى بشريت است، سخنى نمى گويد. گويا شهامت پذيرش اين رؤيا را ندارد. رها كردن رؤياى بهشت، تعارض بزرگ انديشههاى پائولوست. او مىگويد: رؤياهاى خود را با شهامت بپذيريد و افسانه شخصى خود را با عشق دنبال كنيد؛ ولى بهشتى كه در عالم غيب است و انتظار انسانهاى درست كار را مىكشد تا پس از مرگ، آنها را در آغوش بكشد، فراموش مى كند. زندگىِ گوارا و پايدارى كه نيروهاى جادويى آن بسيار سرورانگيز و توان بخش است. البته در هيچ دينى چون اسلام و در هيچ كتابى همانند قرآن، زندگى پس از مرگ تصوير نشده است؛ اما بالاخره خبرى از آن سو به او رسيده و بىترديد، ميل به آن زندگى سرشار از سرور و لذت و عشق و آرامش در دل او هم هست. پس چرا اين رؤيا را باور نكرده، به آن دنياى نامرئى اما واقعى ايمان نمىآورد و براى دستيابى به آن زندگى، افسانهاى نمىكوشد، بلكه مىخواهد فقط در همين دنيا شور و نشاط زندگى را بيازمايد؛ در حالى كه جهان مرئى و آشكار و عالم غيب به هم پيوسته اند و شادكامى در آنها از هم جدا نيست، پس كسى كه براى خوشبختى ابدى مىكوشد، در اين زندگى هم شادكام و سرشار از اشتياق زندگى مىكند و كسى كه در اين جهان، رنج و افسردگى و پريشانى را مىپذيرد، اين عذاب را براى ابديت همراه خواهد داشت.
اگر معيارهاى ارزشى روشنى براى عمل باشد، انگيزه شور آفرين تقويت مىشود و آرامش خاطر و اطمينان در عمل هم ايجاد مىگردد. احساس خوب، مثل باد مىوزد و مىگذرد و براى پايدارى آن، بايد خود و زندگى را به گونهاى بسازيم كه همواره اين نسيم را ايجاد كند. مثل باغى كه درختهاى شاداب و پربارش، همواره نفس خنك خود را در فضا مىدمند. اين باغ با عملكرد درست بر پا مىشود. ما مسئول ساختن بهشت هستيم. بر اساس تعاليم اسلامى هر نهال بهشتى، يك عمل درست و نيك است. همين طور هر نهر جارى و هر بناى زيبا و نعمتهاى دلرباى آن كه بهترين احساسات را پديد مىآورند. در اين دنيا نيز برخوردارى و بهرمندى اهل بهشت از آن نعمتها آشكار است. در سيماى نورانى و نگاه درخشان و شادمان دوستان خدا، رحمت و نعمت، نشانههاى روشن خود را فاش كرده است. خدا در قرآن كريم مىفرمايد: »بدانيد كه دوستان خدا، نه هراس و اضطرابى دارند و نه غم و اندوهى«(٣٧)، بلكه در آرامش عميق و شادمانى پايدار به سرمى برند.
ستم پذيرى و گناهكارى
پذيرش خداى خطاكار، براى كسى امكان دارد كه شكوه و عزت پاكى را براى خود باور نكرده، با خدايى خطاكار، ضعيف و شكست پذير كنار مىآيد، زيرا نمىتواند خود را در اوج توانايى، پاكى و زيبايى تصور كند؛ تحمل اين همه عظمت و شادمانى را ندارد؛ از اين رو خود را در سطح پايينى نگهداشته، به جاى اينكه به سوى خدا بالارود، در توهم خويش، خدا را پايين مىكشد، چون نمىتواند ظرفيتهاى والاى خدايى كردن و جانشين خدا شدن را در خود بپذيرد و شكوفا سازد؛ خدايى در شأن خود ساخته و با او معامله مىكند.
اما كسى كه توانايى درست زندگى كردن و شادمانى پاك بودن و عزت خطانكردن را باور دارد و براى رسيدن به اين مراحل رشد و شكوفايى تلاش مىكند، وجود كمال محض و حسن و خير مطلق را پذيرفته، با تمام وجود و تمام روح و تمام عمل، به او عشق ورزيده، به سوى او حركت مىكند، تا به نمونهاى از او يا آيينهاى براى او تبديل شود. انسانهاىضعيف و خطاكارى كه نمىتوانند خود را در برابر وجدان تبرئه كنند، خدا را محكوم مىكنند تا كمتر از احساس گناه رنج ببرند و فراموش كنند كه به چه مرتبهاى از سعادت و كاميابى برسند. بنابراين پذيرش خداى ستمكار، ناتوان و آلوده، نتيجه آلودگى نفس و ظلم به خويش است.
ماجراى ستم پذيرى به اينجا ختم نمىشود؛ كسى كه گناهكارى و ظلم به نفس خويش را مىپذيرد و با خدايىخطاكار وظالم كنار مىآيد، آيا مىتواند در برابر كسانى كه به او و ساير انسانها ظلم و ستم روا مىدارند، فرياد بكشد؟ آيا مىتواند با قدرتمندانى كه مردم را در بند حرص و هوس خود مىخواهند، مبارزى آزادىخواه باشد؟ و آيا با ديدن اين همه ظلمى كه در دنياى امروز بر سر بشريت مىآيد، براى عدالت كارى انجام دهد؟
معنويتى كه كوئيلو مىآموزد، معنويت بردگان است. زندگىاى كه او مىخواهد، زندگى در ذلت و رنج، اما با خيالات خوش است و شادكامى و سعادت او منهاى انسانيت و مفاهيم وابسته به آن، نظير آزادى، عدالت، عزت و پاكى است.
سراب آرامش و شادمانى
كوئيلو خدايى خطاكار را باور دارد كه با وجود او، آسوده تر با ناملايمات زندگى و گناهكارى خود كنار مىآيد؛ در حالى كه شناختن خداى كامل و حكيم، بسيار آرامش بخش تر و در رابطه با رنجهاى زندگى گوارا كننده تر است. اگر همه ناملايمات با برنامهاى حكيمانه و در تدبير پروردگارى دانا و مهربان شناخته شود، همواره در پى آنها رشدى، توفيقى يا شادكامى و سرورى خواهد بود. اين گونه فاصله ميان رنج و لذت، خوشى و گرفتارى و آرامش و نگرانىبرداشته شده، رنج و گرفتارى، مقدمه و پيشاهنگ كاروانى از كاميابىها قلمداد مىشود. بدينسان رنج در كار نيست؛ مگر اينكه مبشر شادمانى و لذت است و اينجاست كه به جاى بخشش خداوند، مفاهيم صبر، رضا و تسليم به ميان مىآيد.
صبر، دوران كمين كردن و آرام گرفتن زندگى براى آغاز تغيير و كوشش براى كاميابى است. »مطمئنا سيه روزىهاى پايانى ندارد كه ناگريز به آن مىرسند، پس وقتى كه بر يكى از شما دشوارى و گرفتارى حكم شود، بايد آن را بپذيريد و بردبارى كنيد تا بگذرد. به راستى كه چاره انديشى، در آن هنگام كه روى آورده، موجب افزايش ناخوشايندى و رنج مىشود«.(٣٨) صبر، مقدمه تحول و دگرگون كردن اوضاع است؛ نه تسليم هميشگى برابر سختىها و رنجها كه به بى تحركى و افسردگى و عادت به آن مىانجامد. بردبارى در برابر اراده خداوندى دانا، توانا و مهربان كه تقدير كاميابىو طرح خوشبختى و موفقيت ما را تدبير مىكند، آرامش پيش از طوفان و انتظار شوق انگيز شروع يك جشن بزرگ است.
صبر مثل سدى است كه جلوى جريان قدرت را گرفته، به ظاهر انسان را ناتوان و شكست خورده مىنماياند، تا پس از ذخيره قدرت به اندازه لازم، براى دستيابى به موفقيت آن را به كار گيرد. درست است كه هم هنگام خشكسالى و هم وقتى كه سدى بنا مىشود، در هر دو صورت رودخانه تهى مىگردد؛ اما خشكسالى مثل بى تابى كردن، نيرو و نشاط را مىسوزاند و از بين مىبرد. در حالى كه بناى سد، موجب تمركز و اندوختن منابع براى استفاده در موقع لازم مىشود. در مواردى كه براى رسيدن به مطلوبها و آروزها و اهداف زندگى، به تمركز و انباشدن نيرو نياز داريم، خداوند با مشكلات و دشوارىها سدى بنا مىكند و انسان بايد پيام حكيمانه خدا را بفهمد و تا وقتى كه به اندازه كافى انرژى و نشاط اندوخته نشده، در برابر حكم حكيمانه خدا سر فروآورده، بردبارى پيشه سازد.(٣٩)
با بىتابى، ناگوارى و تلخى، شرايط دشوار افزون تر شده(٤٠) و آنچه خداوند به اندازه تحمل انسان مقدر كرده، از حد توان فرد فراتر مىرود و پيش از آنكه به اندازه لازم نيرو براى كاميابى اندوخته شود، سد درهم مىشكند و نتيجه مورد نظر به دست نيامده، رنجى بىحاصل و بيشتر، به شخص بى تابى كننده تحميل مىشود. پس در گرداب گرفتارىها و مشكلات آرام و خشنود و بردبار باشى و »از جزع خوددارى كن، زيرا رشته اميدوارى را مىگسلد و توان عمل را مىكاهد و اندوه برجاى مىگذارد«. بنابراين بايد بر نظام روانى و رفتارى خود آرامش و رضايت را حاكم كرد تا مبادا سد شكسته شود و در اثر رنج مضاعفى كه به بار مىآورد،(٤١) نتايج مطلوب بر باد برود. درباره كنترل كلامى پيامبر اكرم (ص) مىفرمايند: دو صداست كه خداوند از آنها بيزار است: يكى شيون و فرياد در پيشامدهاى ناخوشايند و ديگرى آواز و آهنگ به هنگام خوشى و نعمت.(٤٢) درباره مهار رفتارها نيز فرموده اند: از ما نيست كسى كه به صورت بزند وگريبان بدرد.(٤٣) حضرت على نيز فرمودند: »كسى كه در مشكلات، دست روى رانهاى خود بكوبد، اجرش را از دست داده است«.(٤٤) عدم كنترل رفتارها و كلام، روان انسان را در وضعيت ناپايدارتر و شكنندهتر قرار مىدهد و مشكلات را چند برابر بزرگتر و سنگينتر مىكند و آنگاه سد فرو مىشكند و افسردگى و شكست روانى به دنبال مىآيد.
نظام عالم بر اين است كه »پيروزى و موفقيت همراه بردبارى، و گشايش همراه گرفتارى و با هر سختى آسانىاست«.(٤٥) بهاى خوشبختى و كاميابى ، تحمل سختى و بردبارى است. از اين رو »با صبر به خواستهها مىرسيم«.(٤٦) هر چه صبر كاملتر باشد، به حظ و بهره بيشترى ازاهداف و آرزوها مىتوان رسيد و »كسى كه بسيار بردبار است، به هدف نهايى و تمام آرزوهايش مىرسد«.(٤٧)
كوئيلو به جاى صبر در هنگام مشكلات و سختىها، بخشش خدا پس از آن را پيشنهاد مىكند و به اين ترتيب، وضعيت »در رنج« را بىتوصيه رها مىسازد. اين فاصله و گپ بين رنج و بخشش خداوند، پر از عصبانيت، ناآرامى، افسردگى، بىرحمى و ساير احساسات نامطلوب است كه به عقيده او، اينها واقعيات زندگى است و راهى غير از تحمل آنها وجود ندارد؛ البته بخشش خدا در لحظه بخشش، آرامشى را پديد مىآورد؛ ولى اين آرامش در آن هنگام كه شخص در گيرودار مشكلات و گرفتارىهاست و بيش از هر زمان به آن نيازمند است، به كمكش نيامده، پس از لحظه بخشش همچون خداى خطاكار تعهدى نسپرده است كه ديگر مشكلى براى او پيش نيايد، چندان پايدار نخواهد ماند و شخص هر لحظه خود را در معرض خطايى ديگر و خيانتى تازه از سوى خداى كوئيلو مىبيند؛ از اين رو آرامشى كه با اعتقاد به خداى خطاكار و از راه بخشش او ايجاد مىشود، مثل سرابى است كه دقايقى به نظر مىآيد؛ در حالى كه نه از پيش بوده و نه از اين پس به جاى خواهد ماند.
راه نرفتنى
شيوههاى كوئيلو براى دستيابى به معناى زندگى و زندگى معنوى، دشوار و غير قابل توصيه به عموم مردم است؛ در حالى كه معتقد است، »دست يافتن به اكسير اعظم، نه فقط براى عدهاى اندك كه از تمام مردم دنيا ساخته است«.(٤٨) او زندگى را رها مىكند و در اروپا، پياده به راه مىافتد تا جاده سانتياگو را در نوردد.(٤٩) يا به آمريكا مىرود، تا گروهى از زنان همجنس باز را ديده و ديدن فرشتگان را از آنها بياموزد. يا مدتها در جنگل و دشت وقت صرف مىكند تا از استادان سحر و جادو، راه يافتن و شناختن نيمه ديگر خود را بيابد؛ در حالى كه معنويت در زندگى بايد به گونهاى باشد كه همه بتوانند به آن دست يابند و به سادگى به طور روزمرّه بتوان معنوى زيستن را فراگرفت و آزمود.
احكام شريعت و اخلاق اسلامى كه برنامهها و قواعد عملى را بيان مىكنند، براى كسى كه به قلب خود توجه دارد، برنامه تحول روحى و معنوى است و با تصفيه دل از حضور شياطين و فرونشاندن جنگها و ستيزهاى آن، جان را آرامش بخشيده، به اصل خود بازمى گرداند. شريعت بسيار سهل و براى همه قابل عمل است. اعمال ساده و كوتاهى مثل نماز و روزه يا زكات كه به اندازه وسع مالى است، معنويت را به راحتى وارد زندگى مىكند و مردم را به ياد خدا انداخته، تحولى را در زندگى آنها رقم مىزند. گذشته از عالمان بزرگى كه با شرايط مختلف در سپهر معنا بال گشوده اند و اوج گرفتهاند، افراد بسيار سادهاى كه خياط، آهنگر، باغبان، چوپان، كفاش و... بودهاند، توانستهاند، غرق نور و سرور معنويت زندگى كنند كه بايد پرسيد، به راستى راه آنها چه بوده است؟
اصل توصيه كوئيلو به پيروى از خواست دل و نداى درونى و افسانه شخصى ساده به نظر مىرسد؛ اما آمادگى براىاين كار، باورهاى ناسازگار با خرد و تمرينات غيب و گاهى غير قابل قبولى دارد كه اين كار را از سادگى اوليه خارج كرده، بسيار دشوار و پيچيده مىسازد. با اينكه خواندن آنها در قالب رمانى كه به ظرافتهاى ادبيات پست مدرن نوشته شده، جالب باشد؛ اما عمل كردن به آن، گذشته از ابهامات و پرسشهاى زياد، ناخواستنى و خسته كننده است. مثلاً تمريناتى كه در خاطرات يك مغ پيشنهاد مىشود، نظير شكافتن پوست و گوشت دست با ناخن براى رها شدن از افكار رنج آور و منفى، تخيّل دو ستون آتش و احضار شيطانى كه ميان آنهاست يا تمرين دانه كه براى آن بايد خود را جمع كنى و آرام بنشينى، سپس احساس كنى كه رشد مىكنى تا آنجا كه بايد كشيدگى درد آور و غير قابل تحملى را در ماهيچههايت احساس كنى.
او برنامههاى عملى دشوارى را پيشنهاد مىكند؛ اما تكليف و مسئوليت مستمرى را دنبال نمىكند؛ غير از پىگيرى رؤياها. برنامههايى كه او ارائه مىدهد، بيشتر شبيه بازى است و در نهايت محصول آن انسانى معمولى است كه هيچ تفاوتى با ديگران ندارد، با همان رذالتها، خطاكارىها و غير قابل كنترل بودن(٥٠) و ...؛ تنها فرقش اين است كه با همه اينها كنار مىآيد؛ در همه آنها نيرويى فراتر از خود را احساس مىكند. در وهم خود در جهانى بزرگ تر از اين دنياى مادى و گسترده تر از مرزهاى آن خود را مىيابد.
در حقيقت او به جاى اينكه بتواند، با برنامهاى ساده، تحولاتى عظيم ايجاد كند تا وجود مسى انسان عادى را به طلا مبدل سازد، با برنامههاى غريب و سخت، او را در وضعيت خويش باقى مىگذارد و تنها تصوراتى از زندگىهاى پيشين، فرشتگان، شيطان، دنياى نامرئى و خدا در ظلمت و جهالت، برايش پديد مىآورد و نامش را سحر و جادو مىگذارد و قرار است كه اين تصورات و توهمات نيازهاى معنوى بشر را برآورده ساخته، زندگى او را از نور معنا لبريز كند.
نگاه نهايى
با اينكه نقد درست، بايد ناظر به سخن و اثر شخص باشد؛ اما در مورد پائولو كوئيلو، چشم پوشى از زندگى نامه و شخصيتش به معناى حذف صفحاتى از آثارش بوده و نقد ناتمام خواهد شد. او خود را با آثارش مىآميزد و غير از اينكه آنها را بخشى از روح و زندگى خود مىداند، عملاً نام خود را بر قهرمان داستان نهاده، همسر خود را در جريان رمانها به بازى گرفته و نقش او را بيان مىكند. رمانهاى »خاطرات يك مغ«، »والكرىها«، »ورونيكا تصميم مىگيرد بميرد« و »زهير«، عملاً به جريان زندگى او وارد شده و از آن بر مىآيد. از همه مهمتر اينكه خود كوئيلو بر اين جريان تأكيد كرده و آثارش را در رابطه با شخصيت خود به خوانندگان عرضه مىكند.(٥١) بنابراين ناديده گرفتن تجربههاى روان پريشى و بسترى شدن او در تيمارستان يا شكست روابط زناشويىاش يا اعتيادش، نمىتوان به فهم درست و دقيقى از آثار و انديشههايش رسيد.
او بحرانهاى روانى و شخصى شديدى را پشت سر گذاشته و با كمك روان پزشكها، تا حدودى خود را بهبود بخشيده است. آثار و انديشههاى او براى كسى كه از فشار روانى و بحران بىمعنايى رنج مىبرد و در آستانه فروپاشى روانى يا خود كشى است، مىتواند راه گشا و الهام بخش باشد. اوهام او را با خدا، فرشتگان و مفاهيمىمثبت به بحرانهايى تحمل پذير تبديل كند. در غير اين صورت تنها يك اثر هنرى است كه به طور ناشايستى به حوزه معنويت وارد شده و متاعى بدلى را به جاى حقايق معنوى ارائه مىدهد و اساساً با شكافى كه ميان خرد و ايمان ايجاد مىكند، با كنار گذاشتن زندگى در جهان ديگر، خداشناسى ناموجه، هوس محورى و ساير نقدهاى طرح شده، براى افراد معمولى در زندگى و عمل، اگر به سخنان او اعتماد كنند، بحرانهايى رفتارى، معرفتى و روانى ايجاد مىكند.
كوئيلو آميزهاى از نمادهاى اديان (اسلام و مسيحيت و يهوديت) و سنتهاى معنوى بوديسم، سنت ماه و سنت خورشيد را با نمادهايى از جاهاى مختلف جهان گردآورده و با ايجاد نوعى همدلى و همانند سازى در ميان مردم جهان نفوذ كرده است. از آسيا(٥٢)، اروپا،(٥٣) آمريكا(٥٤) و آفريقا(٥٥) به عنوان نقاطى كه رويدادهاى مهم رمانهايش در آنجا پيش آمده، استفاده كرده و بدين ترتيب، به مخاطبهاى مختلف نزديك شده است. با توجه به استقبال گسترده از نوشتههاى او و نيز موقعيتش در سازمان ملل، به عنوان مشاور ويژه يونسكو، در برنامه »همگرايىهاى روحى و گفت و گوى بين فرهنگها«، مىتوان به وضعيت وخيم معنويت در جهان و پيش از آن، اوضاع آشفته روانى بشر اين روزگار پى برد.
انديشههاى او توهماتى است كه گاهى باهم در تعارض قرار مىگيرد؛ مثل ارائه راههاى دشوار براى رسيدن به هدفى همه گير. گاهى تا انتهاى يك انديشه نمىرود؛ مثل رها كردن رؤياى بهشت. خرد و انديشه را اقناع نمىكند؛ نظير آموزه ايمان. بسيارى موارد به طور نادقيق و غير شفاف مسائل مطرح مىشود، چنان كه در مورد جهان نامرئى توضيحات روشنى بيان نمىكند و سرانجام اينكه با به كار گيرى نمادهاى معنوى شناخته شده در معانى متفاوت، بدون تعريف و استفاده از قرائن كافى و روشن، براى كسانى كه اين نمادها را با معانى اصيلش مىشناسند، فريبندگى ايجاد مىكند؛ در يك كلام، »پائولو كوئيلو معنويت را به يك دروغ بزرگ« تبديل كرده است.
پى نوشتها:
١. بريدا ص ٣٨.
٢. كنار رود پيدار نشستم و گريستم ص٤٦ و ٤٧.
٣. ورونيكا ص١٢٨ .
٤. همان ص ١٧٥.
٥. كيمياگر ص ٢١١.
٦. عطيه برتر ص ٦٨ و كيمياگر ص ١٥٦.
٧. عطيه برتر ص ٨١.
٨. خاطرات يك مغ ص١٢٤.
٩. كيمياگر ص ٢٢٠.
١٠. كيمياگر ترجمه ص ٢١٨.
١١. عطيه برتر ص ٧٦.
١٢. كنار رود پيدار نشستم و گريستم ص ٧٤ و٧٥.
١٣. نك بريدا ص ٨٢و ٨٣.
١٤. والكرىها ص ٨٦.
١٥. قرآن كريم با عبارت »و اليه المصير« از آن ياد كرده است.
١٦. »يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول إذا دعاكم لمايحييكم«.
١٧. ما أُخفى لهم من قرة أعين .
١٨. انشقاق /٦.
١٩. »يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية« فجر.
٢٠. يقول ياليتنى كنت تراباً. نباء/٤٠.
٢١. يقول ياليتنى قدمت لحياتى. فجر/ ٢٤.
٢٢. و له مثل الأعلى.
٢٣. والكرىها ص٢٣٢.
٢٤. كوه پنجم. ص١٣.
٢٥. كيمياگر ص ١٣١. ناجور.
٢٦. بقره/٨٢ و ٢٧٧ و آلعمران/ ٥٧ و نساء/ ٥٧ و ١٢٢ و ١٧٣ و مائده/ ٩ و ٩٣ و يونس/ ٤ و ٩ هود/ ٢٣ و... .
٢٧. رك تفسير الميزان ذيل آيه ١٠ از سوره فاطر.
٢٨. زهير ص ٢٥.
٢٩. و كان بالمؤمنين رحيماً.
٣٠. جامع السعادات ج٢ ص ٤٠٢.
٣١. و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفائزون . حشر/١٨.
٣٢. العمل الخالص: الذى لا تريد ان بحمدك عليه احد الا اله عزوجل. همان ٤٧٨٥.
٣٣. فى الخالص تكون الخلاص. ميزان الحكمه باب اخلاص، ح٤٧٤٢.
٣٤. عند تحقق الاخلاص تستنير البصائر. ميزان الحكمه باب اخلاص ح ٤٨١١ .
٣٥. همان ح ٤٨١٥.
٣٦. ميزان الحكمه باب اخلاص ح ٤٨١٧.
٣٧. الا إنّ اولياء الله لاخوفٌ عليهم و لاهم يحزنون. يونس/٦٢.
٣٨. ان للنكبات غايات لابد ان ينتهى اليها فاذا حكم على احدكم بها فليتطالها ويصبر حتى يجوز فان اعمال حيله فيها عند اقبالها زائد فى مكر وهها . .. ميزان الحكمه باب صبر ح ١٠١٢٣ .
٣٩. حميد رضا مظاهرى سيف . اخلاق موفقيت. هفته نامه پگاه شماره ١٩٨ دى ماه ١٣٨٥.
٤٠. الجزع عندالمصيبه يزيدها و الصبر عليها يبدلهاو ميزان الحكمه باب جزع ح ٢٣٢١ .
٤١. همان ح ٢٣٣٥ .
٤٢. صوتان يبغضها الله : اعوال عند مصيبه و مزمار عند نعمه. همان ح ٢١٣١.
٤٣. ليس منا من ضرب الخدود و شق الجيوب . همان ح ٢٣٣٢.
٤٤. من ضرب بيده على فخذيه عند المصيبه حبط اجره . همان ح ٢٣٣٣.
٤٥. ان النصر مع الصبر و الفرج مع الكرب و ان مع العسر يسرا. ميزان الحكمه باب صبر ح ١٠٠٦٨ .
٤٦. بالصبر تدرك الرغائب همان ح ١٠٠٥٨.
٤٧. يوول امر الصبور الى درك غايته و بلوغ امله. تصنيف غررالحكم ح ٦٣٣٣.
٤٨. كيمياگر ، يادداشت پيشگفتار ص١٥.
٤٩. نك: خاطرات يك مغ.
٥٠. والكرىها ص٢٤.
٥١. سخنرانى در ايران، ضميمه كتاب كيمياگر انتشارات كاروان.
٥٢. مناطقى از استپ در شمال آسيا در اوج داستان زهير به ميان آمده و او همسر گمشده اش را آنجا پيدا مىكند.
٥٣. كوههاى پيرينه در فرانسه و مناطقى ديگرى از اروپا در رمانهاى خاطرات يك مغ، كنار رود پيدار نشستم و گريستم و كوه پنجم آمده است.
٥٤. رمان والكرىها ماجراى سفر در بيابانهاى آمريكا و يافتن گروهى از ساحران به نام والكرىهاست.
٥٥. داستان كيمياگر حكايت سفر جوانى اروپايى به اهرام مصر براى يافتن گنج است.