اخلاق - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - ترمینولوژی یقین و شکَ از منظر قرآن و عترت - اسدی ریزی زهرا
اسدی ریزی زهرا
چكيده
نخستين گام جهت اخلاق پژوهي، شناخت مفاهيم و واژههاي اخلاقي است. از اساسيترين مفاهيم اخلاقي در قرآن و روايات، مفهوم «يقين» است و حسب قاعدهی «تُعرَف الاشياء باضدادها»، شناخت مفهوم شك نيز راهگشاست. نگارنده در اين جستار، ابتدا، با شناخت مفهوم يقين در لغت و ثقلين، پرده از معناي آن برداشته و بر آن است كه يقين، علم ثابت و استواري است كه هيچگونه شك، ترديد و شایبهاي در آن راه ندارد. يقين، مشكِّك (ذو مراتب) بوده و در سه مرتبهي علماليقين، عيناليقين و حقاليقين در قالب بالاترين شكل ايمان به خدا نمود مييابد.
شك، نقيض يقين است و حالت تساوي ميان دو امر را دارد. مفاهيم مرادف و مرتبط با يقين و شك در جهت شناخت معناي دقيق آن و حوزهي معنايي آن دو بسيار راهگشاست كه در اين موجز بدان توجّه شده است.
هدف نوشتار حاضر، دستیابی به حوزهي معنايي يقين و شك از منظر «ثقلين» است. روش تحقيق تحليل محتوا از نوع توصيفي- تحليلي است و گردآوري مطالب به روش كتابخانهاي صورت پذيرفته است.
واژههای كليدی
ترمینولوژی، ثقلین، یقین، شکّ، علم، ریب، ظنّ.
طرح مسأله
از آنجا كه قرآن كريم و روايات ائمّهی طاهرين :به زبان عربي است، اوّلين گام براي پژوهشهاي قرآني و روايي، شناخت مفاهيم قرآني- روايي است. همچنين شناخت مفاهيم قرآني- روايي ارتباطي بس تنگاتنگ با تفسير قرآن و فقهالحديث و استنباط مفاهيم ژرف و بلند ديني دارد، و از آنجا كه در قرآن و روايات مفاهيم ديگري با يقين و شکَ مرتبطاند، بحثي لغوي و قرآني- روايي در اين باره راهگشاست. نگارنده سعي دارد در نوشتار حاضر، گامي هرچند كوچك ولي نو در حدّ توان خود بردارد، و به سؤالات زير پاسخ دهد:
١- مفهوم يقين و شکَ از ديدگاه قرآن و عترت٧ چيست؟
٢- مفاهيم مرتبط با يقين و شکَ از ديدگاه قرآن و عترت٧ كدامند؟
يقين[١]
آرتور جفري معتقد است: «يقين يك واژهی قرضي است؛ چراكه ريشهی آن در زبان سامي نيامده است و در زماني قديم به عربي راه يافته است و از واژهی يوناني«ائيكون» بهمعناي «تصوير، مانند، و شبيه» به آرامي راه يافته است. معادل آن در سرياني نيز بهمعناي «توصيف كردن، نقش كردن، و كشيدن» است.»[٢]
«يقين از يقن گرفته شده و [در لغت] بهمعناي ازبين بردن شكّ و محقّق ساختن كار است.»[٣] «يقين، علمي است كه هيچگونه شكّ وريبي درآن راه ندارد.»[٤] «یقین، هر چیز ثابت و واضح و دانسته شده و اطمینان قلب به اینکه چیزی که تعلّق کرده است، موافق واقع میباشد.»[٥]«... اصل واحد در مادّهی [يقن] عبارت است از علم ثابت در نفس به گونهاي كه هيچ شكّي در آن راه نيابد و دارای آرامش و اطمينان خاطر است.»[٦] معناي يقين در ابواب إفعال، تفعّل، استفعال، و ثلاثي مجرّد يكسان است.[٧]
در اصطلاح، «... يقين، اعتقاد جازم و محكمي است كه مطابق با عالَم واقع است و ... بيشتر بر امور مربوط به آخرت و قضا و قدر اطلاق شده است»؛[٨] زیرا يکي از متعلّقات يقين روز قيامت است. امام علي ٧ ميفرمايند: «... آنجاست كه به اسرار پنهان يقين پيدا ميكنند... .»[٩] بدين خاطر است كه يقين به روز قيامت از مسایل اعتقادي بسيار مهمّ است، و از متعلّقات[١٠]يقين بهشمار ميآيد و هيچ ترديدي در آن نيست: )رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لاَّ رَيْبَ فِيهِ ...([١١] يقين، خطوراتي قلبي،[١٢] كرامت اخلاقی،[١٣] معنا بخش قرآنكريم،[١٤] پايه و اساس دين،[١٥] و نوري[١٦] است كه از جانب خداوند در قلب انسان نهاده ميشود، و بيشکّ، بهترين چيزي است كه از جانب او در قلب انسان قرار داده ميشود.[١٧] در تفسير منسوب به امام صادق ٧چنين آمده است: «صدر، جايگاه تسليم؛ قلب، جايگاه يقين؛ فؤاد، جايگاه نظر؛ و ضمير، جايگاه سرّ است؛ و نفس، مأواي هر نيكي و بدي.»[١٨]يقين، نمایانگر کردار آدمی است.
امام علي ٧فرمودند: «در هیچ کرداری خیری وجود ندارد مگر اینکه همراه با یقین و پارسایی باشد.»[١٩] «[کسب] يقين پس از عبور از تمام مراحل اسلام و ايمان ... بهدست ميآيد وكسي كه اين مراحل عالي را بهدست آورد و به عرصهی يقين قدم گذارد، البتّه شاهد عنايات مهمّي از خداي بزرگ خواهد شد.»[٢٠]
دربارهی رابطهی اسلام و ايمان باید گفت: «... اسلام همان تسليم شدن در برابر دين برحسب عمل به ظواهر و جوارح است، ولي ايمان امري قلبي است. دوم آنکه ايمان، امري قلبي است و بهمعناي اعتقاد و اعتراف باطني است، بهگونهاي كه عمل به جوارح بر آن مترتّباست. پس، اسلام بهمعناي تسليم عملي در برابر دين همراه با اجراي همهی تكاليف است و مسلمانان، چه زن و چه مرد، مؤمنين و مؤمنات، به آن تسليم شدهاند؛ ولي ايمان محكم كردن قلب بر دين است كه عمل همراهی با اعضاي بدن را به دنبال دارد و قلبشان را بر دين محكم گردانيدهاند بهگونهاي كه اعمال جوارحي آنان را به دنبال دارد؛ با اين وجود، هر مؤمني مسلمان است، ولي هر مسلماني مؤمن نيست.»[٢١]
لازمهی يقين، عمل به دستورات و اوامر الهي است.[٢٢] توضیح مطلب اینکه یقین از نوع علم است و با عمل تبدیل به مرتبهی بالاتر علم، یعنی ایمان، و سپس با عمل بیشتر به کمال خود، یعنی یقین، میرسد.
امام علي ٧دربارهی نقش عمل در شكلگيري يقين ميفرمايند: «علم خود را ناداني، و يقين خود را شكّ و ترديد مپنداريد، پس هرگاه دانستيد عمل كنيد، و چون به يقين رسيديد اقدام كنيد.»[٢٣]
ایشان ميفرمايند: «اسلام را چنان ميشناسانم كه پيش از من كسي آنگونه معرّفي نكرده باشد. اسلام، همان تسليم در برابر خدا؛ و تسليم، همان يقين داشتن؛ و يقين، اعتقاد راستين؛ و باور راستين، همان اقرار درست؛ و اقرار درست، انجام مسؤوليّتها؛ و انجام مسؤوليّتها، همان عمل كردن به احكام دين است.»[٢٤]
پس از مرتبهی علم که لازمهی یقین است، ایمان قرار دارد. «... ایمان ... مرکزی است که خصایل اخلاقی مثبت و حمیده به دور آن در حرکت میباشد. ایمان سرچشمه و سر منشأ همهی فضیلتهای اسلامی است و همهی فضایل ازآن زاده میشوند، و در عالم اسلام نمیتوان فضیلتی را تصوّر کرد که بر بنیاد ایمان به خداوند و وحی او استوار نباشد.»[٢٥]
«يقين، رسيدن علم و ايمان به آن مرتبه از احساس و شهود است كه ذهن و وجدان استقرار يابد و مالك شعور و عمل گردد و متيقّن صاحب يقين را بهسوي خود كشاند و متصرّف در او شود و از سقوط و انحراف و توقّف برهاند و رستگار گردد: )... وَ أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(»[٢٦]،[٢٧]
ايمان شرط لازم- ونه كافي- يقين است، و با حقيقت يقين بسيار فاصله دارد: «يحيي بن نعمان چنين نقل ميكند: نزد امام حسين ٧بودم كه ناگاه مردي از عرب در حالی که نقابي قهوهاي رنگ بر چهره داشت، وارد شد و به امام حسين ٧سلام كرد. امام ٧جواب ايشان را دادند. مرد عرب پرسيد: اي پسر رسول خدا ٩! سؤالي داشتم که خواهان پاسخ آنم: فاصلهی ميان ايمان و يقين چه اندازه است؟ امام ٧فرمودند: چهار انگشت. مرد عرب پرسيد: چگونه؟حضرت ٧فرمودند: ايمان آن است كه ميشنويم و يقين آن است كه مشاهده مينماييم و ميان گوش و چشم نيز، چهار انگشت فاصله است ... .»[٢٨]
يقين حقيقي، ايمان به خداست.[٢٩] و نيز بالاترين درجات ايمان به خدا، يقين است.[٣٠] و در ايمان مؤمنان راستين، هيچگونه شكّ و شایبهاي وجود ندارد.[٣١] به ديگر سخن، يقين مرتبهی والاي ايمان راستين است. خداوند در قرآنكريم ميفرمايد: )تِلْكَ آيَاتُ الْقُرْآنِ وَ كِتَابٍ مُّبِينٍ هُدًى وَ بُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُم بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ([٣٢]
امام علي٧ميفرمايند: « ... به خدا ايمان داريم؛ ايمان كسي كه غيبها را به چشم خود ديده، و برآنچه وعده دادهاندآگاه است؛ ايماني كه اخلاص آن شرك را زدوده، و يقين آن شكّ را نابود كرده است...»[٣٣] و به عکس، آنان كه ايمان ندارند، در شكّ خود غوطهورند: )إِنَّمَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ ارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ(.[٣٤] امام علي ٧فرمودند: «ايمان بر چهار پايه استوار است: صبر، يقين، عدل، جهاد ... يقين نيز بر چهار پايه استوار است: بينش زيركانه، دريافت حكيمانهی واقعيّتها، پندگرفتن از حوادث روزگار، و پيمودن راه درست پيشینيان. پس، آنكس كه هوشمندانه به واقعيّتها نگريست، حكمت را آشكارا ببيند، و آنكه حكمت را آشكارا ديد، عبرتآموزي را شناسد، و آنكه عبرتآموزي شناخت، گويا چنان است كه با گذشتگان ميزيسته است ... .»[٣٥]
مراتب يقين
«...يقين بر سه مرتبهی علماليقين،[٣٦] عيناليقين و حقّاليقين است.»[٣٧])كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَالْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ(،[٣٨] )وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّالْيَقِينِ(.[٣٩] مرتبهی اوّل، علماليقين است. «در این باره [= معنای يقين درآیهی بالا] دو ديدگاه است، اوّل: بهمعناي علم يقينی است كه اضافهی وصفي است ...، دوم: يقين بهمعناي مرگ و بعث و قيامت است ... .»[٤٠] برخي «... مراد از «علماليقين» در آیهی بالا را مرگ دانستهاند.»[٤١] «علماليقين، آن علمي است كه باعث آرامش قلب پس از آشفتگي شكّ است و بههمين خاطر وصف خدا واقع نميشود.»[٤٢] و آن، «علمي است كه مطابقت با واقع داشته باشد و بر پايهی ديدن و حسّ، يا دليل عقلپذير يا نقل صحيح از معصومين :باشد.»[٤٣] پارهای از دانشمندان اهل سنّت در تعریف علماليقين گفتهاند: «علم يقيني، علمي است كه از اعتقاد و باور منطبق با واقع برخاسته و از مشاهدهی عيني، يا از دليل قطعي ثابتي پديد آمده باشد كه عقل صحيح، يا نقل ثابت از رسول اكرم ٩، بر آن دلالت كند.»[٤٤]
در بررسي اين ديدگاه بايد گفت كه دارای چند اشکال است: ١- از قرآن سخني به ميان نيامده است. ٢- بنا بر حديث غديرخم، سنّت ائمّهی طاهرين :از سنّت رسول خدا ٩جدا نيست. ٣- وقتي سنّت ثابت رسول خدا ٩ذكر شود، عقل صحيح نيز زير مجموعهی آن است.
مرتبهی دوم، عيناليقين است. در تفسير آيهی )لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ([٤٥] آمده: «مراد، ديدن دوزخ قبل از قيامت با چشم بصيرت و امری قلبي که آثار يقين است. این يقين به حضرت ابراهيم ٧نيز داده شده است ... . در آيهی )ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَالْيَقِينِ([٤٦] مراد، خودِ يقين است، يعني يقين خالص و ناب را مشاهده مينمايند و اين در روز قيامت است و دليلش آيهی )ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ([٤٧]است.»[٤٨]
مرتبهی سوم، حقّاليقين است. «در حقّاليقين دوئيّت [= دوگانگی] بين عالِم معلوم متصوّر نيست، بلكه صرفاً اتّحاد است؛ چون در حقّاليقين رسم دويي از مشاهِد و مشاهَد و معايِن و معايَن برخيزد. در حقّ اليقين انسان به مرتبهی وصال و اتّصال نايل ميآيد و در اين مرتبه است كه وصال به تجلّي ذاتي و مشاهدهی ذاتي صورت ميپذيرد.»[٤٩] «يعني اين مطالبي كه بر تو عرضه شد مطالب حقّي است كه هيچ شكّي در آن راه ندارد، بلكه فراتر از آن يقيني است كه هيچ شایبهاي در آن راه ندارد ... .»[٥٠]
کوتاه سخن اینکه «... يقين همان علمي است كه داراي صفت تثبّث و اطمينان است و اين معنا مطلق است، پس اگر از آن مفهوم يقين بهطور مطلق باشد، گفته ميشود كه همانا علم يقين، در مرتبهي يقين؛ و اگر در آن نقطهي متمركزي كه سرچشمهي آثار و نشانهها باشد و تصميم، قاطعيّت و علم از آن نشأت گيرد، به آن عيناليقين گويند، گويا مركز و منشأ تحقّق يقين است؛ و اگر تحقّق و ثبات و آرامش يقين از حيث يقين بودن آن و اينكه قائم به ذات خويش است صورتپذيرد، به آن حقّاليقين،[٥١] گويند كه بالاترين مرتبهي يقين است.»[٥٢]
مفاهيم مرادف يقين
در ذیل براي تبیین مفهوم يقين، پارهاي از مفاهيم مرادف آن ذكر گرديده است.
١- علم
رابطهی علم و يقين از جهت تلازم اين دو مفهوم است؛ چه، وجود علم مقدّمهی رسيدن به پايينترين درجهی يقين (علماليقين) است. از اینرو، «يقين بهمعناي علم و از بين رفتن شكّ و محقّق شدن امر است ... .»[٥٣] «يقين، صفت علم است و بالاتر از شناخت، معرفت، درايت، و چيزهايي از اين دست است و گفته ميشود علم يقين، ولي نميگویند: معرفة يقين، يقين یعنی سكون فهم همراه با ثبات حكم.»[٥٤]
علم، مرتبهی پايين يقين است. در دعا آمده است: «بار خدايا، بر محمّد و خاندان پاكش درود فرست و علمي كه درهاي يقين را بگشايد به من ارزاني دار ... .»[٥٥] با اين وجود، تفاوتهايي ميان علم و يقين وجود دارد. ابوهلال عسکري چنين مينويسد: «فرق ميان علم و يقين آن است كه [اوّلاً:] علم یعنی اعتقاد به شيء، همانطوري كه وجود دارد، به گونهاي كه به حالت ثبات و اعتماد رسيده باشد؛ ولي يقين، آرامش و دلشاد شدن بهخاطر دانستههاست. بدين خاطر جايز نيست كه خداوند به صفت يقين وصف شود؛ بنابراين، گفتهاند: «ثلج اليقين و برد اليقين» (يقين او آرامش و اطمينان يافت). ولي نگفتهاند: «ثلج العلم و برد العلم» (علم او آرامش و اطمينان يافت). [ثانياً:] اهل يقين، عالِم و داناي به چيزي بعد از حيراني و سرگرداني شكّ هستند. [ثالثاً:] يقين را ضدّ شكّ قراردادهاند و گفتهاند: «شكّ و يقين»، ولي اندك گفته شده: «شكّ و علم»، پس يقين آن است كه از أضداد علم، فقط شكّ را از بين ميبرد ...»[٥٦] «يقين، ضدّ شكّ و ترديد و مرتبهاي از مراتب علم است ... امّا گاهي علم به مرتبهاي ميرسد كه نفس به آن اطمينان ميكند و در قلب رسوخ مييابد و همانطور كه عقل بدان ايمان و يقين قطعي دارد، قلب نيز آن را تصديق ميكند. در اين مرتبه است كه راه ورود شكّ، وهم، خَيال و ساير خطورات منافي يقين به ذهن، بسته ميشود، [این] حالت همان است كه در لغت و اصطلاح «يقين» ناميده ميشود.»[٥٧]
٢- معاينه[٥٨]
اين واژه مصدر باب مفاعلة از «عين» است. ««عين» بهمعناي چشم است براي هركسي كه داراي قوهی بينايي باشد.»[٥٩] و «معاينة بهمعناي ديدن و مشاهده نمودن [با چشم] است.»[٦٠] فيروزآبادي در معناي معاينة چنين مينويسد: «او را بهصورت عَيان و آشكار مشاهده نمودم، یعنی در مشاهدهی او هيچ شكّي نيست.»[٦١] وجه ترادف واژهی معاينة بدان خاطر است كه همهی شكّها در مشاهده از بين ميروند. امام علي ٧در وصف مردگان ميفرمايند: «فإنّكم لو عاينتم ما قد عاين من مات منكم لجزعتم و وهلتم وسمعتم وأطعتم ولكن محجوب عنكم ما قد عاينوا.»[٦٢]
٣- حقّ[٦٣]
«كلمهی «حقّ» به معناي علم است، امّا نه هر علمي، بلكه علم به چيزي از آن جهت كه با خارج و واقعيّت مطابق است و «يقين» علمي است كه در آن نقطهی ابهام و ترديدي نباشد. پس اينكه در آيهی شريفهی )إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ([٦٤] كلمهی «حقّ» را به كلمهی «يقين» اضافه كرد، اين اضافه به حسب اصطلاح، اضافهی بيانيّه است، كه خاصيّت تأكيد دارد و ميخواهد وضع مضاف را بيان كند. از اينرو، معناي آيه اين است: اين بياني كه ما دربارهی حال طوايف سهگانهی مردم اشاره كرديم [در سورهی واقعه]، حقّي است كه هيچ نقطهی ابهام و ترديدي در آن نيست و علمي است كه با هيچ دليل و بياني نميتوان آن را تبديل به شكّ و ترديد كرد.»؛[٦٥]پس يكي از معاني «حقّ»، «يقين» است.[٦٦] حقّاليقين درك با تمام وجود است.[٦٧]
٤- رؤيت[٦٨]
«رؤيت در لغت به سه معنا بهكار ميرود. اوّل: علم، همانند آيهی: )وَ نَرَاهُ قَرِيبًا(؛[٦٩] يعني: «ميدانيم كه روز قيامت نزديك است»، چون هر آمدني نزديك است. دوّم: ظنّ، نظیرآيهی )إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا(؛[٧٠] يعني «آنان گمان ميكنندكه دور است»، و در اينجا بهمعناي علم نيست؛ چراكه جايز نيستند كه به آن علم داشته باشند؛ چه، اين امر دور است و فقط در علم خدا نزديك است. سوّم: ديدن با چشم است كه در این معنا حقيقت است.»[٧١]
راغب اصفهانی معاني مختلف رؤيت[٧٢] را چنين آورده است: «...رؤيت يعني إدراك مرئي كه برحسب قواي نفس چند نوع است: اوّل: إدراك به حواسّ، مانند آيهی: )لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ([٧٣] و مواردي از اين دست كه جاري مجراي رؤيت است؛ چه، به خداوند حواسّ را نميتوان نسبت داد و از خداوند به دور است، همانند آيهی: )... إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ ...([٧٤] دوم: رؤيت همراه با وهم و تخيّل، همانند آيهی: )وَلَوْ تَرَى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُواْ الْمَلآئِكَةُ ...([٧٥] سوم: رؤيت بهوسيلهی تفكّر، همانند آيهی: )... إِنِّي أَرَى مَا لاَ تَرَوْنَ ...([٧٦] چهارم: رؤيت با عقل، همانندآيات: )مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى([٧٧] و )وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى([٧٨] اعتقاد به يكي از دو امر نقيض برپایهی غلبهی ظنّ، همانند آيهی: )... يَرَوْنَهُم مِّثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ ...(؛[٧٩] يعني: «آنان را برحسب مشاهدهی چشم دو برابر ميپنداريد ...» رؤيا آن است كه در خواب مشاهده ميگردد و فعل ما است ... مانندآيهی: )لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ ...(.[٨٠]»[٨١] وجه همسویی رؤيت با يقين آن است كه مانند معاينة، علمي حاصل ميكند كه هيچ شایبهاي در آن راه ندارد. در آيات بسياري[٨٢] از قرآنكريم رؤيت وارد شده است. نمونهی بارز آن حضرت ابراهيم ٧است: )وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ.([٨٣]
٥- طمأنينه[٨٤]
طمأنينه، «بهمعناي وقار، سكون، وآرامشي است كه خداوند آن را در قلب بندهی مؤمن خود مياندازد، زماني كه از شدّت مسایل، هولناك و مضطرب است، و پس از آن بهخاطر اين واردهی قلبي ديگر نميهراسد و نميلرزد و سبب زيادي ايمان و قوّت يقين و ثبات وي ميگردد.»[٨٥] در كلام زير بر اين امر نشانه رفته است: )وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي ...([٨٦]
«صفوان بن يحيي از امام رضا ٧درباره سخن خداوند به حضرت ابراهيم ٧ [آیهی بالا] پرسيدند. ايشان در جواب فرمودند: نه؛ ايشان به پروردگار خود يقين داشتند، امّا از خداوند افزون شدن يقين خود را طلب نمودند.»[٨٧]
شکّ[٨٨]
«شكّ، نقيضِ يقين است.»[٨٩] برخي معتقدند كه «شكّ[٩٠] در اصل چه دو طرف [احتمال] در حالت تساوي باشند و چه يكي بر ديگري رجحان يابد، مانند آيهی: )فَإِن كُنتَ فِي شَكٍّ مِّمَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ ...(؛[٩١] يعني: «غير مستيقن هستيد.» [ولي] علماي علم اصول معتقدند كه [در شكّ] تردّد ذهن ميان دو امر به حدّ يكسان است و ادامه دادهاند كه، اگر ترديد ميان دو امر يكسان باشد شكّ نام دارد، ولي اگر مساوي نباشد، طرف راجح را ظنّ و طرف مرجوح را وهم نامند.»[٩٢]
«شكّ و حيرت، یعنی عجز نفس از تحقيق حقّ و ردّ باطل در مطالب.»[٩٣] «شكّ ... يا به خاطر وجود دو نشانهی [= امارهی] متساوي در نزد دو نقيض است، يا بهخاطرعدم نشانه در اين باره است، كه اين شكّ يا در وجود است،كه وجود دارد يا خير، يا در جنس است، كه از چه جنسي است و يا در برخي از صفات آن است، و چه بسا در هدفي است كه بدان خاطر خلق شده است. شكّ نوعي جهل و خاصّتر از آن است؛ چه، شكّ كلّاً عدم علم به دو امر نقيض است، پس هر شكّي جهل است، ولي هر جهلي شكّ نيست ... اشتقاق شكّ يا از «شككت الشّيء» (آن چيز را شكافتم) است، ... [و يا] چون شكّ پاره كردن چيزي است، بهطوري كه رأي مستقرّ و ثابت دربارهی آن وجود ندارد ... .»[٩٤]
وجه تقابل شكّ با يقين بهخاطر آن است كه نقيض يقين است و حالت تساوي ميان دو امر نقيض را دارد. اوّلين كسي كه دچار شكّ گرديد، حضرت آدم ٧ بود که وسوسههاي شيطان، يقين او را تبديل به شكّ نمود.
حضرت علي ٧دراين باره فرمودهاند: «... پس [حضرت] آدم ٧يقين را به ترديد ... تبديل كرد... .» شكّ،[٩٥] خود، پايههاي مختلفي دارد، امام علي ٧ميفرمايند: «... و شكّ چهار بخش دارد: جدال در گفتار، ترسيدن، دودل بودن، و تسليم حوادث روزگار شدن. پس آن كس كه جدال و نزاع را عادت خود قرار داد از تاريكي شبهات بيرون نخواهد آمد، و آن كس كه از هرچيزي ترسيد، همواره در حال عقبنشيني است، و آن كس كه در ترديد و دودلي باشد، زيرپاي شيطان كوبيده خواهد شد، و آن كس كه تسليم حوادث گردد و به تباهي دنيا وآخرت گردن نهد، هر دو جهان را از كف خواهد داد.»[٩٦]
مفاهيم مرادف شکّ
در ذیل براي تبیین مفهوم شکّ، پارهاي از مفاهيم مرادف آن ذكر گرديده است.
١- ريب
«ريب گاهي بهمعناي كراهت، حاجت، و نياز بهكار رفته است.»[٩٧] گاهي هم «بهمعناي شكّ بهكار رفته است.»[٩٨] برخي برآنند كه «ريب بدان معناست كه در مورد يك چيز، وهم و خيالي داشته باشيم و سپس اين توهّم برطرف شود و رَيْبَة نيز اسمي از «الرّيب» است. خداوند در قرآنكريم، چنين ميفرمايند: )... بَنَوْاْ رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ ...([٩٩] كه دلالت بر دغلكاري و يقين اندك آنان است.»[١٠٠]
با اين اوصاف، «... ريب، شكِّ آميخته با تهمت [و دغلكاري] است و این آيات بر اين امرگواهند: )ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ ...([١٠١] و )وَ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا ...(؛[١٠٢] چراكه مشركان با وجود شكّ دربارهی قرآن، به پيامبر ٩تهمت ميزدندكه او قرآن را برساخته و مردماني ديگر او را در اين كار ياري ميرسانند.»[١٠٣] حقيقتِ «رَيْبَة» آشفتگي و اضطراب نفس[١٠٤] ... بر اثرگمان، وسوسه، شكّ، گمان نامعتبر، حسرت و تخيّل است.[١٠٥] «... ريب ... در اثر جهل و شكّ همراه با تهمت و مانند آن در نفس انسان ايجاد میشود؛ لذا كلمهی « مُريب» وصف شكّ قرار ميگيرد، يعني شكّي كه اضطراب ميآورد. خداوند سبحان ... ميفرمايد: )...إِنَّهُمْ كَانُوا فِي شَكٍّ مُّرِيبٍ([١٠٦] كافران در شكّ مريب هستند.
امام مجتبي ٧فرمودند: «دع ما يريبك إلي ما لايريبك فإنّ الشّكّ ريبة و إنّ الصّدق طمأنينة»؛[١٠٧] «رها كن آنچه تو را به اضطراب ميكشاند، و بهسوي چيزي برو كه اضطرابآور نباشد. پس، به راستي كه شكّ، ريب و اضطراب ميسازد و صدق، طمأنينه ميآورد.» مثلاً گاهي انسان نميداند فلان درخت، سالي چند بار ميوه ميدهد؛ در اينجا شكّ ايجاد شده ولي ريبي وجود ندارد، امّا گاه نميداند كه مثلاً فلان راه، راهزن دارد يا نه. در اينجا، علاوه بر آنكه شكّ وجود دارد، ريب و اضطراب هم هست.»[١٠٨] وجه تقابل ريب با يقين آن است كه ريب، شكّي آميخته با تهمت است و از آن جا که شکّ در مقابل يقين است، ريب نيز در مقابل يقين است.
٢- ظنّ[١٠٩]
«ظنّ اسمي است براي آنچه كه از روي نشانه و اَماره براي انسان حاصل شود و اگر تقويت شود به علم منتهي ميگردد و اگر ضعيف شود، وهم است ...»[١١٠] «پس ... ظنّ قوّت معنا در درون نفس و ضمير آدمي است كه به حالت ثبات و اطمينان نرسيده است، ولي شكّاينگونه نيست؛ چراكه حالت ايستايي ميان دو نقيض بدون رجحان و تقويت يكي بر ديگري است.»[١١١] در آيهی )... إِن نَّظُنُّ إِلَّا ظَنًّا ...([١١٢] ظنّي است كه به علم منتهي نميشود. در برخي آيات نيز ظنّ بهمعناي علم است، نظيرآيهی )أَلَا يَظُنُّ أُولَئِكَ أَنَّهُم مَّبْعُوثُونَ(.[١١٣] از برخي نقل شده كه ظنّ چهار معنا دارد:
دو معنایِ متّضادِ شكّ و يقيني كه هيچ تردیدی در آن راه ندارد، مانند آيات زير: )وَ أَنَّا ظَنَنَّا أَن لَّن نُّعجِزَ اللَّهَ فِي الْأَرْضِ وَ لَن نُّعْجِزَهُ هَرَبًا([١١٤])وَرَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا ...(،[١١٥])و ما لهم به من علم إن يتّبعون إلّا الظّنّ و إنّ الظّنّ لايغني من الحقّ شيئا(. «... اميرمؤمنان حضرت علي ٧فرمودند: ظنّ بر دو نوع است. ظنّ بهمعناي شكّ، و ظنّ بهمعناي يقين. هر ظنّي كه مربوط به امرآخرت است ظنّ يقين و هر ظنّي كه مربوط به دنياست، ظنّ شكّ است.»[١١٦]
از ایشان ٧در ذكر اوصاف متّقين آمده است كه : «... و اگر به آيهاي گذشتند كه تشويقي در آن است، به طمع بيارمند و جانهاشان چنان از شوق برآيد كه گويي ديدههاشان بدان نگران است ...»[١١٧] يعني به يقين دريافتند كه بهشت پيش رويشان آماده است.
و دو معناي همسو: كذب، تهمت.
ظنّ اگر بهمعناي كذب باشد،گوييم: «ظَنَّ فُلانٌ»، يعني «دروغ گفت» همانند آيهی )... وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ([١١٨]،[١١٩] از دیدگاه شيخ طوسي[١٢٠] ظنّ در آيات زير بهمعناي علم و يقين است: )الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُوا رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ(،[١٢١] )إِنِّي ظَنَنتُ أَنِّي مُلَاقٍ حِسَابِيهْ([١٢٢] و )... وَ ظَنُّواْ أَن لاَّ مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ...(.[١٢٣]
«...صدر المتألّهین نیز ظنّ در آيهی ) الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُوا رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ( را بهمعناي يقين دانستهاند و دو علّت را در اين زمينه ذكرکردهاند: يكي اينكه علم انسان در اين دنيا نسبت به علمش در آخرت، همانند ظنّ در مقايسه با علم است، و دوم اينكه، علم حقيقي در دنيا فقط براي انبيا و صدّيقين حاصل ميشود، همانگونه كه خداوند در حقّ آنان فرموده است: )... الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا ...(.[١٢٤]»[١٢٥] دليل دیگر بر اين معنا، استعمال عرب و سياق آيات است.
كوتاه سخن اينكه، ظنّ در دو معناي متضاّد، يقين[١٢٦] (علم) و گمان،[١٢٧] استعمال شده، ولي بهخاطر تبادر معناي گمان در ذهن، در قسمت مفاهيم مقابل يقين ذكر گرديده است و وجه ترادف يا تقابل آن بسيارواضح است؛ چراكه در اوّلي يقين و در دومي مقابل يقين است.
٣- حُسبان
در آيات قرآنكريم این ریشه در مقابل یقین بهکار رفته است، نظير آيهی: )أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا ...([١٢٨] مصدر حَسِبَ، حُسبان، بهمعنای دو امر نقيض است. بدون اينكه معنای مرجوح به ذهنش خطوركند و معيار و مقياس قرار دهد، دچار شكّ گردد، و اين نزديك به «ظنّ» است با اين تفاوت كه در «ظنّ» هر دو نقيض به ذهنش خطور ميكند و يكي بر ديگري چيره ميگردد.»[١٢٩] وجه تقابل «حسبان» آن است كه شكّ را كه نقيض يقين است، در پی دارد.
٤- وَهم[١٣٠]
«... «وهم القلب» كه جمعش «أوهام» است بهمعناي غفلت ميباشد. تهمت نيز از وهم اشتقاق يافته است.»[١٣١] ««تَوَهَّمْتُ» بهمعناي «ظَنَنْتُ» (گمان بردم) است و در حديث دربارهی نماز لال آمده است: «يحرّك لسانه، يتوهّم توهّما».»[١٣٢] «[در اصطلاحِ] اصوليان اگر حالت ترديد ميان دو امريكسان باشد، شكّ، و اگر غيرمساوي باشد، طرف راجح را ظنّ و طرف مرجوح را وهم گويند.»[١٣٣]
توضيح مطلب اينكه اگر در ميان دو امر، احتمال هر دو پنجاه درصد باشد،آن را شكّ خوانيم و اگر يكي هفتاد درصد و ديگري سی درصد، اوّلی را ظنّ و دومی را وهم گوييم. وجه تقابل وهم با يقين با توجّه به جملهی بالا پيداست؛ زیرا، ظنّ كه به علم نزديكتر است ما را به حقّ نميرساند،[١٣٤] چه رسد به وهم كه از علم به دور، و از يقين به مراتب دورتر است.
٥- زعم[١٣٥]
برخي زعم را بهمعناي «مطلق سخن»[١٣٦] دانستهاند. راغب اصفهاني مينويسد: «زعم، حكايت كردن سخني است كه در مظنّهی دروغ و كذب قرار دارد و بدين خاطر در هر جايي از قرآنكريم، گویندگان چنين سخني مورد نكوهش واقع شدهاند، همانندآيهی )زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا...(»[١٣٧]،[١٣٨] همچنين «به هر سخني كه همراه با شكّ و دروغ باشد، زعم گفته ميشود.»[١٣٩]
٦- اشتباه (شبهه)[١٤٠]
اشتباه، بهمعناي «عدم بصيرت»،[١٤١] «گنگ و مبهم بودن»،[١٤٢] و «خَيال»[١٤٣] معرّفي شده است. شبهه نيز از همين ريشه است. «به عقيدهی برخي از متكلّمان، فرق ميان شبهه و دليل آن است كه بررسي دليل، موجب علم ميگردد و در مورد شبهه اعتقاد بر آن است كه دليلي است كه موجب جهل ميگردد و اين نه بهخاطر جايگاه شبهه و بررسي آن و نه اعتقاد در اصل شبهه است و نیز بهخاطرآنچه كه در مورد شبهه بررسي ميشود، نیست.»[١٤٤]
توضيح مطلب اينكه شبهه، جهل را بهدنبال دارد و جهل مایهی تردید است. «شبهه، شبهه ناميده شده، چراكه به حقّ شبيه است.»[١٤٥] امام علي ٧در اينباره، بياني شيوا دارند. ايشان ميفرمايند: «شبهه را شبهه ناميدهاند چون حقّ را ماند، ليكن دوستان خدا را فريفتن نتواند كه يقين، چراغ – رهگذر – ايشان است، و رستگاري راهبر...»[١٤٦] شبهه، «اسم است از اشتباه و آن حكمي يا موضوعي است كه حلال يا حرام بودنِ آن معلوم نباشد.»[١٤٧]
در قرآنكريم نيز اين واژه در مورد كساني كه گمان ميكردند حضرت عيسي ٧را كشتهاند بهكار رفته است: )... وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَلَكِن شُبِّهَ لَهُمْ ...([١٤٨] وجه تقابل اشتباه (شبهه) با يقين در سخنان اميرمؤمنان حضرت علي ٧روشن است؛ چه، نور يقين از بين برندهی شبهات است.
٧- التباس
التباس بهمعناي «آميخته شدن امور در يكديگر»،[١٤٩] «اختلاط آنها با يكديگر»،[١٥٠] و «مشتبه شدن آنها با يكديگر»[١٥١] است. التباس از مادّهی «لَبْس» اشتقاق يافته و «در اصل بهمعناي پوشاندن (سِتر) چيزي است ... و گفته ميشود: «لبّست عليه أمره» (كار را بر او پوشانيدم) ... خداوند در قرآنكريم ميفرمايد: )وَ لاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ ...([١٥٢] و گاهی گفته ميشود «في الأمر لبسة» (در آن كار پوشيدگي وجود دارد.).»[١٥٣] وجه تقابل التباس با يقين آن است كه «مانع ادراك حقيقي است، گويا حقّ [يقين] را ميپوشاند ... .»[١٥٤]
٨- مريه
«مرية ترديد دركار است و از شكّ خاصّتر است ... و در اصل از «مريت النّاقة» (زماني كه شتر پستانهايش براي شير دادن مسح شود) است.»[١٥٥] «نحّاس، مرية در آيهی )أَلَا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَاء رَبِّهِمْ ...([١٥٦] را بهمعناي شكّ دانسته است.»[١٥٧]
«مرية در برخي موارد بهمعناي مجادله است، همانند آيهی ) أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا يَرَى([١٥٨] و تماري و امتراء [باب تفاعل و افتعال] در چيزي بهمعناي شكّ نسبت به آن است، نظير آيهی )فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكَ تَتَمَارَى([١٥٩] (اي انسان! به كداميك از نعمتهاي پروردگارت شكّ روا ميداري؟) و نيز در آيهی )فَلاَ تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِّمَّا يَعْبُدُ هَؤُلاء ...([١٦٠] يعني: «در شكّ مباش.»
و در آيهی )... فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ([١٦١] گفته شده، خطاب به ديگران است؛ يعني: «اي انسان و اي شنونده! از شكّ كنندگان مباش.»[١٦٢] وجه تقابل مرية با يقين، بهخاطر تقابل يقين با شكّ است و اينكه مرية از شكّ خاصّتر است.
٩- زيغ
«زيغ» در لغت بهمعناي «ميل و انحراف از حقّ، ميل و كشش، و عدول است.»[١٦٣] و در اصطلاح «بهمعناي انحراف و تمايل از پايداري است و تزايغ، تمايل و انحراف دوجانبه است ... در آيهی )... فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ...(؛[١٦٤] يعني: «زماني كه استقامت را وانهادند و رها كردند، خداوند آنان را وانهاد ...»»[١٦٥] «زيغ بهمعناي شكّ و ظلم و ستم نیز بهکار رفته است.»[١٦٦] وجه تقابل زيغ با يقين آن است كه لازمهی قلبي موقن، تهي بودن از هرگونه انحراف و كژي و ناراستي است.
١٠- تذبذب
«تحقيق آن است كه اصل واحد دراين مادّه دفع همراه با غيرت و دفع در موارد حمايت است و فرق گذاردن اين واژه با واژههايي چون دفع، منع، ردّ وچيزهايي از اين دست است ... . و مُذَبْذَب كسي است كه مورد عمل ذبّ (دفع با حميّت) واقع شده و پياپي از اين سو و آن سو دفع ميشود و در آيهی )... مُّذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ لاَ إِلَى هَؤُلاء وَلاَ إِلَى هَؤُلاء ...(؛[١٦٧] يعني: «در كار خود دچارحيرت و شكّ ميگردند و ابتدا از يك سو و سپس از سويي ديگر دفع ميشوند و در واقع نميدانند كه از چه راهي مورد حمايت واقع ميشوند و چه راهي را بپيمايند.»[١٦٨] رسول خدا ٩دربارهی «مذبذبين» ميفرمايند: «مَثَل اينان مَثَل گوسفندي است كه ميان دو گله سرگردان است، گاهي به اين گله و گاهي به ديگري نگاه ميكند و نميداند كه ازپي كداميك بايد برود.»[١٦٩]
خلاصه و نتيجهگيری
نتايج كلّي جستار حاضر عبارتند از:
١- بررسي مفهوم يقين و شکّ و مفاهيم مرتبط با آن از دو منظر در قرآن و عترت ٧بايد مبتني بر مقدّمات علمي باشد.
٢- يقين، علم ثابت واستواري است كه خداوند در قلب مؤمن قرار ميدهد، و هيچ شكّ و شایبهاي در آن راه ندارد. شكّ، نقيض يقين است و حالت تساوي ميان دو امر نقيض رادارد.
٣- يقين در زبان قرآن و عترت ٧با مفاهيم علم، معاينة، حقّ، رؤيت و طمأنينه مرادف است.
٤- برخي از مفاهيم مرادف شکَ در زبان قرآن و عترت٧عبارتند از: ريب، ظنّ، حسبان، وهم، زعم، اشتباه (شبهه)، التباس، مرية، زيغ و تذبذب.
٥- یقین دارای سه مرتبهی «علمالیقین»، «عینالیقین» و «حقالیقین» است و بالاترین رتبهی ایمان در حقالیقین تجلّی می یابد.
٦- یقین وقتی است که علم به نهایت خود برسد و وقتی دو طرف احتمال در حالت تساوی باشند، شکّ نام دارد و ظنّ، حالت میان شکّ و یقین و وهم، حالت میان شکّ و جهل است.
٧- ریب، شکّ همراه با دلهره و اضطراب است.
٨- ظنّ از الفاظ متضاد است که بهمعنای یقین هم بهکار رفته است.
٩- زیغ، انحراف و کشش و عدول از حقّ را میگویند و لازمهی آن شکّ و عدم یقین است.
منابع
١. قرآنكريم، ترجمه: فولادوند، محمّدمهدي، چاپ يازدهم، قم: سازمان تبليغات اسلامي، ١٣٧٣ش.
٢. آمدي، عبدالواحد بن محمّد تميمي، غررالحكم و دررالكلم، الطبعة الاولي، قم: انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، ١٣٦٦ش.
٣. ابنسکیت الاهوازی، إصلاح المنطق، الطبعةالثانية، تهران، دارالكتب الاسلاميّة، ١٣٦٧ش.
٤. ابنطاووس، علي بن موسي بن جعفر، إقبال الاعمال، الطبعةالثانية، تهران: دارالكتب الاسلاميّة، ١٣٦٧ش.
٥. ابنفهد حلّي، احمد بن محمّد، عدةالداعي، الطبعةالأولي، قم: دارالكتب الاسلامية، ١٤٠٧ق.
٦. ابنمنظور، جمالالدّين ابوالفضل، لسانالعرب، مجلّدات، الطبعة الاوّلي، بيروت: دار إحياء التّراثالعربي، ١٤٠٥ق.
٧. برقي، احمد بن خالد، المحاسن، الطبعةالثانية، قم: دارالكتب الاسلامية، ١٣٧١ق.
٨. ایزوتسو، توشیهیکو، مفاهیم اخلاقی- دینی در قرآن مجید، ترجمه: بدرهاي، فريدون، چاپ اوّل، تهران: نشر و پژوهش فرزانروز، ١٣٧٨ ش.
٩. جعفري، سيّدمحمّدمهدي، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات پرتوي از قرآن، تهران: انتشار،١٣٦٠ش.
١٠. جفري،آرتور، واژههاي دخيل در قرآن مجيد، ترجمه: بدرهاي، فريدون، تهران: توس، چاپ اوّل، ١٣٧٢ش.
١١. جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآنكريم: قرآن در قرآن، چاپ دوّم، قم: مركز نشر اسراء، ١٣٧٨ش.
١٢. جوهري، اسماعيل بن حمّاد، الصِّحاح تاجاللّغة و صحاحالعربيّة، بيروت: دارالعلم للملايين، ١٣٧٦ق.
١٣. حرّاني، ابنشعبه، تحفالعقول عن آل الرسول، الطبعةالثانية، قم: انتشارات جامعهی مدرسين حوزهی علميّهی قم، ١٤٠٤ق.
١٤. رازي، فخرالدّين، التفسير الكبير، الطبعةالثالثة، بيروت: داراحياء التراثالعربي، بيتا.
١٥. راغب اصفهاني، حسين بن محمّد، مفردات الفاظ القرآن، الطبعة الاولي، قم: مكتبة نشر الكتب، ١٤٠٤ق.
١٦. زبيدي، محمّدمرتضي، تاجالعروس من جواهر القاموس، بيروت: المكتبةالحياة، بيتا.
١٧. دهخدا، علی اکبر، لغت نامهي دهخدا، چاپ اوّل، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧٣ش.
١٨. رازي، شيخ ابوالفتوح، رُوحَ الجِنان ورَوح الجَنان، تصحيح: شعراني، ابوالحسن، و غفّاري، علياكبر، تهران: كتابفروشي اسلاميّه، ١٣٥٢ش.
١٩. سيّد رضي، ابوالحسن محمّد بن ابي الاحمد، نهجالبلاغه، ترجمه: دشتي، محمّد، چاپ بيستم، قم: مؤسّسهی فرهنگي تحقيقاتي اميرالمؤمنين،١٣٨٢ش.
٢٠. همو، نهجالبلاغة، ترجمه: شهيدي، سيّدجعفر، چاپ بيست ويكم، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي،١٣٨٠ش.
٢١. سيوطي، عبدالرحمن جلالالدّين، الدُّر المنثور في التفسير بالمأثور، الطبعةالاولي، بيروت: دارالفكر، ١٤٠٣ق.
٢٢. الصدوق، ابنبابويه القمي، الأمالي، الطبعةالرابعة، قم: انتشارات كتابخانهی اسلاميّه، ١٣٦٢ش.
٢٣. طباطبايي، سيّدمحمّدحسين، تفسيرالميزان، الطبعة الثانية، بيروت: مؤسّسه الاعلمي للمطبوعات، ١٢٩٤ق.
٢٤. طبرسي، علي بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، تصحيح و تعليق و تحقيق: رسولي محلّاتي، سيّدهاشم، و يزدي طباطبايي، سيّد فضلالله، الطبعةالثانية، بيروت: دارالمعرفة، ١٤٠٨ق.
٢٥. طريحي، فخرالدّين، مجمع البحرين، بيروت: دارمكتبةالهلال، ١٩٨٥ م.
٢٦. الطوسي، أبي جعفر محمّد بن حسن، التبيان في تفسير القرآن، تحقيق: احمد حبيب قصير، الطبعةالاولي، بيروت: مكتبةالاعلام الاسلامي،١٤٠٩ق.
٢٧. العسكري، أبوهلال، الفروق اللغوية، قم: انتشارات اسلامي جامعهی مدرّسين وابسته به حوزهی علميّهی قم، ١٤١٢ق.
٢٨. عليتبار فيروزجاني، رمضان، «سيماي يقين درآيات و روايات»، نشريهی معرفت، ١٣٨٣ش.
٢٩. فراهيدي، خليل بن احمد، العين، تحقيق: المخزومي، مهدي، و السّامرايي، ابراهيم، قم: مؤسّسةدارالهجرة، ١٤٠٩ق.
٣٠. الكليني، محمّد بن يعقوب، الكافي، تحقيق: غفاري، علياكبر، الطبعةالثالثة، طهران: دارالکتبالاسلاميّة، ١٣٨٨ق.
٣١. مجلسي، محمّدباقر، بحارالانوارالجامعة لدررأخبارالائمة، بيروت: مؤسسةالوفاء، ١٤٠٣ق.
٣٢. مخلّص، عبدالرؤف، تفسير أنوار القرآن؛ گزيدهاي از سه تفسير فتح القدير امام شوكاني، تفسير ابنكثير، و تفسير المنير وهبة الزّحيلي، چاپ اوّل، تربت جام: احمد جام، ١٣٨١ش.
٣٣. المراغي، احمد مصطفي، تفسير المراغي، الطبعةالثانية، بيروت: دارإحياء التّراثالعربي، ١٩٨٥م.
٣٤. مصطفوي، حسن، التحقيق في كلمات القرآن، الطبعةالاولي، طهران: وزراة الثقافة والارشاد الاسلامي، ١٣٦٨ش.
٣٥. مظاهري، حسين، كاوشي نو در اخلاق اسلامي و شؤون حكمت عملي، ترجمه: ابوالقاسمي، محمود، تهران: مؤسّسهي نشر و تحقيقات ذكر، چاپ اوّل، ١٣٧٥ش.
٣٦. مظفّر، محمّدرضا، اصول الفقه، الطبعةالسادسة، قم: دارالفكر، ١٣٨٠ ش.
٣٧. النحّاس، أبوجعفر، معاني القرآن، تحقيق: الصابوني، محمّدعلي، الطبعة الأولي، مکّة المکرّمة: معهد البحوث العلميّة و إحياء التّراث الإسلامي، ١٤٠٩ق.
٣٨. نراقي، ملّااحمد، معراج السعاده، تصحيح: موسوي كلانتري دامغاني، چاپ اوّل، تهران: انتشارات پيام آزادي، ١٣٧٨ هـ . ش.
٣٩. نویا، پل، تفسير قرآني و زبان عرفاني، ترجمه: سعادت، اسماعيل، چاپ اوّل، تهران،: مركز نشر دانشگاهي، ١٣٧٣ش.
٤٠. الهويزي فيروزآبادي، شيخ نصر، القاموسالمحيط، بيجا، بينا، بيتا.
[١]sure، positive، cerituel.
[٢] جفری، واژههای دخیل در قران مجید، ترجمه: بدرهای، صص ٤١٨-٤١٩، با دخل و تصرّف.
[٣] فراهیدی، العین، ج٩، ص ٢٢٠، فیروزآبادی، والقاموس المحیط، ج٤، ص ٢٧٨.
[٤] طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج٢٠، ص٣٥١.
[٥] دهخدا، لغتنامهی دهخدا، ص٢١٠٥٥.
[٦] مصطفوی، التّحقیق فی کلمات القرآن، ج١٤، ص٢٦٣.
[٧] جوهری، الصّحاح تاجاللّغة و صحاح العربیّة، ج٢، ص١٠٦٦.
[٨] مجلسی، بحارالانوار، ج٦٦، ص١٥٩.
[٩] «... موقته بغیب أنبائها...» [نهجالبلاغه، سیّد رضی، ترجمه: دشتی،خطبهی٨٣].
[١٠] متعلّق دیگر یقین، قرآنکریم است)تَنزِيلُ الْكِتَابِ لَا رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبِّ الْعَالَمِينَ( [سجده / ٢] «از دوران ظهور حضرت قائم (عج) نیز در روایات ائمّهی طاهرین :به یقین نام بردهاند.» [مجلسی، بحارالانوار، ج٤٣، ص٣٥٧].
[١١] «پروردگارا، به یقین، تو در روزی که هیچ تردید در آن نیست، گردآورندهی [جملهی] مردمانی ...» [آل عمران / ٩].
[١٢] مجلسی، بحارالانوار، ج٦٧، ص١٧٨.
[١٣] کلینی، الکافی، ج٢، ص٥٦.
[١٤] ابنفهد حلی، عدّة الدّاعی، ص٢٩٣.
[١٥] جفری، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات پرتوی از قرآن، ج٦، ص ٢٧٨.
[١٦] مجلسی، بحارالانوار، ج٧٤، ص٢٩٤.
[١٧] همان، ج٢، ص٥٦.
[١٨] «الصّدر معدن التسلیم و القلب معدن الیقن و الفؤاد معدن انّظر و الضّمیر معدن السّرّ و انّفس مأوی کلّ حسنة و سیِّئة» [نویا، تفسیر قرآنی و زبان عرفانی، ترجمه: سعادت،ص٢٤٧].
[١٩] «لا خیر فی عمل إلا مع الیقین و الورع.» [آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ص٥٦، ش٢٩٤٢].
[٢٠] علیتبار فیروزآبادی، سیمای یقین در قرآن و روایات، ص٩٥.
[٢١] طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج١٦، ص٣١٤.
[٢٢] سیّد بن طاووس، إقبال الأعمال، ص٢٢٩.
[٢٣] «لاتجعلوا علمکم جهلا و یقینکم شکّا إذا علمتم فاعلموا و إذا تیقّنتم فاقدموا...» [نهجالبلاغه، حکمت ٢٧٤]
[٢٤] «قال علی ٧: لأنسبنّ الإسلام نسبة لم ینسبها أحد قبلی. الإسلام هو التّسلیم، و التّسلیم هو الیقین، و الیقین هو التّصدیق، و التّصدیق هو الإقرار، و الإقرار هو الأداء، و الأداء هو العمل.» [سیّدرضی، نهجالبلاغه، ترجمه: دشتی، حکمت ١٢٥].
[٢٥] ایزوتسو، مفاهیم اخلاقی- دینی در قرآن، ص٣٧٣.
[٢٦] «... و آنها همان رستگارانند.» [بقره / ٥].
[٢٧] جفری، فرهنگلغات و اصطلاحات و تعبیرات پرتوی از قرآن، ص٢٧٨.
[٢٨] مجلسی، بحارالانوار، ج٣٦، ص٣٨٤.
[٢٩] کلینی، الکافی، ج٢، ص٢٣١.
[٣٠] همان، ص٤٢.
[٣١] مجلسی، بحارالانوار، ج٧٤، ص٢٦.
[٣٢] «این است آیات قرآن و آیات کتابی روشنگر که مایهی هدایت و بشارت برای مؤمنان است؛ همانان که نماز بر پا میدارند و زکات میدهند و خود به آخرت یقین دارند.» [نمل/ ١-٣]؛ و نیز نک: بقره /١- ٥.
[٣٣] «... و نؤمن به إيمان من عاين الغيوب و وقف علي الموعود إيمانا نفي إخلاصه الشّرك و يقينه الشّكّ...» [سيّدرضي، نهجالبلاغه، ترجمه: دشتي، خطبهي١١٤].
[٣٤] «تنها كساني از تو اجازه ميخواند [به جهاد نروند] كه به خدا و روز بازپسين ايمان ندارند و دلهايشان به شكّ افتاده و در شكّ خود سرگردانند.» [توبه / ٤٥].
[٣٥] «وسئل علي ٧ عن الإيمان فقال: الإيمان علي أربع دعائم: علي الصّبر و اليقين و العدل و الجهاد... و اليقين منها علي أربع شعب: علي تبصرة الفطنة و تأوّل الحكمة، و موعظة العبرة و سنّة الأوّلين فمن تبصّر في الفطنة تبيّنت له الحكمة و من تبيّنت له الحكمة عرف العبرة فكأنّما كان في الأوّلين.» [سيّدرضي، نهجالبلاغه، ترجمه: دشتي، حكمت ٣١].
[٣٦]positive knowledge.
[٣٧] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآنالكريم، ص٥٥٢.
[٣٨] «هرگز چنين نيست، اگر علماليقين داشتيد! به يقين دوزخ را ميبينيد سپس آن را قطعاً به عيناليقين در مييابيد.» [تّكاثر/ ٥-٧].
[٣٩] «و [فرجامش] در افتادن به جهنم است، اين است همان حقيقت راست [و] يقين.» [واقعه/ ٩٤- ٩٥].
[٤٠] فخر رازي، التّفسيرالكبير، ج٣٢، ص٧٩.
[٤١] سيوطي، الُّرّ المنثور في التفسير بالمأثور، ج٨، صص٦١١-٦١٢.
[٤٢] طوسي، التّبيان في تفسير القرآن، ج١٠، ص٤٠٢؛ مجمعالبيان في تفسيرالقرآن، ج١٠، ص٨١٢؛ رازي، رُوحالجِنان و رَوحالجَنان، ج١٢، ص٤٠٢.
[٤٣] المراغي، تفسيرالمراغي، ج٣٠، ص٢٣١.
[٤٤] مخلّص، تفسير أنوار القرآن، ج٦، ص٧١٠.
[٤٥] تكاثر / ٦.
[٤٦] تكّاثر / ٧.
[٤٧] تكّاثر / ٨.
[٤٨] طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج٢٠، ص٣٥٢.
[٤٩] عيتبار فيروزآبادي، سيماي يقين در قرآن و روايات، شمارهي٨٣، ص٩٤، به نقل از: كاشاني، مصباحالهدايه، صص٧٥-٧٦.
[٥٠] طوسي، التّبيان في تفسيرالقرآن، ج٩، ص٥١٥.
[٥١] و إذا لوحظ فيه حاقّ اليقين و ثباته و طمأنيته من حيث هو و بذاته و في ذاته.
[٥٢] مصطفوي، التّحقيق في كلمات القرآن، ج١٤،ص٢٦٤.
[٥٣] ابنمنظور، لسانالعرب، ج١٣، ص٤٥٧.
[٥٤] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص٥٥٢.
[٥٥] «الْلهم صلّ علي محمّد و آل محمّد و اقسم لي ... علما تفتح لي به من كلّ يقين... .» [مجلسي، بحارالانوار، ج٩٥، ص١٥٤.]
[٥٦] عسكري، ابوهلال، الفروق اللغوّية، ص٣٧٤.
[٥٧] مظاهري، كاوشي نو در اخلاق اسلامي و شؤون حكمت عملي، ترجمه: ابوالقاسمي، ج١، ص٢٩.
[٥٨]Observation ،perception.
[٥٩] فراهيدي، العين، ج٢، ص٢٥٤.
[٦٠] طريحي، مجمعالبحرين، ج١، ص٤٦٩، زبيدي، تاجالعروس، ج١٠، ص٣٨٥.
[٦١] فيروزآبادي، القاموسالمحيط، ج٤، ص٢٥٢.
[٦٢] «همانا اگر آنچه مردگان شما ديدند، ميديديد، ناشكيبايي ميكرديد و ميترسيديد، و ميشنيديد و فرمان ميبرديد. امّا آنچه به چشم خويش ديدند بر شما پوشيده است.» [سيّدرضي، نهجالبلاغه، ترجمه: شهيدي، خطبهي٢٠].
[٦٣]Truth, moral obligation.
[٦٤] «اين است همان حقيقت راست [و] يقين.» [واقعه / ٩٥].
[٦٥] علّامه طباطبايي، الميزان في تفسيرالقرآن، ج١٩، ص١٤٠.
[٦٦] طريحي، مجمعالبحرين، ج٥، ص١٤٩؛ مجلسي، بحارالانوار، ج٦٧، ص١٣٤.
[٦٧] بهعنوان نمونه نك: واقعه / ٨٣- ٩٥.
[٦٨]Witmess of the eye.
[٦٩] «[و [ما] نزديكش ميبينيم.» [معارج / ٧].
[٧٠] «زيرا آنان عذاب را دور ميبينند.» [معارج / ٦].
[٧١] عسكري، ابوهلال، الفروق اللغويّة، ص٢٦٣.
[٧٢] «رؤيت بهمعناي ديدن با چشم، با يك مفعول متعدّي ميگردد و بهمعناي علم، با دو مفعول متعدّي ميگردد.» [جوهري، الصّحاح تاجاللّغة و صحاح العربيّة، ج٦، ص٢٣٤٧].
[٧٣] «به يقين دوزخ را ميبينيد سپس آنرا قطعاً به عيناليقين در ميیابيد.» [تكاثر / ٦-٧].
[٧٤] «... در حقيقت، او و قبيلهاش، شما را از آنجا كه آنها را نميبينيد، ميبينند...» [أعراف / ٢٧].
[٧٥] «و اگر ببيني آنگاه كه فرشتگان جان كافران را ميستانند...» [انفال / ٥٠].
[٧٦] «... من چيزي را ميبينم كه شما نميبينيد...» [انفال / ٤٨].
[٧٧] «آنچه را دل ديد انكارش نكرد.» [نجم / ١١].
[٧٨] «و قطعاً بار ديگر هم او را ديده است...» [نجم / ١٣].
[٧٩] «... كه آنان [= مؤمنان] را به چشم، دو برابر خود ميديدند...» [آل عمران / ١٣].
[٨٠] «حقّاً خدا رؤياي پيامبر خود را تحقّق بخشيد [كه ديده بود]...» [فتح / ٢٧].
[٨١] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، صص٢٠٨- ٢٠٩.
[٨٢] إسراء/١،٦٠؛ نجم / ٢٣-١١؛ طه / ٢٣-٢٢؛ فرقان / ٤٢؛ شعراء / ٢٠١؛ شوري / ٤٤؛ زمر / ٥٨؛ مؤمنون / ٩٣ ؛ مؤمن / ٨٤؛ جنّ / ٢٤؛ نازعات / ٢١- ١٩؛ تكوير / ٢٣؛ أعراف / ١٤٤-١٤٣؛يونس / ٥٤-٥٣ ؛ بقره / ١٦٧- ١٦٥؛ و نهج البلاغه، خطبهي١٨٢.
[٨٣] «و اينگونه، ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جملهي يقين كنندگان باشد.» [انعام / ٧٥].
[٨٤]tranguillity, peace, repose
[٨٥] زبيدي، تاجالعروس، ج٩، ص٢٣٨.
[٨٦] «فرمود: «مگر ايمان نياوردهاي؟» گفت: «چرا، ولي تا دلم آرامش يابد...» [بقره / ٢٦٠].
[٨٧] برقي، المحاسن، ج١، ص٢٤٧.
[٨٨]doubt, suspicion.
[٨٩] فراهيدي، العين، ج٥، ص٢٧٠.
[٩٠] البتّه در موارد ايجاد شکّ، اصل، يقين است. «اسحاق بن عمار از امام کاظم ٧[= ابوالحسن الاوّل] نقل كردند كه فرمودند: «إذا شككت فابن علي اليقين قال: قلت: هذا أصل؟ قال: نعم: هرگاه [ميان دو يا چند امري] شكّ نمودي مبنا را بر يقين بگذار.پرسيدم: آيا اين اصل است؟ در پاسخ فرمودند: آري.» [صدوق، من لايحضره الفقيه، ج١، ص٣٥١].
[٩١] «و اگر از آنچه بهسوي تو نازل كرديم در ترديدي،...» [يونس / ٩٤].
[٩٢] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص٢٦٥.
[٩٣] عسكري، ابوهلال، الفروق اللغويّة، ص٣٠٤.
[٩٤] نراقي، معراج السعادة، ص١١١.
[٩٥] «... فباع اليقين بشكّه... » [سيّدرضي، نهجالبلاغه، ترجمه: دشتي، خطبهي١].
[٩٦] «..والشّكّ علي أربع دعائم: علي التّماري و الهول و التّردّد و الإستسلام. فمن جعل المراء ديدنا لم يصبح ليله و من هاله ما بين يديه نكص علي عقبيه و من تردّد في الرّيب وطئته سنابك الشّياطين و من إستسلم لهلكة الدّنيا و الأخرة هلك فيهما...» [سيّد رضي، نهج البلاغه، ترجمه: دشتي، حكمت ٣١].
[٩٧] جوهري، صحاح تاج اللّغةو صحاح العربية، ج١، ص١٤١.
[٩٨] فراهيدي، العين، ج٧، ص٢٨٧؛ ابنمنظور، لسانالعرب، ج١، ص٢٦٤.
[٩٩] «... در دلهايشان مايهي شكّ [و نفاق] است،...» [توبه / ١١٠].
[١٠٠] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص٢٠٥.
[١٠١] «اين كتابي است كه در حقّانيت آن هيچ ترديدي نيست...» [بقره / ٢]
[١٠٢] «و اگر بر آن چه بر بندهي خود نازل كردهايم شكّ [آميخته با تهمت] داريد...» [بقره / ٢٣].
[١٠٣] عسكري، ابوهلال، الفروق اللغويّة، ص٢٦٤.
[١٠٤] طريحي، مجمعالبحرين، ج٢، ص٢٥٧.
[١٠٥] مظاهري، كاوشي نو در اخلاق اسلامي و شؤون حكمت عملي، ترجمه: ابوالقاسمي، ج١، ص٥٥.
[١٠٦] «زيرا آنها نيز در دودلي سختي بودند.» [سبأ / ٥٤].
[١٠٧] مجلسي، بحارالانوار، ج٢، ص٢٦٠.
[١٠٨] جوادي آملي، قرآن در قرآن، ج١، صص٣٦١-٣٦٢.
[١٠٩]Guess, Conjecture, Opinion.
[١١٠] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص٣١٧.
[١١١] عسكري، ابوهلال، الفروق الغويّة، ص٣٠٣.
[١١٢] «جز گمان نميورزيم ...» [جاثيه / ٣٢].
[١١٣] «مگر آنان گمان نميدارند كه برانگيخته خواهند شد؟» [مطفّفين / ٤].
[١١٤] «و ما دانستيم كه هرگز عاجز نتوانيم كرد خدا را در زمين و هرگز نتوانيم گريخت از كيفر او.» [جنّ / ١٢].
[١١٥] «و گناهكاران آتش [دوزخ] را ميبينند و درمييابند كه در آن خواهند افتاد.» [كهف / ٥٣].
[١١٦] مجلسي، بحارالانوار، ج٦٦، ص٢٦٧.
[١١٧] «و إذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا و تطلّعت نفوسهم إليها شوقا، و ظّنوا أنّها نصب أعينهم ...» [سيّدرضي، نهجالبلاغه، ترجمه: شهيدي، خطبهي١٩٣].
[١١٨] «... و فقط گمان ميبردند.» [بقره / ٧٨].
[١١٩] طريحي، مجمعالبحرين، ج٢، صص٩٦-٩٧.
[١٢٠] شيخ طوسي، التّبيان في تفسير القرآن، ج١، ص٢٠٥.
[١٢١] «همان كساني كه ميدانند با پروردگار خود ديدار خواهندكرد؛ و بهسوي او باز خواهند گشت.» [بقره / ٤٦].
[١٢٢] «من يقين داشتم كه بهحساب خود ميرسم.» [حاقّه / ٢٠].
[١٢٣] «... و دانستندكه پناهي از خدا جز بهسوي او نيست...» [توبه / ١١٨].
[١٢٤] «... در حقيقت، مؤمنان كسانياند كه به خدا و رسول او گرويده و [ديگر] شرك نياورده...» [حجرات / ١٥].
[١٢٥] عليتبار فيروزجايي، سيماي يقين در آيات و روايات، در: نشريهي معرفت، شمارهي ٨٣، صص٩١-٩٢، به نقل از: صدرالمتألّهين، الاسفارالاربعة، ج٣، صص ٥١٧- ٥١٨.
[١٢٦] بهعنوان نمونه نك: توبه / ١١٨؛ كهف / ٥٣؛ فصّلت / ٤٨؛ ص / ٢٤؛ قيامة / ٢٨.
[١٢٧] بهعنوان نمونه نك: يوسف / ٤٢، انبياء / ٨٧ ؛ جاثيه / ٢٤؛ المطفّفين / ٤٠؛ الانشقاق / ١٤.
[١٢٨] «آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها ميشوند ...» [عنكبوت / ٢].
[١٢٩] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، صص١١٧- ١١٨.
[١٣٠]imagination, ground less fear, apprehension, scruple.
[١٣١] فراهيدي، العين، ج٤، ص١٠٠.
[١٣٢] «زبانش را حركت ميدهد و گمان ميبرد [نماز را قرائت ميكند.]» [طريحي، مجمعالبحرين، ج٦، ص١٨٥].
[١٣٣] عسكري، ابوهلال، الفروق اللغويّة، ص٣٠٤.
[١٣٤] )وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ عَلَيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ( [يونس / ٣٦].
[١٣٥]Opinion.
[١٣٦] جوهري، صحاح تاجاللغة و صحاح العربيّة، ج٥، ص١٩٤١.
[١٣٧] «كساني كه كفر ورزيدند پنداشتند...» [تغابن / ٧].
[١٣٨] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص٣٤٨.
[١٣٩] فراهيدي، العين، ج١، ص٣٦٤.
[١٤٠]Misgiving, doubt.
[١٤١] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص٣٤٨.
[١٤٢] فراهيدي، العين، ج٤، ص٦٢.
[١٤٣] جوهري، صحاح تاجاللغة و صحاح العربيّة، ج٤، ص١٦٩٢.
[١٤٤] عسكري، ابوهلال، الفروق اللغويّة، ص٢٣٤.
[١٤٥] طريحي، مجمعالبحرين، ج٢، ص٤٧.
[١٤٦] «و إنما سمّيت الشّبهة شبهة لأنّها تشبه الحقّ، فأما أولياء الله فضياء هم فيها اليقين و دليلهم سمت الهدي...» [سيّدرضي، نهجالبلاغه، ترجمه: شهيدي، خطبهي٣٨].
[١٤٧] همان، تعليقات، ص٤٦١.
[١٤٨] «... و حال آنكه آنان او را نكشتند و مصلوبش نكردند، ليكن امر بر آنها مشتبه شد...» [نساء / ١٥٧].
[١٤٩] فراهيدي، العين، ج٧، ص٢٦٢.
[١٥٠] ابنسكّيت، إصلاح المنطقّ، ص٢٣١.
[١٥١] جوهري، صحاح تاجاللغة و صحاح العربيّة، ج٣، ص٩٧٤.
[١٥٢] «و حقّ را به باطل در نياميزيد...» [بقره / ٤٢].
[١٥٣] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص٤٤٧.
[١٥٤] عسكري، ابوهلال، الفروق اللغويّة، ص٤٦٢.
[١٥٥] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص٤٦٧.
[١٥٦] «آري، آنان در لقاي پروردگارشان ترديد دارند ...» [فصّلت / ٥٤].
[١٥٧] النحّاس، معاني القرآن، ج٦، ص٢٨٧.
[١٥٨] «آيا در آنچه ديده است با او جدال ميكنيد؟» [نجم / ١٢].
[١٥٩] «پس به كداميك از نعمتهاي پروردگارت ترديد روا ميداري؟» [نجم / ٥٥].
[١٦٠] «پس دربارهي آنچه آنان [= مشركان] ميپرستند در ترديد مباش...» [هود / ١٠٩].
[١٦١] «... پس مبادا از ترديدكنندگان باشي.» [بقره / ١٤٧].
[١٦٢] طريحي، مجمعالبحرين، ج٤، ص١٩٥.
[١٦٣] ابنمنظور، لسانالعرب، ج٨، ص٤٣٢.
[١٦٤] «... پس چون [از حقّ] برگشتند، خدا دلهايشان را برگردانيد ...» [صفّ / ٥].
[١٦٥] راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص٢١٧.
[١٦٦] فيروزآبادي، القاموسالمحيط، ج٣، ص١٠٧.
[١٦٧] «ميان آن [دو گروه] دواند؛ نه با اينانند و نه با آنان ...» [نساء / ١٤٣].
[١٦٨] مصطفوي، التحقيق في كلمات القرآن، ج٣، ص٢٧٨.
[١٦٩] «إنّ مثلهم الشّاة العايرة بين الغنمين تتحيَر فتنظر إلي هذه و هذه لا تدري أيّهما تّتبع.» [طبرسي، مجمعالبيان، ج٣، ص١٩٨].