پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - عقل گرايان شيعى و نزاع با ديگر نحلهها - شريعتمدار سيد محمدرضا
عقل گرايان شيعى و نزاع با ديگر نحلهها
شريعتمدار سيد محمدرضا
گروه سوم. فيلسوفان افراطى
سومين درگيرى فكرى امامان معصوم(ع) و شيعيان عقل گرا با منكران شريعت (فيلسوفان افراطى) بود. كسانى چون ابن ابى الاوجاء كه با تأكيد بر عقل، به انكار شريعت پرداختند و به خيال خود با استدلال عقلى گفتند كه ما به شريعت نيازى نداريم؛ از جمله بحثهاى اين گروه، بحث ميان ابن ابى الاوجاء و امام صادق(ع) است. او از امام(ع) پرسيد: اگر خدايى وجود دارد، چرا در پرده است؟ چه مانعى دارد كه ظاهر شود و شخصاً مردم را به عبادت خود دعوت كند تا اختلافى نباشد؟ امام(ع) فرمودند: »چگونه خداوند در پرده است؟ خدايى كه در بى قدرتى به تو توانايى بخشيده، نبودى و تو را به وجود آورد؛ خرد بودى و بزرگت كرد؛ ناتوان بودى توانايت كرد و... .
باز ابن ابى الاوجاء مىپرسد: دليل برحدوث اجسام چيست؟ امام(ع) مىفرمايد: همه چيز با ضميمه شدن با مشابه خود بزرگتر مىشود. يك به علاوه يك مىشود دو؛ بزرگ مىشود. بنابر اين، حالت اول از بين مىرود، همان استدلال منطقى كه مىگويد: العالم متغير و كل متغير حادث، فالعالم حادث، مشابه همين استدلال است.
كسان ديگرى هم بودند كه مىگفتند: ما با وجود عقل، به پيامبر(ص) نيازى نداريم، خدا به همه عقل داده، چه نيازى است كه خدا به يك نفر از ميان جمع برترى دهد و هدايت ديگران را به او بسپرد. مىگفتند با بودن عقل در ميان همه انسانها، معنا ندارد كه يك نفر به ديگران برترى داشته باشد و ديگران را هدايت كند؛ بنابراين به پيامبر(ص) نيازى نداريم. نمونه اين اتهامات به ابوبكر محمد رازى نسبت داده شده است؛ از جمله حاتم رازى. البته اين دسته فلاسفه خدا را قبول داشتند؛ ولى درباره نياز به پيامبران، براى فهم سعادت و تنظيم افعال انسان، اختلاف داشتهاند. اگر چه مطالعه آثار به جا مانده از اين فلاسفه، مشخص مىكند كه تا حدود زيادى انكار شريعت و پيامبران، تهمتى بوده كه به اين فلاسفه زده مىشده است؛ چنان كه شهيد مطهرى در كتاب »خدمات متقابل« از رازى دفاع مىكند و وى را شيعه مىداند.
به هر حال، به نظر مىرسد كه اين نزاعها در جهان اسلام صورت مىگرفته است و اين دسته فلاسفه، به عقلى خارج از اين گفتمان نظر نداشتهاند و عقل مورد نظر اينان نيز كم و بيش حول محور فهم سعادت انسان و تنظيم زندگى بر اساس عقل اسلامى بوده است.
براى مثال حلبى، مترجم معاصر كتاب »تهافت الفلاسفه« غزالى، در مقدمهاى براى كتاب مىنويسد: "حق اين است كه عقل و دين هم در جوهر و هم در روش، با هم به اصطلاح علماى اصول، اختلاف مبنايى دارند... دين بر پايه وحى آسمانى آمده است؛ اما فلسفه بر عقل انسانى اعتماد دارد... طرز تعليم فيلسوفان با انبياء متفاوت...".
حلبى در ادامه به زحمات فلاسفهاى كه در جمع ميان اين تلاش كردهاند، اشاره مىكند و اخوان الصفا و فارابى را براى نمونه نام مىبرد.
در مقابل نگرش حلبى، علامه حسن زاده آملى در كتاب "قرآن، عرفان و برهان از هم جدايى ندارند"، مىنويسد: "قرآن و عرفان و برهان از هم جدايى ندارند؛ آرى سخن راسخ در علم و جامع بين نظر و برهان و بين كشف و وجدان چنين است".
ملاصدرا را نيز در اين فقره، كسانى را كه بين حكمت و شريعت جدايى مىافكنند، افرادى مىداند كه با تطابق ميان احكام شرعى و براهين فلسفى شناخت ندارند. در دوره ميانه، سجستانى، فيلسوفى است كه به افتراق فلسفه و شرع نظر داشته است؛ ولى اين برداشت با نظريات ديگر سجستانى همخوانى ندارد، زيرا اينان نو افلاطونى بودند و سعادت را در پيروى از حكيمى فرزانه مىدانستند. البته ابن رشد نيز مردم را به عوام و خواص تقسيم مىكند؛ به اين معنى كه خواص به وسيله فلسفه و عوام به وسيله شرع، به سعادت نايل مىشوند.
ابن حيان توحيدى در "الامتاع و المؤانسه"، پس از نام بردن نويسندگان رسائل اخوان الصفاء، با بدگويى از آنها مىنويسد؛ آنها ادعا مىكنند كه شريعت به جهالتها آلوده شده است و بايد به وسيله فلسفه پاكيزه شود. اخوان الصفا خيال كردهاند، اگر فلسفه يونانى و شريعت منتظم شوند، كمال حاصل مىشود؛ اما در اين رسائل، خودشان اشتباه كردهاند. سجستانى در مورد آنها گفته كه كار آنها بىفرجام است، زيرا قوىتر از آنها نتوانسته است، بين فلسفه و شريعت تطابق برقرار كند، زيرا شريعت از خداوند گرفته شده است كه گاهى با عقل موافق و گاهى مخالف است.
فارابى و پيروانش، هدف فلسفه و شريعت را يكى دانسته، مقام فيلسوف و نبى را در رياست مدينه فاضله يكسان شمردهاند، حال آنكه سجستانى و ابن حيان از تضاد بين عقل و شرع و عدم سنخيت بين اين دو نظر دادهاند.
انكار علوم نقلى از ديدگاه فلاسفه افراطى
برخورد فلاسفه افراطى با كلام و بحث درباره دين عجيب است، زيرإ؛ نّّ همانند اهل ظاهر، خواهان انقياد و تسليم بدون تفكر و تأمل در مقابل وحىاند و با كلام رابطه خوبى ندارند و جدل در دين را بىفايده مىدانند. اينان در دوره ميانه، از معترضان به متكلمان بودند.
در حكايت شب چهلم از كتاب »الامتاع و المؤانسه«، ابن حيان مىنويسد: دين براى قبول و تسليم و مبالغه در تعظيم آمده است و در آن براى چه و خير و چگونه راه ندارد؛ مگر به اندازهاى كه اصلش را حفظ كند و عوارض سوء آن را بر طرف كند.
از ديگر ايرادهاى اين دسته از فلاسفه بر متكلمان، درباره مسئله تكافىء ادله است. توحيدى در اين باره مىنويسد: ابوسليمان گفت: و اين هم چنين از شومى كلام و اشتباه متكلمان است كه مىگويند، تقليد در شىء جايز نيست و بايد دليل داشته باشد. سپس دليل مىآورند و نظرها مختلف مىشود، سپس مىگويند كه ادله متكافىء هستند.
اما در مقابل، فارابى در دو كتاب الملة و احصاء العلوم، در نزاع با تفكر بالا، به مشخص كردن فايده فقه و علم كلام مىپردازد. وى اين دو را در زمره علوم عملى مىآورد و هدف كلام را ايجاد اطمينان به درستى رأيى مىداند كه بايد به آن عمل شود.
بايد گفت راهى كه سجستانى و توحيدى و پيروانش رفتهاند، در نهايت به تعطيل عقل و نوعى منحط از ظاهرگرايى منتهى مىشود. اينان، خواهان انقياد و تسليم مردم و حتى متفكران جامعه (فلاسفه) در برابر ظاهر شرع اند؛ بى آنكه حق سؤال داشته باشند. دانش سياسى آنها، همان دانش سياسى اهل ظاهر است؛ به همين دليل فارابى، ابن سينا و بسيارى فلاسفه مسلمان در برابر آنها موضعگيرى كردهاند.
انكار وحى در ديدگاه فلاسفه افراطى
به بعضى فيلسوفان افراطى دوره مياه، علاوه بر انكار علوم دينى، انكار نبوت نيز نسبت داده شده است. محمد ابوبكر زكرياى رازى (٢٥١ - ٣١٣) و ابن راوندى (٢١٥ - ٢٩٨) و برخى از اين دسته شمرده شدهاند. از ديدگاه اينان، عقل براى تدبير امور و نيل به سعادت كافى است و به وحى و دستورات شرع نيازى نداريم.
ابن راوندى
مخالفان وى، او را ملحد ناميدهاند. ابن خياط معتزلى در عنوان كتابى كه به رد ديدگاههاى او پرداخته است، اين واژه را به كار برده است. عنوان كتاب چنين است: »كتاب الانتصار و الرد على ابن الراوندى الملحد«. هم چنين اشعرى (٢٦٠ - ٣٣٠ ه) در كتاب الفصول خود كه به رد ملحدان و از دين خارج شدگان اختصاص دارد، به شرح نظريات فلاسفه، طبيعيون و دهريون پرداخته و به ديدگاههاى اينان اشاراتى كرده است.
آنچه از مخالفان ابن راوندى درباره افكار او به دست مىآيد، چنين است كه او، وحى و معجزات انبيا را در مقابل عقل، تضعيف كرده است. عقل انسان را براى شناخت خير و شر كافى دانسته است و نيازى به وحى نمىبيند؛ به طور خلاصه ،او مىگويد در قلمرو عقل عملى، اگر دستورات پيامبر با عقل موافقت داشته باشد، چون ما آن را با عقل خود فهميديم، نيازى به آن نداريم و اگر با دستورات عقل عملى مخالف باشد، چون ما به عقل اصالت مىدهيم، با آن نبى مخالفيم، پس چه نيازى به پيامبر داريم؟ فارابى در جواب اين شبهه، دستورات عقل را كلى و دستورات شرع را ناظر به جزئيات مىداند. جزئياتى كه عقل، آنها را به صورت كلى بيان مىكند.
با بررسى اجمالى كتاب »الانتصار«، چنين به نظر مىآيد كه تقريباً ثلث كتاب درباره امامت و رد نظريات شيعه است. بنابراين سخن شهيد مطهرى در كتاب »خدمات متقابل« در اين باره، صحيح است كه حملات عليه رازى و امثال او به دليل تشيع ايشان است.
ابوالعلاء معرى(٣٦٢ - ٤٤٩ ه.ق)
محمد عبد الرحمن مرحبا در كتاب خطاب الفلسفه العربيه الاسلاميه« او را از فلاسفه دوره ميانه محسوب كرده كه عقايدى چون اعتقاد به خداوند، انكار رسل، حرمت كشتن و تلف كردن حيوانات، و خوددارى از خوردن گوشت حيوانات را به او نسبت دادهاند. اما به نظر مىرسد{
معرى از فلاسفه نباشد و غير از عبد الرحمن مرحبا، كسى او را از فلاسفه ندانسته است. شايد علت در روش معرى است كه به استدلال عقلى نپرداخته و بيشتر به شعر و ادبيات و تخيلات پرداخته است.
زكرياى رازى (٢٥٠ - ٣١٢ه.ق
رازى از بزرگترين پزشكان دوره ميانه است و وى كه از پيروان تجربه و استقراء بوده، در فلسفه خود، امكان سازش فلسفه را با دين منكر شده و عقل را برتر از وحى شمرده است.
در ديدگاه رازى، همه انسانها برابرند و ادعاى انبيا مبنى بر برترى روحانى و عقلى بر ديگران بى دليل است. در تعاليم اديان مختلف در نيل به حقيقت مغايرت وجود داد و در نتيجه موجب تعصبات بىجا و جنگ فرقهها عليه يكديگر مىشود. رازى صحف الهى را نوشته
انبيا مىداند و نوشتههاى فلاسفهاى چون افلاطون، ارسطو و سقراط و اقليدس را براى بشر مفيدتر از اين صحف معرفى مىكند.
سه دليل رازى براى رد نبوت
م.م شريف در كتاب "تاريخ فلسفه در اسلام"، براى رد نبوت سه دليل رازى را يادآور مىشود:
١. براى تمييز ميان خير و شر و سودمند و زيان آور بودن، عقل انسان كفايت مىكند و تنها به كمك عقل سليم مىتوانيم خداوند را بشناسيم، پس چه احتياجى به رسل داريم؟
٢. اينكه برخى مردم بر ديگران برترى داده شدهاند، بى معنى است؛ خدا را تنها به كمك عقل مىتوانيم بشناسيم كه در همه برابر است و اختلاف مردم ناشى از شيوه آموزش آنهاست، نه در عقل آنها.
٣. پيامبران يكديگر را نقض مىكنند؛ حال اگر همه پيامبران از طرف خدا هستند، علت تناقض چيست؟
براى نمونه به نظرات عامرى و ابن سينا (٣٧٠ - ٤٢٨ ه.ق) درباره او اشاره مىكنيم. عامرى در كتاب »الامد على الابد« مىنويسد: »عجب از اهل زمان ماست كه هر كه كتاب اقليدس را خوانده و اصول منطق را فرا گرفته است، حكيم دانستهاند؛ گر چه علوم را نفهميده باشد؛ تا جايى كه رازى را به دليل مهارت در طب حكيم خواندهاند، در حالى كه وى با رأى به قدماى پنج گانه و ارواح فاسده به هذيان گويى پرداخته است«.
ابن سينا نيز در پاسخ سؤال بيرونى درباره آراى رازى مىنويسد: »گويى تو اين اعتراض را از رازى آن متكلف فضولى گرفتهاى كه بر الهيات شرح نوشت و از حد خود تجاوز كرد و نظر در شيشههاى بول بيمارستان فرو گذاشت. لاجرم خود را رسوا كرد و جهل و نادانى خود را آشكار كرد«.
فارابى نيز در كتاب فى الرد على الرازى فى علم الاهى، عليه وى موضع گرفته است. موج مخالفتها با رازى، در زمان زندگى وى چنان بود كه وى را به دفاع از خود مجبور كرد و كتابى با نام »السيره الفلسفيه« تأليف كرد كه در آن به زحمات خويش در راه كسب دانش اشاره كرده است تا خود را شايسته عنوان فيلسوف قرار دهد.
شهيد مطهرى هنگام ذكر طبقات فلاسفه و اهل حكمت، رازى در طبقه سوم ذكر كرده و به دفاع از وى پرداخته است. مطهرى اين افكار را منسوب به او مىداند، زيرا رازى شيعى مذهب بوده است. مطهرى در ادامه مىگويد كه رازى در ستيز با متنبيان، يعنى مدعيان دروغين نبوت بوده و منكر پيامبران الهى نبوده است.
نتيجه اينكه، فلاسفه مسلمان به عقل براى نيل به سعادت و تضاد شناخت عقلى با معارف بسنده كردهاند و با وحى الهى در ستيز در آمدند. آنان با سلاح عقل به جنگ اين گونه افكار رفته و عقل را به گونهاى معنا كردند كه علوم و معارف وحيانى هم در حيطه آن باشد و در منظومه فكرى فلسفى آنها، وحى جايگاهى متناسب با ساير عناصر عقلى، در نيل به سعادت عقلانى داشته است.
خاتمه
آنچه آمد مختصرى از نزاعهاى فكرى ميان مكتب عقلى شيعيان با ديگر گروههاى فكرى در جريان بوده است؛ ناگفته نماند كه به واسطه همين مناظرههاى فكرى علم و دانش عقلى در جهان اسلام رشد كرده است. آقاى دينانى در كتاب خود تحت عنوان »ماجراى فكر فلسفى« استدلال مىكند كه همين بحثها موجب رشد فلسفه شد، اين نزاعها موجب شد كه حقانيت شيعه به اثبات برسد، يعنى اگر اين مجادلات فكرى نبود، حقانيت مذهب شيعه مشخص نمىشد و مذهب عقلى شيعه، مانند مكتب معتزلى يا بسيارى مكاتب فكرى از بين مىرفت و صحبتى از آن نمىشد.
امام صادق(ع) و ساير امامان معصوم(ع)، به بحث و استدلال عقلى مىپرداختند و با حربه عقلى منطق را با منطق، كلام را با كلام و فقه را با ديدگاه فقهى خود پاسخ مىدادند. اين مسئله موجب رشد و اعتلاى مذهب شيعه بوده، در نتيجه باعث شاخص شدن ايران از نظر علوم عقلى در كل منطقه شده است و بقيه مسلمانان چون ديدگاه ظاهرگرايانه دارند، به همين دليل بزرگان شيعه در طول تاريخ مىدرخشند و بزرگان اهل سنت و كسانى كه در علم پيشرفت كردهاند، خود به عقل گرايى معصومان(ع) در همه موارد اعتراف كردند و نتوانستند استدلالات آنها را بپوشانند، چنان كه به گفته ابوحنيفه، »ما رأيت افقه من جعفرصادق (ع)« يا ديگران، از جمله مالك بن انس نيز در مورد امام صادق (ع) مطالبى گفتهاند.