پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - نوسازى آموزش دينى، ضرورت درونى يا ارضاى بيرونى

نوسازى آموزش دينى، ضرورت درونى يا ارضاى بيرونى


دكتر محمد عماره

مسئله نوسازى آموزشى و تغيير روش‌هاى آموزشى در مراكز علمى سنتى و جديد كشورهاى اسلامى، طى يك قرن گذشته، تاريخ پرفراز و نشيب و پرحكايتى را طى كرده است. مناديان نوسازى و تغيير و تحول روش‌هاى آموزشى، اهدافى چون همگام شدن با كاروان ترقى و توسعه، پى‌ريزى نگرشى و هويت فرهنگى مشترك و بومى، و كاستن از رنج فراگيرى دانشجويان و دانش‌آموزان را در نظر داشته‌اند.
چنين حركت هايى در داخل مجامع و محافل موجود در جهان اسلام ريشه داشته است. اما پس از حادثه ١١ سپتامبر كه طى آن، پاى مسلمانان و عرب‌ها به عنوان متهمان درجه يك اين حادثه به ميان آمد، برخى از كشورهاى غربى، خواهان تغيير روش‌هاى درسى، به ويژه تغيير در دروس دينى كشورهاى اسلامى شده‌اند، حتى برخى نظريه‌پردازان، تحقق اين خواسته را از اهداف استراتژيك دولت‌هاى غربى برشمرده‌اند، در حالى كه برخى از خود اينان نيز به منافات اين درخواست‌با حاكميت ملى كشورهاى عربى و اسلامى اذعان و اعتراف دارند.
مقاله زير درصدد تمييز ميان نوسازى آموزشى به عنوان ضرورتى درونى و درخواست تهديدآميز و تحميلى غربى‌ها از كشورهاى اسلامى، مبنى بر تغيير روش‌هاى آموزشى است.
عجيب است كه امريكا پس از حادثه ١١ سپتامبر و در علت‌يابى اين حادثه، نظام آموزشى و فرهنگى جوامع اسلامى را به عنوان مقصر اصلى معرفى كرده، از رفتارهاى تبعيض‌آميز و امپرياليستى خود در سراسر جهان كه عامل اصلى بروز واكنش‌هاى تروريستى است، تغافل و تجاهل نموده است. حال اين پرسش جدى مطرح است كه آيا نظام آموزشى كشورهاى اسلامى، بايد براساس نيازى كه از درون جوامع اسلامى به تغيير و تحول آن احساس مى‌شود، نوسازى شود و يا تحت فشار غرب و فضاهاى حاكم بين المللى؟
دكتر محمد عماره در مقاله زير به اين پرسش پاسخ مى‌گويد:

* * *

زمانى كه تحصيلات خود را در الازهر آغاز كرديم، يعنى حدود شصت‌سال پيش، در باب انديشه اسلامى كه موضوع مطالعه و درس ما بود، به مشكلى برخورديم كه راز آن را نمى‌شناختيم. مشكل اين بود كه اغلب كتاب‌هايى كه در اين باب تدريس مى‌شد، از تاليفات دوره پس‌ماندگى تمدنى امت اسلامى است. پرسش بى‌جواب آن روز ما اين بود كه چرا تاليفات دوره شكوفايى تمدن اسلامى كه بر دوره پس‌ماندگى و تقليد پيشى داشته، و يا حتى آثار دوره‌نوزايش و احيا كه شيخ حسن عطار، طهطاوى، سيد جمال، كواكبى، عبده و شلتوت از سرآمدان اين دوره اند و ده‌ها پيشگام نوانديشى اسلامى ديگر تدريس نمى‌شود؟
هرچند در دروس ادبى، و بلاغى، آثار دوره شكوفايى ادبى، از معلقات عصر جاهلى تا متون دل‌انگيز قرون ابداع اسلامى در باب شعر و ادبيات تدريس مى‌شد، اما در علوم فقه، كلام، تفسير و حديث كه تجسم انديشه اسلامى هستند، آثار عصر پس‌ماندگى، به عنوان متون درسى الازهر براى ما مقرر شده بود. سبك و روش تنظيم اين متون كه زيربار «حواشى‌» ، «تعليقات‌» ، «محاكمات‌» ، «اعتراضات‌» و «پاسخ به اعتراضات‌» سر خم كرده بودند، براى ما بسيار رنج‌آور بود. پيچيدگى اين متون تا اندازه‌اى بود كه گاه «خبر» چند صفحه از «مبتدا» عقب‌تر مى‌آمد.
درست است كه اين رنج‌شديد در تحصيل علوم اسلامى عقول و رفتار ما را به صبر و تحمل و پيگيرى اهداف عادت داد، اما خطرناك‌ترين بعد منفى آن روش‌ها و متون، نوع دركى از واقعيت‌بود كه عرضه مى‌كرد. اين متون درك مردم قرن دهم از واقعيت و اوضاع زمانه را به فرزندان اواخر قرن چهاردهم هجرى عرضه مى‌كرد. كارى كه ذهنيت‌بازگشته به اعصار گذشته را توليد مى‌كرد; ذهنيتى بيگانه از سازندگى، اصالت و اوضاع روز و معاصر.
اين مشكل در خارج از حلقه‌هاى درس الازهر هم امتداد داشت، زيرا خطيبان مساجد، غالبا خطبه‌هايى را مى‌خواندند كه ده‌ها سال پيش از آن تدوين شده بود و جالب اين كه حتى براى پيروزى، عزت و تاييد سربازان، سلاطين و شاهانى كه بيش از قرنى از مرگشان مى‌گذشت، دعا مى‌كردند و با سجعى ركيك از مشكلات ناشى از تحولات روز سخن مى‌گفتند و....
در مقابل اين مشكل در روش‌هاى آموزش دينى و گفتمان دينى، كارى كه از ما (طلاب الازهر) ساخته بود برپايى جلسات، كنفرانس‌ها، اعتصاب‌ها و تظاهرات بود كه به هدف درخواست ايجاد تحول و پيشرفت در روش‌هاى آموزشى الازهر به راه مى‌افتاد.
در حالى كه نوآورى‌هاى مكتب احيا در جهت نوسازى انديشه اسلامى و در نتيجه نوسازى دنياى مسلمانان مى‌كوشيد، تا دنياى ما طعمه غرب‌گرايى، نوگرايى غربى، سكولاريسم و فلسفه‌هاى پوزيتويستى و مادى و ضد دين نشود، عقب‌ماندگى موروثى و امتداد جمود و تقليد، پس از فاصله افتادن ميان عقل مسلمان و منابع قديمى ابداع، بر نوآورى‌هاى دوره نوزايى جديد غلبه يافت و خلاء فكرى‌اى را كه انديشه غرب‌گرايى و خودباختگى، خواه ناخواه آن را پر مى‌كرد، به حال خود رها كرد.
ما اين مشكل را در الازهر درك مى‌كرديم، مشكلى كه ثمره‌اش، از يك سو ظهور «متخصصانى‌» در امور دنيوى بود كه از علوم دينى و ابعاد شكل دهنده هويت و تمدن امت اسلامى چيزى نمى‌دانستند و از سوى ديگر «عالمان‌» و «مناديانى‌» كه تنها از علوم دينى سر در مى‌آوردند، ولى در اوضاع قرونى مى‌زيستند كه پيشرفت تمدن جديد، فضاى آن را در هم نورديده بود، گويى اين مشكل دو نوع مهاجرت را پديد آورده بود; مهاجرت جغرافيايى كه دامن‌گير آن دسته از دانشجويان علوم روز شد كه فكرشان در كارگاه روش‌هاى غربى پرداخته شد و از اوضاع و محيط ملت‌خود به محيط غربى كوچيدند و مهاجرت تاريخى كه دامن طلاب علوم دينى را گرفت كه عقل خود را در اوضاع، نوشته‌ها و روش‌هاى دوره مماليك متوقف كردند و از آن دوره گامى فراتر ننهادند.
چنين بود كه غرب و غرب زدگى، دنيا و عصر ما را از آن خود كرد و روش‌هاى آموزش دينى در حد سنت‌هاى دوره پسرفت، ضعف و تقليد محض متوقف ماند و وضع به گونه‌اى در آمد كه جريان بيدارى و نوانديش و احيا بايد در آن واحد در دو جبهه مى‌جنگيد; جبهه مبارزه با غرب زدگان مقلد غرب، و جبهه مبارزه با متحجران مقلد ميراث عصر مماليك!
الازهر شريف كه در قرون شكوفايى و ابداع، در آن علوم تاريخ، جغرافيا، فلسفه، منطق، روابط بين الملل، فلك، حساب و جبر و هندسه، علوم طبيعى، طب و تشريح، داروسازى، موسيقى، رياضيات و... در كنار قرآن، علوم قرآنى، علوم حديث و فقه تدريس مى‌شد، از اغلب اين علوم بيگانه شد، چندان كه در نزاع با شيوخ سنتى الازهر كه تدريس جغرافيا را بر نمى‌تافتند، جان امام محمد عبده به لب آمد; هر چند كه عبده پيشنهاد كرده بود كه اين ماده درسى با همان نام موروثى «تقويم البلدان‌» تدريس شود، اما شيوخ نپذيرفتند، چنانكه از ترس غرب‌زدگى، نوسازى شيوه‌هاى قضاوت و قانونى‌كردن فقه اسلامى را نيز نپذيرفتند و اين خلا را وانهادند تا فقه سكولار ناپلئون آن را پر كرد.
راه حلى كه به نظر مى‌رسيد، موجب تحول الازهر شريف بود تا اين دانشگاه كهن، به شيوه دوران شكوفايى خود به كارخانه عالم سازى تبديل شود، عالمى كه هم در علوم دين و هم در علوم دنيا ورزيده باشد و در علوم عقلى و نقلى تخصص كسب كرده باشد، تا بتواند دست فرزندان اين جامعه را بگيرد و به دولتى رهنمون شود كه دين گريز و دين ستيز نباشد و به عقلى رهنمود شود كه نقل را انكار نكند و به فقهى واقع‌نگر و واقع‌گرا برساند كه در احكام اسلامى، در پى يافتن راحل مشكلات واقعى است.
اين هدف بلند، انگيزه طرح تطور روش‌هاى آموزشى الازهر بود; هر چند در مرحله اجرا دچار ضعف و كوتاهى شد. اين انگيزه موجب ابراز و بيان حل واقعى از سوى ما دانشجويان الازهر شد كه از اين مشكل رنج مى‌كشيديم و بزرگان احياگر و مجدد از زمان شيخ حسن العطار تاكنون از آن رنج مى‌برند. بنابراين، ما در بخش بزرگى از روش‌هاى انديشه اسلامى، آموزش اسلامى و گفتمان اسلامى، از جمود، تقليد و تحجر بر جاى مانده رنجوريم و هنوز جريان احياگرا و نوانديش، در دو جبهه مبارزه با تحجر و غرب‌زدگى مى‌جنگند.
اما حادثه در هم كوب يازده سپتامبر سال ٢٠٠١ م كه در امريكا فرود آمد، امريكا و پشت‌سر آن غرب را واداشت، تا شعار دعوت به تغيير روش‌هاى آموزشى اسلامى و درون مايه گفتمان اسلامى را سردهند. اين اقدام آنان در راستاى هجوم جهانى يا جنگ جهانى‌اى است كه ضد اسلام اعلان كرده‌اند و آن را با خشونت‌به هدف تحقق اهداف سياسى و به اصطلاح آنان تروريسم ربط داده‌اند.
در چنين فضايى بسيارى از برگ‌ها در هم آميخته مى‌شود و آنان كه اعلان جنگ كرده‌اند، همان شعارهايى را علم مى‌كنند كه احياگران بزرگ مسلمان سر داده و گام‌هايى را در مسير تحقق آن برداشته بودند; همانان كه در عين رد جمود و تقليد، با غرب زدگى هم به شدت مخالفت مى‌كردند.
از اين رو در اهداف و مقاصد اين شعارها، بايد ميان پاك و ناپاك تمايز نهاد. بايد ميان دعوت به حل مشكلى كه امت و فرهنگ ما طى قرن‌ها از آن رنج مى‌برد و عالمان غيور و مجدد براى يافتن راهكارهاى خروج از آن تلاش كرده‌اند و دعوت امريكا و غرب كه گاه حتى به زبان تهديد و هشدار، ما را به تحول آموزش دينى و گفتمان اسلامى فرا مى‌خوانند، تمييز قايل شويم.
آنچه كه امريكا و غرب، تحت عنوان «تغيير روش‌هاى آموزش دينى‌» و «تحول بخشى به گفتمان دينى‌» از ما مى‌خواهند، رحقيقت‌بخشى از مشكل است، نه حل مشكلى كه ما از آن رنج مى‌بريم، بلكه بايد گفت: دعوت امريكا و غرب، احياى مجدد غرب زدگى است كه پيش از دو قرن، تهاجم استعمار غربى براى ما به ارمغان آورد. پذيرفتن و تن دادن به اين خواسته‌ها موجب تقويت جريان متحجر در انديشه اسلامى است و به جريان خشونت‌گرا و افراطى نيز مشروعيت مى‌بخشد، زيرا در آن صورت، اهل جمود، تحجر و خشونت، رهبران و پيشگامان مقاومت در برابر تهاجم فرهنگى و يا اشغال فرهنگى آموزش دينى ما از سوى غرب خواهند شد.
آنچه كه امريكا و ديگرانى كه با جنبش‌هاى آزاديخواه ملى مسلمان مشكل دارند، مانند صهيونيسم، هندوها و روس‌ها مى‌خواهند، نوسازى انديشه دينى ما نيست، بلكه اضمحلال و فروپاشى انديشه دينى - اسلامى است، زيرا نوسازى و تجديد فكر دينى به معناى تداوم عناصر ثابت و درك واقعيات متغير در پرتو اين عناصر ثابت است. در حالى كه آنچه امريكا مى‌خواهد، مدرنيسم به معناى غربى آن است. لازمه مدرنيسم از ديدگاه غربى، گسست معرفتى از اصول و عناصر ثابت اسلام و ويژگى‌هاى جوهرى تمايز بخش اسلام است. براى اينكه خواننده عزيز نپندارد كه اين نگره ما صرفا يك نظرشخصى و سليقه‌اى است، مناسب مى‌دانم كه توجه شما را به برخى گفته‌ها و نوشته‌هاى صريح و روشن امريكايى‌ها و غربى‌ها جلب مى‌كنم و از بخت نيك، اين تعابير به تاويل و تفسير نياز ندارد.
يكى از مهم‌ترين ويژگى‌هاى اسلام، اجتماعى بودن بدنه آن است. اين دين، دين فرد، طبقه، امت، انسانيت، مليت، قوميت و جامعه اسلامى است; دين دنيا و آخرت است; دين تكاليف فردى و اجتماعى است; دين عقل و نقل، و تجربه و وجدان است; دين شعائر، عبادات، ارزش‌ها، دولت، سياست، اقتصاد و قانون است; دينى است كه اقامه آن جز در جماعت‌يا امت و وطن و دولت و نظام و اجتماع به طور كامل محقق نخواهد شد، حتى رهبانيت اسلام و سياحت آن جهاد است كه فريضه‌اى كاملا اجتماعى است.
به عكس اسلام، مسيحيت رسالتى معنوى محض و غرق در عرفان، صلح و آشتى دارد و هدف آن رهايى روح، و ملك و مملكتش در آسمان است و اوج كمال تحقق آن در رهبانيت فردى است كه به دنيا، دولت، ميهن، امت، نظام و اجتماع پشت مى‌كند.
به همين دليل است كه دولت مطلقه كليسا در تاريخ تحولات غرب، نوعى تجاوز از حدود مسيحيت اصيل به شمار مى‌آيد و واكنش لائيك‌ها كه الهيات مسيحى را به درون كليسا بازگرداند و دنيا، دولت و جامعه را از دين رها كرد و آسمان را از زمين جدا كرد، توجيهاتى در درون ماهيت مسيحيت دارد.
از اين نگره مى‌توان سكولاريسم غربى را به عنوان راه حل مشكلى غربى كه هيچ رابطه‌اى با ماهيت اسلام و مشكلات فرهنگى و سياسى جوامع اسلامى ندارد، در شمار آورد.
براى مثال مشكل ما در آموزش و گفتمان دينى، در جدايى دين از شئون مدنى و اجتماعى ريشه دارد; فرقى ندارد كه عامل اين جدايى، جمود و تحجر دينى باشد كه از واقعيات غافل است‌يا غرب زدگى كه از اوضاع واقعى آگاه ولى نسبت‌به احكام اسلام جاهل است.
اكنون به نمونه‌اى از خواسته‌هاى آمرانه امريكايى‌ها اشاره مى‌كنيم:
«توماس فريدمن‌» يهودى امريكايى صهيونيست كه به دستگاه‌هاى تصميم‌گيرنده ايالات متحده نزديك است، تصريح كرد: جنگ حقيقى در مناطق اسلامى در مدارس است; از اين رو لازم است جنگ مسلحانه خود در افغانستان را به پايان ببريم، تا اين بار مسلح به كتاب‌هاى جديد بازگرديم، نه با تانك‌ها، تا بتوانيم خاكى تازه و نسلى تازه را رشد و نمود دهيم كه سياست‌هاى ما را مى‌پذيرد.
وى آنگاه برخى كشورهاى اسلامى را مورد خطاب قرار مى‌دهد و مى‌گويد: مشكل حقيقى در مدارس اسلامى شما است. و آنگاه خواستار تفسيرى تازه از اسلام مى‌شود و تهديد مى‌كند كه اگر چنين نشود، جهان اسلام نسبت‌به امريكا وضعى همانند اتحاد جماهير شوروى خواهد يافت. وى اين تفسير تازه از اسلام را توضيح مى‌دهد و مى‌گويد: ما خواهان جنگ با اسلام نيستيم، خواهان جنگ در درون اسلام هستيم (روزنامه «وطنى‌» ، قاهره/٢٣ و ٢٥/نوامبر/٢٠٠١ به نقل از نيويورك تايمز)
متفكر استراتژيست پرآوازه امريكايى «فوكوياما» كه از مشاوران و تصميم‌گيران سياسى امريكا است، راهبرد فريدمان مبنى بر پديدآوردن جنگ در درون اسلام را تفصيل و توضيح بيشترى مى‌دهد و مى‌گويد:
فوكوياما به صراحت اعلام مى‌كند كه «امريكا در پى تغيير ماهيت اسلام و تبديل خاص‌ترين خصوصيات اسلام است; در پى اسلامى امريكايى است; اسلامى ليبرال كه صليبى مآبى غربى را بپذيرد و با نژادپرستى صهيونيستى تسامح ورزد; اسلامى مدرن [!] كه گسست معرفتى جدى‌اى با گذشته و ويژگى‌هاى روش فراگيرش حاصل كند; اسلامى سكولار كه اين اصل مسيحيت را بپذيرد كه كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا بسپار». تا در نتيجه، چنين اسلامى در حد شعاير و عبادات متوقف شده و دنياى مسلمانان را به سكولاريسم و غرب‌زدگى و قيصر امريكايى واگذارد.
فوكوياما چنين مى‌نويسد: در حقيقت، اسبابى براى اين باور وجود دارد كه ارزش‌ها و نهادهاى غربى، در نزد بسيارى از ملل غيرغربى، اگر نگوييم همه ملل، با قبول و استقبال مواجه شده است، اما فرهنگ‌ها يا مناطقى از جهان، همچنان مقاومت مى‌كنند و يا خود را از پذيرش ارزش‌ها و نهادهاى غربى بى‌نياز مى‌دانند.
اسلام تنها تمدن اصلى جهان است كه با مدرنيسم غربى مشكل دارد، تنها جهان اسلام است كه در سال‌هاى گذشته به تكرار، جنبش‌هاى بنيادگراى مهمى را توليد كرده كه نه تنها سياست‌هاى غربى را رد مى‌كنند، بلكه اساسى‌ترين اصل مدرنيسم غربى را كه سكولاريسم است، بر نمى‌تابند. مسئله اساسى ما در حد جنگ با تروريسم، مسئله ساده‌اى نيست، چنان كه دولت امريكا به شكلى قابل درك اظهار مى‌كند، مسئله حقيقى ما سياست‌خارجى امريكا در قبال فلسطين با عراق نيست. چالش اساسى‌اى كه ما پيش رو داريم، از بخت‌بد بسيار بزرگ‌تر است و آن چالش با عقيده بنيادگراى اسلامى است كه در مقابل مدرنيسم غربى ايستادگى مى‌كند. چالش با اين خطر، بسيار اساسى‌تر از چالش با خطر ناشى از كمونيسم در گذشته است.
در برخورد با اسلامى كه فوكوياما آن را تنها قدرت سركش و عصيانگر در مقابل ارزش‌ها، مدرنيسم و سكولاريسم غربى مى‌داند، راه‌حلى كه به نظر وى مى‌رسد اين است كه بنيادگرايى اسلامى كه وى از آن به فاشيسم اسلامى تعبير مى‌كند، تسليم منظومه ارزشى مدرنيسم غربى شود و راه آن اين است كه جنگ‌هايى در درون اسلام رخ دهد تا آن را مدرنيزه كرده و از ماهيت فراگير دنيوى - اخروى آن بياندازد و آن را تسليم سكولاريسم كند.
فوكوياما به جهان اسلام هشدار مى‌دهد تا تسليم شود; وى مى‌گويد: تحول مهم‌تر بايد از درون خود اسلام برآيد، بنابراين بر جامعه اسلامى است كه اگر مى‌خواهد به وضعى صلح‌آميز با مدرنيسم غربى، به ويژه با مهم‌ترين اصل آن، يعنى دولت‌سكولار برسد، تصميم خود را بگيرد.
بنابراين روشن است كه مشكل اساسى امريكا با اسلام، در رد سياست‌هاى امريكا از سوى مسلمانان و يا خشونت - و به تعبير امريكايى‌ها تروريسمى كه عليه امريكايى‌ها اعمال مى‌شود نيست، مشكل اساسى در ذات اسلام است كه تغيير ماهيت و بيعت‌خود را برنمى‌تابد و ماهيت‌خود را فرودآمده از آسمان مى‌داند; ماهيتى كه جامع دين، دنيا، سياست، دولت، قانون، اجتماع و عمران است.
سخنان فوكوياما ما را به ياد ژنرال انگليسى گالوپ (١٩٨٦ - ١٨٩٧) مى‌اندازد كه گفته بود: تاريخ مشكل خاورميانه [با غرب]، به قرن هفتم ميلادى [آغاز ظهور اسلام] باز مى‌گردد. سخن اين ژنرال و خواب فوكوياما براى به راه‌انداختن جنگ در درون اسلام، براى بيدار ساختن خواب آلودگان كافى است و نيز گواه آن است كه آنچه امريكا در پى آن است، صددرصد با آنچه كه ما با طرح مشكل خود با تحجر و جمود در روش‌هاى آموزش دينى در پى آنيم، بلكه آنچه آنها مى‌خواهند، خود دردى است كه ما از آن رنج مى‌بريم و در پى درمان آن هستيم.
در سايه اهداف آشكار و پنهان امريكا كه به نمونه‌هايى از آن اشاره شد، برخى كشورهاى اسلامى با مطالباتى از اين دست، از سوى ايالات متحده مواجه شدند:
١. كاهش ساعات آموزش دينى مدارس به ١٦.
٢. اكتفا به شعائر و عبادات در نظام آموزش دينى.
٣. استفاده از كمك‌هاى مالى امريكا در جهت نوسازى مدارس دينى در برخى كشورهاى اسلامى.
٤. بهره‌گيرى از مساعدت‌هاى مالى امريكا، براى تربيت امامان روشن‌انديش براى مساجد!
چگونه رهبران اين كشورها، تسليم الگوهاى روشن انديشى خواهند شد، در حالى كه تا ديروز ديكتاتور و غاصب قدرت بوده‌اند و به سبب وجود اينها، مجازات‌هايى در مورد كشورهايشان اعمال مى‌شد، اما پس از تن دادن به خواسته‌هاى ياد شده، الگوهايى شايسته تقليد تلقى مى‌شوند و در طراز لائيك‌هاى برجسته‌اى چون، مصطفى كمال آتاتورك [١٩٣٨ - ١٨٨١م] قرار مى‌گيرند; همان كه به قول استانلى، فارس با اصرار شديد، تركيه را به وانهادن گذشته اسلامى‌اش مجبور كرد.
خواسته امريكا، به راه انداختن جنگ در درون اسلام و تغيير ماهيت آن، و شكستن شوكت مقاومت و استحكام و ايستادگى آن در برابر منظومه ارزشى غرب است.
راه‌حل مشكلات ما در مدرنيسم غربى است و نه در سكولاريسم غربى. اين دو مايه درد ما هستند و نه درمان ما، زيرا گسست ميان دنيا و دين ما را اقتضا مى‌كنند.
راه‌حل مشكلات ما در نوانديشى اسلامى است كه عالمان جريان احياگرا و معتدل اسلامى، نشانه‌هاى آن را ترسيم كرده‌اند و آن را از جريان جمود و تحجر و سكولاريسم و غرب‌زدگى تمايز بخشيده‌اند.
در تعيين حدود اين تمايز، پيشتاز نوانديشى اسلامى جديد، «رفاعه رافع الطهطاوى‌» گفته است: درياى مواج و روشن شريعت‌با شعبه‌هاى متفرع آن، هيچ يك از مسايل عمده را واننهاده، مگر آن كه در شمارآورده است و با شعبه‌هايش سيرابش كرده است.
بهبود سنت‌هاى اجتماعى نيز جز در سايه تاييد شارع مؤثر نخواهد بود. پس تعليم سياست‌به نفوس [آدميان] از طرق شرعى سزاوار است، نه به شيوه عقول مجرد، زيرا احكام سياست از مذاهب شرعى بيرون نيست و شرع اصل است و تمام فروع سياسى فرع آن است. (الاعمال الكامله، ص ١٣١، ١٩٩).
سخن رفاعه الطهطاوى نخستين بيانيه تمايز اسلام از فلسفه اثبات‌گراى غربى و اولين رديه بر سكولاريسم غربى در عصر جديد است.
سيد جمال نيز اعلام كرد كه راه اصلاح همانا راه اسلام است، زيرا دين، مايه قوام و استوارى ملت‌ها و رستگارى و سعادت آنها و محور حركت آنها است، و هركس با ابزارى جز دين‌خواهان اصلاح امت‌باشد، آن را به بيراهه راهنمون گشته است و جز نكبت‌بر امت نخواهد افزود.
و به تعبير محمد عبده: نفوس مسلمانان طبيعتى دينى دارد، از اين‌رو هركس طالب اصلاح در امت از راهى جز دين باشد، بذرى نامناسب در اين زمين مى‌پاشد; چرا كه چنين بذرى سر برنخواهد آورد و رنج كشت‌گر را به باد خواهد داد. تا زمانى كه فرهنگ و آداب مصلحان مبتنى بر اصول دينشان نباشد، اثرى در نفوس برجاى نخواهد گذاشت، و اسلام دين امت و شريعت است و براى كمال رساندن شخص و ايجاد الفت در خانواده و نظام بخشيدن به حكومت آمده است... و كار قيصر را به خود او واننهاده است، بلكه قيصر را بر كارش بازخواست و محاسبه مى‌كند... اسلام دين فطرت است و نخستين مدرسه‌اى كه بربرها را به نردبان مدنيت رساند.... (الاعمال الكامله، ج ٣، ص ١٠٩، ٢٨٧، ٢٢٥).
اما آنان كه به خواسته امريكا مبنى بر تغيير نظام آموزش دينى و خطاب اسلامى ما پاسخ مثبت مى‌دهند، مشمول اين سخن سيد جمال هستند كه درباره پيشينيان اينان چنين گفت: مقلدان تمدن ملت‌هاى ديگر، صاحبان علومى كه از آنان اقتباس كرده‌اند نمى‌شوند و تمدن غربى در حقيقت‌براى كشورهايى كه در غرب براساس نظام طبيعت و سير تحول جامعه انسانى شكل گرفته‌اند، تمدن است و به تجربه آموختيم كه مقلدان هر ملت كه تنها اداى ديگران را در مى‌آورند، روزنه‌هاى نفوذ دشمنان را باز مى‌كنند و پيشتازان سپاه چپاولگران هستند كه راه را برايشان آماده و درها را به رويشان باز مى‌كنند. (الاعمال الكامله، ص ١٩٥ - ١٩٧).
ما همچنان با اين شعار شيخ حسن عطار (شيخ پيشين الازهر) هم‌آوا هستيم كه دو قرن پيش گفت: «كشورهاى ما بايد تغيير و تحول بيابند و علوم و معارف ما بايد نوشوند، اما اين تحول و نوسازى تنها بايد به مدد اسلام باشد، نه آنكه منجر به تغيير اسلام شود».