نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - مصاحبه با استاد بزرگوار آيت الله اراكى
حضرت آيت الله حاج شيخ محمد على اراكى [دام الله طله] كهن فقيهى با كوله بار تجربه از نوسانات حوزه : تاريخ زنده فقاهت يك قرن اخير به شمار مى آيد.
وى بااخلاص و صفايى كه در وجودش متبلوراست و تقوا و تعهدى كه در طول زندگى داشته و آگاهى و آشنايى كه به حوزه ها و عالمان متقى و پارساى آن داشته و دارد دست اندركاران[ حوزه] را بر آن داشت كه به محضرايشان شرفياب شوند واز آن تجربيات گرانبها و آشنائيها. خوشه چينى كنند.ازاينرو آنچه را كه در پيش روى داريد حاصل اين گفتگو مى باشد.
دراين پيش مصاحبه جاى آن نيست كه اعتراف كنيم اين مختصراندكى از بسيار و قطره اى از درياى آگاهيها نصايح و راهنماييهاى حضرت آيت الله است چه اين كه همه مى دانند مردى با هشتاد واندى سال به عنوان محصل با مدرس در حوزه اراك و قم زندگى كردن و محضراشخاص ديگرى چون : سلطان العلماء حاج شيخ عبدالكريم حائرى محمدتقى خوانسارى ديگران و ديگران را درك كردن و با شخصيت بى نظير قرن حاضر يعنى حضرت آيت الله العظمى امام خمينى دمساز بودن گفتنى هاى زيادى خواهند داشت اما
كهولت همراه با ادب مجالست وى ما را رخصت نداد تا بيشتراز دو جلسه مزاحم ايشان شويم و بااكراه زيادى به همين مقدار بسنده كرديم . گر چه دراين مختصر سخنهاى شنيدنى بسياراست چه آن جايى كه آرمان حاج شيخ عبدالكريم حائرى - موسس حوزه علميه قم - در تخصصى كردن فقه را مطرح مى كند و چه آن جا كه از حركت امام سخن مى گويد و باتمام وجود قسم ياد مى كند كه وى را جز عرق دينى انگيزه ديگرى براين آيت الله آقا نورالدين عراقى آيت الله محمدتقى خوانسارى و حضرت امام خمينى را مطرح مى كند. وازاين رهگذر همه را مى آگاهاند كه تقوا و تقدس فرار از مسئوليت نيست و آگاهى و سياست پشت پازدن به مسئوليتهاى سنگين آن باانگيزه الهى است و حركت كردن در راستاى خواست خداوند چه اين خواست قيام بر طواغيت زمان واستعمارگران خارجى و جهاد مسلحانه باشد و چه نگارش تفسير نقد كتاب يا خواندن نماز باران !
دراين مصاحبه با كمال استياقى كه به آگاهى از زندگى خصوصى حضرت آيت الله داشتيم از آن دست شستيم چرا كه باورمان بود زهد و قداست وى نخواهد گذاشت حضرت آيت الله بيشتراز آن در جاهاى ديگراز قول وى آمده است برايمان بگويد.ازاين رو بى مقدمه سراغ علما و بزرگانى رفتيم كه وى با آنان آشنايى داشت واز آيت الله آقا نورالدين عراقى مجتهد مجاهد مولف تفسير پرارج[ القرآن والعقل] كه با مقدمه آيت الله اراكى به چاپ رسيده است سئوال كرديم .
با تشكراز جناب حجه الاسلام آقاى مصلحى كه در تهيه مقدمات مصاحبه همراهى فراوانى فرمودند و شما خوانندگان كه همراهان هستيد به اميد آن كه بودها را غنيمت دانيد و پاسداريد و نبودها در گذريد و معافمان داريد.
[حوزه]
مجله حوزه :استاد با توجه به اين كه كتابى به نام [ القرآن والعقل] از آقا نورالدين عراقى با مقدمه شما به چاپ رسيده است و باايشان آشنائى داشتيد مى خواستيم در موردايشان چيزهائى از قول شما داشته باشيم ؟
استاد:ايشان فرد محبوبى بودند بااين كه با حشمت خاصى از جايى به جايى مى رفتند واز نظر زندگى هم در سطح بالايى بودند و مردم وقتى اين اين حركات رااز آخوند جماعت ببينند مى رمند و مى گويند:اين فرد دنيا طلب است ولى ايشان را آن قدر دوست داشتند كه بلا تشبيه مى خواستند پرستششان كنند.اين قدر به اوارادتمند بودند. چون داراى حقيقت بود واين آثار واعمال ذره مثقالى در آن حقيقت تاثير نمى كرد. مردم او را مى پرستيدند. ببينيد حقيقت چه كارها مى كند!
يك روز مرحوم حاج آقا محسن كه شخص متولى بود براى دهه عاشورا در بيرون منزل خود چادر بزرگى زده بود و مجلس روضه خوانى داشت و جمعيت اراك از روحانى و غير روحانى در آن جمع بودند. آقاى آقا سيدمحمدتقى براى بنده نقل كرد و گفت در آن روز تا آن ته مجلس علماء و روحانيون بودند وقتى كه آقاى حاج شيخ عبدالكريم وارد شد ديدم دولا شد و كفشهايش را برداشت و زير بغل گرفت و پاورچين و پاروچين روى شانه اين و آن اين جمعيت كذايى را گذارند تا خود را رسانيد به جايى كهى مى خواست بنشيند. طولى نكشيد كه آقاى آقا نورالدين باسلام و صلوات آمد وقتى كه ايشان وارد شد جمعيت پا شدند و راه دادند و آقا نورالدين با كمال حشمت و عظمت رفت آن صدر نشست . آقاى آقا شيخ عبدالكريم با آن علميت تحت الشعاع او بود. مرحوم آقا نورالدين چيز عجيبى بود معروف بود كه نماز شب ايشان ديدنى است
شخصى به نام آقا سيد محمود خوانسارى ازاهل منبر طالب شد كه او را ببيند چون صداى العفوالعفوايشان توى كوچه مى آمد و مردم از توى كوچه گوش مى گرفتند.اين آقا خواست كه خود مجلس نماز شب خواندن آقا نورالدين را ببيند. شبهاى ماه مبارك بود و مرحوم آقا نورالدين از عده اى از جمله آقا سيد محمود خوانسارى براى افطار دعوت كرد. آقا سيد محمود خودش گفت : وقتى كه افطار تمام شد و همه رفتند من نشستم . ديد من راست (بلند) نمى شوم به خدمتكارش گفت : دو تا رختخواب بياور. يك رختخواب خودش داشت يكى را هم براى من آوردند. من توى رختخواب
كه رفتم نخوابيدم . مى خواستم سحرايشان را ملاحظه كنم . سحر شد ديدم كه راست شد رفت بيرون وضو گرفت و آمد مشغول نماز شد وقتى كه رسيد به[ العفو] ديدم چنان گريه براو مستولى شد كه چندين دفعه گلوگيرشد. فكر مى كرد من خوابم.
روزهاى پنج شنبه و جمعه كه مى شد به تكيه اى كه در بيرون ازاراك به مسافتى تقريباازاين جا (منزل استاد) تا مسجد جمكران داشت مى رفت . در آن جااطاقى بود مى رفت آن جا. شوهر همشيره اش آقا سيد باقر راهم كه اهل حنجره بود و صدا و آواز خوبى داشت . با خود مى برد. در آن تكيه آن آقاسيد باقر ديوان حفاظ ياديوانهاى ديگر نظيراو را مى خواند واو همين طوراشك مى ريخت ازاشعار عشق آميزى كه مى خواند اشك مى ريخت . چه جوراشكى ! به اصطلاح خودش رفته بود. تفريح !
من به چشم خودم ديدم در دهه عاشورا در مجلس روضه خوانى كه در منزل خودش ازاولل آفتاب شروع مى شد و تا ظهرادامه داشت و منبرى ها بلا حساب مى آمدند و مردم زيادى از غريبه و آشنا ازاهل اراك و جاهاى ديگر جمع مى شدند واز جمله خاله زاده مرحوم آقاى داماد آقاى سيد يحيى يزدى هم شركت مى كرد.
ايشان ازاول روضه چندين دستمال جلوى خودش مى گذاشت و تمام دستمالها رااز گريه خيس مى كرد.ازاول روضه گريه مى كرد تا آخر. من نمى دانم چه گريه اى بود كه تمامى نداشت . روز عاشورا كه مى شد معركه بود بكاء بود به تمام معنى شخص بكايى بود!
مردم مى پرستيدند تا مدتها بعداز فوتش عكسش توى خانه ها بود. مردم بعداز نماز صحبشان عكس آقا سيد نورالدين را مى بوسيدند.
آقاى حاج غلامعلى كريمى كه تجار و شخص معتمدى بود براى من نقل كرد و گفت : يكى ازاوقاتى كه آقا نورالدين رفته بودند به تكيه در بيرون شهر تجار گفتند برويم پيشش . من هم جزء آنان بودم رفتيم دور تا دوراطاق تجار نشسته بودند. نزديك ظهر شد و منجر گشت كه آقا نورالدين
نهار بياورد. نهارى كه تهيه كرده بودند يك قابلمه دو نفرى بود به اندازه خودش و آقا سيدباقر شايد هم يك نفر ديگر. جمعيت دور تا دوراطاق نشسته بودند. به خدمتكارش گفت : نهار بياور.او خنده اى كرد و فهماند كه قابلمه ما كفايت اينان را نمى كند. خودش راست شد و سرقابلمه رفت و گفت تو بشقاب بيارو هى بشقاب آوردند هى پر كرد دور تا دور به هم داد.ازاين غذاى كم به همه داد چه بركتى پيدا كرده بود!
آقا سيدمحمد مكى نژاد كه عمه زاده مرحوم آقاى فريد عراقى بود با من آشنايى دارد. خودش به من نقل كرد و گفت كه براى مرحوم آقا نورالدين خبر آوردند كه حاج آقا صابر فوت شده به زيارت كربلا رفته و در همان كربلا فوت شده است . حاج آقا صابراز معمرين و خودش هم پيشنماز واهل منبر بود و خيلى آدم معتبر بود. مرحوم آقاى حاج شيخ عبدالكريم هم خيلى به ايشان محبت داشت . وقتى خبر فوت حاج آقا صابر را به آقا نورالدين رسانندايشان سرش را روى كرسى كه بود گذاشت قدرى طول كشيد و بعد سرش را بلند كرد و گفت نه دروغ است .از كجا مى گوئيد؟ چون وقتى مومنى از دنيا مى رود هاتفى در ميان آسمان و زمين ندا مى كند كه فلان مومن فوت شد و من هر چه گوش دادم نشنيدم دروغ است . بعد هم همين طور شد دروغ بود. وقتى اين خبر را به مرحوم آقاى حاج شيخ عبدالكريم آوردند خيلى محزون و مغموم شد و آقاى حاج ميرزا مهدى بروجردى ابوالزوجه آقاى گلپايگانى هم از باب اين كه خيلى محبت به حاج آقا صابر داشت خيلى گريه كرد.
باز همان آقاى كريمى نقل كرد و گفت : يكى ازاعياد بود و مردم به ديدن مرحوم آقا نورالدين مى رفتند ما هم به ديدنش رفتيم . يك كيسه ترمه كوچكى جلوش گذاشته بود واهل سئوال كه مى آمدند دست مى كرد توى كيسه و يك تك قرانى در مى آورد و مى داد. آن وقت تك قران خيلى محلى ازاعراب داشت . در همان مدتى كه ما نشسته بوديم اين قدر تك قرانى داد كه ما تعجب كرديم !اين كيسه تاب اين همه يك قرانى را نداشت !
غرض اهل كشف و كرامت بود چون خيلى اهل حقيقت بود. وكفى به كرامت او كه در جبهه جنگ با آنكه در بالاى سرش آلت نارى بود كه صدايش گوش فلك را كر مى كرد و آتش از آسمان مى باريد و هر آن احتمال داشت توى سينه انسان بنشيند قلم و كاغذ برداشته و تفسير قرآن نوشت ! هر كس ديگرباشد در حرف زدن يوميه اش اشتباه مى كند واز حواس پرتى مبتدا و خبر را درست نمى گويد. توى جبهه جنگ چطور مى شود حواس انسان جمع باشد! ولى اين شخص با كمال دقت كانه توى اطاق خلوتى نشسته و هيچ كس بااو كارى ندارد خودش هست و خودش بر مى دارد و همچو تفسيرى مى نويسد [كفى يذلك كرامتا]. حيف كه اين تفسير به آخر برسد زيرا در آن وقت دراراك ايشان بود با تمام شهر و مضافاتش !اهل سئوال واستفتاآت از اطراف واكناف ودهات مى آمدند و به ايشان مراجعه مى كردند.
مرحوم آقا نورالدين در هيچ مساله اى محتاج به مراجعه كتاب نبود.اين همه استفتاآت كه مى آوردند يك دفعه نشد كه بگويد: كتاب را بياوريد ببينم . قلم دان حاضر بود و فورى جواب را مى نوشت . تمام حاضر جواب بود.
يك كربلاى على داشتيم اهل بازار بود كه به توصيه مرحوم حاج شيخ حيدراز آقا نورالدين تقليد مى كرد.اين آقاى شيخ حيدراز مهاجرين بود يعنى از آن شهرهايى كه روس ازايران گرفته است مثل قفقاز تفليس قندهار و خيلى از شهرهاى ديگر. در زمان تصرف روس عده زيادى از مسلمانان آن مهاجرت كردنداز جمله اين آقا شيخ حيدر بود كه به اراك آمده بود. خيلى شخص مجللى بود مجسمه تقوى بود ديدنى بود آقا شيخ حيدر. عده اى از بازاريهاى اراك را كه به او خيلى اخلاص داشتند درامر تقليدارجاع داده بود به آقا نورالدين . در حالى كه مرحوم آقاى آخوند خراسانى حيات داشت مرحوم آقاى حاج ميرزا خليل تهرانى حيات داشت مرحوم آقا سيد كاظم طباطبائى حيات داشت همه اينان حيات داشتند عده زيادى بودند كه[ مقلد] بودند مرحوم آقاى حاج سيد
اسماعيل صدر آقا ميرزا محمدتقى شيرازى و ... آقا شيخ حيدر گفت : امروزه بايداز آقا نورالدين تقليد كرد گفتند چرا؟ گفت آنان در جلو چشم من نيستند و نمى بينم و خبر ندارم ولى اين را مى بينم عدالت اين را پيش چشم مى بينم اجتهادش هم مسلم است .اگراز من بخواهيد مى گويم ازاين تقليد كنيد.
اين آقاى كربلايى على هم به توصيه آقا شيخ حيدراز آقا نورالدين تقليد مى كرد و به درس مرحوم آقا شيخ جعفر مى آمد كه دراول صبح درس مساله مى گفت و بعد هم سيوطى مى گفت . ما درس سيوطى مى خوانديم ولى در درس مساله هم شركت مى كرديم . با كربلايى آقا عل رفيق شده بوديم . ايشان گفت : من مجمع المسايلى كه به اندازه رسايل شيخ است در پيشم بود.او را بردم به آقا نورالدين دادم و گفتم اين را براى من حاشيه كن . در سه شب تمام را حاشيه كرد. حاشيه هايش هم خيلى مفصل و طولانى بود و در دو سه سطر نبود. يك نفر ديگرازاهل بازار بود گفت : من هم مجمع المسائل را مى برم او هم برد و گفت : براى من هم حاشيه كرد. آن وقت اين دو نفر مجمع المسايل شان را مى برند منزل آقا شيخ جعفر كه برايشان درس بگويد من هم بودم .اين هم مى گفت كه سه شب طول كشيد. هر جايى از[ مجمع المسائل] كربلايى على حاشيه داشت اين هم داشت عبارتها جور ديگر بود ولى معنى و مفاد يكى بود.اين چه احاطه اى است ! تما فقه گويا در ذهنش بود و محتاج به مراجعه نبود. مجمع المسائل به اين بزرگى را در سه شب تمام حاشيه كرده بود.استفتاآتى كه مى آمد تمام بدون مراجعه جواب مى نوشت . آن تفسيرى كه نوشته ببينيد! در آنجا كتاب لغت تفسير تاريخ هيچ نبود فقط يك كتاب معالم در پيشش بود كه براى پسرش آن عطاء درس مى گفت[ معالم] كجا و تفسير كجا؟! بهم مربوط نبود. خودش به عقل و محفوظاتش نوشته است چه محفوظاتى داشته كه اين تفسير را نوشته است ! آن هم كشفيات و كراماتى كه ديده شد.
مجله حوزه : با توجه به پيوند خويشاوندى شما با مرحوم سيد محمد تقى خوانسارى كه مستجاب الدعوه بودن ايشان شهرت دارد مى خواستيم راز و علت موفقيت ايشان رااز زبان شما بشنويم.
استاد: آن چه من فهميدم اين بود كه وقتى ازايشان پرسيدند: گفت : من در نماز كه مى ايستم مثل اين كه با خدا شفاهى دارم صحبت مى كنم كانه رخ برخ هستم اين طور حالى دست مى دهد با خدا شفاهى دارم حرف مى زنم به خلاف ما ها كه با گفتن الله اكبر توى كار و بازار مى رويم هر كس بازارى است توى بازار مى رود هر كس طلبه است وى درسش مى رود اهل حرفه اى توى حرفه خودش مى رود. [ السلام عليك] كه گفت ديگر تمام مى شود اين جنگ و نزاع ها همه توى نمازاست از نماز كه فارغ شد ديگر راحت است . هر كس چيزى گم كرده توى نماز پيدا مى كند (خنده استاد) در جاى ديگر حواسش جمع نيست توى نماز كه مى رود حواسش جمع مى شود آنچه گم كرده پيدا مى كند!امااو آن جور نبوده سر و كارش با خالق بود با پروردگار آسمان و زمين بوده است . مى دانسته اين نماز چه معنى دارد. معناى نماز چيست .
يك روز چند نفراز وعاظ را جمع كرد و گفت : خدا يك نعمت بزرگى به شما داده است و آن نعمت طلاقت لسان و فصاحت كلام است . واين را خدا به شما مرحمت كرده است كه مى توانيداين منبرهاى عجيب و غريب را تحويل مردم دهيد. خوب است يك منبر را مخصوص نماز كنيد چون نماز درانظار مردم خيلى خفيف شده است و مردم با نظر كوچكى به آن نگاه مى كنند. بااين قدرتى كه خدا به شما داده است مى توانيداين را خيلى بزرگ كنيد. كوچك را مى توانيد بزرگ و بزرگ را درانظار مردم كوچك كنيد خلاق معانى هستيد
لكن هيچ كدامشان به خرجشان نرفت و قبول نكردند و عمل نكردند. هى اصرار كرد كه در خصوص نماز يك يا دو منبر برويد و نماز را در ذهن مردم بزرگ كنيد وازاين كوچكى كه براى نماز پيدا شده نجاتش دهيد ولى قبول نكردند. و چيز ديگرى كه من فهميدم اين بود كه ايشان[ بواب قلب] بود هر كس به هر جا رسيداز بوابى قلب بود. مثل اين دربانهايى كه دربانى مى كنند و نگاه مى كنند كه كسى چيز خطرناكى وارد نكند. حالا از همه مهمتر و بالاتر درگاه قلب است . آن جا هم خوب است .انسان دربان
درگاه قلب باشد. دم درگاه قلب بايستد و هر خيالى كه مى خواهد بيايد توى قلب وارسى كند. ببيند بمب و نارنجك كه از آن شيطان است قوى اين خيال هست يا نيست .اگر هست . دوش كند. بگويد: تو حق ندارى قلب من بيايى .اگر خيال رحمانى است راهش بدهد.
خانه دل نيست اى صحبت اغيارديو چو بيرون رود فرشته در آيد
پس بايد اينجا هم دربانى كرد. نبايد ديو بيايد.اگر ديو آمد فرشته ديگر نمى آيد.ايشان بوات قلب بود.از كجا مى گويم ؟ازاين جا كه خودش گفت : بعداز آن كه رفت به جبهه جنگ و لباس سربازى پوشيد و لباس آخوندى را كند و عمامه را كنار گذاشت و تفنگ برداشت و مسلح شد مثل سرباز و رفت به جبهه مى گفت : گلوله توپ مى آيد و نزديك من مى افتاد و چيزى نمى ماند كه به من بگيرد ولى خدا نخواست . خيلى در جبهه جنگ بود تا اسير شد. چهارسال اسيرانگليس بود.ازامام سجاداست كه چه حال دارد كسى كه اسير يزيد باشد. چه حال خواهد داشت كسى كه اسيرانگليس باشد. هر كسى ديگر باشد قلبش جور بجور مى شود. قلبش انقلاب مى شود ولى اين مرد بااين كه به دريا بردند به صحرا بردند توى زندان صحرايى بوده و مدتها توى آن جا بود و در بين اسرا عده اى بودند آدم خوار آدم را زنده زنده مى خوردند. صبح كه مى شده مى آمدند سرشمارى مى كردند كه ببينند كسى را خورده اند يا نخورده اند مدتى همچو جايى داشت ولى قلبش آرام بود.
حاج حسين كه معتمدايشان بودازايشان نقل كرد و گفت : يك روزى هم در آن محل من تك بودم همه رفته بودند بيرون يك حيوان درنده خويى از آن دم ول كردند كرس بست و بسرعت آمد به طرف من آمد نزديك من به من كارى نكرد و برگشت . دم درب كه رسيد دو مرتبه آمد برگشت . چندين دفعه اين كاراتفاق افتاد ولى كارى به من نكرد.
خودش به من نقل كرد و گفت توى آشتى كه نشسته بودم روى يك سكويى اثاثيه من بود سكوى مقابل اثاثيه هندى بود كه آن هم جزءاسراء بود. بطوراتفاقى چشمم به صورت اوافتاد ديدم دارد رنگ برنگ مى شود و
گاهى سفيد مى شود فهميدم در فرافتاده و و قلبش قلب وانقلاب پيدا كرده آمدم راست شوم بهش بگويم اى برادر چرا فكر مى كنى و به چه فكر مى كنى و چرا خودت رااذيت مى كنى ؟اين چه فكرى است كه تو را قب و منقلب كرده است . ديدم زبان من فارسى يا عربى است و زبان او هندى نه من زبان او را مى فهمم و نه او زبان مرا. چه كار كنم ؟ با خودم گفتم بروم به هر زبانى به اشاره اى به چيزى تسكينش بدهم تا خواستم بروم خودش راانداخت توى دريا! رفت كه رفت . آدمى كه دراسارت باشد آيا از فكر خودش بيرون مى رود كه به فكر ديگرى بيفتد؟اين آدم چه آدمى بوده كه از فكر خودش خلاص بود و به فكر ديگرى افتاده و مى خواست كه ديگرى را نجات بدهد! بواب قلب بود دربان قلب بود! هر كه به هر جايى رسيداز دربانى قلب بود:
خانه دل نيست جاى صحبت اغبار ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
مجله حوزه : حضرت عالى كه با مرحوم آيت الله حائرى آشنا زيادى داشتيد واز نزديك ايشان را مى شناختيد يك مقدارى از زندگى و خصوصيات ايشان بفرمائيد؟
استاد: آقاى آقا شيخ عبدالكريم از قرارى كه بنده خودم از ايشان شنيدم مى فرمودند: پدرم از مادرم اولاد دار نمى شدند ناچار براى اولاد رفت منقطعه اى گرفت . پدرايشان اهل علم نبود شايد سواد فارسى هم نداشته . يك شب منزل منقطعه مى رود. منقطعه صغيره يتيمه اى گريه مى كند. پدر آقا شيخ عبدالكريم گريه او را مى شنود. در عين حال كه عوام بود حالش منقلب مى شود. در همان تاريكى با خدا مناجات مى كند خدايا توان قدر قادرى . مگر نيستى ؟ باعث نشو كه من سبب گريه طفل يتيم بشوم . چاره كار مرا بساز. در همان شب يا شبهاى بعد خداوند آقاى حاج شيخ رااز مادرش مرحمت مى كند و حاج شيخ به دعا و مناجات آن شب به وجود مى آيد.
حاج شيخ شش ساله بود كه پدر فوت مى كند و در حضانت مادرش تربيت مى شود. مى فرمود: در طفوليت وقتى بعض از كارها كه خلاف طبع مادرم بود انجام مى دادم مى گفت : طفلى كه به زوراز خدا بگيرى بهتر
از تو نمى شود (خنده استاد) بنابراين حدوث حاج شيخ بطوراعجاز و كرامت شده است .
واما راجع به بقايش به سند صحيح شنيدم بعنى آقا فريد عراقى فرزند حاج آقا مصطفى كه دراين جا مدرس بود و شخص عالمى بود نقل كرداز قول ميرزا حسن كه در دستگاه پدرش بود و شخص امينى بود كه در سفرى كه به اراك آمده بودند بعد از آن كه قم آمده و ماندگار شده بودند واهل اراك خواهش كردند كه يك سفر تشريف بياوريد و مهاجرت كلى نفرماييد وقت تعطيلى يك ماهى رفتند به اراك و دراراك حاج آقا مصطفى دعوت كرده بودند به نهار در مجلس نهار حاج آقا مصطفى مطلبى فرموده بودند و حاج شيخ در جواب گفته بودند: براى من هم نظيراين اتفاق افتاد. دراوقاتى كه در كربلا بودم شبى خواب ديم كسى به من گفت ده روز بيشتراز عمر شما باقى نيست .از آن جايى كه حاج شيخ آعمى مسلك بود بى قيد و بى تكلف و به اين چيزها تقيد نداشت . بيشتر توجه قلبش به علم بود و خيالات ديگر را اعتنايى چندان نمى كرد حتى اگر خواب مرگ بود پشت سر مى انداخت واز باب گرفتارى خودش قرار نمى داد كه مبادااز علم نقضانى پيدا بشود و ازاين جهت اين فكر را بكلى از قلب خود محو و منسى كرده بود.
روز دهم پنج شنبه يا جمعه اى بوده و رفقاى حاج شيخ روز قبل گفته بودند خوب است فردا به يكى از باغات كربلا برويم وايشان هم قبول كرده بودند. وسايل نهار بر مى دارند و مى روند. در آن باغ هر كس مشغول كارى مى شود و به آقاى حاج يخ هم كارى رجوع مى دهند. حاج شيخ مى بيند سرما سرمايش مى شود.اول تحمل مى كند ولى بعدا شدت پيدا مى كند واز تحمل خارج مى شود اظهار مى كند ولى بعدا شدت پيدا مى كند واز تحمل خارج مى شود اظهار مى كند آقايان من سرما سرمايم مى شود مى گويند: عباى كلفتى بياوريد. عبايى مى آورند ولى درد شدت پيدا مى كند و نمى تواند تحمل كند. مى آورند خانه و توى بستر مى افتد. مى بيند حال احتضار بهش دست مى دهد. آن وقت يادش مى آيد كه اى واى امروز روز دهم است و من بكلى غفلت كرده بودم . به ياد
خواب مى افتد. عجب خوابى است . حال احتضار دست مى دهد مى بيند كه سقف شكافته شد. دو نفراز آن سقف پايين آمدند. مى فهمد كه اينان اعوان حضرت ملك الموت هستند و براى قبض روح پايين آمدند. پايين پا مى نشينند تااز پا قبض روح كنند. در آن حال مى بيند كه خودش الان در دنياست و هنوز به آخرت نرفته است . در آن حال افتاده در بستر توجهى پيدا مى كند به حضرت ابا عبدالله الحسين[ عليه السلام] . چون خصوصياتى هم در بين بوده زيرا حضرت ابا عبدالله عليه السلام در عالم خواب يك مشت نقل به وى مرحمت كرده بودند دراثراين كه در زمان جوانى نوحه خوان سينه زن هاى اهل علم در سر من راى بوده سامرا زيرا مرحوم آقا ميرزا حسن شيرازى فرموده بودند در دهه عاشورا بايد دسته سينه زن ازاهل علم بيرون بيايد.
نوحه خوان آن دسته ها مرحوم حاج شيخ بوده وايشان جوان قوى هيكل و جهورى الصوت بوده است . اول آن اشعارى هم كه مى خوانداين بود: ياعلى المرتضى غوث الورى كهف الحجى قم ...
اين اولش بود كه دم مى گرفتند.اشعار يك صفحه بود كه مرحوم آقا سيد اسماعيل پدر آقا سيد عبدالهادى معروف كه اشعر شعراى عرب بود در مصيبت سروده بود. دراثراين نوحه خوانى يك شب خدمت حضرت اباعبدالله [عليه السلام] مشرف مى شود و حضرت يك مشت نقل به او مرحمت مى كند واز آن نقل تناول مى كند. در حال احتضار هم به حضرت ابا عبدالله[ عليه السلام] توجه مى كند و عرض مى كند: يااباعبدالله مردن حق است والبته بايد بميرم . لكن خواهشمندم چون دستم خالى است و ذخيره آخرت تهيه نكرده ام اگر ممكن است تمديد بفرماييد. مى بيند باز سقف شكافته شد و يك نفر آمد به اين دو تا گفت : آقا فرمودند تمديد شد دست برداريد. دراين جا دو روايت است به يك روايت آنان گفتند ما ماوريم . بعد خود آقا تشريف آوردند و گفتند: من مى گويم تمديد شد و به يك روايت ديگر گفتند: سمعا و طاعه و رفتند. بعداز رفتن آنها مى بيند حالش يك قدرى بهتر شد. پارچه اى را كه رويش انداخته بود
كنار مى زند. عيالش كه بالاى سرش گريه مى كرده يك مرتبه صدايش بلند مى شود: زنده شد زنده شد. پارچه را بر مى دارند.اشاره مى كند آب مى خواهم . با پارچه لب و دهانش را آب مى زنند و همان مى شود و محتاج به طبيب هم نمى گردد. بنابراين بقايش هم مثل حدوثش به خرق عادت بوده است .
اين حوزه علميه را من گمان مى كنم از اثر توجه حضرت اباعبدالله[ عليه السلام] است كه گفته بود: من دستم خالى است و ذخيره آخرت ندارم .اميدوارم شما تمديد بفرماييد تا ذخيره اى تهيه كنم . ذخيره اش همين بوده همين اقامه حوزه علميه قم . من گمان مى كنم اين حوزه علميه از نظرابا عبدالله[ عليه السلام] است و كسى نمى تواندانشاءالله منحل كند.
نقل كرده اند كه آقا شيخ محمد تقى بافقى يزدى مقسم شهريه در زمان مرحوم آقا شيخ عبدالكريم بوده است كه بعدش پهلوى گرفت و شهيد كرد اول ماه كه مى شده است مى آمداز آقاى حاج شيخ عبدالكريم پول بگيرد و بين طلاب تقسيم كند. يك ماه مى آيد درب خانه شيخ كه پول بگيرد حاج شيخ مى فرمايد:الساعه جز مايه توكل چيزى در دستم نيست . مى گويد: چيزى نيست ؟ مى فرمايد: نه .از همان دم در بر مى گردد و مى رود مسجد جمكران .مرحوم آقا شيخ محمد تقى خيلى به مسجد جمكران اعتقاد داشت . نمى دانم آن جا با حضرت چه صحبتى مى كند كه طولى نمى كشد شهريه آماده مى شود. بارهااتفاق افتاده بود كه شهريه ازاين طريق درست شده بود. مقام توكل مرحوم حاج شيخ عبدالكريم بسيار بلند بود. كسى كه آن چيزها را ديده و مكاشفات براى العين اتفاق افتاده به حضرت بارى تعالى يقين كامل پيدا مى كند.
يك روز خودش فرمودند كه در نماز به مرحوم آقا سيد محمد فشاركى اقتدا كرده بودم . عبايى به دوش داشتم كه تا چهارانگشت حاشيه اش زرى دوزى بود. رفتم گفتم : آقااين عباى من !اين جايش زرى است اشكال دارد. يك فحشى به بنده داد. فرمود: تو هنوزاين مطلب مسلم را
نمى دانى اين قدر عارى و برى از فقه هستى كه هنوز نفهميدى به اندازه چهارانگشت معاف است . ذهب طلا در نماز مبطل است و لكن مقدار چهارانگشت مستثنى است . همين را نفهميدى . گفت همين يك فحش باعث شد كه كتاب صلوه را نوشتم .اين [صلوه] اثر آن فحش است . مرحوم آقاى بروجردى اين قدرازاين كتاب [صلوه] تعريف مى كرد.مى گفت :من كتابى به اين پرمغزى و كم لفظى نديدم . خودش هم براى بنده نقل كرده فرمود: يك روز آن وقتهايى كه در نجف بودم مرحوم آخوند خراسانى به منزل بنده تشريف آوردند. ديد نوشته هايى در طاقچه است .گفت :اين چه است . گفتم:[ صلوه] يك قدرى نگاه كرد هى تعريف كرد گفت : به ! عجب محرف خوشى است . سبك مرحوم آقاى آخوند هم همين طور بود عبارتهاى مختصر و پرمغز داشت . فرمودند: مرحوم آخوند خيلى خوشش آمد.اين صلوه اثر آن تغيراست . گاهى اين طور مى شود يك حرف اين قدر تاثير مى كند
مرحوم آقا نورالدين در مسجدش منبرى مى رفت . در منبر صحبت بشر حافى را كرد. بشر حافى در زمان حضرت موسى بن جعفر[عليه السلام] بود. شخصى بوده داراى تمول زياد. يك روز حضرت از در خانه بشر عبور مى كند صداى كواز و لهو و لعب و تنبور مى شنود. يك كنيزكى كنار جوى داشت ظرف مى شست . حضرت مى فرمايد:اين خانه از كيست ؟ مال بنده است يا آزاد؟ كنيز مى گويد: بشر يكى از آن اشخاص بزرگ است چطور مى گوييد بنده خير آزاداست . حضرت فرمودند: بلى آزاداست كه اينجوراست . بشر توى خانه مى شنود.مى آيد و مى گويد: چه صحبتى بود با كه گفتگو مى كردى ؟ گفت : يك آقايى ازاين جا رد شد و پرسيداين خانه مال آزاداست يا بنده . گفتم البته آزاداست . گفت آزاداست كه اين جوراست . گفت : كدام طرف رفت . گفت :اين طرف . همان جور پاى برهنه مى رود تا مى رسد به حضرت و عرض مى كند: آيا توبه من قبول مى شود؟ و توبه مى كند. بعداز آن مى گويد: چون شرفم به خدمت امام و به توبه در برهنه پايى بوده ديگر كفش پايم نمى كنم . و همين جو
ر پاى برهنه راه مى رفت ( گريه استاد) و لهذا بشر حافى شد. بشر حافى يعنى پا برهنه . و نقل مى كنند كه حيوانات در كوچه اى كه او مى رفته فضولات نمى انداختند.
ولى افرادى بودند كه يك عمر پاى آن مشعل نور بودند. چه معجزات ديدند و چه شق القمرها ديدند و ره در دلشان نيافت كه نيافت .امااو يك مختصر بيشترى كه زد او را منقلب كرد بشر حافى شد. مرحوم آقاى حاج شيخ عبدالكريم هم يك كلمه شنيد. آن يك كلمه آن طورى شد!
درباره مرحوم آقا ضياء عراقى هم پدرم يك چنين داستانى نقل كرده گفت : پدر مرحوم آقا ضياء در هشتاد سالگى فوت كرد در حالى كه فرزندش آقا ضياء ١٢ سالش بوده و فيرازايشان دو دختر هم داشتند. حاج صمصام الملكى بود متمول وارباب ملك و املاك و لكن از علوم هم بى اطلاع نبوده است . مرحوم آقا شيخ فرمودند: در كربلا كه بودم در مدرسه حسن خان كربلا درس مى گفتم . صمصام الملك براى زيارت آمده بود. يك هفته آمد در درس من نشست و در آن هفته ازاستصحاب بحث مى كرديم و كلمه[ لا تنقض اليقين بالشك] را مى گفتم . آخر هفته كه شد گفت : قربان آن لب و دهنى بشوم كه يك كلمه به اين كوتاهى از آن بيرون آمده و ما يك هفته است بحث مى كنيم . يك همچو آدمى بوده . بى اطلاع از عمليات نبوده منتهاارباب ملك واملاك بود. به همامن طرز سابق كه مى آمد خانه آخوند ملامحمد كبير پدر مرحوم آقا ضياء عراقى و بااو ضحبتهاى علمى داشت بعداز فوت آخوند هم مى آيد به خيالش كه فرزند آخوند به جاى پدرش نشسته در آن وقت سن آقا ضياء ٢٤ سال بود. صمصام المالك فرعى عنوان مى كند. آقا ضياء نمى توانداز عهده برآيد حاج صمصام الملك دست روى دست مى زند و مى گويد: آه در خانه آخوند بسته شد! پدرم نقل كرد كه آقا ضياء فرمود:اين مثل يك كاسه آب گرمى بود كه بسرم ريخته شد.از همان مجلس كه حركت مى كند مى رود به اصفهان و بعدش هم به نجف و مى ماند تا آقا ضياء مى شود. همين يك كلمه:[ آه در خانه آخوند بسته شد].خداوند همگى را رحمت
كند اشخاص بزرگى بودند كه از دنيا رفتند. پدرم نقل كرد كه آخوند كبيرارتزاقش از يك قطعه زمينى در همان اطراف سلطان آباداراك بود. زراعت مى كرد و نان سال خودش واهل عيالش از همه قطعه زمين بود. يك وقت كه حاصل آن زمين را در خرمن گاه جمع كرده بودند دراطرافش هم خرمنهايى بوده است . كسى عمدا يا سهوا آتش روشن مى كند باد هم بود و آتش افتاده بود توى خرمنها. خرمن گاه است و خشك به محض افتادن آتش خرمنها آتش مى گيرد.اين خرمن آن خرمن تا آتش همه خرمنها را مى گيرد كسى به آخوند مى گويد: چه نشسته اى ؟! نزديك است خرمن شما آتش بگيرد. آخوند تااين را مى شنود عبا و عمامه را بر مى دارد و قرآن را و مى رود به بيابان . رو به آتش و در دستش هم قرآن مى گويد:اى آتش !اين نان خوانواده واهل عيال من است ترا به اين قرآن قسم به اين خرمن متعرض نشو!. پدرم مى گفت تمام آن قبه ها كه اطراف بود خاكستر شد واين يكى ماند. هر كس كه مى آمد انگشت به دهان مى گرفت و متحير مى شد كه اين چه جور مانده ! خبر نداشتند من خبر داشتم . پدر مرحوم آقا ضياء همچو شخصى بوده است مرحوم آخوند ملا محمد كبير رحمه الله عليهم رحمه واسعه.
مجله حوزه :يك وقتى در درس مى فرموديد: آيا شيخ عبدالكريم شاگرد مكتب سامراء بوده آيا بين مكتب سامراء و نجف فرقى است و تفوق با كدام يك مى باشد؟
استاد: مرحوم آقا سيدمحمد فشاركى استاد مرحوم حاج شيخ به اعتقاد مرحوم حاج شيخ و جمع ديگرى و همه و همه ..اعلم كل بود. در عين حال كه اعلم كل بود جماعتى ازاهل تهران از كسبه و تجار كه بعداز ميرزاى شيرازى آمدندازايشان رساله بگيرند واز آن محلى كه بود تا در خانه دنبالش كرد ولى جواب مساعد نداد.از آنان اصرار و ازايشان انكار گفت : رساله نمى دهم . در خانه كه رسيد در را باز كرد و گفت : والله من اعلمم والله رساله حاشيه نمى كنم .
ايشان دراوايل امرش با مرحوم محمدتقى شيرازى هم بحث بودند از اصفهان به كربلا مى آيند و در درس فاضل اردكانى شركت مى كنند.
فاضل اردكانى كه وقت خيلى معنون بودلا آقا محمدحسين شهرستانى معتقد بوده كه از شيخ انصارى هم اعلم است . فاضل اردكانى اعلم از شيخ مرتضى انصارى !
اين دو تا در زمان آقا ميرزا حسن شيرازى و به درس فاضل اردكانى وارد مى شوند. ميرزا حسن شيرازى آن زمان در نجف و فاضل اردكانى در كربلا بود يك روزى دراوقات زيارتى زوار عرب ازاطراف كربلا به عنوان زيارت حضرت ابا عبدالله حسين[ ع] مشرف مى شوند. و آمد نشان و رفتنشان بطور هر وله است . آقاى آقا سيدمحمد فشاركى در زمان مراجعت آنها خودش را توى نان مى اندازد. بااين كه لباسش با لباس آنان متفاوت بوده با آنان در هر وله شركت مى كند براى قضاى حاجتى كه داشت . دراين بين كه به هروله بين زوار عرب مى رفته است در مراجعه به كجاوه پايش به آقا ميرزا حسن شيرازى برخورد مى كند. ميرزا حسن شيرازى از توى جمعيت دستش را دراز مى كند و مى گويد: با من بيا.از همان ساعت آقا سيد محمد فشاركى به آقا ميرزا حسن شيرازى ملحق مى شود واز خواص ايشان مى گردد.ازاو مى پرسند شما مدتى در كربلا و در درس فاضل اردكانى بوديد چه تفاوتى ديدى بين او و بين ميرزاى شيرازى ؟.از قرارى كه شنيدم العهده على الراوى - فرموده بوده است : آخرين فكر فاضل اردكانى به اولين فكر ميرزاى شيرازى مى رسد. آخرين فكراو به اولين فكراين مى رسد !
مرحوم آقا ميرزا حسن شيرازى مقامش در فكر خيلى بلند بوده است . وقتى كه ازاصفهان به زيارت نجف مشرف مى شود و مى خواهد برگردد چون خودش را مجتهد مسلم و فارغ التحصيل مى دانسته است . مرحوم آقاى شيخ انصارى هم در نجف بوده است .اشخاصى كه از فهم عالى ميرزا مطلع بودند به شيخ عرض مى كنند كه اين حيف است شما هر طورى است اين رانگه داريد. مى خواهد برگردد. شيخ در مجلسى بااواجتماع مى كند و بحث [بيع فضولى] را طرح مى كند كه آيااجازه كاشف است يا ناقله ؟ شيخ تقريبى مى فرمايد و يك وجه رااثبات مى كند. ميرزا خيلى خوشش
مى آيد. به ! عجب تقريب خوبى است ! شيخ تقريب ديگرى مى كند و طرف مقابل را اثبات مى كند. ميرزا مى گويد: عجب :اين نقض هم بسيار نقض خوبى است . آنگاه شيخ نقض النقض را مى فرمايد و ميرزا متحير مى شود و تا هشت مرتبه اين كار را تكرار مى كند ميرزا بسيار تعجب مى كند و مى گويد :
چشم مسافر چو بر جمال توافتد عز رحيلش بدل شود به اقامت .
از برگشتن منصرف مى شود و ماندگار مى گردد و در درس شيخ انصارى شركت مى كند و عاقبت به آن جايى رسيد كه ميرزاى شيرازى شد. سى سال تمام رياست به او منتقل مى شود و وحده لاشريك له مى گردد. هيچ كس ديگر در قلمرو شيعه ازايران و غيرايران جز ميرزاى شيرازى مقلد نبود. با اين كه مرحوم ميرزاى رشتى از شاگردان مخصوص شيخ انصارى بوده و خودش رااز ميرزاى شيرازى اعلم مى دانسته . و لكن تحت الشعاع بود
حوزه : راجع به عنايت آقا شيخ عبدالكريم به تربيت طلاب اگر چيزى در خاطر داريد بفرمائيد؟
استاد: حاج شيخ مى فرمودند بايد طلبه[ اعمى مذهب] بى قيد و ساده زيست باشد.اگر مى خواهد ملا بشود بايد تقيدات را ول كند. عالم طلبگى اين طور نيست كه از در و ديوار ملايمات پيدا شد و زندگانى و امرار معاشش بخوشى اداره شود. يك وقت هم هست كه زندگى سخت و تنگ مى شود. بايد برسختيها مقاومت كند و تقدات رااز بين ببرد و[ اعمى مذهب] باشد. خودش هم همين طور بود و به تقيدات اعتنا نمى كرد واعمى مذهب بود. ولى اواخر خوف گرفته بودازاين تضييقاتى كه رضاخان به طلبه ها مى كرد. وقتى آقاى آقا سيداحمد خوانسارى را جلبش كرد نظميه كه بايدالتزام بدهى كه عمامه را بردارى .اين قدر سخت گيرى مى كرد. مى فرمود: من در مخيله ام خطور نمى كند كه روحانى ازاين طرف خيابان برود و زن مكشفه از آن طرف خيابان پس حتمااين هيئت اهلعلم مبغوض خدا شده است . خوف اين داشت كه اهل علم مبغوض خدا شده باشد. واين خوف در دلش بود بااين كه بعدازازدواج دوم خيلى سرحال شده بود ولى روز بروز لاغر شد و مثل روزاول شد. روزى كه از
اراك آمده بود پوست واستخوان بود و هر روز هم تب مى كرد ولى بعدا چاق شده بود تااين كه اين خوف در دلش افتاد و آخر هم نمى دانم دق كرد و مرد. مى فرمود: من خوف دارم كه اين هيئت مبغوض خدا بشوداين چه وضع است .
آن روزى كه بناى كشف حجاب شد رضاخان دستور داده بودافرادى كه جزء روسا بودند مثل رئيس نظميه و غيره بايداول كشف حجاب كنند. هر شب نوبت يكى بود.
مثلاامشب رئيس نظميه شب ديگر رئيس امنيه و شب ديگر شهردارى . و هر شبى يكى بود شب به شب . آن وقت زن آن رئيس مكشفه مى شد واطراف او زنهاى مخدره محجبه . دوراو را مى گرفتند. و زمانى كه حاج شيخ مى خواست برود نماز مغرب و عشاء در خيابان تظاهر مى كردند. حاج شيخ سوارالاغى مى شد و آقا سيف هم باالاغ ديگر پشت سرايشان راه مى افتاد. و آن وقت حمعيت بود كه براى تماشاى آن تظاهر پشت صحن جمع مى شدند. جاى سوزن انداختن نبود. و حاج شيخ بايداز توى اين جمعيت براى نماز مغرب و عشا عبور كند. واينها مى گذاشتند مخصوصا همان وقت خارج مى شدند كه زن مكشفه و مردمى كه براى تماشا آمده بودنداز جلو بروند و حاج شيخ هم پشت سر آنان قرار بگيرد. حاج شيخ خودش فرمود: من كه ديدم اين وضعيت است فكر كردم رفتن به نماز مغرب و عشا را ترك كنم . من كه نمى توانم نهى از منكر كنم و بايدازاين جا هم عبور كنم . واين هم سر راه من اين كار را مى كند.حرف نزنم تقرير مى شود مى گويند: پس اين قبول كرده اين كارها! حرف بزنم ! پس اين بهتر كه به نماز نروم .اين چه نمازى است كه من بروم .اين فكر را با هيچ كس در ميان نگذاشتم . خودم عهد كردم كه نروم . طرف عصرى كه توى اطاق خوابيده بودم . ديدم درب باز شد و سيدى با ريش بلند آمد و گفت :اين نماز را ترك نكن !اين نماز را ترك نكن ! من به واسطه اين جهت دلم قرص شد.بنده خودم هميشه پيش از آمدن ايشان پشت سرشان براى نماز جا مى گرفتم .
همين جايى كه قبرش است حالا درش را ورداشته اند. وقت نماز جمعيت پر بود منتظر بودند كه ايشان بيايد. وقتى كه مى آمدند همه پا مى شدند. من هم پا مى شدم از آن دم در كه نگاه مى كردم مى ديدم صورت بهاجى دارد. عوض اين كه خم به ابرو داشته باشد واوقاتش تلخ باشد صورتش بهاج بود. تو دلم شك افتاد فكر كردم در همچو روزى چرا بايدايشان بهاج و صورتى منبسط داشته باشند تااين روزاين حرف را به آقاى حجت گفت . شك از دلم رفت فهميدم كه قوت از جاى ديگر بود اين ابتهاج از جاى ديگر بود از آن جا قوت گرفته بود.ولى خوب آخر هم دق كرد و مرد.
اين در مورد تربيت طلاب اما حاج شيخ در فقه هم يك نظرى داشت مى فرمود: چون فقه پنجاه باب است ازاول طهارت تا حدود و ديات .اول كسى كه فقه را به اين طريق مبوت كرد مرحوم محقق بود كه شرايع را نوشت . پيش ازاو شيخ طوسى در[مبسوط]اش ترتيبى داد ولى به اين ترتيب نبود. محقق بود كه فقه را پنجاه باب مبوب كرد. مسايل هر بابى را سواسوا كرد و هر كدام را در باب خودش گنجانيد. چيزاعجوبه اى بود. بعداهر كه آمد ازاو تبعيت كرد علامه محقق ثانى شهيداول شهيد ثانى شيخ انصارى و همه هر كه آمد تبعيت ازاو كرد.اين چه محققى بوده كه اين همه محققان آمدند ولى رويه او را تغييراو را تغيير نداند. ولى حاج شيخ مى فرمود: هر بابى ازاين ابواب يك متخصص لازم دارد.چون ابواب فقه خيلى متشتت واقوال وادله عقليه و نقليه و اجماعاتش تتبع زياد مى خواهد وافراد سريع الذهن لازم دارد. واين عمر انسانى كفايت نمى دهد كه كه پنجاه باب شايسته و آن طور كه بايد و شايد تحقيق شود پس خوب است براى هر بابى يك شخصى بشود. مثل اين كه در طب متخص وجود دارد يكى متخصص گوش است يكى متخصص اعصاب يكى متخصص چشم يكى متخصص اسافل اعضاء و يكى متخصص سر و... هر كسى يك تخصص دارد.من خودم از حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى اخلاقى شنيدم كه فرمود: يك چشم تنها صدها نوع بيمارى دارد و براى
هر دردش دواهايى هست . ايشان در طب وارد بودند. ببينيد چقدر علم مى خواهد كه به تمام اينها برسد. و بفهمد هر دردى چه منشاى دارد و چه دوايى مى خواهد. ديگر عمرش كفاف نمى دهد كه به مرضهاى ديگر برسد. حاج شيخ مى فرمود: خوب است در فقه هم متخصص داشته باشيم يكى متخصص صلاه باشد يكى طهارت باشد يكى متخصص داشته باشيم يكى متخصص طهارت باشد يكى متخصص خمس باشد و همين طور. و آن وقت هر سئوال واستفتايى كه مى آيد به متخصص آن ارجاع دهيم تااو جواب بدهد
حوزه :اگراز مرحوم ميرزا جواهد ملكى تبريزى چيزى در خاطرتان است بفرمائيد؟
استاد: دو خصوصيت ازايشان ديدم . يك آقاى سيداحمد نامى داشتيم كه بهش آقا ترك مى گفتند. ترك تبريزى بود مى آمد پشت سر آقا ميرزا جواد آقا براى نماز مى ايستاد. ماه رمضان بود من هم رفتم . در آن وقت وبا آمده بود و هر روز آدم بود كه كشته مى شد. آقا سيداحمد گفت : رفتم به ديدن آقا ميرزا جواد آقا تااحوال پرسى كنم . رفتم نشستم گفت : آقا ميرزا على رفت . من خيال كردم به مسافرت رفته . با همان حال طبيعى گفت : آقا ميرزا على رفت . آقا ميرزا على كه بود؟ چه علميتى داشت من آميرزا على را ديده بودم . چه علميتى ! تاليف مى كرد و چه تقوايى داشت .او جانشين پدر مى شد. جوان نبود بين ٢٥ تا ٣٠ سال بود. و بااو را كشت . آن وقت آقا ميرزا جواد مى گفت : آقا ميرزا على كه رفت بدون اين كه گريه بكند مثل اين كه سفر رفته است .
يكى ديگراين كه يك آقا سيد مهدى كشفى بود پسر آقا سيد ريحان الله كشفى و نوه آقا سيد جعفر كشفى كه از بروجرد بودند و پدرش در تهران بزرگ شد و در كوچه ما منزل داشت .اين آقا سيد مهدى با دايى يا دايى زاده آقاى طالقانى به نام آقا سيد محى الدين پيش بنده مكاسب مى خواندند.اين آقاى سيد مهدى اواخراز خصيصين و مخصوصين آقا ميرزا جواد شد. به درس او خيلى علاقمند بود و سلام عليك زياد داشتند و به اواخلاص و مودت زياد داشت .
ايشان نقل كرد و گفت : يك شب توى خانه خودم توى اطاق خوابيده
بودم ديدم صداى محرق القلبى از حياط مى آيد.از بس محرق القلب بود هراسان از خواب برخواستم كه چه خبراست ؟ رفتم در را باز كردم ديدم از حياط ما كه بااين كوچكى است يك كاروانسراى بزرگى است و دور تادورش حجره مى باشد.و صدااز يك حجره مى آيد. دويدم پشت حجره هر كار كردم در باز نشد.از شكاف درب نگاه كردم بيبنم چه خبراست . ديدم يكى از رفقاى ما كه اهل بازار تهران است افتاده و باندازه نصف كمرانسان سنگ آسيا روى او چيده اند و يك شخص بدهيبت از آن بالا توى حلقوم دهان او عملياتى مى كند واواز زير دارد صدا مى زند. ناراحت شدم هرچه كردم در باز نشد. هر چه التماس كردم به آن شخص كه چرا به رفيق ما اين طور مى كنى ! اصلا نگفت : تو كه هستى ؟اين قدرايستادم كه خسته شدم . برگشتم چون نمى دانى چه وضعى بود آمدم توى رختخواب ولى خواب از سرم بكلى پريد. نشستم تا صبح شد. حال نماز خواندن نداشتم . تندى رفتم در خانه ميرزا جواد آقا و در زدم . به ميرزا جواد آقا گفتم : من همچو چيزى ديدم . گفت : ها شما مقامى پيدا كرده ايد.اين مكاشفه است . آن شخص در آن ساعت نزع روحى مى شد. من تاريخ برداشتم . بعد كاغذ آمد كه آن رفيق شما در همان ساعت فوت كرده است .
مجله حوزه :از علماء گذشته چه خاطرات ديگرى داريد؟
استاد: يك چيز عجيبى از حاج آقا حسين بروجردى[ اعلى الله مقامه] ديدم . آقاى صدوقى يزدى در همين كوچه ما نزديك تكيه خلوص منزل داشت . نمى دانم از مكه يا عتبات آمده بودند كه بنا شد به ديدنش برويم . من با آقاى خوانسارى رفتم . ديديم آقاى بروجردى هم بااصحاب و حواريين اش از جمله آقاى قفقازى پدر آقا محمد قفقازى مدرس و ديگران آمدند كرسى بود و همه دور كرسى نشستند.ايشان هر كجا كه مى رفتند استفتاآت را توى كار مى آوردند ديگر جاى صحبت خارجى نبود. استفتاآت را ريختند روى كرسى يكى ازاستفتاآت محتاج به مراجعه به جواهر شد. به آقاى صدوقى گفتند: جواهر داريد؟ گفت : بلى . گفتند: بياوريد. آوردند. گفتند:اين مساله را توى جواهر پيدا كنيد.اين مى گرفت هى
ورق ورق مى كرد نمى توانست پيدا كند مى داد دست آن يكى . آن يكى هم هر چه تفحص مى كرد نمى يافت مى داد دست ديگرى تا آخرش آقاى بروجردى گفت : بده بمن . كتاب را دستش گرفت و باز كرد و گفت اين مساله است .
يك خاطره هم از مرحوم مامقانى صاحب تنقيح المقال دارم .ايشان به قم آمده بود و طلاب به ديدنش مى رفتند. توى خيابان حضرتى توى يك مسافرخانه منزل گرفته بود. من هم رفتم به ديدنش مى گرفت : وقتى من تنقيح المقال را مى نوشتم و محتاج به مراجعه كتبى كه در طاقچه بود مى شدم دست مى بردم و بر مى داشتم و باز مى كردم دقيقا همان كتاب و همان صفحه مورداحتياجم باز مى شد. و به پيدا كردن كتاب و مطلب معطل نمى شدم .
مجله حوزه : شما قريب پنجاه سال باامام امت حضرت آيت الله العظمى خمينى آشنائى داريد اگر چيزى راجع به امام داريد بفرمائيد؟
استاد: من باايشان دراوايل امر خيلى مانوس بودم . هر هفته از خانه ام تا ميدان كهنه با هم براى تهيه سوخت مى رفتيم و بوته و چوب گردو براى سوخت نهار و شام تهيه مى كرديم بين راه بسيار صحبت مى كرديم و مانوس بوديم .
در فوت مرحوم آقاى محمدتقى خوانسارى كه در همدان فوت كردند ايشان هم بودند و من هم بودم .ايشان با آقاى خوانسارى وداع كردند و زود حركت نمودند و من ماندم تااين كه فوت كردند. جنازه ايشان رااز همدان حركت دادند وعده اى از رحانيون قم آمده بودند به استقبال جنازه . در بين قم - تهران آقا يونس كه آمده بودند پياده شدند. من از هيچ نديدم اين قدرى كه آقاى خمينى گريه مى كرد گريه كند. شانه هايش بالا و پايين مى رفت . چنان اشك مى ريخت ! چنان اشك مى ريخت كه من ازاولادش چنان گريه نديدم . خيلى اهل بكاءاست آقا خمينى ! هيچ نسبتى با هم نداشتند و مربوط نبودند فقط عرق دينى داشت .
اين مرد دينى است سر تا پا حاضراست حتى براى كشته شدن هم حاضر است .اين همان طور تو خاطرم مانده و محو نمى شود آن گريه اى كه
ديدم از هيچ كدام ازاينان كه آمده بود مثل آقاى داماد آقاى زنجانى و خيلى از معنونين ديگر. گريه مى كردند ولى آرام لكن ايشان تند گريه مى كردند.
يك روز من احتايج به پول پيدا كردم . در حرم بوديم گفتم : مى شود يك ده تومنى براى من پيدا كنى . گفت :الساعه الساعه صبر كن صبر كن تندى رفت بيرون و پولى آورد و داد خيلى رووف و مهربان است .
آن كتابى هم كه نوشته بودند. كتاب[ اسرار هزار ساله] بااين كه پدر نويسنده آقاىحاج شيخ مهدى پايين شهرى مرد بزرگوارى بود. وقتى كه حاج شيخ وارد قم شد به منزل او در مدرسه رضويه وارد شدند.اين پسر را هم منبرش را ديده بودم يك منبر عالى داشت . پدرش كه در مدرسه رضويه دهه عاشورا روضه خوانى مى كرد همين پسر منبر مى رفت چه منبرهاى عالى تحويل مى داد. پناه ببريم از عاقبت كار! آخرش اين طور شد واين كتاب هزار ساله را نوشت . آن وقت به آقاى خمينى اثر كرد. و نشست و رد نوشت . همين كتاب[ كشف الاسرار] را نوشت .اين از عرق ديانتى اش بود. خداوند گذشتگان را بااپمه اطهار محشور ند و زنده ها را عمر طويل مرحمت بفرمايد!.
مجله حوزه :اين انقلاب كه قرآن را زنده كرده است روحانيون در قبال آن چه وظيفه اى دارند.
استاد: من از شخص معتمدى شنيدم كه از آقاى آقا سيداحمد خوانسارى شنيده بود كه ايشان فرموده بودند: عجب امتحان بزرگى است . خيلى آدم مى خواهد خودش راازاين امتحان سالم در بياورد. خيلى آدم مى خواهدامتحان بزرگى است .
امروز روز موت احمراست . جوانان بريز مى روند. جماعت دنيا كه رئيسشان آمريكا و شوروى است و سايرين هم كه دست بسته آنان هستند. همگى در يك طرف هستند و آقاى خمينى تنها. چه مى شود كرد؟امتحان بزرگى است . آقاى خمينى شخص نيك نفسى است جاى شك نيست . قسم مى شود خورد بوالله كه اين مرد نيك نفش آدمى است و هيچ غرضى دراو ز ترويج دين نيست . و ديدن اين تحكمات و زورگوييهايى كه اين
دو نفر - پدر و پسر - كردند. چه كارها كردند. مى خواستنداصل دين را بكلى از ريشه بكنند مثل يزديد كه گفت
لعبت هاشم بالملكفلا خبر جاء و لاوحى نزل .
مى خواست بكلى ريشه رااز بين ببرد.اگر نبود نهضت حضرت سيدالشهداء عليه السلام الان من و شما كافر بوديم .اشهدان لااله الاالله بين ما نبود.ازاثر نضهت حضرت ابا عبدالله و آن شهادتهاى ١٨ نفراز بنى هاشم - كه لاارى من نظير - يك همچواشخاصى خون ريختند و خداوند حفظ فرمود تا به ماها رسيد.اين شخص (پهلوى ) هم مى خواست همين كار را بكند.اين نهضت هم امروزانشاالله اميدوارم از طرف خدا باشد و ترحمى از خدا باشد.انشاالله بجايى برسد.
مجله حوزه :امام و ديگران مكرر فرمودند كه براى حل و فصل امور قضائى نياز به قاضى است وظيفه روحانيت دراين باره چيست ؟
استاد:اين به آقاى خمينى برگشت دارد. كسى كه بسط يد دارد نفوذ كلمه دارد نفوذش به تمام اعماق مملكت فرو رفته و در تمام مملكت نفوذ كلمه دارد بايداشخاص پايسته را تعيين كند در هر صقعى از اصقاع و هر قطعى ازاقطاع كه احتياج به قاضى دارند ازاين صقع به آن صقع كه راهشان دور و مسافت زياداست نروند. هر صقعى يك كسى را براى فصل امور و مشاجراتى كه بوجود مى آيد داشته باشد مثل اين كه ميت در هر صقعى نبايد بى نمازگذار بماند.
مجله حوزه : به نظر شما طلاب به چه چيزى بايد بيشتراهتمام ورزند و چه چيزى در موفقيت آنان نقش دارد؟
استاد: به خواندن قرآن با فكر و تامل . به جهت اين كه اين كلام خالق آسمان و زمين و خالق بشر خالق انبياء و مرسلين خالق محمد سيدالمرسلين خالق اميرالمومنين خالق يك يك ائمه خالق حضرت حجت [سلام الله عليهم] و خالق همه است .اين كلا مال اوست . ببينيد چه كلامى است ! كلامى كه كلام خالق تمام انس و جن و شمس و قمر و مايرى و مالا يرى است .اواين كلام را ترتيل كرده .اين كلام چقدر جامع است مثل جامعيت خودش .اگر كسى فكر و تدبر دراو بكند حالش منقلب مى شود واز كسالت و بى توفيقى روحى نجات پيدا مى كند .
علاوه بر آن بايد شوق هم داشته باشد. شوق در هر كارى باعث پيشرفت شخص در آن كاراست . هر كسب باشد فلاحت باشد تجارت باشد علم باشد و هر چه باشداولين وسيله و پيشرفت كار شوق است . مرحوم آقاى آقا شيخ عبدالكريم مى گفت : زمانى كه من طلبه بودم در سر من راى در مدرسه مرحوم آقا ميرزا حسن شيرازى در طبقه فوقانى حجره داشتم . چون تابستان و هوا گرم بود همه رفتند توى سرداب . تمام افرادى كه سكنه مدرسه بودند در سرداب جمع شدند. من يكى توى بالاخانه ماندم . عرق از سر و صروتم مى ريخت . لباسهايم راكنده بودم و يك لنگ بسته بودم تا گرما خيلى اثر نكند. در عين حال كه عرق مى ريختم مشغول فكر بودم . و خوشبخت بودم ازاين عرقها كه مى آيد. يك مساله اى خيلى برايم مشكل شد هر چه فكر كردم حل نشد در عالم خواب بودم كه حل شد. چقدر شوق بايد باشد كه در عالم خواب حل مشكل شود .
مجله حوزه : با توجه به حساسيت مردم نسبت به روحانيت وضع معيشتى آنان چگونه بايد باشد؟
استاد: همان طور كه گفتم مرحوم حاج شيخ عبدالكريم مى فرمود: طلبه بايد[ اعمى مسلك] باشد لابشرط باشد.اگر مى خواهد بشرط واخصى باشد حتما بايد نهارم چطور باشد لباسم چطور باشد منزلم چطور باشد و ... كارش لنگ است . بايداعمى باشد. هر پيش آمدى كه شد من نبايد درسم را ول كنم هر چه مى خواهد باشد.اعمى مسلك بايد باشد. همان طور كه گفتم خودش هم اعمى مسلك بود به اين چيزهااعتنايى نداشت . تنها پيش آمدها و ناملايمات دينى به او صدمه مى زد ولى پيش آمدهاى ديگر مهم نبود. مثلا خودش نقل كرد كه اطاقش چهار تكه فرش داشت يك روانداز دو كناره و يك ميانه . يك شخص آمد گفت : آقااينها مال من است و مال دزديده شده است . گفت بياوردار برو! بدون اينكه بگويد بينه بياور همه را ورداشت و برد هيچ نگفت : آخر بينه مى خواهد بچه دليل مى گويى ؟ گفت : بردار و برو. حالااين طرف بكشد آن طرف بكشد به نظميه به عدليه به اين به آن اصلا وابدا. گفت بردار و برو.
مى فرمود: بين روحانى و غير روحانى فرق است . روحانى منانند لباسى
مى ماند كه از برف سفيدتراست ولى غير روحانى مثل لباسى است كه از ذغال سياه باشد.اين هر چه كار بدى بكند و قدم كجى بردارد به سياهى آن ضرر نمى زند. مثل هر گرد و غبارى كه روى ذغال بيايد اثرى ندارد. چون بالاتراز سياهى رنگى نيست . همان سياهى هست كه هست . زنا بكند شرب خمر بكند غيبت بكند آدم بكشد چاقوكشى بكند هر كارى بكند خم به ابروى جماعت و جامعه بشرى نمى آيد مى گويند: مى كند كه مى كند.ام جماعت روحانى هر گرد و غبارى كه بيايد روى برف برف را سياه مى كند. از بس كه سفيداست يك خورده گرد بنشيند معلوم مى شود. آى فلانى غيبت كرد. مى پيچد توى مردم فلان روحانى غيبت كرد فلان روحانى فحش داد. فلان روحانى چه كرد. آن ديگرى آدم كشى هم بكند كسى نمى گويداصلا وابدا. روحانى بايداين جورى حركت كند والا مردم مى رمند.
مجله حوزه :ازاين كه ما را پذيرفتيد و به سئوالاتمان جواب داديد متشكريم .