پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

پاپ و آموزه‌هاى مسيحايى در مصائب مسيح
حمد امیر

(قسمت اول)

يكى از مهم‌ترين گفت‌وگوها در سينما، بحث درباره واقعيت، حقيقت و روايت است. برخى معتقدند سينما، حتى زمانى كه داستان مى‌گويد، در حال روايت حقيقت است؛ عده‌اى باور دارند در سينما روايتى مطابق با واقعيت دست يافتنى است، و گروهى بين روايت، اگرچه در سينماى مستند، و حقيقت جامع واقعيت فاصله‌اى وجود دارد؛ حال اين مسئله را در فيلم مصائب مسيح پى‌مى گيريم.
آيا زبان يهودا زبان كلمات است؟ يا زبان تصويرها؟ كدام به مسيح بودن مسيح خيانت مى‌كند؟ اين پرسش اصلى‌اى است كه پيرامون مصائب مسيح مطرح است. آيا منظور از يهودا در اينجا همان است كه بيان مى‌دارد؟ يا به عكس، چيزى است كه نهان مى‌دارد و پرده مى‌پوشد؟ زبان لاتين فيلم دقيقاً در همين منظر اهميت تازه‌اى مى‌يابد.
يهودا از آن نظر يهود است كه نه تنها افشا مى‌كند و مى‌شناساند، بلكه در حقيقت افشاگرى او منشى براى پرده‌پوشى، و كفر و نقاب افكندن بر سيماى حقيقت عيسى(ع) است. بوسه يهودا به اين معنى است كه عيسى پيامبرى نيست كه او مى‌داند هست و جان، وحى و معجزات او را چيزى اندك از همه هستى ژرف و پنهانش آزموده و با خبر است كه دروغ نمى‌گويد؛ پس بوسه يهودا به اين جهت خيانت كار است كه نه تنها عيساى ناصرى را لو مى‌دهد، بلكه در عين حال، مسيح بودن و روح‌الهى‌اش را نفى مى‌كند و او را به عنوان كسى كه كفر مى‌گويد و شايسته مجازات است، به كاهنان يهود و كاهن اعظم معرفى مى‌نمايد؛ يعنى مسيح بردگى او را در حجاب خيانت خود نفى مى‌نمايد و مخفى مى‌كند و در حجاب قرار مى‌دهد. بوسه‌اى كه در همان زمان كه آشكار مى‌كند، بر آن پرده مى‌افكند. حال پرسش ما اين است كه چه چيزى به حقيقت مسيح خيانت مى‌كند؛ زبان كلمات، يا زبان تصوير؟
زبان كلمات با نشانه‌هايى كه فاقد توان توهم عينيت و تشخص است، با نشانه‌هاى زبانى، واژگانى و انتزاعى خود به هر كس اجازه مى‌دهد تا در ظرف وجودى خود، خيال متصل خودرا به مسيح(ع) عرضه كند و جولانگاه تصور حقيقتى ابدى نمايد و هر كس به اندازه پهنا و سعه جانش از آن چيزى به دست آورد؛ در حالى كه تصوير سينمايى، نشانه‌اى در وهله نخست از توهم شباهت برخوردار است كه راه را بر گونه‌هاى ديگر تصور مى‌بندد. در حالى كه اين مسيح نيست؛ بلكه به شما وانمود مى‌سازد كه اين مسيح است.
سر مسيح بنا به متعال‌ترين پندار هر باورمند به مسيح، او را در هاله‌اى از نور مى‌روياند. مسيح گيبسون مى‌تواند به مذاق »گرى ويلز« يا »ريچ« باورناپذير و يا به چشم هارون بشايابى چون يك سوپر من ظاهر شود؛ پس آيا اين خيانت تصوير متحرك است كه مايه جدال شده است يا به عكس، محسوسيت تصوير متحرك است كه بار ديگر از جايى ديگر - جايى مربوط به قدرت باوراندن، تأثير عاطفى و قدرت همذات‌پندارى تصوير متحرك - رستاخيزى نو و همنوا با گوهر عصر وجودى حاضر - عصر تكنولوژى و هنر مدرن تكنولوژيك - تدارك مى‌بيند و به »بعثت« تازه‌اى خدمت مى‌كند؟
به نظر مى‌رسد، در اينجا و در برخورد با تصوير متحرك نيز، آموزه مسيحايى اهميتى نو مى‌يابد. آموزه‌اى كه به آخرين سخنان عيسى(ع) مربوط است؛ آن‌گونه كه در انجيل يوحنا (١٤) آمده است: »در توفان‌هاى زندگى شما را بى‌سرپرست نخواهم گذاشت و به كمك شما خواهم آمد؛ براى مدت كوتاهى از اين دنيا خواهم رفت ولى حتى در آن هنگام با شما خواهم بود زيرا دوباره زنده خواهم شد و چون من زنده‌ام شما نيز خواهيد زيست... .
كسى مرا دوست دارد كه هر چه مى‌گويم اطاعت كند و چون مرا دوست دارد، خدا نيز او را دوست خواهد داشت و من نيز او را دوست خواهم داشت و خود را به او نشان خواهم داد. يكى از شاگردان او پرسيد: اى استاد چرا خود را فقط به شاگردانتان نشان مى‌دهيد، ولى به مردم دنيا نشان نمى‌دهيد؟ عيسى جواب داد: من خود را فقط به كسانى نشان مى‌دهم كه مرا دوست مى‌دارند....«.
آيا جدا از شهود آنان كه در جهان واقعى بهاى محبت‌شان را به مسيح(ع) با ديدار او مى‌گيرند، در برابر تصوير هم اين قاعده پابرجاست و چشم‌هاى دوستداران از نشانه‌هاى بصرى، به ديدارى سرشار از محبت و تأثير نائل مى‌آيند و بهاى دوست داشتن را مى‌گيرند و مسيح خود را بر پرده بر آنها نشان خواهد داد و به عكس آنان كه قلوبى تهى دارند، ناباورانه خواهند نگريست و تصويرى مخدوش مى‌سازند؟
البته اين درست همان برداشتى است كه گيبسون دارد. كارگردان مقاومت در برابر فيلمش را به معنى مقاومت در برابر مسيح مى‌گيرد و اين همان رفتارى است كه خشم »گرى ويلز« منتقد »نيويورك ريويو آو بوك« را برانگيخته است؛ وقتى در نيويوركر گفته سازنده مصائب مسيح را خواند:
»اقدامات عليه فيلم خيلى زود شروع شد تا اعلام كردم كه مى‌خواهم اين كار را بكنم، گفتند كه اين كار خطرناكى است؛ احساسات ضد مسيحى زياد است و آنها از اين آثار نمى‌خواهند؛ واقعاً وحشيانه است... . جنگى بزرگ عليه ما به راه انداخته‌اند«، از نظر گيبسون در برابر اشك و زارى مسيحيان معتقد، واكنش منتقد »مصائب مسيح« مى‌تواند مصداق همان روى پنهان كردن مسيح از قلوب فاقد محبت باشد و كسانى كه احساسات ضد مسيح‌شان آنان را به استهزا مى‌كشاند و كسانى مثل منتقد نيويورك ريويو كه نوشته است: »من و همسرم از ترس اينكه از اين صحنه‌ها به قهقهه بيفتيم، مدتى، به همديگر نگاه نكرديم. همه چيز از ساديسم فراتر رفته و به سور رئاليسم همراه با كمدى تبديل شده بود«. آيا اين شالوده باورى يهودى بود كه فيلم را خنده‌دار مى‌كرد؛ واقعاً مدافع فيلم گيبسون نيستم، اما متعجبم كه »ويلز« از كجاى »مصائب مسيح« مى‌توانست دچار قهقهه شود!
به هر رو سايت‌هاى سينمايى، ماهواره و اينترنت، با مطالب و تنقيدهاى يهودى و مقاله‌ها و گفت‌وگوهاى رنگارنگ، مى‌توانند مواد لازم را در اختيار منتقدين مترجم و بسيار روشنفكر ما قرار دهند تا به يك عادت روشنفكرانه؛ يعنى كاربرد فرمول سخن خلاف آراى همگان و موضع‌گيرى متحورانه و قداست‌زدا و پرسشگرانه، اگر چه نامنصفانه، پاسخ آرى گويند و حرف ديگروار بزنند؛ هر چند مخالفت زيبايى‌شناسانه با اثر مل‌گيبسون اصلاً به مفهوم قرار گرفتن در معرض لعن پيامبر خدا نخواهد بود. اما بر خلاف تفاخر رايج با تسليم روانى نسبت به نقد منتقدين مشهور غربى، غالباً نقدهايى نظير نوشته‌گرى ويلز، تيلور و... چيزى جز اعتراض‌هاى تماتيك، همراه با غلوّ بسيار نبوده است.
از منظر سينمايى كه من دوست دارم، مل گيبسون عليرغم ماجراهايى كه در خصوص بحران دينى - روحى و بازگشت و بيدارى‌اش بيان مى‌كنند، در »مصائب مسيح« به هاليوود سجده كرده است. سينماى نامتعارف من، در رخداد بشارت رستاخيز مسيح، بيش از هر چيز ظهور متعال و نشانه‌هاى نام »رحمان« و الوهيت سرشار از مهر را در ساختارهاى بى‌سابقه، آشنازدا، و جمال و زيبايى فرم‌ها و مكاشفه‌هاى آفرينشگرانه فهم مى‌كند؛ اثر گيبسون فاقد اين عناصر است و نشانه‌اى غير كليشه‌اى از تجربه زخم مسيح ندارد.
اين فيلم نوعى ماجراپردازى با استفاده از كليشه تقابل خير و شر و متوقف در سطوح رويداد رنج و زخم است. و خواهم گفت كه چگونه از زمينه مساعد خشونت سوداگر هاليوود استفاده مى‌كند و اين بهره‌گيرى خارج از مدار دستيابى به استعلا، در اثرى تصويرى اتفاق مى‌افتد؛ هر چند كه فيلم مى‌كوشد، كليشه تصويرى باشد.
البته به نظرم جدال‌هاى پيرامون فيلم، عموماً جدال مبتذلى است. خواهم گفت كه كشاندن موضوع بر سر واقعيت يا عدم واقعيت »جهان مصائب مسيح«، از كدام سوء تفاهم سرچشمه مى‌گيرد و بايد بگويم كه اتفاقاً زخم، خشونت و تأكيد صد دقيقه‌اى بر آن در فيلم گيبسون، مى‌توانست زمينه يك منظر نو و آفرينش يك شاهكار باشد. اما واقعيت فيلم نمى‌تواند به تعالى زخم در واقعيت زندگى مسيح دست يابد و من متعجبم كه چگونه حضرت پاپ و اسقف‌هاى اعظم و مقامات بلند پايه مسيحى به اين نكته بديهى توجه نكرده‌اند و فيلم را همان دانستند كه »واقع شد«. با اين همه، اگر چه مصائب مسيح در سطح ماجراى فرجامين پيامبر رنجديده مانده، اما از امكانات بالقوه‌اى بهره‌مند است كه به همراه حواشى ديگر، آن را براى گفت‌وگو، به اثرى قابل اعتنا تبديل مى‌سازد.
به هر رو، اگر به شكل عميقى به جدل‌هاى دامنه‌دار در مورد مصائب مسيح بنگريم، خواهيم ديد كه در بنياد جنجال در حقيقت همان پرسش قديمى در مورد فيلم و واقعيت نهان است.
پاپ اعلام كرده است: »درست همان‌گونه كه واقع شد« و اين دقيقاً به معنى نفى ناواقعيت پندارى خشونت فيلم است و قاعدتاً بايد تأييد سيماى متعال، بازتاب زخم مسيح(ع) هم باشد. در واقع دو روايت از واكنش حضرت پاپ، پس از تماشاى پاسيون مسيح(ع) اثر گيبسون در مطبوعات نقل شده است، درست و نادرست؛ گناه و ثوابش دامن راويان را بگيرد.
خبرگزارى‌ها به عنوان واسطه و يكى از اسقف‌هاى همراه پاپ كه نخواسته نامش فاش شود، منبع خبر بوده است (٢٠ ارديبهشت، روزنامه شرق). من با دومين نقل كار دارم؛ در روايت نخست، پاپ فيلم را ملاحظه فرمودند و سكوتى به علامت رضا داشتند. در نقل دوم، اسقف بى‌نام تأكيد كرد كه ايشان در حلقه احياء آشكارا اشاره كردند: »فيلم عيناً همان است كه واقع شد...«.
خبر به گونه‌اى است كه گويى پاپ از قدرت شهود و آگاهى غيبى سود جسته تا فيلم رإ؛ تأييد كند... اما... براى منتقد پرسش‌گر فيلم، چنين اشاره‌اى از سوى عالى‌ترين مرجع دينى كاتوليك‌ها، دقيقاً همان ريسمانى است كه مى‌تواند به آن بياويزد و براى دسترسى به گوهر نقد، از ديوار اثرى دينى بالا برود تا بپرسد: آيا سينما مى‌تواند امر متعال را درست همان‌گونه كه رخ داده، به نمايش درآورد و ما را شريك يك تجربه قدسى نمايد؟
بديهى است پيش از اين پرسش، اصلاً سؤال همگانى و قديمى قد برمى‌افرازد، اصلاً واقعيت فيلم گيبسون، يعنى واقعيت تصويرهايش، مى‌تواند مبين رويداد واقعى، درست همان‌گونه باشد كه واقع شد؟ اين در حالى است كه ما اصل واقعه را واقعى بدانيم، زيرا از نگاه نويسنده روسى و كمونيست (كرى ولف)، انجيل‌ها چيز ديگرى هستند و يا از نگاه پازولينى فيلمساز نامور ماركسيست و يا از منظر مسلمانى كه روايت فرجام كار پيامبر بزرگ خدا را دگرواره تصور مى‌كند، واقعيت‌ها اساساً چيز ديگرى هستند.
بسيارى از دين ناباوران، منكر اصل وجود تاريخى انسانى به نام عيسى بن مريم(ع) هستند و دين‌پروران اديان توحيدى ديگر، چون يهوديان و مسلمانان، هر يك روايت متفاوتى ارائه مى‌دهند: نيكلاس رى هنرى كاستر، پازولينى، ترفيرلى، اسكورسيزى، دنيس آركان و اكنون مل گيبسون، هم هر يك روايت‌هاى مختلفى در اختيار ما نهاده‌اند؛ هر چند در جهان مسيح اصل تصليب ناديده گرفته نمى‌شود و در آثارى كه نه به تجلى مسيح، بلكه مستقياً به حضور آن پيامبر فراموشى‌ناپذير بستگى دارند، رخدادهاى مشتركى نيز هست.
استوار كردن گفت‌وگو و نقد بر پايه نسبت فيلم گيبسون و امر واقع، از منظر ديگرى هم اهميت دارد؛ همه جنجالى كه حول »مصائب مسيح« برانگيخته شد، در حقيقت جدال بر سر همين ارتباط فيلم با واقعيت بوده است و در واقع واكنش حضرت پاپ چيزى جز واكنش به واكنش كسانى كه فيلم را تحريف واقعيت مى‌پنداشتند نبود و توقعشان آن بود كه اثر سينمايى گيبسون مطابق واقعيتى باشد كه آنان تصورش را به وسيله خود از عينيت برخوردار مى‌دانستند و نيز دسته‌اى كه براى واقعى دانستن تصاوير فيلم، نياز به تأييد مرجعيت دينى داشتند.
البته واقعيت ظاهراً از آنجا محل جدل قرار گرفت كه مى‌توانست متضمن صحت يا عدم صحت »خشونت« آزار و شكنجه حضرت مسيح و ماجراى به صليب كشيدن او باشد. و باز »واقعيت« خشونت يا عدم واقعيت آن در اين منازعه »حول مصائب مسيح« از آنجا اهميت يافت و به مهم‌ترين سيماى نقد عمومى فيلم تبديل شد كه آشكارا حاوى منفعتى سياسى و نيز دينى است.
اعتراض يهوديان امريكا و اروپا تلاش‌هاى زيركانه اسرائيل را پشت سر دارد كه از يك سو براى عدم نمايش فيلم تلاش كردند و مى‌كنند و از سوى ديگر، با مطرح كردن نمايش فيلم در يك سينماى اسرائيل، بهترين شيوه را براى خنثى كردن زهر كوشش‌هاى آشكار و نهان خود به كار بردند تا به نيرويى تحريف‌گر واقعيت يا ترسان از واقعيت فيلم در افكار عمومى تبديل نشوند و ژستى دموكرات مآب و آزادمنش به خود بگيرند. دامنه واقعيت يا عدم واقعيت خشونت فيلم، آن چنان رسانه‌هاى امريكا و اروپا را انباشت كه ترديدى باقى نمى‌گذارد كه اگرنه فى نفسه، لااقل براى حوزه عمومى رسانه‌اى اين پرسش مهم‌ترين سيماى نقد فيلم بوده است.
واقعيت فيلم البته خود را بر روايات كاتوليكى استوار مى‌نمايد، اما تا جايى كه به ماجراى گيبسون ربط دارد، نمى‌توان يك تجلى كشف و شهودى و پرشوق و شور را در اين رهيافت و مدعاى گيبسون ناديده گرفت اتفاقاً گاردين هم به اين مسئله اشاره كرده، به نقل از كارگردان و فيلمنامه‌نويس نوشته است:
»گيبسون ده سال پيش دچار يك بحران حاد روحى شد كه تا خودكشى پيش رفت«. اما او به جاى از بين بردن صورت مسئله و محو آن، به دين روى آورد. كسى نمى‌داند رويكرد دينى مل‌گيبسون بر اثر كدام تجربه روحى و محرك‌هاى درونى و بيرونى بوده؛ همين قدر آشكار است كه پدرش يك كاتوليك بنيادگرا است. غرق شدن و پرتاب به اعماق كتاب مقدس انجيل، به جاى پرت كردن خود از برج بلندى در هاليوود، آغاز رابطه شوريده كارگردان (بازيگر برجسته ديروزى) و پيامبر خدا حضرت مسيح(ع) است. و گويا طى اين سال‌ها فكر ساختن فيلمى درباره واقعيت‌هاى رنج حضرت مسيح، چنان در »مل« غوطه‌ور در دنياى عشق و توبه ريشه دوانده كه غير قابل كنترل بوده است.
گفته شده است: او در درون خود نداى مأموريتى را مى‌شنيد تا كذب دامن‌گستر ناباوران به مسيح را مبنى بر پرده افكندن از عذابى كه يهوديان منكر آن هستند افشا كند؛ بديهى است با قدرت‌گيرى لابى‌هاى سرمايه‌دارى - سياسى آنان در اروپا و امريكا به ويژه در سال‌هاى اخير و تأكيد بر ديدگاه‌هاى يهودى و نشر آن كه در پى رشد نقش آنان در غرب مسيحى و دوستى قدرت‌هاى حاكم با قدرتمندان يهود و نفوذ وسيع آنان در ساختار اقتصادى - سياسى امريكا و اروپا، چنين واكنشى از سوى مسيحيان بنيادگرا عجيب نباشد و حتى به ذائقه پاپ شيرين بيايد. نشان دادن كاهنان قدرتمند يهودى كه كنسول امپراطور را به مرگ همراه با شكنجه عيسى بن مريم(ع) راضى مى‌كنند و پروژه و شهادت هولناك عليه پيامبر خدا اگر هم مأموريتى الهى باشد، در عين حال واكنش به هنگامى براى وانهادن اعتقادات مسيحى در دستان سياستمدارانى است كه براى كسب پشتيبانى يهوديان، تا مرز انحلال سياست‌هاى امريكايى و اروپايى در سياست‌هاى صهيونيستى پيش رفته‌اند.
بديهى است واكنش احساسات دينى مسيحيت و پشتوانه رهبرى و مرجعيت كليسا در فيلم مل گيبسون، همگام با چالش‌هاى دينى، حاوى چالش‌هاى پنهان سياسى است و نمى‌توان در داورى موقعيت كنونى فيلم اين واقعيت را كه نه در حاشيه ارزش‌هاى زيبايى‌شناختى، بلكه در كانون آن سر برمى‌آورد نديده گرفت، حالا نارضايتى كليسايى كه گيبسون پيرو آن است از رفرم واتيكان دال بر نابخشودگى يهوديان و تغيير آن به بخشايش، جاى تازه‌اى در تولد فيلم مى‌يابد؛ گويى پاپ هم از كرده خود پشيمان شده، با رشد خشونت اسرائيل به شيوه خود با تأييد فيلم بر تصميم قبلى سايه مى‌افكند و ناخشنودى خود را بروز مى‌دهد.
جنبه ديگرى كه بر پرسش واقعيت و ناواقعيت فيلم تأثير مى‌نهد جدا از تأثير سرمايه يهودى بر سياست‌هاى جمهوريخواهان و دموكرات‌هاى امريكا و احزاب اروپايى و حتى بر انتخابات رياست جمهورى و پيشروى سياست‌مداران تا سر حد تأييد بلاشرط خشونت اسرائيلى‌ها و برانگيختن نارضايتى پاپ از اين تسليم مطلق سياست مسيحى بر سياست يهودى، باز يك وضعيت سياسى است. جهان اسلام در برابر سياست‌هاى خشن صهيونيستى عليه فلسطينيان، فيلم گيبسون را امكانى براى تذكر، قرينه‌سازى و اشارات ضمنى به سود خود مى‌يابد. هر چند در اينجا بازشكافى اعتقادى در برابر بهره سياسى مشكلات خود را به بار مى‌آورد.
مسلمانان باور ندارند كه مسيح پسر خدا بوده و او را همچون محمد(ص) يك انسان مى‌دانند كه معجزه زادنش به امر روح القدس، به پدر و فرزندى و تثليپ و مسئله باور »مشخص انگارى« خدا و حلول ربطى ندارد؛ البته اين تفاوت نگاه، مانعى بر سر شادمانى يكپارچه از ساخته شدن مصائب مسيح است كه مى‌تواند مصائب فلسطينيان را يادآورى كند؛ به ويژه اينكه كشورهايى مثل قطر كه با اسرائيل رابطه نزديك‌ترى دارند، مى‌توانند بهانه منع نمايش سيماى پيامبران را براى جلوگيرى از نمايش فيلم تحكم كنند.
از سوى ديگر، جهت سوم مثلث هم همين وضعيت دوگانه را دارد يعنى پاپ، اگرچه با اين فيلم نارضايتى خود را از تسليم رهبران سياسى جهان مسيحيت به رهبران سياسى - دينى صهيونيست ابراز مى‌كند و به طور حتمى علم سياست خود را كه نفى تصاحب يهودى بيت‌المقدس و نيز نفى خشونت يهودى عليه فلسطينيان است در برابر سياست امريكا مستقلاً برمى‌افرازد، اما در عين حال از نظر اعتقادى با رواج فيلم در كشورهاى اسلامى، از ديدگاه مسيحى دال بر تثليث و نيز تصليب دفاع مى‌نمايد كه محل تمايز باور مسيحيان و مسلمانان درباره شخص عيسى بن مريم(ع) و فرجام او است.
اما در اين ماجرا يهوديان جايگاه هميشگى خود را دارند؛ ترسان از برانگيخته شدن موج يهودستيزى و تبليغ درباره مظلوميت خود و اينكه در معرض يهودى‌كشى در جهان قرار دارند و جاى امنى براى آنان وجود ندارد و جهان همواره در حال زمينه‌چينى و پرورش افكار عمومى براى يهودى‌ستيزى است و اينكه خشونت فيلم تحمل‌ناپذير است. البته در پس همه اين اظهارات، آنان خود مى‌دانند كه نمى‌توانند خشونت بى‌مهار شارون را »عليه هموطنان« عيساى ناصرى و توافق صهيونيست‌ها را با آن پنهان سازند.
البته مطبوعات تحت سلطه سرمايه يهود و نويسندگان مسيحى متمايل به اسرائيل، برخوردهاى خشم‌آگينى عليه ادعاى واقع‌گرايى فيلم به راه انداختند و كوشيدند كه از همه نشانه‌ها، براى آنكه فيلم را »بازيگرانه«، نمايشى، تبليغى و غيرواقعى معرفى كنند يارى جويند. از همين رو مطبوعات اروپايى همه رفتارهاى گيبسون را به نمايشى بودن متهم كردند. از سرمايه‌گذارى شخصى ميليون‌ها دلارى او كه به دليل عدم تمايل كمپانى‌هاى بزرگ هاليوود و به دليل اصرار در ساخته شدن فيلم اتفاق افتاد، تا نحوه اكران فيلم؛ »نمايش افتتاحيه مصائب مسيح روز چهارشنبه بود. انتخاب اين تاريخ براى اكران كمى عجيب و شبهه‌انگيز است؛ چرا كه در امريكا بيشتر فيلم‌ها روز جمعه به اكران گذاشته مى‌شوند. با كمى دقت و رجوع به تقويم ميلادى قضيه شفاف مى‌شود.
روز چهارشنبه در مذهب مسيحيت به »چهارشنبه خاكستر« معروف است؛ در حقيقت نخستين روز از ايام روزه در جهان مسيحى است. وقتى قرار باشد فيلمى مهم و پرسروصدا به بازار عرضه شود، قطعاً جايى براى اماها و شايدها باقى نمى‌گذارند و فيلم مصائب مسيح به عنوان يك فيلم اين چنينى از كوچك‌ترين جزئيات غافل نمانده است«.
بدين نحو، آنان همه جنجال‌ها (حتى اعتراض اسرائيل و يهوديان متعصب؟) را نوعى سوداگرى با منطق بازاريابى و فاقد هر اصالت و واقعيت معنوى وانمود كردند. انتقادهايى از اين دست كه در زبان مسيح(ع) در فلسطين به زبان لاتينى صحبت نمى‌كردند نيز در خدمت همين نمايش و اثبات ناواقعيت فيلم بوده است. كسانى مثل تيلور، كنراد، ريچ و... هم در پى نفى واقعيت فيلم برآمدند و آن را به قساوت متهم نمودن.
خشم منتقدين نيويورك تايمز و لس آنجلس تايمز و نشرياتى با مالكيت يهوديان، نيز در محكوميت عدم واقعيت فيلم، به ويژه عدم واقعيت خشونت آن بر همين نسبت تصوير و واقعيت تكيه كرده است اما عجيب آن است كه چگونه اين پرسش سينمايى يك منتقد فيلم، خود مى‌تواند به خشونت بيشتر و عدم خويشتندارى بى مهار براى ابراز تمايل به قتل گيبسون منجر شود!
با اين همه، عليرغم تأثير نقد در مطبوعاتى همچون نيويورك تايمز در فروش فيلم، بدگويى كسانى مثل تيلور و فرانك‌ريچ درباره عدم واقعيت فيلم و خشونت آن، تأثيرى در كم كردن فروش مصائب مسيح نداشته است، زيرا خواننده نمى‌توانسته باور كند كسانى كه كارگردان را براى نمايش خشونت در سينما محكوم كنند چگونه خود مدافع آثارى به مراتب خشن‌تر بوده، از آن بدتر چگونه در همان نوشته و نقد، خشونت بى حد و اندازه و نامعقول خود را نديده گرفته‌اند. زمانى كه ريچ بى‌پرده نوشته است »مى‌خواهم او را بكشم (گيبسون را)، روده‌هايش را به سيخ بكشم و گردن سگش را ببرم«. اتهام »دين‌پرستى ديوانه‌وار«، اتهام ديگرى به گيبسون بود. گفتنى است گيبسون به كليسايى وابسته است كه از سياست ليبرالى و مماشات جويانه پاپ در مورد يهوديان انتقاد مى‌كند.
پدر او هم نويسنده كتاب »آيا پاپ كاتوليك است« و »دشمن اينجا« است. هرچند خود گيبسون هر نوع گرايش به يهودى‌ستيزى را در خود نفى مى‌كند. او هم معتقد است كه »درست همان است كه واقع شد«.
× × ×
اما در برابر ادعاى فيلم مساوى با آنچه كه واقع شد، ما با مخالفت‌هاى نظرى گوناگونى روبرو هستيم كه فراتر از جدل‌هاى ژورناليستى له و عليه فيلم ما را با پرسش روبرو مى‌سازد.
اولاً فيلمساز به پيروى از پاپ، يا پاپ در پى فيلمساز چگونه مى‌توانند مدعى باشند كه مى‌دانند »چه واقع شد«. راه‌هايى كه آنان طى كرده‌اند كدام است؟ شهود يا منابع مكتوب تاريخى و اسناد موجود آيا مى‌توان با قطعيت و يقين براساس اخبار موجود گفت كه باورهاى گيبسون در فيلم، عيناً همان است كه رخ داد؟
حداقل واقعيت مكالمه بينا متنى انجيل‌ها، در خدمت وجود فاصله ميان روايت‌هاى متفاوت كتاب مقدس و واقعيتى است كه ديگر در دست نيست و اين فاصله به ما يادآورى مى‌كند كه ما نمى‌دانيم چه رخ داده است. زيرا حتى خود مسيحيان باور دارند و پنهان نمى‌كنند كه روايت انجيل‌ها نه محصول كلام خدا و واسطه ارسال پيام الهى يعنى جبرئيل بلكه روايت انسان‌هاى جايز الخطايى چون متى، لوقا، مرقس و يوحنا بوده است و هر خرده روايت و روايت اصلى رويدادهاى عيساى ناصرى در انجيل با تمايزات روايى همراه است كه گوياى همين فاصله روايت در امر واقع است و لااقل از منظر مكالمه با متن ادعاى بازتاب امر واقع يگانه در اينجا ناممكن جلوه مى‌كند؛ براى مثال ماجراى بريدن گوش »ملوك« خدمتكار كاهن اعظم به وسيله شمعون پطروس و كلام عيسى(ع) در موقع دستگيرى به وسيله هريك از ضبطكنندگان چهارگانه به نحو متفاوتى ثبت شده است؛ در انجيل يوحنا آمده است.
»در همين وقتى شمعون پطروس شمشير خود را كشيد و گوش راست »ملوك« خدمتكار كاهن اعظم را بريد. عيسى به پطروس فرمود: »شمشيرت را غلاف كن. آيا جامى را كه پدرم به من داده است نبايد بنوشم«.
در حالى‌كه در انجيل لوقا واقعه مذكور چنين ثبت شده كه اگر گيبسون به ازاى تصوير و كلام وفادارانه‌اش براساس اين متن مى‌ساخت، نتيجه چيز ديگرى بود: »اما شاگردان وقتى متوجه جريان شدند فرياد زدند: استاد آيا اجازه مى‌دهيد بجنگيم؟ شمشيرهايمان حاضر است: »همان لحظه يكى از ايشان به روى خادم كاهن اعظم شمشير كشيد و گوش راست او را بريد. عيسى بلافاصله گفت: »ديگر بس است« پس گوش او را لمس كرد و شفا داد«.
در انجيل مرقس روايت بار ديگر در همين نكته دچار جزئياتى ديگر است كه اگر آن را عيناً بازتاب امر واقع بگيريم باز تصوير فيلم بايد تغيير مى‌كرد:
»ولى يك نفر شمشير كشيد و با غلام كاهن اعظم درگير شد و گوش او را بريد. عيسى گفت: »مگر من دزد فرارى هستم كه اينطور سرتاپا مسلح براى گرفتن من آمده‌ايد؟ چرا در خانه خدا مرا نگرفتيد... در اين گيرودار شاگردان او را تنها گذاشتند و فرار كردند«.
»در اين لحظه يكى از همراهان عيسى شمشير خود را كشيد و با يك ضربه گوش غلام كاهن اعظم را بريد. عيسى به او فرمود: »شمشيرت را غلاف كن هركه شمشير بكشد با شمشير نيز كشته خواهد شد. مگر نمى‌دانى كه مى‌توانم از پدرم درخواست كنم تا دريك لحظه هزاران فرشته به كمك ما بفرستد؟ ولى اگر چنين كنم پيش‌گويى‌هاى كتاب آسمانى درباره من چگونه جامه عمل خواهد پوشيد؟«
به خاطر تنگنا از بحث فنى متن شناختى و هرمنوتيك متن و نشان دادن ديدگاه‌هاى كاملاً متفاوت به رويداد واحد شمشير كشيدن پطروس چشم مى‌پوشم زيرا تاجايى كه به بحث ما مربوط است؛ يعنى مدعاى حضرت پاپ در خصوص اينكه فيلم همان طور است كه عيناً واقع شد، اسناد كامل است و نشان مى‌دهد كه امر واقع چقدر دور است و فاصله معين حتى بين روايت انجيل‌هاى متى، لوقا، مرقس و يوحنا با هم به طور طبيعى و همچون محصول نگاه و كلام راويان گوناگون با واقعيت دور از دسترس ما وجود دارد؛ چه رسد به فاصله بين روايت تصويرى فيلم گيبسون با امر واقع.
قابل تذكر است كه اتفاقاً روايت گيبسون نه از روى اصيل‌ترين متون زندگى عيسى بن مريم(ع) كه قاعدتاً عهد جديد است، بلكه با اتكا به شهودهاى عرفانى يك راهبه اهل باواريا ساخته شده كه يك منتقد خشمگين يهودى فيلم »مصائب مسيح« اين عارفه مسيحى را ضديهود مى‌داند؛ منظور بانو »كاترين امريش« است.
در روايت جزئيات اين فيلم ذكر شده است: از جمله از پاى افتادن مسيح و جارى شدن خون او به صحنه و پاى ستون و آوردن پارچه‌هاى سفيد به وسيله »مكوديا بروكليس« همسر »پيلاترس« كه حضرت مريم(س) در فيلم با آن پارچه‌ها خون فرزند را از روى زمين پاك مى‌كند.
خواهر امريش تأكيد كرده است كه در شهود ديده است: پروكليز زن پيلات را ديدم كه تكه‌هاى بزرگ پارچه براى مادر فرستاد. نمى‌دانم او فكر مى‌كرد مسيح آزاد خواهد شد و مادرش پارچه‌ها را براى گذاشتن بر زخم‌هايش نياز خواهد داشت يا اينكه اين بانوى مهربان مى‌دانست كه از هديه‌اش چه استفاده‌اى خواهد شد... مريم بر زمين نزديك ستون زانو زد و با پارچه‌هايى كه مكوديا فرستاده بود آن خون پاك و مقدس را پاك كرد«.
اين روايت در سال ١٨٢٤ يعنى هزار و هفتصد و نود و يك سال پس از واقعه در كتاب خواهر كاترين امريش آمده است كه محصول رؤياى او بوده و عنوان »مصائب سرور ما حضرت مسيح« را داشته است. منبع اصلى ديگر گيبسون نوشته‌هاى راهبه‌اى به نام »مرى اگريدا« با عنوان »شهر رويايى خداوند« بوده است. با اين اوصاف چگونه مى‌توان از انطباق كامل فيلم با واقع سخن گفت. گذشته از تمام مباحث درباره تمايز روايت كلامى و بصرى از يك واقع با خود واقع، جزئيات نام برده نشان دهنده شكل گرفتن چيزى است كه مى‌توان آن را داستانى متضمن نگاه كسى چون گيبسون و همراهانش به رويدادى در فاصله هزار و نهصد و شصت و هفت ساله از كارگردان و راوى‌اى امروزى دانست؛ با همه ويژگى‌هايى كه آگاهى ما از چنين روايتى و ميزان و امكان و حد تقرب به جزئيات واقعه در اختيار مى‌نهد. آنچه در قديمى‌ترين متون به يادگار مانده تذكر خلاصه و فشرده آن ١٢ ساعت آخر در چند جمله است. اين صد دقيقه تصوير شكنجه (بانضمام ٢٧ دقيقه لحظات مقدماتى) چيزى است كه براساس تصاوير و تصورهاى ذهنى گيبسون ساخته شده است.