نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - انديشه آزادى

انديشه آزادى


نگاهى به اصول كلى قانون اساس (٣)
آنگاه كه درفش كاويانى به زمين افتاد و باد مخالف شن و خاك صحرا را به چشم ايرانيان فرو ريخت و عرصه بر آنان تنگ شد و رستم سردار نامى ايرانيان نه در خشكى و در حال مقاومت كه در آب و در حال فرار كشته شد يزد گرد سوم تخت و وديهيم خود را رها كرد و به آسياب پناه برد ناقوس مرگ امپراطورى ساسانى توسط فرزندان خداجوى صحرا به صدا در مد. مردم از جور خسروان و موبدان رهائى يافتند و به مقام انسانى خويش عروج كردند و پيام حجاز را سروش خدائى دانستند دانستند و به دل پذيرا گشتند. ثروت عظيم و دانش اداره كشور و هر آنچه مقدورشان بود با خرسندى تقديم رسولان آيين تازه كردند و بااميد به افق هاى روشن زندگى نوينى به دوراز چشم خسروان و موبدان آغاز كردند.اما ديرى نپاييد كه در مركزاسلام تحولاتى پديدار گشت . به گفته مودودى[ تبديل خلافت به ملوكيت] كه اين امر سبب شد چهره كشور پهناور پهناوراسلامى بخصوص قسمتى كه سرزمين ساسانيان ضميمه شده بود

عميقا دگرگون شود. حكمرانان - مانند زنبورهاى عسل كه روى گل مى نشينند خاموش مى مانند - وقتى كه روى گنج هاى بادآورده نشستند خاموش شدند و شعارها بخصوص شعارى كه در هنگامه ورود به ايران روى آن تكيه مى كردند[اخراج العباد من عباده العبادالى عباده الله] ١ به بوته فراموشى سپردند و براى رسيدن به اميال حيوانى دقيقا خلاف آن عمل كردند.اين حركت ضدانسانى سبب گرديدايرانيان ادوار طولانى را در بند حكومت هاى استبدادى ملوك الطويفى و غارتگران بيگانه گرفتار شوند. تااين كه تحولى عظيم و شگفت در سايه انقلاب دينى پروتستانتيسم به پيشوائى لوتر آلمانى و كالون فرانسونى وانقلاب اجتماعى سياسى به راهبرى فكرى روسو ولتر و مونتسكيو در غرب پديدار گشت . به پيروى از غرب علم مشروطيت به نام دفاع از حقوق اساسى توسط افرادى چون طالبوف ملكم خان آخوندزاده و كرمانى برافراشته شد. شعارهاى زيباى روشنفكران مشروطه خواه در جو خفقان زده و مصيبت كشيده آن روزگار علماء بستوه آمده ازاستبداد و به تبع آنان مردم را به مشروطه جذب كرد و به پشتيبانى ازاين حركت پرداختند. نهضت به پيروزى رسيد و قانون اساسى تنظيم گرديد. بارقه اى ازاميد به رهائى در دلها پرتوافكند. مردم درانتظار ثبات و بهره بردارى از گرماى آفتاب يك باره متوجه شدنداز آب به سيلاب پناه آورده اند كه مضرابى ديگراست براى به بند كشيدن آنان زيرا درك كردند كه اساسا ورودانديشه مشروطيت به ايران از سرعشق به مردم اين سامان و آزادى آنان نبوده بلكه حاكميت بخشيدن به نظام صنعتى غرب فلسفه حركت را تشكيل مى داده است كه اين را مى شوداز نگرش تحقيرآميز آنان به انسان شرقى كه در سخنان مونتسكيو - رهبى فكرى دموكراسى غرب - متجلى شده است به خوبى فهميد :

[ در آسيا روحيه بردگى حكمفرماست . روحيه اى كه هرگزاز آن جدا نشده است . در تاريخ تمام ممالك اين قاره ممكن نيست حتى يك نشانه يافت كه دليل بر وجود روحى آزاد باشد. در آنجا هيچ گاه شهامتى جز شهامت براى احساس بردگى يافت نخواهد شد] ٢ .

دگربار ابرهاى تيره ياس همه جا را فرا گرفت . آگاهان جامعه يا به درون خزيدند وانزوا گزيدند يا مهر سكوت شكستند و به ناچار بر چوبه دار بوسه زدند. ديكتاتورى خشن تر و مدرن تراز قبل دراين سرزمين مظلوم چهره نمود. به سختى و فلاكت روزها بر سر روزها مى گذشت و مردم درانتظار منجى و[ مردى كه رنجير غلامان بشكند] تااين كه چشمان آنان به ديدن مردى از تبارابراهيم كه دلى لبريزاز عشق به انسانها و آزادى آنان داشت فروغ يافت واز روزن زندان از دور واز ميان گرد و غبار راههاى فراموش شده مردى را بسان كوه استوار كه آهنگ از هم گستن بند غلامان را داشت

مشاهده كردند.

آرزوى اقبال بزرگ تحقق پيدا كرد.

[مى رسد مردى كه زنجير غلان بشكند ديده ام از روزن زندان شما] ٣
شمس تحول دميد قلعه ها و دژهاى نظام شاهنشاهى فرو ريخت ديواستبداد به بند كشيده شد دستان به خون آلوده استعمار قطع شد جمهورى اسلامى براراده پولادين مردمان اين مرز و بوم استوار گشت در سپيده دم پيروزى نمايندگانى آشنا به درد و رنج و برخاسته از متن توده ها با قلبهائى آكنده از مهر و عطوفت و عشق به آزادى و اعتقاد به كرامت و شخصيت انسان به تدوين قانون اساسى همت گماردند آزادى در قانون اساسى جمهورى اسلامى ريشه اى و بنيادى است كه از نگرش اسلام - پايه بينش نظام جمهورى اسلامى - به انسان مايه مى گيرد. انسان دراعتقاداسلام آفريده اى آزاد و حاكم بر سرنوشت خويش و سازنده آن است[ ان لايغير مابقوم حتى يغيروا مابانفسهم] ٤ و داراى كرامت وارزشهاى والا و خليفه خدا در زمين و مستعد تعالى نا محدود و شايسته تقرب به خداست .

قانون اساسى به آزادى انسان به عنوان يك حق طبيعى كه اقتضاى كرامت و خليفه الهى واستعدادهاى درونى اوست مى نگرد.اين نگرش هنگامى جلوه مى كند كه هيچ انگاشتن كرامت انسان و آزاديهاى او در طول تاريخ روشن شود.ازاين باب ما گوشه اى از قضيه را به اجمال تحت عنوان [ اسارت انسان در گستره تاريخ] مى نمايانيم و آنگاه از[ آزادى انديشه] كه زيربنا و شالوده ديگر آزاديهاست بحث مى كنيم و در شماره آينده[ عرضه فكر در محدوده مسائل سياسى] را مورد بررسى قرار مى دهيم .

اسارت در گستره تاريخ
انسان براى رام كردن طبيعت و بهره بردارى از آن و رسيدن به اميال غيرانسانى به كثيف ترين اعمال كه همان به بند كشيدن هم نوعان خويش باشد دست يازيده است . تاريخ بشر مشحون از جناياتى است كه ازاين راه برانسانها رفته است .چه زندگى هائى كه به دست اهريمنانه لجام گسيختگان تاريخ همچون

خاكستر و غبار به باد فنا رفتند. چه انسانهائى كه زنده زنده پوست شدند و براثر شكنجه پشتشان جرحه جرحه و شكافته شد. چه جوانهائى كه جوانى شان را در زير بار حرمان ها واندوهها گم كردند. چه زبانهائى كه توسط اربابان بريده شدند. چه ثروتها و منابع طبيعى كه حيات انسان ها بدان بستگى داشت توسط معده هاى دوزخى و سيرى ناپذير بلعيده شد. فقر و بدبختى با تمام زشتيهايش رخ نموده بدينسان دهشت زندگى آغاز شد و كرامت و شخصيت انسانها بى محابا دستخوش تطاول قرار گرفت .اين سهم ناك ترين ضربه اى بود كه به فرهنگ و تمدن انسانى وارد آمد.اين درنده خوئى آنگاه به اوج خود رسيد كه نظام اهريمنى برده دارى پا گرفت . برده داران بى فرهنگ اما قلدر به هيچ قانون انسانى در رابطه با بردگان مظلوم پايبند نبودند. زيرا آنها راانسان نمى دانستند. به گفته آلبرماله :

[در نظر قانون غلام يك شخص ياانسان نيست غلام چيزى است]. ٥

يا بگفته يكى از مورخين لاتينى :

آلتى است كه مى توان حرف بزند بنابراين هيچگونه حقى ندارد ٦ .

به همين لحاظ بود كه استراحت كار با شرافت بهره ورى از مواهب طبيعت عشق زندگى و حق حيات در به اصطلاح متمدن ترين حكومت ها براى بردگان معنى و مفهومى نداشت . سايه شوم اين بى قانونى و رفتار ضدانسانى با بردگان تا بدانجا گسترش پيدا كرده بود كه در زمان نرون چنين مرسوم بود كه : [ هر وقت اربابى در خانه خود كشته مى شد مى بايست تمام غلامان آن خانه كشته شوند] ٧اربابان شكنجه و آزار و حتى كشتن و سوزاندن بردگان را در صورت قصور در كار حق طبيعى خود مى دانستند. آلبرماله در تاريخ رم مى گويد:

[ اگر بنده اى درانجام خدمات اندك قصورى مى ورزيد مجازاتهاى شديد گوناگون مى ديد چوب و شلاق و مى خورد زنجير مى شد به آسيابش مى بستند به حفر معادن مى گماشتند در زيرزمينهاى موسوم به ارگاستون حبس مى كردنداگر گناهش بزرگتر بود به دارش مى زدند]. ٨

برده دار بخاطر منافع سرشارى كه براى اجتماع و خانواده هاى آن روزگار داشت ازاركان اساسى خانواده واجتماع به شمار مى آمد واساسا با زندگى عجين شده بود.

تصور زندگانى بدون برخوردارى از كاربردگان مشكل مى نمود. گوئى برخى ازانسانهاى مظلوم برده آفريده شده اند و در آفرينش تافته جدابافته بودند و سرنوشت آنان اينگونه رقم خورده بود. تحت تاثير اين چنين محيطى است كه افلاطون حق دفاع مشروع براى غلامان قائل نبوده و براى دفاع مدنى يعنى مراجعه به محاكم نيز آنان را ذيحق نمى دانست .ارسطو در كتاب سياست مى نويسد:

[ انواع پست انسانى طبعا غلامند همچنان كه براى تمام موجودات پست مقرر شده براى آنان همان بهتر كه در زير فرمان اربابى باشند...از كار بدنى غلامان و چارپايان خدمتى كه براى زندگى لازم است حاصل مى شود]. ٩

از شواهد تاريخى اين چنين بر مى آيد كه در همان روزگارانى كه نظام برده دارى زندگى ها را تباه مى كرد حركتهائى بر ضداين نظام اهريمنى صورت گرفته است كه شورانگيزترين و سالم ترين آن حركت انبياءالهى بوده است كه برده دارى را پديده اى زشت و خلاف اصول انسانى خوانده اند و بااحترام به شخصيت و كرامت انسانها به مبارزه عليه اين بيمارى مزمن برخاسته اند.ادوارى از تاريخ بشر كه صحنه اين مبارزات بوده است از پرشكوترين مراحل زندگانى انسان به شمار مى آيد. پيامبراسلام ازاوان رسالت خويش جهاد فكرى وسيعى را عليه شالوده و بنياداعتقادى نظام برده دارى سازمان داد و برساختار مادى آن ضربات مرگبارى را وارد آورد. سخنان روح انگيز آن حضرت در باب مذمت خريد و فروش انسانها مهربانى و عطوفت با بردگان خوراك و پوشاك و علاوه عمل ايشان دراين راستا پايه ها و قلعه هاى نفوذ ناپذير برده دارى را فرو ريخت و فوج فوج بردگان به آيين انسانى اسلام گرويدند تا آنجا كه اربابان و صاحبان برده مى گفتند:

[ ان محمدا قدافسد علينا عبيدنا].

سو و جهت حركت پيامبر[ص] در آزادى انسانها منحصر به الغاء بردگى نبود بلكه وظيفه داشت [ يضع عنهم اصرهم والاغلال التى كانت عليهم] ١٠ هر غل و بندى كه شخصيت و كرامت انسان را مورد تعرض و بى احترامى قرار مى دهد از هم بگسلد وانسان رااز همه چيز برهاند و منقاد خدا سازد. چه در پرتواين انقياداست كه انسان مى تواند كرامت و شخصيت خويش را نگهدارد و خود را در درون دژى مستحكم و خلل ناپذير محصور كند تا وجودش از تاخت و تاز تطاول گران و نفس سركش محفوظ بماند .

اين يك اصل مسلم است تا پيشانى به آستان او سوده نشود رهيدن از بند بندگى نفس سركش و زراندوزان زورمند ممكن نخواهد بود. تعلق مهمترين عامل اسارت و زبونى است و رهائى از آن نشان همت بلند. حافظ اين معنى را زيبا سروده است :

[ غلام همت آنم بزيرچرخ كبودزهر چه رنگ تعلق بگيرد آزاداست] ١١
سرگذشت تلخ لتهائى كه بخاطر پيروى از هواى نفس و وابستگى به زيبائى هاى دنيا اسير ديواستبداد شدند و يااستعمار به آنها لجام زده شاهداين مدعاست .اسلام همت ها را بر مى انگيزد كه انسانها در لجه دنياى فرودين دست و پا نزنند و به سوى آسمان صاف و روشن بال بگشايند و آزادى حقيقى را در آغوش بگيرند.

آزادى انديشه
خلق زيبائى ها ايجاد تمدن هاى سترگ دست يابى به اهرمهاى عظيم صنعت علوم و دانشهاى دقيق اعتقاد به پيام رسالتهاى آسمانى كرنش در برابر خداى يكتا كشف اسرار طبيعت و تسلط بر آن همه و همه در سايه سارانديشه انسان سامان يافته است اساسا حقيقت انسان انديشه است . مولوى اهميت انديشه انسانى را اينگونه بيان مى كند:

انديشه اى اى برادر تو همانما بقى خوداستخوان و ريشه اى گر بودانديشه ات گل گلشنىور بود خارى تو هيمه گلخنى پس چو مى بينى كه ازانديشه اىهست قائم در جهان هر پيشه اى خانه ها قصرها و شهرها كوهها قصرها و شهرها ٥هم زمين و بحر و هم مهر و فلك تن سليمان است انديشه چو مور ١٢
اين كه خداوند خلعت[ ولقد كرمنا بنى آدم و حملنا هم فى البر والبحر] ١٣ را به انسان مرحمت كرد وانسان را خليفه خود در زمين قرار داد[ جعلكم خلائف الارض] ١٤ به سبب همين انديشه بود. پس مقام بلندانسان در پرتوانديشه اوست . ناگفته نماند كه صرف داشتن انديشه بدون بهره بردارى از آن ارزشى ندارد و صاحب انديشه را در جايگاه بلندى قرار نمى دهد.انسان باانديشه غير كارا قادر نيست معضلات زندگى را حل ند و به كمال لازم برسد و خود رااز پنجه هاى طبيعت وارهاند. روى اين اصل خداوند در جاى جاى قرآن انسانها را به تفكر وانديشه درباره موضوعهاى مفيد و سودمند دعوت مى كند. به انديشيدن در پيرامون پيامبر[ص] براى كشف اين مطلب كه پيامبر[ص] جنون ندارد بلكه از عقل سليم برخورداراست ١٥ و به تفكر درباره آفرينش آسمان و زمين و بين آن دو و بيان اين كه برخى چون دراين باره نينديشيده انداز مسير خارج و به لقاء پروردگارشان كافر شده اند ١٦ و به انديشيدن در سرگذشت گذشتگانى كه آيات خداوند را تكذيب كردند و دهها نمونه ديگر كه دراين مقال نمى گنجداين تفكر يك تفكر حياتى و سرنوشت ساز و رهگشاست به همين لحاظ در روايت آمده است:[ فكر ساعه قصيره خير من عباده طوايله] ١٨ .

با درك جايگاه تفكر دراسلام به اين نتيجه مى رسيم كه انديشه و آزادى از يكديگر جدائى ناپذيرند.از روزى كه آدمى به سبب انديشه سرورى يافت و موجودى انديشمند شناخته شد نياز به آزادى را در خود احساس كرد.انسان آفتاب گردانى را ماننداست كه به هر سو باشد خود را به سمت آفتاب بر مى گرداند.امت چه بساابرهاى تيره اى مانع تابش آفتاب به زندگى انسان گردند وانديشه اش بپژمرد واز حركت باز ايستند و زمين گير شود.اكنون برخى از عوامل را

كه چونان ابرهاى تيره مانع استفاده انديشه از آفتاب آزادى مى گردند بر مى شماريم و به اختصار در پيرامون آنها توضيحاتى ارائه مى دهيم :

١. تبليغات
جنجالها و هياهوى تبليغاتى مجال انديشه راازانسان سلب مى كند و مركب تيزروانديشه را از حركت باز مى دارد و سرآمدترين امتيازات انسان را كه همان اختيار ذوق و سليقه باشدازاو مى گيرد و آدمى را تبديل به يك مهره بى اختيار مى كند كه در يك كارخانه غول پيكر به صورت اتوماتيك به كار مشغول است در نظامى كه شالوده اش بر تبليغات بنياد گذاشته شده است ديگران به جاى انسان فكر وانتخاب مى كنند گر چه با شلاق و زندان مانع فكر و انتخاب نمى شوند.اما سيستم تبليغاتى به گونه اى شكل گرفته كه فكر ممكن نيست بويژه از روزى كه علم جامعه شناسى و روانشناسى در خدمت دستگاههاى تبليغاتى در آمد روحيه مردم شناخته شد و نبض جوامع در اختيار آمد. قدرت تفوق برافكار فزونتر گشت . در چنين نظامهائى انديشيدن از مشكل ترين كارهاست . شگفت انگيزتراين كه انسان درك نمى كند نمى تواند بينديشد و نمى تواند بااستقلال انتخاب كند. مى پندارد اين اوست كه مى انديشد وانتخاب مى كند و كاملا آزاداست اداره تحقيق دانشگاه كلمبيا زير نظر دكتر[ لازار فيلبد] تحقيقات دامنه دارى راجع به تبليغات سياسى كرده و نتيجه آن را در زير چنين گزارش داده است .

[ما به ٦٠٠ نفراز طرفداران مستر[ روزولت] و[ ويندل ويلكى] هفت مرتبه مصاحبه كرديم .اين عده هر يك سه بار تصميم خود را درانداختن آراء در صندوق انتخابات رياست جمهورى آمريكا عوض كردند.اين تعويض آراء فقط به واسطه تبليغات شديدى بود كه خواه ناخواه آنان را تحت تاثير خويش قرار مى داد و آنان نمى دانستند آراء خود را به حزب دموكرات بدهند يا جمهورى خواه]! ١٩ .

دراين جوامع كه صاحبان توليد و سياستمداران اجير گرداننده چرخهاى ماشين تبليغى هستند آزادى انديشه وانتخاب از

نظرگاه قانون آزاد است هيچ مقامى نمى تواند مانع آزاديها شود.اما مردم را به گونه اى تربيت داده اند كه تلاش فكرى نمى كنند. به همان سهولتى كه مواد غذائى رااز كارخانه تحويل مى گيرند طبيعى مى انگارند كه ديگران از جانب آنان در مسائل گوناگون - سياسى اجتماعى واقتصادى - فكر كنند. ازاين مقوله است :انتخابات رياست جمهورى پوشش لباس انتخاب اتومبيل آداب معاشرت چگونگى تزيين منزل و حتى انتخاب مسلك و عقيده . در جوامعى كه اين گونه روزگار مى گذرد قلمرو دلها و انديشه ها دراختيار كسانى است كه امكانات دارند و تريبونهاى آزاد دراختيارشان به هر نحوى كه بخواهند انديشه ها را مى سازند والقاء فكر مى كنند و براى انديشه وران صالح مبغوض قدرتمندان حاكم يا انديشه ورانى كه انديشه آنان انسانها راازاين زنجيره به هم پيوسته بردگى فكرى رهائى مى بخشد و دست عوام فريبانه عده اى سالوس را كه با شعبده بازيهاى عوام پسند به تخديرانديشه ها مى پردازند رو مى كنند نه امكاناتى دارند و نه موقعيتى پيش مى آيد كه به روشنگرى بپردازند انديشه مرده است . بايد در سوك آن گريست و زنده كردن آن به دم مسيحائى نياز دارد.

٢. شخصيت گرائى
عشق به فرزانگان وانسانهاى برجسته كه در زندگى درخشيده اند و به موفقيتهاى بلندى دست يافته اند و به قله هاى عظيمى از معارف و ديگر خصلتهاى زيباى بشرى دست يازيده اند در هميشه تاريخ نموداراست . الگو و مدل رفتار بوده اند واز تجربيات فكر وانديشه آنان براى رونق به زندگانى و پى ريزى تمدنها بهره بردارى شده است . هيچ فرد و جامعه اى را نمى توان ديد كه بدون ارتباط با گذشتگان و بهره ورى از دانش و قهرمانيهاى آنان در صحنه هاى گوناگون زندگى به موفقيت رسيده باشد. در گرما گرم نبرد و در نگهبانى از دژها و قلعه ها و حماسه آفرينى و شجاعت گذشتگان براى تحريك وايستائى و دميدن روح ايثار به مردم يادآورى مى شود چه بسااين يادآورى ملتى رااز سقوط حتمى نجات مى بخشد.اين چنين عشقى به فرزانگان وانسانهاى والا ارزشمند و مقدس است و شايسته ستايش چه به گفته هنرى لانگ فلو در [زبور زندگى] :

[ زندگى مردان بزرگ به ما يادآور مى شود كه ما نيز مى توانيم به زندگى خويش اعتلا ببخشيم و پس از رحيل پشت سر خود اثر پايمان را بر شنهاى زمانى برجاى نهيم] ٢٠ .

امااگراين عشق فكر رااز تلاش و تكاپو و راهبرى به سوى افقهاى روشن باز دارد و در يك چهارچوب خشك و بى روحى به نام پيروى از بزرگان به بند بكشد تا آنجا كه در ريزترين مسائل زندگى تصميم مشكل باشد و از فكر در عرصه زندگى بهره بردارى نشود مانع بزرگى

براى فكر و رشد آن خواهد بود. راز عدم پيروى بسيارى ازانسانها از پيامبران بزرگ الهى زمان خويش در همين جا نهفته است . علت عقب ماندگى بسيارى از جامعه ها را بايد در عشقهاى كور و بازدارنده و تعصب آميزافراد آن جامعه ها به گذشتگان و بزرگانى جستجو كرد كه برانديشه هاى آنان حكومت مى كنند به همين لحاظ قرآن كريم انسانها را دعوت به استقلال درانديشه مى كند و پيرويهاى كوركورانه و تعصب آميز را موجب شقاوت ابدى مى داند. لذااز زبان مردمانى كه بدين علت گمراه مى شوند نقل مى كند كه در روز قيامت مى گويند :[ربناانااطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلوناالسبيلا] ٢١ پروردگار ما بزرگان واكابر خويش را پيروى واطاعت كرديم و در نتيجه ما را گمراه ساختند. فرانسيس بيكن (١٦٠٥ ميلادى ) كه در روشن كردن روش تحقيقى علمى از متفكران بنام است مى نويسد:

[ در سال ١٣٤٢ ميلادى در يكى از حوزه هاى علمى بين شاگردان حاضر در آن حوزه جدالى درباره دندانهائى اسب در گرفت . در اين جدال كه سيزده روز طول كشيد شاگردان بارها به گفته ها و نوشته هاى پيشينيان خود مراجعه كردند ولى مشكل آنها لاينحل باقى ماند و در هيچ يك از گفته ها و آثار گذشتگان نتوانستند به تعداد دندانهاى اسب پى ببرند بالاخره در روز چهاردهم يكى از شاگردان جوان و تازه كار پيشنهاد كرد كه براى حل مشكل دندانهاى يك اسب را بشمارند.اين پيشنهاد چنان ديگران را برانگيخت كه بر سروروى او ريختند و پس از تنبيه او رااز حوزه خود بيرون انداختند و مدعى شدند كه شيطان در جسم او حلول كرده است . بالاخره چون نتوانستند براى اين مساله جوابى پيدا كنند فتوى دادند كه چون از پيشينيان قولى يا نوشته اى ندارند اين مشكل لاينحل باقى مى ماند] ٢٢ .

يكى از عوامل عقب ماندگى مسلمانان بعداز آن درخشندگى حيرت انگيز و فتح قله هاى برافراشته دانش بشرى مسحورى آنان درانديشه و دانش بزرگانى است كه روزگارى پرچمداران دانش بشرى بوده اند در پرتو دانش خورشيد وش آنان مبهوت شدند. فكر وانديشه خود را به كار نينداختند. راههاى پيموده شده را كامل پنداشتند و راههاى ناپيموده را بخاطر نبود مشعل بزرگان فرا راهشان از ترس لغزش طى نكردند. بدين سبب امروز شاهد بن بست عميق در بسيارى از مسائل كلامى فقهى سياسى و اجتماعى هستيم .اين قصه سر دراز دارد مجالى فراختر مى خواهد كه تا به عمق مساله رسيدگى شود دراينجا به يك نمونه اكتفا مى كنيم . شخصيت و برجستگى علمى و فقهى شيخ طوسى[ ره] سبب گرديد كه بسيارى از علماء بعدازايشان در كرانه اقيانوس دانش آن بزرگ مرداسلام به تماشا بايستند و به غور و بررسى نپردازند.اين واقعه دردناك رااز زبان فقيه بزرگ شهيد ثانى[ ره] بيان مى كنيم تا شاهدى باشد محكم و دقيق بر

مدعاى ما:

صاحب حدائق (محقق بحرانى ) مى نويسد:

[ قال شيخناالشهيد فى الدرايه :ان كثيرا من الفقهاء نشا و بعدالشيخ يتبعونه فى الفتوى تقليدا لكثره اعتقادهم فيه و حسن ظنهم . فلما جاءالمتاخرون و جدوااحكاما مشهوره قد عمل بهاالشيخ و متابعوه فحسبوها شهره بين العلماء و مادرواان مرجعهاالى الشيخ قدس ره واالشهره انما حصلت بمتابعته] ٢٣ .

مرحوم شهيد ثانى در كتاب درايه بيان كرده است كه بسيارى از فقهائى كه بعداز شيخ پيدا شدند و در فتواى خوداز شيخ پيروى كردند.اين بدان سبب بود كه به شيخ علاقه بسيار و گمان خوبى داشتند. همين كه فقهاى متاخر آمدند احكام مشهورى يافتند كه شيخ و متابعانش به آن عمل مى كردند.اينان آن احكام رااحكام مشهور بين علماء پنداشتند و ندانستند كه مرجع تمام آنها به سوى شيخ قدس سره است واين شهرت به جهت متابعت ازايشان حاصل شده است .

تقليد كور و تعصب آميز و محصور ماندن در لابلاى افكار شخصيتهاى علمى سياسى نظامى و ... بدون نقبى به روشنائى علاوه براين كه جامعه را به ركود مى كشاند واز ترقى و پيشرفت آن جلوگيرى مى كند آزادى انديشه را ازانسان سلب مى كند. روزگارانسان مقلد به مثابه روزگار همان مرد سرگردان در قبرستان را مى ماند كه عطار وصفش مى كند:

مگر مردى زمردان طلبكاربه گرد گور مردان گشت بسيارشبى مى گشت خوش خوش گرد خاكى بگوش او رسيد آواز پاكى٤كه تاكى گور مردان را پرستى به گرد كار مردان گردورستى . ٢٤
٣. خرافات
سبب برترى آدمى بر ديگر جانداران[ نيروى ادراك] اوست . در پرتواين نيروى عظيم زمام طبيعت را به دست گرفت و كاخ بلند زندگانى را برافراشت و در آغوش طبيعت به كام روزگار گذرانيد. در گذرگاه زمان[ نيروى ادراك] ناب و خالص نماند. بدين سبب درخت تنومند زندگى دچار آفاتى گرديد.ابرهاى تيره اوهام و خيال و پندار مانع تابش خورشيد نورافزاى خرد و عقل شدند و بجاى آنان نقش ايفا كردند و قلمرو و پهناورى را با قدرت به مهيمز حكومت خود در آوردند.

چه نيروى ادراك در كشف رابطه علت و معلول به تكاپو مى پردازد و به درون ظلمت ها راه پيدا مى كند وانفجارى از نور پديد مى آورد گاهى هم در باتلاق مجهولات و در پشت درهاى ناگشوده گرفتار مى شود و روزنى به برون نمى يابد. دراين هنگام پندار قدرتمندانه پا به ميدان مى گذارد و به حل مسائل لايتحل مى پردازد و آزادانه بدون سد و عايقى براى هر

امرى علتى مى تراشد و در پى آن نيست كه آيا بين معلول و علتى كه براى آن تراشيده است ارتباطى هست يا خير. در دنيائى كه پندار واوهام ميدان دارند فرض ها حقيقت حدس ها - واقع هزيانها واباطيل - فلسفه ساخته و پرداخته ذهن هاى عليل و بيمار مسلك و آيين . لب كلام و هم و پندار زيربناى معتقدات مى گردند. مطالعه تاريخ اديان و سيرى شتابان در جنگل تاريك عقايد بشرى و نگاهى گذرا به درون جوامع و قبايل عمق و گستردگى قلمرو و هم و پندار را براى ما مى نماياند. دقت در عقايد مردمان سرزمينهاى دور و نزديك بدوى و شهرى در زمينه چگونگى آفرينش مرگ و زندگى كسوف و خسوف رعد و برق بيمارى و تندرستى سيل و زلزله آسمان و زمين آفتاب و ماه و ستارگان روز واپسين توانائى و هم پندار روشن مى گردد. در اينجاست كه اگر عقل و خرد بعداز جستجو و تلاش راه حل صحيح براى مسائلل لاينحل و علت درست براى معلولها كشف كرد مردمان و هم زده نظريه عقل و خرد را مشكل خواهند پذيرفت. در جائى كه گرفتار شوند و دو دلى هم گريبان گيرشان شود سعى مى كنند با غيب ارتباط پيدا كنند. از آنجا كه كميت عقل و خرد در راهيابى به غيبت هم لنگ است كاهنان رمالان مرتاضان فالگيران طلسم بندان و جن گيران كه ادعا مى كنند با غيب درارتباطند و جنيان آنها رااز چيزهائى كه روى دادنى است پيش از وقت خبر مى دهند از آنها مى خواهند كه مشكلشان را حل كنند.

دراين هنگام اوهام واين آدمهاى غيب دان برانديشه ها عنان گسيخته حكومت مى كنند. فى المثل شاه عباس كبير را چندين روز جهت اجتناب از[ نحس فلكى] از تخت سلطنت به زير مى كشد و يا محمدعلى ميرزاى قاجار را وا مى دارد كه براى رفع ترديد در هجوم به مجلس اول دست به دامن فال واستخاره شود] ٢٥ و ياابن رومى شاعر را اوهام به نوميدى و وحشت دائم مبتلا مى سازد كه از ترس ديدن چيزها و يا كسانى كه به فال شوم گرفته مى شوند از خانه بيرون نمى آيد] ٢٦ اعتقاد به خرافات بالهاى انديشه را مى بندد و قوه ابتكار و خلاقيت رااز بين مى برد و زمينه را براى اسارت

طولانى و ذلت بار مهيا مى كند. جواهر لعل نهرو مى نويسد:

زنجيرهائى كه گاهى ما را به بند مى كشند و دست و پاى ما را مى بندند خيلى بدند.اما زنجيرهاى نامرئى افكار خرافاتى و عقب مانده كه روح و فكر ما را به بند مى كشند خيلى بدتر هستند.اين زنجيرها ساخته خودمان مى باشند و هر چند كه مااغلب متوجه آنها نيستيم ما را در حلقه هاى هولناكشان اسير دارند. ٢٧

يكى از سياستهائى كه حكومتهاى خودكامه استعمارى در كشورهاى تحت سلطه دنبال مى كنند گسترش و ترويج خرافات است تااز اين راه بهتر به مقاصد شيطانى خود و رام كردن مردم دست يابنده از جمله :

سياست روم قديم اين بود كه خرافات را در ميان مردم رواج دهد تا از آن بهره مند شود يا به عبارت بهتر مردم را مورد بهره كشى و استثمار قرار دهد. زيرا وقتى كه مردم خرافاتى و نادان هستند خيلى آسان تر مى توان بر آنها مسلط شد.اشراف رومى به فلسفه مى پرداختند و خود را با آن سرگرم مى ساختند.اما چيزى را كه براى خودشان خوب مى دانستند براى توده هاى مردم خوب نمى شمردند آنها رااجازه نمى دادند و صلاح نمى دانستندد كه توده هاى مردم به مسائل فكرى و فلسفى بپردازند . ٢٨

٤. تعلقات و هواهاى نفسانى
فزون طلبى و غرائز حيوانى انسان حد و مرزى نمى شناسند. همچون امواج سهمگين دريا بر هيچ چيز ترحم روا نمى دارند دنيامدارى عفن و غرائز سركش صاعقه وار مرگ مى آفرينند و دنياى زيبا را به جهنمى سوزان تبديل مى كنند. سبب فروپاشى تمدنهاى بزرگ قتل و غارت هاى دهشت زا برافروخته شدن شعله هاى خانمان سوز جنگ اسارت ميليونهاانسان و ... را بايد در كارنامه سياه و نكبت بار تعلقات و هواهاى نفسانى جستجو كرد. آيا غيرازاين است كه نهيب شهوات سركش و وابستگيهاى دون صداى عقل و خرد عاملان چنين جنايات هولناكى را خاموش كرده و كاخ بلند انديشه را فرو ريخته است و آنگاه فرمان ضدانسانى خود را به دست اين بردگان فرومايه سپرده تا كمر براجراى آن بربندند. راز تاكيد اسلام روى قناعت استغنا تسليم دنيا و غرائز نشدن عزت نفس داشتن و دهها بايد و نبايد ديگر در همين جا نهفته است . چه اين بدترين نوع بردگى است كه انسان در طول تاريخ خلقت خلقت خويش ديده است . جنايتى ازاين هولناك تر نمى شود كه انسان گرانبهاترين و شريف ترين سرمايه خويش را كه قوام زندگيش بدان بستگى دارد به ثمن بخشى و يا به لذتهاى زودگذراز دست بدهد. مولى على بن ابيطالب[ع] عمق اين فاجعه را چنين بيان مى فرمايند :[عبدالشهوه اذل من عبدالرق] ٢٩اين نوع بردگى عايق بزرگى

است براى پويندگى و آزادى انديشه انديشه رااز درك حقايق و رهيابى به سوى يك زندگى شرافتمندانه و با عزت در پرتو كرنش خداى يكتا باز مى دارد و در لجن زار پستيها و رذائل فرو مى برد.

مولى على بن ابيطالب مى فرمايد:

[ انكم ان امرتم عليكم الهوى اصمكم واعماكم وارداكم] ٣٠ به راستى اگر هواى نفس را فرمانروائى خود سازيد واطاعتش كنيد شما را كور كر و پست مى كند].

پس انسان وقتى كه در دايره تنگ دنيا و شهوات محصور باشد و در اين دامكده فرودين روزگار سپرى كند انديشه او هم يك انديشه تا اين كه در فضائى باز بال بگشايد. و به اوج برسد. در چنين دنياى تاريك روزنى به روشنائى نيست . ديگرانسان به عنوان يگانه مخلوق خداوندگارانديشه را مى سازد و قالبى تحويل انسان مى دهد. دراين بردگى ناپيدا دريچه ذهن به روى نسيم انديشه بسته شده است .

٥. جلوگيرى از تنوع درانديشه ها
مردم بالفطره درافكار وانديشه ها مختلفند. بايد حق داشته باشند كه اختلاف فكرى خود را كه از فطرت آنان سرچشمه مى گيرد نشو و نما دهند تا باغ زندگى را با گلهاى رنگارنگ بيارايند.اساسا تنوع در افكار از شرايط اصلى و ضرورى زندگى بشرى است . آنچه اين عالم رااز ملال و يك نواختى بدر مى آورد و زيستن در آن را لذت بخش و موجب خرسندى و خوشوقتى مى گرداند و علاوه قواى عقلانى واخلاقى و ذوقى را رشد مى دهد گونه گونى افكار وانديشه هاست .اگر كج انديشان حاكم طبق ذوق و سليقه و فرا خور سينه هاى تنگ خويش اين اصل فطرى را در هم بريزند و در راه هم افقى انديشه ها باانديشه خود تلاش كنند يك حركت ويرانگرانه را دنبال كرده اند و جامعه را به كام مرگ فرو برده اند. جامعه اى كه انديشه حاكمان يا همگنان آنان مجال رشد و شكوفائى بيابند و بر ديگرانديشه ها به هر عنوان - دين نظراكثريت سوسياليزم و .. فرصت پويندگى ندهند مرده و فرهنگش فرهنگى درون تهى و زبون از پاسخگوئى به مسايل اساسى خويش است . زيرا حيات جامعه و غناى فرهنگى آن در پرتو برخوردانديشه هاست در حكومتى كه به اين برخورد و تنوع درانديشه هااهميت داده نشود و براى رشد جامعه از آن بهره بردارى نشود و حتى به سانسورافكار پرداخته شود دو راه بيشتر براى انديش وران باقى نمى ماند: يااين كه بر وفق مراد هيئت حاكمه فكرشان را جهت بدهند وازامكانات حكومت برخوردار شوند و يا آزادانه بدون جهت گيرى خاص بينديشند كه دراين صورت با مشكلات زيادى از قبيل انزوا زندان شكنجه فقر تهديدستى و ... مى بايست

دست و پنجه نرم كنند. دراين دو راهى مرگ و زندگى كمند كسانى كه آزاد بينديشند و خود را به امواج هول انگيز مرگ بسپارند كه عشق به زندگى پيل افكن است نياز و ترس بين انديشه و صاحب انديشه جدائى مى اندازد به گونه اى كه هميشه صاحب انديشه از انديشه اش گريزان باشد. مطالعه تاريخ و جوامع كنونى گواهى است گويا كه ترس و نياز بسيارى از صاحبان انديشه را واداشته است كه با انديشه خود وداع كنند[ هذا فراق بينى و بينك] و فكرى را برگزينند كه حاكمان را خوش آيد. دراينجا به يك فرمان مهم حزب نازى در جهت يكسانى انديشه ها توجه كنيد :

[ يكى از قائدين حزب گفت : من امروز به شماامر مى دهم كه ازاين به بعد به هيچ عقيده و مسلكى كه خلاف راى ما باشد مجال نشو و نما ندهيد و نسبت به كليه آنها كمال سختگيرى را منظور داريد. بعدازاين در سرزمين ما بايد يك عقيده سياسى حكمفرما باشد و بس . ما نازيها خود را محق مى دانيم كه در عقيده خود منعصب باشيم و به ديگران مجال اظهار عقيده ندهيم . زيرا واجب مى دانيم كه افكار واعمال ملت بالتمام يك نواخت و يك جور باشد] ٣١ .

هنگامى كه افكار وانديشه ها در مضراب پندارهاى طبقه حاكم در بند باشند و پهنه حركت وافق ديد همان درون پيله اى باشد كه طبقه حاكم از سر پندار به گرد خود تنيده است انديشه از خلاقيت و آفرينش باز مى ايستد بسان آب راكد مى گندد و كليشه بجاى انديشه ميدان دار مى گردد و كليشه حاضر و آماده واستاندارداست كه در موقعيتهاى خاص بنابر مقتضيات روزگار مانند ظروف آشپزخانه به كار مى آيد.

٦. عدم دسترسى به منابع دانش واطلاع
آزادى انديشه ضرورت دسترى همگان را به منابع دانش واطلاع مى طلبد و گرنه همچون ماهى دورمانده از آب مى پژمرد و نبض زندگيش از حركت باز مى ايستد.

الف : منابع دانش
دانش چراغى است فراراه انسانها كه حقيقت را مى نماياند و جهل اوهام و پندارهاى تنيده بر ذهن را مى زدايد و به انسان چشمى بينا و هوشى تيز مى دهد تا بتواند آن سوى ديوارهاى آهنينى و حجابهاى بازدارنده را ببيند و در كند و مسائلى كه دراطرافش مى گذرد به تحليل بكشد و راه صحيح را بيابد. وقتى كه انديشه به اين درياى بى كران راه يابد قادر خواهد بود خود رااز ظلمتكده قيد و بندهاى ذلت آور وارهاند وانسان را به شاهراه زندگى شرافتمندانه و آزاد راهنمائى كند.ازاين رو حكومتهاى شب پرست تلاش مى كنند كه انديشه ها در جنگل هاى انبوه و تاريك جهل سرگردان باشند و روزنى به روشنائى نيابند تا آنان راازاو رنگ

پادشاهى به زير آورند. حكيم فردوسى حماسه سراى بزرگ ايران سمبل دو جريان - يكى در طلب رهيدن از دنياى دهشت زاى جهل و ديگرى در ممانعت ازاين طلب - را در قالب داستان[ پير كفشگر وانوشيروان] چنين بيان مى كند:

[در هنگامه ستيز سپاه با سپاه روم سيصد هزار سپاهى ايران دچار كمبود پول توشه واسلحه مى شوند. كفشگرئى توانگر با خرسندى آماده مى شود مخارج سپاه ايران را تامين كند. ليكن در برابراين ايثار تنها آرزويش اين است كه شهريار[ حق تحصيل] كه ويژه طبقات ممتازاست به يگانه پسرش كه مشتاق و مستعد تحصيل است اعطا فرمايد. نوشيروان ازاين همه گستاخى يك كفشگر فرومايه سخت به هيجان مى آيد و آن را خواهشى سنت شكن و عصيان آميز نسبت به رسم و آيين كهن مى شمرد واز عطاى كفشگر با همه نياز دهشت زادى خود در برابر خطر شكست از روم بخاطر آرزوى دودمان برافكن وى در مى گذرد] ٣٢ .

انوشيروان و ديگر تاجداران و ستاره بدوشان تاريخ خوب فهميده اند كه دانش دودمان برافكن است .ازاين روى نمى گذارند كه انديشه در اين پهنه جولان بدهد.

ب : منابع اطلاع
ديرى است كه اين سد سكندر فرو ريخته و طلسم شكسته و دروازه هاى دانش به روى فكر وانديشه باز شده است .اما حكومتهاى شب خواه براى حراست از فر و شكوه دروغين خويش به شگردى ديگر روى آورده اند و آن [بى اطلاع نگهداشتن مردم] از آنچه كه دراطرافشان مى گذرد.ايجاد محيطى بسته و تربيت انسانهائى ناآگاه اهم وظايف آنان را تشكيل مى دهد. امروز مجرد دانش مردم براى آنان مضر نيست بلكه مفيد هم هست . زيرا هنگامى كه مردم از دانش هاى روز برخوردار نباشند دريچه ذهنشان بسته است و نفوذناپذير تبليغات و تلقينان به درون راه نمى يابد و درافكار آنان اثر عميق نمى گذارد واگر راه بيابد واثرى هم بگذارد بخاطر نداشتن دانش روز نمى توانند كارآئى لازم را داشته باشند و به عنوان بازوى

قوى طبقه حاكم به شمار آيند.اما وقتى كه دانش هاى روز برخوردار شدند باايجاد محيطى مناسب واز بين بردن قوه دافعه تبليغات و تلقينات با رنگ و لعابى علمى سريع در ذهن آنان جاى مى گيرد و با حذب بسيارى ازاين افراد در بوروكراسى غول پيكر بازوان توانمندى خواهند بود براى حكومت و حكومت بر دوش اينان روى ريل قرار خواهد گرفت .

در گذشته دانش همدوش آگاهى بود به اين معنى وقتى كه كسى به دانش دست مى يافت به آسانى مى توانست به بسيارى از مسائلى كه دراطرافش مى گذشت واطلاعاتى كه در كشور بود دست پيدا كند و موى دماغ حكومت بشود. لذا حكومتها بااصل دانش مخالفت مى كردند تااز عواقب آن درامان بمانند.اماامروز دانش همدوش آگاهيهاى سياسى اجتماعى نيست زيرا دولتها با تجربياتى كه از گذشتگان به ارث برده اند و علومى كه دراختيار دارند بااستفاده از شبكه راديو و تلويزيون خبرگزاريها بااستفاده از شبكه راديو و تلويزيون خبرگزاريها مطبوعات و ... كه در تيول آنهاست توانسته اند بين اين دو فرسنگها فاصله بيندازند.امروز بطور دقيق و حساب شده توسط قيچى هاى سانسور و دستگاههاى پيچيده جاسوسى به توانى رسيده اند كه تمام[اطلاعات] را دراختيار دارند و نمى گذارندانديشه ها آزادانه از منابع اطلاع برخوردار شوند.ازاين طريق انديشه ها را در مضراب خويش دارند ناگفته نماند كه هر حكومتى براى بقا و دوام خويش و مصون ماندن از سوءاستفاده دشمنان ضرورى است كه نگذارد اخبار واطلاعات در دسترس همگان قراربگيرد.

منظور ماازاخبار واطلاعات كه حكومتها آن را هم از دسترس مردم بدور مى دارند آن اخبار واطلاعاتى است كه براى رشد و پويندگى انديشه لازم و ضرورى است و گر نه مردم دچار. جمود فكرى و دل مردگى مى گردند. ويليام . ج . لدرر نويسنده كتاب معروف[ ملتى گوسفندوار] و [آمريكائى زشت] كه از طرفداران امپرياليسم آمريكا و خواهان پيشرفت كشورش در تمام زمينه هاست در جهت بهبود و ثبات وضع سياسى كشورش به سياست[ بى اطلاع نگهداشتن] مردم از حقايق با ديدى انتقادى مى نگرد و پرخاشگرانه به افشاى سياست هاى پشت پرده و شگردهاى تبليغى در جهت ساختن افكار عمومى مى پردازد و ملت آمريكا را بخاطر بى اطلاعى از مسائل داخلى و خارجى كشورشان كه توسطامپرياليسم خبرى بوجود آمده است و ملت به آن خو گرفته است ملتى[ گوسفند] مى نامد و به آنها هشدار مى دهد كه اگراين روندادامه پيدا كند سقوط اجتناب ناپذيراست . سقوطى كه به گفته وى :

[لازم نخواهد بود كه سلاح هاى مخرب و زور به كاربرده شود. راههاى آسان تر وارزان تر براى مغلوب كردن ملتى كه پختگى سياسى ندارد در دست است اين شكست از طريق

سلاح هاى روانى اختناق اقتصادى مغلطه سياسى وانهدام معنوى ميسر خواهد شد]. ٣٣

نويسنده مذكور عدم دسترسى ملت آمريكا را به حقايق اينگونه بيان مى كند:

[يك فرد و يا يك ملت در صورتى مى تواند وظيفه خود را بدرستى انجام دهد كه حقيقت] در دسترس او قرار گيرد و دريافته شوداين امر يعنى با خبر شدن مردم آمريكاى امروز با دشوارى روبروست . زيرا قسمت عمده[ حقيقت] در دسترس نيست ... ما در دوره اى زندگى مى كنيم كه فقدان آگاهى بر مسائل بين المللى مردم آمريكا را به صورت ملت گوسفندوارى در آورده است] ٣٤ .

واپسين گفتار
آزادى فكر كه ريشه واساس ديگر آزاديهاست و هيچ ملتى بدون آن به آزادى حقيقى دست نخواهد يافت با وجود موانعى كه برشمرديم و دهها مانع ديگر كه دراين مقال نمى گنجد تحقق آن غير ممكن خواهد بود مگراين كه تحولى گسترده و عميق دراركان جامعه وافكار مردم پديدار گردد و بجد بااين عايقهاى خطرناك و ذلت آور مبارزه شود. مردم ايران پس از آن كه تحولى عميق درافكارشان پديدار گشت و آگاهى و شعور سياسى همه را فرا گرفت انقلاب اسلامى بزرگترين حماسه جاويد را به رهبرى داهيانه حضرت امام خمينى آفريدند موفق شدند پيروزمندانه غل و زنجيره هاى بازدارنده و مزاحم را هم بگسلند و به دنيائى آزاد و بى مانع گام بگذارند و باانديشه هاى آزاد به تحكيم بنيادهاى جامعه بپردازند.اما آنچه كه از صبح پيروزى فكرها را به خود مشغول داشت چگونگى حراست ازاين دست آورد بزرگ بود. تااين كه قانون اساسى به همت بزرگ بود. تااين كه قانون اساسى به همت بزرگانى از فقهاء و دانشمندان تدوين شد. قانون اساسى وظيفه مقدس و خطير حراست از [كرامت وارزشهاى والاى انسانى و آزادى توام با مسووليت او در برابر خدا] ٣٥ كه ازاركان نظام اسلامى است بعهده دولت گذاشته است كه بايد سياست اخلاقى آموزشى و پرورشى داخلىو خارجى قضائى دفاعى و اقتصادى خود را بگونه اى سامان دهد كه اين ركن اساسى و پايه اعتقاد سامان دهد كه اين ركن اساسى و پايه اعتقاد جمهورى اسلامى هميشه جاويد بسان خورشيد فروزنده بماند

از آنجا كه امكان دارد دولت دراين مسير بلغزد و حركت ارتجاعى را آغاز كند علاوه بر رهبرى كه وظيفه دارد حركات و سياستهاى دولت را كنترل كند چشمان تيز مردم هم بايد مراقب باشند و بيدار تا نسيم روح انگيز آزادى هميشه بوزد و كرامت وارزشهاى والاى انسانى جاودانه ماند.

ادامه دارد

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى ها
١.كامل ابن اثير ج ٢.٣١٩.

٢.روح القوانين كتاب هفدهم فصل سوم .٤٥١ و فصل ششم .٤٥٥.

٣.كليات اشعار فارسى مولانااقبال لاهولاى با مقدمه احمد سروش ازانتشارات سنائى .١٥٤ زبور عجم .

٤.سوره رعد /١١

٥.تاريخ رم(٢) تاليف آلبرماله - ژول ايزاك ترجمه غلامحسين زيرك زاده ازانتشارات ابن سينا .١٤٩.

٦. همان مدرك .

٧. همان مدرك ٢٨٨.

٨. همان مدرك .١٥

٩.قانون اساسى ايران واصول دموكراسى دكتر مصطفى رحيمى .مقدمه ٢٧.

١٠. اعراف .١٥٧.

١١.ديوان حافظ به اهتمام سيدابوالقاسم انجوى .١٩ سطر١.

١٢.مثنوى چاپ رمضانى دفتر ٢.٨٣ سطر ٣١. و تفسير و نقد مثنوى محمدتقى جعفرى ج ٣.٢٠٠ سطر ١٤.

١٣. اسراء .٧٠.

١٤. انعام .١٦٥.

١٥.سبا ٤٦.

١٦.روم ٨.

١٧. اعراف ١٨٧.

١٨. غررو دررسآمدى ج ٤.٤١٤.

١٩.روانشناسى در خدمت سياست پرفسوراتوفريدمان ترجمه جلال نعمت الهى /١١

٢٠.روانهاى روشن هشت .

٢١ احزاب ٦٧.

٢٢. اصول روانشناسى تومان ل - مان ترجمه واقتباس دكتر محمود ساعتچى ج /٠٥/١

٢٣.حدائق الناضره محقق بحرانى ج ٩.٣٧٧.

٢٤.تاريخ فلاسفه ايران دكتر على اصغر حلبى .٤٤. به نقل از كليات عطار.

٢٥.يادداشت ها وانديشه ها دكتر عبدالحسين زرين كوب .٢٥٢.

٢٦. همان مدرك .٢٥٧.

٢٧.نگاهى به تاريخ جهان ج ١.٤٦٢ و ٤٦٣.

٢٨. همان مدرك ج ١.١٨٣و ١٨٤.

٢٩. غرر و دررآمدى ج ٤.٣٥٢.

٣٠. همان مدرك ج ٣.٦٧.

٣١.آزادى و حثيت انسانى ترجمه و تاليف محمدعلى جمال زاده .٥٩.

٣٢.ديباچه اى برهبرى دكتر ناصرالدين صاحب الزمان .٢٥٨ به بعد.

٣٣.آزادى مجسمه محمدعلى اسلامى ندوش .٢٣

٣٤. همان مدرك .٢٢.

٣٥.قانون اساسى اصل دوم بند ٦.