پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - رؤياى بهشت و خلود در زمين - حسنی محمد

رؤياى بهشت و خلود در زمين
حسنی محمد

٣. انسان غربى (بشر جديد)
انسان كيست؟ پاسخ اين پرسش براى عالم غربى دشوار است. بايستى از وى بپرسى كه »انسان چيست؟«؛ زيرا با انسان امروزى همچون اشيا برخورد مى‌شود و همان اتفاقاتى كه براى سكولاريزه كردن و زدودن جنبه ماورايى و روحانى طبيعت رخ داد، براى مفهوم انسان نيز اتفاق افتاده است. انسان در نگاه جديد، حيوانى است در حدود حيوان‌هاى ديگر و همچون تك‌تك حيوانات از ويژگى‌هايى فردى بهره‌مند است. شهيد مطهرى در كتاب انسان و ايمان مى‌نويسد:
برخى منكر امتياز اساسى ميان انسان و حيوان هستند. تفاوت آگاهى و شناخت انسان با حيوان را از قبيل تفاوت كمى و حداكثر تفاوت كيفى مى‌دانند، نه تفاوت ماهوى... (و نيز) انسان را از نظر خواسته‌ها و مطلوب‌ها يك حيوان تمام عيار مى‌دانند، بدون كوچك‌ترين تفاوتى از اين نظير. اين جهت‌گيرى است كه نزد فلاسفه كشورهاى آنگلوساكسون پرورش يافت و به سراسر اروپا و امروزه تمام دنيا سرايت و سپس حاكميت پيدا كرده است.
بايد گفت هبوط بشر به مرحله حيوانيت و »بَلْ هُمْ اَضَلُّ« چيزى نيست كه به فكر فلاسفه و دوره خاص تاريخى مربوط بشود. هرگاه براى بشر، لذت مادى اصالت يافت و خود و جهان اطرافش را از دريچه نيازهاى حيوانى و شهوانى ديد، چنان به كار لذت‌طلبى افسار گسيخته و تنبلى و تن آرايى و اقناع شهوت‌رانى مى‌پردازد كه هيچ حيوانى را ياراى برابرى با او نيست. آنچه در دوره جديد اهميت يافت و حيوانيت بشر را معنايى ويژه و پيچيده بخشيد، اين بود كه بشر به اين هبوط و لذت‌جويى مادى و اصالت شهوت، صورت علمى و سيستماتيك داد و آنچه در گذشته براى فرد رخ مى‌داد و حداكثر قوم و ملتى را به سقوط حيوانيت مى‌كشيد، امروزه براى تمدنى رخ داده كه عالم‌گير شده است و چنان صورت فلسفى و توجيه علمى پيدا كرده و سيستم‌ها و نهادهاى تمدنى را فراگرفته كه جز اندكى انسان‌هاى برجسته و خودآگاه، قدرت خارج شدن از اتمسفر فرهنگى آن را ندارند. اگر بشر براى سكولاريزه كردن طبيعت كافى بود كه جنبه متافيزيكى و ماورايى آن را انكار كند، براى سكولاريزه كردن انسان نيازمندى‌هاى بيشترى داشته است؛ زيرا انسان داراى پيشينه تاريخى است كه گاه او را به ريشه‌هاى فطرى و الهى‌اش پيوند مى‌زند.
انبيا و تاريخ پيامبران، انديشه‌هاى مذهبى و ماورايى و اعتقاد به غيب، كتاب‌هاى مقدس، آثار فرهنگى - تمدنى، شيوه زندگى و سيستم نيازمندى‌هاى مبتنى بر دين، موانعى هستند كه انسان متجدد براى دست‌يابى به اميال حيوانى خويش بر سر راه داشت و بدين ترتيب سراسر قرن‌هاى سيزدهم تا هفدهم ميلادى بر سر جدال انديشه نوگرا با اين مؤلفه‌هاى اساسى در غرب سپرى شد و متحدان، با يارى فلسفه جديد، فئودال‌هاى سرمايه‌دار و آزمندان استعمارگر توانستند با وجود مقاومت‌هاى فراوان (كه در تاريخ از آن سخنى گفته نشده) انديشه خود را غالب كنند.
يكى از توجيه‌هاى علمى غرب براى زدودن جنبه آسمانى از انسان و جهان، نظريه تكامل است كه به سبب جايگاه اساسى‌اش در شكل‌گيرى فرهنگ و تمدن غرب، در بخش بعد به آن خواهيم پرداخت. اين نظريه در ذهن بشر غربى به صورتى تمام رواج يافت و انسان را واداشت تا خود را در رديف حيوانات به شمار آورد. انسان در اين نظريه، به حيوان و جامعه انسانى، به جنگلى كه صورت حيات در آن فقط با اصل زيست شناختى تنازع بقا توجيه‌پذير است، تبديل شده و اگرچه از همان قرن چهاردهم تا كنون چه از نظر كلامى و چه حتى از نظر زيست‌شناختى، دلايل زيادى از سوى برخى انديشمندان غرب بر رد اين نظريه بيان شده، ولى فرضيه تكامل ديگر به صورت نظريه علمى نبود كه با استدلال‌هاى بيان شده از دور خارج شود. مسئله تنازع بقا، در فلسفه و انديشه و محتواى ذهن بشر غربى رسوخ كرده بود و در محفل‌هاى رسمى در غرب كسى به انتقادها و استدلال‌ها نسبت به باطل دانستن نظريه تكامل، توجهى نمى‌كرد. گرايش‌هاى حيوانى در غرب، مقدم بر فلسفه و انديشه جديد غربى به وجود آمد، همچنان‌كه فيلسوفانى مانند دكارت و كانت و جامعه‌شناسانى همچون آگوست كنت، ميراث‌خوار جهت‌گيرى‌هاى حيوان‌گرايى مانند ترانسفورميسم داروين بودند.
شهيد آوينى در مقاله ميمون برهنه مى‌نويسد:
در مرتبه روح شهرت، گرايش‌هاى حيوانى بر ساير وجوه و ابعاد وجود انسانى غلبه مى‌يابند و بشر مصداق »اولئك كالانعام بل هم اضل« قرار مى‌گيرد. به همين علت است اگر تفكر غالب بشر در مغرب زمين بدين سمت متمايل شده كه انسان را در زمره حيوانات قلمداد كند، اگر نه، معارف الهى تأكيد دارند كه رسيدن به انسانيت با گذشت از مراتب حيوانى ميسر است، نه توقف در آن. بشر اگر مى‌خواهد به انسانيت برسد، نمى‌تواند در مراتب حيوانى وجود خويش توقف داشته باشد. حال آنكه در تفكر غربى بشر ذاتاً حيوان است.
و اين »ذاتاً حيوان بودن انسان« همان اشتباهى است كه بيشتر از سوى فلاسفه دامن‌گير بشر شده و حتى در تفكر بسيارى از انديشمندان دينى ما نيز رسوخ كرده است. اينكه »انسان يك نوع حيوان است«، اگرچه از منظرى مى‌تواند صحيح باشد، ولى آن‌چنانكه در كتاب‌هاى انسان‌شناسى چه از نوع غربى و چه از نوع دينى وارد شده، حجابى براى درك و شناخت حقيقت انسان پديد آورده است. از نظر فلاسفه، انسان در نوع، حيوان است و با ديگر انواع حيوان مانند اسب و... جنس مشترك دارند كه همان حيوان مى‌باشد و تمايز آنها به فصل است.
مثلاً اسب حيوان صاهل است و انسان حيوان ناطق و يا حيوان اقتصادى، معنوى و عدالت‌خواه و.... اين پيشوند حيوان با هر نوع پسوندى كه داشته باشد، سبب انحراف ذهن مى‌شود؛ زيرا ذهن، پايه و اصل را »حيوان« مى‌گيرد و پسوند را فرع تلقى مى‌كند. اصالت انسان به روح است (كه هست) و خداوند در قرآن كريم فرمود: »وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى« و روح خدا، جاودانه است و نسبتى با حيوان ندارد. بايد گفت براى مدت كوتاهى كه مقدار آن نسبت به تمام عمر حقيقى انسان (يعنى بى‌نهايت) به صفر ميل مى‌كند، انسان لباس حيوانيت به تن كرده است. بنابراين، انسان در گام اول، يك موجود مجرد است و متعلق به عالم بى‌نهايت و در مرحله بعد و به صورت فرعى و كوتاه مدت، لباس حيوانيت را در زندان دنيا پوشيده است. شهيد آوينى مى‌نويسد:
...و چون اين معنى (يعنى اصالت حيوانيت براى انسان) مورد قبول قرار گيرد، ديگر چه تفاوتى دارد كه وجه‌تمايز انسان از حيوان، نطق باشد، يا ابزارسازى يا چيزهاى ديگر؟ اگر بشر را اصالتاً حيوان بدانيم، لاجرم بايد تمامى تبعات اين تعريف را بپذيريم. اولين نتيجه‌اى كه از اين تعريف برمى‌آيد اين است كه لذت‌طلبى، خصوصيت اصلى ذات بشر و تنها محرك اوست و جامعه غرب امروز اين معنا را به تمامى پذيرفته است.
اصالت حيوانيت براى انسان، آن‌چنانكه در حوزه فكر و انديشه غربى وارد شده، كمى پيچيده و قابل توجه است. هنگامى كه ويژگى‌هاى حيوان در حوزه‌آگاهى‌ها را در كتاب انسان و ايمان مى‌خوانيم، تصور مى‌كنيم كه كانت و فلاسفه نئوكانتى پوزيتيويست (حس‌گرايى مطلق) هستند كه ويژگى‌هاى علم انسان را شرح مى‌دهند. شهيد مطهرى مى‌نويسد:
آگاهى‌هاى حيوان از جهان، تنها به وسيله حواس ظاهره است، [آن‌چنانكه هيوم و كانت و ساير فلاسفه حس‌گرا در مورد شناخت انسان اعتقاد داشتند]، ازاين‌رو سطحى و ظاهرى است و به درون روابط درونى اشيا نفوذ نمى‌كند.
[آن‌چنانكه استاد پارسانيا درباره ديدگاه كانت مى‌نويسد: »از ديدگاه او (كانت) انسان راهى به سوى واقع ندارد. شى خارجى همواره داراى يك واقعيت فى‌ذاته است كه هيچ‌گاه براى انسان شناخته نمى‌شود].
دوم اينكه فردى و جزئى است و كليت و عموميت ندارد. [شبيه آنچه بِركْلى، هيوم و فلاسفه پوزيتيويست و به ويژه نئوكانتى‌ها درباره حوزه معرفتى انسان داشته‌اند و براى مفاهيم كلى منشأ روانى و حسى قائل بودند، نه عقلى و درصدد خارج كردن مفاهيم كلى از دايره شناخت‌هاى علمى انسان بودند]. سوم اينكه منطقه‌اى است و محدود به محيط زيست حيوان است و به خارج محيط زيست او راه پيدا نمى‌كند. چهارم اينكه حالى است؛ يعنى بسته به زمان حال است، از گذشته و آينده بريده است. حيوان، نه از تاريخ خود يا جهان آگاه است و نه درباره آينده مى‌انديشد [همچنان‌كه در بخش غرب و انديشه اتوپيايى مى‌ديديم، غرب در آرزوى رسيدن به چنين تاريخى و بى‌انديشگى نسبت به آينده (كه متضمن انديشه درباره مرگ است) است.]
ديگر، اين گفته كه انسان‌ها از نسل ميمون هستند، يك جمله زيست‌شناسانه نيست؛ زيرا قرن‌هاست ابطال زيست‌شناختى آن ثابت شده و اين نظريه، گرايش نوع انسان به جنبه حيوانيت و غرايز شهوانى و نفسانيت خويش و توقف در اين مرحله را نشان مى‌دهد. طبيعى است كه چنين بشرى همه چيز را از دريچه حيوانيت خويش ببيند و حتى مفاهيم عالى و الهى معنوى را نيز غريزى و حيوانى يا علمى ترجمه كند تا خداى‌ناكرده، ابهامى براى اين حيوان ابزارساز باقى نماند و اصل تنازع بقا يا حكومت و برترى زورمندان را برهم نزند. به عنوان مثال، آقاى‌دزموند موريس در آغاز كتاب خويش به نام ميمون برهنه »با احساس وظيفه انسانى نسبت به هدايت مؤمنانى كه خرافه آدم و حوا، بهشت اوليه و هبوط انسان را باور كرده‌اند«، به تفسير جانورشناسانه هبوط آدم مى‌پردازد و به شكل علمى توضيح مى‌دهد كه اجداد ايشان، يعنى شامپانزه‌ها چگونه ناچار مى‌شوند بهشت جنگل را ترك كنند:
در اين حد تكامل و زندگى بوزينه‌اى، جنگل راحت‌ترين و جالب‌ترين و بهترين عزلت‌گاه محسوب مى‌شد و ميمون‌ها زندگى آرام و مرفهى مى‌خواستند و در واقع، جنگل، بهشت آنها بود...اجداد شامپانزه‌ها، گوريل‌ها، ژيبون‌ها، و اوران اوتان‌ها در جنگل باقى ماندند كه هنوز هم اين جانوران در جنگل زندگى مى‌كنند و سلسله آنها قطع نشده است. بين اجداد ميمونى، تنها اجداد ميمون برهنه (يعنى انسان) ترك جنگل كردند و به جانوران خشكى‌ها و سرزمين‌هاى ديگر پيوستند و به زودى به آنها خو كردند. اگرچه اين اخراج يا خروج از بهشت، كار دشوارى بود، آنها را به محيطى كشانيد كه براى تحول و تكامل بيشتر مساعدتر بود و اجداد ميمون برهنه توانستند در اين محيط تازه براى منافع خويش، سفره پهن‌ترى بگسترانند.
بيان دينى و نگاه قرآنى، انسان را واجد دو بعد متضاد مى‌داند: يكى دانى و ديگرى عالى، يكى آنجا كه انسان را از »صلصال كالفخار«؛ يعنى خاك رسوبى لايه‌خشك و يا »حمأٍ مسنون«؛ يعنى گل متعفن و بدبو مى‌داند. ديگرى آنجا كه مى‌فرمايد: »وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى«، ولى آن‌گاه كه خدا، انسان را مى‌آفريند، او را اين‌گونه معرفى مى‌كند: »إِنّى جَاعِلٌ فِى الْاَرضِ خَليفةً«. انسان در ديدگاه قرآن، خليفه خداوند است و لباسى از حيوانيت براى مدتى كوتاه بر تن دارد تا مورد آزمون قرار گيرد. قرآن هرگاه انسان را در مقام گناه توصيف مى‌كند، او را به سبب وجوه دانى و پستش سرزنش مى‌كند.
آيه كريمه : »إِنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصيمٌ مُبينٌ« بر همين اساس است تا گناه و پستى انسان را به توقف انسان در مرحله حيوانيت نسبت دهد و انسان را به اصالت متعالى خويش آگاه سازد تا با دور شدن از مراحل پست، به حقيقت انسانى خويش نزديك شود، ولى همان‌گونه كه بيان شد، انسان از ديدگاه غربى، حيوانى است مانند حيوانات ديگر و امتيازهاى او از نوع كمّى و كيفى است. بنابراين مى‌توان با دادن اين امتيازها به هر حيوان ديگرى، آن حيوان را مساوى با انسان دانست.
بسيارى از كارتون‌هاى كودك كه در آنها حيوانات، نقش انسان‌ها را به عهده مى‌گيرند، در راستاى همين طرز تلقى از انسان قرار دارد. اين فيلم‌ها و سريال‌ها براساس تقليل انسان به مرتبه حيوانيت ساخته شده‌اند. بنابراين، همان ساختار زندگى انسان‌ها مثل شهرنشينى و تكنولوژى و...، در بسيارى از آنها به چشم مى‌خورد. در اين فيلم‌ها، به حيوانات، همان لباس انسان‌ها پوشانده مى‌شود. آنان به مدارسى مى‌روند كه كودكان امروز كاملاً با آن آشنايند و حتى درس‌هايى مى‌خوانند كه در مدارس آموزش داده مى‌شود. ممكن است مثلاً آقا خرگوشه و آقا سگه كلاس سوم باشند و كودك شما كلاس دوم. خلاصه اينكه انسان‌ها همان خرس و خرگوش و فيل و اردك و موش و گربه و غيره‌اند و از نظر تمدن غربى، كودك بايد اين واقعيت را بفهمد. ديگر براى ديدن صورت برزخى از انسان‌هاى گنهكار، نيازى به تقواى آن‌چنانى و زهد و ورع و شب‌زنده‌دارى و اخلاص نيست. بشر غربى، صورت حقيقى خود را به نمايش مى‌گذارد و روزى چند مرتبه به كودك نشان مى‌دهد. از »پسر شجاع« و »دهكده حيوانات« گرفته تا »گربه سگ« و »راكن زرنگ«، ده‌ها نوع از اين برنامه‌ها در سيماى جمهورى اسلامى پخش شده است. اگرچه هدف از پخش اين برنامه‌ها، سرگرمى و حتى خيرخواهى و آموزش صفاتى همچون شجاعت، كمك كردن به ديگران و... بيان مى‌شود، ولى بايد دانست كه محل توليد اين آثار كجاست و ريشه‌هاى اين انديشه كدام است.
پرسش‌هاى بسيار اساسى در اين زمينه مطرح مى‌شود كه به درك اين مسئله كمك مى‌كند. مثلاً اينكه آيا صفات اخلاقى از انسان غير مؤمن مى‌تواند صادر شود يا خير؟ الگوى واقعى انسان كيست؟ ويژگى‌هايش چيست؟ آيا مجازيم قهرمان داستان‌هايى را كه كودك قرار است با آن هم‌ذات‌پندارى كند و مثل او بشود، حيوان قرار دهيم؟
شايد اين پرسش مطرح شود كه ما در ادبيات كهن، خود اثرى مثل كليله و دمنه داريم كه به داستان‌هاى حيوانات پرداخته است. اگر از آن فيلمى ساخته شود، چه حكمى دارد؟ پاسخ اين پرسش براى كسى كه مطالب پيشين را خوانده و با كليله و دمنه و ديگر آثار ادبى كهن نيز كه به حيوانات پرداخته‌اند، آشنايى دارد، روشن است. در اين داستان‌ها، حيوانات به جاى انسان نمى‌نشينند و به عبارت بهتر، انسان نيست كه حيوان شده، بلكه حيوان، خودِ حيوان است و ساختار زندگى خود را دارد و شبيه انسان‌ها زندگى نمى‌كند. غذاى انسان‌ها را نمى‌خورد. در خانه آنها زندگى نمى‌كند، سوار مركب آنان نمى‌شود، به مدرسه آنها نمى‌رود، لباس آنها را نمى‌پوشد و.... اين‌گونه داستان‌ها براساس همان نگاه دينى به طبيعت كه جهان و كيهان را واجد بعد متافيزيكى و سرشار از رموز و تمثيلات مى‌داند، نوشته شده و اين انسان است كه بايد اين تمثيلات و آيات الهى را جهت تعالى روح خود به كار گيرد. اين آثار براى بيدارى{P . نصر در كتاب نياز به علم مقدس در اين مورد مى‌نويسد: »اگر متون مقدس شرق و غرب و نيز آثار نوشته و معارف سنتى آنها - از پانچا - تانترا (Tantra - Panca)ى سانسكريت گرفته تا قصص حيوانات در اروپاى قرون وسطا، تا دانش سنتى هندى شمردگان امريكايى نسبت به حيوانات - از عالم حيوانات و نباتات، از حركات سماوى و مخلوقات زمينى بسيار الهام مى‌گيرند تا به درس‌هاى اخلاقى‌اى اشاره كنند كه انسان بايد ياد بگيرد، براى آن است كه اين كيفيت اخلاقى نظام طبيعى، جنبه‌اى از اهميت معنوى آن است، هرچند كه بر اهميت آن واقعيات وجود شناختى نيستند كه صفات الهى را بازمى‌تابند«. سيدحسين نصر، نياز به علم مقدس، حسن مياندارى، قم، مؤسسه فرهنگى طه، ١٣٧٨، چ١، صص٢٠٣ù٢٠٢. P}
انسان‌ها و برترى آنان نوشته شده، نه براى اينكه انسان خود را در حد حيوانات جنگل تنزل دهد، حال آنكه انديشه غربى ميان انسان و حيوانات ديگر تمايز اساسى قائل نيست.
در اين ميان، يك پارادوكس اساسى وجود دارد و آن اينكه مگر نه اين چنين است كه تمايز انسان نسبت به حيوان را تفكر مى‌دانند و بشرِ دوران حاضر را در اوج انديشه و كمال معرفى مى‌كنند و علم جديد را مصداق آن مى‌شناسند. از سويى مثلاً در كارتون راكن زرنگ مى‌بينيم كه حيوانى مانند راكن واجد آن علم است و مثلاً قانون ارشميدس را كشف مى‌كند و به كار مى‌بندد. پس حيوان مى‌تواند به همان كمالى دست يابد كه براى انسان غربى تصور شده است، بحث در اين باره بسيار طولانى و فرصت كوتاه است.
نمونه‌هاى فراوان ديگرى وجود دارد كه مى‌توانيم در آنها حضور انديشه مدرن نسبت به انسان را ببينيم. مثلاً بيشتر فيلم‌هاى هاليوودى براساس كنش‌ها و واكنش‌هايى كه از اصل تنازع بقا پيروى مى‌كنند، ساخته مى‌شوند و كلاً نوع انسان در توليدهاى هنرى و ادبياتى و در پى آن توليدهاى رسانه‌اى همين‌گونه است. همذات پندارى با اين نوع انسان در خلال تماشاى يك فيلم يا يك برنامه، انسان را به او بيش از پيش نزديك مى‌كند.

٤. ترانسفورميسم و انگاره‌هاى تاريخى تجدد
نسبت تفكر غربى با فرضيه تكامل
يكى از كليدى‌ترين بنيان‌هاى ساختارساز در ذهنيت و فرهنگ غربى و اساسى‌ترين پارادايم معماران تمدن جديد و از بحث‌انگيزترين{P . الگوى پذيرفته شده، اصل موضوعه. P}
نظريه‌هاى به اصطلاح علمى، اعتقاد فراگير به نوعى تلقيات داروينيستى است كه بر مبناى نظريه تكامل شكل گرفته است. اين نظريه، نمود بيشترى در رسانه‌ها دارد. بنابراين، مركز ثقل بحث‌ها بر روى آن قرار گرفته است. بايد گفت نظريه‌پردازانى همچون اگوست كنت، روسو، اسپنسر و ديگران هستند كه در جاى خود بايد انديشه‌هاى آنان را بررسى كرد. آنچه بيش از همه در اين تلقى اهميت دارد و به نوعى هدف اصلى اين نظريه موهوم را دنبال مى‌كند، بحث جايگاه انسان در اين صيرورت شبهه‌ناك است. اين‌گونه تحليل‌ها، وراثت انسان را در يك دوره تطور كه در انواع گوناگون انسان واقع شده است، به ميمون‌هايى منتسب مى‌كنند كه پيش از دوره چهارم زمين‌شناسى مى‌زيسته‌اند. سپس نخستين انسان‌هاى بوزينه‌سان كه در غارها مى‌زيسته‌اند، به وجود آمدند. استفاده از ابزارهاى بسيار اوليه سنگى، ارتزاق از راه شكار و حتى شكار انسان (آدم‌خوارى)، آويزان كردن پوست حيوانات به خود، به عنوان پوشش و حرف زدن به صورت اوليه و نداشتن خط و... از نشانه‌هاى آنان بوده است. سيد حسين نصر درباره اين نظريه مى‌نويسد:
اصل اساسى اين نظريه، اين است كه اشكال عالى‌تر حيات در طى مدتى طولانى از تطور و تكامل اشكال پست‌تر حيات پديده آمده و باليده است و دست خالق مطلق در پيدايش انواع گوناگون و تحول تاريخى جهان در كار نبوده است. [بدين ترتيب، هيچ علت رازآميز و متعالى وجود ندارد و هدف و غايتى هم براى خلقت متصور نيست و فقط تنازع ميان انواع مختلف حيوان و بقاى انسب عمل مى‌كند.] اين نظريه، به ويژه آن‌چنانكه در زمينه‌هايى جز زيست‌شناسى به كار گرفته شد، نقش و سهمى بسيار اساسى در انهدام معنا و مفهوم تقدس خلقت خداوند [حذف تمام جنبه‌هاى ماورائى و شئون كايناتى عالم] ايجاد كرد. در واقع، انديشه تكامل به انهدام آگاهى مستمر از خداوند به عنوان خالق و حافظ انواع جانداران كه در متون مقدس، از جمله قرآن و حديث با تعبير حى و محيى آمده است، كمك كرد. نظريه تكامل، در بيگانه كردن علم از دين (يا با دين) [كه بزرگ‌ترين منشأ فسادى است كه امروزه به دست بشر واقع شده است] و ايجاد جهانى كه مى‌توان در آن سير كرد و شگفتى‌هاى خلقت را بدون كمترين احساس اعجاب و حيرت دينى مورد مطالعه قرار داد، تأثير اساسى داشت [كه همين امر موجب گم كردن راه توسط انسان مدرن و افتادن در وادى سقوط تمدنى و معنوى گرديد.] به علاوه اين نظريه خيلى سريع از زيست‌شناسى به ساير علوم و حتى قلمروهاى غيرعلمى بسط و سرايت يافت. به نحوى كه امروزه در دنياى متجدد، هركسى به واقع تقريباً درباره همه چيز با معيار تكامل مى‌انديشد و سخن مى‌گويد.
تا كنون، نقدهاى فراوانى بر اين نظريه وارد شده است كه در حوزه‌هاى گوناگون فكرى، فرهنگى، علمى و زيست‌شناسى ريشه داشته‌اند، ولى شگفت‌آور اينكه در توقف ترويج انديشه تكامل حيوانى انسان چندان مؤثر نبوده‌اند. علت اساسى آن هم اين است كه اين به واقع بيشتر، منشأ و مبناى فلسفى داشته است تا علمى. به عبارتى ديگر، اين فرضيه پيش از آنكه براساس اصول علمى بنا شده باشد، بر انتزاعياتى موهوم پايه‌ريزى گرديده كه پيرو انديشه‌هاى اتوپيايى و رنسانسى بوده‌اند.
... اين نه تنها ناتوراليست‌ها و بيولوژيست‌هاى قرن نوزدهم مانند لوئين‌آگاسيز بودند كه با تكامل داروينى مخالفت مى‌كردند، بلكه بعضى از دانشمندان معاصر چون بونور، برنارد - سرند، كولينز، كلارك، كودى، لموئين، دوار، گرانت - كه] دلايلى كه اين‌گونه افراد ارائه كرده‌اند، جملگى از ماهيتى علمى و نه كلامى يا متافيزيكى برخوردار بوده‌اند. اول از همه اظهارنظر لموئين و ديگران است كه مى‌گويند شواهد هستى‌شناسى - ديرينى كه{ تحول‌گرايان، دلايل خود را بر پايه آنها استوار مى‌سازند، در حقيقت، خود تكامل را نقض مى‌كنند. و نيز اينكه استدلال اصحاب تكامل، مبتنى بر دور است.
انسان در حيرت مى‌ماند كه غرب مدعى شفافيت علمى و تحقيق و پژوهش و ساينتيسم، چگونه علوم خويش را بر امرى كاملاً غيرعلمى بنيان مى‌گذارد. همه اينها نشان‌دهنده سمت و سوى اثبات يك تفكر از پيش تعيين شده است. نمودارهاى درخت‌گونه زيست‌شناسى، نخستين بار به وسيله هيكل ترسيم شد و اكنون جزو جدانشدنى تمام كتاب‌هاى جديد زيست‌شناسى است. همان گونه كه اين نمودار شامل تناقض‌هاى آشكارى است و بيشتر بر پايه تخيلات قرار دارد تا شواهد علمى...، ولى امروزه فضاى ذهنى جوامع اجازه نمى‌دهد كه صداى اين اعتراض‌ها و مخالفت‌ها به طور كامل شنيده شود.
تحليل‌هاى تكامل‌گرايان مبتنى بر دور و تسلسل است كه دانشمندان غربى بارها بدان اشاره كرده‌اند. بونور در كتاب عليت‌باورى و غايت‌شناسى مى‌نويسد:
چنين برمى‌آيد كه تكامل‌گرايى تماماً براساس يك مصادره به مطلوب گسترده قرار گرفته باشد. اينكه امور و موضوعات ديرين‌شناسانه براى اثبات فرضيه تكامل مورد استفاده واقع شده‌اند، ولى در عين حال، توجيه و تبيين خويش را در همين فرضيه‌اى كه خود اختراع كرده‌اند، مى‌يابند. اين نمونه اعلاى يك دور باطل است.
با تحقيق‌هاى آزمايشگاهى نيز نشان داده‌اند كه تكامل از نظر تطورگونه‌ها هرگز اتفاق نمى‌افتد و حتى خود تكامل‌گرايان نيز در بسيارى موارد، ناچار، به اين تضادهاى آشكار اشاره كرده‌اند.
به عنوان مثال، يكى از همين ترانسفورميست‌ها به نام آنتونى بارنت در كتاب تكامل‌انگار خود انسان به روايت زيست‌شناسى، پس از شرح تحليل‌هايش مى‌نويسد:
خيلى راحت بود كه اگر مى‌شد داستان تكامل انسان را به نحوى كه دربا خلاصه كرديم تمام شده دانست، قطعات ديگرى از اجزاى انسان‌هاى كهن يافت شده‌اند كه به هيچ وجه در يك چنين طرح ساده‌اى نمى‌گنجد. مشهورترين اينها جمجمه‌اى است به نام سوانكومب.... اين دو تكه استخوان در يك حفره شنى در جنوب رودخانه تمز، بينِ دارتفورد و گريو زند يافت شده است. ناحيه‌اى كه باستان‌شناسان آن را از لحاظ بقاى انسانى بسيار غنى مى‌دانند... اهميت اين جمجمه از اين جهت است كه صاحب آن تقريباً به طور مسلم از معاصران نزديك انسان جاوه و پكن بوده است... [ويژگى‌هاى سوانكومب شبيه انسان امروزى است]. اين خود دليل نسبتاً قانع كننده‌اى است كه انسان‌هايى با هيات انسان امروزى در دوره پلئوسين ميانه وجود داشته‌اند.
دلايل رد اين نظريه فراوان است و ما قصد پرداختن به آنها را نداريم. وانگهى حقيقت را بايد در كتاب قرآن يافت كه مصدر نشر حقايق است. قرآن كريم، نسل انسان را به طور آشكار از پيامبر الهى آدم(ع) و حوا مى‌داند. قرآن كريم، مبيّن خلقت دفعى انسان از خاك (گل) است. قرآن، آدم(ع) را به واسطه آموختن اسماء الهى (و عَلَّم آدم الْاَسماءَ كُلَّها) صاحب علم معرفى مى‌كند. حال حقايق متون دينى را با نظريه تكاملى مقايسه مى‌كنيد. تصديق كنيد كه رواج خرافه‌هاى مدرن حتى در ميان ما مسلمانان، بسيار فاجعه‌آميز است.
مبناى تمدن غرب، مبتنى بر اصولى است كه با فرضيه تكامل به گونه‌اى سيستماتيك توجيه مى‌شوند؛ تمدنى كه مبناى اساسى‌اش بر مدار نفسانيت يا به تعبير بعضى حكماى معاصر، بر پايه نفسيت انسان بنا شده است. هدف اين تمدن آن است كه بشر را با نگاه صرفاً تمتع‌آميز و عقل خودبنياد جزئى‌نگر بريده از وحى و هرگونه بنيان ماورائى، به تكامل حيوانيت برساند. بنابراين، متوسل شدن به نظريه‌پردازى‌هايى كه انسان را از مدار تعريف الهى‌اش بيرون بكشد و در مدار جديدى متناسب با اغراض خويش تعريف كند، بسيار لازم به نظر مى‌رسد.
به همين دليل، سرشت تكامل‌طلب انسان را به استخدام گرفته و با نعل وارونه زدن و فرافكنى اين متعلق روح به بعد جسمانى و حيوانيت انسان، مى‌خواهد تا به مقاصد خويش برسد (كه متأسفانه تا حدود زيادى نيز موفق بوده است).
چه توهم باشد و چه نباشد، غرب به اين تلقى نياز اساسى داشته است. بنابراين، از هر روش و وسيله‌اى براى تقويت آن بهره‌بردارى مى‌كند. فلسفه‌بافى‌هاى فراوان، شيوع بيمارى انديشيدن با معيار تكامل حيوانى در ادبيات و علوم گوناگون، از برجسته‌ترين بازتاب‌هاى آن است، ولى آنچه عمق اين تحريف و انحراف بشرى را آشكار مى‌كند، بعضاً به كارگيرى آموزه‌هاى دينى براى اثبات اين پارادايم كفرآميز است. بونور مى‌نويسد:
موفقيت تئورى تكامل، موفقيت انسان‌هاى سهل‌انگار است. هيچ نكته بيولوژيكى - فلسفى نيست كه در خدمت اين عروس زيبا قرار نگيرد. ماترياليسم‌هاى هيكل و ليسنكو را به خدمت مى‌گيرد، و پانته‌ايسم (وحدت وجودى) تيار دوشاردن را و سبك تغزلى پريشان سن سين را و تفكر ضد قضا و قدرى كوئنو را و اسپريتواليسم (معنويت گرايى) رُى و لوكنت‌دونولى را و ارتودوكس مذهبى روحانيون را. امروزه در اشتياق و تظاهر پرشور براى فرضيه تكامل نوعى علم‌گرايى طبقه روحانيون وجود دارد. در اين خانه است كه شور و شوق خداناباورى و اعتقادات اطاعت محض در كنار يكديگر قرار مى‌گيرند.
نظريه‌پردازى‌هاى تكامل گرايانه، از آن ادله و نشانه‌هايى هستند كه به صورتى آشكار و جدى، اين نظر را كه تمدن غرب، بر پايه واقعيات و عينيات عالم بنا شده است، رد مى‌كنند؛ زيرا علم تجربى در شاخه‌هاى گوناگونش و از همان سال‌هاى اوليه طرح اين نظريه، با آن مخالفت كرده است. حال آنكه رواج اين نظر، آن را از پايه‌هاى اساسى شكل‌گيرى تمدن جديد معرفى مى‌كند.
اگر نظريه تكامل و حواشى آن با علم تجربى تناقض دارد و در عين حال اساس تفكر و تمدن غرب به شمار مى‌رود، به اين سبب است كه منشأ آن از نظر زمانى و تاريخى به ماقبل دوره علم‌گرايى جديد مربوط مى‌شود. با اين حال، علم جديد، به ظاهر وظيفه توجيه‌گرى و انگاره‌سازى خويش را در اين‌باره به خوبى ايفا نكرده است. غرب با يك جهت‌گيرى عمده بشرى و عهد تازه او آغاز گرديد و اين عهد در انديشه‌هاى موهوم اتوپيايى و بهشت اين دنيايى تبلور يافت و به تدريج فلسفه غرب را به وجود آورد. جايگاه انديشه تكامل حيوانى نيز به همين دوره تكوين فلسفه غرب بازمى‌گردد. »ظاهر موجه فرضيه تكامل مبتنى بر چندين عامل غيرعلمى است كه به فضاى فلسفى اروپا در قرن هجده و نوزده ميلادى تعلق دارد. عواملى چون اعتقاد به پيشرفت و نوعى خداباورى يا تأكيد كه دست خداوند خالق را از طبيعت مخلوق وى قطع مى‌كند و واقعيت را به دو سطح ذهن و ماده تقليل مى‌دهد.«
بنابراين، طبيعى است اگر سنگ‌هاى تناقض علمى بر سر راهش قرار گيرند، توجهى نكند؛ زيرا اين فلسفه غرب است و با موجوديت كلى غرب كه جهت‌گيرى عمده انسان جديد را مى‌نماياند، عجين شده است. پس اگر سنگ بناى تمدن غرب، ذهنيت‌هايى است كه به نظريه تكامل ايمان دارند، طبيعى است كه تشكيك در آن، فرهنگ غرب را به چالش بكشد. »... قول به نظريه تكامل، يكى از اركان جهان‌نگرى جديد يا تجدد را تشكيل مى‌دهد و اگر قرار باشد كه نظريه تكامل رد شود، كل ساختارى كه دنياى متجدد بر آن مبتنى است، فروخواهد ريخت... نظريه تكامل، هم‌چنان در غرب به عنوان يك واقعيت علمى و نه به عنوان يك نظريه تدريس مى‌شود و هر كه با آن مخالفت كند، به عنوان يك دين‌باور تاريك‌انديش طرد خواهد شد«.
علاوه بر آنچه گفته شد، اعتقاد به نظريه تكامل و نظريه‌پردازى‌هاى حواشى آن براى موجوديت غرب دستاوردهايى به همراه دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‌كنيم:
١. سكولاريزاسيون طبيعت و تئوريزه كردن تلقى جديدى كه در نسبت ميان انسان و طبيعت به وجود آمده است. در واقع نظريه تكامل، اساسى‌ترين رويكرد تئوريك مدرن براى اعراض بشر از جنبه ماورائى و معنوى و حقيقت جهان هستى است. دكتر نصر مى‌نويسد:
نظرياتى شبه فلسفى از اين نوع مى‌توانند از طريق نمايش و ارائه بشر به عنوان فاتح اجتناب‌ناپذير منازعه‌اى طولانى [كه در تلقى جديد غربى بين انسان و طبيعت بوده است] كه بنابراين حق دارد همه چيز را موضوع فتح و سلطه خويش قرار دهد يا از طريق تخريب اهميت معنوى طبيعت كه دقيقاً بر اين حقيقت مبتنى است كه انعكاس‌دهنده واقعيت (حقيقت)اى پابرجا و مطاع در وراى خويش است، بيشترين لطمه را به هماهنگى بين انسان و طبيعت وارد سازند.
٢. تدوين يك نظام ارزشى جديد مبتنى بر ويژگى‌هاى حيوانى، از ديگر دستاوردهايى است كه فرهنگ غرب به كمك انگاره‌هاى تكاملى رقم مى‌زند. در اين جنگل مدرنى كه انديشه غربى طراحى كرده است، چه كسى كامل‌تر است؟ عقب افتاده كيست؟ پيشرفت چيست؟ ملاكش كدام است؟ گذشتگان (اعم از انسان‌هاى معمولى، حكما، پيامبران و ظلمه چه حكمى دارند؟ و ده‌ها و صدها مسئله ديگر. پاسخ ترانسفورميستى به اين پرسش‌ها به تكوين و تدوين يك نظام ارزشى مى‌انجامد كه با ديگر جنبه‌ها و اغراض غرب متناسب است.
لموئين، يك زمين‌شناس فرانسوى و يكى از ويراستاران دايرةالمعارف فرانسه در موضوع ارگانيسم‌هاى زنده است، ولى پس از بررسى مقاله‌هاى مربوط به نظريه تكامل مى‌نويسد:
از مجموعه اين مطالب نتيجه‌گيرى مى‌شود كه تئورى تكامل غيرممكن است. در واقع امر، به رغم تظاهرات موجود ديگر هيچ‌كس به آن اعتقاد ندارد و امروزه وقتى كسى، بدون قائل شدن هيچ اهميتى از آن سخن مى‌گويد، فقط براى تأكيد بر نوعى پيوند و اتصال است - يا بيشتر تكامل يافته، يا كمتر تكامل‌يافته، به معناى كامل‌تر، كمتر كامل - چرا كه اين به يك زبان قراردادى در جهان علمى تبديل شده است كه تقريباً صورت اجبارى پيدا كرده است.
٣. اصل مبحث شرق‌شناسى نيز از ديگر نمودهاى حضور ترانسفورميسم در موجوديت تمدن غرب است. به طور خلاصه بايد گفت كه شرق‌شناسى، مصادره تاريخ اقوام و تمدن‌هاى پيشين، به نفع نظام مطلق انگار و استيلاطلب غربى و از اصول استعمار است.
غرب نمى‌تواند ببيند در ذهن و تفكر انسان‌ها، تصورى از وجود تمدن و شكوفايى انسانيت (در جنبه‌هاى گوناگون آن) در گذشته، وجود دارد. اين‌گونه نظريه‌پردازى‌ها(ى تكاملى)، زمينه را براى حذف اين ذهنيت بشرى آماده مى‌كند.
»تمكين در مقابل اين واقعيت [تكامل‌پندار و عموميت‌يافته] ضمناً تلقى انسان جديد را نيز از دوران‌هاى قبلى تاريخ خود، در قبال ساير تمدن‌ها و اشكال زندگى تغيير خواهد داد« و غرب را به صورت تنها تمدن واقعى و انسانى و كمالمند مطلق نشان خواهد داد. ديگر همه به سوى قبله غرب نماز خواهند گزارد و به سوى تنها قبله پيشرفت حركت خواهند كرد. ديگر هيچ تمدن و فرهنگ ارزشمند ديگرى نيز وجود ندارد تا خيل بشر ياد آن تمدن كند و موجوديت اومانيسم را به خطر افكند.
٤. اين تلقى حيوان‌پندار، براى صيرورت تاريخى بشر، صورت بخش عمده نظام‌هاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى نيز شده است. با اين طراحى، جامعه بشرى همچون جنگلى است كه بر اساس اصل تنازع بقا، قوى‌ترها مى‌برند و ضعفا مى‌بازند و ماده اوليه براى رشد (شكم‌چرانى و شهوت‌رانى و توسعه‌طلبى) قوى‌ترها مى‌شوند. »انديشه اجتماعى ليبرالى، تحقق شكلى داروينيسم اجتماعى و صورتى از تنازع بقا در عرصه روابط انسانى است؛ زيرا ليبرال‌ها معتقدند كه دولت و جامعه بايد با كمال خونسردى شاهد رقابت آزاد سرمايه‌هاى بزرگ با سرمايه‌هاى اندك باشند. ليبرال‌ها هرگونه دخالت در جهت حمايت از اقشار كم‌درآمد را محدوديت آزادى يا به هم خوردن نظم طبيعى جنگل حيوانات مى‌نامند. [اگر مى‌بينيد كه در تمام نشست‌هاى سازمان تجارت جهانى مثلاً بر حذف سوبسيد در تمام كشورها و حتى كشورهاى اروپايى تأكيد مى‌شود، در همين راستا قرار دارد.] زيرا معناى ليبرالى آزادى با امپرياليسم و استثمار ملازمه دارد«.
موارد رسوخ انديشه‌هاى داروينى و ترانسفورميستى در تمدن غرب و ساختارهاى عينى آن فراوان است و ما به همين مقدار بسنده مى‌كنيم. با اين توضيح، تا حدودى روشن مى‌شود كه غرب، هويت دست‌ساز تاريخى خويش را با چه معيارهايى برگزيده است.
انگاره‌هاى تاريخى غرب كه از نوعى الهيات تاريخ گرفته شده، آميخته با همين خرافه‌هاى مدرنى است كه به نمونه‌اى از آن - يعنى نظريه تكامل داروينى - اشاره كرديم. غرب، تاريخ خود را براساس انديشه ترقى بر يك سير خطى و ممتد و صعودى معنا مى‌كند. بدين ترتيب، ملاك و معيار تازه‌اى براى رشد و تكامل مى‌آورد. براساس اين نگاه، هركه در گذشته بوده، در دوران‌هاى پس از خود، عقب‌مانده‌تر و پست‌تر است. بشر غربى در اين دوران سربرآورده و بر آن است تا همه قرن‌ها را آن‌گونه نشان دهد كه در دوران حاضر، خودش، در قله و اوج قرار گيرد. بنابراين، تاريخ تكامل ابزار و تمتع‌جويى و استيلاطلبى بر طبيعت را به عنوان مطلق تاريخ انتخاب كرده است. امروزه تاريخ به معنى تاريخ تمدن و تاريخ تكنيك است. بنابراين، بدون اينكه هيچ قيدى آورده شود، دوران تاريخى را با همين معيار از هم جدا مى‌كنند: عصر حجر، عصر آتش، عصر چرخ، مفرغ و يا موج كشاورزى، موج صنعتى، موج ارتباطات و اطلاعات، عصر ماهواره، عصر كامپيوتر و.... با اين تعريف، تاريخ پيامبران و تاريخ تكامل معنوى و ايمان بشرى و تاريخ تحول نسبت انسان با حقيقت حق به كلى از كتاب تاريخ حذف مى‌شود. پيدايش اين‌گونه نگرش به تاريخ، اگرچه متعلق به دوران جديد است، ولى ريشه‌هاى آن را مى‌توان در يونان باستان و حتى در انديشه‌هاى حكماى مسيحى از جمله سن آگوستين و اخلافش نيز جست‌وجو كرد.
بايد گفت نوع نگاه به تاريخ در انديشه اسلامى كاملاً آميخته و برگرفته از متن آموزه‌هاى دين است. در انديشه معنوى و به ويژه در حكمت اشراقى و معنوى، تاريخ نه خطى و ممتد بلكه دورى و صعودى معنا مى‌شود. بى‌شك، نظام خلقت بر يك نگاه چرخشى و تذكرآميز استوار گرديده؛ گردش شب و روز گردش زندگى و به ويژه گردش فصل‌ها، چرخش كرات، سيستم فيزيولوژيكى بدن، پيدايش انسان از خاك و بازگشت به او (جسمى) و از خدا بودن انسان و بازگشت به سوى او (اناللَّه و انا اليه راجعون) (روحى) و نمونه‌هاى بى‌شمار ديگر، بيانگر همين مطلبند.
اگر دقت كنيد، موارد بيان شده، از جمله موضوع‌هايى است كه قرآن كريم بر آنها به عنوان آيه و نشانه‌هاى الهى تأكيد مى‌كند. اين همه تأكيد بر چرخش حيات و شب و روز و فصل‌ها و...، نشان آن است كه تاريخ نيز از نظر كلى، شب و روز و فصل‌هايى دارد كه ماندگارى آن را تضمين مى‌كند. بايد گفت اين فصول و شب و روز تاريخى و مدت آنها برخلاف نظام چرخشى طبيعت - كه جبراً وجود دارند - به دست انسان‌ها تعيين و ساخته مى‌شود. دوران جهالت و دوران نورانيت معنويت و بعثت پيامبران و سيلان ميان اين دو زمانه، شب و روز و چرخش تاريخ را شكل مى‌دهند. روى آوردن انسان‌ها به پيامبران و در نهايت، دين‌دارى آنان به صورت نور منتشر مى‌شود و روى‌گردانى از دين و ولايت حق، بشر را به گمراهى مى‌برد.
عبرت‌آموزى و تذكر تاريخى نيز كه گوهر دين بر آن تأكيد دارد، تنها در چنين بسترى قابل تحقق است. سنت‌هاى الهى در همه جنبه‌هاى فردى و اجتماعى آن تغيير و تبديل‌ناپذير هستند و به همين دليل است كه انسان در هر دوره‌اى با ويژگى‌هاى خود، نمى‌تواند از دايره اين سنن خارج شود و اينها در مجموع، اوج و فرود تاريخ معنويت را شكل مى‌دهند.
انديشه دورى تاريخ، در قرن اول اسلامى با پذيرفتن علوم هرمسى (هرمس بنابر گفته‌هاى افراد گوناگون، همان ادريس نبى(ع) است كه صاحب حكمت بوده و نام وى دو بار در قرآن در سوره انبيا: ٨٥ و مريم: ٥٦ آمده است) وارد مكتب تشيع گرديد و سبب شد دانشمندان شيعه، پيرو نظريه‌اى كلى درباره طبيعت و مفهوم دورى زمان شوند كه اين نظريه مركب از ادوار مشابه و نهضت طبى بقراط به همراه كيميا است. به همين دليل، آنان در مقابل برخى عقايد فلسفى ارسطو و برخى نكات طبيعيات وى قرار گرفتند (مقصود از مفهوم دورى زمان، تكرار عينى رخدادها نيست، بلكه حضور سنن الهى است كه فتنه‌ها و آزمايش‌ها، انسان‌ها و جوامع را همانند مى‌سازد و...).
از جمله مهم‌ترين عناصر تذكر و اعتبار كه در دو جريان دينى و سكولار، دو گونه بازتاب كاملاً متضاد به وجود آورده، مسئله مرگ است. مرگ در انديشه معنوى، يك آغاز اساسى است و نه پايان همه چيز. در حالى كه مرگ همه آن چيزى است كه غرب از آن مى‌گريزد و از فكر آن هم به وحشت مى‌افتد. هراس‌انگيزترين كابوس‌هاى بشر غربى درباره مرگ است. بنابراين، از هروسيله‌اى براى فراموشى نسبت به اين مسئله استفاده مى‌كند، به‌گونه‌اى كه هيچ عاملى در زندگى، مرگ را به ياد نمى‌آورد. حال آنكه مرگ آگاهى، شاهراه معنويت است كه حضور پيوسته‌اش، ملاك تكامل و تقوا و مورد تأكيد قرآن كريم و كلام اهل‌بيت(عليهم السلام) است. به هرحال، تنزل ساحت انسان غربى و تحول معرفتى او نسبت به تاريخ و گردش زمانه و مبدأ و معاد پاسخ مدرن به پرسش »از كجايى« و »به كجايى«، كل زندگى، او را متأثر ساخته و هويت تاريخى او را به شكلى كاملاً خود بنياد و مستقل از وحى پايه‌ريزى كرده است. خلاصه كلام اين است كه هر جا غرب مى‌خواهد انسان‌ها را در وهم غرق كند، به رسانه‌ها و به ويژه رسانه‌هاى تصويرى روى مى‌آورد. ما در بخش دوم كتاب به نسبت توهم و رسانه مدرن خواهيم پرداخت. بايد گفت از اين نظر، تناسبى جدى ميان نشر انديشه‌هاى ترانسفورمى و تكاملى و نيز انديشه ترقى با رسانه‌هاى مدرن و به ويژه سينما و تلويزيون وجود دارد. اگر مباحث اين كتاب معطوف به شناخت رسانه‌ها نبود، بازهم به اينجا مى‌رسيديم كه آنچه در القا انديشه‌هاى تكامل حيوانى انسان، نقش اصلى و بى‌مانند و سحركننده را داراست، همان سينما و تلويزيون است.
فيلم‌هايى كه درباره انسان‌هاى اوليه ساخته مى‌شود، مستندهاى باستان‌شناسى، توجيهات هپروتى به ظاهر علمى، كارتون‌هاى سينمايى و تلويزيونى، تبليغات تجارى تلويزيونى و برنامه‌هاى طنز و...، همه مبلغ اين نظريه كفرآميز هستند. مردم كتاب‌هاى دانشمندان را نمى‌خوانند و حوصله بحث‌هاى علمى را ندارند، ولى به سينما مى‌روند و هميشه تلويزيون تماشا مى‌كنند. بدين وسيله كه اين تلقيات وارد ذهن عامه انسان‌ها مى‌شود. به جز اين، اگر اين مباحث از راه آكادميك بررسى مى‌شد، شايد نظريه تكامل تا كنون صدها بار كفن پوسانده بود. كارتون‌هاى فراوانى در برنامه‌هاى كودك ديده‌ايم كه انسان‌هاى اوليه به شكل بوزينه نشان داده مى‌شوند. وانگهى سريال‌هاى مطرح كارتونى نيز مانند تام و جرى، پلنگ صورتى و... دست كم چند قسمت از برنامه‌هايشان، سفر تاريخى به دوران‌هاى آغازين زندگى بشر بوزينه‌سان و زندگى در كنار آن وحشى‌ها! را نمايش مى‌دهند.
امروزه، انديشيدن با معيار تكاملى حتى در جامعه اسلامى خودمان و در ميان دوستان و آشنايان ديندار، امرى رايج و بديهى است. گويا وحى منزلى است كه هيچ خدشه‌اى به آن وارد نيست و حتى با پرسش دراين‌باره و برخورد با اين برداشت عوام مردم، ممكن است به از دست دادن مشاعرتان متهم شويد و البته نبايستى تعجب كنيد؛ زيرا اين از معجزات تلويزيون است.
بايد دانست كه بشر و به دنبال آن، جوامع بشرى در پى امتداد تاريخى خويش مى‌زييند و اين نيز ريشه در فطرت انسان دارد؛ همان بخش از فطرت كه علاقه انسان به داستان را پديد مى‌آورد. انسان‌ها داستان مى‌خوانند تا زندگى خويش را در امتدادى كه داستان به آنها مى‌دهد، معنا كنند. داستان، مثالى از زندگى است و هويت‌بخش انسان. قرآن نيز با مبانى و روشى متفاوت از داستان‌پردازى‌هاى مرسوم، به نقل قصص اقوام و پيامبران و گذشتگان پرداخته است تا فطرت انسان را كه در پى يافتن هويت تاريخى خويش است، با اين شيوه راهنمايى كند. »گذشته، حال و آينده افراد انسانى، واقعيتى است ممتد كه جز قسمت كوتاهى از آن، در پرده‌اى مه آلود از ابهام و ترديد و وهم گم شده است.« سينما و تلويزيون با فرصتى كه يافته‌اند، ترديد ذهن غيرمتعين (تعيين را در اينجا معناى تصور ثابت و واضح معنا كنيد) او را، با وهم متعين رسانه‌اى پاسخ مى‌گويند و معمولاً براى او هويت و پيشينه‌اى دروغين مى‌سازند. من تاريخى تراشيده شده براى انسان معاصر، به وسيله رسانه‌هاى مدرن، رفتار مطلوب شهروند مطيع دهكده جهانى را دنبال مى‌كند. بنابراين، از اين منظر، تطابق با واقعيت‌هاى تاريخى هيچ اهميتى نمى‌يابد.
چنين است كه نظريه تكامل، تحريف‌ها و انگاره‌هاى دست‌ساز تاريخى در بازتاب رسانه‌اى اهميت بسيارى يافته است. اينجا است كه رسانه جامعه اسلامى مى‌تواند نقش بسيار مثبت و بى‌مانندى را ايفا كند. مى‌توان هويت درست تاريخى را كه منطبق با سنت‌هاى الهى و تاريخ زندگى معنوى و سرشار از عبرت‌هاى مفيد است، به انسان هديه كرد و در اين مورد، چه وسيله‌اى بهتر از راديو و تلويزيون؟!

٥. استعمار (پرسش از ثروت غرب)
ثروت غرب از كجا است؟
بشر امروزى، تمدن غرب را نتيجه دگرگونى دانش تجربى و در امتداد تكامل بشرى مى‌داند و تاريخ غرب را آن‌گونه كه براى او تقرير كرده‌اند، مى‌بيند و آنچه برايش تقرير شده، چيزى جز تاريخ تحول ابزار نيست كه آن را تاريخ تمدن نام نهاده‌اند.
تاريخ تمدن غربى بر مبناى شرايط قرن نوزدهم، در آكادمى رسمى غرب تدوين شده است، ولى حقيقت آن است كه تاريخ شكل‌گيرى تمدن غرب، رازهاى بسيار مهم و اساسى دارد كه در ايجاد تمدن امروزى نقش حياتى داشته‌اند. يكى از مهم‌ترين رازها، نحوه انباشت سرمايه در غرب است كه روى ديگر سكه استعمار به شمار مى‌رود.
متأسفانه ما از غرب فقط وجوه سانتى مانتال و آكادميك آن را، آن هم نه به گونه ماهيت‌شناسانه، بلكه به گونه‌اى سطحى و مبهم مى‌بينيم و نتيجه اين وضعيت به هر دليل كه باشد (مثلاً به اين دليل كه غرب فقط اين وجوه به ظاهر منطقى خود را نمايش داده و به تحريف واقعيات شوم درباره خود پرداخته است يا اينكه ما خود درباره داستان غرب در بسيارى از وجوه به غفلت زده‌ايم)، گمراهى توده‌هاى عظيم تمدنى و فرهنگى ديگرى است كه در رويارويى با غرب قرار دارند. مثلاً ما فرانسيس بيكن را يك فيلسوف و انديشمند غربى مى‌دانيم، ولى نمى‌دانيم كه وى از سرمايه‌گذاران كمپانى استعمارى ويرجينا و از سهام‌داران كمپانى نيوفاوندلند بوده كه از جمله فعاليت‌هاى آنان، شكار انسان‌هاى مظلوم
در آفريقا و تصرف آنان به صورت برده و به كارگيرى در مزارع بزرگ به نام پلانت بوده است. همين كمپانى‌ها و نمونه‌هاى ديگر از اين دست، در كمپانى سفاك و استعمارگر هند شرقى ادغام شدند. نظريه‌پردازى‌هاى بيكن در واقع به طور مستقيم از توسعه‌طلبى‌هاى ماوراء بحار اثر مى‌پذيرد. او رساله‌اى به نام درباره‌پلانت‌ها نوشت كه در آن، از
سرمايه‌گذارى درازمدت در مستعمره‌ها دفاع مى‌كرد. نيوفاوندلند (سرزمين نو يافته)، جزيره‌اى است بزرگ در شمال كانادا و پر از منابع طبيعى كه نخستين مستعمره انگليسى‌ها به شمار مى‌رود. بيكن، چنان شيفته سرمايه‌گذارى در مستعمره خود بود كه مى‌گفت: »شيلات نيوفاوندلند ارزشمندتر از معادن پرو است.« بيكن تنها انديشمند انگليسى سهيم در كمپانى‌هاى غارتگر ماوراء بحار نبود. در نسل بعد، تعداد زيادى از اين نظريه‌پردازان، از جمله جان لاك، استاد آكسفورد و انديشه‌پرداز نامدار ليبراليسم ظهور كردند.
باز براى تأكيد، اين پرسش اساسى را مطرح مى‌كنيم: آيا به راستى بر بنياد تاريخ تحول دانش و فن و انديشه فرهنگ مى‌توان به تبيين فرآيند پيدايش تمدن جديد غرب نشست، بى‌آنكه مديران و سرمايه‌گذاران اصلى اين تكاپو و منشأ سرمايه و اهداف آنان را شناخت؟ به راستى، آيا بدون سيلان ثروتى كه از راه تاراج ماوراء بحار به محدوده‌هاى كوچكى از قاره اروپا سرازير شد، چنين شكوفايى در دانش و فن و انديشه امكان‌پذير بود؟! ما ايرانيان از رنسانس اطلاعات بسيارى داريم، ولى خاندان مديچى و ديگر كانون‌هاى سياسى و تجارتى و مالى اروپايى آن دوران؛ يعنى جاعلان و حاملان فرهنگ رنسانس را كمتر مى‌شناسيم. اين رشته سر دراز دارد و از تاريخ پنج سده اخير، نمونه‌هاى فراوان مى‌توان نام برد. ما آلفرد نوبل، بنيان‌گذار جايزه نوبل را خوب مى‌شناسيم، ولى كمتر مى‌دانيم كه خانواده نوبل، مالكان منابع نفت بادكوبه بودند (كه به تأسيس مجتمع نفتى رويال داچ شل انجاميد). اين شناخت يك رويه امروزه نيز ادامه دارد. ما سر آيزايا برلين را خوب مى‌شناسيم و با شور و اشتياق، آثار او را به فارسى ترجمه مى‌كنيم يا مى‌خوانيم، ولى نمى‌دانيم كه اين انديشه‌پرداز نامدار يهودى معاصر، داماد خاندان گوئنز برگ (از اعضاى برجسته اليگارشى يهودى مستقر در روسيه تزارى، از بانكداران درجه اول اين سرزمين، خويشاوند دو خاندان زرسالار ساسون و هرش، شريك ياكوب پولياكوف بودند) و دوست ويكتور روچيلد (از خاندان‌هاى زرسالار و استعمارگر) بود.
البته ما از اين »نمى‌دانيم«ها بسيار نمى‌دانيم و همين مطلب، جوامعى چون جامعه ما را درباره غرب به جهل مركب مبتلا ساخته و نقش رسانه‌ها صد البته در اين قلمرو، اساسى بوده است. شست‌وشو و تحريف حافظه تاريخى ملت‌ها، عنصر مهمى است كه در ارتباط با كاركرد مدرنيستى رسانه‌هاى تكنولوژيك بايستى مورد توجه قرار گيرد. ما در اينجا نمى‌توانيم بحث مفصلى درباره غارتگرى و استعمار غرب عليه ملت‌هاى ديگر داشته باشيم، ولى با برخى مؤلفه‌هاى اساسى آشنا مى‌شويم و در اين زمينه از كتاب بسيار نفيس و ارزشمند و بى‌نظير زرسالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا و ايران، نوشته استاد ارجمند عبداللَّه شهبازى يارى مى‌جوييم:
در واپسين سال‌هاى سده پانزدهم ميلادى، ايزابل، ملكه خون‌ريز كاستيل به همراه شوهرش، فرديناند، شاه آراگون، با سپاهى عظيم به سوى آخرين بقاياى دولت‌هاى مسلمان اندلس حركت كرد (و به شكل وحشتناكى شهر مالقه (مالاگا) را به تسخير درآورد) و ١٢ هزار تن از
سكنه آن را به بردگى بردند. در دوم ژانويه ١٤٩٢م. شهر غرناطه (گرانادا) پس از محاصره‌اى سخت و مقاومتى قهرمانانه...تسليم شد و فرديناند و ايزابل در ميدان بزرگ شهر زانو زدند و خداى را سپاس گفتند كه پس از ٧٨١ سال، اسلام را از اندلس برانداخته‌اند. هفت ماه بعد، در اوت ١٤٩٢ يك ماجراجوى دريايى ايتاليايى به نام كريستف كلمب از سوى ايزابل و فرديناند راهى سفرى دور و دراز شد تا با غارت هند افسانه‌اى، گنجينه انباشته حكمرانان آزمند اروپا را انباشته‌تر سازد. كلمب، بى‌آنكه خود بداند، قاره امريكا را »كشف« كرد(!!!) و در بازگشت افتخارى ديگر (از نوع افتخارات پيشين كه همراه با چپاول و غارتگرى و كشتار وسيع بوميان منطقه بود) بر افتخارات ايزابل و فرديناند افزود.
در اين زمان، مانوئل ثروتمند، شاه حريص پرتغال، با رشك، نظاره‌گر پيروزى‌هاى ايزابل و فرديناند بود. همو بود كه به سان همتايان اسپانيايى‌اش واپسين بقاياى تمدن اسلامى را در غرب اروپا به خاك و خون كشيد. دربار پرتغال كه پيش‌تر، هنرى دريانورد را راهى درياها كرده و تجارت جهانى برده را بنيان نهاده بود، نمى‌خواست در اين مسابقه تاراجگرى عقب بماند.
مانوئل، پنج سال پس از سفر كلمب، واسكوداگاما را راهى درياها كرد. گاما در سال ١٤٩٨ به سواحل هند رسيد، بدين سان، تاريخ، فصلى نوين را گشود كه سال ١٤٩٢ مبدأ آن است، سال سقوط غرناطه و كشف امريكا. اين حوادث نقطه عطفى در تاريخ تمدن بشرى است و آغاز ظهور و پديده‌اى كه زرسالارى جهانى ناميده مى‌شود. اين است سرآغاز داستان ما!
كريستف كلمب، واسكوداگاما، پدرو آلوارس كابرال (كه همراه گاسپار يهودى و با هدف تسخير شرق راهى هند شد و البته در ٢٢ آوريل ١٥٠٠ به برزيل رسيد و متفرعنانه آن را تصرف كرد و نامش اكنون در كتاب‌هاى علمى به عنوان كاشف برزيل، جايگاهى افتخارآميز دارد) و در ادامه، فرانسيسكو الميدا و آلفونسودالبوكرك (كسى كه تاريخ‌نگاران غربى، با افتخار، او را نخستين فردى مى‌دانند كه پس از اسكندر مقدونى، يك امپراتورى اروپايى در شرق بنا كرد) و ده‌ها ژنرال ماجراجو و غارتگر ديگر، با چپاول ملت‌هايى كه به زعم آنها، بى‌تمدن و بى‌فرهنگ بودند (و بايستى بابت اين چپاول و دست‌اندازى ظالمانه كه به آشنايى آنان با انسان‌هاى متمدن غربى انجاميد، از دربار اروپاييان سپاس‌گزار باشند)، تاريخ جهان را وارد عرصه‌اى كردند كه در اروپاى عقب‌مانده، ولى بى‌بضاعت، كوه‌هايى از ثروت دزدى انباشته شد.
در سده هفدهم، امپراتورى مستعمراتى پرتغال به دربار ديگر كشورهاى اروپايى به ويژه انگلستان و هلند انتقال يافت و جيووانى كابرتو كه ناسيوناليست‌هاى انگليسى او را جان كابوت مى‌نامند، در سال ١٤٩٧ راهى هند شد تا راه كلمب و گاما و كابرال و ديگران را ادامه دهد. وى به جزيره كيپ برتون در نوا اسكاتياى كانادا رسيد و آن را تصاحب
كرد و اين در زمانى است كه در انگليس، اليزابت اول، ملكه انگليس (كه پروفسور راوس وى را زن رنسانس مى‌نامد) حكومت مى‌كرد. شرافتمندانه‌ترين راهى كه اليزابت براى تأمين مخارج دربار خود انتخاب كرده بود، مشاركت با دزدان دريايى بود. سر جان هاوكينز و سر فرانسيس، نزديك به چهار دهه سگ‌هاى درنده اليزابت در درياها به شمار مى‌رفتند. علاوه بر راهزنى دريايى و تجارت برده، سومين زمينه فعاليت اليزابت، توسعه‌طلبى ماوراء بحار بود و بدين ترتيب، در دوران اليزابت، انگليس هم وارد اين‌گونه اكتشافات دريايى شد. سپس
فرانسه و هلند و آلمان هم به تكاپو افتادند و در امتداد اين مسير، كمپانى هند شرقى تأسيس شد و در سده هفدهم، امريكاييان هم به صورت جدى وارد عرصه فعاليت كمپانى هند شرقى انگليس شدند.
دوران نوين تاريخ غرب (از سده شانزدهم به بعد) حيات خود را از دو پديده پلانتوكراسى و تجارت ماوراء بحار مى‌گيرد. »پلانتو كراسى؛ يعنى اقتصادى كه بر شالوده كشتزارهاى بزرگ مستقر املاك اروپاييان در جزاير و سواحل قاره امريكا و خاور دور استوار شد، اقتصادى بود مبتنى بر نيروى كار انبوه مردمى كه از قاره امريكا به بردگى گرفته مى‌شدند و بر اين شالوده بود كه اروپا در دو سده هفدهم و هجدهم ميلادى، بزرگ‌ترين نظام برده‌دارى تاريخ بشرى را برپا كرد.« تاريخ برده‌دارى رنسانس غرب، فراز و نشيب‌هايى دارد كه از آن مى‌گذريم و فقط به آمار محافظه‌كارانه‌اى كه خود پژوهشگران غربى ارائه كرده‌اند، بسنده مى‌كنيم: ... مانينگ (محافظه‌كار) در مجموع، كل كسانى را كه در دوران برده‌دارى از قاره آفريقا به قاره امريكا صادر شدند، ١٨ ميليون نفر مى‌داند.... از نيمه سده هجدهم تا نيمه سده نوزدهم، به طور متوسط، ساليانه ٦٠ هزار برده از سواحل غربى آفريقا صادر مى‌شد. بايد توجه داشت كه اين آمار، بردگانى را كه در حوزه قاره آفريقا به كار گرفته مى‌شدند و يا براى كارهاى شاق به سواحل و جزاير آسيا منتقل مى‌شدند، دربرنمى‌گيرد.
با اين توصيف‌ها، رفته‌رفته درمى‌يابيم كه چرا به تصاحب و تملك ظالمانه سرزمين‌ها، عبارت »كشف« گفته مى‌شود. در واقع، انسان‌هاى بومى مناطق امريكا و شرق به ويژه آفريقا، انسان به شمار نمى‌آمدند. بنابراين، ماجراجويان غربى اين‌گونه تلقى مى‌كردند كه »معدن برده« كشف كرده‌اند. اين چيزى است كه در تاريخ اين‌گونه به اصطلاح اكتشافات، به وضوح ديده مى‌شود.
شايد خواننده اين متن تصور كند كه نويسنده فراموش كرده است كه پژوهش وى درباره چه موضوعى است. حال آنكه اين‌گونه نيست. از همان سطر اول، تلاش نويسنده هرچه آشكارتر ساختن كاركرد رسانه‌ها در اين زمينه بوده است. نگارنده در روزهايى كه مشغول نوشتن اين اثر بود، هنگام سخنرانى در يكى از دانشگاه‌ها، با مسئله‌اى برخورد كرد كه عمق فاجعه‌اى را كه رسانه‌هاى غرب در تحريف تاريخ استعمار و برده‌دارى به وجود آوردند، تا حدى منعكس مى‌كند. نگارنده پس از پايان سخنرانى (كه ربطى هم به موضوع استعمار برده‌دارى نداشت و به نقد »علم جديد« مى‌پرداخت) با اعتراض يك دانشجو روبه‌رو شد كه مى‌گفت: »اسلام برده‌دارى را رواج مى‌دهد و جايز مى‌شمارد، ولى غرب با آن مبارزه مى‌كند و مسلمانان معاصر نيز مبارزه با برده‌دارى را از نظام متمدن و پيشرفته غربى ياد گرفته‌اند.« از او پرسيدم: آيا تاريخ خوانده‌اى؟ گفت: نخوانده‌ام. پرسيدم: در مورد اسلام تحقيق كرده‌اى؟ گفت: خير و پس از چند پرسش ديگر، برايم روشن شد اثر همين فيلم‌هاى سينمايى است كه بعضاً از سيماى جمهورى اسلامى ايران پخش مى‌شود و يك قهرمان اروپايى يا امريكايى براى آزادى برده‌ها چه فداكارى‌هايى مى‌كند و بعضاً شرقى‌ها به ويژه عرب‌ها در جبهه برده‌دارى قرار مى‌گيرند. تماشاى همين برنامه‌ها اين چنين بر تلقى ذهنى او اثر گذارده است.
داستان رسانه و استعمار، پيچيده و پرشاخه است و در پايان همين بخش به برخى از اين شاخه‌ها اشاره خواهيم كرد، ولى تا كليتى از استعمار ندانيم، نمى‌توانيم افسونگرى سينما و تلويزيون و رمان و... را در اين قلمرو درك كنيم. »تا دهه‌هاى متمادى پس از انقلاب‌هاى امريكا و فرانسه، برده‌دارى همچنان تداوم داشت و ملت‌هايى كه اين انقلاب‌ها را به سرانجام رسانيدند، خود، بى‌هيچ تغييرى درگير تجارت جهانى برده بودند. ممنوعيت برده‌دارى به طور جدى تنها در اواخر سده نوزدهم رخ داد« و شورش‌هاى بزرگ بردگان تنها دليلى جزئى براى اين ممنوعيت به شمار مى‌رود. حقيقت اين است كه زمان سوددهى برده‌دارى در حال سپرى شدن بود و نظام سرمايه‌سالار غرب، انباشت سرمايه‌هاى خود را در قلمروهاى ديگرى جست‌وجو مى‌كرد. استاد عبداللَّه شهبازى، دلايل ديگر لغو برده‌دارى را اين‌گونه بيان مى‌كند:
١. كاهش اهميت اقتصاد پلانت كارى و به تبع آن، كاهش سودآورى تجارت‌برده.
٢. آغاز و اوج‌گيرى تجارت جهانى ترياك در اواخر سده هجدهم و اوايل سده نوزدهم. انتقال سرمايه‌ها به اين عرصه و تبديل اين پديده جديد به محور اصلى تكاپوى جهانى اليگارشى مستعمراتى غرب....
٣. دگرگونى در ساختار اجتماعى و فرهنگى دنياى غرب، طى سده نوزدهم. پيدايش جوامع انبوه شهرى و در پى آن تأثير پديده افكار عمومى بر ساختار سياسى اين كشورها.
همين عوامل به ويژه عامل سوم، ضرورت‌هايى را براى دنياى غرب به وجود آورد كه نوع كلاسيك برده‌دارى را كنار گذارد و به روش‌هاى پيچيده‌تر و استتارشده روى آورد. همان‌گونه كه براى مسئله استعمار نيز چنين اتفاقى افتاد. از جمله برده‌دارى‌هاى آشكارتر اين دوره، برده‌دارى جنسى است كه آمار ارائه شده در كنفرانس ١٩٩١ سازمان زنان
جنوب آسياى شرقى نشان مى‌دهد فقط در طى ١٦سال (از ١٩٧٥ تا ١٩٩١)، دست كم ٣٠ ميليون زن در سراسر جهان به فاحشه‌خانه‌ها فروخته شده‌اند. اين شبكه جهانى برده‌دارى به وسيله باندهاى قدرتمند مافيايى اداره مى‌شود.
با پايان دوران تجارت جهانى برده به شكل كلاسيك آن، توجيه و استتار اين فصل سياه از تاريخ معاصر غرب، به يكى از كاركردهاى تاريخ‌نگارى رسمى بدل شد. در ايجاد تمدن جديد از سهم تعيين‌كننده ميليون‌ها برده‌اى كه به قاره امريكا يا آفريقا برده شدند و همين حدود انسان‌هايى كه در فرآيند خونين شكار برده نابود گرديدند، سخنى در ميان نيست.
براى اينكه نقش رسانه به ويژه رسانه‌هاى ديدارى را نسبت به واقعيت‌هاى شوم غارتگرى غرب دريابيم، بهتر است آنها را دسته‌بندى و به برخى از آنها اشاره كنيم:
١. وسوسه و تب طلا و افسون ثروت شرق: سيل ثروتى كه از مشرق زمين به سوى اروپا روانه مى‌شد، عطشى سيرى‌ناپذير در كانون‌هاى سياسى و اقتصادى اروپا برانگيخت و در فرهنگ و روان‌شناسى اروپاييان، اكتشاف دريايى و تجارت ماوراء بحار، جاذبه‌اى شگرف و رؤياگونه يافت. »يكى از مؤثرترين روش‌ها، اشاعه داستان‌هاى حيرت‌انگيز درباره گنجينه‌هاى بى‌پايان و سهل‌الوصول مسلمانان مشرق زمين بود. افسانه‌هايى كه در شعر و ادب فارسى در اروپاى سده شانزدهم بازتاب گسترده‌اى يافته است. افسانه گنج‌هاى الحمراء يا داستان‌هاى شگفت هزار و يك شب (از جمله داستان زياد) و ماجراهاى جذاب (و افسانه‌اى) ماركوپولو درآميخت و عطش اكتشاف دريايى و دست‌يابى به شرق را بيش از پيش دامن زد.... در گوشه‌اى از جهان، زنى كاملاً برهنه حضور داشت و شهسوار مسيح را به سوى خود وسوسه مى‌كرد.... نام‌هايى كه كاشفان اروپايى بر سرزمين‌هاى ديگران مى‌نهادند نيز وسوسه‌انگيز بود: دماغه اميد نيك، ساحل عاج، ساحل طلا و غيره. تصادفى نيست كه در اين دوران نام هرمز، بندر بزرگ تجارى آن دوران، چنان آوازه‌اى جهانگير يافت كه شاعران بزرگ اروپا، براى نمونه، جان ميلتون كه در كنار شكسپير يكى از برجسته‌ترين چهره‌هاى ادبى انگليس است، در منظومه بهشت گمشده چنين مى‌سرايد:
بر فراز تختى نشسته بود كه در قدر و بها بر ثروت هرمز هند و جواهر و مرواريد بى‌حسابى كه دست سخاوتمند شرق به پاى پادشاهان خود مى‌ريزد، برترى داشت.
اين نوع نگاه به شرق، هنوز به صورت جدى در ميان غربيان وجود دارد و در همين سده گذشته با اختراع تلويزيون و سينما، آنچه به وسيله قصه‌ها و رمان‌ها و سفرنامه‌ها فقط تخيل بشر اروپايى را برمى‌انگيخت، به صورت تصوير عينى، شهوت ثروت‌اندوزى او را به شدت تحريك كرد و مى‌كند. وقتى چاپ سفرنامه ماركوپولو در دوره كلمب و گاما و كابوت، وسوسه ثروت شرق را در ميان خواص اروپايى برانگيخت، طبيعى است كه ساخت فيلم و سريال كارتونى و غيركارتونى ماركوپولو، بشر غربى را دچار وسوسه‌اى دو چندان خواهد كرد.
»پس از بازگشت كلمب، زرسالاران يهودى دربار اسپانيا، بى‌درنگ گزارش سفر او به هند (قاره امريكا) را چاپ و در مراكز مهم شهرى اروپا پخش كردند. اين اقدام در كارتون‌هاى سياسى و تجارى اروپا اثرى شگرف داشت.« بى‌شك، ساختن فيلم او تأثيرى بسيار شگرف‌تر بر ذهنيت عامه انسان‌ها برجاى گذاشت. در اين ميان آنچه از همه مهم‌تر است و با موضوع اين رسانه هم‌خوانى بيشترى دارد، موج كارتون‌هايى است كه از آغاز اختراع تلويزيون تاكنون، به شدت، همين تم را القا مى‌كنند: »معابد و جزيره‌هايى پر از گنج و آماده براى تسخير.« از كارتون جذاب سندباد، افسانه پنج برادر، جزيره گنج، گاليور، خانواده دكتر ارنست و ده‌ها سريال كارتونى ديگر گرفته تا كارتون‌هايى كه اين روزها پخش مى‌شود مانند جنگجوى نوجوان. اين شخصيت، قهرمانى است كه پدر و مادرش از اروپا به آفريقا آمده و كشته شده‌اند و در يكى از قسمت‌هاى آن، انبار بزرگ عاج و در قسمتى ديگر، در معبدى متروك، گنج عظيمى را مى‌يابد. همين تم، در سريال‌ها و فيلم‌هاى سينمايى نيز بسيار زياد ديده مى‌شود. از همين‌جا مى‌توان دليل علاقه غربيان به ساخت فيلم‌ها و سريال‌هايى مربوط به دريانوردى و كشف جزيره‌هاى مرموز و حوادث شگفت‌انگيز از اين دست را تا حدودى دريافت.
٢. توجيه غارتگرى‌ها: غرب، خود را مطلق مى‌نماياند و خود را تنها فرهنگ و تمدن بشرى معرفى مى‌كند و با بى‌فرهنگ، بى‌هويت و بى‌تمدن خواندن ملت‌هاى ديگر و جوامع بشرى به‌ويژه ملت‌هاى شرقى و آفريقايى مى‌كوشد تا براى دست‌اندازى‌هاى ظالمانه خود توجيه بياورد. از افلاطون تا كانت انديشمندان و فيلسوفان بسيارى خواسته يا ناخواسته زمينه را براى توجيه فكرى استعمار آماده كردند. مثلاً كانت، وقتى انسان‌ها را به مهجور و عاقل، نابالغ و بالغ و...، تقسيم كرد، بنيان‌هاى نظرى استثمار انسان‌ها را پايه‌ريزى مى‌كرد. جريان شرق‌شناسى نيز در برگرداندن همه آثار تمدن‌هاى شرقى و به‌ويژه اسلامى به يونان باستان، نقش اساسى بازى كرده است. مثلاً فلسفه دوره اسلامى را وامدار غرب باستان نشان مى‌داده است. در واقع، يكى از روش‌هاى غربى براى ثبوت خويش را مى‌توان جاانداختن تلقى بى‌ثباتى و حذف گذشته شكوهمند و نظام‌مند ديگران دانست.
بر خلاف تصور رايج، آفريقاى پيش از اروپاييان، قاره‌اى وحشى و بى‌تمدن نبود. پ.د.كوتن، در تاريخ آفريقاى يونسكو اين نگرش را ميراث شووينسم فرهنگى غرب مى‌داند:
اين طرز برخورد و برخورد مشابه آن، كه ميراث نژاد پرستى است... تمدن غربى را تنها تمدن راستين مى‌دانست. در اواخر دهه ١٩٦٠ بى. بى. سى، يك مجموعه تلويزيونى به نام تمدن ساخت كه تنها به ميراث فرهنگى اروپاى غربى مى‌پرداخت...، ولى بيرون راندن نامتمدن‌ها از قلمرو تاريخ، تنها بخشى از جنبه سنت بسيار گسترده تاريخ‌نگارى غرب بوده است... (و به عنوان مثال تاريخ‌نگارى جديد) به طور ضمنى اين مفهوم را القا مى‌كرد كه موجودات برترى از اروپا آمدند و كارهايى را كه آفريقاييان نمى‌توانستند انجام دهند، به گردن گرفتند....
اين موضوع اصلى بسيارى از توليدات ديدارى غرب بوده و هست. براى مثال كارتون ماريان را كه از سيماى كودك پخش مى‌شود، ببينيد يا فيلم‌هاى سينمايى بى‌شمارى از جمله شبح و ظلمت را بررسى كنيد. آن‌گاه نفوذ تاريخ‌نگارى علمى غرب در رسانه‌هايش را به رسميت خواهيد شناخت. در فيلم شبح و ظلمت، قهرمان اروپايى، دو شير درنده (شبح و ظلمت) كه نماد جنبش‌هاى ضداستعمارى هستند و مانع كار راه‌آهن شده‌اند، مى‌كشد و توده مردم مظلوم استعمار شده در برابر انسان‌هاى پست و ضعيف و منفعل نشان داده مى‌شوند كه قهرمان اروپايى آنان را نجات داده است و اكنون مى‌توانند به راحتى براى قهرمان اروپايى نوكرى كنند.
٣. طرح مسائل انحرافى: آنان براى تحت‌الشعاع قرار دادن دوران برده‌دارى غرب، عنوان تجارت اسلامى برده را طرح مى‌كنند و به جعل پديده‌اى به نام برده‌دارى اسلامى در قاره آفريقا دست مى‌زنند تا فاجعه اسارت و نابودى ميليون‌ها انسان را فرآيندى طبيعى جلوه دهند. از نظر آقاى مانينگ (از پژوهشگران دانشگاه كمبريج) »اوج تجارت اسلامى برده در سال‌هاى ١٧٥٠ تا ١٩٠٠ ميلادى است. شايد منظور، دسته‌اى كوچك و حقير دزدان دريايى خليج‌فارس و شرق آفريقاى تجارى است كه بسيارى از آنان دلالان و كارگزاران بومى اروپاييان بودند و با الگوگيرى از آنان و براى بهره‌بردارى از اين خوان گسترده به خريد و فروش غلام و كنيز دست مى‌زدند...« بيشتر فيلم‌هاى هاليوودى، عرب‌ها را راحت‌طلب نشان مى‌دهد كه برده‌ها كارهاى آنان را انجام مى‌دهند. فيلم لورنس عربستان و برخى كارتون‌هاى تلويزيونى، نمونه‌هاى گويايى هستند.
اين مطلب را با شيوه نگرش به قهرمانى‌هاى دروغين غربى‌ها در اين فيلم‌ها در نظر بگيريد. طبيعى است كودكى كه مخاطب اين مجموعه برنامه‌هاست، در آينده، با وارد شدن به عرصه روشن‌فكرى جامعه، در برابر نقادى‌هايى كه نسبت به غرب مى‌شود، موضع مى‌گيرد و چنين مى‌گويد: »اسلام، دين برده‌دارى است و ما مبارزه با برده‌دارى را از غرب متمدن و با فرهنگ آموخته‌ايم«.
»آقاى مانينگ، الغاى برده‌دارى را نتيجه اوج‌گيرى جنبش انسان‌دوستانه سفيدپوستان مى‌داند... در سال ١٨٢٣م. كميسيون ضدبرده‌دارى در لندن تشكيل شد. انگليسى‌ها به بهانه مبارزه با تجارت برده، حركتى عوام‌فريبانه و شيطنت‌آميز را سامان دادند. عرصه اصلى تحرك ناوگان سلطنتى مبارزه با تجارت برده، آب‌هاى خليج فارس و شرق آفريقا و اقيانوس هند بود و دستگيرى اين و آن »عربِ« دريانورد به جرم »برده‌فروش«، محورى بود كه تجارت جهانى ترياك را كه به تازگى اوج گرفته بود، تحت الشعاع تبليغات خود قرار مى‌داد«.
اين‌گونه انحراف اذهان، براى پيشبرد اهداف استعمارى، روشى است كه تاكنون به شدت در نظام رسانه‌اى غرب دنبال مى‌شود. نيازى نيست كه غرب براى اهداف تمتع‌جويانه خويش به طور مستقيم، دستاوردهاى سينمايى، تلويزيونى و ژورنال توليد كند. همين‌كه به موضوع‌هاى فرعى و نامربوط و بى‌اهميت تكيه كند، كافى است تا در پرتو اين فرافكنى، زمينه را براى دست‌يابى به اهداف استعمارى نوين خويش آماده سازد.
از جمله مسائل طرح شده در محصولات رسانه‌اى غرب، بزرگ‌نمايى برده‌دارى باستان و تعميم نمونه‌هاى يونان و رم به سراسر جهان است كه نظام برده‌دارى را يك پديده طبيعى و همه‌گير در تمامى جوامع بشرى جلوه‌گر مى‌سازند و بدين‌سان همگان را در اين گناه سهيم مى‌كنند. مثال‌هايى از اين دست، آن‌قدر فراوان است كه نياز به نام بردن از آنها نيست و بيشتر فيلم‌هاى تاريخى در دامنه اين موضوع قرار دارند.
٤. تبليغ نظام مدرن: بسيارى از انديشمندان فرهيخته، بر اين باورند كه نظام تكنولوژيك و تمدن مدرن در واقع همان نظام برده‌دارى است كه از صورت سخت‌افزارى به صورت نرم‌افزارى تغيير چهره داده است. از نظر نگارنده، اين نظريه درست است؛ زيرا اگر برده‌دارى، همان بهره‌كشى غيرعادلانه (عدالت به معناى واقعى كلمه) از انسان‌هاست، تمدن تكنولوژيك به سبب تلقى ابزارى و كالاگونه از انسان‌ها و در نتيجه، »سودكشى از ارزش افزوده انسان‌ها،« پيچيده‌ترين و ظالمانه‌ترين نظام برده‌دارى است. پس هر اندازه كه رسانه ديدارى به ثبوت نظام سرمايه‌دارى غرب يارى رساند، به همان اندازه، در استثمار انسان‌ها شريك خواهد بود. البته بخش چهارم از ارتباط رسانه و استعمار (تبليغ نظام مدرن)، عام‌ترين و مهم‌ترين موضوع در اين قلمرو است و درواقع، كل اين پژوهش، به نوعى به اين موضوع مربوط مى‌شود و فقط به همين جمله بسنده مى‌كنيم كه »حضور و نقش‌آفرينى رسانه‌ها، به ويژه رسانه‌هاى بصرى براى تمدن غرب، حياتى است«.
پايان