اخلاق - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - ريشه هاي عدالت اجتماعي در حكومت علوي - عابدینی احمد

ريشه هاي عدالت اجتماعي در حكومت علوي
عابدینی احمد

چکیده

بحث از عدالت اجتماعی در حکومت علوی از بحث هایی است که مشتاقان زیادی دارد؛ زیرا امید را در دل های عدالت خواهان زنده نگه می دارد، و باعث می شود هر چه بیشتر منتظر عدالت گستر مطلق جهان باشند و نیز دوستداران واقعی حضرت علی ٧، را به پیداکردن راه حل هایی برای مشابهت بخشیدن حکومت های فعلی با حکومت آن حضرت تشویق می کند.

ریشه ی این عدالت به خود حاکم، یعنی حضرت علی ٧، برمی گردد؛ چون قانون در کتاب و سنّت در دسترس همگان بوده و هست و هر کس بنا به استعداد خود از آن بهره می گیرد.

برای یک حاکم در اجرای عدالت اجتماعی، افزون بر عدالت فردی، یعنی تجاوز نکردن به حقوق دیگران و تضییع ننمودن حق آنان، اصلاح مفاسد گذشتگان و همچنین تأثیر نپذیرفتن از القائات شیّادان وشیطان صفتان و آگاهی از مصالح و مفاسد نیز لازم است.

همه‌ی این ویژگی ها و بلکه بالاتر ازآن، در حضرت علی ‌٧جمع بود. به عبارتی، او معصوم بود. البته عصمت به معنای سلب اختیارگناه از معصوم نیست، بلکه به این معناست که معصوم با علم و شناختی که از گناه و اثرات آن دارد و شناخت و معرفتی که نسبت به ذات حق و نعمت های او دارد بر تمام قوای خود غلبه می کند، به طوری که حتّی تصوّر گناه کردن هم در او ایجاد نمی گردد. پس عصمت آن حضرت در پرتو علم و تربیت و عوامل دیگری بوده است که عبارتند از:

١- عوامل وراثتی و ژنتیکی؛ ٢- عوامل محیطی؛ ٣- نیّت و عزم و اراده‌ی آن حضرت.

در مقاله‌ی پیش رو تلاش شده تا با واکاوی این عوامل و بررسی نقش آنها در عدالت خواهی حضرت علی ٧، شناخت روشن تری از شخصیت آن حضرت ارایه شود.

واژه های کلیدی

عدالت علوی، عوامل وراثتی، عوامل ژنتیک، محیط زندگی، عدالت اجتماعی، ریشه های عدالت.

مقدّمه

«عدالت اجتماعي در حكومت علوي» از مباحث مهمّی است که توصيف آن، حتّي اگر دسترسي عملی و اجرایی به آن امكان‌پذير نباشد، برای عدالت جویان، به ویژه علاقه مندان به آن حضرت، دارای موضوعیّت است و طرح آن می تواند خود به خود یک هدف باشد؛ زيرا، اين بحث:

١- بارقه‌ی اميد را در دل هاي عدالت خواهان زنده نگه مي‌دارد؛

٢- آنان را هر چه بيشتر منتظر عدل‌گستر مطلق جهان مي‌كند؛

٣- دوستداران واقعي حضرت علي٧، را به تفكّر براي پيدا كردن راه ‌حل هايي براى مشابهت بخشيدن حكومت هاي فعلي مسلمانان به حكومت آن حضرت برمي‌انگيزد.

ركن اصلي در حكومت علوي

بحث مهمّ در اين باره، بحث ريشه‌هاي عدالت اجتماعي در حكومت علوي است. با توجّه به شناخت آن ريشه‌ها، مى‌توان نظر داد كه تا چه حدّ مي‌توان اميدوار بود كه حكومتي همسان آن حكومت تشكيل شود و چه راهكارهايي بايد به كارگرفته شود و هر راهكاري چه میزان در رسيدن به هدف، نتيجه بخش است.

ريشه‌ی عدالت اجتماعي در حكومت علوي

ريشه‌ی عدالت اجتماعي در حكومت علوي را بايد بيشتر در حاكم آن، يعني حضرت‌ علي٧، يافت؛ زيرا، قانون، يعني قرآن و سنّت، براى همه‌ی حاكمان قبلي و بعدي، امري ثابت و قابل دسترس بوده و توده‌ی مردم نيز- از اقشار گوناگون و با استعدادهاي متفاوت- در خدمت آنان بوده اند.

«النّاس معادن كمعادن الذّهب و الفضّة».[١] مردم چونان گنج های طلا و نقره اند و اين حاكمان هستند كه بايد استعداد آنان را شكوفا كنند و آنان را به كمال برسانند و «و يثيروا لهم دفائن العقول»[٢]را تحقق بخشند.

ويژگي هاى حضرت علي٧

«تناسب حكم و موضوع» به ما مي‌گويد، بايد نخستين ويژگي حضرت علي٧، را «عدالت» او دانست، زيرا كسى كه خود عادل نباشد، نمي‌تواند عدالت اجتماعي را برقرار كند، ولي بايد اذعان كرد كه عدالتِ مشخّص حاکم، به تنهايي، نمي‌تواند عدالت اجتماعي را به ارمغان بياورد.

عدالت اجتماعي، تنها تجاوز نكردن به حقوق ديگران و تضييع حقوق آنان در جهت نفع خود و خويشان خود و حزب و جناح خود نيست، بلكه يكى از اركان عدالت اجتماعى، برگرداندن مفاسد و کجروی گذشتگان به درستي و صلاح، و ركن ديگر آن تأثير نپذیرفتن از القائات است؛ زيرا ممكن است شيّادان با تبليغات خود، حق را باطل و باطل را حق جلوه دهند و حاكم عادل را به موضع‌گيري غلط بكشانند. نیز ممكن است چنان مقام و مسند را در نظر حاكم مهم جلوه دهند كه او حاضر شود براى بقاي حكومت خود هر ناعدالتي را انجام دهد، به خيال اين كه پس از استقرار حكومت و استحكام پايه‌هاي آن، عدالت را اجرا كند.

بنابراين، براى اجراي عدالت اجتماعي، نيازمند عدالت حاكم و علم حاكم و ورع و زهد وي هستیم و بدون اين ويژگي ها، انتظار عدالت اجتماعيِ كامل، انتظاري بي‌مورد است.

اين ويژگي ها، در حدّ کمال در حضرت علي ٧، جمع بود؛ ويژگي هایی که می توان همه را ذيل صفت «عصمت» قرار داد. در حوزه‌ی مفهومی «عصمت» مباحث فراوان و مفيدي وجود دارد كه محدوديّت نوشتار، اجازه‌ی ورود به آنها را نمي‌دهد، ولي نكته‌ي مهمّ آن كه در الگو و اسوه بودن راه و مرام و مشي حضرت علي٧، در امور فردي و اجتماعي نقش كليدي دارد، اين است كه عصمت، به معناي سلبِ اختيارِ گناه از معصوم نيست، بلكه به اين معناست كه معصوم، با علم و معرفت و شناختي كه از گناه و اثرات آن دارد و شناخت و معرفتي كه به ذات حق و نعمت هاي او و آن چه كه لايق به اوست دارد، بر تمام قواي احساسي و شهواني و غضبي و... غلبه مي‌كند، به گونه‌اي كه آن قوا نمي ‌توانند حتّي تصوّرگناه كردن را نيز در او ايجاد يا تحريك كنند، نظير اين كه يك شخص معمولى هيچ گاه تصوّر متلوّث كردن بدن و لباس خود به نجاست ها و كثافت ها را، حتّي در مخيّله‌ی خود نمي ‌پروراند، نه اين كه چنين اختياري از وي سلب شده باشد.

به عبارت ديگر، عصمت حضرت در پرتو علم و تربيت و عوامل ديگري بود كه در اين مقاله به آن اشاره خواهيم كرد، نه اين كه عصمت امري تكويني بوده است.

چگونگي پيدايش عدالت، علم، زهد و ورع در حضرت علي٧

روشن است كه اين صفات، صفات روحي و ملكات وجودي هستند كه بايد آنها را به دست آورد. از طرف ديگر، به راحتي نيز قابل دستيابي نيستند؛ زيرا امور حقيقي، ايجادشان، مشابه ايجاد امور اعتباري نيست كه با گفتن يك لفظ، ايجاد شوند- چنان كه با لفظ «بعت» بيع و با لفظ «انكحت» عقد ازدواج ايجاد مي‌شود- بلكه براي ايجاد هر يك از ملكات روحي بايد چندين سال زحمت طاقت ‌فرسا كشيد و تازه معلوم نيست كه پس از طي مراحل، در وقت امتحان، بتوان از عهده‌ی آن برآمد. چه بسا افرادي كه در كسب ملكات اخلاقي، توفيق داشته‌اند، ولي بالاخره در مقابل حبّ رياست و حبّ مقام شكست خورده‌اند و به حقّانيت سخن معروفي كه به اسم حديث شهرت يافته، يعني «آخر ما يخرج من قلوب الصدّيقين حبّ الجاه»[٣] مُهر صحت زده‌اند.

حال، سخن اين است كه: حضرت علي٧، چگونه به اين ملكات دست يافت و آنها را اين چنين در خود پرورش داد كه حوادث تلخ و شيرين او را از جاي نلرزاند واستدلال هاي به ظاهر عقل‌پسند، بر او غلبه نكرد؟ و چگونه به پنج سال حكومتِ همراه با گرفتاري هاي بسيار تن داد و نخواست حكومتي طولاني‌تر يا موروثي ايجاد كند؟ و او چگونه بود كه توانست سعادت آخرت و نام نيكِ يگانه حكومتِ عادلانه ی اسلامي را براى خود جاودانه كند و حكومتي منحصر به فرد تشكيل دهد، به گونه‌اي كه تا درازاي هستي، همه ی انسان ها در آرزوي وجود چنين حكومتي باشند؟

توجّه به یک نكته‌ی ديگر نيز لازم است و آن اين كه نمي‌توان گفت تمامي كساني كه پس از پيامبراكرم٦، تا امروز براي اجرای عدالت در سرزمين حجاز يا ساير سرزمين هاي مسلمانان قيام كرده‌اند، انسان هاي بد و فاسدي بوده‌اند، ولي به وضوح مي ‌بينيم كه بيشتر آنها وقتي كه ظالم و ستمگري را سرنگون كردند، خودشان به ظلم و ستم پرداختند، به گونه‌اي كه به فرمايش امام خميني(ره) همه‌ی شاهان فاسد بوده‌اند. پس اگر مي‌بينيم كه در ميان حاكمان، تنها يك حاكم پيدا مي ‌شود كه دوران حكومتش از هر ظلمي خالي است، اين، نشان مي‌دهد كه او بيش از ديگران خود ساخته بوده و ملكاتي كه كسب كرده، آن چنان بوده كه در تمامي وجودش و در تمامي زمان ها و مكان ها و در برخورد با تمامي افراد و جريان ها برايش كارساز بوده است.

به طور قطع، مي‌توان گفت: اين ملكات و ويژگي ها، در اين حدّ سرشار و كامل، براى هيچ كس، جز معصومان٧، پس از وي حاصل نگرديده است.

در اين جاست كه هر محقّقي خواهان آن است كه بداند «مگر حضرت علي٧، چگونه بوده و در كدامين مكتب آموزش ديده و چه روحيّه‌اي داشته كه كسي پس از وي به او نرسيده است؟»

عوامل و موجبات عدالت بي‌بديل حضرت علي٧

عوامل عدالت بي‌بديل حضرت علي٧، را مي‌توان به چند دسته تقسيم كرد:

١ - عوامل وراثتي و ژنتيكي؛ ٢ - عوامل محيطي؛ ٣ - نيّت و عزم و اراده‌ی خود حضرت ‌علي.٧

قبل از ورود به بحث، توضيحي درباره‌ی تقسيم‌بندي فوق لازم است و آن اين كه اوّلاً عواملي را كه از راه نطفه به فرزند منتقل مي‌شود، «ژنتيكي» و «وراثتي» و عواملي را كه پس از آن اتّفاق بيفتد، «محيطي» مي‌نامند. بنابراين، آن چه كه در مدّت حمل اتّفاق مي‌افتد، از غذاي خوب يا بد، مادر و... نيز از عوامل محيطي شمرده مي‌شود. و ثانياً، بيولوژيست ها كه درباره‌ی ژنتيك و غيره بحث مي‌كنند، حركات و كارها و مرض ها و ويژگي‌هاي هر موجود زنده را به دو عامل وراثت يا محيط نسبت مي‌دهند، در حالي كه آنان از عامل سومي غفلت كرده‌اند. اين عامل سوم، همان «تصميم و اراده‌ی انسان» است. دانشمندان مغرب زمين، چون تجربياتشان بر روي گياهان و حيوانات بوده، از اين مهم غفلت كرده‌اند، ولي در روايت هاي ما، علاوه بر محيط و ژنتيك، بر عزم و اراده نيز تأكيد شده و سهم آن مشخّص شده است كه در ادامه‌ی این نوشتار به آن اشاره خواهد شد.

ترتيب طبيعي بحث اقتضا مي‌كند كه ابتدا درباره‌ی عوامل ژنتيكي و سپس درباره ی عوامل محيطي بحث شود، ولي چون به بحث عوامل ژنتيكي، در مجامع علميِ حوزوي كمتر پرداخته شده و ذهن ها با آن مأنوس نيست و پرداختن به بحث عميق ژنتيك، آن گونه كه از روايت هاي طينت فهميده مي‌شود، در اين نوشتار مختصر امكان‌پذير نيست، بحث عوامل محيطي را مقدّم مي‌داريم و از عوامل ژنتيكي به طور اجمال و سربسته سخن خواهيم گفت.

١ - عوامل محيطي

برخي از عوامل محيطي كه در شكل گرفتن شخصيّت حضرت‌علي٧، و از جمله عدالت و علم او مؤثّر بوده است، عبارت است از:

الف: او، مادري داشت كه در ميان زنان عالَم از برخي جهات منحصر به فرد بود. مثلاً، او هنگامي كه دردِ زايمانِ آزارش مي‌داد به مسجدالحرام و به خانه‌ی كعبه پناهنده شد، در حالي كه تا آن زمان هيچ زني به چنين فكري نيفتاده بود.

بنابراين، مي‌توان گفت، مادرش، خانمي بوده كه كاملاً غرق در ياد خداوند بوده كه حتّي درد زايمان كه همگان را به سوي پناهگاه هاي مادي ، از قبيل بيمارستان، ماما، مادر، همسايه و... مي‌كشاند، او را به سوي خانه‌ی خدا كشانده است و جالب‌تر اين كه خانه‌ی ساخته شده از سنگ و گِل در ظاهر و از نظر مادّي، پايين‌تر وكم قيمت‌تر از ساير بناها، از خود شعور زايدالوصفي نشان مي‌دهد و ديوار خود را مي‌شكافد و فاطمه‌ی بنت ‌اسد را به درون خود فرا مي‌خواند. بنابراين، راهي كه مادر علي٧ از آن وارد كعبه شد نيز منحصر به فرد است و كس ديگري تا آن زمان از آن در وارد نشده است.[٤]

تربيت حضرت علي٧، در دامان مادري اين چنين غرق در ياد خدا، آغاز شده و محيط روزگار- حتّي سنگ و خاك خانه‌ی خدا كه در ظاهر بي‌جان مي‌نمايد ـ نيز خود را در خدمت آن مادر و اين فرزند قرار مي‌دهد و فرزندي كه در دامن چنين مادري تربيت شود، حتماً درس پاكي و ورع و عدالت را نيز فرا مي گيرد.

ب: او، پدري داشت كه داراي سجاياي اخلاقي فراوان بود، به گونه‌اي كه از ميان فرزندان عبدالمطلّب، تنها او به رياست بني‌هاشم برگزيده شد، در حالي كه برادران ديگري چون حمزه و عباس و... نيز وجود داشتند كه از نظر سِنّي، مادّي و مال و منال نيز بر حضرت ابوطالب برتري داشتند.

ج: با وجود چنين پدر و مادر خوبي، باز خداوند خواست كه حضرت علي٧، از همان دوران طفوليّت، تحت تربيت معلّم و مربّي بالاتر و والاتري قرار گيرد. خشكسالي و قحطي مكّه و فقر مالي ابوطالب و تعداد فرزندان او، حضرت محمّد ٦، را به فكر انداخت كه به ياري عموي خود بشتابد و با مشورت با عبّاس، عموي خود، نزد ابوطالب رفتند تا هر يك، فرزندي از فرزندان او را قبول كنند و به خانه‌ی خود ببرند و از اين راه، مقداري از هزينه‌هاي زندگي ابوطالب را بكاهند. در اين تقسيم و همياري، حضرت علي٧، به خانه‌ی حضرت‌ محمّد ٦، وارد شد،[٥] تا در مدرسه‌ی خصوصي معلّمي كه آوازه‌ی امانت‌داري و راست گوييش، شهر مكّه و اطراف آن را پركرده بود، وارد شود و در آن مدرسه، درس امانت‌داري و راست گويي و درستكاري و... را بياموزد. حضرت علي٧، نيز شاگرد خوبي بود، به گونه‌اي كه وقتي به سن ده سالگي رسيد و در همان زمان حضرت‌ محمّد ٦، به پيامبري مبعوث شد، به آن حضرت ايمان آورد و در مقابل كساني كه به او گفتند: «آيا با پدرت مشورت كرده‌اي؟» پاسخ داد: «مگر در آمدنم به اين دنيا با آنان مشورت كرده بودم كه اكنون مشورت كنم؟»

حضرت، با اين بيان، علاوه بر جواب اقناعي به آنان، نشان داد كه ايمان آوردن، همانند متولّد شدن، داراي ارزش و مقام است و او نيز به ارزشِ ايمان آوردن خودش واقف است تا كسي نگويد: «او، بچه بوده و از روي احساسات، و بدون آگاهي ايمان آورده و ايمانش بي‌ارزش است»!

و افزون بر اينها نشان داد كه از استاد خويش، درس استدلال و بيان منطقي را نيز فرا گرفته و مي‌تواند در دوران كودكي، با بزرگان به گونه‌اي استدلالي وارد بحث شود و آنان را مُجاب يا قانع كند.

او، از دوران طفوليّت، در خانه‌ی پيامبر اكرم٦، رشد كرد و با آمدن نخستين آيات و مبعوث شدن رسول گرامى اسلام به نبوّت، به او ايمان آورد و مدّت هاي مديد، با حضرت خديجه، براي آن حضرت كه در غار حرا به عبادت و چله‌نشيني مشغول بود، طعام و غذا مي‌برد و آيات نازل شده را فرا مي‌گرفت و به مرحله‌اي رسيد كه حضرت ختمي مرتبت به او فرمود:

«إنّك تسمع ما أسمع وتري ما أري إلّا أنّك لستَ بنبيٍّ»؛[٦] "تو مي‌شنوي آن چه را كه من مي‌شنوم و مي‌بيني آن چه را كه من مي‌بينم، ولي تو پيامبر نيستي."

از اين جمله مي‌توان برداشت كرد كه علي٧، درتمامي كمالات، به حدّ پيامبراكرم٦رسيده بود، اما چون مقام نبوّت، مقامي اعتباري است و چون آن حضرت، خاتم پيامبران بوده است، ديگر نيازي نبوده كه حضرت علي٧، پيامبر باشد.

به هر حال، او تمام سجاياي اخلاقي پيامبر٦، را در خود پرورش داد و تمامي علوم حضرت را فراگرفت و سلوك رفتارى پيامبر٦، را كاملاً بر خود منطبق ساخت.

در اين جا مناسب است كلماتي را از نهج‌البلاغه-كه بر مطالب گذشته و بيش از آنها دلالت دارد - ذكر كنيم:

و قد علمتم موضعي من رسول اللَّه٦، بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعني في حِجره و أنا ولدٌ يضمّنى إلى صدره و يكنفُني في فراشه و يُمِسُّني جَسَده و يُشمُّني عَرْفَهُ و كان يَمْضَغُ الشي‌ءَ ثم يُلقْمنيه، و ما وجدلي كذْبَةً في قولٍ و لا خَطْلَةً في فِعْلٍ... و لقد كنت أتَّبِعُهُ اتَّباعَ الفصيلِ أثَرِ أُمِّهِ، يرفع لي في كل يومٍ من أخلاقه عَلَماً و يأمُرُني بالاقتداء به، و لقد كان يُجاوِرُ في كلِّ سنةٍ بحراءَ، فأراه و لايراه غيري و لمْ يَجْمَعْ بيتٌ واحدٌ يومئذٍ في الإسلام غيرَ رسول اللَّه٦، و خديجةَ و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرسالة و أشمُّ ريح النبوةِ و لقد سمعتُ رَنَّةَ الشيطانِ حين نزل الوحيُ عليه٦، فقلت: يا رسول‌اللَّه! ما هذه الرنّة؟

فقال: «هذا الشيطان قد أيِسَ من عبادته. إنَّك تسمع ما أسمع وتري ما أري إلّا أنَّك لستَ بنَبيٍّ ولكنّك لَوَزيرٌ و إنَّك لَعَلَي خيرٍ».[٧]

شما به خوبي موقعيت مرا از نظر خويشاوندي و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول‌خدا مي‌دانيد. او مرا در دامن خويش پرورش داد؛ من كودك بودم و او مرا همچون ‌فرزندش در آغوش خويش مي‌فشرد، در استراحتگاه مخصوص خويش جاي مي‌داد، بدنش را به بدنم مي‌چسبانيد و بوي پاكيزه‌ی خودش را به مشامم مي‌رساند، غذا را مي‌جويد و در دهانم مي‌گذاشت، هرگز دروغي درگفتارم نيافت و اشتباهي در كردارم پيدا ننمود... .

من، مانند سايه‌اى به دنبال آن حضرت حركت مى‌كردم[٨] و او هر روز نكته‌ی تازه‌اي از اخلاق نيك را براي من آشكار مي‌ساخت و به من فرمان مي‌داد كه به او اقتدا كنم. وي مدّتي از سال را در حرا به سر مي‌برد و تنها من او را مشاهده مي‌كردم و كسي جز من او را نمي‌ديد. در آن روز، غير از خانه‌ی پيامبر٦، خانه‌اي كه در آن اسلام راه يافته باشد وجود نداشت، و در آن خانه، پيامبر اكرم و خديجه بود و من سومين آنان بودم. من، نور وحي و رسالت را مي‌ديدم و نسيم نبوّت او را استشمام مي‌كردم. در هنگام نزول وحي بر آن حضرت، من، صداي ناله‌ی شيطان را شنيدم. از رسول خدا پرسيدم: اين ناله، چيست؟

فرمود: اين، شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گشته. تو آن چه را كه من مي‌شنوم، مي‌شنوي و آن چه را كه من مي‌بينم، مي‌بيني، جز اين كه تو پيامبر نيستي، بلكه وزير هستي و بر طريق جاده‌ی خير قرارداري.

معلوم است كه بودن در خانه‌ی پيامبر٦، و از دست او غذا خوردن و با او مأنوس بودن، خيلي براي حضرت مهم بوده و در روحيه و اخلاقش تأثير داشته است، و الّا لازم نبود در سن پيري و در دوران خلافت خويش، از لقمه‌گيري يا غذا جويدن پيامبراكرم٦، براي او، در جلسه‌ی عمومي سخن بگويد.

روشن است كه او مي‌خواهد با اين جملات، فضای فرهنگی دوران طفولیّت خود را بيان كند و بگويد، محيطي كه من در آن پرورش يافتم، محيطي كاملاً معنوي بود و نزديك ترين فرد به رسول خدا، من بودم و اگر او از دست مبارك خودش به من غذا مي‌خورانيد، معلوم است كه مواظب بوده تا غذاي حرام و مشكوك و مضرّ نخورم و اگر او، هر روز، ادب و اخلاق جديدي به من مي‌آموخت و مرا به عمل به آن فرمان مي‌داد، پس اخلاق و رفتارم، پيامبرگونه و مورد تأييد اوست و آن چنان پرورش يافتم كه از زبان من حتّي يك دورغ كوچك نيز صادر نشد، و در دوران كودكي، خطايي از من سر نزد.

به بيان واضح‌تر، حضرت علي٧، مي‌خواهد دوران كودكي خود را و دوراني را كه در تحت تربيت پيامبراكرم٦، بوده است، شاهد و دليل كارهاي خود در زمان زمامداري خود بداند و بگويد، استاد كل و معلّم بشريت در آن دوران، از من خطايي نگرفت، بنابراين، اَعمال من در دوران زمامداري برخاسته از همان روحيات و روش و منش است؛ يعني، همان‌گونه كه ما، درصدد ريشه‌يابي عدالت اجتماعي آن حضرت هستيم، خود آن حضرت نيز درصدد نماياندن ريشه‌ها و زمينه‌هاي كارهاي خودش است.

د: علاوه بر اين كه حضرت علي٧، در خانه‌ی پيامبراكرم٦، و تحت تربيت مستقيم او بود، در عمل و در موقعيّت هاي بسيار حسّاس نيز برخوردهايي از پيامبراكرم ٦، مي‌ديد كه براي او خيلي مهمّ و آموزنده بود.

او مي‌ديد پيامبر اكرم٦، قبل از نبوّت، امين بود و پس از نبوّت نيز امين. و امانت داري‌اش به حدّي بود كه پس از بعثت و پس از علني كردن تبليغ، با اين كه مشركان با او مخالفت مي‌كردند، باز امانت‌هايشان را نزد او مي‌گذاشتند و پيامبراكرم٦، نيز به خوبي امانت داري مي كرد. نمود بيشتر و والاتر امانت داري حضرت، آن هنگام ظاهر شد كه مشركان قصد ترور او را كردند و پيك وحي، حضرت را با خبر ساخت و او تصميم به هجرت از مكّه به مدينه گرفت، با اين حال، نگران امانت هاي مردمان مشركي بود كه برخي از آنان در نقشه ی ترور او شركت داشتند، لذا به حضرت علي٧، سفارش كرد كه چند روز در مكّه بماند و امانت مردم را به آنان برگرداند. اين رفتار عملي پيامبراكرم ٦با مشركان و حتّي با دشمنانِ مصمّم به قتل او، چنان تأثيري در روحيه‌ی مولاي متّقيان گذاشت كه خود، درباره‌ی قاتل خود، به فرزندانش سفارش كرد:

«انظروا إذا أنَا مِتُّ من ضربته هذه، فاضربوه ضربةً بضربةٍ و لاتُمَثِّلوا بالرجل... .»؛[٩] " توجّه كنيد وقتى من از اين ضربه مُردَم، به او [ابن‌ملجم] يك ضربه در مقابل ضربه‌اش بزنيد و آن مرد را تكه‌تكه نكنيد!"

هـ : حضرت علي٧، با چشم خود ديده بود با اين كه حضرت محمّد٦، وارد مدينه شد و اوس و خزرج و ساير قبايل از او استقبال كردند و او را به رياست خود پذيرفتند، امّا زندگي ساده‌اش را رها نكرد و حتي پس از پيروزي هاي فراوانِ در بدر و... سلطه بر جزيرة العرب، مانند بردگان بر زمين مي‌نشست و كفش خود را با دست خود تعمير مي‌كرد و... اينها، در ذهن حضرت علي٧، نقش بست و حضرت، بارها، در خطبه‌هايش، به زندگي ساده‌ی پيامبر اكرم٦،اشاره كرد:

فتأسَّ بِنَبيِّك الأطيب الأطهر، فإنَّ فيه أُسوة لمَنْ تأسَّى... عُرِضَتْ عليه الدنيا فأبى أنْ يقبلها، و علم أنَّ اللَّه سبحانه أبغض شيئاً فأبْغَضهُ... و لقد كان٦، ياكل على الأرض و يجلس جلسةَ العبد و يخصِفُ بيده نَعْلَهُ و يرقَعُ بيده ثَوْبَهُ و يركب الحمارَ العاري و يُرْدِفُ خَلْفَهُ، و يكون الستر على باب بيته فتكون فيه التصاوير فيقول: يا فلانة لِأحدى زوجته غَيِّبيه عنّى فإنّي إذا نظرتُ إليه ذكرتُ الدنيا و زخارفها! ، فاَعَرض عن الدنيا بقلبه و أمات ذكرها من نفسه.[١٠]

پيامبر پاك و پاكيزه‌ات را الگو و اسوه قرار بده؛ زيرا راه و رسم او الگوى كسانى است كه بخواهند به او تأسّى كنند... دنيا به او عرضه شد، امّا از پذيرش آن امتناع كرد. او از آن چه مبغوض خداوند است، آگاهي داشت، لذا آن را مغبوض مى‌شمرد... پيامبراكرم٦ روي زمين ]بدون فرش[ مي‌نشست و غذا مي‌خورد و با تواضع همچون بردگان جلوس مي‌كرد و با دست خويش كفش و لباسش را وصله مي كرد و بر مركب برهنه سوار مي‌شد و كسي را نيز پشت سر خود سوار مي‌كرد. پرده‌اي بر در اتاقش بود كه داراي تصوير بود. به يكي از همسرانش گفت: آن را از چشم من پنهان كن؛ زيرا وقتي به آن نظر مي‌كنم، به ياد دنيا و زرق و برقش مي‌افتم. او با تمام قلب از دنيا اعراض كرد و ياد آن را در وجودش ميراند.

مسلّماً، حضرت علي٧كه ديگران را به الگوگيري از پيامبر٦، دعوت مي‌كند، خود، بيشتر و بهتر و قبل از ديگران از پيامبر اكرم٦ الگو مي ‌پذيرد و در ساده‌زيستي و ساير امور او را اسوه‌ی خود قرار مي‌دهد و بزرگ ترين مانع تحقّق عدالت اجتماعي- كه خود دوستي و مال دوستي و نفس دوستي و راحت‌طلبي است - را از بين مي‌برد و از خود وجودي مي‌سازد كه همگان در مقابل عدالتش سر تعظيم فرود بياورند.

به هر حال، كسب اين صفات روحي و رسيدن به اين مراحل عظيم كمال، در ابعاد مختلف، از جمله علم و عمل، بدون پيروي از پيامبراكرم٦، ممكن نبود. خود حضرت، به اين نكته، با صراحت اعتراف كرده است. حديث ذيل كه در كافى و تهذيب آمده و اعلميت و افقهيت و درايت او را مى‌رساند يكي از اين اعتراف ها است. خلاصه‌ی حديث چنين است:

عمر بن خطّاب شنيد كه جواني عليه مادرش دست به دعا برداشته و از خداوند مي‌خواهد تا ميان او و مادرش حكم كند. علت را جويا شد. جوان گفت: او مرا حمل كرد و زاييد و دو سال شير داد، ولي وقتي رشد كردم و نوجوان شدم، مرا طرد كرده و مي‌گويد: بچه‌ی او نيستم.

عمر، مادر را احضار كرد. او با چهار برادرش و چهل نفر سوگند خورنده آمد وگفت: اين پسر، ظالم است و مي‌خواهد با چنين اتّهامي، مرا كه هنوز حتّي پرده‌ی بكارتم پاره نشده، به افتضاح بكشاند. شاهدان نيز او را تأييد كردند، ولي جوان باز دوباره حرف خود را تكرار كرد و زن نير بر حرف خود اصرار كرد.

عمر دستور داد پسر را به زندان ببرند. در راه، به حضرت علي ٧برخوردند. جوان، فرياد زد: «اى پسر عموى رسول خدا! من پسر مظلومى هستم». و داستان را تكرار كرد. حضرت فرمود: «او را نزد عمر برگردانيد».

چون عمر به كارگزاران خود گفته بود، هيچ‌گاه از علي٧، نافرمانى نكنيد، آنان جوان را برگرداندند.

حضرت على٧، نيز آمد... زن را خواست. زن حرف هاي خود را تكرار كرد. حضرت، رو به عمر كرد و گفت: آيا اجازه مى‌دهى تا در ميان آنان قضاوت كنم؟.

عمرگفت: سبحان اللَّه! چگونه اجازه ندهم در حالي كه خودم از پيامبراكرم٦، شنيده‌ام كه [بارها] مى‌فرمود: «أعلمكم عليُّ بن أبي طالب.»

حضرت از زن، شاهد خواست. چهل نفر سوگند خورنده آمدند. حضرت علي٧، فرمود: امروز قضاوتي مي‌كنم كه خداوند راضي باشد. اين قضاوت را دوست من، رسول خدا به من آموخت.

سپس حضرت رو به زن كرد و فرمود: آيا وليّ و سرپرست داري؟

گفت: بله، چهار برادرم هستند.

حضرت به آنان فرمود: آيا تصميم من درباره ی شما و خواهرتان نافذ است؟

گفتند: آرى.

حضرت فرمود: من، اين زن را به چهار صد درهم كه از مال خودم پرداخت مى‌كنم، به عقد اين جوان درآوردم. و فوراً چهار صد درهم را به پسر داد و گفت: او، همسر توست و بايد با او آميزش كني. پسر به پا خاست. زن كه چنين ديد، فريادش بلند شد كه ازدواج با فرزند حرام است و اين فرزند من است و برادرانم مرا فريب دادند و... .»[١١]

در اين جريان، حضرت علي٧، صراحتاً، قضاوت خود را برخاسته از آموزش هاي رسول‌اكرم٦، به او مي‌داند و در برخي قضايا، به اشاره، دانش هاي خود را به آن حضرت مستند مي‌كند و مثلاً مي‌فرمايد: ما كَذِبْتُ و لاكُذِبْتُ.

كه جمله‌ی دوم اشاره به اين دارد كه اين گونه قضاوت را از پيامبراكرم٦، نقل مي‌كند و او به من دروغ نگفته است.

اين كلمه و مشابه آن، در كتاب هاي حديثي، از حضرت علي٧زياد نقل شده است. در جلد٤٠ بحارالانوار-كه مقداري از داوري هاي حضرت را در امور مشكل كه خلفاي سه‌گانه در حل آن مانده بودند، نقل كرده -كلمه‌ی «ما كَذبت و لا كُذبت» در موارد متعدّدي به چشم مي‌خورد. از جمله در مورد برده‌اي كه مولاي خود را كشته بود، و وقتي پرسيده شد: چرا چنين كردى؟

گفت: او بر من غالب شد و عمل شنيعي با من انجام داد.

حضرت به اولياي مقتول فرمود: تا سه روز پس از دفن او بيايند. فرمود: قبر مقتول را بشكافيد. ديدند كه كفن موجود است، ولي جسد ميّت نيست. حضرت تكبير گفت و فرمود: واللَّه! ما كذبت و لا كذبتُ! سمعت رسول اللَّه٦،يقول: «مَنْ يعمل من أُمّتي عملَ قوم لوط ثمَّ يموت علي ذالك فهو مؤجل إلي أنْ يوضعَ في لحده. فإذا وضع فيه لمْ يمكثْ أكثر من ثلاث حتّي تقذفه الأرضُ إلي جملةِ قوم لوط المهلكين، فيحشر معهم».[١٢]

" سوگند به خدا! دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشده است! از پيامبراكرم ٦، شنيدم كه مي‌فرمود: هر كس از امّت من، عمل قوم لوط را انجام دهد و بر آن بميرد، به او تا هنگام گذاشته شدن در لحد، فرصت داده مي‌شود. هنگامي كه در لحد گذاشته شد، بيش از سه روز در آن جا نمي‌ماند ؛ زيرا زمين او را در زمره‌ی هلاك شدگان قوم لوط قرار مي‌دهد و با آنان محشور مي‌شود."

اگر به اين دو داوري كه از حضرت علي٧، نقل شد ـ كه در هر دو ـ حضرت، از راه هاي غير عادي داوري كرده‌اند ، توجّه شود و از طرف ديگر به اين فرموده‌ی پيامبر اكرم٦، كه «إنّما أقضى بينكم بالبينّات و الْاَيمان...»[١٣]؛ « من تنها، با بيّنه‌ها (شاهدهاي عادل) و سوگندها، در ميان شما قضاوت مى‌كنم»، توجّه شود، روشن مي‌شود كه چنين مواردي، بعينه، در زمان پيامبراكرم ٦، اتّفاق نيفتاده تا پيامبر اكرم٦، حكم كند و حضرت علي٧، فرابگيرد، بلكه پيامبراكرم ٦، به حضرت علي٧،كلّيّاتي را آموخته و او از آنها راه حلّ اين جزئيات فراوان را فهميده است.

در برخي از كلمات حضرت علي٧،آمده است كه «او، هزار باب علم به من آموخت كه از هر باب علم، هزار باب ديگر از علم براى من باز شد».

در بحث ژنتيك، اين مسأله به گونه‌ی روشن‌تر، قابل بحث و بررسي است و در حدّ امكان، در آن جا، به اين قسمت خواهيم پرداخت.

٢ - عوامل وراثتي و ژنتيكي

يكي از امور بديهي و غير قابل انكار، تأثير ژن ها در انتقال صفات گوناگون از والدين به فرزندان است. در جاي خود گفته شده كه هر سلّول انسان، داراي چهل و شش كروموزوم (به صورت بيست و سه جفت) است كه بيست و دو جفت از آنها در زن و مرد مشابه‌اند و فقط يك جفت از آنها ميان زن و مرد متفاوتند كه به آنها كروموزم هاي جنسي مي‌گويند.

باز روشن است كه در واقع، كار انتقال وراثتي را مولكول D.N.A برعهده دارد و اطلاعات ژنتيكي به صورت رمزهايي كه به آنها «كرون» مي‌گويند در درون مولكول D.N.A ذخيره مي‌شود.

و با توجّه به اين رمز مي‌توان از روي آن رونويسي كرد. امروزه، علم ژنتيك، ادّعا مي‌كند كه اگر يك سلّول از يك موجود زنده را شناخت، مي‌تواند با تكثير آن، همانند آن موجود زنده را بسازد.

به هر حال، انتقال برخي صفات جسمي، از راه ژنتيك، جزء مسلّمات است و كسي در آن شك و شبهه‌اي ندارد.

علم ژنتيك درباره‌ی صفات جسمي و انتقال آنها و تعيين خالص از ناخالص و سعي در يافتن ژن برتر، فعاليّت هاي گسترده‌اي كرده است، امّا درباره‌ی صفات روحي و معنوي و امكان انتقال آنها و تعيين ژن برتر، فعاليّتي نكرده است، مگر در مورد برخي امراض روحي، نظير سايكوز.

از نصوص ديني به خوبي آشكار مي‌شود كه صفت هاي روحي و رواني نيز قابل وراثت و انتقال است. گفتار علي٧، خطاب به محمّد حنفيّه حكايت از اين امر دارد كه حضرت علي٧،ترس محمّد حنفيّه در جنگ را به مادرش نسبت مي‌دهد و مي‌فرمايد: «أدركك عرق من اُمّك». [١٤]

نيز حضرت علي٧، پس از شهادت حضرت فاطمه‌ی زهراء :، در انتخاب همسر، شجاعت طايفه ي او را در نظر مي‌گيرد چون مي‌خواهد از اين راه، شجاعت را به فرزندان منتقل كند.

به هر حال، به نظر مي‌رسد روايت هاي طينت كه در آغاز جلد دوم كافي ذكر شده و فكر افراد زيادي را به خود مشغول كرده و گروهي، آنها را از روايت هاي مشكل و غير قابل تفسير دانسته‌اند و گروهي از آنها استشمام جبريّت كرده‌اند، مربوط به ژنتيك است و درصدد بيان اين نكته است كه اساساً، كُد سازنده‌ی انبيا و ائمّه، برتر و والاتر ازكدي است كه مؤمنان از آن ساخته شده‌اند.

بحث احاديث طينت، بحث مفصلي است كه فرصت لازم خودش را مي‌طلبد، ولي در اين جا فقط به اين نكته اشاره مي‌كنيم كه اصرار شيعه بر اين كه پدران انبيا و ائمّه تا حضرت‌آدم:، هيچ كدام مشرك نبوده‌اند و هيچ كدام ناپاك نبوده‌اند و... . «لم تنجّسك الجاهلية بأنجاسها»[١٥] بيان‌كننده‌ی همين مطلب است.

به هر حال، خلاصه‌ی مدّعا اين است كه حضرت‌علي٧، از لحاظ وراثتي و ژنتيكي نيز مزيت ها و برتري هايي داشته كه هيچ يك از انسان هاي عصرش چنين ويژگي هايي را نداشته‌اند. اينك، به برخي از آن روايت ها كه از حدّ تواتر نيز فراتر است، اشاره مى‌كنيم:

١- روايت هاي فراواني كه پيامبراكرم٦، خودش و علي٧، را از يك نور مي‌داند، مانند:

الف: قال رسول اللَّه٦:«خلقتُ أنا و عليٌّ من نور واحد.»[١٦]

ب: «إنَّ اللَّه، تبارك و تعالي، خلقني و عليَّاً من نورٍ واحد قبل أنْ خلق الخلقَ... فلما خلق اللَّه آدم قذف بنا في صلبه و استقررتُ أنا في جنبه الأيمن و عليّ في الأيسر».[١٧]

خداوند، پيش از اين كه خلق را بيافريند، من و علي را از نور واحد آفريد... و هنگامى كه آدم را آفريد، ما را در صلب او قرار داد. من، در جانب راست، استقرار يافته و علي، در جانب چپ.

از اين قبيل احاديث ـ كه تعداد آنها زياد است ـ معلوم مي‌شود كه اصل و ريشه و ژن حضرت علي٧، با ديگران متفاوت بوده، او و پيامبراكرم٦، از يك جنس و از يك نور بوده‌اند. از همين روايت‌ها استفاده مي‌شود كه اين نور، پيوسته از صلبي به صلبي منتقل مي‌شده تا در حضرت عبدالمطلّب به دو نيم تبديل شده، نيمي به حضرت عبداللَّه و نيمي در حضرت ابوطالب قرار گرفته است و از اولي، پيامبر اكرم٦، و از دومي، حضرت علي٧، به وجود آمده است:

فلم تزل كذلك حتّي اطلعني اللَّه، تبارك و تعالي، من ظهرٍ طاهرٍ و هو عبداللَّه بن عبدالمطلب، فاستودعني خير رحم و هي آمنة، ثم اُطلّع اللَّه، تبارك و تعالي، عليّاً من ظهرٍ طاهرٍ و هو أبوطالب و استودعه خيرَ رحمٍ و هي فاطمة بنت اسد.

... همين طور ادامه پيدا كرد [و آن نور، از صلبي به صلب ديگر منتقل مي‌شد] تا خداوند مرا از پشت انسان طاهري به نام عبداللَّه پسر عبدالمطلّب خارج كرد و در بهترين رَحِم، يعني رحم آمنه، به وديعت گذارد، سپس علي را از پشت انسان طاهري به نام ابوطالب خارج كرد و آن را در بهترين رَحِم، يعني رَحِم فاطمه ی بنت اسد، به وديعت نهاد.

ج: روايت هايي كه آنان را از يك درخت واحد مي‌داند، مانند:

يا علي! خلق الناس من شجرٍ شتّي و خلقتُ أنا و أنت من شجرةٍ واحدةٍ، أنا أصلها و أنت فرعها. [١٨]

اي علي! مردم، از درخت هاي گوناگون خلق شده‌اند و من و تو از يك درخت. من، اصل آن هستم و تو فرع آن.

د: روايت هايي كه آنان را از يك طينت مي‌داند، مانند:

خلقتُ أنا و أنت من طينة واحدة.[١٩]

من و تو از گِل واحدى خلق شده‌ايم.

هـ : روايت هايي كه آفرينش پيامبران - اعمّ از قلب و بدنشان - را از طينت عليين مي داند، مانند:

إنَّ اللَّه، عزّوجلّ، خلقَ النبيّين من طينةِ العليين قلوبَهم و أبدانَهم.[٢٠]

به نظر مي‌رسد اين روايت ها، همه، بيان‌كننده‌ی يك حقيقت است و آن اين كه ژن انبيا و اوصيا، ژن خاصّي است كه از ژن هاي ديگران برتر است.

نكته‌ی ديگرى كه اين روايت ها وروايت هاي مشابه و متعدد، بر آن دلالت دارند اين است كه اين طينت، نور يا ژن، در طي نسل هاي طولاني و نقل و انتقالات گوناگون، ثابت مانده است و به همين جهت اين روايت‌ها، اصرار داشته كه آن نور واحد پيوسته ثابت مانده تا در حضرت عبدالمطلب به دو نيم تقسيم شده و به عبداللَّه و ابوطالب منتقل شده است.

باز از اين روايت ها روشن مي‌شود كه امور ژنتيكي يا اموري كه مربوط به نور طينت و امثال آن است، تنها منحصر به امور جسماني و صفات بدني نيست، بلكه ويژگي هاي روحي و اعتقادي و عملي، مانند ايمان و عدالت و تقوا را نيز شامل مى‌شود؛ زيرا:

الف: از يك طرف، اصرار دارد كه نكاح آنان، سفاح و زنا نبوده است و اين، نشان مي‌دهد كه آن طينت و ژن به گونه‌اي است كه در صورت زنا، آن ويژگي از بين مي‌رود و به طور كامل منتقل نمي‌شود.

ب: روايات اصرار دارد كه پدران انبيا مشرك نبوده‌اند و اين، نشان مي‌دهد كه آن ويژگي، با شرك يكي از پدران قابل انتقال نيست. بنابراين،آن ويژگي، ويژگي خاصّ و معنوي است كه ظرف آن پيوسته ايمان است.

ج: روايت هاي طينت، در ابتداي جلد دوم كافي صراحت دارند كه ايمان و كفر، و حق‌پذيري و حق‌ناپذيري نيز به طينت برمي‌گردد.

٣ - نيّت و عزم و اراده‌ی حضرت علي٧

آيا عوامل مؤثّر بر يك موجود زنده- و از جمله انسان- در انحصار مسايل ژنتيك است ؟ كما اين كه برخي از دانشمندان مغرب زمين گفته‌اند و نقش تربيت و محيط را هيچ انگاشته‌اند و زبان حال عمومي آنان اين است كه:

عاقبت گرگ ‌زاده گرگ شود گرچه با آدمي بزرگ شود

يا تنها عامل مؤثّر بر يك موجود زنده، تربيت و محيط است؛ همان طوركه برخي ديگرگفته‌اند و نقش توارث و ژنتيك را هيچ دانسته‌اند و حتّي گفته‌اند: دَه كودك، از هر نسل و هر نژادي كه خواستيد، انتخاب كنيد و به ما بدهيد، ما ازآنان، هر آن چه كه خواستيد، تربيت مي‌كنيم: پزشك، مهندس، دزد، جنايتكار، فداكار یا ... .

و يا نظر دانشمنداني درست است كه با دو چشم تيز تمامي جوانب موجودات زنده را مورد دقّت قرار داده‌اند و عوامل مؤثّر بر هر موجود زنده را، مجموعه‌ی عوامل محيطي و ژنتيكي دانسته‌اند؟

روشن است كه ديدگاه اين گروه سوم، كامل‌تر و قابل قبول‌تر از دو ديدگاه نخست است، ولي اشكالي كه به هر سه ديدگاه وارد است، اين است كه طبق هر سه ديدگاه، انسان، همانند ساير موجودات زنده، موجودي مجبور است، حال يا توارث، آن جبر را براي او به وجود آورده است و او نمي تواند با آن مخالفت كند و يا محيط و شرايط او را مقهور خود ساخته‌اند و بايد آن گونه كه محيط و شرايط براي او پيش‌بيني كرده‌اند، مشي كند و يا مجبور و مقهور محيط و توارث است.

هر سه دسته از اين نكته غافل شده‌اند كه انسان، موجودي زنده و اختياردار است و همين اختياردار بودن، وجه تمايز او از ساير موجودات زنده است و با همين اختيار است كه تصميم مي‌گيرد تا در برابر شرايط محيطي يا توارثي بايستد و برخلاف رودخانه جاري شده، شنا كند و صفحات تابان و روشني را در زندگي خود نمايان سازد.

بالاخره، بسياري از دانشمندان، در برابر اشكال جبر سر تسليم فرود آورده‌اند و خود را مجبور و مقهور ژنتيك و محيط دانسته‌اند، ولي اساساً شخصيت هاي برجسته و انقلابيون و اصلاحگران واقعي و تمام كساني كه نام نيك از آنان در تاريخ بر جاي مانده، كساني هستند كه به همه‌ی شرايط و جوهاي ساخته شده، پشت پا زدند و به فكرِ جهاني، آن چنان كه خود مي‌خواستند افتادند و بر فكر جبري اين زماني، كه ناشي از توارث و محيط است، خط بطلان كشيده‌اند.

حضرت علي٧، نمونه‌ی كامل و قابل دقّتي است كه نشان مي‌دهد انسان مي‌تواند با اراده‌ی خود، رنگ محيطي را بپذيرد يا نپذيرد؛ زيرا او مي ‌توانست هنگامي كه پيامبراكرم٦، به تربيت او همّت گمارد، تربيت را در يك يا چند بُعد نپذيرد، همچنان كه برخي همسران پيامبر اكرم٦، يا غلامان و كنيزان او كه از دوران كودكي و قبل از بلوغ در خانه‌ی آن حضرت بودند.[٢١] تربيت ها و آموزش را در يك بُعد يا در چندين بُعد نپذيرفتند، به گونه‌اي كه زيد بن حارثه نتوانست تندخويي خود را علاج كند و زينب بنت‌جحش را علي‌رغم اصرار پيامبراكرم ٦، طلاق داد.[٢٢] و برخى ديگر نتوانستند، مقام‌طلبى را دوركنند و... .

ولى علي٧، شاگرد ويژه‌اي بود كه با اختيار خود و عزم و اراده‌ی آهنين خود، تمامي خوبي ها را به نحو احسن فراگرفت و از محيط تربيتيِ صحيحِ ايجاد شده، بهترين بهره‌ها را برد و خود را شخصي خالي از هرگونه صفت ناپسند و دارنده‌ی مجموعه عظيمي از صفات پسنديده قرار داد، به گونه‌اي كه هيچ‌گاه، هيچ محيطي نتوانست بر او اثر گذارد و او را از راه درستش باز دارد.



[١] شیخ صدوق، مَن لايحضره الفقيه، ج ٤، ص ٣٨٠، ح ٥٨٢١ .

[٢] نهج‌البلاغه، خطبه ی ١.

[١] ترجمه: آخرین چیزی که از قلب افراد صدیق و درستکار خارج می شود، حبّ مقام است.

[١] مجلسی، محمّد باقر، بحارالانوار، ج ٣٥، ص ٥ ، و ج ٣، ص٧، وج ٨، ح١٠ و ح ٨، ح١١، و ص١٧، ح ١٤، و...

[١] همان، ج ٣٥، ص ٢٤، ح ١٩.

[١] نهج‌البلاغه، خطبه ی١٩٢.

[١] نهج‌البلاغه، خطبه ی ١٩٢.

[٢] تعبير حضرت علي٧، «مانند بچه یشتر همراه مادرش» است كه نوعي تشبيه است و در فارسي به جاي آن «مانند سايه» را به كار مي بريم.

[١] نهج‌البلاغه، نامه ی ٤٧.

[٢] نهج‌البلاغه، خطبه ی ١٦٠.

[١] مجلسی، محمّد باقر، بحارالانوار، ج ٤٠، صص ٣٠٤ - ٣٠٦.

[١] همان، ج ٤٠، صص ٢٣٠ - ٢٣١.

[٢] کلینی،كافى، ج ٨، ص ٤١٤، ح ١.

[١٤] مجلسی، محمّد باقر، بحارالانوار، ج ١٢، ص ٩٨ ، به نقل از: ابن أبي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه.

[١٥] زيارت وارث، بحارالانوار، ج ١٠١، صص ٢٠٠ - ٢٦٠ و ٣٣٢ - ٣٥٣.

[١] همان، ج ٣٥، ص ٣٤، ح ٣٣.

[٢] همان، ج ٣٥، ص ١٠، ج ١٢، و ص ٢١، ح ١٥.

[١] همان، ج ٣٥، ص ٢٥، ح ٢٠.

[٢] همان، ج ٣٥، ص ٢٥، ح ٢١.

[٣] کلینی،كافى، ج ٢، ص ٢، ح ١.

[١] ابن اثیر، اسدالغابة، فی معرفة الصحابة، ج ١، ص ٢٩٤، و ج ٢٦٠، ص٣٥٠ و ج ٧، ص ١٨٦.

[٢] ر.ك: تفاسير شيعه و سنى، ذيل آيه‌ی سى و هفت سوره‌ی احزاب.