پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦
نمايش روشنفكرى با ادبيات قرن نوزدهم
میراحسان احمد
تئاتر بهرام بيضايى، تئاترى بسيار بد و شعارى است و من بسيار خوشحالم كه او اين نمايش را به صحنه مىبرد و بهانهاى براى او براى توجيه ضعفهاى كارىاش باقى نمىماند.
دوست داشتم اين نوشته در يكى از مطبوعات مدافع روشنفكرى مدرن چاپ شود، زيرا ضمن آنكه نقد آخرين نمايش آقاى بيضايى - مجلس شبيه در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين - است كه بر صحنه اصلى تئاتر شهر در حال اجراست. در همان حال اين نوشته نقد روشنفكرى و روشنفكران ما، نگاه بسته ايدئولوژيك، نهان شدن در پشت نقاب نقد قدرت و نديدن قدرت مدحش تاريكىهاى فردى است. متأسفانه دوستان روشنفكر من تحمل نقد منفى بيضايى را نداشتند!!!
بدون ترديد من خوشحالم كه بالاخره جامعه ما به مرزهايى رسيد كه هر كس مىتواند آزادانه و بدون اثبات خودى بودن، نقد خود را در قالب مقاله نمايش و... ارائه دهد. بدون اين آزادى مشروع ما قدمى پيش نخواهيم رفت، زيرا اگر كسى بدون آينه مىتوانست كژمژى رنگ و روى و زلف و صورتش را دريابد، آن را بر طرف مىكرد. همين كه اشكالات باقى مىماند، يعنى بيرحمى آينه و صراحت مخالف بيش از هر كس به سود خود ماست و نقد تنها راه شكستن تقدس دروغين براى انسان غير معصومى است كه اشتباهش بدون ابراز آن رفع نمىشود .
به نظر من يكى از اين افراد پر خطا در مقام هنرمند، بهرام بيضايى است.
بگذاريد از همين ابتدا تكليف خود را با امكانات تأديلى يا شالوده شكنى و پرسش از حد تأويل و استراتژى فهم اثرى چون »مجلس شبيه در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين« همچون يك متن - چه نمايشنامه و چه اجراى صحنه - روشن كنم: به اعتقاد من، با اين اثر و هر اثر ديگر، مخاطب حق دارد از هر منظرى براى گفت و گو سودجويد چون زاويه ديگر بر پرسشهاى محتوايى يا رويكرد نوفرماليستى يا تركيبى استوار است، من هيچ منعى در سنجش بينامتنى يا حتى ارجاعى كه وجهى از وجوه اثر در زمينه تاريخى زاد رودش است، نمىيابم.
در اين ميان البته پرسش نسبت متن و حقيقت و قدرت، يكى از پرسشها و شايد يكى از پرسشهاى هر مكالمهاى است.
گناه مجلس شبيه بيضايى، نه رها كردن حيات برهنه و عريان فرد و به طور معكوس تسليم شدن به گفتمان قدرت در احاطه بر فرديت است و نه شبيه خوانى همراه با منظر برشتى و بازخوانى فرم براساس دغدغههاى تجربه بومى / جهانى متعلق به دهه چهل و پنجاه، و همزمانىاش با فضاها و رويدادهايى چون جنبش سقاخانه و معناى آن هويت جويى فرمال / مدرن گرايى استقلال طلبانه كه از گفتمانهاى دوران با سرشت ايدئولوژيك / ناسيوناليستى و در نسبت با نقد حقيقت قدرت بهره مىبرد.
خشونت، قدرت و انسان مقيم در سياست / شهر يكى از مهمترين شالودهها آثار هنرى ولو آثار آبستره قرن بيستمى و حتى آثار پسامدرن است اين مشكل من نيست به نظر من اشكال در اينجا، گزينش يك نگاه كهنه در روايت نسبت حقيقت فردى و حقيقت قدرت است.
آنچه براى من ترديدانگيز، تصنعى و ناراستگويانه است، مصائب بيضايى، روشنفكران و بسيارى از ما در خشونت روايت حقيقت قدرت نيست، بلكه پرده پوشى كهنه و يكسو نگرى است، پس همچنين رها از هر شروع فرماليستى در نقد تعزيه سياسى مدرن و تاريخى، روانشناختى تازه آقاى بيضايى، بايد تأكيد كنم كه اين جستارى درباره مصائب رخشيد فرزين و نويد ماكان هم نيست. مكالمه پنهانى متن با موقعيت مضطرب، روشنفكرانه و معترض متن بهرام بيضايى و مژده شمسائى است كه درباره شكاف ميان رخشيد شمسايى يا مژده فرزين و نيز نويد بيضايى يا بهرام ماكان حرف مىزند و در حقيقت پرسشى توأم با سركشى و رها كردن همه مصلحتها، حجب و حيا در باره ماست؛ درباره روشنفكرى و روشنفكران ما وقتى كه مىكوشند تا معناى خويش را باز يابند، خويش را پيدا كنند و دست كم معنايى خود خواسته براى خود قائل شوند، در پايانى چنين ناتمام و با صفتى چنين بارز نا امن و مشوش و بى اختيار افشاگر خود (هر چه پيچ و تاب بخورند و دستهايشان را بر روى چشمان افشاگرشان بگذارند - چنان كه گويى دست افشاگر نيست - باز هم اين ماجرا به بيرون درز مىكند كه چيزى دارند كه پنهانش مىكنند؛ يعنى هوشمندى خويش را) و اين نام دوم خودخواهى آنها است و اسم مستعارى براى آن ناتوانى است كه از تماشاى خويش و آينه مىگريزد و همواره در گريز از خويش است كه بهانهها سر مىرسند و آسانترينشان قدرت است با تفسيرى متافيزيكى از آن، از قدرت، آنجا، آن ديگر، آن سياهى كه در برابرش رخشيد و نويد تطهير مىشوند و در هالهاى از قداست، اسطوره و افسانه، برآگاهى و روشنفگرى و شجاعت تماشاى انسان پرده مىكشند و دروغها از اينجا فرا مىروند و در زبان با چرخش سهل خود، در كلمات حقيقتهاى موهوم مىسازد. پس معلوم مىشود كه اين دروغ بود كه اين متن درباره چيزى نيست. والبته در واقع متنى است نه درباره يك چيز كه درباره خيلى چيزها.
اين سان تصوير روشنفكر در نمايش بيضايى، تصويرى نتيجهاى نيست. تصويرى با دستانى بر روى چشمان كه به روشنفكر دوران ظلمت و پرسش از عقل و سرشار از ترديد و شك باورى ختم مىشود. آن دجاليّت فرا روييده بر متن زمان و هستى كه به جاى ثمره شيرين ابر انسان آينده، فعلاً در مجلس آيا؟ اين؟ يا؟ و؟ از؟ بى؟!... به منشى نرسيد و ناتوان و معلق در علائم، حروف فاصله، ترديد و پرسش سرگشته است و نشانهاى به رهايى بنيامين يا گرامشىوار نمىيابد و به نحو بى ربط و رها شدهاى تار و تهى و شناور در خلاء و آگاه به ناتوانى خود است.
ايمان از كف داده و بدون قطعيت و خود آگاه و تماشاگر خويش با همه رنگها و طيفها و ضعفها.
هر چند اين ناتوانى خصوصيت افراد عالم در تمام تاريخ بشرى است كه آگاه بر ناتوانى خود و عريان و شفاف برابر خود ايستاده است و بدون پرده پوشش بر ترديدها و نادانستگىاش، گواهى مىدهد و بر همه رذائل و زشتىهايش كه هيچ نمىپوشاندشان. و پرتوى او را به سوى روشنايى و امر معنادار يا هيچ روشنايى يقينى هدايت نمىكند. گاه برقى لحظهاى دورو بر پيش پاى حيرانش را روشن مىكند او چندگامى به پيش، پهلوها و پشت سر بر مىدارد و سپس باز تاريكى و گريز هر معنا و همچنان سرگردان و نفرين شده در برهوت زمينى كه اقامت گزيده و به سكوت گرويده است، در جست وجوى نامى گمشده. او در جست و جوى نااميدانهاش، دچار خواب پايان ناپذيرى است. در بيغولههاى از ياد رفته تاريخ و زمان زمهرير، زيستن در جاهاى سرد و بى نور و مكانهاى تلخى كه قرار بود لااقل اعراف شان باشد كه دوزخ شان از آب درآمد. او با همراهان همچنان سر گردانند تا تاريكى خود را نديده گيرند و پرخاشجوى تاريكى جهان و ديگران باشند و اين تنها خصيصهاى است كه آنها را به گذشته پيوند مىدهد، آن زمان كه سرا پا هجوم، اميد، يقين و آرمان بودند، با وهم دانايى بى خدشه و آينده قطعى. اما اكنون همچنان سر گردانند و مىكوشند تا معنايى براى خود دست و پا كنند. در اكناف زمانهاى طولانى انتظار و ناكامى كاوش مىكنند؛ در كانونهاى اسطوره و قرائتهاى دشوار. اگر نشد در حواشى نا نوشته رخدادهايى كه از فرط گناه و شكست، گفتنى به نظر نمىرسند و در فضاهاى خالى بين فضاهاى پر و هر بار در انبان مصيبتها به روايتى منفور از خود رجوع مىكنند كه با نامى بد نام احضار شدهاند. در پشت اين همه ستايشهاى از دست رفته كه از دانايى و قهرمانى خود براى يكديگر نقل مىكردند، اكنون دريغا كه باور به آن نمانده است، نه به قهرمانى و نه به بازسازى فريبناك قهرمانى، زيرا هر بار چهره ناخشنود و تبه كارى را مىيابند كه بر خاكستر مدعاها به ياد مانده است.
زندگى گويى بى اعتماد و بى اعتنا به آنان، همواره راهى ديگر پيموده است. هر بار خود را حاملان آتش دانايى و عصيان و معرفت، شورشيان عليه نيروهاى سياه و واپس نگاهدارنده و سركوب كننده پنداشته و معرفى كرده بودند و حال از آن پندارها هيچ باقى نمانده است، زيرا آنها تصورات و نامهايى است كه از درون دورانى متصف به روشنگرى، با جلوه يقين پيامبران و راه نمايان سر بر آورده و كوشيده بود، تعريف كند ؛ بشناساند؛ راه حل بدهد و به عصر پيشگويىهاى علمانى از همه تاريخ رسيده بود و حالا متأسفانه همه ايده هانبرى و بيكنى غرض عملى فلسفه از پر كردن ماركس و انگلس و كائوتسكى به لنين و استالين پلپوت ختم شده بود و پله به پله، سقوط قطعيتهاى مستبد را طراحى كرده بود و به جاى آن روشنفكرى متوهم، روشنگرى، سرگشتگى و اقرار به فقدان معناى روشن نشسته بود. با اين وصف، مجلس شبيه در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين چه نسبتى با شالودههاى انديشه معاصر برقرار مىكند.
بايد گفت با اين حساب نمايش بيضايى نسبت به تجربه پلورال، چند صدايى، پرسشگرىهاى ترديد كننده و فاقد ايمان و يقين و قطعيت امروزى، نمايش عقب مانده و كهنه شدهاى است. اگر چه در سياهى و ظلمات يأس، با تجربه اكنون روشنفكران معنا از كف داده مشتركاتى دارد؛ ليكن در سفيد نمايى آرمانى و مطلق خود، از توهمان پردهپوشانه قرن نوزدهمى بهره مىبرد و گامها از تفكر نسبى گرايانه عقب است.
وقتى ما درباره مسايل روشنفكرى باقى مانده ميان فكر مىكنيم، در واقع درباره بخشى از مسايل به تنشها، ناكامىها، عقدهها، عدم سازگارىها و مظلوم انديشى و مطلق نگرى و پردهپوشى نمايش بيضايى مىانديشيم. متونى كه سر سلسله روشنفكرى طبق همان آتمسفر ذهنى - ايدئولوژيك قرن نوزدهمى و نيمه اول قرن بيستمى به پروسته مىرساند و از موقعيت خرده بورژوايى و امكان گزينش افق پروسترى - انقلابى حرف مىزند و با اين وصف تمام عاصيان افسانهها و تاريخ را گرد مىآورد و سياهچالهاى فرمانروايان و دارهاى حاكمان و چوبههاى تير باران ديكتاتوران را مرور كرده و به تلاش انبوه شدهاى كه سراپاى زندگى جديد را از برونو تا كاسترو فرا گرفته، اشاره مىكند كه محصول كار فكرى نو و معترض بشرى بوده و به اين همه سازندگان و مولدين فكر و فلسفه و هنر و كار مىنازد و به اهالى علم و تكنولوژى و مخترعان و مكتشفان و اين همه شاعر، فيلمساز، رمان نويس، مهندس، پزشك و انقلابى و به هر كار كنى كه مسلح به انديشه جديد به ميدان آمده و طرح نو در افكنده و در سير نقشه يگانه تغيير تاريخى خشتى بر خشت ستون استوار عصر نو نهاده، فخر مىكند.
اينان را در واقعيت و در داستان مىتوان جست وجو كرد و چهره افسانهاى اين برومته تكثير شده و زجر ديده و مقاوم را هم بايد در بند از بيدخش و شهرزاد و رخشيد و نويد آقاى بيضايى جست و مولد، معترض و مظلوم همه قدرت و تاريخ حكام .
بدينسان بيضايى ما را به پس پشت دعوت مىكند. به پيش از نيچه؛ در حالى كه در زندگى واقعى روشنفكران زمانهاى ديگر را پشت سر مىنهادند و لااقل چون نيچه پيامبر بحران مدرنيته، با وقوف بر دور از دسترس بودن معنا، حسرت چارهناپذير شان را كه با عنصرى زبانى مىكوشيدند، تسكين دهند؛ دريغا كه تسلا و آمرزشى براى گناه هولناك انسانى كه ديگر ايمان براى او ناممكن شده بود و هيچ تسليتى جز جنون و درد درمانناپذير آگاهى بر وضعيت درمانناپذير خود وجود نداشت!
در ميان ما در همه اين مسير طولانى زمانى، روشنفكرى درست آنجا كه بى باور و فشرده شده در كابوس ارواح مشوش و پا در هوا، در خود مىپيچيد، درست همانجا هنوز بارقههاى اميدى وجود داشت. آسيب و تاريكى و ترديد مچالهشان مىكرد، اما مىكوشيدند گونههاشان را باغازه و سرخى حاصل از شاد خوارى، شاداب نگاه دارند و وانمود كنند كه هنوز آرمان و معنايى بر جاى مانده است. اين ريا كارى آن قدر ادامه يافت كه خستهشان كرد و بالاخره كوشيدند، برخود نام »دجال« نهند، و به ستايش دجاليّت بپردازند و با هر احساس گناهى بستيزند و هر حيوانيتى را براى »ابر مرد« مباح بشمارند. اين انسان نو، يگانه آرمان روشنفكرى و اخلاق جديد و معناى ناب روشنفكرى شد. انسان رهيده از احساس گناه! آيا اين فريب نبود كه مايه نا امنى و اضطراب درونى رهايى ناپذيرى شد كه هر بار مسئوليتش را به گردن قدرت مىاندخت. از همان شيطان تا نيچه، و از نيچه تا دجال! آرمانى كه سپس دنيايى و عمومى شده است و دنيايى كه يكسره شيطانى، ترديد ناك، دجالى، ايمان از كف داده و رها شده در گناه، به بىمعنايى گرويده است. و در روشنفكر جهان سومى با نقاب ايدئولوژى و جامعهگرايى و مبارزه جويى هيچ انگارى ماهوىاش را نهان مىكند. اين ويژگى عصر در بحران و مدرنيّت امروزى ماست. آراسته، مدرن معطر، خردگون، منطقى، پاكيزه، متكى بر عينيت علم، تجربه گرا با هزاران هزار فلورسنت كه شبهايش را روشن مىكند و با ماه مصنوعى. اما چه فاصلهاى ميان آراسموس تا نوميدى شديد نيچه و هايدگر از جهان مدرن وجود دارد! هر چند آنها در دوراهى جدا شوندهاى گام بر مىدارند كه در جايى تسلى تراژيك حكمفرماست و كورسوى ولع براى گفت و گوى سوزان از »وجود ناب« و در جايى شادخوارى ديونوسوى كه خبر هولناك را شنيده و حال مسئوليت زيستن و اين پايان بىمعنا را به عهده گرفته مىكوشد تا با تأئيد »هيچى مابعد«، زندگى را جلا و شادمانى ببخشد. اين فريب زبانى به چه چيزى ختم مىشود ؛ جز بحران روحى جنون نيچه، يا خودكشى هوسرل از خبر هولناكى كه در هواى تنفس آنان منتشر است؟ آيا اينها ضايعات دوران بلوغ است يا خلاء حاصل از يك خطاى وجود شناسانه؟
با همه اين فاصله و تمايز اما سرشت يكسانى، روشنفكرى هوسباخ قطعيت گرا و فوكوى بىحتميّت را تعريف مىكند و آن همان »يهيمون« و سر گشتگى آدمى معنا از كف داده است كه مىخواهد جهان را آن سان بنامد كه مىخواهد...
در اين ميان حال هنرمند مسئول مدرن كه تاريخش را حاضر مىكند، اعتراض مىكند و طبعاً خود را به حق مىداند، دردناك است. او هرگز فرصت تماشاى تاريكى در خود را به خود نمىدهد ؛ چند چون »هابرماس« در راه پايان پروژه ناتمام مدرنيته گام زند... و آدمى اگر جهان را آن گونه بنامد كه مىخواهد، چگونه بنامد؟ و آدمى پيرامونى و هنرمند معترض جهان را چگونه بنامد؟ بيضايى چگونه بنامد؟ چون يك پيامبر؟ چون نيچه؟ چون هابرماس يا چون خودش؟ مردى كه خودش و بحرانهايش را با نقاب ديگرى از ياد مىبرد.
نامى كه اسم اسم اسمهات، اسم اسما است. بنامد به نام راز، بنام آفرينش بنامد با آنچه ديگر براى او باور نكردنى و خرافه است؟ بنامد با اسم غيب الغيوبى كه آدمى تباه به بهايى ارزان آن را وانهاد و به هر چيز سطحى و پيش پا افتاده و آشكارهاى گرويد! و به غياب و راز و بيكرانگى و جاودانگى وجود بگرايد. وجودى كه نام از او آغاز مىشود و ما آن آواى »باش« و آن »قالوا بلى« كه دريغا فراموش كردهايم.
يا در چالش با پديده سخن قدرت مستبد ما قبل مدرن، يكسر دچار خود فريبى شود، خاك در چشمآگاهى همگان درباره ذات قدرت در جهان معاصر بپاشد و آن را نقابى براى رهايى خود از بحران قرار دهد.
نمايشهاى بيضايى از چهار صندوق تا نمايش كنونى، در گوهر خود همزمانى تا بى زمانى و در زمانى است، به سود يك دستامد روشنفكرانه در قرائت تاريخ و اكنون از منظر ايدئولوژيك كه در جهان پسامدرن ديگر چندان نو به نظر نمىرسد؛ هر چند قرائت تازه اسطوره و تاريخ و نفرت خود چيز جديدى است. اما لااقل امروز انسان متفكر مىداند كه با داورى يك جانبه درباره تاريخ و نفرت، ما آگاهى نويى نخواهيم يافت.
حالا پيش از بازخوانى و ارزيابى جزئيات نمايش او، مجلس شبيه مصائب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين كه مايل هستم به سخنى اشاره كنم. سخنى كه پنهانى با موقعيت بيضايى به مثابه مؤلف و آفريننده نمايش در حال گفت و گوست و مىكوشد يكسره همه آن خصوصيتهاى اصلى آفرينش هرمند را به تمثيل بيان كند كه آميزهاى و نمايشى است از روشنفكرى و احضار نفرت زده تاريخ و بازخوانى اسطوره و روانشناسى قومى و گوهرهاى حماسى و هستى زبانى و گواهى زمانه و جست و جوهاى فرمى و رنجهاى آگاهى و مردمگرايى سوبژكتيو و سرگشتگى و دريغ و دردهاى عبرت آموزد جهانى آئينى و پرشيدگى و اعتراض و ترس و اضطراب پنهان در پس چهره قطعى و پيامبرانه و... بالاخره پارادايم ناجى كه اگر از سوى ديگران باشد، بد است و اگر باور »من« باشد، خوب است و خوبتر كه خود من باشد! و مجلس شبيه ذكر مصائب من و همسرم با يك نقاب معصوميت بر چهره ما از اين منظر بيضايى هنرمندى است از هنرمندان يك دوران روشنفكرى بامدل داناى كل، از انبوه روشنفكران پرورده شده زهدان عصرى سپرى شده، هر چند در رده فرهيختهترين و خلاقترين شان با دريايى از سوبژكتيويسم و ايده آليسم كه مىكوشد خود را پيدا كند و نمىيابد.
دوست دارم نكات اصلى نقد نمايش را متمايز با نقد ژورناليستى تئاتر و اسلوب متداول، به گونهاى ديگر ادامه دهم و چالشم را با نگاه نمايشنامه نويس و كارگردان با سر ريز زندگى و غلبه آن بر نمايش زمينه چينى نمايم:
با شور و هيجان آخرين نمايشنامه بيضايى به كارگردانى او بر صحنه سالن اصلى تئاتر شهر همچنان در حال نمايش است.
او از درد زخمهاى كوچك نه، از كابوس هولناك بزرگ، بازى كنونىاش را پرداخته است، اما وقتى پيشنهاد نوشتن متنى مفصل درباره بهرام بيضايى با من در ميان گذاشته شد، مسئله چيزى بى ربط به اشتياق براى گفتوگو از اين نمايش بود و بى ربط به تمايل براى مكالمه درباره ستمگرهاى بزرگ و گفتوگوى مجدد درباره آثار ازياد نرفتنى بيضايى در سينما و نمايش و بى ربط به كشف نكتهاى تازه درباره هنر اين هنرمند ماندگار كه پنجمين دهه فعاليت بارورش را پشت سر مىگذارد. من از دو زخم زهر آزارنده، شبيه گزش و رنج كوچكى كه از نيش حشرههاى موذى به انسان وارد مىشود، خشمگين بودم. اين از بخت بد آقاى بيضايى بود كه اين آزار، محصول همه آن فرا رويتهاى روابط فردى و روايتهاى حاكم و مسلط بر زندگى فرد نبود، به سياست، قدرت، ايدئولوژى، قتلهاى زنجيرهاى، شكنجه، حكومت، و كابوسهاى هولناك و بزرگى ربط نداشت كه دستمايههاى ابدى آقاى بيضايىاند و هميشه در آنجا، آن ديگرى، »نه من« ؛ و به عنوان روايت قدرت سياسى باقى خواهند ماند. رنجم از آزادى شكل گرفته كه در فاصله من و فرد ديگر بود. آزادى كه از بس پيش پا افتاده است، آدمهاى بزرگوار و بالغ و خيلى دانا، روشنفكر و عميق حق ندارند آن را مهم بشمارند. ربطى به جنگ طبقاتى، ديكتاتورى، خشونت و به قدرت نداشت و بارها و به تكرار در روابط روزمره رخ مىدهد و فراموش مىشود و بىاعتنايى به آن نشان رشد و تحمل و كرامت مردم شمرده مىشود.
اما درست همين رويدادى كه پيش از اين، بارها براى من رخ داده بود، مرا آماده سركشى عليه بازى بيضايى كرد؛ بيش از هر زمان اين فراموشى واقعيتهاى جزئى و فرد، و نهان كردن زخم و زهر و نيش واقعى انسان مشخص و زنده بر انسان زنده و متعين ديگر، به نظرم يك دروغ آمد. شگرد روايى در اينجا حكم مىكند كه من آن دو سرچشمه رنج و خشم را پنهان نگاه دارم و كنجكاوىها را برانگيزم. اما اكنون بيش از هر زمان ضرورى است كه امر كنكرت عليه امر آستيره قد علم كند و آن را بى اعتبار سازد. براى همين عيناً از هر دو سخن مىگويم و مىگويم كه چه ربطى به نمايش بيضايى دارند:
١. سالها پيش از اين، گزارش فيلم با اشتياق از مقالهها بسيار طولانىام استقبال مىكرد، از جمله متنى درباره سينماى بيضايى كه ٩ صفحه مجله را سياه كرده بود و متن ديگرى در بازخوانى تازه نمايشنامههاى بيضايى كه يازده صفحه داشت و بعد هم عليرغم چون و چراهاى بسيار و بس بسيارم، در اثبات »مدرن اما كهنه« بودن آثار بيضايى، به من گفتند كه بيضايى چقدر و چه تعداد از مجله را خواسته تا به آمريكا براى دوستانش بفرستد و من كمى حيرت كرده بودم كه بيضايى چه فراخ دل و تواناست در تحمل و پيشواز از نقد و انتقاد بى آشتى .
در آن مجله آن زمان پسرك جوانى بود كه خبر مىگرفت و گزارش پشت صحنه فيلم مىنوشت و آدم محجوبى به نظر مىرسيد. شنيده بودم كه از اينكه ده صفحه مقاله فلانى را چاپ مىكنند و ستونى به او نمىدهند دلخور است و داشت كار مىآموخت و شايد هم از نگاه من خوشش نمىآمد و البته عاشق بيضايى بود و من هم كه گناه بزرگم دوست نداشتن تصنع و الگوهاى روايى بيضايى بود و چه فراوان نوشتههايم خشم كسانى را بر مىانگيخت كه برده نام مىشدند و از ياد مىبردند، حق آدمى است كه چيزى را دوست نداشته باشد و براى باورش استدلال كند و تنها راه منطقى برابر نهادن دلايل مخالف است و نه غر زدن و جو سازى و احياناً استفاده از ابزار نامشروع ديگر و تهمت و تعدىها و خشونتهاى زشت فكرى / زبانى. وقتى در آغاز كار فمنيستى تهمينه ميلانى در سينما نوشتم كه »دو زن« و »نيمه پنهان« هم از منظر انديشه و هم از زاويه ساختار آثارى پيش پا افتادهاند، تو گويى اين حرفها كفر ابليس بود كه مورد كثيفترين افتراها قرار گرفتم و بعد كه يكى يكى تشت فيلمفارسىهاى شبه فمنيستى و سطحى خانم ميلانى از بام افتاد »واكنش پنجم« و »زن زيادى« موجب خنده همان افراد شد كه با هوچىگرى عليه احمد مير احسان تبليغ مىكردند كه نقش مخرب عليه سينماى معترض ايفا مىكند و آدمى ارتجاعى است،... البته اصلاً به روى خود نياوردند كه همان حرفهاى مرا تكرار مىكنند ؛ آنها با گامهاى عقب افتادگى تازه متوجه مشكلات روايى، بصرى و فكرى - دراماتيك سينماى بانوى روشنفكر سينماى مفلوك مان شدهاند و خدا كند روزى از فصاحت نقد و نقد نويسىمان پردهها بر افتد كه حرفها بسيار است...
بالاخره سالها گذشت و آن پسرك كه با لكنت سخن مىگفت، راه كاسبى را در كلانشهرى كه سگ صاحبش را نمىشناسد، ياد گرفت و وارد معاملات سود آور فرهنگى در قلمرو سينما و تئاتر شد و مسئوليت يافت و سر در بوروكراسى فرو كرد و سر از روزنامهاى دولتى در آورد كه قاعدتاً بايد بى غرض به كار خود يعنى اطلاع رسانى بپردازد، اما تا بخواهى با يك نقاب نسخ نماى ليبراليسم دروغين، در آنجا سوار مركب مراد مىراندند و از بيت المال به سود درمان عقدهها و امراض گوناگون روحىشان سود مىجستند و رفتار حقارت بارشان مهوع بود و كاريكاتورى از مستبدكهاى تو خالى و دلقكهاى بله قربان گوى نزد دبيران مىساختند كه به خود اجازه مىدادند، بديهىترين حقوق افراد را زير پا بگذارند...، واقعاً ايران پر از حشرات الارض است! آن پسرك حالا فرصت يافته بود كه جشنوارهاى بر پا كند و وقتى من نوشتم كه با چه فضاحتى در آنجا مخارج كلان باد هوا شد، تاب نياورد و از آن پس، حتى خبرهاى معمولى كه به نحوى با نامم ربط داشت، به وسيله او سر بريده و مثله مىشد و اين كار خنده آور حذف يك نام، مرا به فكر وا مىداشت كه اگر چنين موجودات فرو مايهاى قدرتى به دست مىآوردند، چه ساده بود حذف، قتل و... .
حال آقاى بيضايى آيا شما فكر مىكنيد اين منش كه نه منحصر به اين نمونه، بلكه منبعث از رفتار بسيارى از ماست و محصول تاريكى، حقارت، چرك، دروغ و حقد روح، روشنفكران است و مدام تكرار مىشود و آزارهاى ايزد درشت و شكنجههاى متنوع مىسازد، كم اهميتتر از قتلهاى زنجيرهاى است؟ اينها محصول قدرت و حكومت است؟ و ما »مقتولان« در برابر قدرت، بى عيب و نقص و فرشتهسان هستيم؟
خواهم گفت كه بيضايى در اين تعزيه چگونه چهره درونى و فردى، و حقيت انسان را نقاب مىزند، مىآرايد، مىپيرايد و افسانهاى اسطورهاى از فرد روشنفكر در برابر قدرت مىسازد كه اگر در دهه چهل قابل پذيرش بود، در قرن بيست و يكم ديگر كسى به اين گونه روايتهاى سپرده پوشانه و فريبا و شعار آلود و يكسويه و قطعى باور ندارد، زيرا هر متفكر مشاهده كننده، شاهد زهرها، زخمها و صداهاى گوناگون از تاريك روشنى انسانهاست و قهرمان مطلق مرده است و ديگر امروز و هرگز مرگ و مظلوميت در موردى موجب تلقى اسطورهاى از مرد مقتول در همه موارد نمىشود و ادبيات ژرف آن است كه به جاى تصوير آرمانى، تصويرى زنده و همراه با واقعيت آدم گونه فراهم آورد. امروز كسى كه در زندانها مقاومت مىكند ديگر تا آنجا محق است كه واقعيت انسانى و پر از سيماهاى گوناگون قدرت و ضعفش را نمىپوشاند و وانمود نمىسازد كه پر از بىگناهى و نفس پايدارى است. با اين همه كهكشان اطلاعات و ارتباطات، مردم مىانديشند كه غُد بودن و كله شقى خود به خود فضيلتى نيست ؛ يك وضع بيولوژيك است و چه بسا آدمكشهايى كه ژن خشونت در وجودشان مواد ضد درد ترشح مىكند وقتى زير باتوم له مىشوند و براى اعتراف انواع آزارهاى جسمى مىبينند و لب نمىگشايند، اين پايدارى برايشان فضيلتى نيست و... و بالاخره من باورى به قهرمان هيچ ندارم و همواره برخورد از نزديك واقعيتهاى ديگر را فاش مىسازد و خود صد بار آزمودهام و يكسر شك باورم در اين باب و... .
٢. يك تجربه كوچك ديگر كه رنجورم كرد و همين روزها اتفاق افتاد. يكى از همين جوانهاى روشنفكر چپ و حق به جانب كه از زمين و زمان طلبكار است و خيلى هم از آقاى بيضايى خوشش مىآيد و من اصلاً از او خوشم نمىآيد، ده بار تلفن كرد كه مىخواهد به ديدنم بيايد و بالاخره آمد ؛ در حريم خانهام به عنوان دوست و مهمان، بعد در مجالى كوتاه كه از اتاق بيرون رفتم، دو كتاب » بابك احدى« درباره هايدگر را در ساكى كه همراهش بود گذاشت و نمىدانست كه جاى خالى چشمگير آن كتاب از چشمم دور نمىماند و من مدام با آن سروكار دارم و برگشتم توجهم به ساكش و جاى خالى كتابها جلب شد و يخ زدم و احساس مورد تجاوز قرار گرفتن، توهين و گندزدگى مرا متحير كرد؛ نه اينكه ارزش مادى كتابها مهم بود كه البته براى من با اين همه سختىهاى باورنكردنى زندگى، مىتوانست مهم باشد؛ ليكن نادوستى، فريب، دروغ و پستى بود كه صبر از كف مىربود و متحيرم مىكرد و رنج بود و گابوس .
آن مردك از من بسيار داراتر بود و با وقاحت از اعتمادم سوء استفاده مىكرد. من در زندگى شلاق خوردم، اما هرگز هيچ تازيانهاى چنين مرا نسوزاند و احساس تحقير در من بر نينگيخت. آن پسرك روشنفكر، نماينده قدرت و قاتل زنجيرهاى نبود، اما براى من دست كمى از كسى كه گلوله شليك كرد و چاقويى در قلبى فرد برد، ندارد. اما آقاى بيضايى اين چهرهها را توجيه مىكند. اين جنبهها را زير نقاب پنهان مىدارد و با شكستن همه كاسه كوزهها بر سر قدرت و مبراء دانستن طرف مقابل و قهرمان كردنش بر آگاهى ژرفتر انسان پرده مىكشد.
كوشيدم با حاشيهها، با قصهها و داستانها به شما نشان دهم كه آسانترين كارها شعارهاى قطعيت گر او، سياه و سفيد نشان دادن طرفهاى متخاصم در يك اثر شعارى سياسى است و همين روايت، هر چند كه احساسات تماشا چى، مسحور و مسخ شده و به صحنه چشم دوخته و جدا شده از واقعيتهاى پيچيده و گوش فرا داده به تفسير يك جانبه و شورآميز را برانگيزد، اما بىترديد، به سبب عدم، دادگرى و عدم فهم پيچيده و چند سويه از انسان و زندگى و واقعيت و سياست، ارزش ماندگارى و پايايى و تأثير بر فرهنگ و توسعه نگاه و فهم معاصر انسان را از دست خواهد داد، زيرا برداشتى غلوآميز، يك جانبه، و يكسويه و نا شامل از زندگى است كه صورتك شمول و همگانيت و هموارگى پرشيده است.
در كهكشانى كه صدها هزار ميليون ستاره در آن وجود دارد كه خورشيد، ستاره كوچك آن است، چگونه انسان مىتواند با گول زدن خود و ديگران، نقش قهرمان حقيقتهاى كامل و بى خدشه را به خود و كسانى بدهد كه در واقعيت، هرگز چنين بى خدشه و كامل نبودهاند؟ اين اولين و مهمترين پرسش من از بيضايى است كه در تعزيه رخشيد فرزين و نويد ماكان، چنين يك سويه و غالى، هم چشم بر ضعفهاى انسانى رخشيد و نويد بسته و از آنان پيامبران معصوم ساخته و هم امكان شنيدن هر صداى ديگر، غير از آواى سياه جنون شكنجه و قتل را در خصوص همان رخشيد و نويد از تماشاگر سلب كرده است.
تعزيه مژده فرزين براى بهرام ماكان
بى ترديد بهرام بيضايى با همه دوران نوجوانى و حافظه رشد و بلوغم آميخته و بس محترمش مىدارم ؛ هر چند بعدها كه عمرى بر من رفت و سال گذشت از ميانه، ديدم نگاه بسته او و شيوه مصنوعش را دوست ندارم و حالا بيضايى باز نمايشاش مىدهد و من خوشحالم كه اينقدر رشد كردهايم كه با پول دولت در تئاتر شهر با همان صحنه سرا پا سياه، او مىتواند نمايش بدهد و به قتل نرسد و يك تئاتر سياسى تمام و كمال بسازد و من هم آزادى آن را داشته باشم كه بدون اتهام محفلى افتراهاى دوستدارانش بگويم كه نمايش او در فرم محتوا و محتواى فرمش، محافظه كار و دچار انديشههاى كهنه، بسته، جزم و ساختارهاى بدون جاهطلبىهاى پيشرو و خلاق است.
اين نوشتهام در حاشيهها، در ربطهاى بينامتنى، در شكلى از گريز و نگفتن و غرق رويدادهاى كوچك و روزمره زندگى، مىخواهد رخشيد فرزين و نويد ماكان و نحوه ظهور و نمايششان را مورد پرسش قرار دهد.
بگذاريد باز آرزو كنم كه نه سانسور دولتى و نه سانسور ايدئولوژيك دوستان، مانع خواندن متن نباشد. من خوشحال نيستم كه بگويم نمايش بيضايى هيچ چيز تازه و عيقى ندارد و حتى از تفكر متعارف پيشرو و تجربههاى نمايشى جوانها و شاگردانش فرسنگها عقبتر است.
همين حرفها را ديگرانى كه به دلايلى از بررسى بينا متنى اين اثر با آثارشان معذورم، به عمق و قدرت ابداع و قدرت همه جانبه و متينترى به نمايش نهادهاند. نمايش شروع مىشود؛ بيضايى به صحنه مىآيد؛ ابراز احساسات شديد. بيضايى توضيحاتى مىدهد و!... و من به ياد نوشته و نقدى درباره شب هزار و يكم افتادم كه دوستش مىداشتم و دقيقاً برداشتى همدلانه با آن داشتم. نمايشى بى هيچ بداعت كه اتفاقى واقعى در آن، خون تازهاى سرشار از تفكر، فرم نو، ظرافت و تأويل جارى مىكرد؛ سكته بازيگر و غيبت ضحاك! و بسترى شدن ضحاك در C.C.U!
و حالا بيضايى ايده آن نوشته را »ناگفته« به كار مىگرفت و مثل هر تقليدى، اين بازى تكرارى و مصنوعى، روحش را از كف داده بود و بيضايى درباره نمايش ١٢٠ دقيقهاى و ٢٠ پردهاى بدون فاصلهاش حرف مىزد و تذكر مىداد كه »يكى از بازيگران دچار اسپاسم شده و به زور آمپول سر پا مانده و اگر وسط بازى اسپاسم بر گشت جا نخوريد و اميدوارم كه پيش نيايد«.
و او اميدوار بود كه اين آخرين سانحهاى باشد كه براى تئاتر پيش مىآيد يا آمده است. با آنكه ماجراى اين اسپاسم بازيگر و سانحهاى كه ممكن است پيش بيايد، رنگ و بوى يك بازى و نمايش و سخن تأويلپذير و كنايى داشت، ولى هيچ روح آن اتفاق شب هزار و يكم را نداشت كه خود نمايش بدى بود و سانحه سكته بازيگر مرد نقش اول، ناگهان متن را نجات داده بود و حالا صحبت سانحهاى محتمل و اين بازنمايى نمايشى اسپاسم، نمىتوانست احساس شمشير داموكلس بر بالاى سر نمايش و كارگردان و تماشاگران و همه اضطراب و عدم امنيت روحى و ترس را كه منجر به مرگ مىشد، پيشاپيش زمينه چينى نمايد. و مهم نبود كه اصل ماجرا راست است يا يك نمايش!
صحنهپردازى و موسيقى، دو وجه شنيدارى و ديدارى جذاب آغازين نمايشاند و هر دو تشديد كنندهاى تراژيك. تمام بيست پرده، حتى لحظهاى بداعت و خلاقيت ما را به خود جلب نمىكند و هر چه هست تكرار بازىهاى گذشته و كار بست شگرد و كليشههاى نمايشى كه آميزهاى است كه پس ماندههاى تئاترهاى سياسى دانشجويى دهه پنجاه و برداشتهايى از همسرايى در تئاتر يونان و شگردهايى از فاصله گذارى برشت و البته تعزيه! آه بله تعزيه گردانى، به عنوان كانون فرمى ذكر مصيبت ؛ دسته نور برابر لشكر ظلمت كه اين بار از قلمرو معصوميت به حيطه قهرمان حماسى - تراژيك سرايت يافته و انسان واقعى را به زيور درك اسطورهاى مىآرايد.
از يكى دو شگرد كوچك روايى - نمايشى، دويدن پردههاى بى فاصله در هم و ايجاد مفاصل وصل يك پرده به پرده ديگر و سپس اعلام نام هر پرده كه بگذاريم، مىماند دسته بازيگران ياور كه نقشى برشتى، نه براى ايجاد فاصله و ممانعت از فرو غلتيدن در ورطه همذات پندارى و هم احساسى، بلكه بسيارى مواقع براى پر كردن پس زمينه و فضاهاى خالى و ايجاد مطايبه يا اشاره و كنايه به كار آمدهاند.
همواره مقدمات هر پرده، نقش فضا ساز، ايجاد كننده مجال تغييرات لازم صحنهاى و فضاى متصل كننده را ايفا مىكند.
مقدمه صفحه اول شامل موسيقىاى آميزهاى از لا به و ضحه، فرياد و زارى است كه با ورود دو دسته از بازيگران با لباسهاى خاكسترى هم شكل، جوى آميزه از فضايى پليسى - نظامى، رعب و هماوايى خاكسترى با سپاه و... تكميل مىشود. فرم برشتى به طور متناقض در خدمت يك محتواى اسطورهاى و فضايى متافيزيكى قرار مىگيرد؛ آنگاه گهواره كوچك و سفير قهرمان نمايش، نويد ماكان، بر دستهاى مادر، همچون ظهور موعود، در متن سياه و مثل ماهى در شب تاريك، روان مىشود و عرض صحنه را قطع مىكند. اما طى بيست پرده، هراسها و پريشيدگى ماكان، نويد حماسه را نقش بر آب مىكند و ما بيشتر شاهد يك قربانى ويران هستيم تا ظهور يك شكوه كه با آن شكل مسحور كننده به نمايش در مىآيد و همه سياه لشكرهاى صحنه، چون امتان، چشم به راه پيامبرى جاودانه، در افسون آن گهواره فرو مىروند... و پرده يكم اعلام مىشود:
"خوابهاى خوش"
كابوس از همين جا شروع مىشود؛ استاد نويد ماكان، بر نيمكتى خفته و چاقويى خونين را مىبينيم كه از سينهاش بدر مىآيد و نويد، راوى كابوسى مىشود كه اولين كابوس او نيست و همسرش هم اين كابوس را مىبيند و بارها به تكرار و به نوبت به صورت اول و سوم شخص، آن را روايت مىكند و ما آن سه مرد پالتوپوش با كلاه شاپو و تپانچه را كه در بيايان و خيابان او را مىبرند، بارها خواهيم ديد و در پردهها تبديل شدن يكى به خواب ديگرى، بدل شدن خواب يكى به دنباله خواب ديگرى و بدخوابى و بىخوابى يكى در ديگرى، به نسبت همين كابوسهاى پايانناپذير و ناآسودگى و تشويش حاصل از آن، در ديدارهاى گوناگون با كار آگاه، با روانشناس، پدر و مادر رخشيد و نويد كه يك روحاند در دو بدن...، بارها تكرار خواهد شد و به سرعت هسته پردهها را بر مىشمرم .