پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - غربشناسى اثباتى - راهدار احمد
غربشناسى اثباتى
راهدار احمد
قسمت پايانى
ب) به كارگيرى روش نقد كلان عليه غرب
از زمانى كه غرب به عنوان چالشى اساسى بر سر راه اسلام و مسلمين قرار گرفته است، انديشمندان حوزوى و دانشگاهى اسلامى تلاش كردهاند تا با نقد غرب، ثابت كنند كه هنوز هم، و بلكه براى هميشه، اسلام به عنوان دين برتر مىباشد. نقدهايى كه از جانب انديشمندان اسلامى به غرب وارد شده است، يا ناظر به مبانى نظرى آن و يا ناظر به رفتارهاى عينى غربىها مىباشد. با نگاهى منصفانه مىتوان اذعان كرد كه در بسيارى از موارد نقدها جدّى، علمى و دقيق بوده است، به طورى كه مثلاً در بعد نظرى حقيقتاً مىتوان ادعا كرد كه انديشمندان غربى از جمله دكارت، بيكن، كانت، هگل، هيوم، ماركس، نيچه و... به درستى توسط انديشمندان اسلامى نقد خوردهاند. بهرغم، اين توفيق، جاىاين سؤال همچنان باقى است كه آيا با نقد اين افراد، غرب هم نقد خورده است؟ بدين معنى كه آيا با چالش كشيدن اين افراد، غرب هم به چالش كشيده شده است؟ به جرأت مىتوان گفت كه خير؛ زيرا:
اولاً غرب مابعد رنسانس، داراى چندين ميليارد انسان مىباشد كه از اين ميان، نقد دهها و صدها تن، در برابر كل جمعيت، بسيار ناچيز قلمداد مىشود و با نقد عدهاى محدود، كل، نقد نمىخورد. به عنوان مثال؛ با نقد پارهاى از آراى هگل، هرگز كليت غرب نقد نمىخورد، چه، حتى اگر معتقد شويم كه هويت و جوهر يك تمدن يا يك فرهنگ در انديشه انديشمندان آن خلاصه شده است (نظريه نخبهمحورى در فلسفه تاريخ)، باز هم اگر چند هزار دانشمند در غرب بعد رنسانس بودهاند، نقد دهها و صدها تن از اين مجموعه، باز هم نقد جزيى خواهد بود و نه كلى.
ثانياً غرب، تنها انديشه نيست تا همه آن در انديشه انديشمندانش خلاصه شده باشد و تبلور يافته باشد. غرب، يك عينيت است كه هم داراى مبانى نظرى و انديشهاى است و هم داراى ادبيات و هنر و هم داراى ابزار محسوس. به عبارت ديگر؛ غرب تنها يك فرهنگ نيست، بلكه يك تمدن است و تمدن اعم از فرهنگ است يعنى برخلاف فرهنگ ناظر به فرد مىباشد، ناظر به جمع و اجتماع مىباشد و نيز برخلاف فرهنگ كه ناظر به بعد معنوى بشر مىباشد، ناظر به بعد مادى مىباشد. به عبارت سوم؛ تمدن، وجه عينى شده فرهنگ است و دايره آن هم بسيار گستردهتر از فرهنگ مىباشد. غرب، آنگاه به چالش كشيده مىشود كه نقد ما ناظر به تمدن آن باشد و نه صرفاً ناظر به فرهنگ آن. و اين مهم زمانى تحقق مىيابد كه نقد ما ناظر به اين سه حوزه مذكور (مبانى نظرى، ادبيات و هنر، ابزار محسوس) باشد و اين سه حوزه را سه بعد و سه حيث در غرب لحاظ كرده باشد به گونهاى كه ميان آنها ارتباط ببيند و هر كدام آنها را در تقويت ديگرى ذىسهم بداند. در اين صورت، نقد ما ناظر به كل غرب مىباشد.
حضرت امام بر خلاف عمده نقدهاى پيش از خود كه تنها ناظر به پارهاى آراء برخى انديشمندان غربى بود و به همين علت، تنها مىتوانست همان شخص و پيروانش را به چالش كشد روش نقد كلان غرب را به كار برد. وى، نقدهايى به غرب ارايه كرد كه همه كليت غرب را بهرغم همه تكثر و اختلافى كه داشتند، به چالش مىكشيد. نقدهاىكلى حضرت امام ناظر به سه جايگاه خاص در تاريخ تمدن غرب است. امام در اين شيوه، هم به نقطه شروع و نخستين غرب (يونان)، هم به نقطه پايانى و آخرين غرب (يوتوپياهاى جهانى شدن) و هم به بسترحركت غرب نقد وارد كرد:
جايگزينى كربلا به جاى يونان باستان به عنوان كانون تحرك تاريخ (نقد كلان بر نقطه آغازين غرب)
بعد از رنسانس، تقريباً همه انديشمندان و ايسمهاى متكثر غربى، در مرحله نخست تلاش كردند تا اين نكته را ثابت كنند كه غرب جديد اصول خود را از غرب قديم يونان باستان اتخاذ كرده است. آنها مقطع قرون ميانه را تحت عنوان دوره فترت (قرون تاريكانديشى) ياد كردند و معتقد شدند كه غرب جديد، بسط همان اصول يونان باستان مىباشد. در گام بعدى، بر اساس آنچه ادوارد سعيد در جاىجاى كتاب شرقشناسى خود آورده است، تلاش كردند تا ثابت كنند كه تاريخ همه اقوام كره زمين تمام شده است و تنها تاريخى كه اينك زنده و پوياست، تاريخ غرب مىباشد.(١) از آنجا كه تاريخ غرب، مركزش يونان باستان مىباشد، پس، يونان باستان، كانون تحرك تاريخى ما مىباشد. به عنوان مثال؛ كارل ياسپرس مىنويسد:
آنچه در دوره محورى(٢) روى داد و ساخته و آفريده و انديشيده شد، تا امروز پايه و مايه زندگى آدميان است. آدمى در هر يك از جنبشها و عروجهاى خود، دوره محورى را به ياد مىآورد و به آن باز مىگردد و از آن كسب نيرو و حركت مىكند. از آن زمان، قاعده بر اين است كه به ياد آوردن و زنده كردن امكانات دوره محورى (مثلاً در دوره رنسانس) سبب جنبش و عروج معنوى مىگردد. بازگشت به اين آغاز، واقعهاى است كه دايم در چين و هندوستان و باخترزمين تكرار مىشود. دوره محورى نخست در حوزهاى محدود آغاز مىشود ولى در طى تاريخ، همه جا را فرامىگيرد. هر قومى كه از جنبشها و شگفتىهاى دوره محورى بهرهاى برنمىگيرد، به صورت قوم طبيعى با زندگىبىتاريخ، همچنان كه در هزاران سال بوده است، باقى مىماند. مردمانى كه بيرون از سه دنياى دوره محورى به سر مىبردند، يا بهكلى از جنبشها و شگفتىهاى اين دوره بركنار ماندند يا با گذشت زمان با يكى از آن مراكز معنوىارتباط يافتند؛ و در صورت اخير، تاريخ، آنها را به خود پذيرفت و بدين سان در جريان تاريخ قرار گرفتند: مثلاً در غرب، اقوام ژرمن و اسلاو، در شرق، ژاپنىها و مالزىها و سامىها. بسيارى از اقوام طبيعى به سبب ارتباط يافتن با مراكز فرهنگى دوره محورى از ميان رفتند. همه آدميانى كه پس از دوره محورى زندگى كردند، يا به صورت قوم طبيعىماندند و يا از جنبش دوره محورى كه يگانه واقعه بنيادگذار بود بهرهور گرديدند. اقوام طبيعى، در دورهاى كه تاريخ وجود دارد، بقاياى دوران پيش از تاريخاند كه حوزهاش روز به روز كوچكتر شده و در زمان ما به كلى پايان يافته است.(٣)
در برابر اين انديشه، حضرت امام ، درست، زمانى كه سايه چتر تمدن غرب بر سر همه اقوام افتاده بود، حركتىدقيقاً در خلاف جهت اين تمدن را سر گرفت. وقتى اين راه و مسير ناهموار را كوبيد و هموار كرد و عده زيادى را در اقصى نقاط عالم با خود همراه كرد، به عبارت ديگر؛ وقتى غرب را وادار كرد كه او را ببينند و نپندارند كه تاريخش تمام شده است، و به معنى دقيقتر، وقتى اصول تمدنى خود را تثبيت كرد و در برابر فرهنگ غرب، فرهنگى زندهتر و پوياتر ارايه نمود، جملهاى به كار برد كه مركز غرب جديد، يعنى يونان باستان را به چالش مىكشيد. جمله وى اين بود كه:
ما هرچه داريم از محرم و صفر داريم.
حضرت امام با اين جمله خويش، در حقيقت، مركزيت تاريخ جديد را كه مطمئناً انقلاب اسلامى ايران آغازگر آن بوده است از يونان باستان به كربلا منتقل كرد. ارايه چنين راهى فراروى بشر معاصر، مىتوانست چالشى بر سر راه همه انديشمندان و مكاتب و ايسمهاى غربى كه با كربلا بيگانهاند، باشد. اين نقد، ديگر نقدى نبود كه تنها يك شخصيت يا يك جريان را در غرب به چالش كشد، اين نقد، نقدى است بر كانون انديشههاى غرب جديد كه غربىها خود معتقداند، يونان باستان مىباشد.
كربلايى كه حضرت امام معرفى كرده بود چيزى نيست كه تنها صرف يك عقيده باشد، بلكه كربلا يك فرمول است؛ فرمولى براى چگونه زندگى كردن كه در آن مرگ و حيات به خوبى معنى شده است. كربلا بيش از آنكه يك عقيده باشد، چون يك فرهنگ است، يك شيوه زندگى است. معرفى اين شيوه در برابر شيوه زندگى در فرهنگ غربى به راحتى مىتوانست فراروى غرب جديد چالش ايجاد كند.
دكتر رمضان عبدالله دبير كل فعلى جنبش جهاد اسلامى فلسطين مىگفتند زمانى كه شهيد دكتر فتحى شقاقىمؤسس و دبير كل نخست جنبش مذكور زنده بودند، روزى به من گفتند برو و تاريخ كربلاى امام حسين (ع) را مطالعه كن. پس از مدتى به وى گزارش دادم كه مطالعه كردم. گفت دوباره بخوان. پس از مدتى گزارش دادم كه دوباره خواندم. گفت سهباره بخوان. پس از مدتى گزارش دادم كه سهباره خواندم. گفت چهارباره بخوان. گفتم آقا حفظ شدم، چهقدر بخوانم؟ گفت: آنقدر بخوان تا كربلايى شوى؟ گفتم چهطور؟ گفت من بعد از اين همه سال تجربه رهبرىمبارزه ملت فلسطين با اسراييل به اين نتيجه رسيدهام كه ملت فلسطين براى نجات خود تنها يك راه بيشتر ندارد و آن هم اين است كه به كربلاى حسين بن على (ع) اقتدا كند. بىجهت نيست كه ملت فلسطين در انتفاضههاى جديد خود عمليات استشهادى را كه بىشك يادگار و هديه كربلاى حسينى به تاريخ مىباشد سرلوحه مبارزه خود قرار داده است.(٤) در ساير ملل نيز در مواردى عمليات استشهادى رخ داده است. به عنوان مثال؛ در ١٩٤٥ كه آمريكا در شهرهاى هيروشيما و ناكازاواكى ژاپن بمب اتم انداخت برخى از خلبانهاى ژاپنى پس از مشاهده وضعيت عجيبى كه بر سر مردم اين شهرها آمده بود، احساساتى شده بودند و هواپيماى خود را به ناوهاى آمريكايى زده بودند، اما عمليات استشهادى در كربلا بيش از آنكه يك عمليات صرفاً مبتنى بر انگيختگى احساسات باشد، يك عمليات آگاهانه است. امروزه نوجوانان و جوانان فلسطينى عملياتهاى استشهادانه آگاهانه اجرا مىكنند. آنها به اختيار خودشان و با دست خودشان وصيتنامه خود را مىنويسند و قبل از عمليات استشهادى در مقابل دوربين فيلمبردارى حاضر شده و آن را قرائت مىكنند و عجيب اينكه معمولاً در ابتدا يا انتهاى آن وصيتنامهها جملهاىكوتاه بدين مضمون كه اهداءً الى سيدنا الاعظم الخمينى يا الخامنهاى وجود دارد كه نشان مىدهد آنها نيك دانستهاند كه اين كارى كه انجام مىدهند در ادامه خط مبارزه كيست.
چند سال قبل، عدهاى صهيونيستها از سراسر جهان به تلآويو آمده و در آنجا كنفرانسى كه بعدها به كنفرانس تلآويو معروف شد را راهاندازى كردند كه رسالت آن بازكاوى ماهيت جنبشهاى شيعى در خاورميانه بود. در اين كنفرانس سهروزه افرادى چون برنارد لويس، مايكل ام. جى. جنشر، برونبرگ و مارتين كرامر حضور داشتند. نتيجه نهايى اين كنفرانس در تحليل ماهيت جنبشهاى شيعى اين شد كه شيعيان به اسم امام حسين (ع) قيام مىكنند و به اسم امام مهدى (ع) قيام خود را حفظ مىكنند.(٥) بر اين اساس، همانگونه كه صهيونيستها به درستى دريافته بودند كربلايى كه حضرت امام (ع) به جهان معاصرش معرفى كرد، نقطه عزيمت ما به سوى حكومتى جهانى است كه همانگونه كه خواهد آمد به نوبه خود نقد كلان ديگرى بر همه ايسمهاى متكثر غربى است. و بايد اينگونه باشد، چه، كربلا آخرين جنگى است كه امام معصوم (ع) آن را سرپرستى كرده است، در اين جنگ بايد براى جنگى كه تنها جنگ پس از آن در محضر معصوم است و آخرين معصوم (ع) آن را سرپرستى خواهد كرد ارثيه و ميراثى شايسته و بايسته گذاشته شده باشد. و راز احياى همه ساله كربلا و فرهنگ آن در فرهنگ شيعى در همين نكته نهفته است وگرنه چرا نبايد سالروز جنگهاى بدر و احد و حنين و... را كه آنها نيز جنگ حق و باطل بودهاند و با حضور معصوم (ع) شكل گرفتهاند و اتفاقاً در برخى از آنها بيشتر از جنگ كربلا هم شهيد دادهايم احيا نكنيم؟ نكته در همين مطلب فوقالذكر است كه كربلايى كه حضرت امام معرفى كرد به مثابه خط سرخ عزيميت ما است به سوى خط سبز ساحلى كه امام قائم ما (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بر آن تكيه زده است. ما اينك در ميانه دو خط سرخ و سبز، راهى را كه بايد تكامل تاريخ در آن تحقق تام و تمام يابد در حال طى كردن هستيم و اين راه، يادگارى بود كه امام راحلمان در زمانهاىكه بزرگترين مشكل بشر بى راهى بود، به بشريت معاصر خود هديه كرد و خط بطلانى بر ادعاى بزرگ اما پوچ غرب، مبنى بر كارآمدى راه يونان باستان كشيد.
گفتمان مهدويت، چالشى بر سر يوتوپياهاى غرب (نقدى كلان بر نقطه پايانى غرب)
از عصر روشنگرى به بعد كه جريان علم و صنعت در غرب بسيار فعال و پيچيده شد و كمكم همه جريانات ديگر را از خود متأثر ساخت، بسيارى از انديشمندان غربى گمان كردند كه بشر اينك به پايان راه رسيده است و به همه آنچه ممكن بود در دنيا بدانها دسترسى پيدا كند، رسيده است. اين انديشه در نوشتههاى برخى از انديشمندان غربى، از جمله تافلر، هانتينگتون، فوكوياما و... بسيار صريح و شفاف بيان شده است و در انديشه بسيارى از افراد ديگر به بيانهاى مختلف در حاشيه طرح شده است. مهم اين است كه اينك، بشر غربى خود را برتر از همه ابناى بشر مىداند و راه و مسير خود را كماليافتهتر از ديگر راهها. اين برترى به گونههاى متفاوت در تئورى جهان واحد امانوئل والرشتاين، موج سوم الوين تافلر، پايان تاريخ فرانسيس فوكوياما، دهكده جهانى مارشال مكلوهان، نظم نوين جهانىجورج بوش، برخورد تمدنهاى ساموئيل هانتينگتون و... بيان شده است. همه اين تئورىها به گونهاى تبيين شدهاند كه انسانها ناگزير از تن دادن به تمدن غرب آن هم در پايانىترين راه حياتشان باشند.
حضرت امام با تكيه بر ادبيات دين اسلام، راهى را فراروى بشر معاصر خود باز كرد كه با ايمان به آن، ديگر نمىتوان به راه و مسير غرب، به عنوان آخرين راه معتقد بود. امام غايتى را به بشر معاصر خود معرفى كرد كه حتى اگر راه غرب، راه درستى هم باشد، تنها مىتوانست راه ميانه باشد و نه راه نهايه. امام سخن از مصلح موعود راند، و عصر ظهور را مطرح كرد و مردم را با مهدى (عج) آشنا كرد. او به جاى اينكه عمر خود را در تبيين دست پنهان بازار آدام اسميت و هايك صرف كند، به تبيين دست آشكار الهى در ربوبيت و سرپرستى جهان هستى پرداخت. و ولى خدا را مجرا و طريق اين ربوبيت معرفى كرد. او سخن از مصلحى راند كه در عمق فطرت بشر حضور داشت. او گفتمان مهدويت را مطرح كرد. در گفتمان مهدويت، مفاهيمى است كه به روشنى مفاهيم گفتمان غربى را به چالش مىكشاند. به عنوان مثال؛ اگر هيچ مفهومى در گفتمان مهدويت وجود نداشت، تنها مفهوم انتظار براى ايمان نياوردن به غرب و ضرورت گذشتن از آن كفايت مىكرد. انتظار همچنان كه مرحوم دكتر شريعتى به خوبى بيان كرده است در متن خود، متضمن مفهوم اعتراض مىباشد و اعتراض به نوبه خود متضمن مفهوم حركت و قيام مىباشد. انتظار يعنى اعتراض به وضع موجود به اميد تحقق وضع موعود. و غرب، وضعيت موجود دنياى معاصر ماست، پيشفرض مفهوم منتظر، اعتراض به اين وضع مىباشد. اين اعتراض، اعتراض به فلان شخص و بهمان مكتب و ايسم غربى نيست، بلكه اعتراض به همه وضعيت موجود غرب كه دربردارنده همه اين اشخاص و ايسمهاست، مىباشد. ترويج فرهنك مهدويت كه حضرت امام آن را رسالت نهايى خود معرفى كرده بود و حتى اساس انقلاب ١٣٥٧ را معطوف به تحقق و برپايى عدالت اجتماعى كه شكل تامّ و تمام آن در عصر ظهور محقق مىشود شكل داده بود، نيز مىتوانست، غايت حركت تمدن غرب را به چالش كشد.
در حقيقت، حضرت امام با معرفى كربلا به عنوان كانون تحرك تاريخ، آغاز راه غرب را به چالش كشيد و با معرفىحضرت مهدى (عج)، پايان راه غرب را به چالش كشيد.
گشودن فضاى معنويت (نقدى بر بستر و مسير غرب)
بر اساس نگرش حضرت امام تمدن غرب تمدنى مادى است. به همين علت هم در بعد نظر و هم در بعد رفتار و عمل بسيار محدود بوده است. حضرت امام در عصرى كه تمدن مادى غرب هرگونه راه ديگرى را به روى بشريت مسدود كرده بود، با طرح فضاى معنويت، غيب، راز و ملكوت گستره حضور آدمى در اين جهان را به مراتب توسعه و افزايش داد. وى معتقد بود كه چه رفتار فردى و چه رفتار جمعى انسان، خالى از پرستش نيست، يعنى انسان بدون هدف كار نمىكند و دل به هدفى مىبندد، حال، اگر آن هدف، خدا نباشد، حتماً دنياست. پرستش جمعى دنيا همان چيزى است كه حضرت امام در پيام برائتشان از آن به بتپرستى مدرن تعبير فرمودند. بنابراين بر اساس نگرش حضرت امام ، جريان غرب، جريان اقامه گرايش به دنيا و پرستش و معبدسازى آن در حوزه رفتار، اعتقاد، تفكر، اخلاق و گرايشهاى انسانى است. و نتيجه آن در نقطه اوجش اين بوده كه بسترسازى كرده است و از طريق بسترسازى، اخلاق، اعتقادات و ارزشها را تحت تأثير قرار داده تا مرزى كه اصل كلمه توحيد و اعتقاد به خداى متعال يك امر غيرارزشى و برخاسته از جهالت يا واژگونگى مناسبات اقتصادى تلقى شده است. نتيجه اين اقامه اخلاق مادىبه جريان توسعه سرمايهدارى و صيانت سرمايه ختم شده است و در مقابل، صيانت و كرامت انسان، تابع جريان توسعه سرمايهدارى قرار گرفته و عواطف انسانى مثل منابع طبيعى خرج توسعه سرمايهدارى شده و متناسب با آن عاطفهسازى شده و مفاهيم ارزشى تغيير يافته است. جريان تجدد دنيا را معبد قرار داده و از طريق نظام مفاهيمى كه توليد كرده، جامعه و ادبيات اجتماعى را تحت تأثير قرار داده و نياز و ارضاء را متحول كرده و بخصوص از طريق هنر و فلسفه هنر، زيباشناسى اجتماعى را تغيير داده است. از جمله زيباشناسىهايى كه تغيير داده مفهوم عفت است.
نتيجه اين فكر و رفتار غربى اين شده است كه تمدن غرب تبديل به تمدنى شده است كه در همه اركان و شاخصههاى آن يك حركت ضدمعنوى حضور يافته تا جايى كه منتهى به غروب معنويت شده به همين علت، منجر به حقارت، ذلّت و دنائت انسان شده است. برخلاف اينكه ادعا شده كه تمدن جديد، تمدنى انسانمحور است، كاملاً برعكس، تمدنى سرمايهسالار است كه انسان را قربانى توسعه كرده، و به كرامت انسانى ضربه زده است.
اما در نگرش حضرت امام ، اولاً انسان غيرمعنوى انسان نيست او تنها حيوانى است كه برخى از لذايذ پست و پايين دنيايى را مىتواند درك كند، چنين انسانى از عوالم ديگر محروم است و مهمتر از همه اينكه از انسانيتش محروم است. وى صريحاً مىفرمايد:
ميزان در انسانيت، معنويت انسان است.(٦)
ثانياً حيات غيرمعنوى نيز حيات نيست، بلكه مرگ است. مهمترين دغدغه حضرت امام احياى حياتى باطنى و معنوى براى بشريت بود. به تعبير شهيد آوينى:
او حتى يك بار هم نشد كه براى تبيين افعال و سياستهاى خويش مردم را به تاريخهاى مصطلح رجوع دهد. حتىبراى يك بار نگفت كه من آمدهام تا ايران را به توسعه اقتصادى برسانم، او خود را در برابر احياى حيات باطنىبشر مكلف مىدانست و مىفرمود كه چون باطن انسان حيات يابد، امور مربوط به دنياى او هم اصلاح خواهد شد.(٧)
حضرت امام با طرح حيات معنوى و باطنى براى بشريت، عملاً حيات تكساحتى و تكبعدى غرب را به چالش كشيد و اعلام كرد كه فضاى غيرمعنوى غرب نمىتواند براى هميشه ادامه داشته باشد و بشر غربى روزى از زندگى در فضاى مادى خسته مىشود و ناگزير دوباره به معنويت روى مىآورد:
در حقيقت بشر امروز دارد به دوران جدايى ماديت از معنويت پايان مىدهد... ماديت... كار بشر را مواجه با بنبست ساخته است. اينك زمان آن است كه فعاليت مادى، آمادگى براى اعتلاى معنوى انسان تلقى شود و همين تلقى است كه بشريت امروز و فردا را به مذهب بازمىگرداند. اسلام دينى است كه با تنظيم فعاليتهاى مادى، راه را به اعتلاى معنوى انسان مىگشايد.(٨)
پىنوشتها:
١. ر.ك: ادوارد سعيد، شرقشناسى، ترجمه عبدالرحيم گواهى، (تهران: نشر فرهنگ اسلامى، چ ١، ١٣٧١).
٢. ياسپرس از دورهاى نام مىبرد كه نام آن را دوره محورى مىنامد. از نظر وى اين دوره، آكنده از رويدادهاىخارقالعاده است: در چين كنفوسيوس و لائوتسه به دنيا آمدند و همه شعبههاى فلسفه چين پديدار شد و موتى، چوانگ تسه، لىتسه و متفكران بىشمار ديگر، انديشههاى خود را بيان كردند. در هندوستان اوپانيشادها به وجود آمد و بودا پيدا شد و در آنجا نيز مانند چين همه امكانهاى تفكر فلسفى تا شكاكيت و مادىگرى و سوفسطائىگرى و نيستانگارى شكفته گرديد. در ايران، زرتشت نظريه تكليفآور خود را درباره نبرد خوب و بد به ميان آورد. در فلسطين پيامبرانى مانند الياس، اشعيا، ارميا و يشوعا برخاستند و يونان هومر را پرورد و فيلسوفانى چون پارامنيدس و هراكليت و افلاطون را به بار آورد و همچنين تراژدىپردازان بزرگ و توسيديد و ارشميدوس را. همه آن جنبشهاى معنوى كه اين نامها به منظور اشارهاى بر عظمتشان به ميان آورده شد، در طى اين چند قرن، در چين و هند و باخترزمين تقريباً همزمان روى دادند و بىآنكه ارتباطى با يكديگر داشته باشند.
ر.ك: كارل ياسپرس، آغاز و انجام تاريخ، ترجمه محمدحسن لطفى، (تهران: خوارزمى، چ ٢، ١٣٧٣)، ص ١٦.
٣. آغاز و انجام تاريخ، صص ٢٣ ٢٤.
٤. شايد سرآغاز اين نوع مبارزه، سپر شدن دو تن از ياران امام حسين (ع) در ظهر عاشورا به هنگام نماز خواندن حضرت باشد كه خود را در مقابل امام (ع) قرار دادند تا تير دشمن به آنها اصابت كند و نه به بدن مطهر امام.
٥. ر.ك: فصلنامه انتظار، س ٣، ش ٨ ٩ (پاييز ١٣٨٢).