پگاه حوزه
(١)
آموزش عالى و چالشهاى فرارو - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
تاملى مفهومشناسانه در بحران -
٢ ص
(٣)
بم از منظر مردمشناسى - فیاض ابراهیم
٣ ص
(٤)
مدرنيته و افسانه كنترل مرگ و مير - راهدار احمد
٤ ص
(٥)
انتخابات مجلس هفتم رفتار گروهها و جناحها و مشاركتحداكثرى مردم -
٥ ص
(٦)
نگاهى به پيشينه و پرونده گروهك مجاهدين خلق در عراق -
٦ ص
(٧)
از انسانشناسى توحيدى تا انسانشناسى فلسفى معاصر - پارسانیا حمید رضا
٧ ص
(٨)
نگاهى فلسفى به فروپاشى ماركسيسم -
٨ ص
(٩)
نظم نوين جهانى و بومشناسى فرهنگى -
٩ ص
(١٠)
نقد و بررسى كتاب ژئوپليتيك شيعه - لک زايى نجف
١٠ ص
(١١)
اسلامى سازى معرفت در حوزه اقتصاد - لک زايى نجف
١١ ص
(١٢)
فصل فاصلهها
١٢ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - نگاهى فلسفى به فروپاشى ماركسيسم
نگاهى فلسفى به فروپاشى ماركسيسم
قسمت اول
نگارش: دكتر همايون همتى
اشاره
شكست ماركسيسم و فروپاشى اغلب نظامهاى سياسى - اجتماعى مبتنى بر آن در پايان قرن حاضر، حادثههاى بود كه بسيارى از انديشمندان ژرفكاو و واقع بين جهان را به تامل و تعمق واداشت. اين حادثه نه تنها به لحاظ پيامدهاى عميق سياسى و دگرگونى ژرفى كه در مرزبندىهاى سياسى بينالمللى بوجود آورد، بلكه از جهت تاثير ژرفى كه بر نظام فلسفى معاصر دارد بسيار تامل برانگيز است. فروپاشى جهان دو قطبى، ظهور دولتجديد بين المللى، تغيير نقشه اروپا، روىكار آمدن بازيگران جديد در صحنه سياست و روابط بينالملل، كاهش اهميت قدرت نظامى و تحولات اقتصاد سياسى، تنها بخشى از پيامدملموس چنين رويداد عظيمى است.
اما از ديدگاهى عميقتر و جامعتر، به نظر مىرسد مهمترين و تاثير گذارترين پىآورد اين حادثه شگفت، تزلزل بنيادين در تفكر فلسفى انسان معاصر است. ايدئولوژى پرطمطراقى كه داعيه رهايى بشر را از چنگال بهرهكشى و سرمايه دارى داشت اينك چون آوار پوسيدهاى فروريخته است. فلسفه رنگارنگ و پرجذابيتى كه سرشار از شعارهاى آتشين انقلابى بود و در عرصه رويارويى جهان بينىها كوس هل من مبارز مىزد و ميدان دار مىطلبيد، اينك سرشكسته و ناكام از ميدان بيرون رفته است و از دشمن اصلى خود چنان تيپايى خورده است كه در جهان ايدئولوژىها كمترين حرمتى براى آن باقى نمانده است.
از نظر تيزبين ژرف انديشان پنهان نيست كه ايدئولوژى ماركسيسم با چنان ادعاهاى گزافى كه نزديك به يك قرن و نيمى از مردم جهان و كارگران و محرومان ستمكش و رنجبر را مجذوب شعارها و اصول خود ساخته بود، يك شبه مضمحل نشد.
بلكه واقعيت اين است كه درطول هفتاد سال، هزاران مسئله بى پاسخ، اين فلسفه را در چنان تنگنايى قرار داد كه خروج از آن ديگر امكان نداشت و ماركسيسم، در حقيقت در زير خروارها پرسش بىپاسخ دفن شد.
ماركسيسم به جايى رسيده بود كه ديگر رنگ باخته و شعارهاى فريبنده و به ظاهر انقلابى آن، نسل تشنه منطق و استدلال امروز را اقناع نمىكرد و ناچار بايد فرو مىپاشيد و در واقع مدتها بود كه فروپاشيده بود، اما مرگ آن را اعلام نكرده بودند.
ديگر اصلاحات سياسى، اجتماعى و اقتصادى كارساز نبود. هر گامى در راه نگهداشتن اين بيمار، بر شدت بيماريش مىافزود و هيچ درمانى مؤثر واقع نگشت، اصلاحات اجتماعى (پروستارىكا) دردى را دوا نكرد بلكه برعكس بر بيدارى و آگاهى تودهها افزود. جنايات زمامداران نظامهاى ماركسيستى در افغانستان و ساير نقاط جهان، ماهيتحقيقى آنان را افشاء كرد و پرده از عوامفريبىهايشان برانداخت و رسوايشان ساخت.
اما پرسشى كه در برابر ماست اين است كه عامل اساسى فرو پاشى اين ايدئولوژى شعارآلود و پرادعا چه بود؟ آيا بايستى شكست ماركسيسم را در ارائه تئورىهاى غلط اقتصادى بازيافت؟ آيا مىتوان استبداد حزبى را عامل افول آن قلمداد نمود؟ آيا عامل اصلى به بن بست رسيدن ماركسيسم، ماده گرايى و بى اعتقادى كمونيستها نسبتبه دين و آخرت است؟ يا اين كه مشكل اساسى را بايد در تناقضات و تضادهاى عميق در فلسفه ماركسيسم جستجو كرد؟ آيا توطئه امريكاييان و سازمان سيا در كار بود و خود اين ايدئولوژى هيچ ضعفى نداشت و فقط قربانى توطئه سرمايه دارى امريكا شد؟ نظر ما اين است كه ضعف و عجز فلسفى ماركسيسم و نادرستى مبانى فكرى و جهان بينى آن باعثشده كه از تحليل درست مسائل بشر امروز و شناخت نيازهاى او ناكام بماند و در برابر پرسشهاى علمى و فلسفى دستبه توجيهات نامعقول بزند و مرحله مرحله عقبنشينى كند تا اينكه در نهايتبا ناكامى و ورشكستگى هر چه تمامتر صحنه را ترك گويد. هر چند كه توطئه مخالفان آن را نيز نبايد ناديده گرفت.
سخن درباره ماركسيسم بسيار است. فلسفه، اقتصاد، سياست، جامعه شناسى، اخلاق، فرقهها و.... همه از مسائل قابل بحث درباره اين ايدئولوژى هستند. بررسى علل فروپاشى ماركسيسم نيز كمال اهميت را دارد زيرا عبرتهاى فراوانى در آن نهفته است و مىتوان درسبسيارى از آن آموخت.
ما در مقاله حاضر قصد آن داريم تا بيشتر به كاستى و نارسايى جنبههاى فلسفى ماركسيسم و تاثير آن در فروپاشى اين ايدئولوژى بپردازيم و ديگر ابعاد اين بحث را كه مستلزم تاليف چند جلد كتاب قطور است - به جاى ديگر و فرصت ديگرى موكول مىنماييم. باشد كه انديشمندان متعهد اين ديار، قلم را از دست فرو نگذارند و در اين زمينه به آگاهى بخشى و روشنگرى بپردازند و جامعه و نسل جوان از ثمره تحقيقات آنان برخوردار گردد.
اجمالى از زندگى ماركس وانگلس و پرورش انديشه آنان
كارل ماركس (١٨٨١ - ١٨٨٣) اصل يهودى داشت. پدرش يك يهودى آزاد انديش بود كه در سال ١٨١٦ به آيين پروتستان گرويد و ماركس نيز خود در ١٨٢٤ تعميد يافت. اما ايمان پدر چندان استوار نبود، زيرا با سنتهاى ايده باورى كانتى و آزاديخواهى سياسى به دانشگاههاى بن و برلين رفت و در برلين با هگلىهاى جوان (Young Hegelians) كه عضو به اصطلاح «باشگاه دكترها» بودند، به ويژه با برونو باوئر، دوستشد. اما بزودى از اينكه هگلىهاى جناح چپ جز نظريه پردازى كارى نمىكردند از ايشان ناخشنود شد و هنگامى كه در ١٨٤٢ در كلن در سلك ويراستاران روزنامه نوبنياد راينيشه تسايتونگ در آمد و بزودى به سر دبيرى آن رسيد، اين ناخشنودى فزونى گرفت. زيرا اين كار سبب شد كه وى با مسائل سياسى، اجتماعى و اقتصادى برخورد نزديكترى داشته باشد، و لذا بر آن شد كه نظر (تئورى) اگر بخواهد اثر داشته باشد مىبايد راه به كوشش عملى و عمل بگشايد. اين گفته چه بسا بديهى و حتى سخنى بيهوده به نظر آيد. اما نكته آن است كه ماركس قبلا از اين برداشت هگلى كه «كار فيلسوف جز فهميدن جهان نيست» رويگردان شده بود و مىبايستبه ساخت و پرداختى كه ايده يا عقل (در جهان) مىكند توكل داشته باشيم. انتقاد از ايدههاى سنتى و نهاد هاى كنونى راه به جايى نمىبرد مگر آنكه به ميدان عمل سياسى و اجتماعى كشانده شود. در واقع اگر دين به معناى از خودبيگانگى انسان باشد، فلسفه آلمان نيز به جاى خود جز اين نيست. زيرا ايده آليسم آلمانى، فلسفههاى است كه انسان را از واقعيت مىبرد و او را در فرآيندى كه درگير آنستبه يك تماشاگر محض بدل مى كند. در عين حال دقت نظر و باريك انديشى ماركس درباره وضع واقعى سبب شد كه نگره اى انتقادى نسبتبه نظريه هگل درباره دولت در پيش بگيرد. و گويا در همين سالهاى ١٨٤١ تا ١٨٤٣ است كه او انتقادى بر برداشت هگل از دولت نوشت و نام «نقادى فلسفه حقوق هگل» بر آن نهاد. به نظر هگل، روح عينى در دولت است كه والاترين فرا نمود خود را مىيابد و خانواده و جامعه مدنى دمهايى يا مرحلههايى (Momment) از پرورش ديالكتيكىايده دولت اند. دولت، در مقام فرانمود كامل ايده به صورت روح عينى، نزد هگل آن موضوعى (Subject) است كه خانواده و خانواده مدنى محمولهاى آن هستند. از ديدگاه هگل، دولتيك كليت منسجم انتزاعى است، يعنى يك نهاد ادارى و حكومتى كه جدا از مردم و روياروى آنها مىايستد. در واقع ميان خواستهشخصى و عمومى تضادى هست. ماركس نظريه فويرباخ را درباره دين - يعنى اينكه دين مايه از خود بيگانگى انسان است - به عرصه سياست مىكشاند و چنين استدلال مىكند كه در دولت، آنچنانكه هگل به آن مىانديشد، انسان از سرشت راستين خود بيگانه مىشود. زيرا نظريه هگل، زندگانى حقيقى انسان را زندگانى در دولت مىداند، حال آنكه در واقع، دولت روياروى افراد انسانى و خواستههاى آنان قرار مىگيرد و اين تضاد يا شكاف ميان خواستههاى شخصى و دولتى تا زمانى ادامه خواهد داشت كه انسان به انسان اجتماعى بدل شود و دولتسياسى، كه هگل آن را بزرگ مىداشت، جاى خود را به يك دموكراسى حقيقى بسپارد كه در آن ارگانيزم اجتماعى چيزى بيرونى نسبتبه انسان و خواستههاى واقعيتش نباشد.
ماركس همچنين به هگل مىتازد كه وى مالكيتخصوصى را پايه جامعه مدنى مىداند و بر آ ن پافشارى مىكند، اما ماركس هنوز به نظريه كمونيستى روشنى نرسيده، بلكه خواهان برانداختن پادشاهى رواج سوسيال دموكراسى است. ولى در انتقادى كه از دولتسياسى هگل مىكند و در برداشتى كه از دموكراسى راستين دارد، ايده جامعه اقتصادى بى طبقه نهفته است. همچنين انتقاد ماركس از هگل، دلبستگى او به مقام انسان و انترناسيوناليسم او را در بردارد.
در اوايل ١٨٤٣ عمر روزنامه راينيشه تسايتونگ به دست مقامات دولتى بسر آمد و ماركس راهى پاريس شد و در آنجا در... سالنامههاى آلمانى - فرانسوى با روگه به همكارى پرداخت. در نخستين و تنها شماره اى كه از اين مجله منتشر شد دو مقاله چاپ كرد يكى در انتقاد از فلسفه حقوق هگل، و ديگرى بازبينى مقالههاى برونو باوئر درباره يهوديت. ماركس در نخستين، به تحليل فوير باخ از دين مىپردازد كه دين را مايه از خود بيگانگى انسان مىداند، و از چرايى آن پرسش مىكند. چرا انسان جهان وهمى ماوراطبيعى را مىآفريند و ذات حقيقى خود را بدان فرا مىافكند؟ پاسخ آن است كه دين، بازتاب يا فرانمودى از كژروى در جامعه انسانى است. هنگامى كه زندگانى سياسى، اجتماعى و اقتصادى انسان از كمال بخشيدن به ذات راستين او ناتوان است او جهان وهمى دين را مىآفريند و شادكامى خود را در آن جويد، آنچنانكه دين، ترياكى مىشود كه انسان به خودخوراند. و از آنجاكه دين نمىگذارد كه انسان شادكامى خود را در تنها جايى كه يافت تواند شد بجويد، مىبايد براستى بر آن تاخت. اما انتقاد از دين بدون انتقاد از وضع سياسى و اجتماعى چندان ارزشى ندارد زيرا اين تاختن بر معلول و به فراموشى سپردن علت است. افزون بر اين انتقاد و نظريهپردازى به تنهايى كافى نيست، انقلاب لازم است. و انقلاب نيز با فلسفه و فكر تنها پديد نمىآيد بلكه عمل لازم است. پس انديشه مىبايد به عمل راه بگشايد، يعنى به انقلاب اجتماعى. به اعتقاد ماركس از فلسفه بايد عبور كرد و به عمل، عمل انقلابى رو آورد و در تودهها نفوذ كرد و پرولتاريا، يعنى ستمكشترين طبقه جامعه را بسيج نمود. پرولتاريا، وقتى به آگاهى برسد، الكيتخصوصى را از بين برده و خود را آزاد خواهد كرد و همراه با خود تمامى جامعه را. زيرا خودپرستى و بيداد اجتماعى با مالكيتخصوصى هم عنان هستند.
انديشه ماركس از جهات بسيارى زير نفوذ انديشه هگل است. براى مثال، انديشه از خودبيگانگى و چيره شدن بر آن اصل هگلى دارد. برداشت ماركس از تئورى كه واقعيتبخشنده خويش از راه عمل است، براستى يادآور برداشت هگل از ايده است كه خود را به صورت ملموس از هم مىگشايد. اما واقعيتبنيادين نزد ماركس طبيعت است نه ايده يا لوگوس. (logos) ماركس در «دستنوشتههاى اقتصادى» ١٨٤٤ بر تفاوت افكار خود با هگل تاكيد مىكند.
مرورى گذرا بر آثار ماركس به وضوح نشان مىدهد كه او سختستايشگر هگل است. او هگل را بويژه از آن جهتستايد كه خصلت ديالكتيكى تمامى فرآيند واقعيت را شناخته و ديده است كه انسان از راه كار و كوشش خويش و از راه خود بيگانه گشتن و چيره گشتن بر از خودبيگانگى خود را كمال يا واقعيت مىبخشد. در عين حال بسبب برداشت ايده آليستى هگل از انسان و واقعيت و تكيه او بر امور معنوى، سختبه اوتازد. به نظر ماركس، هگل غوطه ور در ذهنيتبود و از واقعيت عينى گريزان. هگل معتقد به تقدم ايده بر واقعيت محسوس بود. اما ماركس برعكس، واقعيت محسوس را بر ايده مقدم مىداند و معتقد است كه تنها از طريق انقلاب اجتماعى مىتوان مالكيتخصوصى را برانداخت و راهى به كمونيسم گشود كه در آن انسان بر از خود بيگانگىاش چيره مىشود.
ماركس در پاريس به مطالعه آثار اقتصاد دانان كلاسيك انگليسى همچون آدام اسميت و ريكاردو پرداخت و با سوسياليستهاى آلمانى تبعيدى و سوسياليستفرانسوى مانند پرودون و لويى بلان و همچنين با انقلابيون روس همچون باكونين آشنا شد. او گر چه قبلا نيز بر ضرورت عمل انقلابى تاكيد داشت ولى اين برخوردها نيز اثرى ژرف در ذهن او نهاد. او به اين نتيجه رسيد كه انديشه و فلسفه به تنهايى كافى نيست و براى تغيير بايد دستبه اقدام انقلابى زد.
مهمترين برخورد شخصى ماركس در پاريس، ديدار او با انگلس بود كه در ١٨٤٤ از انگلستان به پاريس آمد. اين دو يكديگر را دو سال پيشتر از آن ديده بودند اما دوره دوستى و همكارى شان از ١٨٤٤ آغاز مىشود.
فريدريش انگلس (١٨٩٥ - ١٨٢٠) فرزند يك صنعتدار ثروتمند بود و از نو جوانى در كارخانه پدر مقامى داشت و در سال ١٨٤١، هنگامى كه در برلين دوران خدمتسربازى را
مى گذراند، با محفل برونوباوئر آشنا شد و راه انديشه هگلى را برگزيد. اما نوشتههاى فويرباخ ذهن او را از ايده آليسم به ماترياليسم سوق داد. در سال ١٨٢٤، او به منچستر رفت تا در كارخانه پدرش كار كند و آنجا به انديشههاى نخستين سوسياليستهاى انگليسى دل بست. در آنجا بود كه درباره وضع طبقات كارگر در انگلستان مطالعه كرد، مطالعه اى كه در ١٨٤٥ به نام «وضع طبقات كارگر در انگلستان» در آلمان منتشر شد. او همچنين براى سالنامههاى آلمانى - فرانسوى، مقاله «اصول انتقاد اقتصاد ملى» را نوشت.
حاصل فورى ديدار ماركس و انگلس در پاريس، همكارى ايشان در نوشتن كتاب «خانواده مقدس» بود كه عليه ايده آليسم برونو باوئر و ياران او بود. برخلاف ايده آليستها كه بر انديشه و آگاهى تكيه مىكردند. ماركس و انگلس بر آن بودند كه مراحل جنگ طبقاتى است كه شكل دولت، قانون، دين و اخلاق را تعيين مىكند.
در آغاز ١٨٤٥ ماركس را از فرانسه بيرون كردند و او روانه بروكسل شد و در آنجا «يازده تز درباره فويرباخ» را نوشت كه با اين گفته معروف پايان مىيابد: «هر چند فيلسوفان كوشيده اند تا از طرق گوناگون جهان را تفسير كنند اما مهم تغيير آن است». بعدا با همكارى انگلس كتاب «ايدئولوژى آلمانى» را نوشتند. اين كتاب نقدى بر ذهن گرايى آنروز آلمان است و به طرح ماترياليسم تاريخى مىپردازد. بنا بر مضامين اين كتاب، واقعيت اساسى تاريخ همانا انسان اجتماعى است كه در طبيعت دست اندر كار است. اين كار و كوشش مادى و محسوس است كه اساس زندگانى انسان است و زندگانى است كه تعيين كننده آگاهى است نه به عكس. به عبارت ديگر، عامل اساسى در تاريخ، فرايند توليد مادى يا اقتصادى است. و شكل توليد مادى است كه طبقات اجتماعى، جنگ طبقات، و بطور نامستقيم، صورتزندگى سياسى و قانون و اخلاقيات را تعيين مىكند. بعلاوه، روند كلى تاريخ به نحوى ديالكتيكى رو به سوى انقلاب پرولتاريايى و فرا رسيدن كمونيسم دارد.
ماركس در ١٨٤٧ كتاب «فقر فلسفه» را به فرانسه منتشر كرد كه پاسخى بود به كتاب «فلسفه فقر» نوشته پرودن و در آن كتاب به ايده مقولات ثابت و حقايق ازلى و قوانين طبيعى مىتازد، كه به نظر وى از ويژگىهاى اقتصاد بورژوايى است.
ماركس به انتقاد لفظى از سرمايه دارى و انتقاد از كاستىهاى ايدئولوگهاى ايده آليست آلمانى همچون باوئر و فويرباخ بسنده نكرد بلكه رسما به «جامعه كمونيستها» پيوست و در ١٨٤٧ ماموريتيافت كه همراه انگلس بيانيهاى كوتاه درباره اصول و هدفهاى آن بنويسد و اين بيانيه همان «مانيفستحزب كمونيست» است كه بسيار معروف است و در اوايل سال ١٨٤٨ در لندن منتشر شد. پس از حصول آرامش در آلمان، ماركس و انگلس به ميهن بازگشتند. پس از شكست انقلاب، ماركس كه محاكمه شده و بى گناه شناخته شده بود، به پاريس بازگشت و آنگاه دومين بار در ١٨٤٩ او را از فرانسه بيرون كردند. ماركس سپس به لندن رفت و با دريافت كمك مالى از دوستش انگلس، بازمانده عمر را در آنجا گذراند. در سال ١٨٥٩ ماركس در برلين كتاب «نقد اقتصاد سياسى» را به چاپ رساند كه همچون مانيفست از نظر بيان برداشت ماديگرانه از تاريخ اهميت دارد. او بار ديگر در ١٨٦٤ «اتحاديه بين المللى كارگران» را بنا نهاد كه به «بينالملل يكم» معروف شد، اما دشوارىهاى كار، عمر آن را كوتاه كرد. ماركس و يارانش معتقد بودند براى پيروزى پرولتاريا بايد قدرت در دستيك كميته متمركز باشد حال آنكه كسانى همچون باكونين كه نارشيستبود از پذيرش تمركز رهبرى در دستيك كميته سرباز مىزدند. كميته مركزى در ساله ١٨٧٢ به درخواست ماركس به نيويورك برده شد و «بينالملل يكم» چندان دوامى نيافت.
نخستين جلد از كتاب مشهور «سرمايه» ، اثر ماركس در ١٨٦٧ در هامبورگ منتشر شد، ولى نويسنده كار انتشار آن را دنبال نكرد. ماركس در ١٨٨٣ مرد و دومين و سومين جلد آن را انگلس پس از مرگ وى در ١٨٨٥ و ١٨٩٤ منتشر نمود. دستنوشتههاى بازمانده را نيز كارل كائوتسكى در چندين بخش از ١٩٠٥ تا ١٩١٠ منتشر كرد. در اين كتاب، ماركس بر آنست كه سيستم بورژوايى يا سرمايه دارى (كاپيتاليستى) در بردارنده ستيزه طبقاتى است. زيرا ارزشى كه يك جامعه توليد مىكند، همانا به اصطلاح كار تبلور يافته (Crystalized Labour) است. يعنى ارزش موجود در آن، نماينده كار انجام شده در آن است. اما سرمايه دار بخشى از اين ارزش را از آن خود مىكند و مزدى كه به كارگر مىپردازد كمتر از ارزش كالاى توليد شده است و بدينسان از او مىدزدد يا از او بهره كشى مىكند و اين بهرهكشى (Exploitation) همچنان ادامه دارد مگر اينكه سرمايه دارى برافتد. البته اشاره ماركس به زشتكاريها و اجحافات نظام اقتصادى روزگار خويش است، مانند پايين نگاهداشتن دستمزدها تا جاى ممكن. اما معناى بهره كشى تنها اين نيست، زيرا اگر نظريه كار - بنيادى ارزش را بپذيريم، نتيجه ناگزير آن اينست كه نظام سرمايهدارى هميشه بهرهكش و فريب دهنده كارگران است و دستمزدهاى بالا نيز اثرى در اين واقعيت ندارد.
انگلس در سال ١٨٧٨ مقالاتى را كه بر ضد سوسياليست آلمانى، اويگن دورينگ، نوشته بود بصورت كتابى منتشر كرد كه نزد همگان به «آنتى دورينگ» شناخته است. دورينگ در آن روزگار شهرتى خاص داشت. يك فصل از اين كتاب را ماركس نوشته است. انگلس همچنين دستبه كار نوشتن كتاب «ديالكتيك طبيعت» شد، اما آنچنان سرگرم بيرون دادن جلد دوم و سوم «سرمايه» ، ماركس و زنده كردن «بينالملل» بود كه نتوانست آن را تمام كند و اين كتاب نخستين بار در ١٩٢٥ در مسكو منتشر شد. انگلس مانند ماركس آموزش فلسفى نديده بود، اما همو بود كه ماترياليسم ديالكتيكى را در فلسفه طبيعتبه كاربرد. لذا آثار فلسفى انگلس نزد فيلسوفان حرفه اى و مجرب چندان اعتبارى كسب نكرد. از جمله ساير تاليفات انگلس بايد از «مالكيتخصوصى و منشا خانواده» نام برد كه در آن مىكوشد تا اصل پيدايش طبقات و نهاد دولت را در پيدايش مالكيتخصوصى بداند. در سال ١٨٨٨ سلسله اى از مقالات انگلس بصورت كتابى با نام «لودويك فويرباخ و پايان فلسفه كلاسيك آلمان» منتشر شد. انگلس در سال ١٨٩٥ در اثر سرطان وفات يافت.
اصول و مبانى ماركسيسم
ايدئولوژى ماركسيسم از اجزاء و اركان متعدد و متنوعى بوجود آمده است. ماركس در آثار خود به مقولات گوناگونى از طبيعت و ماده و انسان گرفته تا اقتصاد و جامعه و انقلاب و سياست و دولت و طبقه به مبارزه پرداخته است. در آثار انگلس نيز كه بيشتر به مقولات و مسائل فلسفى پرداخته است مسائلى مانند شناخت، حركت، تضاد، تكامل، سوسياليسم، مالكيت، خانواده، ماترياليسم تاريخى، ديالكتيك، رابطه ذهن و عين و دهها مسئله فلسفى ديگر مورد بحث واقع شده است. روشن است كه همه اين مباحث راتوان در مقالهاى كوتاه مطرح ساخت و ضرورتى هم ندارد كه اينجا وارد تفاصيل و جزئيات بحثبشويم، به ويژه اينكه هر يك از اين مفاهيم در طول تاريخ پيدايش ماركسيسم از سوى مفسران و منتقدان اين مكتب مورد شرح و تفسير و جرح و تعديلهايى قرار گرفته و از ديدگاههاى مختلفى بدانها نگريسته و پيرامون آنها به قضاوت نشسته اند كه ذكر همه آن آراء و نظريات نيازمند تدوين كتابى چند جلدى و حجيم است و با نوشتار حاضر تناسبى ندارد.
از آنجا كه بحث ما در اين مقاله بيشتر ناظر به نارسايىها و كاستىهاى فلسفى ايدئولوژى ماركسيسم است كه به اعتقاد ما خود اين نواقص و ضعفهاى فكرى و فلسفى از عوامل عمده فروپاشى اين ايدئولوژى فريبنده دوران ما بوده اند، لذا ناگزير هستيم تنها به چند مقوله كلان و اساسى از مبانى ماركسيسم كه نقش بنيادىترى در اين مكتب ايفا كرده و در فروپاشى آن نيز، به اعتقاد ما، مدخليت دارند بسنده كنيم و بحث از جزئيات و فروعات را به محل ديگر و كتابهاى ديگر ارجاع دهيم.
ادامه داردمنابع و ماخذ در دفتر مجله موجود مىباشد.