پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - تجلی هدايت و عدالت در امامت

تجلی هدايت و عدالت در امامت


سخنرانى منتشر نشده از آيت الله شهيد بهشتى
موضوع بحث هدايت و عدالت در نوبت و نقش انبيا و پيامبران است: »لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بعث شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب«؛ ما رسولانمان را، پيامبرانمان را با بينات، با چيزهايى كه روشن و روشنگراست، فرستاديم، تا راه را براى شما روشن كند و با آنها كتاب و ميزان فرستاديم، كتاب، نوشته‌اى كه بماند و خوانده شود و قرآن مجموعه خواندنى‌باشد و ميزان، وسيله سنجش معيار، چيزى كه با آن بشود حق را از باطل تشخيص داد و ارزش‌ها را اندازه گيرى كرد، تا مردم قسم و تفهيم صحيح آنچه خداوند براى بهروزى انسان‌ها آفريده است را به وجود آورند و بر پا دارند. آهن فرستاديم كه با آن مى‌شود، برخوردهاى سخت به وجود آورد؛ وسيله‌اى براى برخوردهاى قهرمانانه قهرآلود باشد. راى مردم سودها دارد و همه اينها، براى آن است كه معلوم شود، چه كسانى هستند كه خدا و پيامبرانش را، براساس ايمان به وحى و غيب، يارى مى‌كنند. آيات فراوانى در زمينه بعثت انبيا هست؛ اما اين يك آيه، به تنهايى موضوع بحث را با روشنى بيان كرده است .
ما پيامبرانمان را با بينات فرستاديم. پيامبر كه مى‌آيد، نقش اولش اين است كه روشنگر است و هدايت مى‌كند نشان مى‌دهد، انديشه‌ها را هدايت مى‌كند؛ پرسش‌ها را پاسخ مى‌دهد؛ ابهام زدايى مى‌كند؛ بيان مى‌كند آن نقطه هاى تاريك و مبهم كه به صورت عقده‌ها و گره ها مانع آن مى‌شود كه توى انسان بينديشى؛ سالم انتخاب كنى و سالم تصميم بگيرى و آگاهانه تصميم بگيرى؛ اين نقطه‌هاى كور را براى تو مى‌گشاييم و اين مواضع مبهم را براى تو روشن مى‌كنيم.
بيّن، يعنى روشن و آشكار و خدا با پيغمبران مى‌فرستد چيزهايى را كه به اين روشنى و روشن‌گرى كمك مى‌كند، هر پيغمبرى كه مى‌آيد، با خودش ابزار روشنگرى براى آن مردم، در آن زمان و در آن مكان مى‌آورد. »بينات« مى‌تواند معجزات انبيا باشد؛ مى‌تواند كلمات انبيا باشد؛ مى‌تواند عمل انبيا باشد. انبيا و ائمه اينها حجج خدا هستند. بارالها خودت را به من بشناسان! صحبتت را به من بشناسان! نييت را به من بشناسان كه اگر به من نشناسانى، من حجت و دليل قاطع تو را نشناسم. انبيا حجت خدا هستند؛ آيت خدا هستند؛ نشانه خدا هستند؛ با انديشه‌هايشان، با تعاليم‌شان و با عمل، سنت و شيوه زندگيشان و آنچه به نام سيره و سنت براى‌ما مانده است. انبيا با بينات مى‌آيند، با چيزهايى مى‌آيند كه وقتى بر آدم، عرضه مى‌كنند، دل آدم جان آدم و مغز آدم روشن مى‌شود، و با انبيا كتاب مى‌فرستيم و ميزان؛ نه تنهابينات وسيله هدايت هستند؛ كتابى را هم كه خداوند مى‌فرستد، براى‌هدايت مى‌فرستد؛ ميزانى را هم كه مى‌فرستد، ابزار هدايت است كه مى‌فرستد.

مسؤوليت پيامبران
انسان در انتخاب راه زندگى و پيمودن راه زندگى، به هدايت، راهنمايى و رهبرى احتياج فراوان دارد. هدايت دو مرحله دارد: يكى مرحله راهنمايى و نشان دادن راه و ديگرى مرحله رهبرى؛ يعنى رهرو را با خود در صراط مستقيم بردن .معلم به انسان مى‌آموزد؛ مربى انسان را در مسير مى‌برد؛ مرشد مى‌آموزد؛ به انسان راه را نشان مى‌دهد، اما پير راه، انسان را با خود در راه مى‌برد و به همراه خود به سوى‌آنچه هست مى‌كشاند. و در زندگى اجتماعى رهبر، راه‌هاى سعادتمند زيستن را ترسيم مى‌كند و انگيزه‌هاى به راه افتادن در اين راه را در انسان برمى‌انگيزد و اوج مى‌دهد تا انسان‌ها بدانند، راه سعادتمند زيستن چيست و در اين راه بيفتند و حركت كنند. انبيا هم نبى‌اند و هادى، هم امام‌اند و رهبر. البته معمولا درباره انبيا گفته مى‌شود كه انبيا سه دسته‌اند؛ يك دسته آنهايى كه وحى مى‌گيرند تا خود راه را بيابند و بروند، بى آنكه مسئول رساندن پيام وحى به ديگران باشند. اين به عنوان يك تقسيم گفته مى‌شود. گاهى هم اصرار مى‌شود كه ما از اين گونه انبيا در تاريخ داشته‌ايم. در فرق ميان نبى و رسول، عده‌اى از صاحب نظران همين طور گفته‌اند و مى‌گويند: رسول كسى است كه پيام را مى‌گيرد تا ببرد به ديگران برساند؛ ولى نبى يعنى‌آدمى‌كه خودش خبر مى‌شود. نبى از نبأ است؛ يعنى كسى كه خبر مى‌گيرد و رسول، يعنى كسى كه رسالت دارد و پيام را به ديگران بايد برساند.

جايگاه امامت
نمى‌خواهم فعلا وارد اين بحث پيچيده شوم؛ اما اجمالا عرض مى‌كنم كه با زحمت مى‌توان اثبات كرد كه بر صراط وحى و نبوت، ما نبى‌اى داشته باشيم كه هيچ مسئوليت رسالت نداشته باشد. فكر مى‌كنم نتوانيم از نظر تاريخى، به راستى يك چنين انبيايى را شناسايى كنيم؛ ولى به هر حال، نبى و رسول حداكثر كارشان اين است كه پيام خدا را بگيرند و به مردم برسانند؛ ولى امام كارش بيش از اين است؛ امام كسى است كه جلوى مردم حركت مى‌كند و به مردم مى‌گويد: با من بياييد، نه اينكه اينجا مى‌نشيند و راه را به مردم نشان بدهد و بگويد برويد. امام معمولا مى‌گويد: به همراه من بياييد، نه اينكه »برويد«؛ يعنى من اينجا هستم آن هم راه، شما برويد. اين معمولا در شأن امام نيست؛ امام كسى است كه در جلوى رهروان خود، راه را مى‌پيمايد و به راستى امامت، حد اعلا و شكل متعالى هدايت است.
انبيا از اين نظر، صحيح است كه دو گونه بوده‌اند: برخى انبيايى كه توفيق امامت را پيدا كردند و گروهى كه نتوانستند، رهروانى را به وجود بياورند تا دنبال آنها حركت كنند.انبيايى بوده اند كه نهضت‌هاى گرمشان در دل‌هاى سرد زمانشان اثر چندانى نگذاشته است. اينها صرفاً راه را نشان داده‌اند؛ اما حركت كردن و پيشاپيش ديگران حركت كردن؛ يعنى رهروانى ساخته شوند و به دنبال رهبر به حركت درآيند. در انبيا نقش امامت مهم است. قرآن از ابراهيم خليل نقل مى‌كند كه بار الها! من را براى اين مردم، امام و رهبر قرار ده، و خداوند مى‌گويد: آرى اى ابراهيم! ما تو را امام قرار مى‌دهيم، و ابراهيم بعد مى‌گويد: خداوندا از ذريه و نسل من هم مى‌توانند امام باشند، آن وقت پاسخ اين است كه اگر انسان‌هايى درست و حسابى باشند، اگر اهل ستم و تجاوز نباشند، اگر خود ساخته باشند و خودشان را بسازند، بله؛ آنها هم مى‌توانند، امام و رهبر باشند.

امام و مردم
امام و رهبر، در منطق اسلام و منطق قرآن، خود پيشاپيش جمعيت حركت مى‌كند؛ امام جماعت به نماز مى‌ايستد، كجا؟ در پيشاپيش نمازگزاران و نمازگزاران هر كلمه اى، هرسخنى، هر آيه‌اى، هر ذكرى و هر حركتى و هر كارى و هر عملى از اعمال نماز را به همراه او به جا مى‌آورند و امام كسى‌است كه در عين آنكه پيشاپيش مردم حركت مى‌كند، در عين حال در جمع مردم حركت مى‌كند. انسان هم پيشاپيش مردم حركت كند، هم در جمع مردم حركت كند، چطور، آنجا كه پاى ره گشودن، خطر به جان خريدن، سد شكستن است، جلو مى‌افتد و وقتى كه همه به حركت مى‌آيند و مى‌بيند كه سيل خروشان رهروان به سوى آرمان پويا شده و با قدرت و توان بالا و آلايش، مى‌تواند سدها را بشكند، ديگر آنجا اصرارى نيست جلو باشد، ديگر آنجا در جمع است، فردى از جمع و پيغمبر درميان يارانش، چگونه در يك حلقه، و با يارانش مى‌نشست، چگونه در وسط يك جمع حركت مى‌كرد، اگر كسى او را با سيما نمى‌شناخت، از جاى نشستن و از جاى حركت كردنش، نمى‌توانست بشناسد؛ يكى بود از همه، اين است آن جلوه زيباى امامت كه بايد به وجود آوريم.
برادران و خواهران! حرفهايى كه تا دو سال قبل مى‌زديم، نسيه بود، از يك سال و نيم به اين طرف، بايد نقد، از نقد سخن بگوييم. آن روز مى‌گفتيم: بايد چنين بشود، تا چنين نتيجه‌اى به دست آيد. امروز مى‌گوييم: چنين شده است، نتايج مطلوب تا چقدر به دست آمده است؟ امروز، روزى است كه سخن ما و عمل ما و آنچه مى‌گوييم و آنچه مى‌كنيم، بايد تحقق آن آرمان باشد .من مى‌پذيرم، شما هم بپذيريد كه اين آرمان متعالى، يك روزه و يك ماهه و يك ساله تحقق پيدا نمى‌كند. زمان لازم دارد، ما نمى‌توانيم يك جريان سازنده را در يك آن، به وجود آوريم. اگر جريان هست، خود به خود زمان مى‌خواهد؛ ولى اين زمان، بايد هر قدر كوتاه‌تر و حركت بايد، هر قدر نافذتر و سازنده تر باشد، سرعت و شتاب در حركت سازنده نظام اسلامى ضرورت دارد.
من با صراحت مى‌گويم، در اين شانزده ماهه و در كارى كه الان داريم، نقص بسيار است، هيچ هم نمى‌خواهم بگويم، هيچ يك از ما، هيچ گونه كوتاهى و تقصير نداشته است؛ ولى با صداقت و شجاعت و صراحت مى‌گويم كه جهت حركت را گم نكرده‌ايم، به سوى آنچه مى‌طلبيديم، تلاش كرده‌ايم و حركت كرده‌ايم. آيا شتاب مطلوب را حركت داشته يا نه، جاى سؤال است. بايد اين جواب را جمع بندى‌هاى نه ما، جمع بندى‌هاى شما و جمع بندى‌هاى نقادانه بى غرض، اما آگاه و تيزبين و آشنا به سختى‌ها و دشوارى‌هاى حركت نشان دهد؛ اما آنچه در آن ترديد ندارم، اين است كه جمع و خط اصلى حركت را گم نكرده ايم و بار الها از تو مى‌خواهيم كه ما را همچنان هدايت كنى و از توفيق هدايت بهره مند دارى كه اين صراط مستقيمت را در ميان صراطها و سبيل‌ها و راه‌هاى انحرافى گم نكنيم.
انبيا امامانى هستند كه هم پيشاپيش جمع حركت مى‌كنند و هم در جمع حركت مى‌كنند و همه كسانى كه در نظام جمهورى اسلامى، به شكلى از اشكال، در نقش امامت ظاهر مى‌شوند، بايد در جمع بمانند و در جمع حركت كنند؛ هيچ كس حق ندارد، در هيچ مقام، در هيچ سمت و به هيچ عنوان، از جامعه جدا شود.يك اصل عالى در امامت هست.
اين را برايتان بيان كنم. وقتى صحبت امامت و رهبرى مى‌شود، مسائلى را پيش مى‌كشند، مواضعى را مطرح مى‌كنند، امامت و امامى را ترسيم مى‌كنند و آرزو مى‌كنند كه گويى آن امام، در فاصله زياد و خيلى خيلى جلوتر از امت قرار گرفته، و با سرعت و شتابى بيش از امت هم حركت مى‌كند. خوب يك چنين امامى و يك چنين امتى، وقتى با هم حركت كنند، روز به روز فاصله امام و امت بيشتر مى‌شود تا جايى كه يك روزى امت اصلا امامش را نمى‌بيند تا از امامت او بهره مند بشود. امام از نظر بينش، از نظرمنش و رفتار، مى‌تواند صدها برابر از امت، خود ساخته تر و متكامل‌تر باشد؛ ولى از نظر جايى كه قرار مى‌گيرد، حق ندارد، موضع او و قرارگاه او، آن قدر از امت جلوتر باشد كه ميان او و امت يك فاصله پرنشدنى همواره وجود داشته باشد، زيرا چنين امامى، خود به خود نقشى در راهبرى امت نخواهد داشت. امام بايد فاصله پيشتازيش، در مقام عينيت با امت، آن قدر باشد كه امت او را با تمام ويژگى‌ها، بتواند ببيند و به او اقتدا كند: »الا و ان لكل مأموم امام يقتدى به«. بايد امام در حالى باشد كه مأموم بتواند به او اقتدا كند؛ بتواند به او برسد. اين است كه مولا در همان سخن مى‌فرمايد: امام شما چنين و چنان است، من مى‌دانم شما اين جور نمى‌توانيد باشيد: »و لكن اعينونى بورع و الاجتهاد«. كسانى كه فكر مى‌كنند، افراد يا گروه‌هايى مى‌توانند در بخش امامت جامعه قرار بگيرند كه آن قدر، پيشتاز و پيشگام و پيشرو باشند كه اصلا ملت موضع آنها را نمى‌تواند بشناسد و بيابد و درك كند، اينها معلوم مى‌شود، اگر واقعاً هم آن قدر پيشتاز و پيشگام و پيشرو هستند، معلوم مى‌شود كه اصلا امامت را آن طور كه بايد، درك نكرده‌اند.
پيامبران در عين آنكه در نزديك‌ترين مقام و منزلت به كمال مطلق هستى و خداى متعال قرار دارند، آن قدر مردمى‌هستند و آن قدر در برابر مردم جلوه عادى دارند كه مردم، روز به روز آنها را بيشتر از خودشان و با خودشان مى‌يابند، زبانشان زبان مردم است، انديشه ها و تصوراتشان، انديشه‌ها و تصوراتى مردمى‌است.بخش عمل و رفتارشان عمل و رفتارى است كه با مردم است و مردم آن را به خوبى مى‌يابند و مى‌بينند؛ او مى‌تواند الگو و اسوه باشد: »لقد كان لكم فى‌رسول الله اسوّه«.
انبيا در بعد هدايت، هم هادى هستند و راه را نشان مى‌دهند و هم امام هستند و راهبرند و مردم را به دنبال خويش مى‌كشانند و مى‌برند. با زور و تحميل كه نمى‌شود كسى را هدايت كرد و نمى‌شود بر مردم امامت كرد، بلكه كشش و جاذبه‌اى دارند كه آن كشش و جاذبه اين انسان‌ها به همراه آنها مى‌كشاند، پيغمبر اسوه است؛ اما اسوه يك مغناطيس نيرومند كه مى‌تواند، براده‌ها را به همراه خود بكشاند و حتى به آنها خاصيت مغناطيسى بدهد. در مقام هدايت و امامت و در مقام عدالت، البته طبيعى است كه اين بحث‌ها جاى گسترش و تفسير دارد؛ ولى قرار است بحثى كوتاه، با يك جمع بندى روشن داشته باشم.

عدالت در منطق پيامبران
اما در مقام عدالت، انبيا پيام آوران عدل و قسط هستند. از مردم مى‌خواهند: »كونوا قوامين بالقسط«؛ بايد شما كسانى باشيد كه بر پا داريد، قسط و عدل را، سر پا نگه داريد، همه جور قسط و عدل را، عدل اخلاقى و عدل فرهنگى كه زيربنا هستند، به وجود آوريد. قلبت بايد و قلبم بايد معتدل باشد، تا بتوانم مدعى باشم كه در راه انبيا هستم. اخلاق و معيارها، بايد معيارهاى صحيح و سالم الهى و انسانى باشد تا بتوانم بگويم: در راه انبيا هستم. آنهايى كه دائماً دروغ مى‌گويند، دروغ‌هاى تاكتيكى، دائماً دروغ مى‌بندند و تهمت مى‌زنند، دروغ بستن و تهمت زدن تاكتيكى و دائماً تزوير دارند و جهل و تزويرهاى تاكتيكى، اينها از راه عدل انبيا منحرف‌اند. انبيا بر پا دارندگان عدل هستند و عدل در درجه اول، عدل خود انسان است. عدل اخلاق، عدل فرهنگ، عدل معرفت، عدل ايمان، عدل در عمل مهم است، انبيا عادل سازند؛ انسان‌هاى عادل مى‌سازند و به دنبال آن و در طى آن و به عنوان نتيجه آن و به عنوان عاملى كه با اين عدل اخلاقى تأثير و تأثر و عمل و عكس العمل و سازندگى و خودساختگى متقابل دارد و كار دهى و كارپذيرى متقابل دارد، عدل اجتماعى، در همه ابعادش، عدل سياسى و عدل اقتصادى است، در جامعه اى كه انبيا مى‌سازند، عدل اخلاقى و معنوى، از عدل اقتصادى و عدل اجتماعى و سياسى، نمى‌تواند جدا باشد وبالعكس.

جمهورى اسلامى و عدالت خواهى
جمهورى اسلامى ما، مادام كه موفق به ايجاد عدل اقتصادى و عدل سياسى و اجتماعى نشود، اين بعد از رسالت انبيا را تحقق نداده است. ما بايد به سوى عدل اقتصادى و عدل اجتماعى و عدل سياسى جلو برويم. بايد به جايى برسيم كه در جامعه، ضعيفى در زير فشار قوى‌اى قرار نگيرد و اگر خدايى نكرده، قرار گرفت، به سرعت از زير فشار رهانيده شود.مسئوليت همه ما در ايجاد عدل، عدل اجتماعى و عدل اقتصادى، بسيار سنگين و تحقق بخشيدن به آن، بسيار دشوار است؛ اما شدنى است. تلاش كنيم، تحقق پيدا خواهد كرد.
ما پيامبران را فرستاديم با »بينات« و با آنها كتاب و ميزان و معيارها و ارزش‌هاى جداكننده حق از باطل، زشت از زيبا فرستاديم؛ تا مردم در پرتو اين روشن‌گرى و اين هدايت، بتوانند عدالت را به وجود آورند. انبيا پيام آوران عدل هستند. امروز در جامعه فعلى ما آثار عدل اجتماعى و اقتصادى و اخلاقى در حد مطلوب نيست. خوب حالا كه احساس مى‌كنيد؛ نابه‌سامانى‌ها هست؛ تبعيض‌ها هست؛ بى عدالتى‌ها هست، مى‌شود بفرماييد شما چه كار خواهيد كرد؟ شروع مى‌كنيد فقط نق زدن كه بابا ما پول داديم، به عدالت برسيم، پس كو عدالت، غر زدن كه اين چه جمهورى اسلامى‌است، خدايى نكرده دلسرد شدن و به نااميدى و ضعف روى آوردن كه اى بابا، آرزو و آرزوها داشتيم كه فكر مى‌كرديم، با اين جمهورى اسلامى تحقق پيدا كند؛ اين كه نشد يا شروع مى‌كنيم، با چشم بازتر و انديشه بازتر، به همه جوانب كار، نگريستن و با هم همكارى بيشتر كردن و با محكم تر شدن كمربندها و آماده كردن بيشتر خودمان، اين راه طولانى، سنگلاخ، پرنشيب و فراز انقلاب را با قاطعيت هرچه بيشتر پيمودن. كدام‌ها اينگونه هستند؛ نازك نارنجى‌هايى كه تنبل‌اند. آدم‌هايى هستند كه هر كار مى‌كنند و فراوان انتظار دارند، كسانى هستند كه ساده انديش و سطحى نگرند، كسانى هستند كه فكر مى‌كردند، در ٢٢بهمن ٥٧، مبارزه ما به پيروزى رسيد و تمام شد و حالا زمان ميوه چيدن است و وقت »من« شدن است. بابا سال ها كشتيم، حالا موقع درو است. آرى جانم، حالا زمان درو هست، اما درو چندين برابر سال‌هاى كشت، ممكن است طول بكشد؛ درو مى‌كنيم، درو شروع شده؛ ولى طولانى است. زحمت مى‌خواهد، خلاقيت مى‌خواهد، حركت و فداكارى مى‌خواهد، نه دروى آسان بى‌زحمت، براى اين كشاورزهاى عزيز ما، آنهايى كه با دست بايد درو كنند و بعد بايد باطه كنند و بايد به جايى كه خرمن كوبى‌هست، ببرند و آنجا بكوبند و باد دهند و گندم را از كاه جدا كنند و بعد گندم ها را به منزل ببرند و آنجا آسياب كنند و آرد كنند و خود، نان بپزند و بخورند.مدت لازم براى بهرمند شدن از آنچه كشته اند، از مدت كشتن چندان كوتاه تر نيست.
زحمت در ايام بهره بردارى و برداشت محصول، از زحمت در ايام كشتن، اگر بيشتر نباشد، چندان هم كمتر نيست.زحمت كشيديد، تلاشتان به ثمر رسيد، كاشتيد و درو آغاز شد، درو از ٢٢ بهمن ٥٧ آغاز شده است؛ اما زمان دروى شما ده سال يا بيشتر طول خواهد كشيد. آيا براى يك دروى ده ساله پركار و پرزحمت آماده ايد؟ آن هم درو كردنى كه دشمنان خرمن سوز، از چپ و راست، از زمين و آسمان، در كمين برداشت محصول مان نشسته اند، آن وقت ديگر درو مشكل‌تر است؛ آن وقت بايد براى درو كردن حضور و آمادگى بيشترى در صحنه داشت.
باز در اين زمينه، با صداقت و صراحت به شما عرض مى‌كنم تا اين لحظه كه درخدمت شما هستم، حركت به سوى عدالت و در خط عدالت قرار دارد و از خط منحرف نشده است؛ اما مواظب باشيد، مواظب باشيد، نيروهاى زيادى هستند كه مى‌خواهند، آن را از خط منحرف كنند.بعضى سوال مى‌كنند: فلانى، يعنى همين حالا كه هنوز سرمايه داران، پيشه وران و بازرگانان، روز به روز از طريق بالا بردن نرخ نيازمندى‌هاى مردم و گران كردن، سود بيشترى مى‌برند، يعنى باز هم در خط عدالت قرار داريم، بله جانم، در خط عدالت قرار داريم، خط عدالت يك خط مستقيم نيست، يك خط منكسر است. خط پيشرفت انقلاب، يك خط مستقيم نيست، يك خط شكسته است. اگر ما در سمت پيشرفت قرارگرفته باشيم، ولو خط شكسته باشد، بايد آن را بپيماييم، كوه رفته‌اى، كوه پيمايى رفته اى، جايى كه هنوز نرفته باشى از آن دامنه كه روشن است بالا مى‌روى، دامنه پيداست، خيلى ناپيدا ندارد، اما گاهى پيش مى‌آيد، آدم نمى‌بيند، كسى مى‌رود بالاتر، به آنجا كه صخره ها هستند، از اينجا خيال مى‌كند كه به آنجا كه برسد، همين قدم آنجا و يك صعود به آنجا خيلى است؛ ولى وقتى حركت مى‌كنى، به آن صخره اول مى‌رسى، بالاى صخره مى‌روى، عجب، پشت اين صخره گودالى هست، بايد پنج، شش متر پايين رفت، دوباره بالا آمد، كوهنوردى پرتوان و مصمم لازم است كه آنجا رسيدى پشيمان نشوى، بگويى اى بابا! اگر قرار باشد همين طور تا قله، هى پايين رفت و بالا آمد، ما اين كوهنوردى را نخواستيم، اين جورى عمل مى‌كنيم، يا مصمم هستيم و مى‌گوييم: عيبى ندارد، من به سمت بالا حركت بكنم، ده متر پايين بروم، دوباره از آنجا بالا مى‌آييم و پنج متر پايين بروم، باز بالا مى‌آيم اين طبيعت خط تصاعدى و تكاملى حركت هاى كمال يافته است.
خط كمال ياب انقلاب اسلامى، بايد در جهت تكامل باشد؛ در آن خط حركت كنيم و مصمم بمانيم، همانند ما كه در آن دوران تاريك پرنشيب و فراز، تن به نشيب و فرازها داديم و خسته و دلسرد و مأيوس نشديم، تا به صخره بالاى نخستين اين صعود رسيديم و توانستيم با نيروى ايمان و عمل و هماهنگى و همبستگى‌مان، طاغوت و طاغوتيان را سركوب كنيم در ادامه و تداوم اين راه هم، همان روحيه را داريم؛ ما نه خسته مى‌شويم و نه دلسرد مى‌شويم و نه از اين جست و خيزها مى‌ترسيم و نگران مى‌شويم؛ ما همچنان افتان و خيزان، تند يا دوان دوان، به سوى موفقيت نهايى، به يارى خدا، با هم ديگر، به جلو خواهيم رفت.
گاهى واقعاًچيزهايى كه پيش مى‌آيد، خيلى ناراحت كننده است. وقتى در طى چند جلسه تبادل نظر وسيع و گسترده و در وقت فراوان، موفق شديم كه نقطه نظرهاى مسئولان فعلى را هماهنگ كنيم و زمينه اى به وجود آوريم كه همه برطبق اتحاد و براساس روشن كردن و هدايت و يافتن و تنظيم كردن ديدگاه‌هاى مشترك مواضع تداوم حركت را با مسئوليت اين مسئولان نزديك كنيم، هماهنگ كنيم، بنويسيم، امضا كنيم و خوشحال باشيم كه دشمن حتى تحت عنوان اختلاف، در ديد و اختلاف در سليقه، ديگر نمى‌تواند در صف ما رخنه كند و جدايى بيفكند. ما مصمم هستيم، حاكم هستيم، آخر مگرنه جامعه ما، به سوى جامعه عدالت و عدل و قسط انبيا و قسط قرآن و قسط اسلام شتابان روان مى‌باشد؛ آخر مگر نه مردم بايد براى تحمل تلخى ها و مشكلات و سختى هاى اين دوره هاى اول سازندگى، تاب و توان و هوشى داشته باشند؛ هيچ چيز از شما مردم پنهان نداريم.

جمهورى اسلامى و مردم
من حتى گفت و گوهاى سياسى را هم در سخنرانى‌ها مطرح مى‌كنم.اگر يك جلسه‌اى سفيرى، نخست وزيرى، صدر اعظمى يا رجل سياسى، بيايد با من صحبتى بكند، در همان جلسه بعدى معمولا مطرح مى‌كنم. ما چيزى از مردم پنهان نداريم، مسائل داخلى‌مان را هم پنهان نمى‌كنيم. اصلا به همين دليل كه ما با صراحت، اختلاف ديدگاهامان را در جامعه مطرح مى‌كنيم، دشمنان مى‌توانند، اختلاف ديدها را به راحتى، به عنوان جنگ قدرت غالب بدانند و مردم را نگران كنند؛ اگر ما سياست بازانى‌بوديم كه مى‌توانستيم، اينها را پنهان نگه داريم كه مردم دچار اين دلهره ها نمى‌شدند.اما روزنامه‌ها، راديو و تلويزيون و رسانه‌هاى گروهى، عموماً، متعهد باشند كه مسائل را طورى بيان كنند كه مردم آن را همان طور كه هست بفهمند، بزرگ‌نمايى‌نكنند و بعد اگر مسئله‌اى است كه حتى گفتن خود آن هم، ممكن است دلهره‌هاى نابجا به وجود آورد، درباره آن توضيح بدهند، چون مردم ما به توضيح و روشنگرى نيازمندند و بينات مى‌خواهند.
چقدر خوشحالم كه امروز كه با شما دارم سخن مى‌گويم، در آستانه فعال شدن نهادهاى مديريت جامعه هستيم؛ نهادهايى كه قانون اساسى مصوب شما ملت، آنها را تصويب كرده و رأى شما ملت، آنجا را به وجود آورده است. ملت ما در كنار همه اين دلهره‌ها و نگرانى‌ها، مى‌تواند آرامش داشته باشد.
خوشحاليم كه جمهورى اسلامى‌مان، با نمايندگان منتخب‌مان و رييس جمهور منتخب‌مان، با مسئولان ديگرى كه مستقيم يا غيرمستقيم، منتخب ملت هستند، براساس قانون اساسى‌مان و روى خط و مرزى كه اين قانون اساسى ترسيم كرده، حركت خواهند كرد و ما ملت نيز، براساس قانون اساسى و براساس دعوت قرآن كريم، ناظر بر اعمال خواهيم بود و بعد خداى متعال در ورا و فوق همه ما، ناظر بر همه خواهد بود: » والله من ورائهم فهى«.
ما بايد براساس همين معيارهاى مقرر در قانون اساسى، با هدايت و توفيق الهى، اين كار را بكنيم؛ ما در جلسه‌اى تصميمات تازه‌اى گرفتيم: تصميم گرفتيم كه خودمان مراقبت كنيم؛ دوستان نزديك به ما مراقبت كنند و نگذاريم بى‌جهت، اين ملت با ايمان كه خداوند، سكينه ايمان را، بر او ارزانى داشته است، و امام اطمينان آفرين را براى او نگه داشته است، بى‌جهت دچار دلهره‌هاى جديد شوند و اميدوارم در اين راه، به يارى‌خداوند موفق باشيم. ما وقتى كه عدالت مكتبى داريم؛ وقتى كه معيارهاى مكتبى براى عدل داريم؛ وقتى كه اين مكتب، همه خطوط و مرزها را براى ما روشن كرده است، مى‌توانيم تلاش كنيم كه يا اتحاد يا وحدت يا لااقل هماهنگى براساس مكتب، در ميان خودمان به وجود آوريم، مى‌توانيم اين كار را بكنيم، آنها كه بى‌مكتب‌اند، آنها كه بى معيارند، آنها بايد هر روز بترسند و بلرزند كه گيرم امروز نشستيم با هم چنين ميثاقى بستيم، ضامن او شويم، كسى كه مكتب دارد، وقتى ميثاق مى‌بندد؛ ميثاقش ميثاقى است مكتبى، و ضامن او ايمان و التزام خود او به مكتب است.
اگر در جمهورى اسلامى، ما عناصرى كه چنين انگيزه درونى و معنوى بر آنها قوت نداشته باشد، منتخب مردم گردند، يا منتخب امام گردند و اگر خدايى نكرده، ملت ما ديد يا امام يا امت ديدند در يك انتخاب، اشتباه كرده‌اند، باز هم مكتب فرا راه ماست، راهنماى ما و رهگشاى ما و مشگل گشاى ما وگره گشاى‌ماست. مكتب به ما مى‌گويد: ما رودرواسى نداريم، ما با همه مسائل ساده يا پيچيده، صريح وبدون رودرواسى برخورد مى‌كنيم و اين اخلاق اسلامى‌ماست، حتماً تلخ است، به يك يار ديرين كه پانزده سال، بيست سال هست با او آشنا هستم، پرخاش كنم كه برادر اينجا منحرف شدى، چه مى‌كنى ؟اما اين پرخاش در عين تلخى شيرين هم هست، هرگز نگذاريد رابطه‌ها، صداقت‌ها و ضابطه‌ها را به خطر بيندازد، زندگى عادلانه، عدالت اجتماعى، عدالت اخلاقى، عدالت اقتصادى، عدالت سياسى و عدالت معنوى در جامعه ما، تنها و تنها براساس حاكميت ضابطه‌ها و صداقت‌ها به وجود مى‌آيد و نه براساس رفاقت‌ها و رودرواسى ها. رفاقت‌ها و رودرواسى‌هايى كه از معيار صداقت‌ها و ضابطه‌ها و ارزش‌هاى پذيرفته شده اسلام منحرف باشند. اينها براى جمهورى اسلامى ما خطرناك و خطرآفرين‌اند و بايد از صحنه مسئوليت‌هاى جامعه ما به كنارى روند، اميدوارم الگو و نمونه‌اى ارزنده از جامعه ايده آلى كه مهدى موعود ولى عصر، امام دوازدهم، امام زمان (سلام الله عليه)، در آينده‌اى كه براى ما زمانش روشن نيست، براى بشريت وارد خواهد شد باشد و اين هميشه ورد زبان من بوده در عالم تبليغ و به خصوص درسال هايى كه به دعوت مراجع تقليد، در آلمان مسئوليت مسجد و مركز اسلامى هامبورگ را بر عهده گرفته بودم و چند سالى‌كه آنجا بودم، با جوان‌هاى عزيزمان بوديم و سازمانهايى را ساماندهى مى‌كرديم، به نيروهايمان و حركت اسلامى دانشجويى‌مان را قوى مى‌كرديم كه ديگر، گرگان آنجا نتوانند، در كمين دانشجويان پاكدلى بنشينند كه از ايران و كشورهاى ديگر اسلامى، براى تحصيل به آنجا مى‌آمدند، در آنجا مكرر اين را مطرح مى‌كردم كه هيچ تبليغى براى اسلام، به اندازه ساختن يك جامعه كوچك نمونه اسلامى، نمى‌تواند نافذ و مؤثر باشد. امروز تبليغ ما هم، بايد در خدمت ساختن جامعه نمونه قرار گيرد و جزيى از اين برنامه سخنرانى‌مان، فيلم نشان دادنمان، هنر و تئاترمان، نمايش‌مان و همه چيزمان، بايد ابزارهاى تبليغ براى ساختن جامعه نمونه باشند.
سخن گفتن بس است، عمل كنيم و تنها سخنى گوييم كه راهگشاى عمل باشد. ديروز هم همين طور بود، پارسال هم همين طور، پنج سال پيش هم همين طوربود. يادم مى‌آيد در يك زمستان سرد و برفى، براى شركت در يك گردهمايى دانشجويان مسلمان همه كشورها، به جايى مى‌رفتم. اذان صبح بود كه آنجا رسيدم، با يكى از دوستان كه همراه بود، وارد ساختمانى شديم كه اين دانشجويان عزيز، آنجا دور هم جمع بودند. گفتم: مى‌روم وضو بگيرم، نماز بخوانم. وقتى رسيدم، آنها در اذان صبح نمازشان را به جماعت خوانده بودند و نماز پايان يافته بود، بعد از نماز رسيدم، حدود شايد سه ربع ساعت بعد از اذان صبح بود كه رسيديم، مرا هدايت كردند كه از پله ها پايين بروم و براى اينكه آنجا وضو بگيرم، توى پله‌ها اين طرف و آن طرف ته سيگارى و آشغال سيگار ريخته بود. در اين اولين برخورد، با آن جوان عزيزى كه راهنمايم بود گفتم: برادر اينها چيست؟ گفت: اينها را ديشب ريخته‌اند، صبح اول وقت بعد از نماز شروع به پاكيزه كردن مى‌كنند. گفتم: عزيزم مبادا جلوتر كه بروم، يك نوشته ببينم روى ديوار كه »النظافة من الايمان«. براى اينكه اگر به او برسم، به دنبال ديدن اين آشغال‌ها، آن وقت خيلى برايم ناراحت كننده تر است.
بعد گفتم ما اينجا بايد يك الگو و نمونه عملى باشيم. در اينجا كه مى‌توانيد، يك تحقق عينى از اسلاميت، از عدل اخلاقى و عدل اجتماعى اسلامى را در اين نمونه كوچك نشان بدهيد. اين خيلى بيشتر اثر دارد تا سخن‌ها. سخنان اثر دارند؛ سخن و نوشتن لازم است، اين ابزارهاى روشنگرى لازم هستند؛ اما نه مجرد از عينيت، باز بايد اين سخن، اين كلام، اين نوشته، اين فيلم و اين نمايش همراه با عينيت محتواى سخن و نوشته و نمايش فيلم باشد. اين يك واقعيت است. اين فرمولى است كه اسلام پيش پاى ما گذاشته: » مردم را به سوى خويشتن و راه خويشتن دعوت كن؛ نه با زبان‌هاشان«. پس با چه؟ با عمل و واقعيت بخشيدنشان.
همه دلهره و نگرانى ما در مورد اين جريان‌ها كه در طول اين مدت به وجود آمد، اين است كه اگر جايى ما اختلاف ديد داشتيم، با دوستانمان اختلاف نظر داشتيم، دوستان ناآگاه يا دشمنان مكار و نيرنگ باز فوراً آن را تعبير غلط مى‌كردند و به عنوان جنگ قدرت، جا مى‌زدند. اين بود كه مردم مى‌گويند؛ به به اينها بودند آنهايى كه ما به آنها دلبسته بوديم! ببينيد ميان سخن هاشان و عمل‌هاشان چقدر تفاوت است و اگر چنين باشد، حق با شما ملت است، و هر جا چنين باشد، حق با شماست و هر كس چنين باشد، بايد او را دقيقاً شناسايى كنيم و او را محكوم كنيم.
ما نمى‌توانيم با شعار و حتى باشعور پيش برويم. شعار و شعورمان، بايد با شعار راستين اسلام، يعنى به عمل صالح، سازنده اسلامى مزين و آراسته باشد، تا بتواند ما را جلو ببرد. اين يك حقيقت است، اين يك اصل اسلام است، اميدوارم اعمال و رفتار و كارهاى ما، برخورد ما، جنگ ما، صلح ما و همه چيز ما به يارى خدا و هدايت او و با همت شما بندگان خدا و خلق خدا، بتواند در جهت هماهنگى انديشه و سخن و عمل، همان يا لااقل اكثريت جامعه‌مان و به خصوص مسئولان جامعه‌مان باشد.