آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥

نگاهى به مورخان هند ميانه
رزم آرا مرتضى


اهميت آشنايى با مورخان معاصر شبه قاره و جايگاه ارجمند آنان در بررسى و شناخت تاريخ هند پس از اسلام, ضرورت آگاهى از جهت گيرى ها و روش هاى مورخان برجسته هند ميانه, و آشنايى با تاريخنگارى انگليسى ها و روس ها در هند, عوامل كافى براى كشاندن علاقه مندان به ايران و هند براى مطالعه كتاب ارجمند Historians of Medieval India است. بى شك گسترده ترين عرصه تاريخ نگارى در اسلام در دربارها و مراكز فرهنگى دوره اسلامى هند به وجود آمد; هرچند تا حدودى با تأخير همراه بوده است. تاريخ شبه قاره از سده ٢ق تا ١٣ق بيش از هزار سال در كل برنوشته هاى سياحان و جغرافى نويسان و تاريخ نگاران مسلمان استوار بوده است. ورود اسلام به شبه قاره كه تغييرات اجتماعى و سياسى را به دنبال داشت, به تبيين تاريخى نياز داشت; چنان كه در اندونزى و مالزى چنين بود.
در طول دوره موسوم به (تاريخ هند ميانه) نوشته هاى تاريخى (historical literature) عموماً مشتمل بر تاريخ هاى سلسله اى و منطقه اى و سرگذشتنامه ها بود. اما ناكامى در شناخت اين آثار به علت پيشينه هاى دينى, اجتماعى و فرهنگى پديدآورندگان اين آثار از يك سو و عدم توفيق در شناخت روش ها, قالب هاى بيانى, مفهوم تاريخ و… نزد صاحبان اين آثار از سوى ديگر به تصويرى ناقص و مخدوش از آن دوران منجر شده است. نوشته هاى اين دوره گواه اين واقعيت است كه مورخان هند ميانه از درك و شناخت نقش عوامل اقتصادى و اجتماعى در تغييرات جوامع و سقوط حاكمان بى بهره بودند. كتاب حاضر ضمن طرح و شرح اين نكته ها, سمت وسوها و روش هاى مورخان برجسته اين دوره, ابوالفضل علامى را نخستين مورخ شبه قاره معرفى مى كند كه رهيافت عقلانى و سكولار را در بررسى تاريخ به كار بست. سده هاى ميانه در شبه قاره را سال هاى ميان گشودن شمال هند به دست تركان در سده هفتم تا دوازدهم هجرى كه زمان تسلط انگليسى ها بر بنگال است, مى دانند. اوايل دوره ميانه, عصر منطقه گرايى (Regionalism) شناخته شده است و ظهور دولت هاى محلى بر نبود اقتدار مركزى اشاره دارد كه با نظام سياسى ـ اقتصادى موسوم به فئوداليسم همراه شد, چه هندى ها از مفهوم ملى بودن بهره نبردند. هند ميانه در تاريخ هند اغلب با بى ثباتى سياسى, عدم امنيت اجتماعى و گسيختگى فرهنگى معرفى مى شود.
گستردگى و گوناگونى نوشته هاى تاريخى در هند ميانه فراوان تر از آن است كه بتوان همه آنها را در يك جا گرد آورد. جدا از سالشمارى هاى سياسى كه منبع اصلى اطلاعات براى ساختن تاريخ سياسى اين دوره است, نوشته ها و ادبيات غير سياسى از انواع مختلف وجود دارد: آثار شعرى, نوشته هاى عرفانى ـ ملفوظات, مكتوبات و رساله هاى عمومى ـ روايت هاى جغرافيايى, زندگينامه هايى به قلم خود اشخاص (اتوبيوگرافى ها), تذكره ها, و كلياتى درباره دين, رساله هايى علمى مانند اشارات ابن سينا, ترجمه هايى از سانسكريت و ساير زبان ها و غيره. در حالى كه زبان عمده اين نوشته ها البته فارسى است, نوشته هايى به زبان هاى محلى مانند مرهته اى كه در هند (ماراتايى) (Marathi) گفته مى شود, راجستانى, بنگالى, پنجابى و سندى و به زبان هاى خارجى مانند فرانسوى, پرتغالى و هلندى به چشم مى خورد. با گسترش اسلام در شبه قاره, تاريخ نگارى مسلمانان با گستردگى و گوناگونى اش كه تاريخ ها (مغازى, تاريخ هاى اسلام), زندگينامه ها ((سيره), انساب, طبقات) و نامه ها را در بر داشت, الگويى براى تاريخ نگارى شبه قاره در دوره ميانه شد و احياناً ماهيت نوشته هاى تاريخى هند ميانه را تعيين مى كند. در آن زمان تاريخ نگاران عرب تاريخ را مقوله اى عام و پرداختن به آن را نيازمند بررسى دقيق همه جوانب جامعه, فرهنگ, سياست و تشكيلات مى دانستند, حال آن كه تاريخ نگاران ايرانى بيشتر به نوشتن تاريخ هاى رسمى مى پرداختند و آثارشان تاريخ حاكمان و درباريان بود. به تعبير خليق احمد نظامى آن گونه كه در نوشته هاى ديگر او مى خوانيم, سنت عربى تاريخ را (بيوگرافى ملت ها) و سنت ايرانى تاريخ را (بيوگرافى شاهان) مى داند, گو اينكه ايرانيان در پيدايش و تكامل هر دو سنت سهم بسزايى دارند. تا سده دهم, سنت عربى تاريخ نگارى وجود داشت, اما پس از آن كه روح رنسانس ايرانى به تعبير او در همه شؤون زندگى و انديشه نخبگان حاكم رسوخ كرد, سنت ايرانى به زبان فارسى احيا شد و آن گاه كه سلطنت دهلى تأسيس گرديد سنت ايرانى عامل مسلط در زندگى سياسى بود. از نظر شگردها و ترتيب نيز تفاوت به چشم مى خورد. مى گويند الگوى سالنامه اى اساساً از آن اعراب و الگوى سلسله اى توسط ايرانيان دنبال شد. در نتيجه وقايعنامه هاى نظام يافته (Systematic Cronicles) پديد آمد, چه وقايعنامه هاى نظام يافته رويدادهاى سياسى, به ويژه جنگ ها, ف
توحات, جانشينى سلسله ها و مانند اينها به راستى با وقايع نگاران مسلمان آغاز شد. اوايل دوره ميانه, عصر منطقه گرايى (Regionalism) شناخته شده است و ظهور دولت هاى محلى بر نبود اقتدار مركزى اشاره دارد كه با نظام سياسى ـ اقتصادى موسوم به فئوداليسم همراه شد, چه هندى ها از مفهوم ملى بودن بهره نبردند. هند ميانه در تاريخ هند اغلب با بى ثباتى سياسى, عدم امنيت اجتماعى و گسيختگى فرهنگى معرفى مى شود.
مورخان سده هاى ميانه پيوسته به خداوند به عنوان علت غايى همه چيز اشاره دارند. واقعيت اين است كه مورخ در يك جامعه اى كه كلام اشعرى بر آن حاكم است ناگزير به آن است. مع الوصف, اين بدان معنا نيست كه عوامل مادى كلاً ناديده انگاشته شده بودند, چه مورخان به رغم همه موانع مذهبى كه بر سر راهشان قرار داشت, به تعبير محب الحسن انسان هايى زمينى بودند كه درباره امور زمينى براى انسان هايى زمينى به منظور مقاصد زمينى مى نوشتند. آن چه آنان بيش از همه از آن بى بهره بودند, درك نيروهاى اجتماعى و اقتصادى اى است كه تغييرات بسيار مهم و تعيين كننده را رقم زدند و در سقوط حكومت ها سخت مؤثر بودند.
دانشمندان هندى اى كه بررسى هند ميانه را با خطوط غربى به زبان انگليسى در نيمه اول قرن نوزدهم آغاز كردند, راه مورخان انگليسى را كه درباره هند كار كردند, دنبال كردند و آنان را سرمشق خود قرار دادند. رفته رفته, خصوصاً بعد از ١٩٢٠ برخى از آنان تحت تأثير ملى گرايى و برگرفتن آخرين روى كردهاى تاريخ نگارى اروپايى, روش هاى جديد تحقيق را به كار بستند و حوزه هاى جديد پژوهشى را گشودند و در دهه هاى پايانى قرن بيستم تاريخ نگارى شبه قاره از پيشرفت چشمگير برخوردار شد. چه قرن نوزدهم و بيستم شاهد تحول در روش هاى تاريخ نگارى و از همه مهم تر طلوع مفهوم جديد تاريخ نگارى بوده است. آنان امروزه به درستى دريافته اند كه در بررسى نوشته هاى تاريخى هر عصر بايد روح زمانه, پيشينه دينى و اجتماعى, روانشناسى, عادت هاى فكرى و شگرد نويسندگان را در نظر گرفت. در واقع مد نظر قرار دادن اقليم, جغرافيا, روانشناسى و جامعه شناسى دوره را دستور كار خود در بررسى هاى تاريخى قرار داده اند و از سبك شناسى تاريخى نيز سخت بهره مى گيرند.
نخستين كار جدى و نظام يافته, گويا توسط پيتر هاردى با تأليف كتابى به زبان انگليسى Historians of Medieval india (١٩٦٠) شكل گرفت, گو اينكه در سال ١٩٥٦ نخستين كوشش براى مطالعه مورخان هندى طى كنفرانسى كه در دانشكده شرق شناسى و آفريقاشناسى دانشگاه لندن ترتيب داده شده بود, صورت بسته بود. به نظر محب الحسن (M. Hasan), دانشمند برجسته شبه قاره, هرچند راه و رسم مطالعه مورخان ميانه با آن كتاب گشوده شد و از نقش بى سابقه آن نبايد غافل بود, اما حوزه آن بسيار محدود است, چه فقط به پنج مورخ آن دوره مى پردازد (Historians of Medieval india, Introduction, IX). كم و بيش دو دهه بعد, كتابى به همين عنوان, يعنى كتاب حاضر به صورت مجموعه مقالات به قلم بيست تن از نخبگان و پرمايگان تاريخ و تاريخ نگارى شبه قاره هند به ويراستارى محب الحسن منتشر شد كه البته كاستى هاى كتاب هاردى را ندارد. علاوه بر نسخه چاپى اين كتاب در كتابخانه مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, صورت اسكن شده آن نيز در كتابخانه ديجيتالى اين مركز موجود است.
اين كتاب با مقدمه اى گويا و گيرا به قلم ويراستار آغاز مى شود و در بيست مبحث به صورت مجموعه مقالات با موضوعات گوناگون درباره مورخان هند در سده هاى ميانه كه از قرن هفتم تا دوازدهم هجرى, يعنى دو دوره معروف تاريخى, دوره سلطنت دهلى و دوره تيموريان هند را شامل مى شود, فراهم آمده است. مقاله اول (١-١١) به قلم بودا پراكاش (Buddha Prakash) به رشيدالدين فضل الله همدانى با عنوان (فضل الله رشيدالدين ابوالخير) اختصاص يافته است. مؤلف رشيدالدين را دانشمند برجسته و نويسنده پر كار آن روزگار معرفى مى كند كه پزشكى خوانده بود و از رهگذر آن وارد دربار شد و سرانجام جام شوكران سركشيد و به طور فجيعى به قتل رسيد. گويا در دوره مغول, سنت وزيركشى رسم بوده است. شايد حتى يك وزير در دوره مغول به مرگ طبيعى نمرده باشد. تضاد ميان عنصر ايرانى و عنصر مغولى از يك سو و دسته بندى هاى شاهزادگان از ديگرسو احتمالاً ريشه اين وزيركشى ها بوده است. بارى, مؤلف عشق او را به آموختن در داشتن كتابخانه بسيار بزرگ او مى داند و اشتياق او را براى شخصيت دايرةالمعارفى در گستردگى و گوناگونى منابع اين كتابخانه جست وجو مى كند, گو ـ اينكه به رغم تنوع موضوعات, شهرتش عمدتاً به اعتبار جامع التواريخ ـ كه روزنتال آن را (تاريخ جهان راستين) و بارتلد آن را (دايرةالمعارف بزرگ تاريخى و بى نظير در قرون وسطى نزد اقوام آسيا و اروپا) خوانده اند, بوده است. به نظر مؤلف, اين كتاب نخستين بيان از آگاهى بين المللى درباره تاريخ بشرى است. از اين رو مؤلف به آن بخش از كتاب اشاره دارد كه به هند پرداخته شده است و از رهگذر آن به سهم ابوريحان بيرونى در هندشناسى, كه مى توان او را بزرگ ترين هندشناس روزگاران گذشته و چكيده بهترين سنت ها و تفكر هندوايرانى خواند, اشاره دارد. به نظر نويسنده, اهتمام مؤلف در به كار بستن رهيافت ابوريحان بيرونى در تاريخ نگارى بسيار قابل تأمل است; چه او بررسى تطبيقى را براى درك بهتر رويدادها با اهميت مى داند و اين رهيافت را پيش از او ابوريحان بيرونى در نوشتن تاريخ پادشاهان هند به كار بسته بود, و رهيافت توصيفى او در عرصه تاريخ هند آن گونه كه بوداييان خود بدان مى نگرند, يعنى ديدن هندوستان از عينك بودايى ـ درست آن چه بيرونى از ديدگاه برهمنان عرضه داشت ـ درخور اعتنا است. از اين رو, اشرى منحصر به خود درباره آيين بودا به فارسى به شم
ار مى آيد و اهميت شناخت و درك مسلمانان از دين و فرهنگ هندى را نشان مى دهد.
فصل دوم (١٢-١٧) به قلم سيد حسن عسكرى به امير خسرو دهلوى اشاره دارد و شخصيت او در مقام يك مورخ به اعتبار چهار مثنوى تاريخى و دو اثر منثورش نقد و بررسى شده است. به نظر عسكرى, همه شش اثر تاريخى اميرخسرو با مضمون هاى بى انسجام و جسته و گريخته, نبود توالى سالشمارانه, فدا كردن انسجام و دقت در جزئيات تاريخى و موضع نگارانه شناخته مى شوند (١٣-١٤) حال آن كه اهل قلم بود و مى توانست موضوعات تاريخى را با ديد انتقادى و سالشمارانه بنگرد; شرح پيوسته و منسجم از گذشته عرضه دارد و تحليل تاريخى به دست دهد (١٥). به نظر وى, انگيزه اصلى او تاريخ نگارى نبود, گو اينكه تاريخ نزد او تاريخ معاصر به حساب مى آمد, بلكه نشان دادن توانايى ادبى, كسب شهرت و پاداش براى كارهاى ادبى را دنبال مى كرد, به ويژه آن كه به دربار نزديك بود و حتى نسبت به نظام الدين اولياى دهلوى دربارى تر بود. اما به نظر شيمل, نبايد اين طوطى هند يا ترك الله را به خاطر وفادارى به حكام متعدّد كه اغلب دشمنان خونى يكديگر ـ هرچند عموماً خبرگان خوب شعر ـ بودند, سرزنش كرد; چه او درباره قدرت يك نوع ديدگاه ژورناليستى داشت, ديدگاهى كه اغلب اهل قلم شرق ميانه داراى آن بودند (ر.ك: ادبيات اسلامى هند, ٢٣ـ ٢٥). از آن جا كه امير خسرو (پرآوازه ترين شاعر هند ميانه) و ضياءالدين برنى (معاصر محمد بن تغلق, حاكم عجيب و غريب اما بسيار بدعتگذار) بهترين مورخان عصر ترك ـ افغان به حساب مى آيند, مقاله بعدى به برنى اختصاص يافته است.
مقاله سوم (٢٨-٤٤) به قلم خليق احمد نظامى به جايگاه ممتاز و شگفتى ساز ضياءالدين برنى مى پردازد. به نظر نويسنده برخلاف اميرخسرو, برنى رسالت مورخ را فداى زبان نكرد, چه او تاريخ را وقايعنامه, سالشمار يا داستان نمى دانست, بلكه به راستى يك علم مى دانست: علم نظم اجتماعى كه بنيان آن نه بر دين يا سنت, بلكه بر مشاهده و تجربه استوار است. به اين ترتيب او باورش را بارور ساخت. با توجه به آراى برنى, معناى مسئوليت پذيرى نزد او به عنوان يك مورخ منوط به ملاحظات دينى و عملگرايانه (pragmatic) است (٢٩). ديدگاهى كه برنى درباره علم الحديث و علم التاريخ عرضه مى دارد موجب شده كه هاردى رهيافت تاريخى او را اساساً كلامى بداند, حال آن كه نظامى نظر او را مردود مى داند, چه عنوان مى كند كه گوهر اصول نقد با توجه به اصول اسناد توسط محدثان تكامل يافته است و وقتى برنى تاريخ شناسى و حديث شناسى را همزاد هم معرفى مى كند, اصول نقد كاربردى را در هر دو يكسان مى داند. تحت تأثير محيط خانوادگى و اجتماعى به نگرش اجتماعى ويژه اى دست يافت و به نظر نظامى, مفهوم جامعه را در زندگى سلطنتى و طبقات بالاتر اجتماع جست وجو مى كرد و مواد ايدئولوژيك اين نگرش را از آرمان هاى تاريخ نگارى ايرانى اقتباس كرد; نزد او تاريخ, يعنى تاريخ خودشان و اقتدار, امتياز منحصر به فردشان; عظمت را جدا از سلطنت نمى ديد, حتى پيامبر اسلام نزد او (سلطان پيغمبران) بود (٣٢ff). تا آن جا كه درباره رهيافت او به تاريخ ارتباط مى يابد بايد گفت برنى در تاريخ اين دوره عوامل ظهور و سقوط خود را مى جست و اين جستار رشته هاى باريكى از ذهنى گرايى (sujectivism) را در روايتش عرضه داشت و از رهگذر آن ظهور و سقوط حاكمان را طرح و شرح مى كرد و به فلسفه سياسى راه برد.
فصل چهارم (٤٥-٥١) كه از رشحه قلم محب الحسن تراوش كرده است, حول محور نوشته هاى تاريخى در كشمير دور مى زند. كشمير از اين جهت در تاريخ نگارى شبه قاره با اهميت است كه از يك سو تنها نقطه هندوستان در پيش از اسلام است كه نوشته هاى تاريخى در آن جا نشو و نما داشت, چه آخرين وقايعنامه, راج ترنگينى (Raj Tarangini) به سانسكريت در كشمير نوشته شد و از سوى ديگر, انبوه نوشته هاى تاريخى, به ويژه فارسى در آن جا رونق گرفت. بنابراين, گذشته از سنت نيرومند تاريخ نگارى كشمير, بسيارى از نخبگان فكرى و اهل قلم كه از ايران و تركستان آمده بودند با خود سنت هاى ايرانى و آسياى مركزى را آوردند. به مناسب اشاره به نوشته هاى تاريخى در كشمير و تواريخ محلى, مقاله بعدى (٥٢-٦٢) به قلم روميلا تاپار (R. Thapar) درباره (كلهنه), پدر تاريخ نويسى سانسكريت اختصاص يافته است.
افزون بر تواريخ كشمير, تواريخ ارزشمند ديگرى براى مناطق ديگر نگاشته شدند كه در اين راستا مى توان به مرآت سكندرى درباره تاريخ گجرات و خصوصاً تاريخ سلاطين گجرات, و بهارستان درباره تاريخ بنگال كه درباره كشف دوران ساز و ترجمه انگليسى آن نيز سخن مى گويد. همچنين تواريخ دكن, تواريخ سلسله قطب شاهى از جمله تاريخ فرشته, نوشته يك ايرانى كه قطعاً به اعتبار تأثيرگذارى بر سالشمارى هاى بعدى يكى از مهم ترين سالشمارى هاى دوره ميانه تاريخ هند است سزاوار ذكرند. شايان ذكر است كه ادامه تاريخ هند ميانه در دوره تيموريان دنبال شد كه ويژگى بارز دوره مغول فراوانى سالشمارى هاى معاصر يا نزديك به معاصر است و بيشتر آنها نه تنها دربار بنياد (Court-oriented)اند, بلكه عمدتاً به شخصيت هاى مهم و رويدادهاى سياسى بزرگ مى پردازند. از اين رو سه مقاله بعدى به ترتيب به قلم ميسرا, قيام الدين احمد و شروانى درباره شيخ سكندر, ميرزا نتان (M. Nathan) و تاريخ هاى سلسله قطب شاهى اشاره دارند.
مقاله نهم (١٠٣-١١٠) به قلم پوشيا سورى (Pushpa Suri) به جايگاه بابر در تاريخ نگارى اشاره دارد كه كتابش (انجيل مقدس تيموريان هند) خوانده شده است. به نظر نويسنده, بابر هيچ گاه خود را مورخ نخواند اما به گواهى نوشته هايش مدارك كافى براى مورخ خواندن او وجود دارد چنان كه لين پول (Lanepoole) بر آن انگشت گذاشته است و همه مورخان بعدى حتى در روزگار ما به اعتبار بابرنامه هيچ ترديدى در مورخ خواندن او به خود راه نداده اند. حقيقت تاريخى عرضه شده توسط بابر در خاطرات به طور تقريباً لاينحل آميخته با آراء, احساسات, داورى ها و فلسفه زندگى اوست. وى سالشمارشناسى (Chronology) را با دانش عميق جغرافيا درآميخت و از رهگذر آن نتيجه طبيعى رويدادهاى تاريخى را تعيين مى كرد و در ارزيابى منابع, آب و هوا, و عادات مردم به كار مى بست و به اين ترتيب, روياهاى اقتصادى و سياسى اين طلبه شاهنامه به تعبير سورى (١٠٦) ارضا مى شد.
مقاله دهم (١١١-١١٨) نوشته محمد مجيب به جايگاه بدائونى, مورخ و مترجم دربار اكبرشاه در تاريخ نگارى شبه قاره مى پردازد و آگاهى هاى سودمند عرضه مى دارد. به نظر نويسنده, او تحت تأثير آراء و انديشه هاى كسانى قرار گرفت و نزد كسانى تحصيل كرد كه اگر ليبرال به معناى اصطلاحى امروز نباشند, بى شك مردانى خيرخواه و فارغ از تعصب بودند; و از رهگذر آن بر شايستگى هاى علمى خود افزود. شيوه تدوين مطالب, براساس طبقه بندى خانواده هاى سلطنتى است. انگيزه و هدف او از تأليف منتخب التواريخ تنها علاقه به تاريخ نبوده است, بلكه وى از رهگذر نوشتن اين كتاب به رسالت دينى اى كه براى خود احساس مى كرده, عمل نموده است. حتى در مقدمه كتابش تاريخ را گاه عامل انحراف از صراط مستقيم شريعت محمدى مى داند, بى آن كه بتواند شريعت را به عنوان يك معيار قابل قبول تعريف نمايد و اين در واقع نقطه ضعف بدايونى است (١١٤).
موضوع مقاله يازدهم (١١٩-١٢٨) تاريخ الفى به قلم رضوى (Rizvi) است. به نظر نويسنده, اكبرشاه ضمن دستور به بزرگداشت هزاره دوره اسلامى, از دانشمندان و عالمان خواست تا تاريخ هزاره اسلامى را كه از رحلت پيامبر اسلام شروع گردد, تدارك ببينند و به وحدت استعلايى اديان دست يازند. به دنبال آن فرمان, يك نوع دفتر ترجمه تأسيس شد تا اصول دين هاى مختلف كه مبتنى بر عقل بودند, ترجمه شوند. تاريخ الفى بر بهترين منابع موجود, عينيت در روش و سادگى در بيان استوار گرديد و به ترتيب سالشمارانه نگارش يافت (١٢٥), چنان كه اليوت و داوسون اشاره دارند پديدآورندگان تاريخ الفى اغلب نقدگرايى بر پايه عقل و منطق را در گزينش موثق ترين گزارش ها به كار بستند (V/١٥٦).
مقاله دوازدهم (١٢٩-١٤٨) با عنوان شيخ ابوالفضل به همت نعمان احمد صديقى (Noman Ahmad Siddiqi) نوشته شده است. تغيير كيفى در تاريخ نگارى تيموريان هند به همت علامى (٩٥٨ـ١٠١١ق), مورخ, اديب, انديشمند فارسى زبان و صدراعظم اكبرشاه رقم خورد. به نظر صديقى, او نخستين مورخ شبه قاره است كه رهيافت عقلانى و سكولار را براى تاريخ به كار بست و روش شناسى جديد براى گردآورى حقايق و مرتب كردن آنها بر پايه تحقيق انتقادى را وجهه همت خود ساخت و اصول تحقيق تاريخى را بنيان نهاد. وى تاريخ را وابسته به الهيات و معارف اسلامى نمى داند, چه به جاى ارتباط ميان تاريخ و فقه يا علوم قرآنى, به ارتباط ميان تاريخ و فلسفه باور داشت و آن دو را مكمل هم مى دانست (١٣٩) و به اين ترتيب به فلسفه تاريخ راه برد.
مقاله سيزدهم (١٤٩-١٦٣) با موضوع (تاريخ نگارى فارسى در هند در طول قرن هيجدهم) به قلم ظهيرالدين مالك (Z. Malik) نوشته شده است. تاريخ نگارى قرن ١٢ق/١٨م از جهاتى قابل تأمل است و حاصل تلاش مورخان اين زمان نيز درخور اعتنا است. مطالعات تاريخى در دانشگاه هاى هند در خلال اين قرن دنبال شد و بررسى تاريخى تحت تأثير علوم انسانى كه پايه و مايه آن بر نقد و نقدگرايى استوار است, قرار گرفت. شايد در هيچ دوره اى از تاريخ هند به اندازه قرن١٢ق/ ١٨م نوشته هاى تاريخى درباره جنبه هاى دينى, سياسى, اجتماعى و بازرگانى پديد نيامد. مضمون اصلى اين نوشته ها سياست بود و موضوعاتى با مشخصه جدايى دين از سياست اهميت بسيار يافت. مطلب ديگرى كه در تاريخ نگارى قرن١٢ق/ ١٨م قابل توجه است اختلاف نظر مورخان بر سر نقش اشراف هنگام تهاجم نادر شاه به هند است. چنين مى نمايد كه آنان از حس انتقادى براى بررسى حقيقت و تشخيص اهميت عينيت در گردآورى و استفاده از مواد تاريخى بى بهره بودند (١٥٨). مورخان اين قرن, به رغم آگاهى هوشمندانه از اساس مادى تمدن مغول, نيروهاى اجتماعى و عوامل اقتصادى دخيل در روند سقوط آن را چندان تحليل نمى كردند. به رغم همه اينها, عنوان مى شود كه نوشته هاى قرن١٢ق/ ١٨م را نبايد با معيارهاى تاريخ نگارى جديد ارزيابى نمود. از آن جا كه شگرد و شيوه شيخ ابوالفضل علامى دكنى در تاريخ نگارى توسط عبدالحميد لاهورى و خوافى خان و ديگر مورخان سده هاى ١١ و١٢ق ١٧و ١٨م دنبال شد, موضوع مقاله بعدى محمد قاسم و خوافى خان است.
مقاله چهاردهم (١٦٤-١٧٢) به همّت محمد عمر با بررسى تطبيقى ميان رهيافت تاريخى محمد قاسم و خوافى خان نوشته شده است. خوافى خان يكى از مورخان اين قرن تاريخ سياسى نگاشت و اثرش بازسازى درخشان رويدادها است كه سالشمارانه سامان يافته است. وى مفهومى از تداوم تاريخ مغول/تيموريان را در ذهن داشت و شايد تنها نويسنده اى باشد كه شرحى به هم پيوسته و دقيق از اصلاحات به عمل آمده در زمان هاى متفاوت براى سامان مجدد نظام منصب دارى عرضه مى دارد. مع الوصف, محمد عمر رهيافت تاريخى او را گردآورى جنگلى از حقايق مى داند كه ارتباط و انسجام ميان آنها ناديده انگاشته شده است (١٦٦), گو اينكه در نتيجه گيرى اظهارنظر تعديل يافته اى عرضه مى دارد (١٧١-١٧٢). مورخ ديگرى كه معاصر خوافى خان بوده و مانند او به تاريخ نگارى قرن دهم/شانزدهم پرداخت; يعنى قرنى كه با بالا گرفتن تب سياست, توطئه هاى دربارى, سياست جناحى و دو دستگى هاى اشراف و روى هم رفته سقوط سريع اقتصادى و سياسى امپراتورى مغول هند شناخته مى شود, محمد قاسم است كه اين صحنه تاريخى را مانند او اما با رويكرد ديگرى بررسى كرده است. به نظر نويسنده, اين بررسى تطبيقى نگرش ها و تعصب ها, روش هاى گردآورى و عرضه داده ها در ارزيابى نوشته هاى تاريخى قرن١٢ق/١٨م مؤثر است. چنين مى نمايد كه هر دو در خدمت نظام الملك و تا حدودى از زمينه هاى مشابه برخوردار بودند. اجمالاً مى توان گفت كه هر دو به طور انتقادى عوامل اصلى زوال امپراتورى مغول را بررسى كرده اند و درباره اينكه جناحى گرايى دربارى (Court Factionalism) عامل اصلى اين انحطاط بود, اتفاق نظر دارند. اما محمد قاسم نگاه انتقادى تر به قضايا دارد, حال آن كه خوافى خان سبك سنتى تاريخ نگارى را دنبال كرد و بيشتر به توصيف صرف دقيق ترين جزئيات جنگ ها و مبارزات همّت گماشت.
مقاله پانزدهم (١٧٣-١٨٣) به قلم شاران (P. Sharan) حول محور نوشته هاى تاريخى در راجستان و گجرات; مقاله شانزدهم (١٨٤-١٩٢) با موضوع سيد احمد خان و مولانا شبلى توسط فاروقى نوشته شده است; و مقاله هفدهم (١٩٣-٢٠٦) به قلم گوسوامى (B.N. Goswami) درباره آناندا كوماراسوامى; و مقاله هجدهم (٢٠٧-٢١٣) به قلم گروور (B.R. Grover) درباره مورلند, نخستين دانشمندى كه به بررسى همه جانبه از نظام ارضى تيموريان هند همّت گماشت و آثار پيشگامانه او راهنما و راهگشاى پژوهندگان تاريخ اقتصاد هند شد. مقاله نوزدهم (٢١٤-٢٢٢) با موضوع نخستين مورخان انگليسى توسط گروال (J.S,. Grewal) نوشته شده است كه بسيار خواندنى است, گو اينكه هر يك كم و بيش به مناسبت به مورخان اروپايى اشاره دارند. به نظر نويسنده, هرچند همه مورخان انگليسى را كه درباره تاريخ هند ميانه كار كرده اند, نمى توان در يك مكتب تاريخ نگارى انگليسى قرار داد, اما گرايش هاى عمده قوياً در نوشته هايشان منعكس است. وى ضمن طرح و شرح تاريخ نگارى انگليسى ها در هند و تقسيم آن به دو مرحله كاملاً متمايز به خاطر نقش اليوت (Elliot) ـ كه نسبت به حاكميت مسلمانان در هند كاملاً بدبينانه سخن مى گويد, اما نسبت به حاكميت انگليسى ها در هند به خود مى بالد و آن را مايه افتخار مى داند و جان كلام او اين است كه مورخان هند ميانه تأثير آسيب زاى حاكميت مسلمانان بر هستى مردمى كه غير مسلمان بودند, جدى نگرفتند (٢٢٢) ـ به رابطه نزديك تاريخ نگارى با جريان گسترش حاكميت انگليس در هند و نيز برتر دانستن فرهنگ غربى اشاره دارد. در واقع, كل اروپاى غربى معاصر عموماً بر اين باور بود كه از نظر اخلاقى و روشنفكرى بر همه دوره هاى ديگر در تاريخ جهان برتر است (٢١٨). حتى نزد ويليام جونز, اروپا (كدبانوى سفيد با موى بور) (fair mistress) و آسيا در مطلوب ترينش, (خدمتگذار و كلفت) (handmaid) بود (ibid). از آن جا كه بيشتر آنان مجريان و مأموران و گردانندگان حكومتى بودند, قلمرو تاريخ را به سياست و اداره مملكت محدود كردند, و از ساير جنبه هاى زندگى و جامعه انسانى غفلت ورزيدند. آنان عمدتاً به نوشته هاى تاريخى فارسى و سفرنامه هاى جهانگردان اروپايى تكيه كردند و آنها را حجت دانستند. تقريباً از اواسط تسلط انگليسى ها بر هند ترجمه نوشته هاى فارسى به اردو صورت گرفت.
مقاله بيستم (٢٢٣-٢٣٧) به قلم سورندرا گوپال (S. Gopal) به نقش مورخان روسى در تاريخ نگارى شبه قاره هند اشاره دارد.

***

كل مطالب كتاب به راستى در راستاى عنوان آن طرح و شرح شده است. به رغم اين واقعيت كه مطالب توسط شمارى چند از دانشمندان علم تاريخ فراهم آمده است, اما يك دستى و يك نواختى به راستى تحسين برانگيز است و پندارى همه از خامه قلم يك تن فراهم آمده است; گو اينكه نحوه عرضه كتابشناسى دون شأن آن است. هرچند نمايه پايان كتاب تا حدودى از كاستى هاى آن مى كاهد. افزون بر اين, نحوه عرضه فهرست مطالب نيز آزاردهنده است, حال آن كه صنعت چاپ و نشر در هند از پيشرفت بسيار برخوردار بوده است. دست كم در نوشته هاى ديگر اين نويسندگان كمال كاملاً محسوس و مشهود است. نكته ديگر كه به محتواى كتاب ارتباط مى يابد, اين است كه دليل آغاز كتاب با رشيدالدين فضل الله همدانى براى خواننده چندان روشن نيست, گو اينكه ويراستار در مقدمه ارزشمند خود به سير تاريخ و تاريخ نگارى در هند دوره اسلامى اشاراتى سودمند دارد. همچنين پيش از ورود به مورخان انگليسى شايسته بود به مرحله گذر به تاريخ نگارى شبه قاره و منشأ دوگانه آن اشاره شود; چه آغاز آن با مطالعات تاريخى در زبانشناسى اواخر قرن ١٢ق/١٨م كه به كشف سرنوشت ساز قرابت ميان سانسكريت و ساير زبان هاى آريايى انجاميد, همراه شد و مطالعات هندشناسى كه مبنا را بر مطالعه و تدوين تاريخ فرهنگى اين سرزمين نهاد با فضل تقدم انگليسى ها و آن گاه هندشناسان آلمانى شكل گرفت. منبع دوم تاريخ نگارى مدرن گزارش هاى كمپانى هند شرقى بود. اين مطالعات نخستين كوشش هاى جدى براى بازسازى تاريخ قوم هندى صورت بست; گو اينكه روش روايى به صورت يك سنت تا مدت ها بر تاريخ نگارى شبه قاره سايه افكنده است. خطوط جديد انگليسى ها در اواخر قرن ١٨م آغاز شد و نخستين مرحله اين بررسى تا حدود اواسط قرن ١٩م طول كشيد. آنان متأثر از روش ها, گرايش ها و ديدگاه هاى تاريخ نگارى معاصر انگليس بودند. به نظر محب الحسن, هرچند آنان برترى نهادهاى اجتماعى, سياسى و فرهنگى غرب را مسلم انگاشتند, اما رهيافت آنان كلاً همدلانه بود (VII). گفتنى است كه واردنبورگ در دايرةالمعارف دين ذيل مدخل Islamic Studies افزون بر اشاره به انديشه برترى فرهنگ غربى نزد دانشمندان غربى به روش هاى تاريخى اسلام شناسان در تاريخ اسلام شناسى مى پردازد. نخستين دانشمندان انگليسى و اروپايى كه توجه خود را به مطالعه دوره ميانه تاريخ هند (منظورشان از اين اصطلاح تنها حاكميت مسل
مانان بود) معطوف ساختند, مطالعات خود را شايد بتوان گفت كلاً بر سالشمارى هاى فارسى استوار ساختند. حوزه اين سالشمارى ها هرچه بوده باشد, مع الوصف به طور تحسين برانگيزى هدف نويسندگان غربى را برآورده مى ساخت, گو اينكه تصوير جامعه اى كه عرضه مى داشت ناقص بود.
در مقاله هفدهم كه به آنندرا كوماراسوامى, مورخ هنر اختصاص داده شده است به شايستگى عنوان مى كند كه سخن گفتن از او در مقام مورخ هم سهل است هم ممتنع. اما به شايستگى مقاله چاكراوارتى Chakravarty, K. K., "Indian Subcontinent: Historiography", The Dictionary of Art, edited by Jane Turner, New York, ١٩٩٦; نيست و شايد اگر او نيز در اواخر دهه نود مى نوشت تا به اين درجه پر بار مى شد, چه گوسوامى مقاله اش را در اوايل دهه هشتاد نگاشت. گفتنى است كه بررسى تاريخ هنر هند ميان اواسط سده١٩ و اوايل٢٠ توسط دانشمندان غربى كه هنجارها و روش تحقيق اروپايى را به كار بستند, آغاز شد.
اشكال ديگرى كه به چشم مى خورد اين است كه تقسيم بندى تاريخى مشخصاً (دوره سلطنت دهلى) و (دوره تيموريان هند يا گوركانيان) كه اين دوره از نظر انبوه نوشته هاى تاريخى عمدتاً به زبان فارسى بر تارك تاريخ نگارى شبه قاره مى درخشد, يعنى دوره اى كه با امپراتورى مغول آغاز مى شود و از نظر حد و اندازه با برخى از امپراتورى هاى هند باستان قابل مقايسه بود اما از نظر ساختار درونى به كلى با آنها متفاوت بود; چه بر كنترل شديد درآمد ارضى و گسترش ماشين جنگى استوار شده بود و علت اصلى فروپاشى اين امپراتورى احتمالاً در حفظ و نگهدارى ماشين جنگى اى بود كه توان برآورده ساختن نيازهاى مالى آن را نداشت, در كتاب حاضر وجود ندارد. همچنين اين مطلب كه پس از ورود غوريان و پيروان ايشان در هند نوع ديگرى از تاريخ نويسى كه در خراسان معمول بود به هند راه يافت: سلسله انساب; و تاريخ نويسى از اين پس, توسط دانشمندان خراسان آن روز به هند انتقال يافت و جنبش تاريخ نويسى به زبان فارسى شكل گرفت, چندان طرح و شرح نشده است. شايد مناسب بود كل مطالب كتاب به چند دوره تقسيم مى شد آن گاه از رهگذر آن به ويژه با برجسته سازى قرن ها به طرح و شرح موضوع مورد بحث مى پرداختند, چه در عرصه تاريخ يك علم ـ چه علم تاريخ باشد چه غير آن ـ اهميت و اعتبار تاريخى را مختص حوادثى مى دانند كه بتوان آنها را در يك زنجيره على پاينده و مستدام به هم پيوسته ديد; به طورى كه پژوهندگان بعدى بتوانند در راستاى آن زنجيره از آن نقطه كار را آغاز كنند كه پژوهندگان پيشين كار را تا بدان جا رسانده اند; موضوع تاريخى را در مقام اندامواره اى در حال تحول, در هر دوره اى در نظر گيرند و آن گاه شرح دهند كه آن وضع حاصل وجود چه علل و عوامل در گذشته بوده و خود علت و عامل بروز چه وضعيتى در آينده شده است; بى آن كه در اين ماجرا هيچ خواسته باشند گذشته را با معيارهاى تاريخ نگارى جديد بسنجند. به اين ترتيب مى توان با بررسى توالى اشخاص و حوادث در مسير زمان, و تعمق در همه پيوندهاى علمى و تمامى تأثيرها و نفوذها و گرايش ها به اين پرسش جدّى پاسخ داد كه چه شد فى المثل فلان شخصيت مورخ شد و توانست تغيير كيفى در فلان دوره پديد آورد. نمونه بارز اين نوع بررسى تاريخى را روبينز (H. R. Robins) در مقام مورخ زبان شناسى در تاريخ زبان شناسى انجام داده است.