نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - مكتب و مصلحت

مكتب و مصلحت ٥


ارزيابى نقش مصلحت در تاريخ امامت
در بررسى عنصر مصلحت در مكتب تاكنون به مسائلى اشاره شد از آن جمله :

١. دوره رسالت و خلافت وارزيابى نقش مصلحت .

٢. مبانى عام ازاهل سنت كه در به كارگيرى نقش مصلحت در مكتب دخيلند.

در بخش اخير به دو بحث اشاره شد: مصالح مرسله واختيارات حكومت .

در مبانى عام اهل سنت مسائل ديگرى نيز در رابطه بااين موضوع وجود دارند. نكاتى چون : قاعده لاضرر و لاجرج و ...اما به سبب طرح گسترده ترين اين مباحث در تفكر شيعى اين موضوعات به آن بخش واگذار شد.

دراين سلسله مباحث نكات و محورهاى باقى مانده عبارتنداز:

١.ارزيابى نقش مصلحت در تاريخ امامت .

٢. بررسى عنصرمصلحت در مبانى اصولى و عام اماميه

٣. تحليل رابطه مكتب و مصلحت در تاريخ فقاهت (شيعه و سنى ).

در نهايت مباحثى در جمع بندى اين سلسله مباحث عنوان خواهد شد.

دراين شماره شاهدادامه اين مبحث در تاريخ امامت خواهيد بود.

بررسى اين دوره تاريخى ازاين زاويه حائزاهميت است و گستردگى دامنه بحث دشوارى براى اين بحث مى آفريند.

كوشش آن است كه اين نوشته به اطناب نينجامد وازاختصار مخل نيز بپرهيزد و دراين راه جز براواميد نيست .

حوزه

تاريخ امامت شاهد فراز و نشيبهائى در موضع گيرى و برخورداست . تحليل اين مقطع جزاز زاويه رابطه مكتب و مصلحت ميسور نيست .اين تاريخ با نكاتى حماسه خير پرسوز و گداز پيوند يافته است . دريافت اين مجموعه نگاهى واقع بينانه و مصلحت گرايانه را مى طلبد.

در دوره تاريخ امامت از زندگانى امام على(ع) آغاز مى كنيم واين بحث را دو مقطع از زندگانى آن حضرت به بررسى مى سپاريم :

١. دوره قبل از خلافت .

٢. دوره بعداز خلافت .

در برهه قبل از خلافت دوره خلفاى سه گانه نياز به بررسى مستقل دارد.

نگاهى تاريخى به نوع موضع گيرى امام دراين دوره در موضوع اصلى بحث سودمند مى نمايد.

امام در دوره خليفه اول
دراين دوره شاهد دو موضوع گيرى متفاوت ازامام هستيم :

موضع اول
ابراز نارضايتى از چگونگى شكل گيرى خلافت و موضوع گيرى شديد در مقابل آن . دراين خلافت و موضوع گيرى شديد در مقابل آن . دراين برهه از زمان يعنى از رحلت پيامبر عظيم الشان اسلام تا بيعت با خليفه اول بااين كه حكومت جديد با مخالفان سياسى خود بويژه امام(ع) رفتار خشن و غير قابل انعطافى داشت ١ اما امام(ع) علاوه بر عدم بيعت ٢ ازابراز مخالفت و كوشش در هدايت خلافت به مسيراصلى خود و روشنگرى مردم لحظه اى درنگ نكرد كه نمونه هاى ذيل شاهداين مدعاست :

١. پس از مراسم تدفين و نماز بر پيكر مقدس رسول اكرم(ص) جماعتى از بزرگان بنى هاشم در خانه مولى على(ع) جمع شدند. زبير بن عوام از جمله شركت كنندگان بود. دراين جلسه زبير شمشير خود رااز نيام بركشيد و گفت : شمشير به نيام نمى كنم مگر آن كه با على بيعت كنند. اين خبر به ابوبكر و كارگزاران خلافت گزارش شد. عمر با جمعى از مهاجرين وانصار به خانه على(ع) آمد.

عمر بن خطاب فرياد كشيد: بايد خارج شويد و بيعت كنيد و گر نه به خدا سوگند كه خانه را آتش مى زنم . زبير با شمشير برهنه خارج شد ولى پايش به زمين گرفت و فرو غلتيد و مهاجمان شمشير زبير را گرفته و به ديوار كوبيدند .

ديگرافراد نيز از خانه على(ع) خارج شدند و مهاجمان گرداگرد آن جمع را محاصره كرده اجبارا به حضورابوبكر آوردند و گفتند:اگر بيعت نكنيد خون شما هدر خواهد رفت .

بنى هاشم بيعت كردند و عمر به على(ع) گفت : بيعت كن .

على(ع) فرمود:اگر بيعت نكنم چه خواهى كرد؟

عمر گفت : در آن صورت تو را خواهيم
كشت .

على(ع) فرمود: آيا برادر رسول خدا را مى كشيد.

عمر گفت : تو را رها نخواهيم كرد جزاين كه خواه ناخواه بيعت كنى .

على(ع) فرمود: پستان خلافت را بدوش كه نيم دوشاب از آن توست .اساس حكومت او رااستوار كن تا فردا زمام خلافت را در دست تو بگذارد. به خدا سوگند كه من سخنت را نمى پذيرم واز تهديد تو باكى ندارم . ٥ .

٢. در روز سقيفه باابوبكر بيعت شد و در روز شه شنبه براى تجديد بيعت از عامه مردم دعوت شد.امام در آن مجلس فرمودند: كارها را به فساد كشاندى و مشورت نكردى و حقوق ما را ناديده گرفتى ٦ .

٣.امام و فاطمه(ع) دراوائل كار شبانه به خانه هاى مردم مدينه مى رفتند و يادآور بيعت كهن و ميثاق با خط ولايت مى شدند. ٧

اين حركت بى ترديد در راستاى روشنگرى و زمينه سازى تغيير مسير حاكميت انجام مى يافت .

٤. در روزهاى اوليه حادثه امام به يارانشان دستور دادند كه صبحگاهان با سر تراشيده در مجلس حضور يابند ٨ .

علاوه بر موضع گيريهاى امام از تهاجم قوى و شديد تبليغاتى حضرت صديقه كبرى(س) بايستى ياد كرد.

بى ترديد تلاشهاى حضرت فاطمه(س) بى رضايت امام(ع) رخ نمى داده است . مجموعه آن تلاشها و شهادت حضرت زهرا(س) در راستاى برنامه ريزى كلى حركت امام انجام يافته است .

اين تلقى ازاين جهت مايه تاكيداست كه اين گمان از ذهنها زدوده شود كه تلاش و همت حضرت فاطمه(س) تلاشى فردى و خصوصى بوده است . آنچه در مقطع رحلت پيامبر تابعيت امام از سوى امام و يارانش رخ داد تماما در راستاى يك برنامه اصولى و كلى جاى دارد و سعى صديقه كبرى(س) در صدراين مجموعه قرار دارد.

دراين مختصرامكان اشاره به موضع گيريهاى ظريف و عميق دخت پيامبر(ص) نيست . خطبه ها و برخوردهاى آن وجود گرامى ابعاد مختلفيرا دارايند و تماما مشروعيت خلافت وقت را سمت گيرى مى نمايند. آميختگى انديشه و عواطف در نوع برخورد آن حضرت درس آموزند. تاسف بسيار در اين كه امكان تفصيل نيست .

در تلاش ديگر ياران امام برخوردهاى ذيل را مى بينيم :

١. همراهى و همگامى باامام در تحصن اعتراض آميز عليه حكومت وقت .

٢. مواجهه تند و قاطع با دستگاه حكومتى ؟

٣. حركتهاى روشنگرانه :

ياران امام در هدايت و روشنگرى عامه

همتى وافر نشان دادند. در شرايطى دشوار به خطابه هاى پرشور و صريح پرداختند. دراحتجاج طبرسى نمونه هائى ازاين مواجهه روايت شده است .

در يك برخورد كسانى چون :ابوذر غفارى خالدبن سعيد بن عاص عمار ياسر ابى بن كعب مقداد سهل بن حنيف و ... چنان بااستدلال و سخن عرصه را بر خليفه تنگ ساختند كه اواز پاسخ فرو ماند واز منبر فرود آمد تا سه روزاز خانه خارج نشد. ١٠

دو سؤال
درارتباط با سيره عملى امام دراين دوره دو پرسش وجود دارد. در اين پرسشها از تفسير نوع برخوردامام و تبيين نوع ارتباط آن برخوردها با مصالح جارى در آن عصر سخن به ميان مى آيد

سوال ١. چراامام به تجهيز پيامبر(ص) پرداخت واز حضور در سقيفه خوددارى كرد؟

در بررسى تاريخ اين دوره به نظر مى آيد كه مصلحت اقتضاى آن را داشت كه امام با توجه به رقابتهاى موجود در جانشينى پيامبر(ص) مانند ديگر رقباى سياسى چون : خليفه اول و دوم و سعد بن عباده در سقيفه حضور يابد و جو جامعه را به نفع خويش تغيير دهد.

عدول امام از موضع گيرى فوق و پرداخت به تجهيز و تكفين رسول الله(ص) مايه ابهام شده است . گروهى آن را به خوددارى از مصلحت سنجى تفسير كرده اند و برخى آن را به توجهى امام به رموز سياست و تدبير تفسير كرده اند. هر دو تفسير سابقه اى طولانى دارد.

دراين مختصر سعى مى شود كه با توجه به شرائط اجتماعى مورد بحث به فلسفه نوع برخوردامام راه يافته شود. بى ترديد اين تاملات بررسى آخر نيست و راه براى دقت و تعمق دراين مقوله باز مى ماند.

در حاشيه پاسخ به سوال فوق بايستى به مسائلى اساى توجه داشت :

١.اعتماد به سير طبيعى جانشينى : شخصيت ممتازامام و تصريحات مكرر پيامبر(ص) براى جانشينى وى سير طبيعى قضايا را به خلافت آن حضرت منتهى كرد. واقعه غدير كه تا زمان رحلت پيامبر(ص) فاصله اى نداشت آينده رهبرى امت اسلامى را بى چون و چرا در پيش ديد مى نهاد. در يك تصوير طبيعى احتياجى به سرمايه گذارى مجدد درباره خلافت امام نبود و يا حداقل كم بود.

امام(ع) تصوير خويش را در نهج البلاغه چنين بيان مى كنند:

فوالله ما كان يلقى فى روعى و لايخطر ببالى ان العرب تزعج هذاالامر من بعده صلى الله عليه و آله و سلم عن اهل بيته ولاانهم منحوه من بعده ١١ .
به خدا سوگند هرگز بر دل من نگذشته بود و بر خاطرم نيامده بود كه عرب پس ازاو

صلى الله عليه و آله و سلم كار خلافت رااز خاندان او صلى الله عليه و آله و سلم دور گردانند يا پس ازاو اين امر رااز من دريغ دارند.

٢. لزوم درك حالت عاطفى امام : پيامبر(ص) براى امام فقط رهبرى سياسى و مقتداى دينى نبود.

امام در بستر وجودى پيامبر(ص) باليد و رسول خدا(ص) براى حضرتش همه چيز بود.

رحلت رسول گرامى اسلام(ص) ضربه اى بس سخت و جدى برامام و دخت پيامبر صديقه كبرى بود در آن حالت اين انتظار كه جسد پيامبر(ص) را واگذارد و در چند و چون قضيه خلافت باشند ناممكن مى نمود. ٣. تنزل موضع امام در حد يك رقيب سياسى : حضورامام در سقيفه و مشاركت در آن دعواى سياسى موضع تشيع رااز يك ديدگاه سياسى - فكرى به موضعى صد درصد سياسى مبدل مى كرد وامام چنين چيزى را نمى طلبيد. براى امام امت بيش از خلافت ارزش داشت و آن روح دراين موضوع محفوظ ماند.

سوال ٢. پس از قضاياى سقيفه ابوسفيان مى كوشد امام را به تحريك وادارد و وعده همراهى بااين حركت مى دهد.

او در هنگام تشرف خدمت امام عرض مى كند:

[من واقعه اى را مى بينم كه جز خون آن را خاموش نمى كند.

چگونه ابوبكر حكومت شما را بر عهده گيرد؟... چگونه مساله حكومت در پست ترين و كوچكترين قبيله قريش سامان مى يابد].

سپس به امام پيشنهاد بيعت مى كند و مى گويد:

ابسط يدك ابايعك . فوالله لئن شئت لاملانها عليه خيلا و رجلا ١٢ .
با توجه به اين مكالمات اين پرسش مطرح است كه چگونه امام يارى او را نپذيرفت . آيا مصلحت اقتضاى آن را نداشت كه بااين معاونت امام دراحقاق حق خويش بكوشند؟

امام پاسخى كه به ابوسفيان مى دهد و موضوعى كه مى گيرد پاسخ اين سوال را روشن مى شود.

[ اى مردم امواج طوفان فتنه ها را كه حيات شما دريانوردان اقيانوس هستى را به تلاطم انداخته است با كشتى هاى نجات بشكافيد و پيش برويد.

از راه عدوات و نفرت از يكديگر برگرديد و طريق مهر و محبت پيش بگيريد. تاج هاى فريباى مباهات وافتخار بيكديگر رااز تارك خود برداشته بر زمين تهديد.

آن كس به مقصود خود نائل گشت كه پر و بالى داشت و به پرواز در آمد يا فاقد قدرت بوده از هجوم به مخاطره خوددارى كرد و آسوده گشت . اينگونه زمامدارى مانند آبى كثيف است كه با مشقت بياشامند و چونان لقمه ناگواراست كه با خوردنش به غصه واندوه گرفتار آيند.

كسى كه دست به چيدن ميوه نارس ببرد

چونان كشاورزى است كه در غير زمين خود بكارد.

اگر سخنى در حقيقت زمامدارى بگويم مدعيان به حرص و طمع رياست متهم خواهند ساخت .اگر سكوت كنم خواهند گفت : على از مرگ مى ترسد!

شگفتا! پس از تن در دادن به آن همه مخاطرات و تكاپوها در كارزارها من از مرگ مى ترسم .

سوگند به خدا انس فرزندابى طالب با مرگ بيش ازانس كودك شيرخوار به پستان مادرش .

سكوت من از روى علمى است پوشيده بر ديگران كه اگرابرازش كنم مانند لرزش طناب آويخته در چاههاى عميق بخود لرزيده دراضطراب فرو خواهيد رفت] ١٣

در پاسخى كه امام به ابوسفيان مى دهد نكاتى را بايستى توجه كرد:

١.احتراز از فتنه و آشوب :
امام رهبر محافظان دين است . نمى تواند در شرايطى كه زمينه فتنه و آشوب مهياست و فرصت طلبان در فكر بهره بردارى هستند دست به حركت خشن و غافل گيرانه بزند و خود را در آغوش امواج خشمگين فتنه ها بيندازد كه اين حركت بى ترديد آنچه را معمار بزرگ رسالت حضرت ختمى مرتبت(ص) بنا كرده است از بيخ و بن ويران خواهد كرد.ازاين روى امام از خبرهائى كه از پشيمانى انصار به عدم يارى امام و تحير مردم مى شنيد و همچنين از پشتيبانى افرادى چون خالد بن سعيد فرماندار رسول الله در يمن وابوسفيان و دهها نفرازاهل البيت و ياران مخلصش روى برتافت تا فتنه اى در حوزه اسلام بوجود نيايد.

٢. فقدان قدرت :
قدرت و پشتوانه اى را كه امام منظور دارد استقامت روحى است كه با آگاهى كامل به اهداف عالى در جهت ساختن انسانها و مدينه فاضله مورد بهره بردارى قرار بگيرد.

منظورامام از قدرت و پر و بال پرواز در هم كوبيدن قدرت مقابل و استقرار بر كرسى صدارت نيست كه چنين صدارتى به نظرامام :[ ماءاجن و لقمه يغض بها آكلها] دراين شرايط يعنى بعداز رحلت رسول الله على(ع) از چنين قدرتى محروم است و براى رسيدن به آرمان بلند و مقدسش نمى تواند به طرفدارى فرد يا گروه يا قبيله اى خاص دل ببندد. او در پى حاكميت بى چون و چرا بر دلهاست .

٣.احترازاز شتابزدگى :
امام باغبانى ار مى ماند كه دقيقا فصل چيدن ميوه را مى داند و قبل از رسيدن و سپرى شدن مقدمات چيدن را كارى به دوراز خرد مى داند. كشاورز آشنائى به زمين خود در زمين ديگرى دانه نمى افشاند.انديشه و رفتار ديگران در فضاى اجتماع درباره حكومت همان زمين

ديگرى بود كه دانه هاى كشاورز زمين شناسى همچون على(ع) نمى توانست در آن افشانده شود و نمو كند.

٤. فكر حاكم برجامعه :
در فكر حاكم بر جامعه مقام و رياست عالى ترين هدف زندگى بوداز اين روى اكثر مردمان آن عصر ازاين زاويه به تحليل رفتارها و انديشه ها مى پرداختند و شخصيت بى بديل آن امام همام را ازاين بعد مورد تحليل وارزيابى قرار مى دادند.امام دراين خطبه اين فكر به دورازانصاف و خمود را اين گونه تصوير مى كند:

فان اقل يقولوا حرص على الملك .
اگر سخنى از حقيقت زمامدارى بگويم به حرص و طمع رياست متهمم خواهند ساخت .

همين كژانديشان بااين كه جنگاورى على(ع) را در عرصها و هنگامه هاى گوناگون نبرد ديده اند و شنيده اند سكوت على(ع) رااين گونه تحليل مى كنند كه :[ على از مرگ مى ترسد].

على(ع) با دلى غمين ازاين انديشه عفن و حق پوش به چنين ياد مى كند:

وان اسكت يقولوا جزع من الموت .
اگر سكوت كنم خواهند گفت : على از مرگ مى ترسد!

در چنين جامعه اى كه در بديهى ترين مسائل و درخشان ترين فراز زندگى شخصى همچون على بن ابيطالب دچار كژى شده است زمينه اى براى پياده شدن آرمان ها وافكار علوى نيست .

علاوه بر موارد فوق كه از خطبه استفاده مى شود به اين نكته هم بايد توجه كرد كه :

با توجه به سابقه ديرين دشمنى ابوسفيان بااسلام و بنى هاشم اعتماد به وى به دوراز خرد و خلاف مصلحت بود.

وقتى ابوسفيان پيشنهاد بيعت باامام را مطرح مى كند امام در پاسخ مى فرمايند:

ارجع يااباسفيان فوالله ما تريدالله بما تقول و مازالت تكيد الاسلام واهله ١٤ ... .
ابوسفيان باز گرد. به خدا سوگند در گفتارت خدا را نمى جوئى . تو دائما در مسير مكر و فنه براى اسلام و مسلمانان قرار دارى .

وضع روحى و نيت ابوسفيان روشن بود كه اين سخنان را براى حمايت از دين نمى گويد بلكه مقصودش به راه انداختن فساد ميان مسلمانان است كه آن را دراعماق دلش پنهان ساخته بود. ١٥

كه امام(ع) زيركانه اين مساله را دريافت و مصلحت مسلمانان را در آن ديد كه ابوسفيان را طرد كند واز ديگران روى برگرداند تا فرصت مناسب براى هدايت خلافت به مسيراصلى و پياده كردن افكار بلندش پيش بيايد.

موضع دوم :
امام در راستاى همان حركت مصلحت گرايانه كه پيش از بيعت داشتند وقتى

احساس كردند كيان اسلام درخطراست و گروههاى مرتد و مانع زكاه تا چشم انداز مدينه پيش آمده اند و شهر در خطر محاصره قرار گرفته ١٦ واز آن سوى سپاه مسلمانان تحت فرماندهى اسامه در سرحدات شام به سر مى برد و مركز قدرت اسلام در برابر دشمنان مهاجم باز و بى دفاع گشته با خليفه بيعت كرد و پيش از همه دست يارى گشود. و بااين حركت خلا موجود را پر كرد و بنيه حكومت اسلامى را تقويت كرد .

امام براى سلامت دين موضع يرى جديدش بسان كسى بود كه هيچ سابقه اختلاف ندارد.

امام علت اين موضع گيرى و مصلحت انديشى را چنين بيان مى فرمايند:

فامسكت يدى حتى رايت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام و يدعون الى محق دين محمد صلى الله عليه و آله و سلم فخشيت ان لم انصرالاسلام و اهله ان ارى فيه ثلمااو هدما تكون المصيبه به على اعظم من فوت ولايتكم ١٧ ... .
دست خويش رااز بيعت كردن باز داشتم تا آن كه ارتداد مردمان را ديدم كه به محو دين پيامبر(ص) مى انجاميد. هراسان شدم كه مباداگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم در آن رخنه و يا نابودى را ببينم و آن مصيبتى دردناكتراز تغير مسير ولايت بود.

در همين زمينه امام باقر(ع) مى فرمايد:

[موقعى كه مردم باابوبكر بيعت كردند اميرالمومنين ازادعاى خلافت دست كشيد چرا كه مى ترسيد مسلمانان يك باره بسوى بت پرستى بازگردند و نداى[ لااله الاالله محمد رسوال الله] فراموش شود. على(ع) چنان صلاح انديشيد كه حق را مسكوت بگذارد تا همه معارف واحكام ريشه كن نشود] ١٨ .

حاصل اين موضع گيرى و بيعت با خليفه اول حضورامام در عرصه سياست و همكارى با خليفه بود كه به نمونه هائى از آن اشاره مى كنيم :

١. حضورامام در جنگ با مرتدين :
حضورامام در دفاع از مدينه در كتابهاى تاريخى آمده است از آن جمله :ابن خلدون مى نويسد:

[ اينان مانعين زكاه وفدى نزدابوبكر فرستاد و در حضور همگان ازاو خواستند كه به نمازاكفتا كنند واز زكات معاف باشند.ابوبكر نپذيرفت و گذرگاههائى را كه شهراز آنجاها مورد حمله واقع مى شد به على و طلحه و زبير و عبدالله بن مسعود سپرد] ١٩ .

و به نوشته هاشم معروف الحسنى :

[ امام آن زمانى كه خطر باديه نشينان و مرتدان رااحساس كرد شمشير را حمايل كرد و به نواحى مدينه در دل شب بشتافت تا جنگجويان را از تهاجم به مدينه باز دارد] ٢٠ .

٢. مشورت باامام در جنگ با روم :
شرايط داخلى جزيره العرب پس از رحلت

پيامبر روم را به وسوسه تهاجم انداخت . مسووليت اسامه بن زيد در جنگ با روم متوقف مانده بود و در آن شرايط انديشه مقابله با روم بااعتراضها و انتقادهائى همراه بود. يعقوبى نقل مى كند:

[ ابوبكر در زمينه جنگ با روم با صحابه پيامبر(ص) مشورت كرد. برخى پا پيش نهادند و بعضى گام پس نهادند. با على بن ابى طالب مشورت كرد.ايشان نظر مثبت داشتند و گفتند:ان فعلت طفرت .اگرانجام دهى پيروز خواهى شد] ٢١ .

٣. مخالفت امام با خروج ابوبكر در جنگ با مرتدين :
در برخى از كتابهاى تاريخى آورده اند كه ابوبكر در يكى از جنگهاى با مرتدين (جنگ ذوالقصه ) قصد آن را داشت كه از مدينه خارج شود و در جنگ حضور يابد وامام(ع) مانع اين تصميم شدند. ٢٢

٤. نگارش نامه هاى توسط امام :
ابن اثير در نام كارگزاران حكومتى خليفه اول نوشته است :

[... ابوعبيده امور مالى را بر عهده گرفت و عمر قضاوت را داشت . على بن ابى طالب و زيدين ثابت و عثمان بن عفان نامه را مى نوشتند] ٢٣ .

بى ترديد انجام مورد فوق به واسطه معدود بودن كسانى كه با خواندن و نوشتن آشنا بوده اند صورت مى گرفته است . كمبود كسانى كه از نگارش اطلاع داشته باشند اين نياز را مى آفريد كه از جمع محدودى كه از سواد بهره مندند بهره گيرى شود واحتمالا به عنوان يك شغل رسمى مطرح نبوده است و لذاابن اثير درادامه كلام نوشته است :[ و كان يكتب له من حضر].

امام در دوره خليفه دوم
امام در عهد خليفه دوم به سياست خويش ادامه مى دهند. در موضوع مشورتى و همكاريهاى متعدد قرار مى گيرند و آن را رد نمى كنند. نمونه هائى ازاين بخش را يادآوريهائى ذيل مى يابيد:

١. مشورت باامام در تصميم گيرى اراضى مفتوحه :
رشد فتوحات مساله غنائم غيرمنقول را به صورت مساله اى جدى در مقابل حكومت اسلامى قرار داد. دو نظر دراين مساله مطرح مى شد:

برخى معتقد بودند كه اراضى مفتوحه بمانند ديگر غنائم در ميان مسلمانان تقسيم شود.اماامام بااين نظر مخالفت كردند و نظر خليفه را به فلسفه ديدگاه خويش جلب نمودند.

در كتابهاى مختلف روائى و تاريخى ازاين حادثه ياد شده است .
يعقوبى مى نويسد:

عمر با صحابه پيامبر در زمينه اراضى كوفه مشورت كرد. برخى گفتند: آنان را بين ما تقسيم كن . با على(ع) مشورت .او فرمود:اگر آن را تقسيم كنى براى نسل آينده چيزى نمى ماند. آنان را در دست اهالى آن باقى بگذار تا كشت كنند و خراج آن را دراختيار قرار گيرد. ٢٤

در كتاب الخراج ازابويوسف نيز اين واقعه ياد شده است و مطابق آن روايت امام فرموده اند:

[با ياران پيامبر به مشورت برخاست .امام على(ع) فرمودند:اراضى را دراختيار آنان واگذار تا منبع درآمد براى مسلمانان باشد]. ٢٥

٢. حضور ياران امام در مناصب حكومتى :
دراين دوره عده اى از ياران حضرت على(ع) در مشاغل دولتى راه مى يابند. بى ترديد نمى توان اين حركت رااز آنان خود سرانه و بى مشورت و رضايت امام دانست . چند نمونه ازاين موارد ياد مى شوند:

استاندارى سلمان فارسى بر مدائن ٢٦ .

نصب عمار ياسر بر فرماندهى جنگ وامامت جماعت كوفه ٢٧ .

انتصاب عثمان بن حنيف و حذيفه بن يمانى براى مساحى و خراجگذارى اراضى كوفه ٢٨ .

و نصب عمار ياسر درامارت كوفه ٢٩

البته پاره اى از تفاوت شيوه هاى اجرائى و ناسازگارى بين اينان و دستگاه حكومت انجاميد و گوشه هائى از آن در تاريخ حكايت شده است .از آن جمله مى توان به نامه شديداللحن خليفه دوم به سلمان و پاسخ او ٣٠ و نيز عزل عمار ياسراز حكومت كوفه و برخوردهاى طرفين دراين زمينه اشاره داشت ٣١ .

٣. مشورت باامام در زمينه همراهى با لشگريان :
خليفه دوم در زمينه حضور و همراهى در جنگ مسلمانان باايران ازامام مشورت مى طلبد وامام او رااز حضور در جنگ برحذر مى دارند٣٢.

٤. مشاوره باامام در مبدا تاريخ :
مساله مشخص شدن مبدا تاريخ از مسائل مهمى بود كه نياز حكومتى آن را مى طلبيد. دراين مساله مورخان ازامدادامام ياد كرده اند كه هجرت را به عنوان مبدا پيشنهاد كردند ٣٣ .

٥. مشورت باامام در زمينه فروش زيور آلات كعبه :
دراين زمينه برخى نظر داشتند كه مى توان آن را به فروش رساند و در مخارج جنگ مصرف كرد. خليفه دوم ازامام نظرخواست حضرت با بيان استوار واستدلالى نطر منفى خود رااظهار كردند. ٣٤
٦. جانشينى امام در مدينه :
برخى از مورخان از جانشينى امام در مدينه در دو سفر خليفه دوم به سوى شام و بيت المقدس ياد كرده اند. در آن نوشته ها آمده است كه امام مسووليت جانشينى را در مدت سفر خليفه بر عهده داشت ٣٥ .

٧.امام كارگزار فضائى :
ابن اثير امام را به عنوان مسئول امور قضائى در سال ١٣ نام مى برد ٣٦ .

اين نقل تامل و بررسى بيشترى را مى طلبد. در فرض سلامت نقل نشانه اى از وسعت همكارى امام با دستگاه حكومتى است .

٨. مشاوره باامام در مسائل قضائى :
مرحوم سيدمحسن امين در فى رحاب الائمه ١٨ مورداز نمونه هائى كه امام دراين دوره مورد مشورت قضائى قرار گرفته اند نام مى برد.

در كتاب ديگرى ازايشان به نام[ عجائب الاحكام] كه با عنوان قضاوتهاى محيرالعقول ترجمه شده است ٣٨ قضيه ازاين قضايا نقل گرديده است .اين موارد نشانه اى از وسعت حضورامام در همكاريهاى قضائى مى باشد.

مجموعه مسائل ياد شده اين مطلب را ارائه مى دهند كه امام در موضوع منفى و يا در كناره گيرى كامل نمى زيستند بلكه راهنما و كمك كار بوده اند. براين اساس خليفه دوم نياز حكومت را به امام بارها و بارها اعلان داشت . جملات مانند : لولا عل لهلك عمر. اعوذبالله من معضله لاعلى فيها .اابقانى الله بعدابن ابى طالب . لولاك لافتضحنا و ...

نشان دهنده عمق و ژرفائى تاثير حضور همراهى امام در دوره خلافت خليفه دوم است .

دراين مقطع اين سوال قابل بحث را سوال دو ديدگاه وجود دارد:

چراامام در جنگهاى اين دوره شركت نجسته اند؟

در پاسخ اين سئوال دو ديدگاه وجود دارد:

برخى معتقدند كه دستگاه خلافت ازانتصاب امام در مقام فرماندهى جنگهاى مسلمانان بر حذر بوده به نظر آنان دستگاه خلافت فرماندهى آن حضرت را با منافع خويش معارض مى يافت . فاتحانى چون : خالدبن وليد ابوعبيده جراح پسران ابوسفيان و... به واسطه مسائل مختلف خطرى براى دستگاه خلافت محسوب نمى شدنداما فرماندهى امام مى توانست يادآور نقش امام در كنار پيامبر(ص) باشد. واگذارى بخشى از نيروهاى نظامى دراختيارامام نوعى ريسك سياسى بود كه دستگاه خلافت به آن رضايت نمى داد .

ديدگاه دوم دراين مقدمه اين تفسير را تعقيب مى كند كه امام از شيوه فتوحات و جنگهاى اين دوره رضايت نداشتند.امام

جهاداسلامى را تابع شرائطى مى ديدند كه به آن زمينه ها در آن دوره توجه نمى شدازاين رو امام (با رضايت و ميل قلبى و نه به خواسته حكومت )از حضور و يا فرماندهى جنگهاى اسلامى خوددارى كردند.

هر يك ازاين دو تفسير با مويدات و شواهدى همراه است وانتخاب يكى از آن دو آسان نيست .امام مطابق ديدگاه دوم اين نتيجه را مى توان منطقى دانست كه امام در دوره خلافت خليفه دوم مصلحت را در همكارى گسترده نداشته اند بلكه در مواردى از هميارى حكومت خوددارى داشته اند.انتخاب موضع عدم همكارى براساس دو عامل ذيل احتمالا رخ مى داده است :

١.نادرست دانستن اصل يا شيوه كار

٢. ضربه نخوردن نظام اسلامى از عدم همكارى

امام در مساله عدم مشاركت در فتوحات (مطابق ديدگاه دوم ) دو مساله فوق را رويت كرده اند. حضورامام نمى توانست شيوه كار را دگرگون كندازاين روى امام از همكارى جدى در مساله فتوحات خوددار كردند. لذا مى بينيم تاريخ از شركت امام در فتوحات روايتى نمى كند.اما در شركت پاره اى از ياران امام و نيز فرزندان حضرت حكاياتى در تاريخ نقل شده است ٣٧ .اين روايات در فرض صحت ديدگاه اول را تاييد مى كند زيرااگرامام جنگهاى تهاجمى مسلمانان را (در اصل يا شيوه ) نادرست مى ديدند و به آن سبب از شركت خوددارى مى كردند بى ترديد فرزندان و ياران خويش رااز شركت همراهى باز مى داشتند.

امام و شورا
اين زمينه كه ختم دوره خلافت خليفه دوم و زمينه آغاز خلافت عثمان به شمار مى رود از مسائل حساس و نكات برجسته تاريخ زندگانى علوى است .

مسائل عمده مربوط به اين محور در بخشهاى ذيل قابل بررسى هستند:

١. چراامام در شورى شركت كردند؟
مورخان از عده اى مانند: عباس نقل كرده اند كه امام رااز شركت در شورى برحذر داشتنداماامام نپذيرفتند. عوامل اصلى راى امام را در مسائل ذيل مى توان دانست :

ادامه سياست همكارى و پرهيزازاختلاف : تعيين شورى براى تصميم گيرى در مساله جانشينى راى خليفه وقت بود و عدول از آن نوعى مخالفت با آن تصميم گيرى تلقى مى شد.اين مخالفت بى ترديد زمينه اى براى نامشروع دانستن و جبهه گيرى در مقابل خليفه آينده نيز محسوب مى گشت وامام ازاين برداشتها بر حذر بودند.امام در پاسخ عباس فرمودند:

انى اكره الخلاف ٣٨ ...
من ازايجاداختلاف حذر مى كنم .

ضرورت احقاق حق :امام منصب

حكومت را حق شرعى و عرفى خويش مى دانستند. درانتخاب دو خليفه قبل امام از دورن معادله بيرون نهاده شد واما شورى حداقل زمينه اى براى حضور حضرت دراين گردونه فراهم ساخت كناره گيرى امام ازاعضاى شورى اين تلقى را مى آفريد كه امام براى هميشه از حكومت كناره گرفته اند واين مطلوب امام نبود.

رفع موضوع سوال در تاريخ :اگرامام در شورى حضور نمى يافتند اين برداشت رواج مى يافت : با آن كه براى امام فرصت احقاق حق و دسترسى به حاكميت ميسور شدامااز آن سر برتافت . وامام با شركت خويش نشان دادند كه شوراى مذكور هدفى از پيش تعيين شده را تعقيب مى كرده است .

٢. چراامام در مقابل پيشنهاد عبدالرحمن بن عوف جواب منفى دادند؟
در پاسخ به اين سوال اساسى برخى ديدگاه ضد مصلحت گرايانه را تبليغ كرده و آن را به اين حادثه مسند كرده اند.اين واقعه را دليل بر مصلحت گريزى تلقى كرده و تبليغ كرده اند.

اما بى گمان به اين سادگى قضاوت كردن نادرست مى نمايد. سوال ذيل دراين موضوع قابل طرح است .

اگرامام به پيشنهاد وخواسته عبدالرحمن بن عوف (در تبعيت از سيره شيخين ) جواب مثبت مى دادند آيا به راستى عبدالرحمن بن عوف به خلافت امام تن مى داد؟

پاسخ مثبت دادن به اين سوال راحت نيست . به نظر مى رسد كه عبدالرحمن بن عوف درانديشه خلافت خليفه سوم بود و مى كوشيد كه با چنان نقشى وارث خلافت از خليفه سوم شود.او مى خواست كه مانند خليفه دوم با مديون كردن خليفه به خود آينده را در دست داشته باشد.اشاره اى امام به عبداالرحمن بن عوف كه به چنان آرزوئى را نخواهد رسيد ازاين حقيقت حكايت مى كند.

بااين توجه حتى اگرامام(ع) به خواسته او پاسخ مثبت مى دادند مقر ديگرى را مى يافت و با تفويض حق تصميم گيرى نهائى در شورا به عبدالرحمن بن عوف او هدف خويش را تامين مى كرد. دراين ميان اين امام بود كه بااعلان پذيرش سيره دو خليفه مشروعيت كامل داده بودند.اين به معناى از دست دادن همه چيز بدون به دست آوردن چيزى تلقى مى شد.

بنابراين شرائط پيش زمينه دوره شورى مشخص مى كرد كه حضورامام در شورا چندان وضع را تغيير نمى داد وانعطافهاى امام نيز تاثيرى در سمت گيرى شورا نداشت ازاين روى جواب مثبت امام (پذيرش لفظى تبعيت از سيره شيخين ) نه تنها مصلحت گرايانه نبود بلكه ضد مصلحت به شمار مى آمد.

امام و خليفه سوم
امام پس ازانتخاب خليفه سوم موضع

خويش راادامه سياست گذشته اعلان كردند. دراولين سخنان پس از تعيين خليفه امام ضمن اظهار نارضايتى موضوع صبر و تحمل و همراهى رااعلان داشتند. در آن سخنان فرمودند:

لقد علمتم انى احق الناس بها من غيرى و والله لاسلمن ماسلمت امورالمسلمين و لم يكن فيها جورالا على خاصه. ٣٩
مى دانيد كه من براى خلافت شايسته ترم . قسم به خدا تا آن زمان كه كار مسلمانان در سلامت است و جز بر من ستم نرفته است تسليم خواهم بود.

اين بيان امام هشدارى بود به گرايشهائى كه از خلافت عثمان قصد سودجوئى داشتند.

زندگانى امام(ع) در دوره عثمان دور دو مقطع مشخص قابل بررسى است :

١. ساليان اول خلافت عثمان : دراين ساليان امام به خط مشى گذشته ادامه مى دادند.

٢. ساليان ميانى و نهائى خلافت عثمان :امام دراين دوره با موضع اصلاحى وانتقادى برخورد مى كردند. تغيير سياست خلافت امام را به اين موضع فرا مى خواند.امام خصائص را در خليفه سوم مى يافتند كه آن را زمينه انحراف جدى در جامعه اسلامى تلقى مى كردند.

گفتارامام در تحليل شخصيت عثمان درس آموزاست .امام در برخوردهاى حضورى با عثمان و يا ساليان پس از قتل او او را با صفات ذيل معرفى كرده اند:

رفاه گرائى : در دو خليفه قبل اين خصيصه رويت نمى شد. شرائط اجتماعى و زمينه هاى روحى اين امكان را به آنان نمى داد كه در تنعم غرق شوند يا آن را بطلبند.اما عثمان چنين نبود.امام ازاين خصيصه او چنين ياد كرده اند.

الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه بين نثيله و معتلفه ٤٠ ...
اين بيان تندامام حكايت از گستره اين خوى در خليفه سوم دارد و حضور آن روحيه در راس هرم جامعه اسلامى خطر زا بود. خطراتى كه پديد آمد و در دوره ها بعد رشد يافت .

٢. طائفه گرائى : دو خليفه سابق به نصب مهرهاى قبيله خويش در مسندهاى حكومتى نينديشيدنداما خليفه سوم به اين سوى روى آورده بود.امام(ع) دراين مقوله فرموده اند:

وقام معه بنوابيه يخضمون مال الله خضم الابل نبته الربيع ٤١ .
بااو فرزندان پدراو نيز بپا خواسته اند و مانند شترى كه از تازه گياه بهارى دهان بيا كند به بلعيدان اموال خدا آغاز كردند.

٣. خوى مستبدانه : در گفتارى كه امام(ع) از تحليل وقايع عثمان بيان داشته اند در تبيين و تشريح اوضاع آن زمان گفته اند:

استاثر فاساءالاثره ٤٢ ...
استبداد به خرج داد و به نحو ناپسندى استبداد نمود.
٤. بدعتگذارى :امام خليفه وقت را بى اعتنا به احكام شرعى مى يافتند.او را در مسير خواسته هاى مقيد و متعبد به شريعت نمى يافتند. در بيان اين خصلت او گفته اند:

انه قدكان على الامه وال احدث احداثا ٤٣ ...
والى برامت بود كه امور بى سابقه راايجاد كرد.

ضعف نفس :امام دستگاه خلافت را ضعيف و بى اراده مى ديدند. در ديدگاه امام در دستگاه خلافت خليفه نقش تصميم گيرنده را نداشت .امام با اين برداشت به او هشدار مى دهند:

فلاتكونن لمروان سيقه يسوفك حيث شاء بعد جلال السن و تقضى العمر ٤٤
٦. روحيه چاپلوس پرورى :امام سازمان حكومت را به اين سمت متمايل مى ديدند. دستگاه خلافت از صراحت و رك گوئى ناخشنود بود و به تقدير و تمجيدها دل مى بست . دروغگويان و چاپلوسان دل خليفه را مى ربودند و واقع بينان صادق از محبت خليفه بى بهره مى ماندندامام در حضور خليفه او را به اين مساله توجه مى دهند :

يا عثمان ان الحق ثقيل مرئى وان الباطل خفيف و بى ء وانك متى تصدق تسخط و متى تكذب ترضى. ٤٥
حق سنگين است و باطل سبكبار. با تو آنگاه كه راست گويند غضبناك شوى و آنگاه كه دروغ شنوى راضى باشى .

اين روحيه ها افعالى متناسب با آن را آفريد واين مجموعه به نارضايتى ها ميدان ظهور و بروز داد و نهايت به قتل عثمان انجاميد.

موضعگيرى امام را دراين ساليان در محورهائى مى توان تقسيم كرد و گنجانيد:

١. تذكرات حضورى به عثمان :امام صريح و روشن موارد خطا وانحراف حكومت را به خليفه يادآور مى شوند واو رااز عواقب سوء آن برحدر مى دارند.امام حتى پس از دوره خلافت عثمان خود مورداعتراض معاويه و يارانش دراين گونه برخوردها قرار گرفت اما حضرت به انكار آن موضوع نپرداخت بلكه از حقانيت آن موضع دفاع كرد:

و ما كنت لاعتذر من انى كنت انقم عليه احداثا فان كان الذنب اليه ارشادى و هدايتى له قرب ملوم لاذنب له٤٦ ... .
من از آن كه بر بدعتهاى او اعتراض كردم پوزش نمى طلبم .اگر گناه من هدايت وارشاداوست چه بسيار كسان كه سرزنش شوند و بى گناهند.

٢. همراهى واطاعت نسبى را حكومت :امام دراين دوره بمانند شورشى عمل نمى كنند بلكه سعى دارند هدايت را بااطاعت و حمايت نسبى بياميزند.
امام(ع) در مكالمه باابن عباس (كه نامه عثمان را آورد كه حضرت از مدينه بيرون روند و در[ ينبع] مدتى اسكان نمايند؟اظهار مى كنند:

يا بن عباس ! ما يريد عثمان الاان يجعلتى جملا ناضحا يالغرب اقبل وادبر! بعث الى ان اخرج ثم بعث الى ان اقدم ثم هوالان يبعث الى ان اخرج والله لقد دفعت عنه حتى خشيت ان اكون آثما ٤٧ .
ابن عباس عثمان من را چون شتر آبكش قرار داده است . گويد: پيش آيى و گام پس نه ! به من دستور داد كه از مدينه بيرون روم . آن گاه از من خواست كه به شهر آيم .اكنون دستور داده است كه از شهر خارج شوم . سوگند بخدا آنچنان ازاو حمايت كردم كه هراس گناهكارى دارم .

٢. وساطت بين حكومت و شورشيان :امام انهدام دستگاه خلافت را در آن شرائط نمى طلبيدند بلكه سعى داشتند كه باانتقال خواسته هاى معترضان و آرام نگاه داشتن آنان از شورش عمومى ممانعت كنند. در ساليان نهائى خلافت عثمان ازاين نقش در تاريخ و حديث روايتهاى مكررى مى يابيم . در[ نهج البلاغه] در مقدمه خطبه ١٦٤ مى بينيم :

مردم خدمت امام تشرف يافتند و عليه عثمان سخن گفتند و ازامام خواستند كه با عثمان سخن گويند.

امام پس ازاين خواسته با عثمان مكالماتى دارند كه در همان خطبه ذكر گرديده است .اين برخورد واسطه گرايانه بر مذاق دستگاه خلافت چندان روا نمى آمد مثلا در موردى كه امام براى انتقال خواسته هاى مردم امام حسن(ع) را فرستادند خليفه گستاخانه برخورد مى كند و مى گويد:

ان اباك يرى ان احدا لايعلم ما يعلم و نحن اعلم بما نفعل فكف عنا ٤٨.
پدر تو گمان مى برد كه هيچ كس آنچه رااو مى داند نمى داند. ما خود مى دانيم چه بايدانجام دهيم . دست از سر ما برداريد.

٤. رضايت از حركت اعراض مردم :امام اعتراض مردم رااز نمونه هاى بقاء تپش حيات جامعه اسلامى تلقى مى كردند و نسبت به آن نظر مثبت داشتند. در ديدگاه امام اين حركتها بازگشتن به دوران تحرك زاى حيات پيامبر(ص) بود. حضرت در زمان تصدى مقام خلافت در نامه اى به مصريان از مردم مصر كه از معترضان اصلى عليه دستگاه خلافت بودند چنين ياد مى كند:

من عبدالله اميرالمومنين الى القوم الذين غضبوالله حين عصى فى ارضه و ذهب بحقه فضرب الجور سرادقه على البر والفاجر ٤٩ .
از بنده خدا اميرمومنان به مردمى كه براى خدا خروشيدند. آنگاه كه خداوند در زمين به عصيان سپرده مى شد و حق او غارت مى رفت و ستم بر نيكوكار و بدكار پرده هايش راافكنده بود.

٢. نارضايتى امام از قتل عثمان :امام از سرانجام شورش برحذر بودند. در قتل خليفه حوادث آشوب زا را مى ديدند و كوشش داشتند كه مسيراعتراض به آن سوى گرايش نيابد. در تواريخ مى خوانيم :

گروهى خدمت امام تشريف يافتند و در قتل عثمان مشورت كردند و امام آنان را برحذر داشتند و فرمودند:

ان تفعلوا فبيضا فلتفرخنه. ٥٠
اگراين كار راانجام دهيد تخم هاى فتنه را باز خواهيد كرد.

امام مصلحت جامعه اسلامى را در حل بدون خونريزى مشكلات دستگاه خلافت مى يافتند. با آن كه از بنيان و شيوه اجرائى نظام خلافت رضايت نداشتنداما صلاح جامعه اسلامى را در قتل عثمان نمى يافتند. در ساليان خلافت خود در جمله اى كوتاه امام(ع) نظرگاه خود را درباره آن حادثه چنين بيان داشتند:

وانا جامع لكم امره استاثر فاساءالاثره و جزعتهم فاساتم الجزع . ٥١
قضيه عثمان را دربيان جامع مى گويم .اواستبداد بدى به خرج داد و شما بد عكس العملى نشان داديد.

در پاره اى از نقلهاى روائى و تاريخى ازاين حادثه نقل شده است كه در مدت محاصره عثمان امام فرزندان خود را به معاونت و دفاع ازاو فرستادند.اين نقلها مورد ترديدهائى قرار گرفته است اما دراين سطح مى توان احتمال داد كه امام براى جلوگيرى از خشونت و كاستن شعله اى فتنه به اين اقدام دست زده اند ٥٢ .

مرحوم سيدمرتضى احتمال داده اند:

[ اگرامام آن دو را فرستاده باشند براى منع از هم شكستن حريم خليفه و كشتن او و رفع جلوگيرى از رساندن آب و طعام به اهل بيت خليفه اين اقدام راانجام داده اند و براى حفظ خلافت او اين كار را نكرده اند] ٥٣

جمع بندى و نتيجه گيرى
در مسير زندگانى امام پس از رحلت پيامبر(ص) شاهد تغاير موضعگيريهاى امام بر مبناى مصالح اجتماعى هستيم .اين تغييرات را عمدتا در محورهاى ذيل مى توان رويت كرد:

١. نفى دستگاه خلافت :
اين شيوه تا زمان بيعت امام با دستگاه خلافت ادامه مى يابد.امام دراين مرحله از هرگونه تاييد و همكارى سرباز مى زنند و در تدارك تغييرافكار عمومى هستند.

٢. پذيرش دستگاه خلافت و قبول همكارى محدود:
امام(ع) پس از بيعت تا ساليان ميانى خلافت عثمان به اين روش ادامه دادند. دراجتماعات عمومى حضور مى يافتند و گره گشائى از مشكلات خلافت مى كردند. نمونه هائى ازاين بخش را در مباحث گذشته مشاهده كرديد.

٣. موضع اعتراضى محدود:
امام از ساليان ميانى خلافت خليفه سوم تا قتل او به اين روش روى آوردند. با وجود منع رسمى دستگاه خلافت از بدرقه ابوذر (بهنگام تبعيداز مدينه ) با جمعى محدود در بدرقه وى حاضر شدند و با كلماتى ستايش آميز او را ستودند و در پاسخ مروان و خليفه به برخوردهاى تند روى آوردند ٥٤ .

در قضاياى ديگر چون حد وليد بن عقبه ضرب و جرح ابن مسعود توسط عمال خليفه و ...ازامام شاهداين گونه موضعگيريهاى انتقادى و اعتراضى هستيم .

اين تفاوت مواضع بى ترديد نشان مى دهد كه مجموعه اى از حوادث و واقعيات در ترسيم موضوع حق دخيلند.امام(ع) با توجه به آن مسائل به اين شيوهها روى آوردند. و با دستگاه خلافت برخورد كردند.

از شماره آينده درباره مواضع امام(ع) در دوران خلافت سخن خواهيم گفت .

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى ها:
١. از آن جمله : ١. تهاجم به خانه فاطمه(س) و تجمع ياران امام(ع) ٢. تهديد به قتل امام توسط عمر در قضيه تهاجم به خانه فاطمه(س) ( الامامه والسياسه ج ١.١٣.) قصد ترور امام(ع) در نماز (سيره الائمه الاثنى عشر هاشم معروف الحسنى ٣٦١) ٤. قتل سياسى مالك بن نويره ( الغدير ٧٠.١٦٥.) ٥. ترور رئيس مخالفان انصار سعد بن عباده ( انساب الاشراف ج ١.٢٥٠ مروج الذهب ج ٢.٣٠٨. بيروت ).

٢. مسعودى مى نويسد: در زمان بيعت امام باابوبكراختلاف است . برخى گفته كه :امام دو روز پس از فوت حضرت فاطمه(س) بااو بيعت كرد و وفات ايشان هفتاد و چند روز پس از رحلت پيامبر(ص) بود و گروهى سه ماه و گروهى ٦ ماه پس از رحلت پيامبر زمان بيعت امام را دانسته اند. (مسروج الذهب ج ٢.٣٠٩).

٣. تاريخ طبرى ج ٣٠٢.٣ مروج الذهب ج ٣.٧٧.

٤. الامامه والسياسه ج ١.١٣.

٥. مروج الذهب ج ٢.٣٠٧.

٦. مروج الذهب ج ٢.٣٠٧.

٧. مروج الذهب ج ٢.٣٠٧.

٨. مروج الذهب ج ٢.٣٠٧.

٩. تاريخ طبرى ج ٣.٢٠٢.

١٠. احتجاج طبرسى ج ١.١٠٤٩٩.

١نهج البلاغه صبحى صالحى نامه ٦٢.

١٢ الكامل لابن اثير ج ٣٢٦.٣ فى رحاب اهل البيت سيدمحسن امين .

١٣نهج البلاغه خ ٥.

١٤فى رحاب اهل البيت سيدمحسن امين عاملى ج ١.٣١١.

١٥شرح نهج البلاغه خويى ج ٣.١٣٧.

١٦تاريخ ابن خلدون ترجمه امين ج ٤٧٤.١ تاريخ يعقوبى ج ٢.

١٧نهج البلاغه صبحى صالح نامه ٦٣.

١٨كافى ج

١٩تاريخ ابن خلدون ج ١.٤٧٤ ترجمه امينى .

٢٠سيره الائمه الاثنى عشر هاشم معروف الحسنى ٣٥٣٣٥٢.

٢١تاريخ يعقوبى ج ٢.١٣٢.

٢٢ الكامل ابن اثير ج ٢.٤٢٢.

٢٣ همان مدرك .

٢٤تاريخ يعقوبى ج ٢.١٥٢.
٢٥موسوعه الخراج الخراج ابو يوسف ٣٦.

٢٦ الكامل ابن اثير ج ٣.٣٢.

٢٧موسوعه الخراج الخراج ابو يوسف ٣٦.

٢٨. تاريخ يعقوبى ج ٢.١٥٢.

٢٩ الكامل ابن اثير ج ٣.٣٢ الوثائق محمد حميدالله ترجمه مهدوى دامغانى ٣١١.

٣٠ الاحتجاج ج ١.

٣١ الكامل ابن اثير ج ٣.٣٢.

٣٢. همان مدرك ج ٨.٣ فى رحاب اهل البيت سيدمحسن امين عاملى ج ٣٢٧.١ نهج البلاغه صبحى صالحى خطبه ٣٤.

٣٣. فى رحاب اهل البيت سيدمحسن امين ج ١.٣٢٧التنبيه

والاشراف مسعودى ترجمه پاينده .٢٦٦.

٣٤. نهج البلاغه حكمت . ٢٧.

٣٥. الكامل ابن اثير .٥٠٠ و ٥٦١.

٣٦. همان مدرك ٤٩٩.

٣٧. الحياه السياسيه للامام الحسن جعفر مرتضى العاملى .

٣٨. الكامل ابن اثير ج ٣.٦٦.

٣٩. نهج البلاغه خطبه ٧٤.

٤٠. همان مدرك خطبه ٣.

٤١. همان مدرك .

٤٢. همان مدرك خطبه ٣٠.

٤٣. همان مدرك خطبه ٤٣.

٤٤. همان مدرك خطبه ١٦٣.

٤٥. الانساب بلاذرى ج ٤٤.٥ الحقائق فى تاريخ الاسلام دكتر ج .م .ت .

٤٦. نهج البلاغه نامه ٢٨.

٤٧. همان مدرك خطبه ٢٤٠.

٤٨. الامامه والسياسه دينورى ح ١.٣٠.

٤٩. نهج البلاغه نامه ٣٨.

٥٠. الحقائق فى تاريخ الاسلام ج ٣.١٨٠.

٥١. نهج البلاغه خطبه ٣٠.

٥٢. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج /٠٨/٣

٥٣. سيره الائمه الاثنى عشر ج ٤٢٨.١ الحياه السياسيه للامام الحسن جعفر مرتضى العاملى .

٥٤. مروج الذهب ج ٣٥٠.٢ تاريخ يعقوبى ج ٢.١٧٢.

--------------------------------------------------------------------------------

يكى از كارهايى كه يقينا رضايت خداوند متعال در آن است تاليف قلوب و تلاش در جهت زدودن كدورتها و نزديك كردن مواضع خدمت به يكديگراست . بايداز واسطه هايى كه فقط كارشان القاء بدبينى نسبت به جناح مقابل است پرهيز نمود.

منشور برادرى