پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - يقين محورى معرفت - فعالى محمدتقى

يقين محورى معرفت
فعالى محمدتقى

قسمت دوم
٣-٣: خدا معلم است:
اين استدلال از دو مقدمه تشكيل مى‌شود كه به بيان ساده مى‌توان گفت : خداوند علومى را به انسان عطاء مى‌كند ، علومى‌كه خدا به انسان مى‌دهد صادق و يقينى است. بنابراين انسان علومى معتبر و جزمى است.
مقدمه اول: خداوند علومى را به انسان مى‌دهد و او را از علم خويش بهره‌مند مى‌كند. تعليم الهى در قرآن به طور كلى‌بدو گونه مطرح شده است؛ خاصّ و عام. تعليم خاص آن است كه خداوند علمى خاص را به انسان خاص افاضه مى‌كند اما در تعليم عام اين دو خصوصيت ملغا است. يعنى خدا علومى را به همه انسانها اعطا مى‌كند. قسم اول يعنى خاص هم در قرآن بر دو گونه مطرح شده‌است ؛ گاهى به صورت وحى و گاهى به صورت عادى، علمى به انسانى داده مى‌شود. تعليم عام هم به دو گونه در قرآن به چشم مى‌خورد ؛ غير مستقيم و مستقيم . و آنجا كه به گونه مستقيم گاه به معناى هدايت است و زمانى مطلق علوم را اراده كرده است. جهت وضوح مسأله مى‌توان دسته بندى مذكور را ترسيم نمود.



١- وحى
١- خاص
٢ - عادى

تعليم الهى
١- غيرمستقيم

١- هدايت
٢- مستقيم
٢- مطلق



- تعليم خاص به صورت وحى: پاره‌اى آيات تعليم الهى را به صورت خاص در نظر مى‌گيرند يعنى علمى خاص به انسانى‌خاص در شرايطى خاص افاضه مى‌شود. سياق آيه هم نشان مى‌دهد كه اين علم از نوع وحى است و با علوم عادى و غير وحيانى تفاوتهايى دارد يعنى از سنخ علومى است كه به انبياء تعلق مى‌گيرد و در سوره نجم بعد از آنكه پيامبر(ص) را از برخى‌اتهامات تبرئه مى‌كند مى‌فرمايد كه قرآن سخنى وحيانى است كه جبرئيل امين به بنى اكرم(ص) تعليم داده است؛ " ان هو الا وحى يوحى علمه شديد القوى " ( نجم/٤و٥). درباره حضرت يوسف در سوره يوسف چند مرتبه اين علم خاص آمده است. از جمله آنگاه كه در زندان دو نفر هم سلول يوسف براى او خوابى نقل كردند و يوسف آن دو خواب را براى آنها تعبير يا تأويل نمود حضرت يوسف اين نكته را متذكر شد كه اين دو تعبير از علومى است كه خدا به من داده است ." ذلكما مما علمنى‌ربى " ( يوسف/٣٧) البته اين احتمال هم وجود دارد كه ضمير " ذلكما" به طعام باز گردد.(١) يعنى يوسف قبل از آنكه طعام را بياورند از نوع خبر داد و اين علم را از علوم الهى دانست. نكته قابل ذكر اينكه در صورتيكه اين علم همان علم تعبير رؤيا باشد همان علمى خواهد بود كه از پيش خداوند وعده آنرا به او يعقوب داده بود. "و كذلك مكنا ليوسف فى‌الارض و لنعلمه من تأويل الاحاديث" ( يوسف/٢١) " و كذلك يجتبيك ربك و يعلمك من تأويل الاحاديث " ( يوسف/٦) البته درباره تأويل احاديث دو احتمال وجود دارد يعنى اينكه مراد از تأويل احاديث تعبير رؤيا است احتمال دوم اين است كه احاديث به معنى‌حوادث است و در اين صورت مفهوم آيه اين است كه خداوند باطن و حقيقت حوادث آينده رابه يوسف اعطا نمود و او را از حقايق حوادثى كه در پيش دارد آگاه كرد.(٢)
نمونه ديگر علم زده‌سازى است كه خداوند به داوود داد آنجا كه فرمود" و علمناه صنعة لبوس لكم لتحصنكم من بأسكم" ( انبياء/٨٠). به طور كلى خداوند به انبياء علمى خاص افاضه مى‌كند اين علم به گونه‌اى است كه در نبوت و بعثت آنها نقش اساسى داشته و رسالتى براى آنها به ارمغان مى‌آورد" و كلاً اتينا حكماً و علماً"( انبياء/٧٩)
تعليم خاص به عادى: از برخى آيات تعليم الهى به گونه‌اى خاص مطرح شده است اما علمى كه حاصل آن است از سنخ وحى‌نيست. مثلاً در باب دين توصيه مى‌شود كه كاتبى سند آن را با راستى و درستى بنويسد و كاتب هم نبايد از اين علمى كه خداوند به او داده است يعنى علم كتابت امساك كرده سند را ننويسد." و ليكتب بينكم كاتب بالعدل و لاياب ان يكتب كما علمه الله" ( بقره/٢٨٢) خداوند حتى در مورد علمى كه انسانها به سگان شكارى ياد مى‌دهند را مد نظر قرار داده و مى‌فرمايد اين از آن علومى است كه خدا به شما داده است" يسئلونك ماذا احل لهم قل احل لكم الطيبات و ما علمتم من‌الجوارح مكلبين تعلمونهن مما علمكم الله" ( مائده/٤).
تعليم عام به طور غير مستقيم: خداوند علومى را به تمام انسانها افاضه مى‌كند و در اين جهت هيچ امساك و محدوديتى ندارد اما در قرآن ابن تعليم عام گاهى به صور غير مستقيم مطرح شده‌است بهترين نمونه آن آيه ٧٨ سوره نحل است " و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شياً و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده لعلكم تشكرون" امهات جمع ام مى‌باشد چنانچه از اين ريشه جمع ديگرى هم بسته شده است و آن امّات است با اين تفاوت كه امهات مربوط به انسان است و امّات مربوط به حيوان.(٣) افئده هم جمع فؤاد است به معناى قلب(٤) .
اين آيه اشاره به زمان تولد انسان دارد مفاد آيه اين است كه انسانها در هنگام تولد يعنى آن زمان كه از رحم مادر خارج مى‌شوند از هر گونه علمى خالى و تهى‌اند. انسان در ادامه از سد نعمت الهى برخوردار مى‌شود كه عبارتند از سمع، بصر و فؤاد. اين سه مبادى علوم انسان را تشكيل مى‌دهند به اين صورت كه حس يعنى سمع و بصر به انسان تصوراتى مى‌دهد و فؤاد به انسان فكر(٥). بنابراين حس مبدأ تصورات و فؤاد مبدأ تصديقات است البته انسان از حواس ديگرى هم برخوردار است ولى در اينجا تنها به دو نمونه شاخص و بازر از حس يعنى دو قوه سامعه و باصره اشاره شده است. پس انسان در آغاز زندگى از هر علمى خالى است اما در ادامه حيات حس او فعال شده براى او تصوراتى را به ارمغان مى‌آورد و بعد از آن انسان مى‌تواند با تركيب اين تصورات از طريق فكر قضيه بسازد و از طريق تركيب قضايا توان آن را مى‌يابد تا قياس و استعداد تشكيل دهد و اين سرآغاز علوم مختلفى است كه هم اكنون در جهان بشرى آنها را شاهديم.
در اينجا علومى كه از حس يا فؤاد حاصل مى‌شود مستقيماً منسوب به خدا نشده است اما از آنجا كه اين ابزار و طرق خدا در اختيار انسان قرار مى‌دهد طبعاً علومى كه از آنها حاصل مى‌شود هم منسوب به اوست. از سوى ديگر اين علوم عموميت دارد يعنى علمى خاص و انسانى خاص در اينجا منظور نظر نيست. بنابراين مى‌توان از اين آيه تعليم عمومى الهى را به طور غير مستقيم بدست آورد. البته از اين آيه نكات ديگرى هم قابل استفاده است كه اشاره خواهد شد.

تعليم هدايتى به صورت مستقيم: از برخى آيات اين گونه بدست مى‌آيد كه خداوند علوم عامى را به انسانها عطا مى‌كند نحوه بيان هم در اين آيات مستقيم است يعنى خداى سبحان اين علوم را به طور مستقيم به خود منسوب كرده است اما مراد از اين علوم، در علمى نيست بلكه علوم و معارفى است كه در جهت هدايت انسان باشد " كما ارسلنا فيكم رسولاً منكم يتلوا عليكم اياتنا و يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمه و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون" ( بقره/١٥١) تلاوت بيشتر به لفظ منصرف است و تزكيه به معناى تطهير و نمو است يعنى پيامبر(ص) كجيها و كژيها و پليديها را هم در بعد عقايد هم در بعد اخلاق و هم در بعد عمل از انسانها دور كرد. سوم نقشى كه پيامبر ايفاء كرد تعليم كتاب و حكمت است. در پايان فرمود پيامبر(ص) بواسطه تعليم الهى هر آنچه انسان نمى‌توانست بداند به او ياد داد. بقرينه سياق مى‌توان استفاده كرد كه مراد از آن علمى كه در پايان آيه آمده است علمى است كه از كتاب و حكمت نبوى بدست مى‌آيد يعنى همان معارف حقه دينى و اين نعمتى است از خدا و منتى است از خدا بر بشر و انسان به سبب اين علم وحيانى از تحير و ضلالتى كه در عصر جاهليت به آن گرفتار بود خارج شد.(٦)
آيه ديگرى را مى‌توان به عنوان شاهد بيان كرد " فان خفتم فرجالاً او ركباناً فاذا امنتم فاذكروا الله كما علمكم ما لم تكونوا تعلمون" ( بقره/٢٣٩) اين آيه مربوط به نماز خوف است اگر انسان در شرايط خاص مثل جنگ قرار گرفت مى‌تواند به صورت پياده يا سواره و به قدر امكان نماز خود را ادا كند اما اگر شرايط خوف از بين رفت و امنيت به جاى آن نشست، حكم نخست به همان نحو معهود باز مى‌گردد. در پايان مى‌فرمايد اين گونه علوم و امثال آن را انسانها نمى‌توانستند به تنهايى بدست آورند خداوند منّت نهاد و علم شريعت را كه همان علم هدايت است به انسان ارائه نمود.(٧) نكته جالبى كه در اين آيه وجود دارد تعبير " مالم تكونوا تعلمون" است از اين تعبير بدست مى‌آيد كه اين گونه علوم را انسان به تنهايى و به خودى خود نمى‌توانست كسب كند يعنى بى مدد وحى، عقل نمى‌تواند به تمام علوم نائل شود. از همين جا محدوديت عقل هم بدست مى‌آيد.

تعليم عام به صورت مستقيم و مطلق: خداوند به تمام انسانها علم مى‌دهد و آنها را به مقام آگاهى و دانش نائل مى‌كند اين علم عموميت دارد و اعم از علم هدايتى است و تمام انسانها را در بر مى‌گيرد و لحن آيه هم به گونه‌اى است كه به طور مستقيم به ذات الهى مرتبط شده است. بهترين شاهدى كه براى اين نوع تعليم مى‌توان ارائه كرد آيه ٥ از سوره علق است. " اقراو ربك الاكرم الذى علم بالقلم علم الانسان ما لم يعلم، باء" براى سبيحت است و به اين معناست كه خداوند بواسطه قلم انسان را صاحب علم مى‌كند. اين چند آيه به منظور تقويت نفس شريف بنى‌اكرم (ص) نازل شده است. خداوند او را امر به خواندن كرد اين آيات مى‌گويد: بخوان و نترس حال آنكه خداوند كريمى كه انسانها را از طريق قلم عالم كرد قادر است تا به تو خواندن را تعليم كند هر چند تو امى باشى سپس سخن را عموميت داده مى‌گويد اصولاً هر علمى كه انسان دارد از اوست و از تعبير "مالم يعلم" بدست مى‌آيد كه اگر تعليم الهى نباشد انسان هرگز نمى‌تواند حتى يك فقره علم را هم تحصيل كند.(٨) و از اينجا محدوديت علم انسان هم ضمناً بدست مى‌آيد زيرا انسان علمى را واجد است كه خدا به او داده است و اگر لطف علمى او نبود انسان از علم كاملاً بى بهره بود. اين نكته را از آيات ديگر هم مى‌توان بدست آورد. در قرآن آيات فراوانى وجود دارد كه در آنها با اين تعابير مواجه مى‌شويم "لا تعلمون" ، " لا يعلمون" ، " سوف تعلمون "، " سيعلمون" " مالم تكونوا تعلمون"،و ....تمام اين موارد دلالتى تمام بر محدوديت علم انسان دارد.
اگر درباره علم انسان دقت كنيم خواهيم ديد كه دو عنصر دارد؛ يكى راههاى حصول علم است كه اين را خداوند به خود منسوب كرده است " جعل لكم السمع والابصار و الافئده" ( نحل/٧٨) ديگرى همان علمى است كه از اين طريق حاصل مى‌شود. از آيه اخير (علق/٥) بدست مى‌آيد كه هرگاه انسان علمى بدست آورد اين علم داده خداست و خداوند مستقيم به انسان علم مى‌دهد. اگر انسان چشم خود را باز كرد و كوهى را در برابر خود ديد اين علم مى‌توانست حاصل نشود چنانچه انسان در خيلى‌از مواقع چشمش باز است و تمام اندامهاى بينايى فعال و سالم‌اند اما او آن شى را نمى‌بيند يا گاهى انسان مطلبى را مى‌شنود يا مى‌خواند در اين صورت از آن علم و فهمى حاصل نمى‌كند ولى دو مرتبه يا سه مرتبه همان مطلب را مى‌شنود يا مى‌خواند در اين صورت از آن فهمى حاصل مى‌كند. اگر آن شنيده ها يا خوانده‌ها براى فهم كافى بود چرا دفعه نخست حاصل نشده اين موارد نشان مى‌دهد كه آن مقدمات تنها علم‌اند اما اصل علم و فهم بدست خداست و در هر مورد او بايد به انسان افاضه كند. از اينجا ضمناً بدست مى‌آيد كه انسان مادام كه صاحب علم مى‌شود خدا با او و او با خدا ارتباطى مستقيم برقرار كرده اند . حتى اگر ديدن يك مگس باشد اين علم يعنى رؤيت را او بايد بدهد والا انسان حتى از ديدن يك امر ساده هم عاجز مى‌ماند.
نتيجه اى كه از كل مقدمه اول بدست مى‌آيد اينكه هر علمى كه انسان دارد چه وحى ، چه علوم عادى ، چه علوم دينى و دريك جمله كل علوم انسان از اوست و بدست اوست و با تعليم مستقيم اوست . بر اين اساس بايد گفت اصل در انسان جهل است و اگر انسان واجد علمى است به مدد لطف و عنايت اوست . به تعبيرى مى‌توان گفت كه درباره انسان دو فرض وجود دارد ؛ اصل در انسان علم است و اگر جهل يا شبه جهلى حاصل مى‌شود بدليل و جود مانع است . ديگر اينكه اصل در انسان جهل است و اگر علمى هست عطيه علت است. فرض دوم درست است زيرا اصل در انسان فقدان و فقر است. " يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد" ( فاطر/ ١٥) در اين آيه فقر منحصر به انسان و غنى منحصر به خدا شده است يعنى هر چه فقر است مربوط به انسان است و هر چه غنى مربوط به خدا. زيرا خداوند خالق و مدبر انسان است.(٩) فقر دو معنا دارد.(١٠) فقير در اصل بر كسى اطلاق مى‌شود كه ستون فقراتش شكسته باشد لذا به حيوانى كه از ناحيه ستون فقرات دچار شكستگى شده باشد "فاقره" مى‌گويند. بنابراين معناى آيه چنين مى‌شود كه انسان در اصل وجود و خمير مايه هستى خويش شكسته است لذا توان حركت ندارد. از اين رو خداوند اين كسر و شكستگى را برطرف كند تا انسان توان حركت يابد. فقر معناى دومى هم دارد و آن حفره است لذا در لغت عرب به حفره‌اى كه در آن آب جمع شده باشد " فقير" اطلاق مى‌شود. بر اين اساس معناى آيه چنين مى‌شود كه انسان در كنه وجود خالى و تهى است و اين نبود و كمبود بايد توسط وجودى كه سراپا غناست پرشود.
علم براى انسان دو گونه حاصل مى‌شود؛(١١) افقى و عمودى. علومى كه از طبيعت و جهان ماده براى انسان حاصل مى‌شود علم افقى است. علومى كه بيشتر مدّ نظر ماديون قرار دارد از اين سنخ است آنان علم را منحصر به علوم طبيعى مى‌دانند و غير از آن را منكرند. در قرآن آياتى مى‌توان يافت كه به افقى اشاره دارد. " و هوالذى انزل من‌السماء ماء فاخرجنا به نبات كل شى‌ء فاخرجنا منه خضرا نخرج منه حبا متراكباً و من النخل من طلعها قنوان داينه و جنات من اعناب و الزيتون و الرمان مشتبها و غير متشابه انظروا الى ثمره اذا أثمر وينعه ان فى ذلكم لايات لقوم يؤمنون"( انعام/٩٩)
اما ابتكارى كه قرآن بكار بسته است اينكه شناخت افقى را جدا از شناخت عمودى مطرح نمى‌كند بلكه آندو را با يكديگر آورده، در واقع معرفت افقى را به حق نسبت مى‌دهد. اين امر در قرآن نمونه‌هايى ديگرى هم دارد. مثلاً انسان حركت خورشيد و ماه را طبيعى و امرى عادى تلقى مى‌كند. در حاليكه خداوند بدون آنكه اين امر را ردّ كند آن را به خداوند نسبت مى‌دهد." و الشمس تجرى لمستقرلها ذلك تقدير العزيز العليم و القمر قدرناه منازل حتّى عاد كالعرجون القديم" ( يس ٣٦-٣٨ )
در رابطه با علم هم چنين است، يعنى ممكن است با ديد ظاهرى علم را دو گونه بدانيم؛ علومى كه از طبيعت بدست مى‌آيد و علومى كه خدا به انسان مى‌دهد و يكى را معرفت افقى و ديگرى را شناخت عمودى بدانيم. اما حقيقت آنست كه تمام علوم عمودى و از خدا و بوسيله خدا و مستند به خداست چنانكه با صراحت تمام فرمود" علم الانسان مالم يعلم" (علق/٥) لذا تمام علوم انسان، يعنى آنچه را كه واقعاًبتوان علم ناميد،از خدا بوده تنزل علم اوست.
نكته اى كه در اينجا قابل طرح است اين كه در جهان هستى همه چيز منسوب به اوست. چرا در اين ميان تنها علم به خدانسبت داده شده است.در پاسخ بايد گفت كه در محدود انسان در قرآن كريم دو چيزبطور صريح به خداوند استناد پيدا كرده است.يكى روح است آنجا كه فرمود " ونفخت فيه من روحى(حجر/٢٩/ص ٧٢) . ديگرى علم است آنجا كه فرمود " علم الانسان مالم يعلم". شايد نكته اين باشد كه روح و علم در انسان متجلى نمى‌شد انسان موجودى مادى بيش نبود موجوديت طبيعى و مادى انسان استعداد آنرا نداشت كه محصولى بنام روح و علم از آن حاصل آيد.اگر لطف و عنايت خدا نبود انسان در مادّيت مى‌ماند و هيچ بهره و خطى از تجرد نمى‌برد. ضمناً بدست مى‌آيد كه علم همانند روح غير مادى بوده صلاحّيت انتساب به خداوند را دارد، همچنين مى‌توان نتيجه گرفت كه آنگاه كه شرايط مادى براى حصول علم فراهم باشد اين شرايط چيزى‌بيش از معّدنيست يعنى تنها شرايط اعدادى را براى شناخت فراهم مى‌كند اما نفس علم از خدا خواست و خدا علت فاعلى و علت حقيقى هر عملى است.

مقدمه دوم : علوم كه خدا مى‌دهد صادق است.اين مدعا را از راههاى مختلف مى‌توان اثبات كرد:
يك: وحدت سياق. علومى كه خدا به انسان اعطاء مى‌كند گونه هاى مختلفى داشت برخى بصورت وحى بود و پاره اى ديگر شامل علوم حضورى و شهودى هم مى‌شود البته دسته سومى هم بود كه علومى را در بر مى‌گرفت كه از طريق سمع و بصر بدست مى‌آمد. يا مطلق بيان شده بود. تمام اين علوم و معارف به نحوى از انحاء به خدا مستند شده بود. وحدت سياق اقتضاء مى‌كند كه احكام آنها هم عام و شامل باشد و از جمله اين احكام يكى صدق است.
علمى كه از طريق وحى بدست مى‌آيد يا شناختى كه از نوع حضورى و شهودى است قطعاً صادق است.علوم ديگر هم كه با اين دو نوع علم سياقى واحد دارند و همه به خدا منسوب شده اند طبعاً بايد علومى معتبر و صادق باشند.
دو: عدم امكان كذب.مجموعه آيات پيش گفته چنين بيان كرده اند كه خدا مبدأ و فاعل علومى است.
اگر تمام اين علوم يا بخشى از آن يا حتى يكى از آن كاذب باشد مستلزم آنست كه كذب از علت باشد و كذب از خدا محال است و امكان ندارد زيرا منشأ كذب يا عدم علم است يا عدم قدرت يا عدم حكمت و اين سه در باره خدا مستحيل است چون در جاى خود ثابت شده است كه خداوند تمام كمالات را بطور مطلق و بى هيچ حدّ و حصرى واجد است و به تعبير قرآنى او " الله" مى‌باشد.
سه: علم به مطابقت. صدق بمعناى مطابقت صور علمى با واقع است اگر علمى مطابق با واقع نبود آن علم كاذب است چه بدانيم چه ندانيم ؛ كه اگر ندانيم ما در واقع جهل مركب داشته ايم و اگر علمى در اختيار ما باشد كه با واقعيت منطبق باشد آن علم گواهينامه صدق در يافت مى‌كند. پس صدق و كذب دائر مدار مطابقت و عدم مطابقت است.امّا خداوند هم به اذهان انسانى آگاه است و هم واقعيات را مى‌داند.لذا كذب درباره او راه ندارد .كذب درباره موجودى مطرح مى‌شود كه توان دسترسى مستقيم به واقعيت را ندارد و تنها ذهن و صور علمى در اختيار اوست اما اگر موجودى بتواند هم بر صور ذهنى احاطه علمى داشته باشد هم واقعيات را آنگونه كه هستند بداند چنين موجودى طبعاً علم به مطابقت ذهن و عين خواهد داشت و خداوند چنين است و يعنى او موجودى است كه هيچ جزئى از جهان بر او پنهان و پوشيده نيست لذا اذهان براى او به همان اندازه واضح است كه اعيان و واقعيات به همان اندازه براى منكشف است كه علوم ذهنى. بنابراين خدا علومى كه به انسان مى‌دهد صادق خواهند بود.
چهار: خدا علت خطا نيست. دكارت برهان فراهم آورده است كه نشان مى‌دهد خدا نمى‌تواند فريبكار باشد.خداوند حقيقتى مطلق و سرچشمه همه نور هاست از سوى ديگر خطا از سوء نيست ، ترس يا ضعف ناشى مى‌شود و اينها صفت خداوند نيست پس محال است خداوند علت خطا باشد. البته به عقيده دكارت شناختى خطا نيست كه از دو صفت و ضوح و تمايز برخوردار باشد، " اولين صفت از صفات خداوند كه در اينجا بايد در نظرگرفته شود اين است كه او حقيقى مطلق و سرچشمه تمام انوار است.بطورى كه ممكن نيست ما را فريب داده باشد؛ يعنى خصوصاً و عيناً علت خطاهايى باشد كه ما در معرض آن هستيم يا وجود شان را در خود مشاهده مى‌كنيم. زيرا اگر چه استعداد فريب دادن در بين افراد انسان بايد نشانه زيركى ذهن تلقى‌شود، با وجوداين، اراده به فريب دادن فقط ناشى از سوء نيست ، ترس و ضعف است و بنابراين نمى‌تواند صفت خداوند باشد.(١٢)
دراينجا ممكن است سوالى گزنده به ذهن آيد و آن اينكه نتيجه استدلال اخير اين بود كه خداوند علوم صادقى را به انسان مى‌دهد. اما استدلال دوم- وجود خطا- مشتمل بر مقدمه‌اى بود و آن اينكه برخى از علوم انسان خطاست.پيداست كه اين دو قضيه با يكديگر تناقض دارند.
در پاسخ بايد گفت اين تناقض بدوى و ظاهرى است زيرا مدعاى استدلال اخير اين نيست كه تمام علومى را كه انسان دارد خدا مى‌دهد. بعبارت ديگر وجود خطاء در ميان شناختهاى انسان امرى انكار ناپذير است و خداوند علت خطا هم نيست. اما از سوى ديگر انسان علوم صادق هم دارد و اين علوم از جانب اوست، به تعبيرى آنچه واقعاً علم است-علم كشف واقع است- مستند به خداست و خدا علت آنست.
پاسخهاى ديگرى هم مطرح شده است.مرحوم علامه طباطبايى كشف را خاصيت ذاتى علم مى‌داند و بر اين باور است كه علمى كه بيرون شما نباشد فرضى است محال .اين گفته اشكالى را باعث مى‌شود و آن وجود خطاهاى بيّن در ميان شناختهاى‌انسان است ايشان براى توجيه خطا علم را به دو دسته تصور و تصديق تقسيم كرده، اقلاً او را مربوط به حكم مى‌داند(١٣).
شهيد مطهرى هم در راه حل ديگرى براى توجيه خطا بيان داشته است.ايشان معتقد است كه خطا ذاتى ذهن نيست و ذهن بالذات خطا نمى‌كند. علّت خطا و اشتباه استفاده بد از ذهن و بد بكار بردن ذهن است. " ذهن بالذات اشتباه نمى‌كند، بلكه بد بكار بردن ذهن موجب اشتباه مى‌شود و اين يك مساله بسيار عالى است كه ذهن بنحوى خود اشتباه نمى‌كند، و آنچه سبب اشتباه مى‌شود، نوع بكار بردن و بد بكار بردن ذهن است. دكارت مدعى شد كه علت اين همه اشتباه فيلسوفان اين بوده است كه براى آنكه مسائل بصورت امور خلتى بوده است، ولى يك ذهن قوى و به قول طلبه ها " متداخل" هرگز اشتباه نمى‌كند.دكارت فكر نكرده است كه ذهن قوى هم يقين نيست. ذهن هيچوقت به ما اطمينان نداده است كه اگر ظن قوى و اطمينان پيدا كرديد اشتباه نمى‌كنيد، تنها يقين است كه انسان را حفظ مى‌كند و اكثر اشتباهات از ظن پيدا شده است.
اينك ببينيد كه قرآن كريم اين اصل را حدود ١٠٠٠ سال پيش از نظر اين فلاسفه با چه صراحت و پاكيزگى و عمق بيان فرموده است: " و ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله، ان يتبعون الا الظن وان هم الا يخرصون(١٣)" ( انعام/١١٦)
خلاصه آنكه در اينجا دو فرض وجود دارد يكى اينكه بپذيريم خداوند به حكم آيه " وعلم الانسان ما لم يعلم " و امثال آن علوم صادقى را به انسان داده است سپس سعى كنيم مشكل خطا را حل كنيم.
فرض دوم اينكه اصل را وجود خطا در انسان قرار دهيم و بر انسان آن منكر علوم معتبرى كه خدا به انسان داده است بشنويم . پيداست كه راه حل درست و قرآنى تبعيت از فرض نخست است لذا بايد راهى براى توجيه مسأله خطا در انسان انديشيد و البته اين بحث مجال مستقل مى‌طلبد.
حاصل آنكه خداوند معلم بشر است و علومى را كه انسان نياز دارد به وى عطا مى‌كند. اين علوم به اشكال و انواع مختلف است گاه وحى، گاه هدايت، و حتى زمانى از دريچه سمع و بصر براى انسان حاصل مى‌شود تمام اين علوم منسوب به خدا بوده از بهره صدق برخوردارند و حتى قرآن تمام آنها را نور مى‌داند. چون نور امرى ديگرى را روشن مى‌كند و اين علوم هم واقعياتى را براى انسان كشف مى‌كنند و اين نور منشاء حيات واقعى براى انسان است. " او من كان ميتا فاحييناه و جعلناه له نوراً يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها " ( انعام/١٢٢)

٤-٣: يقين:
مقدمه اول: در فصل پيشين گذشت كه يقين در اصطلاح قرآنى معانى متعددى دارد كه عبارتند از يقين ايمانى كه از مراتب عاليه ايمان است، يقين شهودى كه حاصل شهود و رؤيت عالم ملكوت است؛ يقين علمى كه نتيجه مطالعات علمى يا ادله عقلى‌است و نهايتاً عالم يقين مى‌باشد. آنچه در اينجا مطمع نظر نيست معناى دوم و معناى اخير است. اما معناى يقين ايمانى از آن جهت كه ايمان متوقف بر يقين علمى است هر چند يقين علمى علت‌نامه و شرط كافى براى حصول ايمان نيست، مى‌تواند به همراه معناى سوم در اينجا مدّ نظر قرار گيرد. به هر حال دسته‌اى از آيات يقين را به معناى يقين معرفتى، علمى، عقلى و استدلالى بكار مى‌برند.
از سوى ديگر مى‌دانيم كه يقين علمى به معناى علم غير قابل زوال و ابطال ناپذير است به تعبير دقيق‌تر يقين يعنى اينكه بدانيم الف، ب است و نيز بدانيم كه محال است الف، ب نباشد و نيز محال است كه ايندو علم زائل شوند. به بيان ديگر در تعريف يقين مطابقت با واقع و صدق نهفته است پس علمى يقينى است كه قطعاً منطبق بر واقع بوده كاشف از متن واقعيت باشد.
مقدمه دوم: قرآن معتقد است كه علم يقينى نه تنها ممكن است بلكه مطلوب است و نه تنها مطلوب است بلكه تحقق دارد. آيات متعددى اين مطلب را تأييد مى‌كند. يكى از اوصاف متقين يقين به آخرت است." و بالاخره هم يوقنون" ( بقره/٤). خداوند درباره قوم بنى اسرائيل مى‌فرمايد برخى از آنان امام‌اند آنان به امر ما ديگران را هدايت مى‌كنند سپس قرآن به علت و سر امامت آنان اشاره مى‌كند و مى‌فرمايد رمز آنان در دو چيز نهفته است. يكى صبر و ديگرى يقين است.» و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون« ( سجده/٢٤)
يكى ديگر از آياتى كه يقين را امر مطلوب بلكه متحقق مى‌داند اين آيه است»هذا بصائر الناس و هدى و رحمه لقوم يوقنون«(٢٠/جاثيه). » هذا اشاره به شريعتى دارد كه درآيه ١٨ آمده است. » ثم جعلناك على شريعه من‌الامر« و شريعت در اينجا به معناى طريقه خاص است كه پيامبر از امر دين براى امت خود در پيش گرفت. " بصائر" جمع بصيره بوده به معناى علمى‌است كه مطابق واقع باشد(١٤). لذا شريعت چيزى است كه انسان با آن به احكام و قوانين واقعى كه انسان را در جهت وصول به هدف يارى مى‌دهد، دسترسى پيدا مى‌كند. شريعت و قرآن مشتمل بر يك سلسله وظايف عملى است كه منشاء بصيرت بوده و به سبيل حق انسان را هدايت مى‌كند. بنابراين آنكه اهل يقين به معارف و قوانين الهى است، بصيرتى خواهد يافت كه او را در راستاى سعادت و فضيلت حقيقى قرار مى‌دهد.
در دسته‌اى از آيات خداوند مى‌فرمايد: زمين و آسمان مشتمل بر آياتى است كه براى اهل يقين پيدا و روشن است. » و فى‌خلقكم و ما يبثّ من دابة آيات لقوم يوقنون«( جاثيه/٤) انسان از آن جهت كه موجود مخلوقى است آيه است همچنين جنبندگانى كه روى زمين پراكنده شده‌اند آيات حق‌اند. اين آيات تنها براى اهل يقين آيه‌اند. آيه علامت است و علامت » مايعلم به غيره« يعنى چيزى كه با آن فقط چيز ديگر مكشوف و معلوم مى‌گردد، مى‌باشد. بنابراين نفس علامت اصالتى ندارد و تنها نقش آن اين است كه وراى خود را نشان مى‌دهد و نمايانگر مى‌سازد. جهان آيه است يعنى جهان نشانه اوست و به تعبير قرآنى و عرفانى» و جدالله« است.» ولله المشرق والمغرب فاينما تولوا فثم وجه الله«( بقره/١١٥) اين معنا تنها براى آنان كه اهل يقين‌اند هويدا است. آيات ديگرى هم مضمون فوق را بيان مى‌كند از جمله »قال ربّ السموات و الارض ان كنتم موقنين«( شعرا/٢٤) و نيز » رب السموات و الارض و مابينهما ان كنتم موقنين«(دخان/٧) و نيز» وفى الارض آيات للموقنين و فى‌انفسكم افلا تبصرون«( ذاريات/٢١) در اين آيه » فى انفسكم« بر » فى‌الارض« عطف شده است يعنى آيات الهل. بخش بيرونى و ظاهرى است و بخش ديگر درونى و انفسى. آيات انفسى متعددند(١٥)، بخش سوم آيات روحانى است كه خداوند در ضمير روح انسان قرار داده است. اين همه نشان دهنده نظام وسيع و عجيبى است كه خداوند بر تك تك انسانها حاكم كرده است و تنها اهل يقين است كه چون به اين پديده‌ها به عنوان آيه بنگرد در تك تك آنها خالق مدبر حكيم را خواهد ديد.
نتيجه آنكه يقين استدلالى و عقلى در قرآن امرى مطلوب بلكه متحقق تلقى شده است و اين امر را مى‌توان از آيات مختلف بدست آورد. بنابراين علم يقينى صادق از ديدگاه قرآن نه تنها ممكن است بلكه امرى است مطلوب و قابل تحقق لذا مى‌توان به اين دستور از آيات استناد جست و حصول علم يقين و صادق را از نظر قرآن اثبات كرد.
ادامه دارد

پى‌نوشت‌ها:
١. الميزان،ج١١، ص ١٧٢.
٢.الميزان، ج١١،صص٨١-٧٩.
٣. مفردات راعب،ص٢٣.
٤. همان، ص ٣٨٦.
٥. الميزان،ج١٢،ص٣١٢، التفسير الكبير،ج٢٠،ص٧٢٥.
٦. التفسير الكبير،ج٤، ص١٣٠؛ الميزان؛ ج١،ص٣٣٠.
٧. التفسير الكبير،ج٦،ص١٣٣،ج٢، ص ٢٤٦.
٨. الميزان ، ج٢، ص ٤٦١؛ التفسيرالكبير،ج٣٢،ص١٨.
٩.الميزان، ج١٧،ص٣٣.
١٠.مفردات، ص٣٨٣.
١١. شناخت شناسى در قرآن، ص ٣٣١.
١٢.دكارت، فلسفه دكارت، مترجم: منوچهر صانعى دره بيدى، ص٢٤٦.
١٣.اصول فلسفه و روش رناليسم، ج ١، مقاله ٤.
١٤. مطهرى، مرتضى، شناخت در قرآن، ص٦٦م٦٧.
١٥. الميزان، ج١٨، ص ١٦٩.