پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - نقد رمان بهشت خاكسترى - میراحسان احمد

نقد رمان بهشت‌ خاكسترى
میراحسان احمد

دوزخ خاكسترى

قسمت اول

احمد ميراحسان

روايت و مجلس داورى ايدئولوژيك در جامعه ما، همواره استتيك را قربانى كرده است. در عرصه سياست هم نقد ناپذيرى موجب شده كه انتقاد به نيروهاى نامور به انقلابى يا اصلاح‌طلب بودن، حرام جلوه كند. اما بدون ترديد راه نجات جامعه ما، توسعه معقول آزادى مردم و رشد روزافزون حقوق فردى و اجتماعى، و كنترل هر چه بيشتر قدرت به وسيله آنها، و نيز دريدن نقاب‌هاى مسدود كننده نقد است.
من مطلقا مخالف نقد واقعيت‌هاى مانع از استيفاى حقوق فردى و اجتماعى، و آزادى‌هاى مطرح در قانون اساسى و حتى پيشرفت و توسعه بيشتر آزادى وبلوغ مردم ايران نيستم كه بيش از هر مردمى در جهان داراى رشد و محق در بهره‌ورى از دستاوردهاى جديد بشرى و آرمان‌هاى پيامبرانه انسان وارسته‌اند. اما من نمى‌توانم موافق هيچ نوع سياه‌نمايى و غلو به سود يك نگرش مدعى باشم كه به سبب فقدان تقوا واقع‌بينى پديد مى‌آيد. اين است دليل نقد رمان «بهشت‌خاكسترى‌» اثر عطاء الله مهاجرانى به وسيله من.
چپ يا راست همواره در معرض بدترين استبدادها و فريب‌ها قرار دارد. براى همين خود را موظف به نقد دوزخ سياه مهاجرانى موظف مى‌بينم.

* * *

آيا راهى وجود دارد تا اگر كسى بخواهدبا دادگرى، اثرى مدعى آزادى خواهى را نقد كند، فورا دشمن آزادى و مدافع تحجر و استبداد نام نگيرد؟ من اين خطر را مى‌پذيرم تا بپرسم رمان «بهشت‌خاكسترى‌» عطاء الله مهاجرانى را چگونه و چه مى‌توان «خواند» ؟
ظاهرا اين خود سؤال غريبى است، اما از آنجا كه «بهشت‌خاكسترى‌» جهان داستانى خود را در دفاع از آزادى سؤال بنا مى‌نهد، مى‌توان توقع داشت كه اين سؤال عجيب تحمل شود و مورد تامل قرار گيرد. به‌راستى چگونه اين رمان را بخوانيم؟ چگونه خوانش ما، مرز خود را بادو منطقه سياسى جناح‌ها حفظ كند و به دام تحجر يا داعيه‌هاى ژورناليستى و سطحى آزادى خواهى رايج نيفتد؟ ديگر، پس از مطالعه داستان مهاجرانى، كوشيدند با ابداع «اثر محتوانگر» ، راهى براى دفاع از آن بيابند. طبق اين مدل پيشنهادى، خواننده نبايد اثر را از منظر داستانى و آرايه‌هاى سبكى و تكنيكى مورد بررسى قراردهد! بلكه آن را چون متنى كه به آزادى‌انديشى حرمت مى‌نهد، «مى‌خواند». آيا چنين قرائتى ممكن است؟ آيا مى‌توان يك داستان را اصلا مانند يك داستان نخواند؟ متنى كه به آزادانديشى حرمت مى‌نهد، اگر بنهد! مى‌تواند يك مقاله، يك نامه، يك بيانيه سياسى، يا متن يك سخنرانى، يك متن روانشناسانه، يك متن جامعه شناسيك و بسيارى از انواع متون ديگر باشد و در همان حال متنى ابتدايى، سطحى، مخلوط، يا در حوزه خود متنى درخشان به حساب آيد. به آن انتزاع نخست: «متنى كه به آزادى حرمت مى‌نهد» هر خوانش محتوانگر! ! پس در اين ميان چه درد دلى را چاره مى‌كند؟
ما در عين حال يك داستان واقعى را، داستانى كه از آزادى دفاع مى‌كند، مانند داستان «باز هم از عشق به دوست‌» اثر «ادوارد رادزينسكى‌» ، نويسنده روسى كه از حرمت آزادى دفاع مى‌كند يا به آزادى حرمت مى‌نهد و استبداد «كبايى‌» را رسوا مى‌سازد، مثل «يك داستانى كه به آزادى حرمت مى‌نهد» مى‌خوانيم، و ارج و قرب آن را به سبب يك داستان‌پردازى موفق داورى مى‌كنيم كه در قالب يك داستان، به آزادى حرمت مى‌نهد و خواننده را خام نمى‌كند و با رنگ كردن گنجشك، آن را به جاى بلبل تحويل نمى‌دهد.
اگر نويسنده‌اى سياسى به يمن سياسى خود، از ما بخواهد، اثرى ابتدايى و دبستانى و يا شايد انشاى دبيرستانى‌اش را «داستان‌» بناميم، داستانى كه از آزادى پرسش‌گرى دفاع مى‌كند، در آن صورت اوست كه در وهله اول به شعور خواننده حرمت ننهاده است.
حال ما به ياد «كبا» مى‌افتيم كه مستبدى بود با سيماى يك رهبر آزادى كه مى‌انديشيد هر كارى از دست او بر مى‌آيد و توقع داشت، در حالى كه قادر نيست‌حتى منظومه «پهلوان در پوست‌ببر» را به درستى بخواند، به نام تصحيح كننده اثر ادبى فراموش‌ناپذير پذيرفته شود و افتخارى تازه به افتخارات او افزوده شود: «بزرگ‌ترين نابغه همه قرون و ملل، ترجمه شعرى را تصحيح مى‌كند كه در ميهن او زاده شده است‌».
آرى! استالين باز توليد مى‌شود و عجبا كه استالين گاه در حوزه آزادى‌خواهان و با برچسب آزادى‌خواهى بازتوليد مى‌شود. درخواست از خواننده براى چشم‌پوشى از خواندن رمان مهاجرانى، به عنوان داستانى با داورى و ارزشگذارى سبكى و توان‌هاى ساختارى و آرايه‌هاى تكنيكى، و به‌عكس توجه به «محتوا» گام اول همان فرايند استالينى كردن و سياسى كردن و حزبى كردن خوانش متن است. از اين رو، بايد با اينگونه خواندن مخالفت كرد و مخالفت كرد با اين گفته كه وقتى سياستمدارى چون دكتر عطاءالله مهاجرانى، با همه مشغله‌هاى ذهنى، دست‌به خلق اثرى داستانى مى‌زند، اهميت اين نوع كاركرد و تاثير گذارى آن در اجتماع به نيكى ديده مى‌شود....
بارى دكتر مهاجرانى با تمامى مشغله‌هاى ذهنى، دست‌به خلق اثرى «داستانى‌» مى‌زند و به سبب فقدان همه ارزش‌هاى داستانى، اين «داستان‌» هيچ نوع كاركرد و تاثيرگذارى‌اى در اجتماع پديد نمى‌آورد!!! و دكتر مهاجرانى دچار خبط و خطاى بزرگى مى‌شوند. او اگر فكر مى‌كند كه چون سياستمدارى تاثيرگذار هستند، هر كارى كه انجام دهند و وارد هر قلمرو بى‌ارتباط با توانايى‌هايى كه شوند، تاثير گذار خواهند بود و دوستان آنها در مطبوعات تاثيرگذار، خطاى بزرگ‌ترى مى‌كنند كه فكر مى‌كنند در شرائط مسكوت، درباره مهم‌ترين رويدادهاى ادبى، اگر صفحه‌اى را به نقد نابه‌سامان اثرشان اختصاص دهند، اين متن از فراموشى نجات مى‌يابد!
بهشت‌خاكسترى در محافل نخبه خوانندگان متون داستانى، هيچ توجهى را برنينگيخته و اتفاقا در عرصه عمومى هم مردم كمترين اعتنايى به آن نكرده‌اند و عجيب آن‌كه در حيطه زندگى سياسى هم به سردى با آن برخورد شده است. مقالات شيرين، فخيم و نثر استادانه مهاجرانى و سخنرانى فصيح ايشان همواره در هر سه حوزه مورد اعتنا بود، ولى چرا اثر داستانى او با بى‌اعتنايى روبر شده است؟ به نظر من براى اينكه در خواندن متن، قواعدى حكم‌روا است و كسى داستان را طبق فرامين هواخواهان اين و آن شخصيت‌سياسى نمى‌خواند. اگر كسى مهاجرانى را يك كوشنده در راه آزادى مى‌داند، بايد در همين زمينه او را ارج نهد. ما بايد بقاياى يك بى‌خردى ما قبل مدرن و داورى كهنه‌ايدئولوژيك - حزبى را از خود دور كنيم و به دفاع قبيله‌اى و فاميلى از كسى نپردازيم كه با او قرابت ديدگاهى داريم و بپنداريم كه همه اعمال و سكنات او قابل دفاع است.
اولا در حوزه استتيك، نبايد قدر و ارج منظر داستانى را فداى ضابطه توهم‌افزايى به نام «مضمون‌» گرايى كرد. يك مضمون مى‌تواند هم تولستوى هم رب گريه هم كارور، هم ره اعتمادى.... را برانگيزد و هم برادر آزاديخواه و پانزده ساله شما را. اما اينكه چه داستانى پديدار شده، حديث ديگرى است.
ثانيا چيزى كه با «محتوا» اشتباه مى‌شود، ساده‌ترين طرح داستانى است. محتوا نمى‌تواند خارج از منظر داستانى و خارج از فرم وجود داشته باشد. آن منظر دواليستى جدايى فرم و محتوا، جدال مرده‌اى است كه بايد آن را به كنار انداخت; محتوايى كه به آزادى حرمت مى‌نهد، بدون فرمى كه به آزادى حرمت مى‌نهد وجود ندارد و فرمى كه در خور محتوايى ژرف باشد، نمى‌تواند حاوى ساخت‌ها و ژرف ساخت‌هاى سطحى باشد.
بنابراين، پس تازه با توجه به سبك نازل يك داستان، بايد به جست‌وجوى ريشه‌هاى سطحى نگرى پرداخت كه حتما محتوا را هم در بر مى‌گيرد و در نهايت معلوم خواهد شد كه در اين سبك نازل، حرمتى براى آزادى وجود نداشته است; اين نوشته مى‌كوشد به همين مسئله بپردازد.
بررسى رمان مهاجرانى در اين متن، از هر محاسبه سياسى جدا است، تاريخ كج و معوجى داريم كه همواره در آن با هزار بهانه و انگيزه سياسى و ايدئولوژيك، كاستى‌هاى معنوى و زيبايى‌شناسانه و ارزش‌هاى ديگر مورد پرده‌پوشى قرار گرفته است و همين امعان نظر مشكلات مضاعفى براى برهم‌زدن و ايجاد اغتشاش در فهم آفريده است.
به اعتقاد من، مى‌خواهم بگويم اگر آقاى مهاجرانى به چشم عده‌اى انسان سياستمدار ارجمند و آزاديخواهى است، دليلى ندارد كه خواندن اثر داستانى او با تبعيض و امتيازطلبى همراه باشد و از سستى‌هاى محتمل سبكى و بيانى آن، توجيه و چشم‌پوشى شود.
من «بهشت‌خاكسترى‌» را به عنوان يك اثر داستانى، همانگونه كه نويسنده مدعى آن شده، خوانده‌ام و آن را اثرى سست، بلكه بسيار سست‌يافته‌ام و مى‌كوشم دلايل داورى و نقد خود را بازگو نمايم. بديهى است كه عده‌اى ديگر مى‌توانند داورى متفاوتى داشته باشند. من با اشتياق آماده شنيدن دلايل و پاسخ‌هاى آنان در برابر پرسش‌هايم خواهم بود.

* * *

مشكلات «بهشت‌خاكسترى‌» در چند زمينه شكل مى‌گيرد و تشديد مى‌شود; كاستى‌هاى روايت، كاستى‌هاى پيرنگ، كاستى‌هاى شخصيت‌پردازى و كاستى‌هاى زبانى.
به اعتقاد من در اين زمينه‌ها، سستى‌ها عمدتا محصول نوع گوهر تك‌آوايى و استبداد روايى و داستان گويى كهنه است كه روح جزم و قطعيت‌گراى نويسنده آن را آفريده است.
«بهشت‌خاكسترى‌» يك رمان است; يعنى آن ويژگى‌هاى اسلوب هنرى را كه شكل تبلور يافته ادبى روزگار كنونى است، شت‌سردارد و با «دن كيشوت‌» و شاهزاده خانم كلو شروع شده و با رمان‌هاى نويسندگانى چون واستراسكات شكل گرفته، بالزاك و استاندال و هوگو و ديكنز را به تولستوى و داستايوسكى وخچوف پيوند داده و با پروست و كافكا و وولف و همينگوى و سيمون و رب گريه و ماركز و كارور و... آفاق جديدتر روايت داستانى و اشكال غير خطى و زمان درونى و توجه به اشياى ما يا سيال ذهن يا رئاليسم جادويى را تجربه كرده است.
اين مسائل براى آن بازگو شد كه بدانيم كسى كه نوشتن رمان را آغاز مى‌كند، يك ميراث روايت‌گرى ساخته و پرداخته در شت‌سردارد و توقع آن است كه يا اين ساخت‌ها را به‌درستى بشناسد، به خوبى و به ضرورت به‌كار گيرد، يا چيزى بدان بيفزايد.
حال اگر كسى در مقام نويسنده رمان، گامى عقب‌تر از دن كيشوت بردارد، تكليف چيست؟ به نظر من بهشت‌خاكسترى نه يك گام، بلكه چند گام عقب‌تر از تجربه سروانتس است، نه تنها در آن هيچ چيز از توان و امكانات عميق روايت‌گرى بوف‌كور يا جاى خالى سلوچ، انترى كه لوطى‌اش مرده بود يا ملكوت، آخربازى يا جزيره سرگردان، مدير مدرسه يا گور و گهواره، عزاداران بيل يا طوبى و معناى شب، شاهزاده احتجاب يا كريستين كيد... وجود ندارد، بلكه از تجربه‌هاى نسل‌هاى بعد از انقلاب محمد على، چهلتن، پيرزاد، قاسمى و... و مهارت‌هاى به كار رفته در آثارى چون «اسفار كاتبان‌» يا «پرنده من‌» در آن هيچ اثرى نيست. بدتر از اين، رمان بهشت‌خاكسترى حتى ظرافت‌هاى حكايت‌هاى سنتى ما، حكايت‌هاى سعدى و عرفى و هزار و يك شب را هم ندارد. آيا اين گفته‌ها مطايبه با غلو يا افترا يا تخريب است؟
متاسفانه نه! آثار هنرى حاوى ارزش‌هاى سبكى هستند و فرم‌هاى حاوى ايدئولوژى مى‌باشند و اثر آقاى مهاجرانى، عليرغم دفاع صورى از پرسش‌گرى و آزادى، داراى سبكى كهنه و ضد آزادى است.
رمان «بهشت‌خاكسترى‌» ميان خصلت‌هاى رمان پيكار سبك قديمى يا قصه‌هاى كهن بلند فارسى و داستان‌هاى تمثيلى - اجتماعى - ايدئولوژيك معلق است و خواهم گفت كه اجزاى قصه حتى در اين حد هم خوب به اجرا درنيامده است. كار از نظر زبان و رويدادهاى داستانى بسيار ضعيف و سرسرى است تا حدى كه دكتر وپير در مقامى بالاتر از آن قرار مى‌گيرد. در حالى‌كه اثر هيچ داعيه داستان‌گويى ندارد.
مشكلات روايى كتاب از فقدان پيرنگ مستحكم و روابط منطقى رويدادهاى داستان آغاز مى‌شود. رمان آن‌چنان در بيان اين طرح ابتدايى غيرقانع كننده و كلى و اقناع‌ناپذير است كه گويى خواننده را كودكى به حساب آورده است. حوادث رمان صرفا در پى ارتباط با شخصيت منفى جنت‌ساز قرار مى‌گيرد و چهره هرچه منفى‌تر و يك بعدى‌ترى از او ترسيم كند. در حالى كه خواهيم ديد رمان مطلقا فاقد شخصيت‌پردازى است و دركى ايستا از شخصيت‌هاى تيپكال و سياه و سفيد دارد كه تك بعدى هستند و با قطعيت، جزميت و پيش‌داورى، و به‌دور از هر تحولى ساخته شده‌اند. رويدادها در تغيير شخصيت‌ها نقشى ندارد و تنها دليل بافتن‌شان در پى هم اين است كه هرچه بيشتر خواننده را در اختيار داورى جزم نويسنده بگذارد كه از آغاز علنا و عريان با توصيف‌هاى سطور نخستين رمان، خود را لو مى‌دهد و مى‌كوشد، به زور تلقى خود را در خواننده نفوذ دهد: «سپيدى چشمانش سرخى مى‌زد. چند مويرگ پاره شده بود. قاب چشمانش از هميشه آشكارتر به نظر مى‌رسيد».
اين چشمان خونريز، متعلق به تيپ خونريزى به‌نام جنت‌ساز است; نويسنده با يك توضيح نخ نما در آغاز داستان، قصد دارد نتيجه‌اى وارونه بگيرد و بگويد در اصل شخصيت‌ها، رويدادها و صحنه‌هاى اين داستان خيالى و آفريده ذهن نويسنده نيست. درست‌براى اين نتيجه است كه در دل صفحه اول نوشته شده است: «هر گونه شباهت احتمالى ميان آنها با افراد حقيقى يا حقوقى و رويدادهاى واقعى تصادفى است‌» ، و خواننده فورا در جست‌وجوى ما به ازاى واقعى در خواهد آمد!
داستان روايت عمل صاحب اين چشمانى است كه به سرخى مى‌زند و خون‌آلود است و مى‌خواهد بهشت‌بسازد! او رهبر جامعه‌اى است كه قصد دارد جامعه‌اش بهشت‌باشد و از او به نام جنت‌ساز نام برده مى‌شود و بهشت جامعه او يك جامعه به شدت سركوب‌گر سؤال است و هر صدايى كه جرات كند بپرسد، خفه مى‌شود و نخبگان اهل فكر و هنر، به سبب مخالفت‌با اين نفى سؤال، جزاى هولناك مى‌يابند و شكنجه مى‌شوند و فرزند محبوب يكى از آنان در شكنجه‌گاه مخوف «يك زندان وحشتناك‌» كشته مى‌شود و بالاخره پس از دربه‌درى، گريز، ياس، اندوه و سوگ، افراد پيشرو، تصميم به پايدارى مى‌گيرند، زيرا ديگر باور كرده‌اند كه «انسان مى‌تواند با نخواستن، و با نه گفتن از هويت و فرديت‌خود دفاع كنند». آنها از آنكه جنت‌ساز معيارهاى دلخواه خود را بهشت نام بنهد و تحميل كند، به ستوه آمده‌اند.

* * *

بند اول، آغاز گاه رمان، تصويرى از بهشت‌ساز و مشاورانش مى‌سازد كه گرد آمده‌اند تا شور كنند و ببينند كه جامعه بهشتى و آرمانى را چگونه بسازند.
داستان با روايت داناى كل شروع مى‌شود. در مقابل بهشت‌ساز و خيل دلقكانى كه لقب فيلسوف، خطيب و واعظ چاكرانه دوره‌اش كرده‌اند، پرسنده‌اى معترض است كه نويسنده آن را از روى مدل خود ساخته است.
حال ببينيم اين صحنه نخست و اين شخصيت‌ها چگونه پرداخت‌شده‌اند و دليل ضعف رمان را درآينه اين نمونه آغازين بررسى كنيم:
شكل ابتدايى روايت نامعقول، از اينجا آغاز مى‌شود كه سطح گفت‌وگوها در سطح نمايش‌هاى روحوضى است. نويسنده از شگرد اين نمايش‌هاى مردمى سود نمى‌جويد، بلكه به شيوه‌اى ابتدايى و بدون ظرافت‌سخن تك بعدى، به صورت شعارى و مستقيم و بى‌دردسر، آدم‌ها بد داستانش را معرفى مى‌كند. او هيچ جاى ترديد باقى نمى‌گذارد و هيچ امكان پيچيده‌تر، شناخت فرديت آنان را نمى‌سازد و هيچ شگرد داستانى چندلايه و با حوصله و پله به پله و تحول يابنده‌اى را به‌كار نمى‌گيرد.
فرد مستبدى كه يك آرمان‌گراى مطلق‌بين و خودخواه است و خدايى مى‌كند، شخصيت منفى ايستاى رمان است و به گونه‌اى هست كه نويسنده تصميم گرفته باشد. چشمانش خون چكان است. به صورت نمايشى از انديشه تكليف الهى اشك مى‌ريزد اما ذره‌اى تحمل در مورد بيان آزادانه عقايد ديگران ندارد: «حتما مى‌شود; تاكيد بر نمى‌شود كار آدم‌هاى ناتوان و منفى‌گرا است.... حالا چرا شما نوميد هستيد و مى‌پنداريد كه نمى‌توان بر روى زمين بهشت‌ساخت. من مى‌توانم. جامعه‌اى آرمانى كه مثل نگين در همه تاريخ بدرخشد; چرا به عنايت‌خداوند اعتماد نداريد؟ انسان به صورت خداوند آفريده شده است، بايد در جهان خدايى زندگى كند، نه شيطانى و جهنمى. من براى زندگى انسان و تكامل معنوى او، شرايطى بهشتى فراهم مى‌كنم. شرايطى كه در آن گناه اتفاق نيفتد.
همه حاضران سرتكان دادند و زير لب گفتند:
- گناه اتفاق نيفتد».
در همين صفحه اول، تمام داستان، همه شخصيت‌هاى دورو بر جنت‌ساز، و همه آرمان او لو مى‌رود. او بتى است كه مى‌خواهد جاى خدا را بگيرد. تا آخر هم‌اينان به همين صورت باقى مى‌مانند. زبان روايت هم به همين صورت و رو و بى‌واسطه در دمت‌بيان مخفى‌ترين فكرهاى آدم‌ها است و همه آدم‌ها هم مثل هم سخن مى‌گويند و هيچ تمايزى ميان آنها نيست. جوان پرسنده هم كه مورد اعتراض همه اين افراد است. دقيقا با همان جمله نخست و سخن گفتن آغازين خود، خويش را به صورت كامل معرفى مى‌كند و نقش ابتدايى‌ترين تلقى از جوان را ايفا مى‌كند.
البته در اشاره به افلاطون هم عمدى نهفته است و مى‌كوشد، ميان اين مطلق انگارى آرمانخواهانه و خيالى و غيرواقع‌گرايى درمان‌ناپذير با آن فيلسوفى كه پوپر پنبه‌اش را گويا تا ابد زده و او را به صف استبدادى ابدى رانده، تقارنى ايجاد كند؟! در حالى كه واقعا افلاطون و سقراط، بسيار بسيار ژرف‌تر و قانع كننده‌تر از نويسنده سخن گفته‌اند و ذهنى‌گرايى اين اثر بسى بيشتر از تفسير فلسفى فيلسوف است.
نكته جالب آن است كه روش نويسنده بسى كهنه‌تر از روش سقراط در كتاب‌هاى افلاطون است. به نظر من نسبت دادن شگرد روايت در بهشت‌خاكسترى به شگرد افلاطون، يك توهين از سر جهل، به مكالمات افلاطونى است، زيرا در بهشت‌خاكسترى، هيچ فردى در پرسش‌هاى طرف مقابل ديده نمى‌شود، در حالى كه در آثار افلاطون مكالمه كننده با سقراط، چه بسا داراى پرسش‌ها و شگردهاى جدى است.
پس مى‌توان گفت كه نظير آثار ابتدايى و نمايش‌هاى مدرسه‌اى و مطلق‌نگر، نويسنده تيپ‌هايى به‌دلخواه پديد آورده و همه بدى‌ها را در يك سو و همه وجوه مثبت را در سوى ديگر انباشته، تا نظرش را به خواننده ديكته كند. او يك مقاله سياسى را تقسيم كرده، جملات معرف ديدگاه‌هاى خود را به‌انضمام ماجراهاى سرشار از ستمديدگى در اختيار شخصيت‌هاى مثبت و آواى سخيف و كنش مستبد وحشيانه، و ريا و بيرحمى را در دهان و در عمل شخصيت‌هاى منفى تعبيه كرده و به هيچ‌يك اجازه تخطى و بروز وجوه ديگر در رفتار و گفتار نداده است.
روبودن و باورناپذيرى، ويژگى شخصيت‌ها و گفتار و رويدادها است. همه عكس‌العمل‌ها و سخنان با كلى‌ترين، كليشه‌اى‌ترين و قابل پيش‌بينى‌ترين كلمات پرداخت‌شده است. به قطعه‌اى از بند يك توجه كنيد تا اين ويژگى‌ها را عينا بيابيد. در همان دومين صفحه رمان، در برابر ايده جنت‌ساز كه مى‌خواهد، جامعه‌اى بسازد كه در آن گناه اتفاق نيفتد، هر يك از هم صحبتان نظرى دارند.
«پيرمردى كه عينك ذره‌بينى داشت، با حالتى در چهره‌اش كه انگار مدام دماغش تير مى‌كشيد و چشمانش در حدقه گود مى‌نشست و صداى فين فين‌اش جملاتش را قطع مى‌كرد پرسيد:
چگونه گناه اتفاق نمى‌افتد؟ در جامعه اتفاق نمى‌افتد يا در ذهن؟
مى‌خواهيد جامعه‌اى معصوم بسازيد كه هيچ كس در انديشه گناه نباشد يا مى‌خواهيد امكان تحقق گناه وجود نداشته باشد. گناه يك امر عينى است‌يا ذهنى؟
جوانى كه عينك پنسى داشت‌با گونه‌هاى استخوانى و لباسى كه گشاد بود و باد مى‌توانست مثل هزاران مورچه اسبى، در تمام لباسش بگردد و تنش را قلقلك بدهد گفت:
منظورشان اين است كه گناه ابتره است‌يا سو... هنوز بخشى از واژه، سوژه در دهانش مانده بود كه آقاى فرهنگى با موى سر كاملا كوتاه كه تقريبا طاس به نظر مى‌رسيد و سبيل‌هاى تراشيده و لب‌هاى قيطانى به هم فشرده گفت:
- عين و ذهن چه اشكالى دارد كه ابتره و سوژه مى‌گويند. اين خود يك گناه بزرگ است، اگر مى‌خواهيم بهشت درست كنيم، اول بايد از پالايش زبان شروع كنيم. مگر مى‌شود انسان به زبان اهل جهنم سخن بگويد، اما در بهشت زندگى كند.
آقاى فيلسوفى قدرى گردنش را جلو كشيد و گفت:
- نمى‌شود بدون اينكه بهشت و جهنم را تعريف كنيم، بخواهيم آن را بسازيم.
آقاى خطيبى كه صدايش مثل...».
مى‌بينيم كه رمان در آغاز داستان‌نويسى در زبان فارسى، به «فارسى شكر است‌» پرتاب شده است، در حالى كه تلقى از فرم و توان كاربر و زبان براى تيپ‌ها، به مراتب بسى عقب مانده‌تر از جمالزاده، و نثر فاقد موقعيت در طنز، و مطايبه و تيپ‌ها مغشوش‌اند و نزديك به هم بين فيلسوف، خطيب، سرهنگ و فرهنگى فاصله‌اى نيست. نويسنده با سؤال و جواب هايى كه به راه مى‌اندازد، خط پاسخ دهنده و پاسخ‌گوينده را محو مى‌كند و معلوم نيست چه كسى در حال صحبت است و با تشبيه‌هاى پى‌در پى، با اسلوبى عقب مانده، وصف مى‌سازد:
«آقاى خطيبى كه صدايش مثل كشيده شدن كائوچو روى شيشه بود گفت:
- بله آقا، بله آقا، اول بايد تحرير محل نزاع كرد
- كدام نزاع آقا؟ (اين جمله را چه كسى مى‌گويد؟)
- مته به خشخاش نگذار... (اين را كى گفته است؟)
«مرحبا بناصرنا» گفته فيلسوف است‌يا خطيب؟ بله آقا؟ قديم‌ها جوان‌ها احترام به علما را بيشتر داشتند چه؟ اين را چه كسى گفته؟
جمله - «جوان جان! آقاى خودم! «در تناقض هشت وحدت شرط دان!» تو كه اهل اصطلاح نيستى، چرا اصطلاح مى‌پرانى؟»
به تيپ فيلسوف مى‌خورد، اما از دهان خطيب در آمده است! سپس شيوه بسيار عقب مانده روايت تلويزيونى براى اهالى، از اين اغتشاش بر گزيده شده و آنهم درست كردن تيپ‌ها بر اساس نام هايشان است.
بعد هم بى‌دقتى در همان توصيف «والتر اسكاتى‌» آميخته به اسلوب «مادام دولافايت‌» در همه جا جلب توجه مى‌كند. توجه كنيد به همان مثال اولى: «پيرمرد كه عينك ذره بينى داشت، با حالتى در چهره‌اش كه انگار مدام دماغش تير مى‌كشيد و چشمانش در حدقه گود مى‌نشست!»
البته حالتى كه مدام دماغ آدم تير بكشد قابل فهم است، اما خواننده نمى‌داند كه حالتى كه چشمان در حدقه گود بنشيند، ديگر چه حالتى است! ! هيچ چشمانى دم به دم گود مى‌نشيند!

* * *

سبب اين همه ضعف در سبك و شگردهاى داستانى و مبتدى بودن چيست؟ بايد گفت مهاجرانى اهل اين كار نيست، اما نتوانسته به هوس خود فائق آيد و حرف‌هايى را كه به زبان مقاله زده در قالب داستان هم تجربه نكند. اينكه آدم نداند، چه كارى بلد است و چه كارى بلد نيست، اشكال كوچكى نيست و بخشى از اين خطا مى‌تواند در پندارهاى خود بزرگ بينانه افراد و باطن خود پرست و فرعونيت آن ريشه داشته باشد.
بدتر از آن شالوده مستبدانه روحى است كه به يك شيوه عقب افتاده بيانى تبديل مى‌شود; يعنى مهاجرانى به حوزه‌اى گام نهاده كه آن حوزه، يعنى داستان نويسى مدرن از نظر ماهيت‌به باور به آزادگى و دادگرى نياز دارد. شما بايد حق هر شخصيت را ادا كنيد. مدام در گفتار و كردار خود به سود افكار خود و براى خراب كردن يا دفاع از چهره نامطبوع يا مطبوع شان از زاويه ديد خويش دخالت نكنيد و اجازه بدهيد كه شخصيت همه ابعاد خود را، همه سپيدى‌ها و سياهى‌ها و خاكسترى‌هاى خود را به نمايش بگذارد. اما اگر ما هزار بار مدعى چند صدايى گرى باشيم، ليكن در جايى كه بايد صبورانه گوش بسپاريم، مدام به سود يك صدا جانبدارى و ملاحظه كنيم و صداهاى ديگر و حتى آواهاى رنگارنگ يك شخصيت واحد را حذف كنيم و همه چيز را به مبتذل‌ترين صورت شعارى، به سود ديدگاه تحميلى خود، در رمان به نمايش در آوريم، در آن صورت متن ما بى ارزش‌تر از پاورقى‌هاى تخيلى مجلات ارزان بها خواهد بود. اين يك مقاله حزبى است و نه يك داستان نو و مؤثر.
بهشت‌خاكسترى متاسفانه از همين بند اول، همان گونه كه ديده‌ايم، هم در نحوه روايت و داناى كل، هم در شخصيت هايى كه به دلخواه نويسنده، تيپ‌هايى با يك بعد تخطى‌ناپذير هستند و هم در ديالوگ‌ها تك صدايى است كه به جاى قواعد مكالمه، نه حتى قواعد ديالكتيك سقراطى، بلكه داستان‌هاى ساده ايدئولوژيك دهه چهل و پنجاه را به ياد مى‌آورند كه همه حرف‌هاى خوب وپاسخ‌ها و سؤال‌هاى درست در دهان يك تيپ، و همه محق نبودن سهم آن ديگرى بود.
اين نحوه نويسندگى محصول يك ذهن غير دموكراتيك و تربيت نشده است كه دچار حب و بغض شديد بوده و هنوز صلاحيت نويسنده داستان بودن در زمانه حاضر را پيدا نكرده است. عليرغم هر فرياد آزادى‌طلبى، در حيطه نويسندگى اين نوع نوشتن، گوياى روحيه ضدآزادى ماقبل مدرن، كهنه و مستبدانه است. اين گونه صحنه چينى توهين به شعور مخاطب است، زيرا در آن هيچ يك از آگاهى‌هاى نو در حوزه روانشناسى و جامعه‌شناسى و ادبيت‌به كار گرفته نشده است. آدم‌ها به گونه‌اى چيده شده‌اند كه از همان سطر اول لو مى‌روند و نويسنده تكليف آنها را گويى مشيت الهى تعيين كرده باشد، علنا و شعارگونه در تحت افكار خود رقم مى‌زند. قهرمانان منفى و مثبت، تا آخر، گرفتار داورى يا پيش‌داورى خشن و تعيين كننده نويسنده هستند. و وقتى نويسنده با هزار ترفند، مى‌كوشد دم به دم به فرامتن داستان و واقعيت‌بيرونى جامعه ارجاع دهد، وضع بدتر مى‌شود، زيرا مخاطب ساده مى‌تواند تحت تاثير قرار گيرد و تصور كند كه همه واقعيت درست همان گونه است كه نويسنده صحنه چينى كرده است.
حال امكان دفاع از نمونه‌هاى واقعى گرفته شده است، زيرا زبان جنت‌ساز بسته است; او نمى‌تواند چيزى غير از آن سرنوشت و مدلى كه نويسنده براى او در نظر گرفته، سخنى بگويد. در واقعيت «جنت‌ساز» مى‌تواند نشان دهد كه اولا هرگز جنت‌سازى نكرده و اين افترايى است و ثانيا هرگز آنگونه نينديشيده كه آقاى مهاجرانى ترسيم كرده و كوشيده از او ابوجهل بسازد و ثالثا هرگز آنسان عمل نكرده كه نويسنده خواسته از او شمر ذى الجوشن يا هيتلر و استالين بسازد.
حال چه كسى در برابر خبط و خطاى جزميت و تك صدايى‌گرى در ساختار و سخن داستان و روحيه مستبد و ساختگى و واقع گريزى و خودپرستى نويسنده مى‌تواند كارى انجام دهد؟ اين نحوه نوشتن و اين شگردهاى واپس‌گراى قصه‌نويسى، بيان كننده روح شاهانه نويسنده‌اى است كه از شعور مخاطب به سود تبليغ خود، ديدگاه خود، باور خود و كوبيدن مخالف خود سود مى‌جويد.
مخالف اين نوع نوشتن و مخالف شخصيت مطبوع نويسنده، چه خطا كار باشد يا نه، اين شيوه معيوب، ذاتا محكوم به تحريف و جعليات و تخريب ذهن و زيبايى‌شناسى خواننده و رواج نگرش تك ساحتى گرى و جزميت و قطعيت گرايى كهنه است. مهم نيست كه چنين داستانى فضايى مصنوعى ايجاد كرده تابه پرسش پرسش‌گرى و آزادى بيان و نقد بپردازد. مهم آن است كه اين فضا سازى در خدمت‌يك دفاع مستبدانه از پرسشگرى است! با وسيله غلط نمى‌توان به هدف درست دست‌يافت. ما نمى‌توانيم همان طور كه روزى از ديكتاتورى دفاع كرديم، با همان روحيه و منش خود را مدافع آزادى به نمايش بگذاريم.
مهاجرانى با جو سازى، تخريب و تك بعدى گرايى در پرداخت‌شخصيت و حذف امكان دفاع از تيپ‌ها، و تمسك به فرم كهنه حكايت‌هاى ما قبل مدرن قصد دارد احساسات ما را به سود نگرش خود برانگيزد. حتى اگر او واقعا مدافع آزادى باشد، با اين منش آزادى ستيز، نمى‌تواند مبلغ جست و جوى حقيقت‌يا محترم شمردن «حقيقت نسبى‌» خود به حساب آيد. اين است كه در هشت‌خاكسترى يك فرم مستبد و يك ساختار دگم و يك چينش سياسى كارانه صحنه‌ها، شخصيت‌ها، و گفت‌وگوها دست‌به دست هم داده تا از كتاب، اثرى بى ارزش از نظر ادبى و ساختارى، و ترديد آور از منظر معنوى و دعاوى طراحى شده بسازد. افراد منفى به غايت ابله و به غايت غير واقعى، مدافع شرارت و جهالت و استبداد وا نمود شده‌اند، توصيف و شگرد داناى كل و شخصيت مثبت پرسش‌گر (همان نويسنده) و قهرمانان خوب قصه كه همه آزاديخواهان اهل سئوال هستند، دست‌به دست هم داده‌اند تا دم به دم بر فرق خواننده بكوبند كه بد كدام و خوب كدام است و هيچ ترديدى نكند كه جنت‌ساز محكوم است و مطلقا شرور و بى‌رحم و وهم زده و متحجر و شكنجه چى و متنفر از سؤال.
واقعا چه درك سستى از انسان و بحران‌هاى ذهنى، معنوى و سياسى در بهشت‌خاكسترى جا خوش كرده است!
اما اين شيوه دگم، حتى در يك مقاله مطبوعاتى هم ناپسند است. بايد هزار بار «مميزى متحجر» ى را ستود كه لااقل موجب شده، لحن مقالات آقاى مهاجرانى در مطبوعات محتاطتر و چند سويه‌تر و مؤدب‌تر و بدور از بلاياى جزميت‌خشن باشد و با انواع روايات و حكايات متنوع، رنگين جلوه كند.
ادامه دارد