پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - انسان و جهان در نظام فکری شهید بهشتی - سجادى سيد ابراهيم

انسان و جهان در نظام فکری شهید بهشتی
سجادى سيد ابراهيم

براى شناخت دقيق‌تر انديشه‌هاى سياسى شهيد بهشتى، پيش از هر چيز بايد از مبانى فكرى او آگاه شد. بنيادهاى نظرى هر فيلسوف سياسى، به مسائل اساسى مشترك چون طبع انسان، نظام هستى و ضرورت دولت و غايات جامعه سياسى مربوط مى‌شود. بايد بدانيم در نگاه شهيد بهشتى، به عنوان يك انديشمند سياسى و صاحب نظر در امور فلسفى و سياسى، انسان، دولت، جامعه و هستى داراى چه ويژگى‌ها و مشخصات و مؤلفه‌هاى بنيادى است.
نگاه شهيد بهشتى به اين امور به ما كمك مى‌كند تا آرا و نظريات وى را در بخش سياست و جامعه بهتر درك كنيم. اصولاً فيلسوفان سياسى و انديشمندان، درك خاصى نسبت به اين گونه مسائل دارند. اگر هابز انسان را ذاتاً شرور مى‌داند، در مقابل جان لاك انسان را طبعاً غير شرور معرفى مى‌كند. اين مبنا در آراى سياسى هر دو فيلسوف تأثير عميق گذاشت. هابز به دليل آن مبنا، به دولت مطلقه رسيد. ولى لاك به دولت مشروطه. استدلال هابز اين بود كه اگر قدرت مطلقه از حاكم گرفته شود انسان به مرحله نهايى خود باز مى‌گردد »گرگ« هم‌ديگر مى‌شوند؛ اما استدلال لاك كه به انسان خوش‌بين است، اين بود كه در دولت مشروطه، حقوق انسان رعايت مى‌شود و حاكم هر كارى را مى‌تواند در جامعه سياسى به مرحله اجرا درآورد، زيرا انسان‌ها به دليل طبع درست خود، در مرحله جامعه سياسى به وضع طبيعى كه هرج و مرج است باز نمى‌گردند.

١ - هدفدارى نظام هستى
از نظر شهيد بهشتى، جهان و هستى، عبث و بيهوده خلق نشده است. خداوند آسمان‌ها و زمين را به حق آفريده است: "ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الابالحق" و اين حق به معناى اين است كه انسان‌ها "ايدئاليست" نباشند و نگويند اين عالم "وهم و خيال" است، بلكه معتقد باشند: »جهان هستى هدف و جهتى دارد. انسان‌ها، نه تنها بايد در نفى پندارگرايى و پوچ انگارى بكوشند، بلكه اين هدف هستى را متحقق نمايند كه به نظام آفرينش بينديشند و هدف‌هاى آن را شناسايى كنند و بر مبناى قوانين، مقررات و قراردادهاى اجتماعى كه خداوند آن را وضع كرد و بنانهاد، عمل كنند. خداوند هم از انسان‌هايى ياد مى‌كند كه با ايمان خود به نظام آفرينش، مى‌انديشند و مى‌گويند: خدايا اين دستگاه را باطل و عبث نيافريدى.
بدين ترتيب، از نظر آيت‌اللَّه بهشتى، نظام هستى، هدف‌دار است؛ هر چند از نگاه ما، اين مسئله امرى بديهى است؛ و وقتى فيلسوف و انديشمند از آن به عنوان اصل و اساس انديشه‌هاى خود دفاع مى‌كند، مى‌تواند به عنوان مبناى بحث انديشه‌هاى سياسى تلقى شود. حال كه نظام، از نظر وى، هدف‌دار و عبث و پوچ آفريده نشده است، اين سؤال مطرح مى‌شود كه هدف و جهت نظام هستى چيست؟ آيا اين اهداف را خداوند مشخص كرده است؟ چرا و چگونه بايد به آن توجه كنيم؟
شهيد بهشتى با اشاره به آيه ٧ سوره هود، به اين نتيجه مى‌رسد كه خداوند اين جهان متنوع و گوناگون را كه در شش مرحله آفريده، براى انجام كار حسن و نيك و مسابقه آگاهانه و آزادانه انسان‌ها قرار داد. اين آيه از نظر وى، به صراحت نشان مى‌دهد كه آسمان‌ها و زمين از ماده‌اى همگون شروع و به پيدايش انسان بر عرصه اين صحنه بسيار متنوع منتهى شده است:
»همه اين مقطع آفرينش، براى اين است كه ميدانى رنگارنگ و متنوع براى عمل و كار انسان به وجود بيايد و انسان در مسابقه به خيرات و نيكى‌ها در اين ميدان بس گسترده و وسيع قرار گيرد و نهان انسان با انتخاب راه و شيوه عملى كه دارد، آشكار گردد و معلوم شود در ميان اين موجودات تازنده، كدام برنده و كدام بازنده‌اند؛ يعنى اين مقطع از هستى داراى آهنگى است، و آهنگش آماده بودن براى عمل انسان‌ها، براى كار انسان‌ها و براى تلاش انسان‌ها است؛ تلاشى كه هدفش مشخص شدن اين است كه كسى نيكوكارتر است«.
پس، مطابق ديدگاه شهيد بهشتى، اينكه نظام آفرينش حق است، به يك معنا باز مى‌گردد؛ به اينكه نپنداريم، جهان بى‌فرجام و انسان بى‌هدف خلق شده است. در حقيقت آنچه انسان را از پوچى و خيال بيرون مى‌آورد، »اين است كه انسان سرانجام و فرجامى دارد« و آن فرجام با عمل او در اين قلمرو وسيع و رنگارنگ تعيين مى‌شود، بنابراين اگر قرار بود، انسان و عمل او و پاداش و كيفرش در كار نباشد، آفرينش او عبث و بيهوده بود: »افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لاترجعون«
اين نظر و انديشه ايجاب مى‌كند كه بهشتى از حق تعريفى ارائه و در نهايت، رأى اصلى خود را بيان كند. در تعريف او »حق دو معناى اصلى پيدا مى‌كند: آن چه هست و آن چه بايد باشد. در علوم عينى وقتى مى‌گوييم حق، ناظر به معناى اول است؛ يعنى آنچه هست. وقتى در حقوق و اديان و اخلاق از حق صحبت مى‌كنيم، به معناى دوم است؛ يعنى آن‌چه بايد باشد. و چون نظام هستى حق است، به اين ترتيب ميدان عمل براى تميز حق و باطل براى انسان‌ها بايد وسيع و باز باشد. شهيد بهشتى از مباحث هدفدارى نظام به اين نتيجه مى‌رسد كه اگر هدف آفرينش اين است كه انسان به كمال و عمل نيكو و كار بايسته برسد، بايد قوانين و مقررات و نظام‌هاى اجتماعى، همگى طورى تنظيم شوند كه اين ميدان گسترده را براى اين مسابقه آگاهانه و آزادانه انسان‌ها آماده نگه دارند؛ از اين رو »هر رفتار، هر كمبود، هر محدوديت نابه‌جا، هر بى‌بندوبارى نابه‌جا، هر عامل اجتماعى و هر عامل مصنوعى كه در قلمرو و ميدان به وجود بيايد و بخواهد، مانع تحقق اين هدف شود باطل است، ظلم است. اين خلاف حق است و بايد از ميان برداشته شود.
مؤلفه اصلى اين نظر و رأى اين است كه انسان‌ها فقط بايد در برابر حق تسليم شوند و مسلمان، يعنى آدمى كه حق‌پرست است و فقط زير بار حق مى‌رود و در برابر حق لجاج و عناد و استكبار ندارد؛ نه تنها انسان مسلمان حق‌پرست است، بلكه در نگاه شهيد بهشتى، اوج انسانيت انسان در حق‌پرستى است و انسان برتر، انسانى است كه در برابر حق تسليم‌تر است. انسان حق‌پذير براى سعادت آمده است. تيره‌بختى و انحراف انسان در اين است كه در برابر حق مقاومت كند. از نظر شهيد بهشتى، اين جهان داراى هدف است، حق است و هدفى كه اين جهان را حق مى‌كند، عمل انسان است؛ نه خود انسان«. و شناخت نظام حق از نظر وى دو منبع دارد: يكى منبع علم، آگاهى، انديشه و عقل بشرى، و ديگرى منبع الهام و وحى الهى؛ يعنى آنچه مى‌تواند به انسان »حق را بشناساند، يكى انديشه مستقيم است و ديگرى وحى محكم متقن«.
به طور كلى در نگاه شهيد بهشتى، نظام هستى خالقى دارد كه حق مطلق است و اين نظام داراى هدف و غايت است. انسان در اين نظام، محور و احسن است و همه آسمان‌ها و زمين براى گزينش آزادانه و آگاهانه عمل برتر و حسنه انسان تمهيد شده است و چون انسان بايد مطابق آيين و مقررات الهى به مسابقه نيكو برسد، هيچ محدوديت و رادعى كه مظهر باطل و ظلم است، در مسير او نبايد ايجاد شود؛ از اين رو انسان اين هستى، به دنبال حق مى‌گردد و منبع شناخت دين حق، عقل و وحى است، پس انسان، مانند نظام هدفدار است و هدف او حق‌پرستى و تسليم در برابر حق است. قوانين، مقررات، سنن و انبيا براى همين هدف به حق براى انسان آمده‌اند. اما آيا انسان داراى سرشت حق‌جويى و كمال انديشى و لقاى الهى هست يا خير؟ پاسخ به سؤال مبناى فكرى ديگرى است كه در زير مى‌آيد.
٢ - ماهيت طبع انسان
چنان كه گذشت، يك فيلسوف و انديشمند سياسى در فلسفه سياسى، به اين مسئله كه ماهيت طبع انسان چيست، پاسخ مى‌دهد؛ به عبارتى براى شناخت انديشه‌هاى سياسى يك فرد، بايد به اين مسئله توجه كنيم كه نظر آن شخص درباره انسان چيست؟ اصولاً مبانى فكرى‌اش درباره انسان چيست؟ و كاملاً انسان‌شناسى او چگونه است؟ شهيد بهشتى نيز از اين قاعده، مستثنى نيست؛ از اين رو نظريات و آراى اصلى ايشان را در باب انسان‌شناسى به طور خلاصه توضيح مى‌دهيم.
آيت‌اللَّه بهشتى انسان را از دو ديدگاه مورد شناسايى قرار داده است؛ هم از نگاه عقلى بدان پرداخته و هم از ديدگاه وحى و قرآن، از انسان سخن گفته است. به طور كلى، انسان در دستگاه فكرى شهيد بهشتى، مخلوقى حق‌گرا و كمال جوست؛ يعنى اين استعداد و قابليت در او وجود دارد كه در مدار حق قرار گيرد و با باطل مقابله كند. وى در معرفى انسان مى‌گويد: اين موجود از خميرمايه‌اى برخوردار است كه به راحتى مى‌تواند، با حق مطلق سازگارى كند. فطرت او طورى است كه حق گرايى را در وجودش طبيعى مى‌نمايد. شهيد بهشتى در اين باره معتقد است كه انسان با حق سازگارى دارد. برخلاف بدبين‌ها كه معتقدند، انسان موجودى بدسرشت و شرور است. وى مى‌گويد:
"فطرت و خميرمايه سرشت انسان، نه تنها با حق سر جنگ ندارد، بلكه با حق پيوندى اصيل دارد".
در نگاه شهيد بهشتى، چون روح الهى در انسان دميده شد: »نفخت فيه من روحى«. انسان مايه‌دارترين، ريشه‌دارترين و بنيادى‌ترين رابطه را با حق مطلق داراست، پس اگر سؤال اين باشد كه آيا ميان انسان و حق سازگارى برقرار است يا خير، بايد گفت، نه تنها سازگارى برقرار است، بلكه ميان اين دو، رابطه بسيار نزديكى حاكم است.
از سوى ديگر، انسان در نگاه شهيد بهشتى، »عبارت از يك شدنِ مستمر خودآگاه و خودساز است كه با محيط طبيعى و محيط اجتماعيش رابطه تأثير متقابل دارد«. اين تعريف، به هدفى باز مى‌گردد كه ايشان براى آفرينش انسان قائل است و آن اين است كه هدف آفرينش انسان "سير تكاملى او در همه ابعاد وجودى است" كه سرانجام او كه "سير به سوى كمال مطلق" است، به بارور شدن و شكوفا شدن آن ابعاد راجع است. از اين رو شهيد بهشتى بر آن است كه انسان را مطابق عقل و وحى "مسئول ساختن خود و ساختن محيط" معرفى كند: "و لتسئلن عما كنتم تعملون".
اين بينش، انسان را هم آگاه مى‌خواهد و هم آزاد. اگر حق انتخاب و زمينه آن براى انسانى كه مسئول عمل خود است نباشد، اصولاً نمى‌توان وى را مسئول فرض كرد. درست است كه انسان فطرتاً حق‌دوست و حق‌پسند است، اما اين »يكى از قطب‌هاست نه تمام قطب‌ها«. انسان موجودى »آميخته« است؛ نه يكدست: »انا خلقناالانسان من نطفةٍ اَمشاجٍ نبتليه«. بنابراين، وقتى انسان از نطفه آميخته و درهم آفريده شده، در معرض انتخاب قرار مى‌گيرد؛ يعنى خيابان اين هستى براى انسان از قطب‌هاى مغناطيسى مختلفى تعبيه شده است. اين انسان است كه بايد دست به انتخاب بزند و راه درست را از راه كج تشخيص دهد:
»ما هميشه مى‌گوييم نه بدبينى و نه خوش‌بينى؛ بلكه واقع بينى اسلام و جهان اسلام نسبت به انسان ديد واقع بينانه دارد. مى‌گويند انسان موجودى است »امشاج« آميخته با حق سنگين پرزحمت انتخاب تا آخرين لحظه زندگى، حتى وقتى مى‌آيد با راه حق و باز مى‌گردد به راه كفر، باز هم براى او راه انتخاب تا آن جا كه بشود باز است«.
از ديدگاه شهيد بهشتى، در فطرت و خميرمايه انسان، نوعى حق‌گرايى وجود دارد، اما »اصطكاك منافع موجب مى‌شود كه از مسير حق گرايى خارج شود و راه ديگرى را برگزيند. راه حلى كه ايشان ارائه مى‌كند اين است كه انسان با خودسازى، تمرين و انتخاب، راه حق‌گرايى را رشد بدهد. اگر اين كار صورت نگيرد، زمينه رشد گرايش‌هاى غير حق‌گرا در انسان بيشتر مى‌شود. اين بينش بر نظريه زير استوار است كه دكتر بهشتى از آن دفاع مى‌كند:
»اساس بينش اسلام، بر نفى و ترمينيسم اجتماعى و جبر تاريخى و ماترياليسم تاريخى و باور اينكه اين انسان به صورت فرد است كه هميشه آزاد مى‌ماند و هيچ گاه در گردونه تاريخ به صورت يك موجود متحركى كه تمام حركتش را از تاريخ مى‌گيرد، در نمى‌آيد«.
از اين رو مطابق آرا و نظرات شهيد بهشتى، تأثير محيط اجتماعى در فرد، هيچ گاه به مرحله‌اى نمى‌رسد كه نقش خودسازى آگاهانه، آزادانه و انتخاب گرانه خود را به صفر برساند، زيرا »هميشه انسان در برابر تأثير محيط اجتماعى در اندازه‌اى از خودسازى آگاهانه آزادانه را براى خود حفظ مى‌كند«.
بدين ترتيب، شهيد بهشتى به اين نظر مى‌رسد كه شأن انسان ايجاب مى‌كند كه وى مسلط بر حوادث باشد. به گفته مشهور، انسان‌ها نبايد در چنگ رويدادها باشند، بلكه رويدادها بايد در چنگ آدمى باشد؛ يعنى انسان، مجبور نيست، مسئول است؛ محدود نيست، آزاد است؛ تك بعدى نيست، آميخته است، پس موجودى گزينش كننده و انتخاب‌گر است. شهيد بهشتى هر كجا از انسان سخن گفته از اين موارد دفاع كرده است. به اين نكته توجه كنيد:
»قرآن درباره انسان مى‌گويد كه انسان موجودى است در ميدان مغناطيسى درهمى كه قطب‌هاى مغناطيسى گوناگون، مى‌خواهند بر او اثر بگذارند و هر قطب مى‌خواهد او را به سمت خود بكشد. قطب‌ها، به خودى خود، قدرتى كه نقش تعيين كننده داشته باشد، ندارد. نقش تعيين كننده به دست چه كسى داده شده است؟ به دست خود انسان و انتخاب او«.
در مجموع، انسان از نظر شهيد بهشتى، موجودى آميخته و مخلوط، و آميزه‌اى از عناصر گوناگون آفريده شد. موجودى چند بعدى، با استعدادهاى متنوع و فراوان كه نه تنها از لحاظ جسمى، بلكه از نظر روحى نيز بر ديگر موجودات امتياز و برترى دارد، به همين دليل در بوته آزمايش است و چون او را شنوا، بينا، انتخاب‌گر، آگاه، عامل و مختار آفريده، از وى مى‌خواهد به نيكى و نيكويى گرايش يابد و در مدار حق باشد. و بهترين تعريف براى انسان اين است كه »انسان جاندارى است آگاه و انتخاب‌گر« و اگر فرمانبرى از حق از او خواسته شد، فرمانبرى‌اى منظور است كه »انتخابى« و »آگاهانه« باشد، پس انسان اسلام كه بهشتى از آن حمايت مى‌كند، »انسان آزاد، آگاه و عامل« است:
»جمع بندى شهيد بهشتى از انسان اسلامى اين است كه انسان از ديدگاه اسلام موجودى است كه آگاهانه و آزادانه، انتخاب‌گرى مى‌كند و آزادى، آگاهى و انتخاب سه عنصر اساسى انسان در نظام فكرى مورد نظر شهيد بهشتى هستند«.
به دليل اينكه قلمرو فلسفه سياسى، محاجّه و مشاجره و اختلاف نظر است؛ نه اجماع و توافق، پاسخ‌هايى فلاسفه سياسى درباره مسئله بنيادين »طبع بشر« كه بر حول چهار سؤال اساسى شكل مى‌گيرد، دچار چند گونگى و گسستگى است. چهار سؤال اصلى كه مجموعاً هشت برداشت فلسفى از آن نتيجه مى‌گيرند، عبارت است از:
١. آيا انسان طبعاً موجودى فردگرا است يا جمع‌گرا.
٢. آيا انسان طبعاً موجودى سياسى (مدنى) است يا غير سياسى؟
٣. آيا انسان طبعاً موجودى عقلانى و آزاد است يا غير عقلانى و مجبور؟
٤. آيا انسان طبعاً موجودى كمال‌پذير است يا كمال‌ناپذير؟
پاسخ‌هاى برخى فلاسفه معروف غرب به پرسش‌هاى فوق چنين است: از نظر جان لاك، انسان طبعاً فردگرا است. در نگاه كارل ماركس، انسان طبعاً جمع‌گراست. مطابق نظر ارسطو، انسان طبعاً سياسى است. اصحاب فايده، مانند جرمى بنتام و جان استوارت ميل معتقدند كه انسان طبعاً غير سياسى است. هگل مى‌گويد كه انسان طبعاً عقلانى و آزاد است. هابز در كتاب لواتيان ادعا كرده است انسان طبعاً غير عقلانى و مجبور است. آنارشيست‌هايى چون ويليام گادوين و پرودون بر آن بودند كه اثبات كنند، آدمى طبعاً كمال‌پذير است ونيز سنت آگوستين در كتاب »شهر خدا« مدعى شده است كه انسان طبعاً كمال‌ناپذير است.
به هر حال، مبانى هر يك از فلاسفه نسبت به انسان با هم تفاوت و تناقض دارد، به همين دليل آراى سياسى اين افراد نسبت به هم فرق اساسى دارد. شهيد بهشتى به عنوان يكى از كسانى كه در مسائل فلسفى و سياسى وارد شده و در اين مسائل تخصص داشته، نظريات خاصى ارائه كرده است كه در يك جمع‌بندى چنين ارائه مى‌شود كه ايشان انسان را طبعاً فردگرا، اجتماعى، سياسى، عقلانى و آزاد و كمال‌پذير مى‌داند. نمونه‌ها و مثال‌هاى اين ادعا، هم در اين بخش و هم در برخى آثارش موجود است.
٣ - ماهيت دولت
ماهيت دولت از مهم‌ترين مسائل فلسفه سياسى است. در ماهيت دولت از مسائل ديگرى چون غايت حكومت، عالى‌ترين شكل نظام سياسى، ضرورت اطاعت و مشروعيت دولت نيز بحث مى‌شود. پاسخ‌هاى يك انديشمند سياسى و دينى به مسئله ماهيت دولت،همانند پاسخ به مسائل مربوط به انسان مهم و ضرورى است. از مبانى يك فيلسوف در اين باره، به راحتى مى‌توان نتيجه‌گيرى دقيق‌ترى ارائه كرد؛ براى مثال اگر بدانيم كه ارسطو معتقد است، ساخت اقتصادى دولت، ماهيت و طبيعت آن را تعيين مى‌كند يا اگر بدانيم از نظر ماركس طبقات، شكل و ماهيت دولت را مى‌رساند، بهتر مى‌توانيم انديشه‌هاى سياسى آنان را فهم و شرح كنيم؛ از اين رو در ماهيت دولت، مبناى فكرى فيلسوف و صاحب‌نظر مورد توجه قرار مى‌گيرد.
شهيد بهشتى به دليل اين كه يك فيلسوف و انديشمند مكتبى است و مكتب را حاكم بر روابط اجتماعى و فردى انسان‌ها مى‌داند، ماهيت و طبيعت دولت را مناسبات ارزشى و عدالت الهى مى‌داند. شكل‌هاى اين نظام كه قابل تطبيق با بسيارى حكومت‌هاى موجود نيست، نظام »امت و امامت« است. نظر صريح ايشان چنين است:
»مسئله اصلى، حاكميت مكتب و حاكميت نظام آرزشى بر رفتار ماست«.
بهشتى، »پاسدارى از حق و عدل« را زيربناى حكومت حق و عادل مى‌داند و معتقد است كه مسئله ايجاب مى‌كند كه همه مردم تلاش كنند تا سازمان اجتماعى آگاه و توانا، يعنى دولت، به وجود آورند. اصولاً، اين نگرش ناشى از اين تفكر است كه وى بدان تأكيد مى‌كند: »اسلام دينى است كه مشتمل بر سياست است و سياست از ديانت و حتى از عبادت جدا نيست«
از نظر شهيد بهشتى، ضرورت وجود دولت در تأمين تكامل انسان و بهزيستى معنوى و رسيدن به كمال الهى است. از اين نظر، وى بر آن است كه دولت بر كرامت انسان در درجه اول توجه كند. اگر جامعه‌اى به كرامت و فضيلت‌هاى آدمى بى‌اعتنا باشد و در آن بى‌عدالتى و تبعيض حاكم باشد، آن جامعه، نه تنها جامعه انسانى نيست، بلكه جامعه اسلامى نيز نيست.
شهيد بهشتى معتقد است: »اجتماع بشرى به هر شكل كه باشد، حكومت مى‌خواهد، حتى در مدينه فاضله يا جامعه ايده‌آلى و بهشت رويايى افلاطون نيز فلاسفه حكومت مى‌كنند... در عموم طرح‌هاى گوناگونى كه در طول قرن‌هاى متمادى، بيش از بيست و شش قرن، براى اداره اجتماع از دفاع بشر تراوش كرده يا در تعلقات دينى وجود داشته‌و به امت ما رسيده، لزوم حكومت براى اداره اجتماع همچون »اصل ثابتى« ديده مى‌شود و اگر بر طبق موازين علمى و فلسفى، نتوانيم براهين متقنى بر صحت و اطلاق و ازليت و ابديت اين اصل اقامه كنيم، لااقل خود را از قبول آن، ولو به عنوان اصل موضوعى ناگزير مى‌بينيم. اين اصل يا اصل موضوعى اين است كه در زندگى اجتماعى بشر، حكومت فرد يا دسته يا طبقه‌اى ضرورت دارد. بررسى تعاليم اجتماعى و قوانين حقوقى و اخلاقى اسلامى نشان مى‌دهد كه همه آنها بر اساس ضرورت حكومت مقرر گشته و حتى در برخى موارد، به اين اصل تصريح شده است.
نظام سياسى‌اى كه شهيد بهشتى از آن دفاع مى‌كند، نظامى است »مكتبى و متعهد در برابر مكتب« و مكتب از نظر وى، عبارت است از: »اصول عقيدتى و عملى اسلام بر اساس كتاب و سنت« و چون در نگاه ايشان »اسلام مكتب انسان‌ساز است« و براى آن آمده كه شرايطى را فراهم كند تا انسان‌ها رشد و تعالى بيابند و بتوانند انتخاب آگاهانه و آزادانه نمايند و زندگى را بر اساس اين آگاهى بسازند، بنابراين حكومتى كه بر مبناى اسلام تشكيل مى‌يابد، به اين معهود پايبند و وفادار است؛ به عبارتى ديگر چون نظام هستى بر گرد كرامت و سعادت انسان است و انسان طبعاً كمال جوست و به سوى حق در حركت است، از اين رو حكومت كه مقدمه و ابزار سعادت آدمى است، بايد به ايجاد و پاسبانى اين شرايط و فضا متعهد بماند.
دولت در دستگاه فلسفى شهيد بهشتى، از آنجا ضرورت تشكيل مى‌يابد كه انسان‌ها آنها را براى پاسدارى از حق و عدل تأسيس مى‌كنند. اين نظام، محيط مستعدى را فراهم مى‌سازد تا انسان به تكامل بايسته برسد. پس دولت شهيد بهشتى دولت اخلاقى و ارزشى و منبعث از مكتب است و بر اساس مدل امت و امامت پيش مى‌رود. اگر بهزيستى معنوى و تعالى انسانى، ضرورت ايجاد دولت را اثبات مى‌كند، آزادى و اختيار آدمى حكومتى بر مبناى سعادت و كرامت را جستجو مى‌كند. اين هدف تأمين نمى‌شود مگر آن كه »مكتب اسلام« بر روابط اجتماعى انسان‌ها و نهادهاى مدنى حاكم باشد. اين مكتب متضمن رشد، كمال و كرامت انسان‌هاست. و براى اينكه اين تضمين استمرار يابد، امت و امامت بايد تقويت شود، زيرا بر اساس كتاب و سنت، تمام نظر مكتب به عامه مردم است و در ميان عامه مردم آنها كه بر محور اين مكتب جمع مى‌شوند و شكل مى‌گيرند، از تقدم و اولويت خاص برخوردارند. آن‌ها مى‌شوند امت... امت از نظر ايدئولوژى اسلامى و مبانى عقيدتى و عمل اسلام، حتماً نياز دارد به امامت«.
به همين دليل »نظام سياسى اجتماعى جمهورى اسلامى نظام امت وامامت است«. در اين مدل، مردم نقش اساسى ايفا مى‌كنند: نخست به دليل اينكه در حكومت اسلامى، آراى مردم نافذ است و دوم اينكه در ميان انواع حكومت، نوع جمهورى كه مبتنى و متكى بر آرا و نظرات مردم است با مبانى اسلام سازگارتر است. يعنى »سمت و قدرت« حاكم از آراى مردم ناشى مى‌شود. در چنين حكومتى، نه تحميل وجود دارد، نه ضلالت، نه تبعيض و نه تفوق‌طلبى و نه فساد و تباهى. هر چه مخالف حق‌مدارى و حق‌گرايى است، در اين حكومت ممنوع است. از اين رو، نظر فلسفى مطابق آراى شهيد بهشتى اطاعت مردم از چنين حكومتى لازم و ضرورى است.