اخلاق - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - پيشفرض هاى اخلاقى جنبش نرمافزارى و توليد علم - شریفی احمد حسین

پيش‌فرض‌ هاى اخلاقى‌ جنبش نرم‌افزارى و توليد علم‌
شریفی احمد حسین

چكيده‌
از مهم‌ترين شرايط تحقق و ثمردهى جنبش نرم‌افزارى علمى و دينى، توجه به اصول و مبانى اخلاقى لازم براى چنين جهش و جنبشى است. تضارت آرا و انديشه‌ها، به شرطى نشانه پيشرفت علمى خواهد بود كه در چارچوب اخلاق و قوانين اخلاقى باشد. در ضرورت نقد علمى همين بس كه براساس تعاليم اسلامى، يكى از فرايض اخلاقى انديشمندان و آگاهان است. براى تحقق و ثمردهى چين فريضه‌اى، رعايت اصولى چون «فهم سخن و تبحر در موضوع»، «كنار نهادن حب و بغض»، «پرهيز از نقد متقابل»، «نقد انگيخته به جاى نقد انگيزه»، «مراعات بردبارى» و «پرهيز از برچسب زدن‌هاى غير اخلاقى» بر هر دو طرف نظريه‌پرداز و ناقد لازم است. عدم مراعات هر يك از اصول ياد شده، نقد علمى و پيشرفت علمى را با مخاطرات جدى روبرو خواهد كرد و ما را از وصل به كمال مطلوب باز خواهد داشت.
كليدواژه: توليد علم، نقد و انتقاد، آزادى علمى، نقد متقابل،

١. رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت اللَّه خامنه‌اى، در بخشى از پاسخ خود به نامه جمعى فضلاى حوزه و دانشگاه، درباره جنبش نرم‌افزارى و ضرورت راه‌اندازى نهضت توليد علم، چنين نگاشتند: نبايد از «آزادى» ترسيد و از «مناظره» گريخت و «نقد و انتقاد» را به كالايى قاچاق يا امرى تشريفاتى تبديل كرد، چنان‌كه نبايد به جاى مناظره به «جدال و مراء» گرفتار آمد و به جاى آزادى، به دام هتاكى و مسئوليت‌گريزى لغزيد. آن روز كه سهم «آزادى و اخلاق» و سهم «منطق» همه يكجا و در كنار يكديگر ادا شود، آغاز روند خلاقيت علمى در تفكر بالنده دينى در اين جامعه است و كليد جنبش «توليد نرم‌افزارى علمى و دينى» در كليه علوم و معارف دانشگاهى و حوزوى زده شده است. از آن زمان به بعد، سخنان غث و سمين فراوانى درباره جنبش نرم‌افزارى و نهضت توليد علم گفته شد. مراكز مختلفى، خود را متصدى اين امر دانستند و نشست‌ها و همايش‌هاى متنوعى در اين باره صورت دادند و مقالات و نوشته‌هاى فراوانى در اين حوزه به رشته تحرير آراسته شد ؛ همه اينها را بايد به فال نيك گرفت ؛ اما نكته‌اى كه در اغلب نوشته‌ها و گفته‌ها مغفول مانده، توجه به مبانى، پيش‌فرض‌ها و اصول اخلاقى لازم براى چنين جهش و نهضتى است. به گمان نگارنده عدم توجه به اين مهم، موجب مى‌شود كه هزگز نتوانيم به هدف مطلوب دست يابيم. به نظر مى‌رسد كه اگر مى‌خواهيم، نقد و انتقاد در جامعه، به كالايى قاچاق تبديل نشود و حريم مناظره و نقد، در دام «جدال و مراء» گرفتار نيايد و به جاى آزادى در دام هتاكى و مسئوليت‌گريزى نلغزيم، بايد اخلاق را در مناظرات علمى خود حاكم كنيم و به شدت مراقب مراعات آن باشيم و ديگران نيز نبايد، به بى‌اخلاقى‌ها و حرمت‌شكنى‌هاى طرفين گفت و گو اهميت بدهند، بلكه بر همه عالمان و انديشمندان فرض است كه فرضيه امر به معروف و نهى از منكر را به خوبى، در عرصه معرفتى نيز انجام دهند. بى‌ترديد، يكى از شاخصه‌هاى شكوفايى علمى در يك جامعه و نيز يكى از نشانه‌هاى رشد، بالندگى و پويايى يك ملت، رونق گرفتن مباحثات علمى، تضارب آرا و تبادل افكار است. همان‌گونه كه در پيام مقام معظم رهبرى نيز بدان اشاره شده است يكى از مهم‌ترين شرايط لازم براى تحقق نشاط و پويايى علمى در جامعه، و ايجاد جامعه‌اى علم‌دوست و انديشه‌پرور، آزادى انديشمندان و عالمان در ارائه انديشه‌ها و نظرات علمى است. در جامعه‌اى كه عالمان آن، از بيم سرها در گليم بكشند، جاهلان و متملقان و چاپلوسان در رأس خواهند نشست ؛ اما اين سخن هرگز به معناى تن دادن به آزادى مطلق و بى‌قيد و بند نيست، زيرا آزادى مطلق و افسار گسيخته، معنايى جز مخالفت با آزادى ندارد. آزادى مطلق، تزى است كه آنتى‌تز خود را در درون دارد. آزادى مطلق، امرى خودستيز و خود متناقض است. اگر چنين است، چه امر يا امورى آزادى را مقيد مى‌كنند. از مهم‌ترين قيود آزادى، قيود اخلاقى است. اخلاق و اصول اخلاقى، امورى‌اند كه بر توسن آزادى لگام مى‌زنند، بنابراين، اخلاق بر آزادى «حاكم» است و آزادى در صورتى عاقلانه و در نتيجه ثمربخش است كه در چهار چوبه اخلاق باشد و حرمت مرزهاى اخلاقى را نگه دارد. به هر حال، نگارنده اين مقاله قصد آن دارد تا برخى اصول اخلاقى لازم را در اين موضوع بيان كند ؛ اصولى كه مراعات آنها از ناحيه هر دو طرف نظريه‌پرداز و ناقد، شرط ضرورى سالم ماندن فضاى علمى جامعه و رشد و بالندگى آن است. ٢. يادآورى اين نكته مقدماتى مفيد است كه در تعريف نقد و انتقاد، اختلاف وجود دارد: برخى نويسندگان، نقد يك انديشه و تفكر را به معناى «ذكر خوبى‌ها» دانسته‌اند. سينتزبرى بر آن است كه «نقد، كوششى است براى يافتن، شناختن، دوست داشتن و توصيه كردن همه نكته‌هاى خوبى كه در جهان انديشيده و نوشته شده‌اند، و نه بهترين آنها». آدى سون نيز گفته است: «نقاد راستين بايد به خوبى‌ها و نه نارسايى‌ها بپردازد و زيبايى‌هاى نهفته يك نويسنده را كشف كند و چيزهايى را كه ديدن را سزاوارند، به جهان عرضه دارد».[١] در مقابل، برخى ديگر نويسندگان، معناى حقيقى نقد را عيب‌جويى و خرده‌گيرى و ذكر ناراستى‌ها و نادرستى‌هاى يك گفته، نوشته يا رفتار دانسته‌اند.[٢] در عين حال، به نظر مى‌رسد كه تعريف درست نقد، عبارت است از «وارسى و بررسى يك نوشتار (گفتار يا رفتار)، براى شناسايى و شناساندن زيبايى و زشتى، بايستگى و نبايستگى، بودها و نبوده‌ها و نادرستى آن».[٣] ٣. آزادى نقد و نقادى به معناى مورد نظر، به شرط رعايت آداب اخلاقى آن، در يك جامعه، هيچ ضررى را در پى نخواهد داشت، زيرا از دو حال خارج نيست: يا نقد وارد است كه بايد ممنون منتقد بود و از او تشكر كرد كه عيب كار يا نادرستى انديشه ما را گوشزد كرده است يا وارد نيست كه پاسخ داده مى‌شود و سوء تفاهم ايجاد شده، برطرف مى‌گردد. در روايات فراوانى كه در اينجا برخى آنها را نقل مى‌كنيم، بر اهميت و ضرورت وجود نقد و حساسيت افراد جامعه، به ويژه انديشمندان در قبال مسائل مطرح شده در جامعه اسلامى، بلكه جهانى تأكيد شده است: امام صادق عليه السلام در حديث بسيار مشهورى مى‌فرمايد: «احبّ اخوانى الىّ من اهدى‌ الىّ عيوبى» ؛ بهترين دوستان من كسانى‌اند كه عيوب مرا به من هديه مى‌دهند».[٤] همه مى‌دانيم كه آن امام عزيز، از مقام عصمت برخوردار است و هرگز نقص و عيبى در وجود او، و در گفتار و كردار او نيست، با اين همه، بهترين دوستان خود را كسى معرفى مى‌كند كه اگر عيب و نقصى از آن حضرت به نظرش مى‌رسد، بى‌ملاحظه، آن را به او گوشزد كند، كمترين فايده اين كار آن است كه سوء تفاهم‌هاى ايجاد شده را مى‌توان در فضايى صميمى و دوستانه رفع كرد. امام على عليه السلام مى‌فرمايد ؛ «من بصرك عيبك فقد نصحك» ؛ كسى كه عيب تو را به تو بنماياند، تو را نصيحت كرده است.[٥] امام حسين عليه السلام نيز مى‌فرمايد: «من احبّك نهاك و من ابغضك اغراك» ؛ كسى كه تو را دوست دارد، تو را [از انجام زشتى‌ها و بدى‌ها] نهى مى‌كند، و كسى كه تو را دشمن بدارد، تو را مى‌فريبد.[٦] امام على: «من ساتر عيبك فهو عدوك» ؛ كسى كه عيوب و كاستى‌هاى تو را پنهان كند [و به منظور اصلاح، آنها را به تو تذكر ندهد]، دشمن توست.[٧] امام جواد: «المؤمن يحتاج الى توفيق من اللَّه و واعظ من نفسه و قبول ممن ينصحه» ؛ انسان مؤمن به سر چيز نيازمند است: توفيق الهى، موعظه درونى و پذيرش نصيحت نصيحت‌گران.[٨] افزون بر اين، بايد دانست كه نقد و انتقاد از نابه سامانى‌ها و كج‌انديشى‌ها، از وظايف اسلامى مردم است. اين وظيفه در بعضى موارد، از مصاديق «ارشاد جاهل» است ؛ در مواردى از مصاديق «نصيحت» است. همچنين مى‌تواند مصداق برخورد با «بدعت» يا «دفاع» از يك انديشه يا رفتار خوب باشد. همچنين در مواردى كه فرد يا افرادى، آگاهانه يك انديشه نادرست را مطرح مى‌كنند، نقد آن از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر است ؛ توضيح آنكه دايره امر به معروف و نهى از منكر را نبايد در مسائل رفتارى منحصر كرد، بلكه اين فريضه در عرصه معرفتى نيز جريان دارد ؛ حتى مى‌توان گفت كه امر به معروف و نهى از منكر، در قلمرو مسائل معرفتى، بسيار اساسى‌تر و سرنوشت‌سازتر از امر به معروف در حوزه رفتار است. نقد انديشه‌ها و عملكردهاى نادرست، به ويژه در جايى كه احتمال تأثيرگذارى آنها در ميان افراد جامعه بالا باشد، وظيفه‌اى اجتماعى است. اگر كسى بداند كه انديشه، گفتار يا كردار خاصى، موجب گمراهى افراد يا انحراف گفتارى يا رفتارى در سطح جامعه مى‌شود، وظيفه اسلامى و انسانى او حكم مى‌كند كه به صورت مستدل و منطقى، در مقابل آن بايستد و مردمان را از خطر اين انحراف آگاه سازد. اصولاً مى‌توان گفت كه زكات ذكاوت و شكر نعمت، خوش‌فهمى و تيزبينى اين است كه شخص تيزبين و خوش‌فهم، نه تنها بايد ديگران را از شهد شيرين انديشه‌هاى نابش بهره‌مند كند،[٩] بلكه آنان را از خارها و سنگلاخ‌ها و سمّ‌هاى مهلكى كه بر سر راه آنان قرار گرفته است، آگاه مى‌سازد. اصولاً، نقد انديشه‌ها، گفتارها و كردارهاى نادرست يك فرد يا گروه، خدمت به خود آن فرد يا گروه است ؛ هر چند ممكن است كه آنان خود از چنين خدمتى دلخورده و ناراحت شوند ؛ اما ناراحتى آنان نبايد موجب شود كه شخص ناقد، از نقد صرف نظر كند. همان گونه كه گريه يك كودك بيمار و ناراحتى او موجب نمى‌شود كه پزشك، از معاينه او و تجويز دارو براى درمانش صرف نظر كند. نقد اگر درست و براساس موازين اخلاقى انجام پذيرد، مى‌تواند چشم ديگر شخص مورد نقد باشد ؛ چشمى كه بى‌عينك حبّ و علاقه، به انديشه او مى‌نگرد و قصد آن دارد كه ناهنجارى‌ها، ناراستى‌ها و نيز نقاط مثبت آن را دريابد و به او گوشزد كند:[١٠] به نزد من كس نكو خواه توست‌ كه گويد فلان خار راه توست‌ ٤. پس از بيان مباحث مقدماتى در باب اهميت نقد، معناى نقد و نيز ضرورت نقد، اكنون نوبت آن رسيده كه به بيان اصول و آداب اخلاقى نقد علمى بپردازيم. پرهيز از مغالطه، از مهم‌ترين وظايف اخلاقى نظريه‌پردازان و ناقدان است. در دوران معاصر، يكى از موضوعات و مسائلى كه به شدت، اهتمام انديشمندان را در پى داشته، مباحثى است كه تحت عنوان تفكر نقدى مطرح مى‌شود. در برخى رشته‌هاى دانشگاهى نيز، از جمله رشته فلسفه و رشته‌هاى وابسته آن، طى سال‌هاى اخير، واحدهايى با اين عنوان طراحى شده است. در اين رشته كه گاهى از آن به تفكر انتقادى يا منطق كاربردى نيز تعبير مى‌شود، دانشجو با انواع زيادى از مغالطه‌ها كه بعضاً تعداد آنها به بيش از يكصد مورد مى‌رسد، آشنا مى‌شود. آشنايى كاربردى و دقيق با اين مغالطات، براى كسانى كه مى‌خواهند، در مواجهه با انديشه‌هاى گوناگون و همچنين در ابراز و اظهار يا دفاع از انديشه خاصى به شيوه منطقى برخورد كنند، ضرورى است.[١١] طبيعى است كه ارتكاب مغالطه، در رد يا دفاع از يك انديشه علمى غيراخلاقى است و مغالطه‌گر، نه تنها دچار خطاى منطقى و معرفتى است، بلكه در صورتى كه آن را از روى عمد و آگاهى انجام دهد، از حيث اخلاقى نيز كارى ناپسند مرتكب شده است. با اين همه آدميان به طور طبيعى و به مقتضاى ذات و سرشت انسانى خود، همان گونه كه حتى بى‌آگاهى دقيق از قواعد مدون منطق، آنها را به صورت ناخودآگاه به كار مى‌گيرند، به صورت طبيعى و فطرى نيز از ارتكاب مغالطات منطقى پرهيز مى‌كنند. آنچه در اين ميان بسيار خطرناك است و شبروانه بر جان فكر و انديشه آدمى افتاده، سرمايه حق‌طلبى، سعادت خواهى و حقيقت‌دوستى او را به يغما مى‌برد، و رشد علمى جامعه را متوقف، بلكه معكوس مى‌كند، حجاب‌ها و لغزش‌هاى اخلاقى در ارائه افكار و انديشه‌هاى خود يا دفاع از آنها و نيز خطاهاى اخلاقى در مواجهه با انديشه‌هاى ديگران است. به همين دليل است كه در كنار آشنايى با مغالطات منطقى، آگاهى از آداب و اصول اخلاقىِ ناظر بر اين عرصه نيز لازم است. ٥. يكى ديگر از اصول و پيش‌فرض‌هاى مهم نقد علمى، آغاز كردن از خود است. قرآن كريم در اين باره به مؤمنان توصيه مى‌كند: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُواْ مَا لَا تَفْعَلُونَ ».[١٢] پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز در اين باره مى‌فرمايد: «طوبى لمن شَغَلَه عيبُه عن عيوبِ غيره» ؛ خوشا به حال كسى كه پرداختن به عيوب خود، او را از پرداختن به عيوب ديگران باز دارد.[١٣] امام على عليه السلام در اين باره مى‌فرمايد: «اكبرُ العيبِ ان تعيبَ ما فيك مثلُه» ؛ بزرگ‌ترين عيب اين است كه چيزى را بر ديگران عيب بدانى كه خود بدان مبتلايى.[١٤] بى‌ترديد، تأثير اخلاقى گفتار و توصيه‌اى كه خود فرد به آن عمل مى‌كند، به مراتب بيشتر از توصيه‌هايى است كه در كردار و رفتار فرد توصيه كننده، خلاف آنها مشاهده مى‌شود. كسى كه خود رطب مى‌خورد، اگر ديگران را نهى كند، گفتار او تأثير لازم را نخواهد داشت. پزشكى كه درباره مضرات سيگار براى مريضش سخن مى‌گويد، اگر خود سيگارى باشد، سخنان او، يا هيچ تأثيرى بر مريضش ندارد يا دست‌كم تأثير آن بسيار اندك است، پس اگر واقعاً، به قصد اصلاح و رفع نقايص، مى‌خواهيم انديشه يا رفتارى را نقد كنيم، بهتر است بيش و پيش از هر كس، به اصلاح و نقد خود بپردازيم. هر كسى كو عيب خود ديدى ز پيش‌ كى بدى فارغ خود از اصلاح خويش‌ غافلند اين خلق از خود اى پدر لاجرم گويند عيب همدگر[١٥] ٦. يكى ديگر از اصول اخلاقى توليد علم و جنبش نرم‌افزارى، وجود نقدهاى عالمانه و متخصصانه است ؛ توضيح آنكه اگر در نقد علمى، ناقد در پى بيان درستى‌ها و نادرستى‌هاى يك انديشه است. نخستين شرط اين است كه آن سخن را به درستى فهميده باشد، پس هيچ‌كس اخلاقاً مجاز نيست پيش از فهم درست و دقيق يك مدعا و به صرف داشتن يك تصور مبهم و اجمالى از آن، دست به كار نقد شود.[١٦] گويند روزى ناصرالدين شاه از اعتماد السلطنه - رئيس دارالطباعه كشور و مؤلف كتاب المآثر والآثار - پرسيد: در مملكت ما چه چيز را از همه بيشتر است؟ اعتماد السلطنه بى‌درنگ گفت: قربان پزشك! ناصر الدين شاه تعجب كرد و پرسيد: چرا؟ او گفت: پاسخش را چندى بعد به عرض مى‌رسانم. چند روز بعد، دستمالى زير چانه‌اش بست و دو سر آن را روى سرش گره زد و چنان وانمود كه دندانش درد مى‌كند. با همان حال پيش شاه آمد. شاه پرسيد: چه شده است؟ گفت: قربان، دندانم پيله كرده است. ناگهان يكى از درباريان گفت: بايد شغلم جوشيده روى جايگاه پيله بگذارى. ديگرى گفت: علاج اين درد حريره بادام است. مختصر اينكه هر كس فراخور اطلاع خود چيزى تجويز كرد. آنگاه اعتماد السلطنه دستمال را باز كرد و خطاب به شاه گفت: قربان! دندان من درد نمى‌كند ؛ تنها خواستم عرضى را كه يك هفته پيش كردم، تأييد كنم كه در مملكت ما پزشك از همه چيز بيشتر است.[١٧] البته بايد توجه داشت، كسى كه انديشه، گفتار يا كردار او نقادى مى‌شود، نبايد فوراً ناقد را به عدم فهم، عجله در نقد و امثال آن متهم كند. اين آفت بزرگى است كه متأسفانه در عرصه نقد و نقادى و مناظرات علمى مكتوب جامعه ما، از هر دو سو به وفور مشاهده مى‌شود. در بسيارى پاسخ‌هايى كه نويسندگان و گويندگان به نقدهاى ناقدان مى‌دهند، نخستين مسئله اين است كه «نكته‌ها چون تيغ پولاد است تيز» و كسى كه سپر ندارد و توانايى فهم اين ظرايف و دقايق را در خود نمى‌بيند، بهتر است يا پس كشد و عِرض خود نبرد و نويسنده و خوانندگان را به زحمت نيندازد! ٧. يكى ديگر از مهم‌ترين مسائلى كه رعايت آن شرط اصلى فهم سخن گوينده يا نويسنده و نيز شرط اصلى درك حقيقت يك گفتار يا رفتار است، كنار نهادن حب و بغض‌هاست. تأثير حب و بغض تا آنجاست كه مى‌تواند، هنر را عيب و عيب را هنر جلوه دهد. «هر چه به دل فرود افتد در ديده نكو نمايد».[١٨] كسى كه به قصد مچ‌گيرى، به نقد يك انديشه يا رفتار مى‌پردازد، قطعاً از درك حقيقت آن عاجز خواهد بود ؛ نه تنها مشكل كه محال است كسى بتواند با نگاه عاشقانه يا با ديده مغرضانه و مبغضانه، همه ابعاد و جنبه‌هاى يك فكر يا رفتار را به درستى درك كند و بتواند سره و ناسره آن را تشخيص دهد. اصولاً براى چنين كسى، درك مسئله موضوعيت ندارد، بلكه مسائل ديگرى در ميان است كه او را به نقد واداشته است:[١٩] كسى به ديده انكار اگر نگاه كند نشان صورت يوسف دهد به ناخوبى‌ وگر به چشم ارادت نگه كنى در ديو فرشته‌ايت نمايد به چشم كروبى[٢٠] البته باز هم بايد توجه داشت كه شخص يا اشخاصى كه انديشه يا رفتار آنان نقد شده، اخلاقاً مجاز نيستند كه ناقد را به سوء غرض و داشتن حب و بغض نسبت به خود متهم كنند. آنان موظفند به بررسى ادله ناقد بپردازند و درستى يا نادرستى آنها را بنمايانند. ٨ . از ديگر آفت‌هاى بزرگ اخلاقى، در عرصه نقد و نقادى اين است كه بسيارى نويسندگان در پاسخ نقدهاى يك ناقد، بى‌آنكه به پاسخ‌گويى نقدها بپردازند، بلافاصله به بررسى آثار ناقد و مطالعه سرگذشت و تاريخچه زندگى او پرداخته، مى‌كوشند به گونه‌اى از لابلاى انديشه‌ها و اعمال خود او، نادرستى‌هايى را استخراج كنند و آنها را به رخ او بكشند. همين مسئله موجب هراس از نقد شده و نقد را به كالايى قاچاق يا امرى تشريفاتى تبديل كرده است و كمتر كسى جرئت مى‌كند، انديشه‌اى را نقادى كند ؛ مگر آنكه از دوستان نويسنده باشد و از پيش با نويسنده تبانى كرده باشد كه با نامى مستعار و به منظور رواج دادن يك انديشه، به نقد آن بپردازد! يا آنكه از خود بسيار مطمئن باشد يا آنكه داراى انيزه بسيار بالايى باشد. به هر حال، حتى اگر ناقدى خود به سخنان خود عمل نمى‌كند، دليل بى‌اعتبارى و نادرستى ديگران است. سعدى در گلستان، گفت و گوى يك فقيه جوان را با پدرش در اين باره نقل مى‌كند كه بيان آن در اينجا آموزنده است: «فقيهى پدر را گفت: هيچ از اين سخنان رنگين و دلاويز متكلمان در من اثر نمى‌كند ؛ به حكم آنكه آنچه نمى‌بينم، مرايشان را كردارى موافق گفتار. ترك دنيا به مردم آموزند خويشتن سيم و غله اندوزند عالمى را كه گفت باشد و بس‌ هرچه گويد نگيرد اندر كس‌ عالم آن كس بود كه بد نكند نه بگويد به خلق و خود نكند «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ»[٢١]. عالم كه كامرانى و تن‌پرورى كند او خويشتن گم است، كه را رهبرى كند. پدر گفت: اى پسر به مجرد خيال باطل نشايد روى از تربيت ناصحان بگردانيدن و علما را به ضلالت منسوب كردن و در طلب عالم معصوم، از فوايد علم محروم ماندن... گفت عالم به گوش جان بشنو ور نماند به گفتنش كردار باطل است آنچه مدعى گويد خفته را خفته كى كند بيدار مرد بايد كه گيرد اندر گوش‌ ور نوشته است پند بر ديوار[٢٢] ٩. يكى ديگر از اصول اخلاقى لازم كه مراعات آن، نقش مهمى در توليد علم دارد، پرداختن به انديشه‌هاست ؛ نه انديشمندان. نقد انگيخته‌هاست ؛ نه انگيزه‌ها. نگريستن به گفته‌هاست ؛ نه گوينده‌ها و اين اصلى است كه متأسفانه در جامعه ما به ندرت مراعات مى‌شود. كسى كه نقد مى‌شود، به جاى آنكه به پاسخ نقدهاى ناقد بپردازد، به كالبد شكافى نيت و انگيزه او مبادرت مى‌ورزد، تا جايى كه هر گونه نقدى را به انديشه‌هاى خود، بخشى از يك توطئه بزرگ عليه انديشمندان و فرهيختگان جامعه مى‌پندارد. در حالى كه اگر ما واقعاً به دنبال حقيقتيم و دغدغه سعادت خود و ديگران را داريم، نبايد در اين عرصه به انگيزه‌ها اهميت دهيم. اين توصيه اسلام و اولياى دين است: اميرمؤمنان به ما توصيه مى‌كند: «خذ الحكمة ممن اتاك بها وانظر إلى‌ ما قال ولا تنظر إلى من قال» ؛ حكمت را از كسى كه آن را به تو عرضه مى‌دارد بگير و به گفته بنگر و به [شخصيت‌] گوينده ننگر.[٢٣] «الحكمة ضالّة المؤمن فخذ الحكمة ولو من أهل النفاق» ؛ حكمت گمشده مؤمن است. حكمت را فراگير هرچند از منافقان باش.[٢٤] چو دانى كه مقصود گوينده چيست‌ مبين اى برادر كه گوينده كيست‌ نبايد بر اين قدر گوهر شكست‌ كه از دست بى‌قدرى افتد به دست‌ كى افتد در اعجاز قرآن شكى‌ وگر خواندش بى‌خرد كودكى‌ به هر حال، هم شخص ناقد و هم شخص يا اشخاص مورد انتقاد، بايد به اين مهم توجه داشته باشند كه نقد را از ساحت نقد انديشه و كردار، به نقد صاحب انديشه و كردار يا مقابله با ناقد نكشانند. نقد يك سخن يا رفتار، نشان دهنده اهميت آن انديشه يا رفتار براى ناقد است. كسى كه به نقد يك انديشه يا سخن مى‌پردازد، در حقيقت در جهت اصلاح و تكميل آن گام برداشته است. بنابراين، هرگز نبايد نقد او را به معناى درافتادن با شخص صاحب انديشه يا رفتار تلقى كرد ؛ به تعبير ديگر، كسى كه يك انديشه را نقد مى‌كند يا ناراستى‌هاى يك رفتار را نشان مى‌دهد، در پى اعلام بيزارى خود از ناراستى و نادرستى است ؛ نه فردى كه مرتكب آن اشتباه شده است، بلكه همان طور كه پيش از اين گفته شد، دلسوزى و احساس مسئوليت در برابر ديگران موجب مى‌شود كه ناراستى‌ها و نادرستى‌هايى را كه در انديشه يا كردار آنان مشاهده مى‌كنيم، به آنان گوشزد كنيم ؛ اما متأسفانه «در فضاى غير اخلاقى، نقد يك انديشه، مساوى است با در افتادن نه با يك فكر، بلكه يك فرد و بل يك قوم». ١٠. از ديگر اصول اخلاقى‌اى كه توجه به آن، كمك فراوانى به جنبش توليد علم مى‌كند، بردبارى و نقدپذيرى انديشمندان است. قرآن كريم همگان را به بردبارى و تحمل و مدارا توصيه كرده و سزاوارترين افراد به رعايت اين اصل اخلاقى مهم را انديشمندان خوانده است: «وَ لَا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ‌و عَدَ وَةٌ كَأَنَّهُ‌و وَلِىٌّ حَمِيمٌ ».[٢٥] يكى از نويسندگان معاصر در پاسخ به نقدى كه توسط نويسنده ديگرى بر انديشه‌هاى او شده بود، پاسخ خود را با اين شعر مولوى آغاز مى‌كند: از خدا خواهيم توفيق ادب‌ بى‌ادب محروم ماند از لطف رب‌ بى‌ادب تنها نه خود را داشت بد بلكه آتش در همه آفاق زد سپس چنين مى‌نويسد: «اين قلم خود را ناتوان نمى‌بيند كه در پاسخ نوشتارى طعن‌آميز و تمسخر آكند و نيش‌آلود، مقابله به مثل كند و اصناف تعبيرات خصمانه و موهن را در اين پاسخ به كار گيرد. اما در اين كار فضيلتى نمى‌بيند و هنر را در اين بى‌هنرى‌ها نمى‌جويد و روحانيان و فقه‌پيشگانى چون... را مشفقانه تذكار مى‌دهد كه دفتر معرفت را به آتش مخاصمت نسوزانند و در محضر دانش، شرط ادب را فرونگذارند، و جرعه صحبت را به حرمت نوشند و رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشند و سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نكنند و چون از فقه صفا و مروه فراغت حاصل كنند، بارى در وادى صفا و مروه نيز گامى بزنند و حال كه از قيل و قال مدرسه طرفى بسته و حظى اندوخته‌اند، يك چند نيز خدمت معشوق مى‌كنند و از ياد نبرند كه: چو از قومى يكى بى‌دانشى كرد نه كه را منزلت ماند نه مِه را ... طهارت قلم و قداست محضر و فراست مخاطب بيش از اين رخصت معاتبت نمى‌دهد».[٢٦] معلوم نيست كه اگر اين نويسنده محترم مى‌خواست از سر شفقت سخن نگويد يا بالاتر آنكه اگر مى‌خواست مقابله به مثل كند يا قداست قلم را نگه ندارد، چه مى‌گفت! به راستى اگر چنين رويه ناپسند و ضد اخلاقى‌اى بر انديشمندان ما حاكم شود، باز هم مى‌توان انتظار توليد علم و جنبش نرم‌افزارى علمى و دينى را داشت؟ اين برخورد را با برخوردى كه امام باقر عليه السلام با مردى مسيحى كه حرمت امامت و انسانيت را يكجا ناديده گرفت و در برخورد با آن حضرت، از بدترين ناسزاها استفاده كرد، مقايسه كنيد. مى‌دانيم كه پنجمين امام شيعيان، محمد بن على بن الحسين، ملقب به «باقر» است. «باقر» به معناى شكافنده است و به آن حضرت، به دليل دانش فراوان‌شان «باقرالعلوم»، يعنى شكافنده دانش‌ها لقب داده‌اند. شخصى مسيحى، به منظور استهزاى آن حضرت، كلمه «باقر» را به كلمه «بقر» تصحيف كرد و به آن حضرت گفت: «انت بقَر». امام بى‌آنكه از خود ناراحتى نشان دهد و اظهار عصبانيت كند، با كمال سادگى پاسخ داد: «نه، من بقر نيستم، من باقرم». مسيحى: تو پسر زنى هستى كه آشپز بود. امام: شغلش اين بود، عار و ننگى به شمار نمى‌رود. مسيحى: مادرت سياه و بى‌شرم و بدزبان بود. امام: اگر اين نسبت‌ها كه به مادرم مى‌دهى راست است، خدا او را بيامرزد و از گناهش بگذرد، و اگر دروغ است، از گناه تو بگذرد كه دروغ و افترا بستى. مشاهده اين همه حلم از مردى كه مى‌توانست، همه گونه موجبات آزار يك مرد خارج از دين اسلام را فراهم آورد، كافى بود كه انقلابى در روحيه مرد مسيحى ايجاد كند و او را به سوى اسلام بكشاند. مرد مسيحى بعدها مسلمان شد.[٢٧] ١١. بالاخره يكى ديگر از پيش‌فرض‌هاى اخلاقى براى تحقق جنبش نرم‌افزارى، پرهيز از برچسب زدن‌هاى غير اخلاقى به انديشه‌وران و ناقدان است ؛ توضيح آنكه يكى از شيوه‌هاى نادرست و خلاف اخلاق در مسئله نقد كه متأسفانه در جامعه ما بسيار رواج دارد، برچسب و انگ زدن به صاحبان انديشه يا به ناقدان است. افراد به جاى نقد انديشه‌ها و بيان نقاط ضعف دلايل و مستندات يك فكر يا بيان ناراستى‌هاى يك عمل، با انتساب‌هاى غالباً نادرستِ افكار و انديشه‌ها به افراد و مكاتب منفور و مطرود جامعه، به خيال خود، آن فكر را ابطال و آن انديشه را از ميدان به در كرده‌اند ؛ برچسب‌هاى از قبيل «ارتجاعى»، «قشرى»، «غربى»، «غرب‌زده»، «علم‌زده»، «عوام‌زده»، «ليبرال»، «فاشيست»، «مستبد»، «انحصارطلب»، «ملى‌گرا»، «كهنه‌گرا»، «ارسطويى»، «پوپرى»، «هايدگرى»، «قرون وسطايى» و... كه اغلب به منظور تحقير منتقد يا شخص و گروه مورد انتقاد صورت مى‌گيرد، كراراً از سوى افراد مختلف در نقد ديگران يا در پاسخ به نقدها به كار مى‌رود ؛ در حالى كه اگر اندكى بينديشيم، خواهيم ديد كه اين برچسب‌ها، حتى اگر هم درست باشند، هرگز خللى در بنيان‌هاى منطقى يك انديشه ايجاد نمى‌كنند. قرون وسطايى بودن يك انديشه، هرگز مستلزم نادرستى يا درستى آن نيست ؛ چنان‌كه نو بودن يك فكر، مستلزم درستى يا نادرستى آن نيست.[٢٨] اين عمل در حقيقت يكى از مغالطات منطقى است كه معمولاً در كتاب‌هاى منطقى از آن به عنوان «مغالطه از طريق منشأ»[٢٩] ياد مى‌شود و زمانى رخ مى‌دهد كه منتقد بخواهد، يك انديشه يا رفتار را با بيان منشأ آن و انتساب آن به شخصيت‌ها يا گروه‌هاى مذموم و نامطلوب، نادرست معرفى كند[٣٠] يا شخص مورد انتقاد بخواهد، نقدهايى را كه به او شده است، با بيان تأثيرپذيرى منتقد از شخصيت‌ها يا گروه‌هاى منفور و مذموم پاسخ دهد.

فهرست منابع‌

١ . آريان‌پور، ا.ح.، پژوهش، تهران؛ امير كبير، چهارم، ١٣٦٢. ٢ . الآمدى، عبدالواحد، غرر الحكم و درر الكلم، بيروت: موسسه الاعلمى للمطبوعات، ١٤٠٧. ٣ . اسفنديارى، محمد، «درك كردن و رد كردن»، آينه پژوهش، (سال پنجم، شماره اول، خرداد - تير١٣٧٣). ٤ . اسلامى، حسن، اخلاق نقد، قم؛ نشر معارف، ١٣٨٣. ٥ . اشكورى، محمد فنائى، معرفت‌شناسى دينى، تهران: برگ، ١٣٧٤. ٦ . پورجوادى، نصراللَّه، «انتقاد از كتاب، نه از نويسنده»، نشر دانش، (سال چهارم، شماره چهارم، خرداد و تير، ١٣٦٣). ٧ . جلال الدين محمد بلخى، مثنوى معنوى، تهران: نگاه، پنجم، ١٣٧٣. ٨ . حكيمى، محمدرضا، و ديگران، الحياة، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، پنجم، ١٤٠٩. ٩ . حلبى، على اصغر، خواندنى‌هاى ادب فارسى، تهران: زواره، ١٣٥٨. ١٠ . خرمشاهى، بهاء الدين، «آيين نقد كتاب»، نشر دانش، (سال چهارم، شماره سوم، فروردين و ارديبهشت ١٣٦٣). ١١ . خندان، على اصغر، مغالطات، قم: بستان كتاب، ١٣٨٠. ١٢ . - ، منطق كاربردى، تهران و قم: سمت و طه، ١٣٧٩. ١٣ . سروش، عبدالكريم، قبض و بسط تئوريك شريعت، تهران: صراط، دوم، ١٣٧١. ١٤ . سلطانى، محمدعلى، «ضرورت و شيوه نقد كتاب»، در آينه پژوهش، سال اول، شماره اول، خرداد و تير ١٣٦٩. ١٥ . غلامحسين‌زاده، غلامحسين، سير نقد شعر در ايران، (از مشروطه تا ١٣٣٢ش.)، تهران: روزنه، ١٣٨٠. ١٦ . كليات سعدى، گلستان، تصحيح: محمد على فروغى، تهران: طلوع، هفتم، ١٣٧١. ١٧ . كلينى، الروضة من الكافى، تهران: دارالكتب الاسلامية، چهارم، ١٣٦٢. ١٨ . مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث العربى، الثالثه، ١٤٠٣. ١٩ . مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، ج‌١٨، داستان راستان، تهران: صدرا، دوم، ١٣٧٩. ٢٠ . نورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، بيروت: مؤسسه آل البيت، الثانيه، ١٤٠٨. ٢١ . نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٨.

پی نوشت ها:
[١] پژوهش، ا.ح. آريان‌پور، ص‌٣٨. [٢] اخلاق نقد، حسن اسلامى، ص‌٢٣. [٣] ضرورت و شيوه نقد كتاب»، محمد على سلطانى، آينه پژوهش، سال اول، شماره اول، خرداد و تير ١٣٦٩، ص ١٠، گفتنى است كه بسيارى از مطالب اين مقاله برگرفته از مقاله آيين نقد كتاب آقاى خرمشاهى است و ر . ك: سير نقد شعر در ايران (از مشروطه تا ١٣٣٢ش.)، غلامحسين غلامحسين‌زاده، ص‌١٥٧. [٤] الحياة، ج‌١، ص‌١٩٦. [٥] همان. [٦] همان، ص‌١٩٧. [٧] الحياة، ج‌١، ص‌١٩٨. [٨] همان. [٩] ضرورت و شيوه نقد كتاب»، محمد على سلطانى، در آينه پژوهش، (سال اول، شماره اول، خرداد و تير ١٣٦٩)، ص‌١٢، گفتنى است كه بسيارى از مطالب اين مقاله برگرفته و اقتباس از مقاله آيين نقد كتاب آقاى خرمشاهى است. [١٠] ر. ك: همان، ص‌١٣. [١١] در اين رابطه مى‌توان به دو كتاب منطق كاربردى و مغالطات كه توسط على اصغر خندان به رشته تحرير درآمده‌اند، مراجعه كرد. [١٢] صف / ٢ - ٣. [١٣] مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى، ج‌٢، ص‌٣٧٨. كتاب الطهاره، باب ٥٣، حديث‌٣. [١٤] نهج البلاغه، ترجمه مرحوم دكتر جعفر شهيدى، حكمت ٣٥٣، ص‌٤٢٣. [١٥] مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات ٨٨٢ - ٨٨٣ . [١٦] ر.ك: معرفت‌شناسى دينى، محمد فنائى اشكورى، صص‌٢٠. [١٧] خواندنى‌هاى ادب فارسى، على اصغر حلبى، ص‌٣٠٥. [١٨] كليات سعدى، گلستان، باب پنجم،در عشق و جوانى)، حكايت اول، ص‌١٥٧. [١٩] ر. ك: «درك كردن و رد كردن»، محمد اسفنديارى، آينه پژوهش (سال پنجم، شماره اول، خرداد - تير ١٣٧٣)، ص‌١٣. [٢٠] كليات سعدى، گلستان، باب پنجم، (در عشق و جوانى)، حكايت اول، ص‌١٥٧. [٢١] بقره / ٤٤. [٢٢] گلستان سعدى، باب دوم (در اخلاق درويشان)، تصحيح محمد على فروغى، صص‌١٢٧ - ١٢٨. [٢٣] غرر الحكم و درر الكلم، ج‌١، فصل‌٣٠، ص‌٣٥٥، حديث‌١١. [٢٤] نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، حكمت‌٨٠ ، ص‌٣٧٣. [٢٥] فصلت / ٣٤. [٢٦] قبض و بسط تئوريك شريعت، عبدالكريم سروش، مقاله «نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند»، ص‌٢١٩-٢٢٠. [٢٧] مجموعه آثار شهيد مطهرى، ج‌١٨، داستان راستان، (امام باقر و مرد مسيحى)، صص ٢٠٧ - ٢٠٨، به نقل از بحارالانوار، ج‌١١، ص‌٨٣ . [٢٨] ر. ك: معرفت‌شناسى دينى، محمد فنائى اشكورى، ص‌٣٣. [٢٩] The genetic fallacy [٣٠] ر. ك: منطق كاربردى، على اصغر خندان، صص ٢١٨ - ٢١٩.~span~