نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - مصاحبه با حضرت آيت اللّه مرحوم حاج شيخ محمود مهدوى قزوينى
حوزه: با تشكر از حضرت عالى كه مصاحبه با مجلّه حوزه را پذيرفتيد خواهشمندم در ابتدا شمّه اى از زندگانى تحصيلى و علمى خود را بيان كنيد.
* به سال در قزوين به دنيا آمدم. در كودكى به مكتب خانه رفتم و از آغاز نوجوانى در مدرسه صالحيه شهر زادگاهم به تحصيل علوم دينى پرداختم.
در حوزه علميه قزوين تا شرح لمعه را فرا گرفتم و پس از آن براى ادامه تحصيل به حوزه علميه قم مشرف شدم.
در زمانى كه من وارد قم شدم رياست حوزه علميه قم با حضرت آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى بود.
چند سالى در قم ماندگار شدم و از محضر اساتيد آن حوزه بهره بردم. به سطوح متوسطه رسيده بودم كه پديده ناگوار كشف حجاب رخ داد و مرحوم پدرم حاج شيخ فضل على ناگزير از ترك وطن شد و ما را با خود به عتبات عاليات برد. خود ايشان در كربلا مسكن گزيد و من هم براى ادامه تحصيل به نجف اشرف مشرف شدم.
در اين حوزه پربركت به مدت پانزده سال ماندگار شدم و از محضر بزرگان و اساتيد والا مقدار كسب فيض كردم. تا اين كه به تصميم پدرم براى زيارت على بن موسى الرضا(ع) به سوى ايران حركت كرديم. هنگامى كه به ايران رسيدم پدرم براى زيارت حضرت معصومه(س) و ديدار دوستان و علما به قم رفت و من با ديگر اعضاى خانواده به قزوين رفتيم.
قرار بر اين شد كه ايشان پس از زيارت حضرت معصومه(س) به قزوين پيش ما بيايد تا به اتفاق به زيارت حضرت رضا(ع) برويم. ولى متأسفانه مرحوم پدرم در قم مريض مى شود على رغم همه تلاشى كه پزشكان براى درمان ايشان مى كنند و توجه ويژه مرحوم آيت اللّه بروجردى معالجه ها مؤثر واقع نمى شود و ابوى در هفتادوهفت سالگى به رحمت ايزدى مى پيوندد و ايشان را اهالى محترم قم و علماى بزرگ و طلاب با تجليل و تكريم بسيار در شيخان قم به خاك مى سپارند.
پس از مرگ ابوى سفر ما نيمه تمام ماند و به سوى عراق بازگشتيم و پس از يك سال دوباره به ايران آمديم و در قزوين رحل اقامت افكنديم. از آن تاريخ تا كنون در قزوين به سر مى برم و به تدريس و تبليغ مشغول بوده و هستم.
حوزه: اشاره كرديد جريان كشف حجاب سبب شد مرحوم والد ترك وطن كند و شما را نيز با خود ببرد در اين باره توضيح بيش ترى بفرماييد.
* هنوز سخن از كشف حجاب بود كه پدرم بر آن شد تا ايران را ترك گويد; از اين روى گذرنامه عراق را براى خود و اعضاى خانواده گرفته بود و براى من چون مشمول بودم به سختى گذرنامه تهيه كرده بود. چگونگى رفتن را هم كه بسيار با شتاب انجام شد اكنون عرض مى كنم:
در منزل ما صبحهاى پنج شنبه مجلس روضه برگزار مى شد. در يكى از اين روزها كه زمستان بود شخصى از طرف فرماندار پيش مرحوم پدرم آمد و آهسته به ايشان گفت:
(نامه هاى دعوت از علماى قزوين براى شركت در مجلس جشن همراه با خانمهايشان نوشته شده و در فرماندارى موجود است و اولين نامه هم براى شماست.)
مرحوم پدرم تا اين سخن را شنيد فورى مجلس روضه را تعطيل كرد و دَرِ خانه را بست و به اهل خانه گفت: آماده شويد همين الآن بايد برويم عراق!
هر چه اهل خانه اصرار كردند كه ما آمادگى نداريم و با اين شتاب نمى توانيم اثاثيه منزل را جمع وجور كنيم از اين روى سفر را چند روزى به تأخير بينداز اثرى نبخشيد و گفت: بايد همين امروز حركت كنيم و دست به اثاثيه منزل نزنيد و همان طور كه هست بگذاريد باشد و تنها مقدارى نان و غذا برداريد.
آن روز از قزوين براى عراق ماشين نبود ماشين كرمانشاه را سوار شديم (خائفاً يترقب) دو ساعت به ظهر مانده قزوين را به مقصد كرمانشاه ترك كرديم.
در كرمانشاه خواستيم درشكه سوار شويم و به منزل آقاى جليل وند كه از دوستان صميمى پدرم بود برويم. درشكه چى چون ديد زنان محجّبه همراه ما هستند گفت:
(شما را نمى توانم سوار درشكه كنم چون زنان محجّبه همراه شما هستند و سوار كردن زنان محجّبه ممنوع است.)
ناگزير پياده به خانه آقاى جليل وند رفتيم.
ايشان بسيار اصرار داشت كه چند روزى در كرمانشاه ميهمان ايشان باشيم; اما مرحوم پدرم گفت: ما بايد نماز مغرب و عشاء را در خاك عراق بخوانيم; زيرا امكان دارد مأموران دولتى متوجه سفر ما بشوند و مانع گردند.
خلاصه با تلاش بسيار همان روز ماشين تهيه كرديم و به سوى عراق حركت كرديم. غروب نشده بود كه از مرز خسروى گذشتيم و همان گونه كه پدرم مى خواست نماز مغرب و عشا را در خاك عراق خوانديم.
حوزه: مرحوم والد براى حوزويان ناشناخته است اگر امكان دارد شمّه اى از زندگى تحصيلى علمى و عرفانى ايشان را براى ما و خوانندگان بگوييد.
* مرحوم والد حاج شيخ فضل على در تاريخ ١٢٩٠هـ.ق. چشم به جهان گشوده و در تاريخ ١٣٦٧هـ.ق. جشم از جهان فرو بست.
ايشان مقدمات را در قزوين فرا مى گيرد و سپس به تهران مى رود و در حوزه تهران مشغول به تحصيل مى شود. در اين حوزه بيش تر به فراگيرى فلسفه مى پردازد. پس از چندى به اصفهان رخت مى كشد و به مدت سه سال در آن حوزه از محضر اساتيد بهره مى برد و آن گاه به نجف اشرف مشرف مى شود كه بيش ترين بهره هاى علمى را از اين حوزه و محضر اساتيد بزرگ آن مى برد.
در روزگارى كه ايشان وارد حوزه نجف مى شود بزرگانى چون: ميرزاى رشتى سيد محمد كاظم يزدى آخوند خراسانى و… محفل آراند و شاگردان بسيارى از محضر بهره مى گيرند.
مرحوم پدرم براى گزينش درس هر يك از آنان چند روزى شركت مى جويد تا اين كه درس آخوند خراسانى را برمى گزيند و كم كم در زمره شاگردان خاص وى قرار مى گيرد به گونه اى كه اجازه مى يابد كه در جلسه استفتاى ايشان شركت كند.
مرحوم پدرم مى گفت:
( روزى خدمت مرحوم آخوند بودم ايشان فرمود: من درس اصولى را كه مى گويم ابتدا مى نويسم و سپس تدريس مى كنم.
به ايشان عرض كردم: من هم درس شما را مى نويسم.
ايشان فرمود: نوشتهايت را بياور تا ببينم.
نوشتهايم را بردم و ايشان ديد و بسيار خوشش آمد و آنها را پسنديد; از اين روى وقتى كه (كفايه) را تنظيم مى كرد براى تصحيح به بنده مى داد.)
ايشان عمده اصول را در نزد آخوند خراسانى فرا مى گيرد و با توصيه ايشان نيز به قزوين مى آيد كه همزمان با آغاز نهضت مشروطه بوده است.
حوزه: مرحوم والد نوشته هايى هم داشتند؟
* بله ايشان نوشته هاى اصولى فقهى اعتقادى و تاريخى داشتند كه متأسفانه از بين رفت; زيرا همان گونه كه عرض كردم رفتن ما به عراق ناگهانى بود و هيچ چيز جز مقدارى نان و غذا با خود نبرديم و تمام وسائل زندگى و كتابها و نوشته هاى ايشان را در قزوين به جاى گذاشتيم.
البته مرحوم پدرم منزل را به يكى از متدينان شهر سپرده بود و سفارش هم كرده بود كه نوشته هاى ايشان را به منزل خود ببرد آن شخص هم چنين كرده بود ولى پس از پانزده سال كه به ايران برگشتيم متأسفانه آن آقا فوت كرده بود و من به سراغ نوشته ها رفتم ديدم بيش تر آنها يا پاره شده اند و يا بر اثر فرسودگى قابل خواندن نيستند.
از نوشته هاى ايشان تنها چند كتاب سالم باقى مانده بود كه يكى از آنها (مقتل) است كه بنا بوده در چهار جلد تنظيم شود: جلد اوّل درباره شخصيت ابا عبداللّه(ع) جلد دوم درباره اصحاب آن حضرت جلد سوم درباره زنانى كه با آن حضرت بوده اند و جلد چهارم كه در فكر ايشان بوده درباره عمرسعد و همراهانش كه متأسفانه به نگارش موفق نمى شود.
اگر خدا بخواهد بر آن هستم تا سه جلد نخست را چاپ كنم.
كتاب ديگر ايشان درباره حضرت فاطمه زهرا(س) و خطبه آن حضرت است كه به تفصيل نگاشته و هنوز چاپ نشده است.
كتاب ديگر ايشان درباره رؤساى مذاهب چهارگانه است (شافعى احمد حنبل ابوحنيفه و مالك) كه حالت مقايسه اى دارد با زندگى و شخصيت حضرت صادق(ع) و گامى است در جهت روشنگرى مذهب شيعه.
حوزه: با توجه به (مقتل) هاى گوناگونى كه نوشته شده و اكنون در دسترس است نوشته ايشان چه ويژگيهايى دارد.
* ويژگيهاى فراوان دارد كه به دو ويژگى آن اشاره مى كنم:
١ . منابع و مداركى كه ايشان ارائه مى دهد به اثر برجستگى مى دهد بويژه ايشان تنها به مدارك و منابع شيعه بسنده نمى كند. بلكه توجه بيش تر نويسنده به منابع و مدارك و مآخذ اهل سنت است; زيرا ايشان بر آن بوده كه ثابت كند قضيه غم انگيز و حساس عاشورا يك قضيه شيعى نيست بلكه قضيه و واقعه اسلامى است و مربوط به همه مسلمانان; از اين روى گاه از منابعى نقل قول مى كند كه نويسندگان آنها به دشمنى با شيعه شهرت دارند.
٢ . پاسخ به شبهه هاى شبهه افكنان. نويسنده به گونه عالمانه در برابر شبهه افكنان ايستاده و پاسخهاى درخور به آنان داده است. از جمله در پاسخ ابن حجر كه گفته: (قتل الحسين بسيف جده) به شرح وارد شده و سخن وى را به بوته نقد و بررسى نهاده است.
حوزه: اگر از مرحوم والد خاطره اى داريد يا شنيده ايد بيان كنيد.
* ايشان گاه از اوضاع غم انگيز حوزه نجف در دورانى كه در آن جا تحصيل مى كرده سخن مى گفت. از سختيها رنجها فقر و گرسنگى طلاب دردمندانه ياد مى كرد.
در برابر از ايثار و توجه و دلسوزى علماى بزرگ و تلاش آنان براى كم كردن از بار غم طلاب و بيرون آوردن آنان از تنگدستى به نيكى ياد مى كرد:
(مرحوم آخوند طلاب كوشا و درسخوان را بسان فرزندان خود دوست مى داشت و گاه كه وجوهات كم مى رسيد و طلاب در تنگنا قرار مى گرفتند براى رفع نياز آنان فرش منزلش را مى فروخت.)
حوزه: گويا مرحوم والد با عارف وارسته مرحوم شيخ حسين على نخودكى اصفهانى بسيار مأنوس بوده اگر خاطره اى در اين باره داريد بيان كنيد.
* بله اين دو بسيار با هم مأنوس بودند. در سفرى كه به مشهد مشرف شده بوديم يكى از خانمها به چشم درد شديدى مبتلا شد.
پدرم به من فرمود: برو خدمت شيخ حسين على و به ايشان بگو: يكى از اعضاى خانواده ما چشم درد دارد.
من هم به منزل ايشان رفتم و قضيه را به ايشان گفتم.
مرحوم شيخ حسين على سرش را پايين انداخت و پس از حدود يك ربعى سرش را بلند كرد و فرمود: برويد چشم مريض شما خوب شد.
هنگامى كه به منزل برگشتم ديدم چشم مريض كاملاً بهبود يافته است.
مرحوم پدرم نقل مى كرد:
(يك وقتى قدرى ضعف جسمانى پيدا كرده بودم به آقا شيخ حسين على گفتم. او به من قدرى كشمش داد و گفت: روزى سه ـ چهار عدد از آنها را بخور. وقتى خوردم حالم خيلى خوب شد. يكى از آن كشمشها را باز كردم فهميدم چه چيزى داخل آن كشمشها گذاشته است.)
حوزه: مرحوم والد خود اهل معنى بوده اگر در اين باره از ايشان خاطره اى داريد بفرماييد.
* بله مرحوم پدرم اهل معنى و سير و سلوك بود و با اهل معنى و عارفان بزرگى ارتباط داشت. مى گفت:
(شيخ حسين على نخودكى چيزى از من مطالبه مى كرد كه من نمى توانستم به او بدهم; زيرا نبايد مى دادم. من هم چيزى از ايشان تقاضا مى كردم كه به من نمى داد. از اين روى هنگامى كه به مشهد مى رفتم صبحها با هم پياده مى رفتيم كوه سنگى و او همواره تقاضاى خود را مطرح مى كرد و من هم تقاضاى خود را !)
خاطره اى هم از چگونگى آشنايى خود با يكى از عرفا نقل مى كرد كه بسيار جالب است.
(در سفرى كه به مشهد رفته بودم يك روز وارد مدرسه ميرزا جعفر [يا مدرسه ديگر. ترديد از من است] شدم ديدم در گوشه اى پيرمرد بسيار خوش سيما امّا فقير و ناتوان نشسته است.
دلم سوخت و رفتم عبا و لباس تهيه كردم با مقدارى پول به او دادم.
چند روزى گذشت دوباره گذارم به مدرسه ميرزا جعفر افتاد ديدم همان پيرمرد با همان سرو وضع فقيرانه نشسته است. رفتم جلو و به او گفتم: بنده خدا پس لباسها چى شد؟ گفت: حاج شيخ فضل على! تو يك وظيفه اى داشتى انجام دادى ما هم يك وظيفه اى داشتيم انجام داديم. اين در حالى بود كه نه من او را مى شناختم و نه او مرا مى شناخت و نام خود را هم به او نگفته بودم!
كنارش نشستم و باب سخن را با من گشود. ديدم گفتنيها دارد.
از آن به بعد هر روز مى آمدم و مدتى درخدمت او بودم.
يك روز در صحن مطهر نشسته بوديم و صحبت مى كرديم. نگاهم به گنبد شريف افتاد. ديدم حالت غيرعادى است. به او گفتم: فلانى مثل اين كه امروز خبرى است.
گفت: دوباره با دقت به گنبد نگاه كن.
نگاه كردم ديدم به قطر گنبد تا چشم كار مى كند نورى متحرك به آسمان بالا مى رود.
با تعجب پرسيدم اين نور چيست؟
گفت: اينها ملائكه اى هستند كه براى زيارت حضرت رضا(ع) فرود مى آيند. دسته اى مى آيند و دسته اى برمى گردند.
مطابق معمول بلند شدم خداحافظى كنم و فردا دوباره به خدمتش بيايم.
گفت: شيخ فضل على! فردا نيا پس فردا بيا.
پس فردا كه رفتم ديدم مردم جمع شده اند.
گفتم: چه خبر است؟
گفتند: مردى كه سالها اين جا بود به رحمت خدا پيوسته است.
با كمك مردم و طلبه ها او را به خاك سپرديم.)
بله ايشان با اين گونه شخصيتهاى بزرگ در قم مشهد كربلا نجف و… در ارتباط بود.
مرحوم پدرم در زيارت آداب مخصوصى داشت كه مورد توجه بزرگان بود. مثلاً ايشان در حرم ابا عبداللّه الحسين(ع) جاى مخصوصى مى نشست زيرا مواظب بود جايى بنشيند كه مدفن شهيدى نباشد. از معنويت آن روز حوزه ها نقل مى كرد:
(در دوران طلبگى وقتى به حرم حضرت امام حسين(ع) مى رفتم بيش از صدنفر از طلاب و فضلا بودند كه دعاى ابوحمزه را در نافله شب مى خواندند ولى در اين اواخر شمار اين دعاى ابوحمزه خوانان در نافله شب از شمار انگشتان دست كم تر شده بود.)
با اين همه ايشان به درس و بحث و تحقيق خيلى علاقه مند بود. از تدريس كه فارغ مى شد به تحقيق مى پرداخت و چيز مى نوشت.
ييك روحيه اى داشت كه با هر طلبه اى برخورد مى كرد در همان برخورد اول او را به شدت به دروس و تحقيق مشتاق مى كرد.
حوزه: گفتيد مرحوم والد با آيت اللّه بروجردى رفيق صميمى بوده اند اگر از اين دوستى و ارتباط خاطره اى به ياد داريد بفرماييد.
* بله مرحوم والد با مرحوم آيت اللّه بروجردى همدوره دوست و مأنوس بوده است. مى گفت:
(در مشهد مقدس بودم كه آيت اللّه بروجردى براى زيارت تشريف آورده بود. [نمى دانم اين قضيه مربوط مى شود به پيش از قيام گوهرشاد يا پس از آن] بنا شد جلسه خصوصى در منزل حاج آقا حسين قمى داشته باشيم و درباره اوضاع كشور گفت وگو كنيم و كارى براى مردم انجام بدهيم.
جلسه تشكيل شد. حاج آقا حسين شروع به سخن كرد. در اين هنگام و در آغاز گفت وگو فردى به عنوان خادم چاى و قليان آورد. من در اولين برخورد به وى مشكوك شدم. به آقايان عرض كردم: من در اين جلسه حرفى نمى زنم و از شما هم تقاضا مى كنم در اين موضوع حرفى نزنيد.
جلسه بدن گفت و گو درباره موضوع مورد نظر به پايان رسيد.
فرداى آن روز وقتى آقاى بروجردى مرا ديد گفت: مگر بنا نبود ما بنشينيم و براى مردم فكرى بكنيم و كارى انجام دهيم چرا مانع شدى؟
گفتم: من احساس ناامنى كردم.
گفت: از كى؟ از من يا از آقاى قمى؟
گفتم: آيا به آن كسى كه به عنوان خدمتگزار به اتاق رفت و آمد مى كرد اطمينان داشتيد؟ ايشان تعجب كرد!
مدتى از اين جريان گذشت بعد روش شد كه آن آقا مأمور بوده در لباس خدمتگزار! سالها گذشت و در زمان مرجعيت آيت اللّه بروجردى به قم مشرف شدم و خدمت ايشان رسيدم. آيت اللّه بروجردى گفت: آقا فضل على! حيات ما مرهون آن سخنى است كه شما آن شب در منزل آقاى قمى گفتيد و مانع مذاكره شديد وگرنه معلوم نبود سرنوشت ما پس از آن جلسه چه مى شد.)
حوزه: حضرت عالى گفتيد به مدت پانزده سال در حوزه نجف بوده ايد و از محضر اساتيد بنام آن حوزه بهره برده ايد اگر امكان دارد و به ياد داريد از اساتيدى كه از محضرشان بهره برده ايد ياد كنيد.
* من از حوزه نجف و از محضر اساتيد بزرگوار آن بهره بسيار برده ام. از جمله در محضر حاج شيخ على محمد بروجردى مقدارى از خارج رسائل را خوانده ام.
ايشان از شاگردان ويژه حاج شيخ محمد حسين اصفهانى بود. خيلى ملاّ و چيز فهم بود. در محضر شيخ محمد كاظم شيرازى خارج مكاسب را خوانده ام.
مقدار كمى هم محضر مرحوم كمپانى را درك كرده ام.
گاهى در كربلا هم در درس حاج آقا حسين قمى شركت مى جستم.
ولى عمده تحصيل فقه و اصول را در خدمت آيت اللّه خوئى بوده ام. الآن هم تقريرات فقه ايشان و تقريرات يك دوره كامل اصول ايشان را دارم.
حوزه: در حوزه نجف غير از فقه و اصول در درس ديگرى هم شركت مى كرديد.
* از مرحوم شيخ على محمد بروجردى خواهش كرديم درس معارفى براى ما بگويد. ايشان هم پذيرفت. با ذوق و شوق فراوان شركت كرديم. درس بسيار خوبى بود. ايشان ابتدا آراى فلاسفه و حكما را مطرح مى كرد آن گاه آرا و ديدگاههاى آنان را بر روايات عرضه مى داشت و درستى و نادرستى آنها را با اين ميزان مى سنجيد كه متأسفانه نپاييد زيرا روزى يكى از شاگردان درس كه بعدها رفت شيراز و از مرشدهاى بزرگ صوفيه شد و چند سال پيش فوت كرد پس از آن كه استاد موضوعى را مطرح و اراى فلاسفه را نقل كرد و ابراز داشت كه اين آرا با فلان روايت سازگارى ندارد از روى اعتراض گفت:
(پس از آن كه عقل و برهان مسأله اى را پذيرفت چه جاى روايت است!)
اين سخن هم بر استاد و هم بر همه ما گران آمد. آن روز جلسه درس به هم خورد. فرداى آن روز يكى از شاگردان درس گفت: اگر بناست چنين مطالبى گفته شود پيشنهاد مى كنم درس تعطيل شود.
چنين شد. استاد اين پيشنهاد را پذيرفت و درس مورد علاقه ما پس از چهار ـ پنج ماه تعطيل شد. درس ديگرى كه در كنار فقه و اصول شركت مى جستم و بسيار مفيد بود درس تفسير آيت اللّه خوئ بود. اين درس هم متأسفانه به دلايلى پس از مدتى تعطيل شد. همان بحثها كه بحثهاى مقدماتى تفسير بود بعدها گردآورى شد و تحت عنوان (البيان) به چاپ رسيد.
حوزه: اگر از اساتيد خود و بزرگان حوزه نكته درسى آموز به ياد داريد براى ما و ديگر طلاب بفرماييد.
* زندگى و مشى و منش بزرگان دين همه نكته است و درس آموز امّا پاره اى از رفتارها در ذهن و فكر انسان بسيار خوب نقش مى بندند و در زندگى كسى كه در پى كمال است تحول ايجاد مى كنند.
پارسايى تواضع و بى توجهى به دنيا كه از ويژگيها و خصال مرحوم على محمد بروجردى بود شديداً مرا تحت تأثير قرار مى داد.
به ياد دارم همسر ايشان مريض بود و اين مرد خدا با همه مقام علمى كه داشت مانند يك خدمتگزار عهده دار تمامى كارهاى خانه و همسر مريض خود شده بود.
گاه كه به منزل ايشان مى رفتم مى ديدم مشغول به كارهاى داخلِ خانه است: ظرف مى شويَد لباس مى شويد منزل راجارو مى كند غذا و دواى همسرش را تهيه مى كند و…
پس از آن كه كارها را انجام مى داد و به وضع منزل سروسامان مى داد براى تدريس تشريف مى آورد. مرد بسيار مهربان و صميمى بود. به همه شاگردان ابراز علاقه مى كرد. به بنده بسيار محبت داشت. اين اواخر آمد بروجرد و آيت اللّه بروجردى سرپرستى حوزه علميه بروجردرا به ايشان واگذارد.
از جمله بزرگانى كه سيره او مرا تحت تأثير قرار داد. آيت اللّه خويى بود. وى افزون بر ويژگيهاى اخلاقى بسيار پركار بود. از هر لحظه اى استفاده مى كرد. پر مطالعه و مأنوس با كتاب بود هرگاه فرصتى پيش مى آمد به مطالعه مى پرداخت. از بيكارى و وقت گذرانى رنج مى برد. در باب اهميّت دادن ايشان به مطالع خاطره اى دارم كه نقل مى كنم. ايشان تابستانها به كوفه مى رفت و عصرها راننده ايشان را براى اداى نماز مغرب و عشاء به نجف مى آورد. روزى براى ديدن ايشان خدمتشان رسيده بودم. از قضا آن روز راننده يادش رفته بود كتاب مورد مطالعه ايشان را با خود بياورد. آقا با ناراحتى به وى گفت:
(تو كى ديده اى كه من بدون كتاب بنشينم تو كه مى دانى من هر جا باشم بايد كتاب همراهم باشد.)
با اين كه وقتى ايشان به نجف مى رسيد وقت كمى تا اذان مغرب مانده بود. با اين حال هميشه از همين فرصت كم بهره مى برد و به مطالعه مى پرداخت.
از كسانى كه مرا سخت تحت شعاع رفتار زيبا و پسنديده خود قرار داد حاج آقا حسين قمى بود.
وى مرد بزرگى بود. هيچ ترسى در وجودش نبود. روح بزرگى داشت. خاطره اى از آن مرد الهى دارم كه بيان گر عظمت روح اوست:
در پشت ايشان زخمى بود كه پزشكان معالج گفته بودند بايد عمل شود. بنا شد ايشان در بغداد بسترى شود. من و فرزندان آن مرحوم با وى به بغداد رفتيم و در بيمارستان همراه ايشان بوديم.
ايشان را به اتاق عمل بردند و طبق معمول مى خواستند ايشان را بيهوش كنند. آقا حاضر نشد و گفت: نيازى به بيهوش كردن نيست.
گفتند: اين زخم بايد تراشيده شود; از اين روى درد شديدى دارد.
آقاى قمى گفت: تحمل مى كنم شما كار خود را انجام دهيد.
ايشان نشست و پزشكان مشغول جراحى شدند. كار جراحى تمام شد بدون اين كه آقاى قمى ابراز ناراحتى كند و آخى بگويد.
پزشكان با شگفتى پرسيدند: همين آقاست كه با پهلوى در افتاده است؟
گفتيم: بله.
گفتند: با چنين روح بزرگى جاى تعجب نيست.
حوزه: آيا حضرت عالى با امام خمينى هم ارتباط داشتيد.
* هنگامى كه بنده در نجف بودم حضرت امام در ايران بود. هنگامى كه ايشان درنجف بود بنده در ايران ساكن بودم; از اين روى نتوانستم از محضر ايشان بهره درسى ببرم.
در زمانى كه حضرت امام درنجف به سر مى برد دو مرتبه به نجف مشرف شدم و دربار خدمت آن بزرگوار رسيدم. حضرت امام به خاطر آشنايى كه با مرحوم پدرم داشت خيلى به بنده اظهار لطف و محبت مى كرد. مرحوم حاج آقا مصطفى افزون بر اين كه از رفقاى من بود با مرحوم پدرم سابقه آشنايى داشت و خيلى اظهار علاقه مى كرد و از ايشان به بزرگى ياد مى كرده از اين روى مدتى كه در نجف بودم مرحوم حاج آقا مصطفى دو ـ سه بار ما را به منزل دعوت كرد.
حوزه: از زمانى كه در قزوين ماندگار شديد بيش تر به چه كارهايى پرداختيد.
* زمانى كه من به قزوين آمدم حوزه قزوين دوران ويرانى خاموشى و بى مهرى رضاخان را پشت سر گذاشته بود و تازه داشت رونق و سروسامان مى گرفت و عده اى براى تحصيل درمدرسه هاى دينى گرد آمده بودند.
بنده هم كار تدريس را به عهده گرفتم ابتدا شرح لمعه بعد رسائل و مكاسب و بعدها خارج كفايه. اكنون هم خارج فقه مى گويم.
شكر خدا در تدريس موفق بوده ام و شاگردان راضى بوده اند. يكى از آقايان كه در درس خارج اصول ما شركت مى كرد تقرير درس اصول ما را خدمت آيت اللّه گلپايگانى مى برد ايشان پس از ملاحظه مى گويد:
(آقاى مهدوى نجف را به قزوين آورده است.)
در كنار تدريس امامت جماعت هم داشتم و گاه منبر هم مى رفتم كه اكنون بر اثر كسالت و ناتوانى نه منبر مى روم و نه توان مطالعه دارم و حتى براى نماز هم به سختى به مسجد مى روم.
حوزه: در پايان خواهشمنديم ما و ديگر طلاب را موعظه بفرماييد.
* من خود را كوچك تر از آن مى بينم كه پند و اندرزى به كسى بدهم. چه موعظه و اندرزى از اين بهتر كه بنده الان هفتاد و چند سال از عمرم مى گذرد ولى خدا مى داند چقدر متأسفم كه ديگر آن توانايى گذشته را ندارم تا كارى انجام دهم.
اگر مى دانستم روزى اين گونه ناتوان مى شوم شايد بهتر از اين عمل مى كردم و از وقتها بيش تر بهره مى بردم. اكنون نه چشم بينايى گذشته را دارد نه فكر توان گذشته را دارد نه پاها و دستان چنان فرمانبرى دارند كه بتوانم كارى انجام دهم. همه چيز گرفته شده و اگر كارى خدا انجام داده باشيم همان مانده است. نقل مى كنند:
(آيت اللّه نائينى در حال مريضى بيهوش مى شود به گونه اى كه مى پندارند از دنيا رفته است. بعد به هوش مى آيد مى گويد: من رفته بودم و هر چه داشتم از من گرفتند.)
حقيقت هم همين است. آنچه را خداوند به انسان داده ازاو مى گيرد. تنها يك چيز باقى مى ماند و آن هم اعمال صالح و ولايت و محبت اهل بيت(ع) است وگرنه اين علوم اين زندگيها و… همه و همه گرفتنى است.
تا جوان هستيد ونشاط داريد و شادابيد قدر بدانيد و براى خدا كار كنيد درس بخوانيد دين را رواج دهيد. از كار وتلاش باز نايستيد كه دين خدا نياز به تلاش بسيار دارد. بزرگان ما با اين كه به سختى گذران زندگى مى كردند از كار و تلاش باز نايستادند و اين همه آثار و تأليفات گرانبها از خود به يادگار گذاشتند.
حوزه: از اين كه وقت شريف حضرت عالى را گرفتيم و ايجاد مزاحمت كرديم پوزش مى طلبيم.
* رحمت كشيديد. خداوند به شما اجر بدهد.