پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - پارادايم قاجاريه - فیاض ابراهیم
پارادايم قاجاريه
فیاض ابراهیم
١ - اگر پارادايم را معرفت و ساختار متناسب با هم در يك دوره تاريخى بدانيم، قاجاريه به مثابه دورهاى بسيار مهم در ايران، داراى پارادايم خاص خود است. پارادايمى كه اگر استخراج شود، مىتواند يك دوره پيش از انقلاب اسلامى را در مقايسه با غرب و سير معرفتى آن روشن كند، چون دوره قاجاريه دوره تكامل غرب و همزمان دوره افول ماست كه تا انقلاب اسلامى ادامه دارد.
٢. پس از اضمحلال صفويه، حكومتهاى بىثبات به وجود آمدند و به زودى از ميان رفتند؛ مانند افشاريه، زنديه و قاجاريه كه حدود دو قرن نيز حكومت كرد و يك سير معرفتى را نيز آغاز كرد. قاجاريه و صفويه، مانند تمامى ادوار حكومتهاى استبدادى، طلوع، اوج و سقوط دارد؛ طلوع هر دو با شاه اسماعيل و آقا محمد خان قاجار و اوج با شاه عباس اول و ناصر الدين شاه و سقوط با سلطان حسين صفوى و احمد شاه قاجار است كه اين ادوار نيز سير معرفتى خاص خود را دارد.
٣. در اين دوره، اخبارىگرى كه يك مذهب فقهى براساس احساس (ولايت و محبت مدارى) است، شكل مىگيرد؛ آن گونه كه قرآن را تنها در پناه عترت بايد تفسير كرد و به ظواهر قرآن اعتماد نكرد و در آنچه درباره آن حديث نيامده، توقف كرد واصل را بر اشتغال ذمه انسانها گذاشت و اصالت برائت كه آزادى انسان را تامين مىكرد، رد مىكردند كه اين را مىتوان ولايت معرفتى يا معرفت احساس اميد كه حاصل دوران صفويه بود و تا اوايل دوران قاجاريه (فتحعلى شاه) ادامه داشت.
٤. با ثبات حكومت قاجاريه، عقل گرايان اسلامى (اصوليون) نيز بر اخباريون( احساس گرايان معرفتى) پيروز شدند و اصول فقه كه فلسفه اعتبارى عالم شيعه بوده است، در همين دوره تدوين مىشود رشد بنيادى آن آغاز مىشود. اين مسئله در دوران ناصر الدين شاه به اوج مىرسد، چرا كه در اين دوره،ملاهادى سبزوارى فلسفه وجودى عالم تشيع را با توجه به فلسفه ملاصدرا تدوين كرد؛ به عبارت ديگر وى فلسفه ما قبل ملاصدرا را با توجه به فلسفه ملاصدرا در يك مجموعه تفسير و تدوين كرد و اين نهايت فلسفه وجودى بود؛ ولى در همين زمان، فلسفه اعتبارى تشيع اوج گرفت.
٥. اين فلسفه اعتبارى، تحولات بسيار زيادى در ايران و عراق به وجود آورد كه همان نهضتهاى رهايى بخش از استعمار است، چون اصالت برائت نوعى »آزادى زندگى محور« براساس عقل عرفى، براى حفظ نظام اجتماعى مسلمانان را ترويج و بنياد مىگذارد. اين بحث مبدأ حركت براى اصلاح امور مسلمانان مىشود كه نخستين اثر آن در »واقع رژى«، توسط دو شاگرد مكتب شيخ انصارى، يعنى ميرزا حسن آشتيانى و ميرزاى بزرگ شيرازى آشكار شد.
٦. نهضت مشروطه، در اثر همين فلسفه اعتبارى، از درون اصول فقه، براساس اصول عمليه جوشيد و با توجه به آن اصول نهضت ضد استبدادى به وجود آمد،چون اصل برائت براساس نوعى »آزادى زندگى محور عرفى« بنا مىشود و اشتغال ذمه را نمىپذيرد. بدين ترتيب، ساختار استبدادى را كه براساس يك عقل اشرافى بنا مىشود، رد خواهد كرد و آنچه از آثار شاگردان شيخ انصارى در تاييد مشروطه آمد، از همين فلسفه اعتبارى به وجود آمد (مثل آثار آخوند خراسانى و ميرزاى نائينى).
٧. امّا آنچه پس از شيخ اعظم رخ داد، اين بود كه اصول فقه بر اساس عقل عرفى، با فلسفه وجودى براساس عقل استعلايى ارسطويى(مشايى) تركيب شد و اين فلسفه اعتبارى را از تاب و توان انداخت و علت موجده انقلاب مشروطه، دچار نفس تنگى و بىرمقى شد. از طرف ديگر، روشنفكران غربگرا و غرب محور نيز با عقل استعلايى كانتى وارد نهضت مشروطه شدند و آن را به انحراف كشاندند. نتيجه اين مشروطه نيز استبداد ديگرى با عقل اشرافى بود كه با شعار تجدد( براساس عقل كانتى و دكارتى مطرح شده از سوى فروغى) و نوسازى آمرانه بر سر كار آمد.
٨. حكومت پهلوى نيز ادامه حكومت قاجار بود و هدايت درونى نيز قاجاريهاى بود كه از پارادايم قاجاريه تنفس مىكرد، چرا كه ناصر الدين شاه كسى بود كه عقل اشرافى مبنائى استبدادى خود را با عقل تجددگراى كانتى به طور ساختارى تركيب مىكرد و تجدد گرايى اشرافى سلطنتى را بنيان گذاشت كه دار الفنون، نتيجه اين عقل اشرافى بود كه (ناصر الدين شاه به طور مداوم به آن سركشى مىكرد) و امير كبير، سپهسالار خان و مشير الدوله مروّجان اين عقل اشرافى بودند كه سپس توسط رضا شاه پهلوى با بنياد دارالمتعلمين و مدرسه عالى فروغى و بعدها دانشگاه تهران كامل شد.
٩. عدد تجانس دانشگاههاى ايران با جامعه ايرانى و تولد روشنفكران بيگانه گرا، از همين عقل اشرافى استبدادى تجددگرا بر مىخواست كه به جاى حل مشكلات جامعه، خود بر فراز ابرهاى وهمى تجدد و توسعه، و امروز جهانى شدن، پرواز خيالى مىكند و از حل كوچكترين معضلهاى جامعه خود عاجز است، ولى از كلان گويى و گزافهسرايى خسته نمىشود كه به »دانشگاه غرغرى« تبديل شده است و هويت سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى خود را چنين ترسيم كرده است كه اگر براساس عقل عرفى بنا مىشد، به يك »دانشگاه حرفهاى بومى« تبديل مىشد كه در ساختن و رشد جامعه،نقش كليدى داشت.
١٠. پس از جنگ و رحلت امام خمينى(ره) عقل اشرافى تجددگرا، در قالب بازسازى و نوسازى به جامعه ايرانى بازگشت كه پس از بحران دوم خرداد، به خوبى رخ نشان داد و غربگرايى و غرب محورى را سرلوحه خود ساخت و نقش زندگى ايرانى و مشق زندگى غربى را در سياستگزارى خود گنجاند كه ادامه همان پارادايم قاجاريهاى ناصر الدين شاهى بود كه نتيجه آن فشار فرهنگى بر مردم و نرمش در مقابل غرب بود (مانند مسئله انرژى هستهاى).
١١. شناخت عقل عرفى،شناخت عقل انقلاب اسلامى ايران است.به همين دليل، رشد فلسفه اعتبارى اصول فقه و ادامه كار علامه طباطبائى(مثل اصول و فلسفه رئاليسم) بسيار ضرورى است كه بايد در سياستگزارى دانشى و علوم انسانى ايرانى، محور قرار گيرد، پس تأسيس رشتههاى روششناسى بايد در اولويت حوزه و دانشگاههاى كشور واقع شود و مبناى آن، رسيدن به عقل عرضى باشد و شناخت ابعاد عقل اشرافى تجدد گرا كه با استبداد ايرانى ممزوج شده و پارادايم قاجارى را تشكيل مىدهد و مبناى سياستگزارى خود را تحقير درونى و ذلت برونى را قرار مىدهد كه دشمن مبنائى انقلاب اسلامى است و مبناى آن دولت - ملت است، ولى عقل عرضى مبناى امت - امامت و نظريه دولت - مردم است.