پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - حوزه نجف و رويكردهاى روان شناسانه انقلاب - نعیمیان ذبیح الله
حوزه نجف و رويكردهاى روان شناسانه انقلاب
نعیمیان ذبیح الله
قسمت دوم
٤- رهبرى و انقلاب
الف) كيفيت تأثير رخدادها و نقش رهبرى
حركتهاى اجتماعى بدون داشتن رهبرى واحد به هرج و مرج كشيده مىشوند و فرجام مثبت و خاصى نخواهند داشت. از اين رو به رهبرى نياز است كه نقشهاى گوناگونى - مانند هدايت گروه و نقش عاطفىاجتماعى - در مقام رهبرى ايفا كند. در بستر حركتهاى انقلابى، سه شأن مىتوان براى او در نظر گرفت:
١. ايفاى نقش ايدئولوگ انقلاب و بنيانگذارى پايه فكرى انقلاب؛
٢. رهبرى انقلاب در مسير عمليات انقلابى؛
٣. زمامدارى و معمارى جامعه بعد از پيروزى انقلاب.
حال به ديدگاه نويسنده مقالههاى نشريه نجف باز مىگرديم. وى ضمن بحثى، كيفيت وقوع حوادث و تأثير آنها را در اذهان بررسى مىكند:
»بالجمله، حوادث بهخودى خود چندان تأثيرى در خيال جمعيت و آن چيزى كه مؤثر است كيفيت وقوع حوادث يك صورت و يك حالت جذابه متكون شود كه شاغل افكار باشد و كسى كه عالم باشد به طرق كيفيت تأثير در تخيل جمعيت، مىتواند قائد و سايس جمعيت باشد و مىداند كه چگونه بايد عرّاده جمعيتى را به راه اندازد« (ش١٢، ص٥٣٥).
نويسنده در ادامه به نوعى قانونمندى اجتماعى توجه كرده و از ديد فلسفه تاريخ و تحولات سياسى به اين امر مىنگرد؛ چنانكه بحث علل و عواملِ تحولات و انقلابها در خلال اين بحث مطرح مىشوند.
١. نويسنده در قسمتى نيز به اهميت نقش رهبرى براى هدايت افراد در مجراى درست و بهرهبردارى از روحيه جمعى در راستاى اهداف والا چنين مىگويد:
»يكى از آن حالات، حال جماعتى است كه متحرك سازد آن جماعت را قائد و رئيس ايشان براى مقاتله در انتصار دين يا تأييد مذهب و يا آن وقتى است كه قائد و رئيس تحريض كند جماعت را به سوى اعمالى كه موجب مجد و باعث افتخار باشد« (ش٧،ص٥٠٢).
٢. نويسنده نشريه نجف، براى راهبرى جامعه به استفاده درست از تعصب و شعور دينى تأكيد مىورزد:
»جميع اشخاصى كه مؤسس اديان و همچنين جميع اشخاصى كه موجد طريق سياسيه بودهاند، نتوانستند ترويج و اقامت با آن طريق سياسى كنند مگر از راه تعصب«(ش٢٣، ص٥٩٥).
ب) تعقل جمعيت و رهبرى انقلابها
نويسنده به صورتى زيبا روشن مىكند كه حالت انفرادى با حالت جمعى از جهت ميزان تعقل و كيفيت آن تفاوت آشكار دارد و از خلال اين امر به بررسى كيفيت رهبرى جوامع مىپردازد:
»بارى تعقل جمعيت عبارت است از: جمع بين چيزهاى مختلف كه ابداً مربوط به همديگر نباشند، مگر بهحسب وهم و پس از آن، انتقال دفعى از يك مطلب جزئى به يك مطلب كلّى، بدون تأمل و تفكر و دليلهايى كه قوّاد و رؤسايى كه جمعيت را انگشتگردان خود قرار داده اقامه مىكنند، براى جمعيت هم از اين قبيل چيزهاى مختلف، غير مربوط به هم است، چه آنكه مؤثر در جمعيت همين دلائل است و بس. و ابداً براهين ميزانيه را ادراك نخواهند نمود؛ بنابراين، صحيح است گفته شود كه جمعيت قوه تعقل ندارند يا آنكه تعقل آنها برخطاست و امور برهانيه را ادراك نمىكنند، بعضى از مردم وقتى كه ملاحظه مىكنند.
بعضى از خطبههايى را كه در زمان ثوره، خطبا انشا كرده و اثر عظيم در جمعيت بخشيده و مىبينند كه خيلى از الفاظ نامسجع و كلمات ركيكه ضعيفه را دارا هست، يك نوع تعصبى به آنها دست مىدهد كه اين كلمات با اين استهجان، چگونه آن اثر عظيم را بخشيده! ولى هيچ جاى تعجب نيست؛ زيرا كه خطبا اين نوع كلمات را براى تأثير در قلوب جمعيت انشا كردهاند، نه براى غور و تأمل علما... و اگر ده برابر آن خطبهها را در كتابهاى متعدد بنويسند، آن نحو از تأثيرى را كه در آن ثوره بخشيده، نخواهد بخشيد«(ش٢٠، ص٥٧٦).
ج) كيفيت رهبرى جمعيت؛ انقلاب فرانسه
تحقيقهاى فراوانى درباره نقش رسانههاى عمومى و كيفيت رهبرى افكار عمومى انجام شده است و به رغم آنكه هيچ توافقى درباره ماهيت واقعى نقش آنان وجود ندارد؛ ولى ترديدى نيست كه نقش قاطعى در شكلگيرى افكار عمومى بازى مىكند.عنصرى كه نويسنده نشريه نجف بر آن تأكيد مىكند مىتواند ماهيت اين امر را روشن كند.
نويسنده مقاله با تبيين »كمتعقلى و كثيرالخيال« بودن جمعيت، به اين نكته مىرسد كه »بنابراين، مؤثر عمده در خيال جمعيت، مجسم كردن خطبا است در تخيل جمعيت مطالبى را كه جذب قلوب آنها نمايد؛ در حالتى كه خالى از حشو و زوائد باشد و دارا باشد يك نحو غرابتى را و يا يك سرّ مكنون را مانند انتصار ظاهر از جمعيت و يا معجزه باهره و يا عصيان فظيع و يا آرزوى بزرگ«.
نويسنده بر نقش بزرگنمايى و كوچكنمايى در رهبرى مردم به وسيله خطبا تأكيد و به آن توجه مىكند و براى آن از كشتار پنجهزار نفر از مردم پاريس مثال مىآورد:
»و هميشه بايد خطيب مطلب را بزرگ گرفته و در نظر جمعيت مهم جلوه دهد و ابداً كشف حقيقت مطلب ننمايند؛ چه آنكه هزار گناه كوچك و يا مصيبت قليل، چندان تأثير در قلوب جمعيت ندارد ولكن يك گناه بزرگ و يا مصيبت عظيم تأثير كلى خواهد بخشيد، اگر چه ضرر آن مصيبت عظيم بهمراتب كمتر باشد از ضرر تمام آن هزار مصيبت كوچك.
مثلاً اهالى پاريس چندان وقعى نگذاشتند به تلفات پنجهزار نفس كه در عرض چند هفته واقع شد؛ زيرا كه اين كشتار در جلو روى آنها در يك هيئت مدهشه واقع نشده بود؛ بلكه از طريق احصائات يوميه كه بهتدريج واقع مىشود، عالِم به قتل اين عده شده بودند و اگر يك حادثه در جلو آنها واقع مىشد كه پانصد نفر در يك روز در يك ميدان كشته مىشد، يقيناً يك تأثير بزرگى در قلوب آنان مىكرد«(ش١٢، ص٥٣٥-٥٣٤).
جمعبندى نهايى نويسنده در اينباره اين است:
»بالجمله حوادث بهخودى خود چندان تأثيرى در خيال جمعيت ندارد و آن چيزى كه مؤثر است كيفيت وقوع حوادث و چگونگى حصول صورت حوادث در خيال جمعيت است؛ يعنى بايد از مجموع آن حوادث، يك صورت و يك حالت جذابه متكون شود كه شاغل افكار باشد و كسى كه عالم باشد به طرق كيفيت تأثير در تخيل جمعيت، مىتواند قائد و سايس جمعيت باشد و مىداند كه چگونه بايد عراده جمعيتى را به راه اندازد«(ش١٢، ص٥٣٥).
نويسنده در جاى ديگر، ضرورت رهبرى درست جامعه را اينچنين گوشزد مىكند:
»اعمال حسنه و امور فاضله هم از آنها (جمعيت) صادر مىشود، در صورتىكه آن مؤثر خارجى وانمود كند جمعيت را به چنين اعمال حسنه؛ بلكه جمعيت زودتر قبول مىكنند اين اعمال حسنه را ... على هذا، بر خطيبى كه قصدش جذب قلوب جمعيت است، لازم است كه تأكيدات و تحريضات شديد در اعمال حسنه داشته باشد؛ زيرا كه مبالغه و تأكيد در هر قضيه بدون اينكه اقامه برهان شود، يك نحو از وسيله عظيمه خطابيه است به سوى اعمال و خطباى اجتماعات عموميه، معرفت تامه به اين نحو از وسايل دارند«(ش١٤، ص٥٥٠-٥٤٩).
روحيات خشن در انقلاب فرانسه
نويسنده در ادامه براى آوردن مثال عينى به روحيههاى مردم انقلابى فرانسه اشاره مىكند كه »هر يك از مردمان دوره انقلاب فرانسه، صاحب طبع مستقيم بودند؛ ولى همينكه در زمره جماعت داخل گرديدند، هيچ اِباء و امتناعى از ارتكاب فظيعترين اعمال را نداشتند تا بهدرجهاى كه اشخاصى را كه بهحسب ظاهر مبرّا و مهذبترين مردم بودند از عصيان و تقصير در معرض هلاك و اعدام درمىآوردند«. وى براى توجيه كيفيت تغيير روحيات انسانها مىگويد:
»و اين مطالب كه بيان شد، گمان نشود تمام جهات مميزه بين فرد منفرداً باشد؛ بلكه قبل از اينكه معدوم شود، استقلالى ذاتى فرد مشاعر و افكار و اخلاق فرد تغيير پيدا مىكند«(ش٧، ص٥٠٢-٥٠١).
د) مشكلات رهبرى
روانشناسان اجتماعى به رغم مطالعههاى فراوان نتوانستهاند نسبت به ويژگىهاى رهبران همسخن گردند. از اين روى درصدد برآمدهاند تا بهجاى كشف ويژگىهاى رهبران، روابط ميان رهبران و رهروان را دريابند. نويسنده نشريه نجف نيز به سهم خود، كوشيده است تا در مورد رابطه رهبر و پيروان، مشكلات اين رابطه را بررسى كند:
١. تغييرات فراوان جمعيت
رهبرى با ثبات به چنان نفوذى نيازمند است تا بر امواج پر تلاطم حاصل از تغييرات اجتماعى چيره گردد؛ ولى اين كار مشكلاتى در پى دارد. نشريه نجف در اين مورد مىنويسد:
»چون جمعيت، داراى كثرت انتقال از حالى به حالى است بر رئيس جمعيت مشكل است زمام امور را به دست بگيرد، مخصوصاً در صورتىكه جمعيت داراى يك نحو سلطنت عمومى باشد و اگر مقتضيات حيات يوميه كه كاركن در امور است، مثل يك ناظم و مربى باطنى نبود، بقا بر حكومات نيابيه خيلى مشكل بود«(ش٨، ص٥١٣).
٢. عدم قدرت جمعيت بر اراده مستمر و تفكر طولانى
رهبر هنگامى مىتواند به آرمانهاى خويش دست يابد كه توان حفظ ثبات فكر و عمل پيروان خود را داشته باشد. حال آنكه بنا بر تحليل مقالهنويس نشريه نجف، »اگر جمعيت به قدر يك چشم بههمزدن اراده چيزى كند، به اسرع زمانى از آن اراده برمىگردد. چه آنكه جمعيت قدرت بر اراده مستمر ندارد، چنانكه قدرت بر طول نظر و فكر ندارد؛ بلكه مىتوان گفت كه جمعيت با آنكه مسخر اوامر مؤثر خارجى است، مثل يك شخص فرومايه گولخورى مىماند كه هيچ چيزى را حاجب و مانع مقصود خود قرار نمىدهد؛ زيرا كه اجتماع در هر فردى، موجب يك قوه و قدرت بىاندازه مىشود كه هرگز چيزى را محال نمىداند«(ش٨، ص٥١٣).
٣. حركت برخلاف جريان
از مشكلات رهبرى اين است كه جمعيت، امرى را بر خلاف افكار خود قبول نداشته و آمريت جمعى دارند؛ چنانكه نويسنده مجله نجف مىگويد:
»هميشه ادراكات جمعيت، متوجه به يك جانب است؛ پس از اين جهت است كه قبول مىكند جميع افكار و آرايى را كه القا مىشود به آنها و در اين صورت گمان مىكنند متلقيات خود را عين واقع و يا ردّ و انكار مىكنند جميع افكار را. ... همينطور هم براى خود يك آمريت و فعاليت مطلقه قائل هستند كه ابداً احتمال عدم نفوذ امر خود را نمىدهند؛ مثلاً شخص منفرداً تحمل مناظره در يك مطلبى و تاب مشاهده خلاف مقصود خود را دارد؛ ولى جمعيت، تاب مناظره و طاقت خلاف را ندارند و اگر خطبايى كه در محافل و مجامع عموميه نطق مىكنند، الزام يك خلافى بر جمعيت بخواهد بنمايد، نهايت چيزى كه تصور شود در اين صورت، اين است كه جمعيت تلقى بسمع بنمايند، آن هم با يك اصوات غضبآميز و هزاران سخنان نابهنجار كه اگر خطيب فىالجمله اصرارى در الزام خلاف بنمايد، فوراً اهانت و طردش مىكنند و اگر از وجوه مردمى كه حضور در آن محفل دارند، ترس نداشته باشند اقدام به قتل آن خطيب خواهند نمود.
اين دو صفت كه عدم احتمال خلاف افكار خود و فعّاليت و آمريت در جميع جماعات موجود است، لكن به تفاوت«(ش١٤، ص٥٥١-٥٥٠).
٤. اصلاح انديشههاى پيشين
تغيير انديشههاى خطاى پيشين، همواره براى مردان مصلح اين مشكل را دارد كه نمىتوان در يك شب، آنها را به يكباره تغيير داد. با توجه به اين امر، نشريه نجف مىنويسد:
»جميع سياسيين عالم مىدانند كه در افكار سياسيه زمانهاى پيش، خيلى خطاها واقع است كه بايد محو شود؛ لكن اين را هم مىدانند كه سلطنت و قاهريت آن افكار سابقه، يك دفعه مضمحل نخواهد شد. اين است كه ناچار مىشوند كه در زمان حصول افكار جديده، باز هم ملاحظه افكار اساسيه سابقه بنمايند تا آنكه كمكم افكار جديده، يك نحو انسى به اذهان كند و درست اعتقاد به افكار جديده بعد نمايند«(ش٢٠، ص٥٧٥).
»بسيار از اشخاصى كه قطب سياست و مدنيت شمرده مىشوند و هميشه تبعيت مىكنند افكار اهل قرن سابق خود را، عقيدهشان بر اين است كه انسان به هدايت نور عقل مىتواند يك دفعه صرف نظر كند از عادات سابقه خود و ايجاد كند يك آداب و رسوم تازهاى را و غفلت دارد از اينكه جمعيت و ملت عبارت است از جسم منتظم كه توليد شده از امور ماضيه و مثل ساير اجسام است كه انتقال از حالى به حال ديگر نمىتواند پيدا كند، مگر بهتدريج و چيزى كه فرمانفرماى جمعيت است، فىالحقيقه همان امور تقليديه است و ميسر نيست كسى را كه تغيير دهد از آنها مگر اسم را و شكل را ... و بالجمله مدنيت اولاً به واسطه امور تقليديه است و ترقى از آن مرتبه، منوط است به اضمحلال امور تقليديه و خيلى مشكل است كه انسان بتواند تبديل كند امور تقليديه را به منشئات و مخترعات جديده...؛ پس بهترين نعمتهاى عالم آن است كه در هر جمعيت، متوجه به محافظه نظامات و عادات سالفه نشود. پس از آن به طور تدريج و با كمال اطمينان انتقال پيدا شود از عادتى به عادت اكمل از آن«(ش٢٧، ص٦٣١-٦٣٠).
٥. عدم تلازم تعليم و تربيت (نقد بر فرقه دموكرات)
رهبرى هنگامى مىتواند نقش خود را به نيكى ايفا كند كه تعليم و تربيت جامعه را به دست داشته باشد و از سوى ديگر، تعليم و تربيت دو عنصرى هستند كه رابطه تنگاتنگى با يكديگر دارند؛ ولى آيا اين دو با يكديگر تلازم دارند؟ نويسنده نشريه نجف در بخشى از مطالب به كيفيت تربيت نيز مىپردازد و به مقايسهاى مفصل از راهبردهاى عملى تعليم و تربيت اقدام مىكند و بر اين باور است كه صِرف تعليم و تربيت، ضامن تربيت اخلاقى جامعه نيست:
»در هر دوره و زمانى يكطور از افكار رواج پيدا مىكند در مردم، اگرچه از قبيل خيالات مىباشد؛ مثلاً در عصر حاضر ما، مردم چنين خيال مىكنند كه تعليم و تربيت، مدخليت تامه دارد در تغيير حالات مردم و گمان مىكنند كه نتيجه قطعيه تربيت و تعليم، اصلاح اخلاق مردم و ايجاد مساوات است بين مردم و اين مطلب، يكى از مسائل ثابته در نزد فرقه (ديموكرات) است و خيلى دشوار است در مقابل اين عقيده، اظهار عقيده ديگر كردن؛ ولى اين عقيده (ديموكراتى) مناقض است با آنچه در علم نفس ثابت شده و مخالف است با تجربه... . چه آنكه كثيرى از حكماى بزرگ مىگويند كه تعليم، هيچ دخلى در تهذيب انسان ندارد و موجب سعادت نمىگردد و ابداً سجيه و جبلت و شهواتى را كه بالوراثه بهانسان رسيده زايل نمىكند و اگر شخص بد طينت باشد...؛ ولى اين مطلب بديهى است كه اگر طريقه تعليم مستحسنه باشد، نتايج علميه كثيرة الفائده را دارا خواهد بود...«(ش٣٢، ص٦٣٨).
نويسنده، در ادامه، تعليم و تربيت غربى را نقد مىكند و مىگويد:
»و لكن جاى شبهه نيست كه سوء بخت است اقوام لاتينيه را فرا گرفته، چه آنكه اساس تعليمات آنها بر يك قواعد غير صحيحه بنا شده، خصوصاً از پنج قرن قبل؛ با آنكه اعظم رجال با علم فرانسه و دانايان تنقيد كردهاند طريقه تعليم را«(ش٣٢، ص٦٣٩-٦٤٨).
٦- تحولات؛ بسترهاى اجتماعى متفاوت
بستر تحولات اجتماعى و انقلابها متفاوت است و روشن است كه اين امر در بسيارى از ابعاد، تأثير فوقالعادهاى دارد. افراد بسيارى مانند مونتسكيو خواستهاند تأثيرات اقليمى را بر بافت فكرى و اجتماعى جوامع گوناگون به شكل افراطى مطرح كنند؛ ولى بر كنار از چنين رويكردهاى افراطى، هر جامعهاى داراى ويژگىهايى است كه در طى قرون متمادى آنها را كسب كرده است. توجه به چنين امورى در قلمرو مطالعه و تحليل نويسنده نشريه نجف بوده است. ايشان موارد زير را به صورت ويژهاى، مورد تحليل و تطبيق آن بر انقلاب - و به ويژه انقلاب فرانسه - قرار دادهاند:
الف) عصبيت و شعور دينى: »شعور دينى« از جمله اوصافى است كه از جهت سياسى، نقش مهمّى ايفا مىكند و در انقلابهاى بزرگ نيز، تأثير شگرفى مىنهد. نمونههاى فراوانى از اين گونه تعصبها و اقدامهاى سياسى - دينى توسط روحانيان مسيحى در تاريخ تحولات سياسى اروپا و امريكا قابل مشاهده است. در ديدگاه نويسنده هفتهنامه نجف، اين امر از جهتهايى شبيه »عصبيت«ى است كه ابن خلدون به كار مىگيرد. وى در شرح اين مسأله و در مقايسه اين امر با ديگر اوصاف جمعيت، چنين مىگويد:
»با وجود اين همه اوصاف و آثار، وقتى كه بهنظر دقيق و تأمل عميق غوررسى كنيم در اعتقاد جمعيتها، چه در دوره سيادت و نفوذ اديان و يا در زمن ثورههاى سياسيه بزرگ، مثل ثورههاى قرن نوزدهم، منكشف مىشود از براى ما كه اعتقادات جمعيتها يك رنگ دينى مخصوص را دارا هست كه اگر بخواهيم اسمى براى آن بگذاريم، بهتر از »شعور دين« اسمى را نتوانيم پيدا كرد.«
نويسنده در ادامه به اوصاف و ويژگىهاى شعور دينى مىپردازد و سپس دايره شعور دينى را چنان فراخ مىبيند كه »هر وقتى كه شعور و عقيده انسان داراى افعال مذكور شد، اسم آن را بايد شعور دينى گذاشت؛ خواه متعلق اين اعتقاد، ذات مقدسه غير محسوسه باشد يا توهمى باشد ... و يا يك رأى سياسى باشد...؛ بنابراين، متدين به طور اخلاق منحصر نيست در شخصى كه پرستش خداى ناديده نمايد ... ولو بعضى از آنها باطل و غير مطابق با واقع باشد... و بديهى است كه تعصب و عدم تحمل خلاف از لوازم هر شعور دينى و مصاحب دائمى اعتقاد اشخاصى است كه اعتقاد كردهاند«(ش٢٢، ص٥٨٦).
نويسنده در شماره ديگرى از مجله نجف، لوازم شعور دينى را معرفى مىكند و به »حالت خضوع و خشوع كامل« و »تعصبات شديد اقوام و ملتها« مىپردازد و اقتدار ناپلئون را در اين راستا ارزيابى مىكند:
»و اگر شجاعى را مثلاً جماعتى تهليل كنند و صوت خود را به سوى او مرتفع سازند، در نظر آن جماعت، آن شخص شجاع اله و معبود خواهد بود؛ چنانكه (ناپلئون) در مدت پانزده سال چنين بود و در اين مدت از براى اغلب معبودات، بندگانى شديدالاخلاصتر از عبده (ناپلئون) نبود و از براى اغلب معبودات ابداً سهولت نداشت كه مردم را بالطوع و الرغبه به سوى مرگ بكشاند، آن طور سهولتى كه براى ناپلئون داشت و ابداً براى خدايان (وثنيه) و (تثليثيه) سلطنت و قاهريتى بر قلوب بندگان مانند سلطنت و قاهريت او نبود«(ش٢٣، ص٥٩٥-٥٩٤).
نويسنده در تبيين نقش و تأثير عصبيت، با نقل قولى كه نشان از عمق مطالعاتش دارد از رومانيا مثال مىآورد:
»يكى از حكماى اروپ (مسيو فوستان ديكرلنج) در كتاب خود گويد كه دولت رومانيا، ثبات و دوامش به واسطه قهر و غلب نبود، بلكه به جهت عصبيتى بود كه در نفوس احداث شده بود در امور راجعه به دين. ... و اگر اين عصبيت نبود چگونه ممكن بود كه سى كوكبه از عساكر امپراطوريه رومانيا، صد ميليون نفوس را تحت اطاعت و انقياد بياورد و اين اطاعت و انقياد نبود، مگر براى آنكه امپراطور رومانيا معبود آن جماعت بود... و به همين جهت بود كه در هر شهر و هر قصبه و در هر قريهاى كوچك، يك محراب براى عبادت امپراطور بنا كرده بودند و در تمام مملكت رومانيا، يك دين جديدى شيوع پيدا كرده بود كه اصل و اساس آن عبادت، قياصره رومانيا بود و قبل از ظهور دين مسيح(ع)... در شخصت شهر، هيكل و مجسمه امپراطور (اوغسطس) را ريخته بودند و عبادت مىكردند... و اين معبوديت ابداً اختصاص به روما و بلاد غلوا نداشته؛ بلكه بلاد اندلس و يونان و آسيا به همين مشى، مشى مىكردند... و در عصر ما معابد و هياكلى نيست، لكن صور و تماثيل و اشباه آنها در قلوب موجودند.... و هر كسى كه اطلاع بر فلسفه تاريخى بخواهد پيدا كند، بايد نظر كند از راه شعور دينى كه در روح جماعات بوده«(ش٢٣، ص٥٩٦).
عصبيت دينى و انقلاب فرانسه (ثورهفرانسوىها): تحليل نويسنده نشريه نجف، تأكيد فوقالعادهاى بر عنصر عصبيت مذهبى - در معناى عام آن - دارد و بر آن است تا نقش آن را در تحليل تحولات اجتماعى متعددى از جمله انقلاب فرانسه برجسته كند؛ ولى توجه دارد كه بسيارى از انديشههاى نو، تنها هنگامى مىتوانند موجوديت خارجى پيدا كنند كه رنگ دينى بگيرند يا آنكه به ارائه تفاسير جديدى از دين نيازمند هستند كه به هر حال، نوعى عصبيت مذهبى پشتوانه بسيارى از تحولات اجتماعى خواهد بود:
»و لكن حقيقت وقايع را كسى خواهد ادراك كرد كه ملتفت اين نكته شده باشد كه ثوره فرانسوىها از روى اثرات يك معتقدات سياسى جديدهاى بوده كه مركوز نفوس جماعات گرديده بود و همينطور بود واقعه پروتستانيه و مقاتله (صالت مان) (والهل) و طايفه اضطهاد. تمام اين وقايع، امور عظيمه بودند كه جماعات به واسطه شعور دينى با يك حماسه كامله ارتكاب كردند به طورى كه اگر هر كسى بر ضد معتقدات جديده آنها قيام مىنمود، هر آينه در مقام استيصال او برآمده باشد، به انحاء عذاب گرفتار مىنمودند... و امثال اين نحو انقلاب در عالم وجود بهظهور نخواهد پيوست، مگر در صورتى كه صبغه دينى را قلوب جمعيت اخذ نمايند و اشخاصى كه مستبدند و از اجتماعات طبعاً نفرت دارند، محال است كه اين نحو انقلابات را پديدار كنند.
و اگر علماى تاريخ اين نحو انقلابات را فقط مستند به ملكگيرى و سلطنت نمايند، انسان عاقل راست كه از آنها نپذيرد و ابداً نبايد اعتقاد كرد كه بزرگترين سلاطين بالاستقلال و حريص آنها بر استبداد نتوانند چنين انقلابات را قائم كنند و يا اگر قائم شد جلوگيرى بنمايند انسان،... حاشا حاشا بلكه عمده كاركن روح جماعتى بود كه قائد و سائس آنها در قلوب آنها جاى داده...«(ش٢٦، ص٦٢١-٦٢٠).
ب) صفات جبلّى ملّتها (جماعات لاتينيه، انگليزيه، سكسونيه): براى شناخت زمينههاى مختلفى كه براى انقلابها، نهضتها و حركتها وجود دارد، طبيعى است كه بايد توجه كنيم مردم كشورها و مناطق مختلف، حالتهاى گوناگونى دارند و علّت اين گوناگونى را نيز دريابيم.
نويسنده مجله نجف در تشريح اين مطلب مىنويسد:
»صفات و استعدادات جبلى شعب كه داخل زمره جمعيت مىشوند از قبيل قابليت غضب و قابليت اندفاع و انتقال از حال به حال ديگر و جميع مشاعر قوميت، هميشه ضميمه صفات مخصوصه به جمعيت است و در حقيقت صفات و استعدادات جبلّى، پايه و اصل صفات مخصوصه جمعيت است و از اين جهت است كه مقدار قابليت غضب و اندفاع بين جماعت لاتينيه و جماعت انگليزيه و سكسونيه متفاوت است و كسى كه مطلع بر فلسفه تاريخى باشد صدق اين مقاله بر او ظاهر است«(ش٨، ص٥١٤).
نويسنده، ضمن شرح اسباب بعيد در تحولات اجتماعى مىآورد كه »بعضى از اسباب بعيده هستند كه يك نحو عموميت دارند، ... مثل تأليف و تركيب جمعيت از شعب و عناصر مختلفه و مثل امور تقليديه خلف از سلف... و آثار اين شعب، زيادتر است از ساير مميزات روح جماعات«(ش٢٧، ص٦٣٠).
ج) آمريت و خود برتربينى جمعيت (مقايسه جمعيت لاتينى و سكسونى): از ديدگاه نويسنده هفتهنامه نجف، دو صفت »عدم احتمال خلاف افكار خود« و »فعاليت و آمريت« كه مربوط به جمعيت است، در ملتهاى مختلف به تفاوت ديده مىشود؛ »مثلاً اين دو صفت بهطور كمال در جمعيت (لاتين) به مقدارى است كه در جمعيت (انكانلوكسونى) نيست، چه آنكه در جمعيت (لاتين) به طورى وجود دارد كه مضمحل كرده است روح استقلال افراد را، كه هيچ همى ندارند بهجز استقلال مجموع را؛ ولى اشدّ اخلاق (سكسونى) استقلال فرد است و بهترين علامات اين نوع از استقلال، سرعت و عجله در نابود كردن كسى است كه رأيش مخالف با رأى جمعيت باشد به طور قهر و غلبه و اين دو صفت به طورى هستند كه جمعيت بهسهولت ادارك مىكنند آنها را و به زودى قبول مىكنند و عمل به مقتضاى آن خواهند كرد«(ش١٤، ص٥٥١-٥٥٠).
٧- نفى دين و فرجام انقلاب فرانسه! (ثورهفرانسه)
بسيارى مىانديشند كه فرجام انقلاب بايد نفى دين باشد يا به آن خواهد انجاميد؛ ولى نويسنده به صورت مستند اين نكته را يادآور مىشود كه نمىتوان گريزى از دين داشت و حركت دادن مردم به سوى بىدينى امرى باطل و سخيف است:
»كسى كه در اواخر قرن نوزدهم ديده بود انهدام كليساها و اعدام كشيشهاى اروپ را گمان مىكرد كه سلطنت دينى و نفوذ روحانى بالكليه منهدم شده و اثرى از او باقى نخواهد ماند؛ لكن چند سالى نگذشت كه مردم، يك رغبت كاملى به كليساهاى خود پيدا كرده و با يك ميل مفرطى توجه به عبادات پيدا كردند بهطورى كه دولت مجبور شد كه آثار و علائم دينى را دو مرتبه عود دهد. (تاين) كه او مورخ اين عصر است نقل مىكند از (افور و گرام) كه يكى از رجال ثوره فرانسه است، مراوده مردم در كليساها و عبادت آنها در هر روز يكشنبه، دليل است بر اينكه اهالى فرانسه ميل دارند به اينكه رجوع كنند به عادات اوليه و هيچ چيزى جلوگيرى از اين ميل نمىتواند بكند؛ چه آنكه احتياج هر اجتماعى خاصه سواد اعظم به دين و عبادت و اطاعت از رؤساى روحانى از ضروريات است و هر كسى را عقيده بر اين باشد كه بايد هدم دين و اعدام رؤساى روحانى كرد و بايد ايجاد كرد يك تعليم عمومى را كه سلب كند از مردم اوهام دينيه را، اعتقادى است باطل و رأييى است سخيف...«(ش٢٧، ص٦٣٢-٦٣١).
در ادامه، نويسنده به ذكر آمار دقيقى از كسانى كه در روسيه از ارتودكس برگشتهاند، ذكر و روشن مىكند كه اكثر آنها (٩٠ هزار نفر) به دين اسلام مشرف شدهاند و مىگويد:
»الحاصل اگر اين حريت وجدان و آزادى مذاهب، يك چند مدت ديگر دوام مىكرد، ميليونها مردم مذهب ارتودكس را ترك نموده و داخل در دين حنيف اسلام مىشدند«(ش٢٧، ص٦٣٣-٦٣٢).
٨- تحليل اسباب نهضت مشروطه ايران
براى بررسى علل واقعى نهضت مشروطه، دو دسته عوامل بعيد و قريب را معرفى كرده، معتقد است كه اين مسأله، امرى عام در تحولات مىباشد:
»در جميع حوادث تاريخيه، اين دو سبب دست به گريبان مىباشند؛ مثلاً در ثوره فرانسه و (ايران). سبب بعيد، مطالعه كتب علما به مقتضى وقت و تعدّى و زيادهكردن اعيان و اشراف مملكت و نشر علوم و معارف كه اين اسباب مستعد نمودند جماعات را و سبب قريب، خطابههاى هيجانآميز و مقالات شورانگيز خطبا و وعاظ و معارضه و مقابله كردن سلاطين بر پارهاى از اجزاى اصلاحات جزئيه با ملت.... و بعضى از اسباب بعيده هستند كه يك نحو عموميت دارند به اين معنى كه مؤثر در افكار و آراى جميع جمعيتها خواهد بود...«(ش٢٧، ص٦٣٠).
جمعبندى
نويسنده نشريه »نجف« به گونهاى مبسوط، اين باور را پرورانده است كه فرد در بستر اجتماع، غالباً استقلال فكرى و احساسى خود را به شكل عميقى از دست مىدهد. در اين ميان، روحيات مختلفى در جامعه پديدار شده و علل گوناگونى، بستر اين امر را فراهم مىكند. بر اين اساس، شعور ناخودآگاه، غلبه احساسات، تخيلگرايى افراد، استهلاك شخصيت ايشان، امورى مىباشند كه بنياد روانشناسى اجتماعى را فراهم مىكنند. هنگامى كه اين امور در زمينه انقلابشناسى بهكار گرفته مىشوند، بستر مناسبى براى مطالعه پيدايش و هدايت حركتهاى اجتماعى مانند انقلابها، نهضتها و جنبشهاى سياسى - اجتماعى فراهم مىشود، چنانكه كيفيت بهرهبردارى از اضمحلال شخصيت افراد در محيط اجتماعى و تأثير محرّكهاى ويژه اجتماعى، مىتواند حركت و رهبرى اجتماعى را به سوى خاصى هدايت نمايد.
در آخر بر اين نكته تأكيد مىكنيم كه مشروطيت ايران از جهت موجود نبودن برخى مؤلفهها مانند تغيير نيافتن بنيادين ساختار حكومت، نمىتواند پذيرنده عنوان انقلاب باشد؛ ولى اين امر باعث نمىشود نظريه روانشناسانه نويسنده حوزه نجف را كنار نهيم؛ چرا كه مسلّماً مىتواند در تحليل ابعادى از جنبشها و حركتهاى اجتماعى مفيد باشد، همچنين بايد ابعاد ديگرى كه اين نظريه نمىتواند پاسخگوى آن باشد با نظريهپردازىهاى مستمر تكميل شود.