نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - بحثى در باره چند كتاب بلاغى

بحثى در باره چند كتاب بلاغى


قسمت اول
اين نوشتار درانديشه آن است كه به نقد و بررسى پاره اى از كتب بلاغى غير رايج بپردازد و خصوصيات و يژگيهاى آن را بازگويد.

گشايش اين باب بااين نيازانجام يافت كه كتب رائج بلاغى در حوزه هاى دينى معدودند واز شماره هاى ديگر كتب بلاغت و خصوصيات و توانائيهاى آن اطلاعات افزو نلازم است .ازاين رو اين موضوع در پيش ديد بود كه طالبان علوم دينى و پژوهندگان ديگر دانشى زيادت دراين مبحث بيابند. و بااين احساس موضوع با آقاى دكتر علوى مقدم كه از اساتيد فن بلاغتند در ميان گذاشته شد و با لطف ايشان اين مرقومه نگارش يافت .

[حوزه]
هدف اين بنده از نوشته اين مقال آنست كه چند كتاب سودمند كمياب كه از ماخذ و منابع اوليه غ فرهنگى و معارف اسلامى و در زمينه علوم بلاغى است معرفى نمايد. باشد كه اولياءامور و دست اندركاران ه چاپ و نشر كتب دست كم آنها راافست نمايند و دراختيار محققان قرار دهند تا شايدازاين راه به راهيان دين و دانش خدمتى انجام گيرد زيرا كتب مزبور به بلاغت عربى مرتبط است و آن هم به بلاغت قرآن كه سرانجام به اعجاز قرآن و صدق پيامبراكرم منتهى مى شود.

همه مى دانيم كسى كه بخواهداز رموز قرآن آگاهى كامل پيدا كند بايد به مسائل بلاغى آشنا باشد تا برترى كلام خدا را دريابد و كسى رموز قرآنى را در مى يابد كه بلاغت عربى و

فصاحت زبان عرب را بخوبى بداند و به مسائل بلاغى آشنا باشد زيرا به قول امام فخررازى - متوفى به سال ٦٠٦ هجرى - بحث از فصاحت و بلاغت بسياراهميت دارد زيرا نتيجه آن به صدق پيامبراكرم[ ص] و معجزه بودن قرآن منجز و منتهى مى شود و معجزه بودن قرآن هم از مهم ترين مطالب دينى است و آدمى را آگاه مى كند واو رااز حضيض تقليد به اوج تحقيق مى رساند و به او شرافت درك حقايق مى بخشد.

عيارالشعر-ابن طباطبا
يكى از كتب كمياب عيارالشعرابن طباطبا - متوفى به سال ٣٢٢ هجرى است . كتاب مزبور در سال ١٩٥٦ ميلادى با تحقيقات و تعليقات دكتر طه الحاجرى و دكتر محمود زغلول سلام در قاهر چاپ شده است .

ياقوت حموى متوفى به سال ٦٢٦ هجرى ابن طباطبا را شاعر مفلق و عالم محقق و آدمى خوش قريحه مى داند و مى نويسد كه يكى از مصنفات او كتاب[ عيارالشعر] و ديگرى كتاب[ تهذيب الطبع] است كه درباره شعر است و سومى كتاب[ العروض] كه پيش ازاو كسى چنين كتابى تصنيف نكرده است .

اهميت كتاب عيارالشعر
كتاب[ عيارالشعر]از كتب مهم در نقدادبى و فن شعر به شمار مى آيد طه حاجرى و دكتر زغلول سلام و كه كتاب[ عيارالشعر] به تعليق و تحقيق آن دو به چاپ رسيده براين عقيده اند كه كتاب مزبور بر كتاب[ الشعر والشعراء]ابن فتيبه و كتاب[ البديع] و كتاب[ طبقات الشعراء]ابن معتز و كتاب[ قواعدالشعر] ثعلب و كتاب[ نقدالشعر] قدامه بن جعفر برترى دارد زيرا نويسنده شاعرى دارد و ديگر نويسندگان كه برشمرديم بجزابن معتز عالمان شعر هستند و آگاهان لغت و ذوق شاعرى ندارند .

كتاب[ عيارالشعر] به سبب آگاهى نويسنده و داشتن ذوق شعرى مصنف امتياز خاصى دارد.ابن طباطبا عناصر حسن و زيبايى شعر و عوامل فساد شعر را بخوبى درك كرده و دراين كتاب جانب لفظ و معنى و صور بيانى را در نظر گرفته واز محتواى قصيده و موضوع آن كه با حال و مقام بايدارتباط داشته باشد نيز بحث كرده است .از تغييراتى كه شعراى نوآور در شعر شاعران پيشين داده اند سخن گفته واز تقليد شاعران از شعراى پيشين بحث كرده وازاينكه برخى هم از خودابداعى كرده سخن گفته است٣

ابن طباطبا در كتاب[ عيارالشعر] به ذوق و

طبع صحيح اهميت داده و گفته است:[ ٤ فمن صح طبعه و ذوقه لم يحتج الى الاستعانه على نظم الشعر بالعروض التى هى ميزانه و من اضطراب عليه الذوق لم يستغن من تصحيحه و تقويمه بمعرفه والخذق به] .

واين همان سخنى است كه ابن رشيق قيروانى متوفى به سال ٤٥٦ هجرى - در كتاب[ العمده] پس ازابن طباطبا در علماى فقه و بلاغت پس از خود فراوان بوده است .

ابن طباطبا در مبحث[ عله حسن الشعر] گفته است : ٦

هر حسى از حواس چيزى را مى پذيرد واز آن خوش مى آيد مثل اينكه : چشم چهره زيبا و بينى بوى خوش و دهان چيز شيرين و گوش آمواز خوش و دهان چيز شيرين و گوش آواز خوش و دست چيز نرم[ والفهم يانس من الكلام بالعدل الصواب الحق] و فهم هم به كلام درست و خوب انس مى ورزد عروه براين ابن طباطبا علت ديگرى نيز براى حسن شعر بر مى شمارد و مى گويد:

[ولحسن الشعر و قبول الفهم اياه عله اخرى و هى موافقته للحال التى يعد معناه لها كالمدح فى حال المفاخره]... ٧

ابن رشيق قيروانى نظير همين مطلب را در كتاب[ العمده] باز گفته و مبحثى به عنوان[ لكل مقام مقال] طرح كرده و چنين گفته است : ٨

[وقد قيل : لكل مقام مقال و شعرالشاعر لنفسه و فى مخراده وامور ذاته من مزح و غزل و مطايبه و مجون و خمريه و مااشبه ذلك]...

ابن طباطبا در بحث ازاقسام تشبيه گفته است : ٩

[والتشبيهات على ضروب مختلفه فمنها: تشبيه الشى بالشى صوره و هيئه و منها تشبيهه به معنى و منها تشبيهه به حركه و بطوءا و بطواءا و سرعه و منها تشبيهه به كونا و منها تشبيهه به صوتا].

ابوهلال عسكرى متوفى به سال ٣٩٥ هجرى هم در كتاب الصناعتين] ١٠ نه تنها تقسيمات ابن طباطبا را مورداقسام تشبيه گفته است بلكه بيشتر مثالهاى ه ابن طباطبا را بعينه تكرار كرده است .

ابن طباطبا در تشبيه چيزى به چيزى در معنى و نه درصورت مانند تشبيه شخص بسيار بخشنده به دريا و همانند كردن آدم دلير به شير و تشبيه صفاتى عكس اين صفات همچون تشبيه شخص لئيم به سگ و آدم ترسو به[ صفرد] و آدم سنگدل به آهن و كوه مطالبى گفته است ١١ و نظير همين مطالب راابوهلال هم گفته است . ١٢

ابن طباطبا در صفحه ٢٣ كتاب[ عيارالشعر] گفته است :

[وقدفاز قوم بخصال شهوا بها من الخير والشر وصار وااعلاما فيها]

ابوهلال هم در صفحه ٢٤٣ كتاب الصناعتين گفته است :

[... و شهر قوم بخصال محموده فصاروا فيهااعلاما فجروا مجرى ما قدمناه كالسموال فى الوفاء و حاتم فى السخاء والاحنف فى الحلم و سحبان فى البلاغه و قس فى الخطابه و لقمان فى الحكمه].

حتى در هر دو كتاب افرادى كه به صفات ناپسنديده نيز شهرت يافته ذكر شده است همچون باقل در كودنى و هبنقه درابلهى .

عبارت[ فاحسن التشبيهات اذا عكس لم ينتقض] را كه ابن طباطبا درصفحه ١١ كتاب[ عيارالشعر] گفته است ديگر نيز بعدازاو تكرار كرده اند مثلا محمدبن عمر رارويانى كه كتاب[ ترجمان البلاغه] را در قرن پنجم هجرى تصنيف كرده دراين باره چنين گفته است : ١٣

[... راست ترين نيكوترين تشبيه آنست كه چون با شگونه كنيش تباه نگردد و نقصان نپذيرد و هر يكى از ماننده كردگان بجاى يكديگر بيستد به صورت و به معنى] .

همين سخن را رشيدالدين وطواط متوفى به سال ٥٧٣ هجرى در كتاب [حدائق السحر] چنين گفته است ١٤ :[ ...و درصنعت تشبيه نيكوتر و پسنديده تر آن باشد كه اگر عكس كرده شود و مشبه به به مشبه ماننده كرده آيد سخن درست بود و معنى راست]...

و نظير همين مطلب را شمس قيس رازى در آغاز قرن هفتم هجرى چنين گفته است : ١٥

[... وبهترين تشبيهات آن بود كه معكوس توان كرد يعنى مشبه و مشبه به را به يكديگر تشبيه توان كرد. چنانكه شب را به زلف و زلف را به شب و نعل را به هلال و هلال را به نعل]...

و تقريبا مطلب ابن طباطبا را حاج ميرزا حسين شمس العلماء گرگانى در كتاب[ ابدع ابدايع] چنين گفته است : ١٦

[ بهترين تشبيهات آن است كه عكس آن نيز بشايد كرد]

برخى ازاشعارى را كه ابن طباطبا مثال آورده اين رشيق قيروانى هم به عنوان مثال در كتاب[ العمده] ذكر كرده است و همان طورى كه ابن طباطبا در باب لفظ و معنى عقيده دارد كه:[ للكلام جسد و روح فجسده النطق و روحه معناه] و در جاى ديگر هم گفته است:[ والكلام الذى لا معنى له كالجسدالذى لاروح فيه] ١٧

ابن رشيق هم دراين باره گفته است : ١٨ارتباط لفظ و معنى همانند ارتباط روح و جسم است كه با ضعف يكى ديگرى نيز ضعيف و با تقويت ديگرى آن ديگر نيز تقويت گردد يعنى اگر در لفظ خللى ايجاد شود در معنى نيز نابسامانى رخ دهد.

ابن طباطبا نخستين كسى است كه درباب ادوات تشبيه بحث كرده است . درست است كه ابن ه معتز در سال ٢٧٤ هجرى كتاب[ البديع] خود را پى از[ عيارالشعر]ابن طباطبا نوشته واز صفحه ٦٨ تا صفحه ٧٤ كتاب خود را به بحث از تشبيه اختصاص داده ولى ازادوات تشبيه سخنى نگفته و فقط به ذكر مثل پرداخته است . قدامه بن جعفر متوفى به سال ٣٣٧ هجرى كه كتاب[ نقدالشعر] را نوشته و صفحات ٥٥ تا ٦٣ كتاب را به بحث از تشبيه اختصاص داده ازادوات تشبيه بحثى نكرده و تفاوتى ميان اداوات تشبيه نگذاشته است . ليكن ابن طباطبا گفته است : ١٩

اگر تشبيه صادق باشداز كلمات [كان] و[ كذا] و چنانچه تشبيه نزديك به صدق باشد از كلمات : تراه - تخاله - يكاد بايداستفاده كرد كه البته ديگران پس ازابن طباطبا به اين تفاوت اشاره اى نكرده و تنها سعدالدين تفتازانى متوفى به سال ٧٩١ هجرى در كتاب[ مطول] ٢٠از قول زجاج نقل كرده كه[ كان] براى تشبيه نيست بلكه براى شك و ترديد به كار مى رود مانند:[ كان زيدا قائم]

اين طباطبا برآنست كه تشبيهات با زمينه فكرى و محيط مردم ارتباط دارد و هر شاعر و گوينده اى مواد و عناصر تشبيه رااز محيط خود مى گيرد و در گفته هاى خود به كار مى برد مثلا عرب كه با باديه و آسمان سرو كار دارد اوصافى كه در آنها واز آنها مى بيند وصف مى كند واز همان اوصاف تجاوز نمى كند و روى همين اصل است كه بيشتر تشبيهات آنان به زندگى بيابانى و عشيره اى آنان ارتباط پيدا مى كند و تشبيهات از محيط زندگى آنان بيرون نيست .

ابن طباطبا در كتاب[ عيارالشعر] بحث جالب توجهى درباره سرقات دارد ٢٢ و بحث او تقريبا زمينه فكرى ديگران شده است .ابن طباطبا معانى مشترك را سرقات مى داند واعتقادش اينست كه بسيارى از معانى مفاهيم خوب را كه آيندگان از متقدمان تقليد مى كنند اگر مقلد به تن آن معانى و مفاهيم خوب را كه آيندگان از متقدمان تقليد مى كنند اگر مقلدمان تقليد مى كنند اگر مقلد به تن آن معانى و مفاهيم لباس نو بپوشاند والفاظ آنها را دگرگون سازد و تغيير بدهد نه تنهااشكالى ندارد بلكه اگر مقلد بتواند معناى لطيفى را در لفظ خوبى بيان كند بسيار خوب خواهد بود و همچون زرگر ماهرى مى ماند كه طلا و نقره را ذوب مى كند و دوباره چيز نو و بهترى مى سازد و يا همچون رنگرزى است كه جامعه اى را رنگ دوباره مى زند و آن رااز وضع اوليه اش بهتر مى كند و زيباتر.

ابوهلال عسكرى تقريبا نظير همين مطلب را در باب ششم كتاب [ الصناعيتن] بحث كرده ٢٣ و فصلى از باب ششم كتاب را تحت عنوان[ فى حسن الاخذ] طرح كرده و در آنجا گفته است : هيچ يك از نويسندگان از

نويسندگان پيش از خود بى نياز نيستند ليكن بر مقلدان است كه اگر معانى و مفاهيمى از متقدمان اخذ مى كنند بايد به تن آن معانى و مفاهيم الفاظى از خود بپوشانند و آنها را به حليه اى جز زيور نخستين بيارايند.

سپس ابوهلال گفته است ٢٤ :اگر كسى معانى و مفاهيمى كه از ديگران است به همان الفاظ نخستين نقل كندو در آنها تغييرى ندهد سارق است و مرتكب سرقت ادبى شده است و چنانچه بعضى ازالفاظ آن مفاهيم را تغيير دهد و نقل كند سالخ است .

ولى اگر بتواند معنى و مفهوم رااز ديگران اخذ كند و به تن آن مفاهيم و معانى الفاظى از خود بپوشاند كاراو باارزش تر واز متقدم خودارزنده تراست .

ابن اثير متوفى به سال ٦٣٧ هجرى نيز درباره سرقات بحث كرده و آنها را به سه قسم منقسم كرده است : ٢٥ نسخ سلخ و مسخ .

شمس قيس رازى تقريبا همين مطالب را در كتاب[ المعجم فى معاييراشعار العجم] نوشته است : ٢٦ سرقات شعرى را چهار نوع دانسته :انتحال سلخ المام و نقل .

اگر كسى شعر ديگرى را به تغيير و تصرفى در لفظ و معنى يا بااندك تصرفى اخذ كند انتحال است واگر معنى را بگيرد و تركيب الفاظ آن را بگرداند و بر وجهى دگراداء كند سلخ است و چنانچه معنى را فرا گيرد و به عبارتى ديگر به كار ببرد المام است . و چنانچه شاعر معنى شاعرى ديگر را بگيرد واز بابى به باب

ديگر برد نقل است .

خطيب قزوينى متوفى به سال ٧٣٩ هجرى نيز در كتاب[ الايضاح] اخذ و سرقت را دو قسم دانسته : ٢٧ ظاهر و غير ظاهر. و تقريبا نظير همين مطالب را سعدالدين تفتازانى متوفى به سال ٧٩١ هجرى در خاتمه كتاب[ مختصرالمعانى] در فن سوم كتاب از سرقات شعرى بحث كرده است . ٢٨او نيز[ اخذ] و بدين معنى كه اگر عبارت و لفظى بتمامه بدون اينكه ترتيب و تاليف آن تغيير يابد از چيزى گرفته شود سرقت محض است و آن را[ نسخ] گويند و چنانچه عبارت اخذ شود و در نظم و ترنيب آن اندك تغييرى رخ دهد آن را[ مسخ] و [ اغاره] گويند واگر معنى به تنهايى گرفته شود آن را[ سلخ] گويند.

موشح مرزبانى
يكى ديگراز كتب نقدى و بلاغى قرن چهارم هجرى موشح مرزبانى است . اهميت كتاب نه آن جهت است كه مرزبانى نخستين كس و كتاب[ الموشح] او اولين كتاب است كه در باب مسائل بلاغى و نقدالعشر در آن بحث شده است بلكه اهميت كتاب و بحث درباره آن از آن جهت است كه مولف در كتاب خود به آراء ناقدان پيش از خوداشاره كرده و ناقدان پس از وى همچون : على بن عبدالعزيزجرجانى نويسنده كتاب[ الوساطه بين المتبنى و خصومه وابن رشيق قيروانى مولف كتاب العمده فى محاسن الشعر و آدابه و نقده] از وى متاثر شده اند.

مولف كتاب ابوعبيدالله محمدبن عمران بن

موسى مرزبانى است كه در سال ٢٩٦ يا ٢٩٧ در بغداد به دنيا آمده و چون بعضى ازاجداداو مرزبان بوده اند او به مرزبانى شهرت يافته است او خراسانى الاصل و بغدادى المولد مى باشد. گفته اند كه مرزبانى در گردآورى مطالب نظيم خاصى داشته و صفت حسن الترتيب را براى او قائل شده اند. ٢٩

اهميت كتاب
اهميت كتاب[ الموشح] مرزبانى دراينست كه مولف كتاب تنها به مسائل بلاغى و نقدى نپرداخته بلكه يك سلسله مسائل لغوى و عروضى و نحوى را نيز مورد بحث قراراده است مثلا مرزبانى از[ اقواء[ [وهوان يختلف اعراب القوافى فتكون قافيه مرفوعه واخرى مخفوضه] بحث كرده ٣٠از[ اكفاء] كه اختلاف حرف الروى به واسطه تقارب مخرج دو حرف همچون صدغ و صقع كه غين و عين قريب المخرج اند در ضمن نق شعر شاعران سخن گفته ٣١از سناد كه اختلاف در حركت پيش از روى مى باشد و همچنين از[ ايطاء] كه تكرار قافيه است بحث كرده ٣٢ از وجه تسميه هر يك سخن گفته ٣٣از حروفى كه قافيه بدان نياز دارد همچون : تاسيس وردف واز حركاتى كه قافيه بدانهااحتياج دارد مانند: حذو توجيه اشباع و نفاذ بحث كرده است٣٤ .

مرزبانى تنهااز مسائل عروضى بحث نكرده بلكه وى در كتاب[ الموشح] مباحث بديعى حتى لغوى را نيز مورد بحث قراراده است . مثلا وى[ تضمين] رااز قول احمد بن محمدالعروضى چنين تعبير مى كند:

[والتضمين هوبيت يبنى على كلام يكون معناه فى بيت يتلوه من بعده مقتضياله] ٣٥ مرزبانى شعر مضمن امرى القيس را كه نقادان براو عيب گرفته اند نقل كرده ٣٦ واز گفته او چنين استنباط مى شود كه شعر مضمن نزداهل فن خوب نيست و در صفحه[ ٤٩ الموشح] از قول على بن هارون نقل كرده كه[ التضمين احد عيوب القوافى الخمسه] و در صفحه [ ٤٠٥ الموشح] نوشته است: والمضمن عيب شديد فى الشعر خيرالشعر ماقام بنفسه و خيرالابيات ما كفى بعضه دون بعض .

مرزبانى عقيده دارد كه اگر در قصيده اى شعر دوم وابستگى به شعر اول داشته باشد عيب است[ لان خيرالشعر عندهم مالم يحتج بيت منه الى بيت آخر]...

مرزبانى بر شعرامرى القيس كه گفته است :

وليل كموج البحرارخى سدوله على بانواع الهموم ليبتلى َفقلت له لما تمطى بصلبه واردف اعجازا و ناء بكلكل
در واقع اين ابيات شعر پيشين

!الاايهاالليل الطويل الاانجلى بصبح و مالاصباح منك بامثل
تفسير كرده ايراد گرفته است . ٣٧

مرزبانى ضمن بحث از مسائل نقدى

گه گاه به مسائل صرفى نيز پرداخته و مثلا گفته است : ٣٨ گاه شاعر در شعر خود كلمات را به اصل خود بر مى گرداند و كلمات منقوصى همچون : قاض در شعر [ قاضى] مى گويد و يا كلماتى چون : لم يغز - لم يرم را شاعر در شعر خود لم يغزو - لم يرمى به كار مى برد و گاه از نون جمع كه دراضافه بايد حذف شود و در شعر حذف نمى شود بحث كرده ٣٩ همچون الضاربونه -الخائفونه - الامرونه مانند شعر:

هم القائلون الخير والامرونه اذا ما خشوا من محدث الامر مفظعا
مرزبانى از كلماتى كه بااندك تغيير در شعر به كار مى رود نيز سخن گفته مانند: مساجيد - دراهيم مفتح كلكال كه به جاى : مساجد دراهم مفتاح كلكل به كار رفته است . ٤٠

مرزبانى گاه از مسائل نحوى بحث كرده و مثلااز قول اصمعى نقل كرده كه عرب فصيح نمى گويد:[ فلانه زوجه فلان] بلكه مى گويد:[ فلانه زوج فلان] . ٤١

مرزبانى تقديم و تاخير را كه موجب تعقيد كلام مى شود بررسى كرده و دراين زمينه ازاشعار شاعران عرب مثالهائى آورده است . ٤٢ در جاى ديگر از تقديم و تاخير به كلمه[ تفصيل] تعبير كرده و آن رااز عيوب شعر دانسته و گفته است : ٤٣

تفصيل "فاصله انداختن آنست كه شاعر نسق كلام را رعايت نكند و نظم و ترتيب را به خاطر عروض به هم بزند.

مرزبانى در كتاب خود مبحثى را تحت ه عنوان ضرورات شعرى طرح كرده ٤٤ و به مصداق[ الضرورات تبيح ا المحظورات] از قول عروضى گفته است : مى توان اسلام لاينصرف را به ضرورت شعرى در شعر منصرف خواند و بدان تفويض داد زيرا كه اسم به اصل خود بر مى گردد.

در بيت زير كلمه[ دعد] هم به صورت منصرف و هم به شكل غير منصرف بيان شده است :

لم تتلفح بفضل مئزرها دعدو لم تغذ دعد بالعلب
مرزبانى افزوده است كه در ضرورت شعرى نمى توان اسم منصرف را غير منصرف خواند هر چند كه اخفش آن را روا دانسته و شعر عباس بن مرداس السلمى را هم شاهد مثال آورده شعراينست :

فما كان حصن ولا حابس بفوقان مرداس فى مجمع
[مرداس] اسم منصرف است كه به ضرورت شعرى به صورت غير منصرف خوانده شده ولى مرزبانى كه را قبيح دانسته و گفته است روا نيست و نمى توان بر آن قياس كرد و

ديگراسامى منصرف را در شعر به ضرورت غيرمنصرف خواند زيرا كه اين كار خروج شيى ءازاصل خود. ٤٥

مرزبانى به آراء ناقدان پيش از خود اشاره كرده و حتى از مجالسى هم كه براى نقد شعر تشكيل مى شده اسم ٤٦ برده و نظرانتقادى خود را هم بيان كرده است .

مرزبانى علاوه بر نقد شعر شاعران دوره جاهلى شعر شاعران دوره اسلامى را نيز مورد نقد و بررسى قرار مى دهد و صفحات فراوانى از كتاب را به بحث از شعر شاعران اين دوره اختصاص داده است . ٤٧ مثلا مرزبانى اشعار خوب فرزدق را بررسى كرده و درباره اين شعر:

ضربت عليك العنكبوت بنسجها وقضى عليك به الكتاب المنزل
كه فرزدق درباره[ جريربن عطيه] گفته است مرزبانى مى گويد:

تاويل اين شعر آنست كه شعر جرير ("بيت همچون بيت واهى ضعيفى است كه اين خوداشارتى است به آيه:[ ...ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت]...

عنكبوت .٤١
مرزبانى شعر بعيدالمعانى فرزدق را كه درباره ابراهيم بن بن اسمعيل بن هشام المخزومى "خال هشام بن عبدالملك سروده نيز مورد بررسى قرار داده و آن را مستحسن ندانسته است . شعراينست :

و ما مثله فى الناس الا مملكامابوامه حى ابوه حى ابوه يقاربه
كه در واقع خواسته است بگويد:ابوام ابن ملك "پدر مادر هشام پدر ممدوح مباشد كه اين خود تعقيد دارد. ٤٨

مرزبانى در ضمن بحث از شعراءاسلام تحت عنوان[ اخبار تشمتمل على ذكر جماعه من شعراءالاسلام] ٤٩ و بار ديگر تحت عنوان[ جماعه من شعراءالاسلام] ٥٠ سخن گفته واز عيوب معانى شعر بحث كرده واز قول قدامه بن جعفر گفته است : ٥١

مخالفت با عرف وگفتن كلامى كه عادت و معمول جامعه نيست و طبع مردم نمى پسندد اگر شاعر آن را در شعر خود بگويد از عيوب معانى به شمار مى آيد.

مرزبانى در بحث از شعراى اسلام تئليم رااز عيوب لفظى شعر دانسته و گفته است : ٥٢ تثليم آنست كه شاعراز روى ناچارى واضطرار كلماتى را به طور ناقص بگويد مثل اينكه اميه بن ابى الصلت كلمه [بنى اسرائيل] را در شعر زير[ بنى اسرال] گفته است .

لاارى من يعيننى فى حياتى غير نفسى الا بنى اسرال
در برابر تثليم مرزبانى يكى ديگراز عيوب لفظى شعر را كه[ تذنيب] باشد بازگون كرده و گفته است : ٥٣ تذنيب عكس تثليم است مانند شعر زير كه گوينده از روى اضطرار و جهت كامل كردن وزن شعر كلمه [عبدالملك] را به صورت[ عبدالمليك] آورده و گفته است :

لاكعبدالمليك كيزيداوسليمان بعداو كهشام
مرزبانى در صفحات ه ٣٨٤ تا ٥٤٥از ٣٨ تن شاعر قرن دوم و سوم هجرى كه آنان را دراصطلاح[ محدثان و نوآوران] گويند همچون : بشارين بود ابوالعتاهيه ابونواس - عباس بن احنف - كلثوم بن عمر والعتابى - دعبل بن على الخزاعى اسحاق بن ابراهيم الموصلى ابو تمام طائى - ابوعباده بحترى - محمودالوراق بحث كرده و معايب و محاسن شعره هر كدام را باز گفته و در همين مبحث از قول ابن الاعرابى گفته است : ٥٤

شعر شاعران اين دوره مانند ريحان است كه[ يشم يوما و يذوى فيرمى به]... كه يك روز بويائى دارد و سپس پژمرده مى شود و آنگاه بايد آنه را به دورافكند ليكن اشعار قدما همچون مشك و عنبراست كه بوى خوش آن روز به فزونى است .

مثلا مرزبانى درباره شعرابوالعتاهيه گفته است : ٥٥

باآ نكه ابوالعتاهيه طبعى رقيق دارد و به سهولت مى توان كلام ه منثور را به نظم در آورد ولى مع ذلك[ لايخلو من الخطاالفاحش والقول السخيف]

و نيز مرزبانى شعرابونراس را نقد كرده و تناقضهاى شعرى و برخى از عيوب سخن او واظهار نظر ديگران را درباره او بيان كرده ٥٦ و مثلا از قول عتابى هم گفته است كه : ٥٧

ابونواس شاعر ظريف طبعى است ولى نوآورى افراط كرده بطورى كه گفته است :

لما بذا ثعلب الصدود لناارسلت كلب الوصال فى طلبه
و نيز مرزبانى در نقد شعرابونراس از قول ابن طباطبا گفته است : ٥٨

[ينبغى للشاعر آن يحترز فى اشعاره و مفتتح اقواله مما يتطير منه او يستجفى ن الكلام والمخاطبات]. همچون شعرابونواس كه براى فضل بن يحيى گفت واو را خوش نيامد . مرزبانى در ص ٤٢٣الموشح نوشته است : فيفال :انه لم يمرض الااسبوع حتى نزلت بهم النازله .

مرزبانى عيبى را كه اخفش و سيبويه بر شعر بشار بن برد گرفته اند در صفحات ٣٨٤ و ٣٨٥ شاعر بايدازاشارات دوراز ذهن و كلمات دشوار دورى كند و مجازهايى كه به حقيقت نزديك است واز حقيقت دور نيست بياورد نيز شاعر بايد در شعر خود استعاراتى كه مناسب است بياورد.

مرزبانى از شعرابوتمام بحث كرده ٦٠ عيوب شعر وى را باز گفته و در واقع باب نقد را گشوده و سرقات ابوتمام طائى را بيان كرده و گفته است :

[وللطائى سرقات كثيره احسن فى بعضها واخطاء فى بعضها].

مرزبانى درباره سرقات ادعبى اظهار عقده كرده و گفته است : شاعر وقتى در سرقات معذوراست كه چيزى بر معنى و مفهوم اسل بيفزايد و يا كلامى استوارتراز كلام نخستين بياورد.

[ولايعدرالشاعر فى سرقته حتى يزيد فى اضاءه المعنى اوياتى باجزل من الكلام الاول] ٦١

احكام صنعه الكلام- ابوالقاسم محم بن عبدالغفور كلاعى
يكىديگراز كتب كمياب [ احكام صنعه الكلام] است كه از كتب نقد و بلاغت قرن ششم هجرى به شمار مى آيد و به وسيله ابوالقاسم محمد بن عبدالغفور كلاعى كه از خاندان علم و دانش قرن ششم هجرى اندلس است - نوشته شده و به سال ١٩٦٦ ميلادى توسط استاد محمد رضوان الدايه در بيروت كتاب به چاپ رسيده است .

كلاعى كتاب[ احكام صنعه الكلام] را براى بحث و بررسى از نثر فنون مختلف آن و قوانين كتابت و آداب آن نوشته است و به نويسندگان توصيه كرده است ٦٢ كه نويسنده نبايد در مدح كسى مبالغه كند زيرااگر در ستايش كسى نويسنده مبالغه كند در واقع او را هجو كرده است .

كلاعى دراين كتاب بيشتر در باب مسائل مربوط به نثر بحث كرده و گهگاه به مناسبت به مسائل مربوط به شعر نيز پرداخته است . ٦٣


اهميت كتاب احكام صنعه الكلام
اولا - دراين كتاب آراء گوناگونى در مسائل نقد و بلاغت وجود دارد كه برخى نيزازاختراعات واستنباطات مولف است .

ثانيا - با تاليف كتاب مزبور مولف نشان داده كه روزى گارى نيز دراندلس مسائل بلاغى مورد بحث قرار مى گرفته همان طورى كه در مشرق ممالك اسلامى هم از مسائل نقد و بلاغت بحث مى شده است .

ثالثا - مولف در كتاب[ احكام صنعه الكلام] به بسيارى از كتب بلاغى و نقدى متداول آن روزگاران به مناسبت هاى مختلف اشاره كرده كه متاسفانه برخى از آنها را دست حوادث روزگاراز ميان برده و جز نام چيزى از آنها نمانده است .

رابعا از مطالب كتاب چنين استنباط مى شود كه سبك ابوالعلاء معرى در نثر و شيوه متنبى در شعر ميان نويسندگان و شعراى اندلس متداول شده و نويسندگان و شعراى ه آن ديار ازاينان دنباله روى مى كرده اند.

روى هم رفته مولف مطالب كتاب خود را در يك مقدمه و دو باب بيان كرده و مطالب مدمه را چند فصل باز گفته و در يكى از آن فصول فضيلت [بيان] را بيان كرده و به آيات:[ الرحكمن علم القرآن خلق الانسان علمه البيان] الرحمن .١ تا ٤ استناد جسته است . دراين آيات خداى بزرگ يكى از نعم خود را به آدمى نعمت بيان دانسته واين نعمت را پس از نعمت آفرينش[ خلق الانسان] آورده و به قول سيدقطب ٦٩ پس از نعمت آفرينش خداى بزرگ نعمت[ بيان] را كه ازاهم نعماءاست ذكر كرده

در همين فصل كه در فضيلت[ بيان] است كلاعى به حديث نبوى[ ان من البيان لسحرا]اشاره كرده و در باب حديث مزبور بحث مشبعى كرده و در واقع آن را نقد كرده واز قول برخى

گفته است كه اين حديث در نكوهش[ بيان] است و نه در ستايش آن زيرا حديث وقتى بر زبان پيامبراكرم جارى شده كه بنا به نوشته حافظ منذرى در[ مختصر سنن ابى داود] دو مرد به نامهاى : زبرقان بن بدر - عمر و بن الاهتم در سال نهم هجرى از مشرق به حضور پيامبراكرم رسيدند و به سخنرانى پرداختند و مردم را شگفت زده كردند و سخن آنان در مردم اثر كرد. سپس پيامبراكرم فرمود: [ ان من البيان لسحرا] يا[ ان بعض البيان لسحر]. ٦٥

كلاعى در باب اين حديث مفصلا بحث كرده و سخن آنان را كه گفته اند[ هذا ذم لبيان] نادرست دانسته وافزوده است كه اين گفته [ جهل ظاهر و خطل بين] است زيرااولا عرب به فضيلت [بيان] ستوده شده و ثانيا[ بيان] يكى از نعم الهى است كه خداوند به انسان عطا كرده[ ... و علمه البيان] و ثالثا برخى از منطقيون در تعريف انسان گفته اند:[ حدالانسان :الحى الناطق المبين] .

كلاعى افزوده است كه هدف اصلى پيامبراكرم از حديث[ ان من البيان ه لسحرا]اين بوده كه سخن گاه ممكن است حق را بپوشاند و آدمى را به اشتباه اندازد و لذا متشبه به سحراست كه چشم و گوش را به اشتباه مى اندازد واين گونه سخنان را پيامبراكرم مكروه مى شمرده و ناخوشايند مى دانسته است .

كلاعى اضافه كرده كه من در گفتار پيامبراكرم كراهت و ناخوشايندى و نكوهشى در ذم[ بيان] نمى بينم زيرااين حديث همچون مثل سائرى پده و فرموده پيامبراكرم هم در مقام مدح[ بيان] است و نه ذم و نكوهش آن . ٦٦

حصرى قيروانى در كتاب[ زهرالاداب] ٦٧ در فصلى كه از فضيلت بيان سخن گفته فرموده پيامبراكرم را چنين نقل كرده است:[ ان من البيان لسحرا وان من الشعر لحكمه . و يروى لحكما والاول اصح] سپس افزوده است كه برخى ازاهل دقت و نظر گفته اند:[ ان من بعضى البيان لسحرا].

علامه عبدالروف المناوى كه احاديث پيامبراكرم را در[ جامع الصغير] سيوطى شرح كرده نوشته است : ٦٨ همانطور كه ساحر با سحر خود چيز باطلى را در چشم مسحور با سحر خود چيز باطلى را در چشم مسحور مى آرايد تااينكه او آن را راست پندارد گوينده سخن نيز با مهارت در سخن گويى و بيان و تفنن در بلاغت خرد سامع را مى ربايد واو را در تفكر و تدبر در آن موضوع باز مى دارد به طورى كه او چيز باطل را حق مى پندارد و حق را باطل مى انگارد و سخن ابن قتيبه هم كه گفته است :

[ ان منه ما يقرب البعيد و يبعدالقريب ويزين الباطل القبيح و بعظم الصغير فكانه سحر]....

در همين مورداست مناوى افزوده است كه اين بيان و گفتار پيامبر اكرم بنا به گفته ميدانى ٦٩ درباره استحسان نطقى است .

كلاعى در پايان فصل اول ازايجاز بحث كرده وايجاز راازانواع بديع دانسته و گفته

است :ايجاز آنست كه لفظ كم و مععنى زياد باشد [ماقل لفظه و كثر معناه] .

كلاعى[ بيان] را روح كلام دانسته و توضيح داده همان طور كه روح ستون و عماد بدن است و عماد و ستون روح هم علم است بايد گفت كه در واقع ستون و عماد علم [ بيان] است و آن كس كه بتواند ميان ايجاز و بيان جمع كند گوى سبقت راازاقران خود در سخن گفتن ربوده و توانسته است سخن زيبا و بليغ بگويد. :٧٠

كلاعى فصل دوم از مقدمه كتاب را به ترجيح دادن سخن منثور بر منظوم اختصاص داده و حديثى نيز در رجحان نثر بر شعراو قول پيامبراكرم نقل كرده و برآنست كه نثر بر شعر فضيلت دارد زيرا در شعر گوينده به اغراق گويى و مبالغه سرايى وادار مى شود واين اغراق ها و زياده گوئيها گوينده را به دروغ وا مى دارد و حال آنكه[ ...والكذب ليس من شيم المومنين] ولى سرانجام بااينكه فصليرا به برترى نثر بر شعراختصاص داده و گفته است:[ فصل فى الترجيح بين المنظوم و المنثور]اما در پايان مقال گفته است:[ ولست بمنكر - مع هذا كله - فضائل الشعر] ٧١

و شايد گفتار كلاعى دراين فصل عكس العملى باشد در برابر گفتار ابوهلال عسكرى متوفى به سال ٣٩٥ هجرى در كتاب[ الصناعين] ٧٢ كه فصل را به فضيلت شعراختصاص داده و سخن منظوم را بر سخن منثور ترجيح دداده و براى شعر امتيازاتى ذكر كرده و عبارت:[ لاشى ءاسبق الى الاسماع واوقع فى القلوب وابقى على الليالى والايام من مثل سائر و شعر نادر].

و نيز عبارت:[ وليس اسير من الشعرالجيد] را هم گفته است .

كلاعى باب اول كتاب خود را پس از آنكه آيات :

[ اقرا و ربك الاكرم .الذى علم بالقلم . علم الانسان مالم يعلم] علق .٣و٤و٥ را در فضيلت نوشتن آورده گفته است كه خدا نوشتن را به وسيله قلم به بشر آموخته و كتابت رااز زيور فرشتگان دانسته و عبارت:[ الكتابه من حلى الملائكه] را نقل كرده آن گاه بحث اصلى خود را درباره كتاب و مطالب مربوط بدان و طرز نوشتن عنوان و آغازنامه

و چگونگى درود بر پيامبراكرم را متذكر شده است . ٧٣

كلاعى نوشته است كه برخى پس از[ بسم الله]... جمله دعائى [وصلى الله على محمدالكريم] را كه از لحاظ وزن سجع معادل [بسم الله]... است مى نويسند و بعضى آيه :

ان الله و ملائكته يصلون على النبى ياايهاالذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليمااحزاب .٥٦ .
كلاعى در همين باب فصلى را به[ استفتاح] اختصاص داده وافزوده است كه آغازنامه ها در زمانهاى مختلف متفاوت بوده زيرا در جاهليت نامه ها با[ باسمك اللهم] آغاز مى شده و پيامبراكرم نيز تا مدتى به همين شيوه تحمل مى كرده ولى پس از نزول سوره هود كه آيه ٤١ آن چنين است :

و قال اركبوا فيها بسم الله مجريها و مرسيها....
پيامبراكرم هم مى نوشت:[ بسم الله] ليكن پس از نزول سوره اسراا كه آيه .١١٠ آن چنين است:[ قل ادعواالله اواد عواالرحمن]...

آغازنامه ها نوشته مى شد:[ بسم الله الرحمن] .

و سرانجام پس از نزول آيه[ انه من سليمان وانه بسم الله الرحمن الرحيم] .النمل .٣٠ آغازنامه ها با[ بسم الله الرحمن الرحيم] شروع مى شد و تاكنون هم ادامه دارد. .

كلاعى زياده گويى واكثار جمله هاى دعائى را بيش ازاندازه و فراوان ناشى از ضعف بضاعت علمى نويسنده در فن نويسندگى مى داند و برآنست كه آوردن جمله هاى دعائى - در حدافراط - علاوه براينكه ضعف نويسنده را در هنر نويسندگى مى نماياند برخى از دعاها نيز همچون دعا راى طول بقاء برخى از دعاها نيز همچون دعا براى طول بقاء مكروه و ناپسنداست زيرااجل مقدراست و مثلا جمله دعائى[ اطال الله بقاء ك] دراين مورد معنائى ندارد٧٤ .

كلاعى در فصل[ اقسام الخطاب] نوشته است :

ايجاز در هر مورد پسنديده نيست همان طورى كه اسهاب نيز در هر جا مذمومنيست[ ولكل قسم من هذه الاقسام موطن يصلح فيه و مقام يختص به فالايجاز ليس بمحمود فى كل موطن كماان الاسهاب . ليس بمذموم فى كل موضع] و بهترين نمونه گفتار را آيات قرآنى دانسته زيرا در مورد تاكيد كلام موكد آمده و آنجا كه حذف پسنديده است وايجاز كلام را موجز آورده و در مكانى كه تفصيل ضرورت دارد مطلب مفصل و مشروح بيان شده و لذا كلاعى

گفته است:[ و هواشرف الكلام] ٧٥ .

كلاعى يكى از بهترين ايجازهاى قرآنى را سوره توحيد دانسته است . او در بحث از[ ايجاز] به نوع خاصى ازايجاز اشاره كرده كه شايد ديگران از آن سخن نگفته باشند و آن ايجاز به اشاره وايماءاست همچون آيه:[ فغشيهم من اليم ماغشيهم] .طه .٧٨

يعنى موج دريا آن چنان آنها را فرو برد كه از آنان اثرى باقى نماند.

زمخشرى ٧٦اين گونه ايجاز را نوع ايجازاختصار دانسته وافزوده است كه اين آيه از باب[ جوامع الكلم التى تسقل مع قلتها بالمعانى الكثيره] مى باشد. در واقع قرآن گفته است:[ غشيهم ما لايعلم كنهه الا الله]

همين گفته ار نسفى بعينه درصفحه ٦١ جلد سوم تفسيرش تكرار كرده است وابن كثير دمشقى ٧٧ متوفى به سال ٧٧٤ هجرى ذيل جمله[ ماغشيهم] نوشته است :امواج دريا به طورى آنان را فرو برد كه هيچ اثرى از آنان به جا نماند.

به هر حال كلاعى ايجازهاى مختلف راازانواع بلاغت شمرده است ٧٨ .

در نظر كلاعى باب دوم كتاب [ احكام صنعه الكلام] از مهم ترين بخش هاى كتاب است و حدود ١٥٠ صفحه كتاب به اين بباب اختصاص يافته و در آن باب از مباحث گوناگون بحث شده و به قول خود انواع صنايع بديعى را كه در شعر هست در نثر هم جسته و در هر فصلى ازاين باب به نوعى از بديع اشاره كرده است همچون صنعت[ عاطل] كه اشجاع و فواصل در آن كم است و صنعت[ حالى] كه نثر به حسن عبارت و لطف اشارت و تمثيل واستعاره آراسته مى باشد واشجاع و فواصل هم در آن فراوان است و نثر مصنوع كه آراسته به انواع صنايع بديعى است و نثر مرصع كه آراسته به اخبار وامثال واشعار و آيات قرآنى واحاديث نبوى است و نثر مغصن كه عبارات آن سجع اندراست و دو قرينه و گاه سه قرينه و بعضى اوقات چهار قرينه بر سجع واحد آمده است٧٩ .

كلاعى فصلى ازاين باب را به[ توقيع] اختصاص داده و در آن فصل نمونه هايى از توقيعات نويسندگان را كه گاه فقط يك حرف بوده و زمانى يك كلمه و بعضى اوقات منحصر به آيه اى از آيات قرآنى و در برخى شعرى از شعراى فصيح ذكر كرده است . ٨٠

يكى ديگراز فصول اين باب درباره خطبه است . كلاعى عقيده دارد كه خطبه داراى اهميتى ويژه است و در آن باره گفتار پيامبراكرم را نقل كرده كه :

كل امر ذى بال لايبتدا فيه بالحمدالله فهوابتر يا[ فهواقطع] و نيز گفته است : هر خطبه كه در آن تشهد نباشد چون دست بريده است و بى ارزش .

كلاعى در همين فصل پيامبراكرم[ ص] رااخطب الخطباء معرفى كرده [لانه افصح العرب لسانا لابيان كبيانه ولاكلام يعدل بكلامه]... و نيز در همين فصل گفته است كه خطيب بايد سخنان خود را به آيات قرآنى بيارايد واز تمثيلات آن بهره جويد. ٨١

كلاعى فصلى از همين باب را به[ مورى] كه از ماده[ توريه] است اختصاصى داده و نوشته است كه[ مورى] گفتارى است كه باطن آن بجز ظاهرش مى باشد همچون سخنى كه شريح پس از عيادت از زياد بن ابيه در بيمارى موت در پاسخ سائل گفته بود.

سائل پرسيده بود كه زياد را چگونه يافتى ؟ شريح گفته بود:

[ تركته يامر و ينهى] كه ظاهر عبارت معنايى دارد ولى در باطن معناى آن چنين است:[ قد تركته يامر و ينهى] كه ظاهر عبارت معنايى دارد ولى در باطن معناى آن چنين است:[ قد تركته يامر بالوصيه و ينهى عن البكاء]. ٨٢

كلاعى در فصلى كه[ مقامات] سخن گفته متذكر شده است كه بديع الزمان همدانى متوفى به سال ٣٩٨ هجرى چهارصد مقامه در غايت جودت و فخامت نوشته كه متاسفانه فقط ٤٠ مقامه به ما رسيده است - راوى آن مقامه ها عيسى بن هشام است و قهرمان آن روايات ابوالفتح اسكندرى كه مخلوق فكر و زاييده خيال نويسنده مى باشد و يكى از شاهكارهاى نثر مصنوع و مغلق است .

كلاعى فصلى از كتاب را به[ تاليف] اختصاص داده واز تاليف و تصنيف سخن رانده و آن را منحصر به يك زمان و دوره خاص ندانسته و گفته است : ٨٣

ولواقتصرالناس على كتب القدماء لضاع علم كثير و لذهب ادب غزير و لضلت افهام ثاقبه و لكلت لسنه... .

هدف كلاعى اين بوده كه بايد در هر دوره اى آنان كه ذوق واستعداى دارند از خود تاليف و تصنيفى به يادگار گذارند گواينكه :

[من صنف كتابا فقداستهدف فان احسن فقداستعطف وان اساء قد استقذف].

بحث انتقادى او درباره سجع چنين است : برخى سجع را ستوده اند و خوب دانسته و بعضى هم سجع در سخن را ناپسند و خوب دانسته و گفته اند كه سجع تكلف ايجاد مى كند و چه بسا كه گوينده رااز هدف اصليش باز دارد و لفظى را به مناسبت سجع در غير مورد به كار برد. ولى كلاعى خود عقيده دارد همان طورى كه وزن و قافيه در نظم تكلف ايجاد نمى كند سجع هم در نثر تكلف و تصنع ايجاد نمى كند.

كلاعى درباب دوم كتاب كه به گفته خوداواز مهم ترين بخش هاى كتاب كه به گفته خوداواز مهم ترين بخش هاى كتاب است و در مسائل مختلف بحث شده از[ سجع] نيز به تفصيل سخن گفته است . ٨٤

كلاعى سجع را به سه قسم منقسم ساخته است :

١- سجعى كه جزء دوم عبارت مسجع از جزءاول كامل تراست .

٢- سجعى كه جزءاول و قرينه نخستين سجع طولانى تراز قرينه قرينه دوم است .

٣- سجعى كه دو جزءاول و دوم به يك اندازه است .

كلاعى در كتاب خود يك نوع سجع ديگر هم بر شمرده و آن سجعى است كه در عبارت بيش از دو جزء مسجع وجود دارد و آن را سجع مكرر و يا سجع اندر سجع ناميده و به طريقى كه جزءاول از جزء دوم كوتاه تر و جزء دوم از جزء سوم كوتاه تراست .

كلاعى آخرين فصل كتاب ٨٥ را به[ قوانين كتابت و آداب و مقررات آن] اختصاص داده و در آن فصل برخى از چيزهايى را كه براى نويسنده ضرورت دارد بيان كرده و نيز بعضى از چيزهاى پسنديده و مستجب را كه براى كاتب لازم است ذكر كرده و مثلا گفته است:[ كاف] خطاب در موردى به كار مى رود كه مخاطب از لحاظ درجه و مقام كفو و همتاى نويسنده است و در اين مورداست كه مثلا نوشته مى شود:[ فرايك فى كذا] و نيز در نامه اعتذار و پوزش خواهى نويسنده بايد كه الفاظ درشت و كلمات خشن به كار نبرد زيرااو معتقداست كلمه اى كه گوش را آزار دهد و براى سامعه ناخوشايند كه گوش را آزار دهد و براى سامعه ناخوشايند باشد مسلما روح و روان را نيز مى آزارد.

كلاعى ازاوجب واجبات دانسته كه در نامه ها نام خدا بدون ذكر سبحان يا[ جل ذكره] و يا[ عز وجهه] به كار نرود بدين معنى كه كاتب بايد چون نام خدا را در نوشته به كار مى برد بلافاصله كلماتى از قبيل : سبحانه، جل ذكره، عزوجهه، پس از كلمه[ الله] بنويسد. نيز كلاعى نوشته است :اگر كاتب در نوشته خوداز رسول الله[ ص] اسم مى برد بلافاصله بايد دنبال اسم آن بزرگوار صلوات و

سلام باشد.

آخرين گفتار كلاعى كه بايد گفت در واقع حسن ختامى است اينست كه وى توصيه مى كند: كاتب بايد شخصى مورد خطاب را به سخنانى كه لايق آن كلمات نيست نستايد و مدح بيجا نكند زيرا در واقع گزافه گويى مدح خود يك نوع هجاست .

سرانجام كلاعى كاتبان رااندرز داده و گفته است : ٨٦

نويسنده بايد همان طورى كه گفتار خود را مى آرايد و مهذب مى كند كردار خود را نيز بيارايد و پيراسته گرداند و به اصطلاح كاتب ه مهذب القول بايد مهذب الفعل هم باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

يادداشتها و مشخصات منابع و ماخذ:
١. نهايه الايجاز و درايه الاعجاز فخرالدين محمدبن عمر رازى چاپ قاهره ١٣١٧ .ه/٠٨

٢.معجم الادباء ياقوت حموى چاپ مصر مكتبه عيسى البابى و شركاا بمصر ج ١٧.١٤٣.

٣.عيارالشعر ابن طباطبا به تحقيق و تعليق دكتر طه الحاجرى - دكتر محمد زعلول سلام چاپ قاهره ١٩٥٦ م مقدمه .ز ح .

٤. ماخذ پيشين .٣و٤.

٥. العمده فى محسان الشعر و آدابه ونقده ابوعلى الحسين بن رشيق القيروانى تحقيق و تعليق از: محمدمحيى الدين عبدالحميد چاپ دوم مصر شوال ١٣٧٤ ه.ق ١٩٥٥ م ج ١.١٣٤.

٦. عيارالشعر ١٤.

٧. ماخذ پيشين ١٦.

٨. العمده ١.١٩٩.

٩. عيارالشعر .١٧و١٨.

١٠. الصناعتين ابوهلال حسن به عبدالله بن سهل عسكرى تحقيق از محمدالبجاوى - محمدابوالفضل ابراهيم چاپ مصر بمطبعه عيسى البانى الحلبى و شركاء .٢٤٥ و ٢٤٦.

١١. عيارالشعر .٢٢و٢٣.

١٢. الصناعين .٢٤٣.

١٣. ترجمان البلاغه محمد بن عمرالرادويانى تصحيح احمد آتش چاپ دوم ١٣٦٢ ه ش انتشارات اساطير.٤٤.

١٤. حدائق السحر فى دقايق الشعر رشيدالدين محمد عمرى كاتب بلخى معروف به وطواط تصحيح عباس اقبال طهران مطبعه مجلس .٤٢.

١٥. المعجم فى معاييراشعارالعجم شمس الدين محمد بن قيس الرازى تصحيح محمد بن عبدالوهاب قزوينى انتشارات دانشگاه تهران .٣٤٥.


١٦. ابداع البدايع حاج ميرزا حسين شمس العلماء گرگانى چاپ سنگى شوال المرام سنه ١٣٢٨ ه.ق .١٣٣.

١٧. عيارالشعر /١١

١٨. العمده فى محاسن الشعر و آدابه و نقده ١.١٢٤.

١٩. عيارالشعر .٢٢.

٢٠. مطول چاپ عبدالرحيم .٢٦١.

٢١. عيارالشعر .١٠و١١.

٢٢. ماخذ پيشين .٧٦.

٢٣. اصناعتين .١٩٦.

٢٤. ماخذ پيشين١٩٧ .

٢٥. المثل السائر فى ادب الكاتب والشاعر ابوالفتح ضياءالدين نصرالله محمد بن عبدالكريم المعروف با بن اثير تحقيق از محمد محيى الدين عبدالحميد چاپ مصر ١٣٥٨ ه.ق ١٩٢٩ م ج ١.٤١٢.

٢٦. المجم فى معاييراشعارالعجم .٤٦٤ تا ٤٧٥.

٢٧. الايضاح لمختصر تلخيص المفتاح خطيب قزوينى مصر چاپ دوم .٢٨٦ تا ٢٩٥.

٢٨. مختصرالمعانى مسعود بن عمر ملقب به سعد تفتازانى تصحيح از: رضا لطفى محمدعلى محمدى مطبعه التوحيد ١٩٥٤ م ١٣٧٤ه.٢١٥.٢١٧.

٢٩. براى آگاهى بيشتراز شرح بيشتراز شرح حال مرزبانى به ماخذ زير مراجعه شود:الف - مقدمه كتاب موشح تحقيق على محمدالبجاوى چاپ دارنهضه مصر ١٩٦٥ م

ب معجم الادباء ياقوت حموى چاپ مصر ج ١٨.٢٦٨.

ج وفيات الاعيان وامناءابنااالزمان ابن خلكان چاپ مكتبه نهضه المصريه ١٩٤٨ م به تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد ج ٣.٤٧٥ و٤٧٦.

الاعلام زركلى ج ٧.٢١٠.

٣٠. الموشح .٢١٠.

٣١. ماخذ پيشين .٤و١٢.

٣٢. ماخذ پيشين /٠٥/

٣٣. ماخذ پيشين .٦٦.

٣٤. ماخذ پيشين .٥ ٦ ١٠و١٢.

٣٥. الموشح .٢٣.

٣٦. ماخذ پيشين .٤٣.

٣٧. ماخذ پيشين .٣٣و٣٦.

٣٨. ماخذ پيشين .١٤٨.

٣٩. ماخذ پيشين .١٤٩.

٤٠ماخذ پيشين .١٥٠و١٥١.

٤١. ماخذ پيشين .٢٨٤.

٤٢. ماخذ پيشين .٥٣و٥٤.

٤٣. ماخذ پيشين .١٢٧و١٥٢.

٤٤. ماخذ پيشين .١٤٤.

٤٥. ماخذ پيشين .١٤٥.

٤٦. ماخذ پيشين .٢٥٧ ٢٥٨ ٢٥٩.

٤٧. ماخذ پيشين .١٥٦٥تا٣٨٤.

٤٨. ماخذ پيشين .١٦٢ ١٦٣.

٤٩. ماخذ پيشين .٣٥٢.

٥٠. ماخذ پيشين .٢٦١.

٥١. نقدالشعر قدامه بن جعفر بريل ليدن ١٩٥٦م .٢٤٤ و الموشح .٣٦٢.

٥٢. الموشح٣٦٣ .

٥٣. ماخذ پيشين .٣٦٦و٣٦٧.

٥٤. ماخذ پيشين .٣٨٤.

٥٥. ماخذ پيشين .٣٩٥ ٤٠٥.

٥٦. ماخذ پيشين .٤٠٧تا٤٤٢.

٥٧. ماخذ پيشين .٤١٨و٤١٩.

٥٨. ماخذ پيشين .٤٤٢ و عيارالشعر .١٢٢.

٥٩. الموشح .٣٨٨ و عيارالشعر .١٩٩ و ١٢٠.

٦٠. الموشح .٥٠٥٤٦٥.

٦١. ماخد پيشين٤٧٨ .

٦٢. احكام صنعه الكلام ابوالقاسم محمدبن عبدالغفور كلاعى تحقيق از محمد رضوان الدايه بيروت دارالثقافه ١٩٦٦م .٢٥٨.

٦٣. م اخذ پيشين .٥٠تا٥٢.

٦٤.فى ظلالال القرآن سيدقطب بيروت الطبعه الخامسه ١٣٨٦ه.١٩٦٧م در ٨ مجلد ج ٧.٦٧٠.

براى آگاهى بيشتر در باب بيان به ماخذ زير مراجعه

شود:

الف مجمع البيان فى تفسيرالقرآن ابوعلى الفضل بن الحسن الطبرسى تحقيق از سيدهاشم رسولى محلاتى چاپ بيروت ١٣٧٩ق - ١٣٣٩ ده جلد در ٥ مجلد الجزءالتاسع .١٩٧. طبرسى ذيل آيه علمه البيان نوشته است :البيان اى النطق والكتابه والخط والفهم والافهام حتى يعرف لما يقول و ما يقول و ما يقال له...

ب شيخ اسمعيل حقى متوفى به سال ١٣٨ ه. در جلد نهم ٢٨٩. تفسير روح المعانى چاپ بيروت گفته است :

البيان هوالتعبير عما فى الضمير.

ج- راغب اصفهانى متوفى به سال ٥٠٢ هجرى نوشته است : والبيان الكشف عن الشى و هواعم من النطق مختص بالانسان... و نيز گفته است: و سمى الكلام بيانا لكشفه عن المعنى المقصوداظهاره نحو : هذا بيان للناس رك : المفردات فى غريب القرآن چاپ بيرون ذيل كلمه بان .٦٩.

٦٥. مختصر سنن ابى داود حافظ المنذرى تحقيق احمد محمد شاكر - محمد حامدالفقى دارالمعرفه بيروت ج ٧.٢٨٩ ذيل حديث شماره ٤٨٤٢ اصل عبارت چنين است : و عن عبدالله بن عمر رضى الله عنها قال : قدم رجلان من المشرق فخطبا فعجب الناس يعنى لبيانهما - فقال رسول الله ص ان من البيان لسحرا واو:ان بعض البيان سحر واخرجه البخارى و الترمدى والرجلان : هى الزبرقان بن بدر و عمر و بن الاهتم ... و كان قدومها على رسول الله ص سنه تسع من الهجره

٦٦. براى آگاهى بيشتر رجوع شود : احكام صنعه الكلام٣٢ .٤٥.

٦٧. زهرالاداب و ثمرالالباب ابواسحاق ابراهيم بن على حصر قيروانى تحقيق از: على محمدالبجاوى الطبعه الثانيه مصر عيسى البابى الحلبى و شركاء ج ١.٦

٦٧ فيض القدير بر شرح جامع الصغير عبدالروف المناوى بيروت الطبعه الثانيه ١٣٩١ه. ١٩٧٢م ج ٢.٥٢٤.

٦٩.الوالفضل احمد بن محمد نيشابورى معروف به ميدانى به فتح ميم و سكون الباء نسبه الى ميدان زيادبن عبدالرحمن . و هى محله فى نيشابور متوفى به سال ٥١٨ هجرى درباره گفتار پيامبراكرم ص نوشته است : فقال عليه الصلوه والسلام :ان من البيان سحرا يعنى ان بعض البيان يعمل عمل السحر و معنى السحراظهارالباطل فى صوره الحق والبيان اجتماع الفصاحه والبلاغه وذكاءالقلب مع الالسن وانما شبه بالسحر لحده عمله فى سامعه و سرعه قبول القلب كه . يضرب فى استحسان المنطق وايرادالحجه قبول القلب له . بضرب فى استحسان المنطق و ايرادالحجه البالغه رك :ابوالفضل احمد بن محمد نيشابورى معروف به ميدانى مجمع الامثال بيروت ١٩٦١ ج ١.١٥.

٧٠. احكام صنعه الكلام .٣٥.

٧١. ماخذ پيشين .٣٦تا٣٩.

٧٢. الصناعتين .١٤٣و١٤٤.

٧٣. احكام صنعه الكلام .٣٩و٤٠.

٧٤. ماخذ پيشين .٧٢٧٩.

٧٥. ماخذ پيشين .٩٠.٩١.

٧٦. الكشاف عن الحاقئق التنزيل و عيون الاقاويل فى وجوه التاويل ابوالقاسم جارالله محمودين عمر زمخشرى چاپ تهران افست در ٤ مجلد ج ٢.٥٤٧.

٧٧. تفسيرالقرآن العظيم ابوالفداءاسماعيل بن كثير دمشقى بيروت ١٤٠٠ ه١٩٨٠م چاپ دارالمعرفه در چهار مجلدج ٣.١٦٠.

٧٨. احكام صنعه الكلام .٩١تا٩٣.

٧٩. براى آگاهى بيشتر رجوع با ماخذ سابق ٩٦ تا ١٤١. ٨٠. ماخذ پيشين .١٦٠١٦٦.

٨١. ماخذ پيشين .١٦٦١٨١.

٨٢. ماخذ پيشين .١٨٨١٩٨.

٨٣. ماخذ پيشين .٢٢٩.

٨٤. ماخذ پيشين .٢٣٥.

٨٥. ماخذ پيشين .٢٥٠.

٨٦. ماخذ پيشين .٢٦٠.


عبارت ياقوت درباره ابن طباطبا چنين است: شاعر مفلق و عالم محقق شائع الشعربقيه الذكر... ٢ .

سخن ابن رشيق چنين است : كسى كه طبع و ذوقى دارد به علت داشتن ه ذوق عالى نيازى به شناخت اوزان شعر واسامى بحور شعرى ندارد و آن كسى كه ذوق ضعيف و ناتوان دارد به اين مقدمات نياز دارد تا آنه او را يارى دهد. ٥

صفرد: طائر جبان و طائر لاينام طول الليل و زعموانه يتعلق ببعض اغصان الشجره لئلاينام و هذا من فرط جبنه و هواعظم من العصفور: پاروقى عيارالشعرص ٢٢.

ابوهلال عبارت و من اخذ معنى بلفظه فليس فيه نصيب را در صفحه ١٩٧ كتاب الصناعتين گفته و متذكر شده است كه وقداطبق المتقدمون و المتاخرون على تداول المعانى بينهم فليس على احد فيه عيب الااخذه بلفظه كله بلفظه كله اواحذه فاسنده و قصرفيه عمن تقدمه.

از ابوالكرم محمد بن عبدالكريم موصلى جرزى سه پسر مانه كه هر سه در تاريخ تاليفات ارزنده و هر كدام در رشته اى از معارف اسلامى شهره ازاين قرار:

١- ضياءالدين ابن اثير متوفى به سال ٦٣٧ هجرى نويسنده كتاب المثل السائر فى ادب الكاتب والشاعر.

٢- عزالدين على معروف به ابن اثير متوفى به سال ٦٣٠ هجرى كه داراى اطلاعات وسيعى از فرهنگ اسلامى بوده و يكى از بزرگترين مورخان و محدثان اسلامى است كه آثارى بس مهم ازاو مانده همچون كتاب اسد الغابه فى معرفه الصحابه دراحوال هفت هزار و پانصد تن از صحابه حضرت رسول ص و كتاب كامل التواريخ كه وقايع مهم جهان راازاول آفرينش تا سال ٦٢٧ ه. در آن نوشته و به تاريخ ابن اثير معروف است و در ميان اهل فن هرگاه على الاطلاق ابن اثير گفته شود مقصود همين عزالدين است

٣- مجدالدين ابوالسعادات محمد معروف به :ابن اثير از دانشمندان قرن ششم هجرى متوفى به سال ٦٠٧ هجرى كه صاحب اطلاعات وسيع در فقه و حديث واصول وادب بوده است و كتابى مهم در ذكر لغات غريبه حديث دارد به نام : النهايه فى غريب الحديث و چند كتاب ديگر. براى آگاهى بيشتر دراين زمينه رجوع شودبه : مقدمه كتاب المثل السائر ص ٣٢.

نسخ يعنى متاخر لفظ و معنى را بدون كم و زياد از متقدم بگيرد.

متعلخ سلخ قسمتى از معنى و مفهوم اخذ شده باشد.

مسخ يعنى معنى و مفهوم دگرگون شود و مفهوم زيباى نخستين از ميان برود.

شمس قيس درصفحه ٤٧٥ المعجم فى معاييراشعارالعجم گفته است :

چون شاعرى را معنى دست دهد و آنرا كسوت عبارتى ناخوش پوشاند و به لفظى ركيك اداء كند و ديگرى همان معنى فرا گيرد وبه لفظى خوش و عبارتى پسنديده بيرون آورد او بدان اولى گردد و آن معنى ملك او گردد و للاول فضل والسبق.

ابن خلكان متوفى به سال ٦٨١ هجرى در كتاب و فيات الاعيان چاپ مصر جلد سوم ص ٤٧٦ نوشته است : مرزبانى : به فتح ميم و سكون راء و ضم زاء و فتح باء موحده هذه النسبه الى بعض اجداده .

و نيز گفته است : در نزدايرانيان اين اسم بر شخص عالى قدر اطلاق مى شود.

و نيز نوشته است : ...ومائلاالى التشيع فى المذهب. و نيز نوشته است : نام وى ابوعبدالله محمد بن عمران بن موسى كاتب مرزبانى خراسانى الاصل و بغدادى مولد مى باشد كه كتب فراوانى نيز نوشته است .

ابن قتيبه در جلد يك ص ١٠١ كتاب الشعر والشعراء به تحقيق احمد محمد شاكر اولا شعر را و ماكان بدر و لاحابس نقل كرده ثانيااو نيز گفته است : قبيح است كه اسم منصرف را در شعر به صورت غير منصرف بخوانيم .

در كتاب الموشح گوينده شعر مشخص نشده ليكن قدامه جعفر در كتاب نقدالشعر گوينده شعر را كميت دانسته است .

گفته اند كه هفته اى گذشت كه نكبت و بدبختى خاندان برمك آغاز شد.

كلاعى از علماى قرن ششم هجرى است ولى تاريخ ولادت و فوت او بدرستى معلوم نيست ولى مسلم است كه در آغاز قرن ششم به دنيا آمده و دراوسط قرن و يااندكى بعد فوت شده است . كلاعى از خاندان علم وادب و فرهنگ و وزارت دراشبيليه اندلس بوده است . تمام كسانى كه ازاو آگاه بوده و برايش شرح حال نوشته اند واو خاندان با فرهنگش را ستوده اند جز فتح بن خاقان كه در كتاب قلائدالعقيان مولف را نكوهش كرده كه البته شايسته آن نكوهش نبوده است .

عماداصفهانى متوفى به سال ٥٩٧ هجرى در كتاب خريده القصر و جريده العصر كه از شعراى عراق و شام جزيره و مصر و مغرب و اندلس تا سال ٥٧٢ هجرى سخن گفته نوشته است : پدره مولف كتاب احكام صنعه الكلام تا سال ٥٣١ هجرى زنده بوده است .

كلاعى در تاليف خود به بسيارى از كتب و نوشته هاى شرق ممالك اسلامى همچون : ادب الكاتب و تاويل مشكل القرآن ابن قتيبه متوفى به سال ٢٧٦ هجرى و يتيمه الدهر ثعالبى و مقامات و رسالات بديع الزمان همدانى متوفى به ساا ٣٩٨ هجرى و آثار مختلف ابوالعلاء معرى تكيه كرده و مطالبى از نوشته هاى آنان را نقل كرده همانطورى كه در تاليف خود كلاعى از كتاب البيان والتبيين جا حظ متوفى به سال ٢٥٥ هجى و فحوله الشعراءاصمعى متوفى به سال ٢١٦ يا ٢١٧ هجرى و ملاحن ابن دريد متهوفى به سال ٣٢١ هجرى و نقدالشعر قدامه بن جعفر متوفى به سال ٢٣٧ هجرى مطالبى نقل كرده است .

و نيز كلاعى در تاليف خود با ماخذ و منابع غرب ممالك اسلامى همچون كتاب الذخيره فى محاسن اهل الجزيره ابن بسام و زهر الاداب و ثمرالالباب حصرى قيروانى متوفى بهسال ٤٥٣ هجرى و رساله التوابع والزوابع ابن شهيد و ديوان ابن خفا نظر داشته است . رك : احكام صنعه الكلام ص ١٥.

كلاعى در تاليف خود به كتب ثعالبى وابوالعلاء معرى بسيار اشاره كرده و تا ٢١ كتاب براى ثعالبى متوفى به سال ٤٣٠ هجرى در صفحات ٢٣٢ و ٢٣٣احكام صنعه الكلام بر مى شمارد. و نيز براى ابوالعلاء معرى ٧ كتاب و ٦ رساله و ٦اثر منظوم اسم مى برد. رك : ٢٣١ ماخذ سابق و نيز صفحات ٢١٤ و٢١٥ همان كتاب به طيف اخيال سيد مرتضى اشاره كرده و همچنين در باب : سجع بسيارى از عقايدابن شهيداندلسى متوفى به سال ٤٢٦ را پذيرفته و كتاب او به نام التوابع والزوابع كه به سال ١٩٦٧ به وسيله بطرس البستانى در بيروت به چاپ رسيده اشاره كرده است .

شيخ طبرسى ذيل آيه الذى علم بالقلم نوشته است:

علم الكاتب ان يكتب بالقلم اوعلم الانسان البيان بالقلم يعنى : آموخت نويسنده را كه به وسيله قلم بنويسد يا آموخت انسان را به وسيله قلم بيان .

سپس از قول قتاده نقل كرده است كه : القلم نعمه من الله عظيمه لولاه لم يقم دين و لم يصلح عيش... يعنى : قلم نعمت بزرگى است از سوى خدا كه اگر قلم نمى بود دين قائم نمى شد و زندگى اصلاح نمى گشت . رك : مجمع البيان فى تفسيرالقرآن الجزءالعاشر ص ٥١٤.

كلاعى مطالب اين فصل رااز كتاب ادب الكتاب صولى متوفى به سال ٣٣٦ هجرى نقل كرده و مطالب بعينه همان مطالبى است كه در صفحه .٣١ادب الكتاب هست .

براى آگاهى بيشتر رجوع شود به :ابوبكر محمد بن يحيى الصولى ادب الكتاب تصحيح و تعليق از: محمد بهجه الاثرى بيروت ص ٣١.

يكى از معانى توقيع نوشتن عبارتى در ذيل مراسله و كتاب است .

كل خطبه ليس فيها تشهد فهى كاليدالجذماء.

وان اربع ماه ماه مقامه فى غايه الجوده والفخامه والذى وصل الى منها نحوالابعين رك :احكام صنعه الكلام ص ١٩٨. ثعالبى متوفى به سال ٤٢٩ ه. نيز در شحر حال بديع الزمان همدانى در جلد چهارم ص ٢٥٧ چاپ بيروت يتيمه الدهر فى محاسن اله العصر نوشته است :

واملى اربع ماه نحلهاابالفتح الاسكندرى فى الكديه وغيرها و ضمنها ما تشتهى الانفس و تلذالاعين من لفظانيق قريب الماخذ بعيد المرام...

و نيزاز سخن حصرى قيروانى چنين استنباط مى شود ك پيش از بديع الزمان همدانى ابن دريد متوفى به سال ٣٢١ ه ٤٠ مقامه نوشته و بديع الزمان به تقليدازاو ٤٠٠ مقامه در مقام نظيره گوئى نوشته است رك : زهرالاداب ج ١ ص ٢٦١.

سخن حصرى قيروانى چنين است :

ولمارآى ابابكر محمد بن الحسين بن دريدالازدى اغربت باربعين حديثا و ذكرانه استنبطها من ينابيع صدره ... عارضها با ربع ماه مقامه فى الكديه .

و نيز بايد دانست كه استاد دانشمند محمد محيى الدين عبدالحميد ٥١ مقاله از بديع الزمان همدانى را در ٤٨٥ صفحه ضرح كرده و تاكنون دو بار هم چاپ شده است . چاپ دوم كتاب در بيروت به سال ١٣٩٩ ه.١٩٧٩ ميلادى در دارالمكتب العلميه نيز چاپ شده است . نخستين مقامه المقامه القريضيه است كه در واقع نقد گونه اى در باب شعر و شاعرى شعراى جاهلى و قرون اوليه هجرى وآخرين و پنجاه و يكمين مقامه هم القامه الشريه است كه از بشر بن عوانه العبدى كه از صعاليك بوده سخن گفته است

ابن اثير متوفى به سال ٦٣٧ هجرى در فصل نهم از جلداول صفحه ١٢١ كتاب المثل السائر فى ادب الكاتب والشاعر چاپ دارلنهضه مصر نيزازاركان كتابت بحث كرده و گفته است: كاتب بليغ بايد در نامه خوداصولى را رعايت كند:

اولا - مطلع و مقطع نامه بايداز هدف و مقصد نامه حكايت كند.

- ثانيا - در نامه ها بايد جمله هاى دعائى شايسته و در خورشان شخص مورد خطاب نوشته شود.

- ثالثا ارتباط معنائى مكتوب بايد درست باشد به عبارت ديگر بايد در نامه رعايت حسن تخلص بشودادباى عرب زبان بابى را به التخلص و الاقتضاب اختصاص داده اند.

- رابعا - بايد در نامه ها كلمات خوب والفاظ زيبا برگزيده شود و به كار رود.

- خامسا - نامه نبايداز مفاهيم قرآنى و معانى كلام ربانى واخبار واحاديث پيامبراكرم خالى باشد فانها معدون الفصاحه والبلاغه .