آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤

پس از خواندن كتاب
هنر على محمد

(مجمل الاقوال فى الحكم والامثال) مجمل الاقوال في الحكم والامثال. احمد بن احمد بن احمد دمانيسى سيواسى, نسخه برگردانان, ايرج افشار و محمود اميد سالار, تهران, ١٣٨١.
كتاب مجمل الاقوال في الحكم والامثال كتابى نويافته و ارزمند است كه ورقى ديگر از هويّت مردمى را نشان مى دهد كه صرف نظر از دغدغه (ملّيّت) و (قوميّت) و (شعوبيّت), آثار و عصاره خردمندى و خردورزى را از منابع گوناگون به چنگ مى آورند, تبويب و تأليف مى كنند و در دست ها مى اندازند تا ديگر مردم بهتر زندگى كنند و رفتارى و گفتارى درخورِ انسان و انسانيّت داشته باشند.
آن گونه كه جناب استاد افشار يادآورى كرده اند, (مجمل الاقوال فى الحكم والامثال) شباهتى دارد به (لطايف الامثال و طرايف الاقوالِ رشيد وطواط) به فارسى در شرح و توصيف دويست و هشتاد و يك مثل عربى به تنظيم الفبايى.
محتويات اين كتاب كه به صورت (چاپ برگردان) (طبع عكسى/ فاكسيميله) منتشر گرديده است, چنين مى باشد:
ـ فهرست مندرجات, ص٦ ـ١٢
ـ يادداشت استاد ايرج افشار, ص١٣ـ٢١
ـ كتابخانه سيّد جلال الدين محدّث اُرموى, ص٢٣ و٢٤ (در حاشيه صفحه ٢٣: سالشمار مرحوم محدّث به قلم آقاى هاشم محدّث)
ـ متن كتاب, ١٦٣ ورق
ـ فهرست شعرهاى پارسى: ورق ١٦٤ الف تا ورق ١٦٥ الف
ـ فهرست شاعران و ديگران: ورق ١٦٥ ب تا ورق ١٦٧ ب
ـ مقدمه اى در دو صفحه به انگليسى از آقاى محمود اميد سالار

نسخه برگردانان, كتاب را از روى حق گزارى به ياد مرحوم سيّد جلال الدين محدّث اُرموى ـ مالك نسخه خطى ـ منتشر كرده اند; همچنان كه دو سالى پيش تر از نشر اين كتاب, نسخه اى از مجمل التواريخ و القصص را كه تأليف (نوه ابن شادى همدانى) مى باشد; از روى نسخه خطى مورّخ ٧٥١هـ.ق متعلق به كتابخانه دولتى برلين, به ياد شادروان محمدتقى بهار (ملك الشعرا) انتشار داده بوده اند.
استاد افشار در (يادداشت) خود (ص١٣ تا٢١) با قلمى روان و زنده, چگونگى يافتن نسخه را بازگفته اند; بدين گونه كه:
در مرداد ماه سال ١٣٨٠ آقاى هرمان لندلت… كه مصرّانه در پى يافتن نسخه اى خطى از كشف المحجوب ابويعقوب سيستانى (سگزى) ـ متعلّق به مرحوم سيّد نصراللّه تقوى بوده است, از وى (استاد افشار) مى خواهد كه سراغ آن نسخه را از بازماندگان شادروان (تقوى) بگيرند.
…به لطف آقاى هاشم محدّث, با خانم اخوى ـ نوه مرحوم تقوى ـ امكان گفت وگو پيش مى آيد و خانم اخوى نسخه كشف المحجوب را براى عكس بردارى به استاد افشار مى سپارند و در ضمن در همان مجلس, نسخه خطى ديگرى را مى آورند و به آقاى محدّث مى دهند و مى گويند كه: (اين نسخه از پدر شما, نزد پدرم (جمال اخوى) يا پدر بزرگم [نصراللّه تقوى] به امانت مانده بوده است و هنگام جست وجو براى پيدا كردن نسخه كشف المحجوب, آن را لاى كتاب ها يافتم و از يادداشتى كه ديدم, متوجه شدم امانتى از مرحوم سيّد جلال الدين محدّث است.
اينك آن نسخه كه يادگارى ارجمند از مرحوم سيّد جلال الدين محدّث است و امانتگزارى خاندان تقوى باعث بقاى آن گرديده است, به همّت آقاى ايرج افشار و دكتر محمود اميد سالار, به چاپ نسخه برگردان (چاپ عكسى/ چاپ لوحى/ فاكسيميله) در دسترس كسانى است كه دلبسته فرهنگ اين آب و خاكند.
بى شك هر نسخه خطى, مظهرى از فكر و ذوق و هنر اصيل ايرانى است و از آنجا كه بر اوراق خاك فرسود و گاه پاره پاره و چركين آن, افكار گويندگان و نويسندگان و متفكران و اهل علم ما نوشته شده است, اعتبار و قدر و قيمت خاص دارد.

به گفته استاد افشار:
نسخ خطى يكى از ميدانگاه هاى با نزهت و خوش منظر و تجلّى گاه بارز ذوق و هنر اصيل ايرانى است. بر صفحات درونى و جلد آنها زيباترين نقش ها و رنگ ها را ترسيم كرده, فكر را تجسّم بخشيده اند….
در جلدهاى سوخت و معرّق و روغنى سرپنجه هاى هنرمندان بى نام و نشان, نازك ترين قلم ها و روشن ترين طرح ها را بر پوست خشك و مقواى شكننده جاودان ساخته است…
نسخ خطى به هر يك از زبان هاى فارسى, عربى, تركى و پشتو كه اثر فكر يا كلك اقوام ايرانى باشد, از آثار گرانقدر و جاودانى و نمودار هنر و انديشه ملّى مردمى است كه در دوران زندگانى مشترك اسلامى خويش براى مردم روزگاران بعد بر جاى گذاشته اند.
ناگزير بر ما فرض است كه در يادكرد و بزرگداشت و نگاهبانى آن آثار, همواره كوشا و دلسوز باشيم و نگذاريم كه ورقى و حتى سطرى از آنها محو شود.
بارى, مؤلف متن گرانقدر (مجمل الاقوال فى الحكم والامثال) احمد بن احمد بن احمد الدّمانيسى, اهل دمانيس همان شهرى است كه ياقوت آن را در معجم البلدان (ج٢, ص٥٨٥) به صورت (دُمانس) نوشته است و شهرى بوده از نواحى (تفليس) در منطقه (ارمنييّه) و مؤلف در (سيواس) از شهرهاى مشهورِ آناطوليِ عثمانى به دنيا آمده بوده و در همان جا مى زيسته است.
نام كتاب به تصريح در صفحه پيش متن (صفحه عنوان) و خطبه كتاب (ورق ٦الف) (مجمل الاقوال فى الحكم والامثال) آمده است.
اين متن بنا به يادآورى آقاى افشار در قرن يازدهم هجرى در دست حاجى خليفه بوده, زيرا در كشف الظنون (چاپ استانبول, ستون ١٥٩٧ و ١٦٠٤) از كتاب و مؤلف آن ياد كرده است.

ظاهراً مرحوم سعيد نفيسى, تنها كسى است از معاصران كه در (تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى تا پايان قرن دهم هجرى) (ج٢, ص٥٣٥ فقره ٥٩) از اين كتاب و تأليف كننده اش ياد كرده, ولى نسبت وى را (دمامينى) نوشته كه ظاهراً غلط چاپى است و بايد در چاپ جديد كتاب تصحيح شود. مؤلف سبب تأليف كتاب را چنين باز مى گويد (ورق٣ ب تا ٤الف):
(چنين گويد محرّر اين مقالت و مقرّر اين رسالت الفقير الى رحمة ربّه القدير احمد بن احمد بن احمد الدّمانيسى والداً والسّيواسيّ مولداً… كه چون بر قضيّت حُكم ربّانى و مَجارى تقدير سبحانى عمريست كه اين ضعيف در دار غربت با انواع كربت, مقيم زاويه خُمول و حرمان و نديم محن و احزان بود و تندباد حوادث از مهبّ نامرادى مى وزيد و دست تطاول ايام باصناف آلام, سينه او را مى طپد, عزيمت بر آن جملت مصمّم گردانيد و به آمدِ خود در آن ديد كه دست همت در دامن عنايت صاحب دولتى زند و آن وسيلت را سرمايه آمال سازد تا به واسطه آن دولت از پايمال اراذل و صدمت ابتذال امان يابد و مَكمن اقبال او را كشتى وار مسكنى سازد تا از غرقاب زمانه و تلاطم امواج حوادث خلاص يافته به مأمنى رسد… تا چون مدتى دراز برآمد و بخت معاند, معاضدت فرمود هاتف سعادت آواز داد… كه اينك فِناء اعلى و حضرت والاء صدر معظّم صاحب اعظم دستور مكرّم ـ حسام الدّوله… ابوالمعالى.)

كه البته اين شخص از وزيران محلى بوده است.
مؤلف بارى ديگر در سبب تأليف كتاب نوشته است (ورق ١٦١ب و ١٦٢ الف):
(معلوم رأى مطالعه كنندگان اين كتاب گردانيده مى آيد كه آنچ اين ضعيف را محرّض شد بر صرف اهتمام بر اتمام اين كتاب دو امر بود:
اوّل آنكِ تا بزرگان و مخدومانى كه از روى تربيت و مكرمت درباره اين ضعيف حُسن ظنّى دارند, بدانند كه هرچند در كنج خمول و زاويه انكسار و ذبول مُنزوى است و اَحشا و احناء او بر انواع اسقام و آلام مُنطوى و مانند باقى ابناء جنس خود كه صدور مناصب به وجود ايشان مزيّن است, احوال او رونقى ندارد, اما به هيچ وجه اوقات او از اشتغال در تحصيل علم خالى و ايام او از اجتهاد در اكتساب فضل به حمداللّه و منّه عاطل و عارى نبوده است.
دوم آنك مى خواست تا سبب اين تحفه علمى و تذكره فضلى, نام نيك و ذكر خير آن يگانه عصر بر جبهه روزگار باقى ماند, چه به حقيقت نشر ذكر خير و آثار اظهار برّ, عمرى است مجدّد و بقاى مخلّد و تحقيق اين معنى را در حكايت آورده اند كه…)
آن گاه گفت وگوى ميان ارسطاطاليس و اسكندر را مى آورد و از زبان ارسطاطاليس نتيجه مى گيرد كه (ورق ١٦١ب):
(… نام نيك… به حقيقت عمر جاودانى و بقاى دو جهانى است.)
به هر حال, مؤلف, كتابى را كه در دو قسم (قسم اوّل: هفتاد باب و قسم دوم هفت باب) پرداخته بوده است به (سيّد حسام الدوله ابوالمعالى وزير) (ورق٤الف و ٣٠الف) ـ كه سابقاً ذكرش گذشت ـ تقديم كرده است كه (منبع فضل و افضال و معدن عزّ و جلال است و فضلاى عالم و علماى امم در حمايت تربيت و رعايت تقويت او آسوده و مرفّه اند و همچنانك كافّه انام از خواص و عوام بر حسن حياطت او محظوظ اند; زمره كرام و فضلاى انام به نظر رأفت و عاطفت او ملحوظ اند.)
شيوه تأليف و تبويب كتاب: مؤلف هر يك از باب هاى هفتاد وهفت گانه كتاب را نخست به آيات قرآنى و اخبار و احاديث نبوى آراسته است و سپس در همان موضوع به ذكر آثار صحابه و كلمات حضرت اميرالمؤمنين(ع) پرداخته و آن گاه مقدارى از سخنان بزرگان و امثال عربى و اشعار تازى مناسب است كه هر باب دربرگيرنده حدود پنجاه شاهد است و در باب چهارم از قسم دوم, چند حكايت فارسى نيز ضميمه كرده است.

مقدارى از امثال و اشعار عربى كتاب با ترجمه فارسى به شيوه كلمه به كلمه زير متن همراه است كه معنى به طور مورّب با خطى ريزتر از متن كتابت شده است و براى نمودن شيوه ترجمه و نثرنويسى (مانيسى) مقدارى از ترجمه هاى وى به عينه نقل مى گردد.
افزودن اين نكته لازم است كه از نيمه دوم ورق ٨٢الف تا ١٠٩ الف, اشعار و امثالِ نقل شده, بدون ترجمه فارسى است.
از ورق ١٠٩ب تا ١٢٨ الف غالباً ترجمه امثال و حكم و اشعار, كتابت شده است, ولى از ورق ١٢٨ب تا ١٥٤ب, مجدداً ترجمه جملات مأثوره و اشعار وجود ندارد كه البته علت آن را در سطور آتى, منقول از ورق٥, مى توان ديد.
مآخذ كتاب: برطبق نوشته مؤلف (ورق ٤ب), منابع او براى تأليف اين كتاب, بعد از قرآن مجيد و احاديث نبوى (از محفوظات و مجموعات و تعاليق و سفاين كه از عهد جوانى در معنى حكم و امثال و لطايف و آثار و غرايب و اشعار در ضمن قماطر و دفاتر مدّخر داشت و از كتب بسيار, به روزگار اختيار كرده بود, مجموعى ترتيب كرد و آن را در سلك تنسيق و تنظيم آورد.)
آن گاه پس از برشمردن نام برخى از كتب امثال و حكم مى نويسد (ورق ٥الف و ب):
(…مقاصد و نخب آن [كتب] بَرچيده به ترتيب ابواب نهاد. هر بابى در معنى اى كه ذكر آن در بيان ترجمه آن باب معلوم گردد, اوّل هر بابى مصدَّر به آيات قرآن مجيد كه اندران معنى وارد باشد, آنگه از اخبار نبوى آنچ مناسب بود, بعد از آن از آثار صحابه خصوصاً كلمات اميرالمؤمنين على بن ابى طالب كرّم اللّه وجهُه آنچ بران منوال باشد; آنگه امثال, آنچ بدان معنى مناسب افتد بعد از آن اشعار و گاه بود كه اشعار حَسَب شدّت مناسبت كه لفظاً با حديثى و اما با مثلى داشته بود, در عقب آن افتد… و چون مى خواست كه فايده عامتر و نفع آن تمام تر باشد و جمله اصناف مردم را از او نصيب بود, التزام نمود كه تمامت كتاب مِن اوّله الى آخره از آيت و اخبار و امثال و اشعار جمله به پارسى مترجَم باشد; امّا به سبب آنك بعضى آنست كه از سياق كلام معنى بالتمام معلوم مى گردد, به ترجمه آن مشغول گشتن به اطناب مى پيوست, طريقى انديشيد كه ترجمه ابواب را در فهرست كتاب به لفظ پارسى ياد كند تا چون اصل باب معلوم بود, بدان قرينه اكثر معانى مفهوم گردد و مع هذا در اول كتاب بابى چند را كه در كلمات زيادت انغلاقى بود, در حلّ و ترجمه آن مبالغت كرد تا مر باقى ابواب را مانند انموذجى باشد و, همچنان اشعار عربى را كه از ترجمه ناگزير بود, تحت اللفظ آن به ازاى هر كلمه ثبت كرد.)
نسخه شناخته شده (مجمل الاقوال…) كه چاپ عكسى حاضر از روى آن صورت گرفته است, با آن كه پاكيزه است و به خطى خوانا و پخته نوشته شده و جز در چندجا در آن خط خوردگى ديده نمى شود; در اصل (مسوّده) مؤلف بوده است كه به عللى نتوانسته آن را از (سواد) به (بياض) درآورد. وى مى نويسد (ورق ٥ب و ٦الف):
(…مى خواست كه سواد آن را به بياض آرد, امّا به واسطه معاندت روزگار و مخالفت دهر غدّار كه هرگاهى به نوعى جمعيت خاطر ازين ضعيف مى ربود… در حيّز توقّف بماند.)
ولى نكته اى كه خواننده اين كتاب را سخت به خود مشعول مى دارد و باعث كنجكاوى او مى گردد, منقولات نسبتاً بسيارى است از اميرمؤمنان(ع) به روش شيعه, در ابواب مختلف و نيز اختصاص دادن (الباب الثالث) (ورق ١٤٠ تا ١٤٢ب) است به صورت مستقل, به فرموده هاى آن بزرگوار تحت عنوان (فى مختارات كلام اميرالمؤمنين على بن ابى طالب كرّم الله وجهه) ولى نظير چنين بابى براى سخنان ديگر خلفاى راشدين تنظيم نگرديده است.

*

آقاى استاد افشار, مِثل هميشه در (يادداشتى) كوتاه كه نوشته اند, نكات اساسى و قابل توجه نسخه را به شيوه موجز و مفيد باز گفته اند كه نه تنها راهنماى علمى و عملى مفيدى براى تازه كاران عجول و بى حوصله روزگار مى باشد, بلكه اهل قلم و مطالعه و تخصص را نيز مى تواند مددكار باشد. بى شك يافتن و به چاپ رساندن چنين مجموعه هايى, ورقى ديگر بر اوراق فرهنگى ما مى افزايد و هويّت اصيل ما, مردم اين سرزمين را در بين ملت هاى ريشه دار و اصيل جهان كنونى به صورتى روشن تر مى نماياند.
شعر در (مجمل الاقوال…: مؤلف كتاب بى شك با متن هاى مهم قرن ششم و هفتم هجرى و آثار خامه گويندگان و نويسندگان آن روزگاران آشنايى كافى داشته و يا مآخذ كتاب هاى مهم آن عصر را به خوبى مى شناخته است.
اينكه مقدارى نه چندان كم از اشعار فارسى و تازى و جملات مأثوره كليله و دمنه, سندبادنامه و… در كتاب آمده است, روشن گر همين نكته است.

مؤلف به مناسبت, گاه اشعارى به فارسى آورده است كه از جمله شعرهاى مورد تمثّل اهل قلم در آن عهد بوده است و گاه از اشعار خود, ابياتى نقل كرده كه البته چندان قوى و آبدار و عميق نيست; بلكه ابيات متوسطى است مانند آنچه در ورق ٢٦ب مندرج است.

نثر كتاب: شيوه نثرنويسى مؤلف اگرچه از نظر قدرت به پاى نصراللّه منشى و ظهيرى سمرقندى و نظامى عروضى و… نمى رسد, بر روى هم: ساده, روان و به دور از هرگونه ابهام و تعقيد و تفاضل است. يعنى به مقتضاى حال چيز نوشته و از آوردن حشو و زوايد كسل كننده دورى جسته است.
اختصاصات واژگانى و آوايى: آقاى افشار در (يادداشت) خود (ص١٩) به بعضى از مهم ترين مختصات لغوى و آوايى كتاب اشاره كرده اند كه در تأييد نظر ايشان به آوردن چند شاهد بسنده مى شود.
* (هامواره) (ورق ١٤٣الف) در بعضى از حوزه هاى ادبى ـ از جمله ماوراءالنهر و خراسان بزرگ ـ در قرن هاى نخستين, در بعضى از كلمات كه با (مصوّت مقصور فتحه) ادا مى شود, به جاى آن, (الف ممدود) مى آيد, مانند:
هام سان (= هم سان): ترجمه تفسير طبرى, چاپ اوّل مرحوم حبيب يغمايى, ص٧٠٩
هامواره (= همواره): ايضاً همان كتاب, ص١٥١٦
هام آهنگ (=هماهنگ): كشف الاسرار و عدّةالابرار, طبع على اصغر حكمت, ج٣, ص٦٩٩
هام پشت (=هم پشت): ترجمه و قصه هاى قرآن, دكتر يحيى مهدوى, ص٣٢١
* (اوميد) (=اُميد) (ورق٣٦الف)
نوشتن حرف (واو) در هجاى اوّل بعضى از كلمات كه ممكن است نشانه (واو مجهول) يا (ضمه اشباع شده) باشد:
ترجمه تاريخ طبرى, چاپ عكسى تهران١٣٤٤ ص١٨و٣٢
ترجمه تفسير طبرى, طبع يغمايى, ص١٤٩١ و١٥٣٥
ترجمان البلاغه, چاپ احمد آتش ١٩٤٩ مسيحى ص٢٥٤
تفسير قرآن پاك, تهران ١٣٤٤ ص١٠
ورْقه و گلشاه, عيّوقى تهران ١٣٤٣ ص١١٠ و١١٦
(تُوانگر) (ورق٩الف), (تُوان) (ورق٢٠الف), (تُوانا) (ورق٤٨ب) مقايسه شود با:
تفسير سورآبادى, چاپ عكسى ج١, تهران ١٣٥٣, ص١٥ سطر١٨; ص١٩, س١٩; ص٢٠, س١٨ و ص٥١, س١٦.
(زُبان) (ورق١٥٦الف) در كتاب هايى چند بدين صورت آمده است, از جمله نگاه كنيد به: كليله و دمنه بهرامشاهى, چاپ مرحوم مجتبى مينوى ١٣٤٤, ص٣٤٥, س٣.
(سُفليدن) (ورق٢٨ب) صورت ديگرى است از (شپليدن) به معنى (بانگى كه از ميان دو لب به در آيد.)
در قرآنى مترجَم, متعلق به كتابخانه آستان قدس رضوى ـ با شماره ثبت ٥٤ كه در تهران به اسم قرآن قدس به چاپ رسيده است ـ در ذيل آيه شريفه ٣٥ از سوره انفال: (وَما كانَ صَلاتَهُم عند البيت الاّ مُكاءً وتَصديَة) چنين آمده است: (نبود نماز ايشان نزديك خانه بى شپيليدنى و دست ور دست زدنى) نيز در (فرهنگنامه قرآنى) ج٣, ص١٤٠٨ ديده شود.
(جوامرد) (ورق٥١). حذف, يا افزودن صامت دندانى ـ خيشومى (ن), غالباً از جمله ويژگى هاى اهل قلم ماوراءالنهر و خراسان بزرگ و سيستان بوده است و با به دست بودن نمونه هايى از اين طرز استعمال در (مجمل الاقوال…) واضح مى شود كه چنين كاربردى در ديگر حوزه هاى ادبى نيز رايج بوده است. از همين رو, شمس قيس رازى, اديب مشهور قرن هفتم هجرى در كتاب نام آور خود, المعجم (چاپ مدرس رضوى, ص٢٩٨) بر اين گونه استعمالات ايراد مى گيرد و پس از آوردن امثله بسيار ـ از جمله مانحن فيه ـ در باب (مغيّرات) مى نويسد (ص٣٠٩):
(شاعر درى گوى بايد كى درين ابواب تقليد قدما نكند و در آنچ گويد از جادّه دريِ مشهورِ متداول عدول جايز نشمرد.)
همين نظر را از مرحوم محمدحسين فروغى (تاريخ ادبيات و بديع ١٣٣٥ قمرى, ص٩٨) نيز مى بينيم:
(فصحاى با سليقه كه مهارتى كامل داشته, ملتفت شده اند كه اين شكست و بست ها دليل عجز گوينده است و طبع قادر هميشه كارى مى كند كه الفاظ را ـ هرچه باشد, درست و تمام ـ ذكر كنند.)
اما, واقع امر اين است كه انواعى از (زيادات) و (تخفيفات) در شعر و همچنين در نثر قديم ما ـ در بعضى از حوزه هاى ادبى ـ از آثار نفوذ لهجه هاى محلى در فارسى رسمى و درسى بوده است كه بدان ها (صبغه بومى) يا (رنگ محلّى) (LOCAL COLOUR) بخشيده است و به صورت يكى از خصوصيات سبكى درآمده است.
كلمات مشكول و سجاوندى: اين چاپ برگردان البته از نظر شيوه نوشتن كلمات با اعراب و نيز به كار بردن علائم كتابتى ارزشمند است و مى توان با استخراج لغات مشكول آن و نسخ مشابه, به تلفظ بعضى از كلمات در برخى از نقاط ايران آن روز پى برد و نيز با يادداشت كردن و سپس تدوين علائم كتابتى چنين كهن نسخه هايى, مجموعه اى از نشانه هاى نگارشى براى فارسى نويسان اين روزگار يافت و آنها را جانشين علايمى كرد كه از اروپايى ها گرفته ايم; يعنى علامت هايى اصيل در نوشتن به كار رود تا هم كار تفهيم و تفاهم را آسان سازد و هم, به تدريج از به كار بردن نقطه گذارى فرنگى بى نياز شويم.
استعمال نابجا و نابرجايگاه علامت هاى كتابتى اروپايى بر طبق ذوق و سليقه ـ نه مطابق با واقع و از روى آگاهى ـ آن چنان اغتشاش و هرج و مرجى در كار نوشتن و چاپ به وجود آورده است كه اين نشانه ها به جاى آنكه باعث درست خواندن و روان خواندن و فهماندن مطلب شود, غالباً نتيجه عكس مى دهد.
يكى از نويسندگان روزنامه كاوه (دوره جديد شماره ١٢) نزديك به يك قرن پيش از اين نوشته است:
(…يك سجاوندى بازى غريبى نيز در… منشآت هذيانى و پرت رايج شده كه از عجيب ترين مضحكات است. مثلاً علامات سجاوندى فرنگى مختلف را, متصل, باجا و بى جا تكرار مى كنند. مثلاً به جاى اين عبارت (امروزها هواى تهران سرد شده و فقرا در زحمتند) مى نويسند (امروزها بارقه برودت! با صولت استيلاكارانه خود طهران را اشغال كرد! و زحمت مرارت كارانه آن در ميان صنف فقير ـ عرض اندام نموده و با مشكلات فوق البشرى, ـ امرار حيات مفلوكانه مى كنند؟)
عجبا كه اين مشكل پس از گذشتِ يك قرن هنوز باقى است و مطبوعات ما ـ از هر نوع ـ غالباً پُر است از چنين اغلاطى.
هنگام تسويد اين سطور, نامه اى از مجله اى متعلق به يكى از مؤسسات مهم مملكتى به دست اين بنده رسيد كه در عنوان آن با نستعليق چشم نوازى نوشته شده بود (مشترك گرامى!)
استطراداً اشاره به اين نكته لازم مى نمايد كه از نخستين كسانى كه به مسئله (سجاوندى) و نقطه گذارى اروپايى و نياز زبان فارسى بدان توجه كرده اند, غلامحسين كاشف است كه در بخش هاى پايانى دستور زبان فارسى خود (استانبول, ١٣٢٨هـ.ق) صفحه اى چند را به اين موضوع اختصاص داده است و مهم ترين علامت ها و مورد استعمال آنها را ذكر كرده است.
چند دهه بعد ايرانيانى كه هم فارسى مى دانستند و هم به زبان هاى فرانسوى و انگليسى آشنايى داشتند, باز به موضوع سجاوندى و نقطه گذارى اروپايى علاقه و توجه نشان دادند و خصوصاً سعى كردند كه در آنچه به فارسى چاپ مى كنند, در موارد لازم از اين علائم مهم سجاوندى درست استفاده شود.
همچنين با نوشتن مقالات تحقيقى, علائم كتابتى را آن گونه كه در فرانسوى و انگليسى به كار مى رود, با آوردن امثله و شواهد كافى براى فارسى زبان ها توضيح دهند.
از جمله اين گونه پژوهش هاى درخور ذكر, مقاله مستدلّ مرحوم احمد آرام است در راهنماى كتاب (سال چهارم صفحات ١٤تا١٩ و ١٠٨ تا ١١٤) كه پس از گذشتن نيم قرن هنوز قابل توجه است و از اعتبار آن كاسته نشده.
پس از وى, كسان ديگرى در باب نشانه هاى سجاوندى, نوشته هايى به چاپ رساندند كه بايد از مقدمه دايرةالمعارف فارسى از شادروان دكتر مصاحب و (نگارش و ويرايش) (بخش ويرايش فنّى) و آيين نگارش (ص٨٥) هر دو از آقاى احمد سميعى و… ياد كرد.
اما نكته گفتنى و مهم, اين است كه كاربرد موارد گونه گون نقطه گذارى يا سجاوندى در دو زبان فرانسوى و انگليسى (PUNCTUATION/ PONCTUATION) كاملاً يكسان نيست. همين امر باعث بروز اختلاف نظر و سليقه در باب استعمال نشانه هاى مختلف نقطه گذارى در فارسى شده است.

البته به نظر مى رسد كه معادل اين دو اصطلاح در آلمانى (نشانه هاى جمله) (SATZZEICHEN) رساتر و سودمندتر باشد و براى فارسى زبان ها كارآمدتر.
ولى, ما به هر حال بايد براى درست فهم كردن و فهماندن مطالب, نشانه هاى نگارشى خاص خود را داشته باشيم كه نسخ خطى كهن در اين زمينه, گنجينه اى است بيش بها.
آقاى افشار در يادداشت خود (ص١٨) تحت عنوان علائم كتابتى به نكته هايى اشاره كرده اند كه براى خواننده غير متخصص نيز مفيد فايده بسيار است.
*

اكنون بى مناسبت نمى داند كه بعضى از منتخبات مؤلف كتاب با ترجمه اى كه از آنها كرده, آورده شود تا ميزانى در دست خواننده محترم اين سطور باشد براى سنجش ذوق و دقت مؤلف.
ورق١٤ الف: (من الأخبار قال عليه السلام: الدّين والمُلك توأمان: گفت دين و پادشاهى همچون دو فرزندند كه به يك شكم زايند, يعنى همچنانك رعايت مصالح دين بر كافّه خلق واجب است, رعايت مصالح پادشاه و تمشيت امور پادشاهى ثابت و لازم است.)
در ورق ١٥الف نيز آمده است: (در حديث است كه الدّين والملكُ تَوأمان. به يقين اين جمله مأثوره كه در متن كتاب و در كتاب هاى آتى الذكر حديث به شمار آمده و به پيامبر بزرگوار اسلام(ص) نسبت داده شده است, حديث نيست و در حقيقت مأخوذ است از عبارتى از (عهد اردشير) يعنى وصيت نامه اردشير براى شاهان بعد از او كه (ابوعلى مسكويه) ترجمه عربى آن را در (تجارب الامم) نقل كرده است و مرحوم على اكبر دهخدا آن را از روى متن تجارب الامم در امثال و حكم خود (ج٣, ص١٦١٣ و مابعد) درج نموده است. جمله مورد بحث ما, در تجارب الامم (به نقل از امثال و حكم (ج٣, ص١٦١٤, س٤ـ ٥) بدين گونه است: (واعلموا انّ الملك والدّين اخوان توأمانِ…)

مرحوم استاد عباس اقبال آشتيانى نيز در يكى از سلسله سخرانى هاى خود به عنوان (معارف ايران در عهد انوشيروان) (نوبهار, سال پنجم با مقالات اقبال, دكتر محمد دبير سياقى, چاپ اوّل, ص١١٩) گفته است:
در موقع احتضار نيز اردشير مذهب زردشتى را كه پايه و اساس مليّت ايران مى دانست, فراموش نكرد. چه, پسر خود شاپور را مخاطب ساخته گفت: اى فرزند! دين و ملك دو برادرند كه هيچ يك را از ديگرى بى نيازى نيست. دين, اساس مُلك است و مُلك نگهبان دين. آنچه اساس ندارد, خراب است و آنچه را نگهبان نيست, ضايع است.
همچنين رجوع شود به:
عهد اردشير, احسان عباس, دار صادر, بيروت ١٣٨٧هـ.ق, ص٥٣;
نامه تنسر, چاپ اوّل مينوى, ص٨ و٥٣ و نيز تعليقات طبع دوم كتاب;
سندبادنامه, طبع احمد آتش, استانبول ١٩٤٨م, ص٤;
كليله و دمنه بهرامشاهى, مجتبى مينوى طهرانى, ١٣٤٣, ص٤;
فرائد السلوك, تصحيح دكتر نورانى وصال و… چاپ تهران, ص٤٢;
اخلاق ناصرى, طبع مينوى ـ حيدرى, ص٢٨٥;
التوسل الى الترسّل به تصحيح احمد بهمنيار طهران, ١٣١٥, ص١٠٢;
مرصاد العباد, چاپ دكتر محمدامين رياحى, ص٤٣٦;
عيون الاخبار, دينورى, ج١, ص١٣و…

نظامى گنجه اى نيز گفته است (امثال و حكم, ص٢٤٨):
نزد خرد شاهى و پيغمبرى
چون دو نگينند در انگشترى
گفته آنهاست كه آزاده اند
كاين دو ز يك اصل و نسب زاده اند

و در چهار مقاله از نظامى عروضى مى خوانيم (طبع دكتر محمد معين, ص١٨):
…و خوش گفته در اين معنى فردوسى:
چنان دان كه شاهيّ و پيغمبرى
دو گوهر بود در يك انگشترى

ابوالفضل بيهقى نيز در تاريخ نامبردار خويش ظاهراً نزديك به اين معنى نوشته است (ص٥٨٢):
(دولت و ملت دو برادرند كه به هم بروند و از يكديگر جدا نباشند.)
پيشترها, مرحوم استاد مينوى در حاشيه كليله و دمنه چاپ خود نوشته اند (ص٤):
(اين گفته حديث نبوى نيست و منسوب به اردشير بابكان است.)
ورق ١٤ب: (من الآثار قال عمر رضى اللّه عنه ما يزع السلطان اكثرُ ممّا يَزعَ القرآن; گفت آنان كه از بيم سلطان و مخالفت امر و نهى او ترسند و انديشه كنند, بيشترند از ان كسان كه از مخالفت قرآن ترسند و احتياط كنند. يعنى خلق از پادشاه بيشتر از ان ترسند كه از خداى.)
مرحوم استاد مينوى در باب اين گفته كه در كليله و دمنه نقل شده است, مى نويسد (ص٤):
(اين گفته از عثمان بن عفّان است.)

در ورق ١٥الف آمده است:
(و قال الدّين بالمُلك يَقْوى و المُلك بالدّين يَبقى; گفت دين به پادشاهى نيرو گيرد و پادشاهى به دين پايدار گردد.)
اين جمله مأثوره عيناً در سندبادنامه ظهيرى سمرقندى (چاپ آتش, ص٥) و نيز تأليف ديگر همان نويسنده, اغراض السياسه واعراض الرئاسة (چاپ دكتر شعار, ص١٦٦) آمده است كه در كتاب اخير چنين ترجمه شده است: (دين به پادشاهى قوت گيرد و پادشاهى به دين بر پاى ماند) و به اردشير بابكان نسبت داده شده است.

ايضاً ورق ١٥ الف:
(…نحن الزمان فمن رَفعناه ارتفعَ ومَن وَضَعناه اتَّضَعَ; گفت ماييم زمان هر كه را مايلند گردانيم بلند گردد و هر كه را فرو افكنيم فرو افكنده شود.)

ثعالبى در التمثيل والمحاضره (قاهره, ١٩٦١, ص١٣٣) گويد:
(قال المعاويه… نحن الزمان من وضعناه اتّضع ومن رفعناه ارتفع)
صاحب كليله و دمنه بهرامشاهى (طبع مينوى, ص٤٠٠) اين گفته را از قول (بعض الملوك الاكابر) نقل مى كند و ظهيرى سمرقندى در سندبادنامه (آتش, ص٧٢) و اغراض السياسه (چاپ دكتر شعار, ص٢٧١) آن را از قول معاويه نقل كرده.
در اخلاق ناصرى هم بدان تمثّل جسته شده است (چاپ مينوى ـ حيدرى, ص٣٠١ و٣٩٧)
اما در تاريخ بيهقى (فيّاض ١٣٥٠, ص١٦٨) اين جمله مأثوره به مأمون عباسى نسبت داده شده و در امثال و حكم مرحوم دهخدا (ج٤, ص١٨٠٢) نيز ظاهراً با استناد به قول نويسنده تاريخ بيهقى از گفته هاى مأمون دانسته شده است.
ورق ١٥ب: (حسن بصرى گويد: اسعد الرُّعاة مَن سعدت به رعيّته; گفت نيكبخت ترين نگاه بانان يعنى پادشاهان و فرماندهان آنست كه زيردستان او و محكومان او به سبب او نيكبخت باشند.)

اين قول در سندبادنامه (چاپ آتش, ص٦) به عمر بن الخطاب منسوب گرديده است.
ورق ١٥ب: (و ثلثة لا امانَ لها الماء والنّار والسلطان; يعنى سه چيزست كه آن را امان نبود: اوّل آب چون غالب شود; دوم آتش چون در چيزى گيرد; سوم پادشاه چون بستيزد.)
در سندبادنامه ظهيرى آمده است (طبع آتش, ص٧٢):
(حاكمى چنين گفته اند: ثلثة لا…, با سه چيز امان نبود: با دريا كى به موج درآيد و آتش كى ارتفاع گيرد و پادشاه كى غضب بر وى مستولى شود.)

ورق ١٧الف:
صلاح العباد و رُشد الاُمم
و اَمنَ البَريّة من كلّ غمّ
بشيئين مالَهما ثالث
بفتق الحُسام ورتْق القلم

(نيكى حال بندگان و راه يافتن خلايق و ايمنى خلقان از همه اندوه به دو چيزست, نيست آن دو را سوم: به دريدن شمشير و پيوستن خامه)
اين دو بيت كه از سروده هاى (ابوالفتح بستى) است (دستور الكاتب… محمد بن هندوشاه نخجوانى, مسكو ١٩٦٤, ص٩٠) هم در سندبادنامه (طبع آتش, ص٤) بدان تمثّل جسته شده است و هم در اغراض السياسه (چاپ شعار, ص١٦٧) با اختلاف جزيى در الفاظ.

ورق ٢٤ الف:
العلم فيه مهابة وجلالة
والعلم انفع مِن كنوز الجوهر
فنى الكنوز على الزمان وعصره
والعلم يبقى باقيات الأدهُر
(دانش دروست شكوه و بزرگى و دانش سودمندتر از گنج هاى گوهرها; نيست گردد گنج ها بر روزگار و گذران و دانش بماند ماندنى هاى روزگار)
اين ابيات, با اختلاف در الفاظ, هم در سندبادنامه ظهيرى آمده است (چاپ آتش, ص٢٨٦) هم در اغراض السياسه (طبع دكتر شعار, ص١٢٢) و هم در راحة الصدور (چاپ تهران با تصحيحات لازم مينوى, ص٤٩ـ٥٠)

ورق ٢٥ب:
نسبت از خويشتن كنم چو گهر
نه چو خاكسترم كز آتش زاد
از ابيات مشهور مسعود سعد سلمان است (ديوان, چاپ رشيد ياسمى, ص١٠٦) كه مورد تمثّل صاحب كليله و دمنه (چاپ مينوى, ص٦٥) قرار گرفته است.
دو بيت مندرج در ورق ٢٦ الف كه آنها را به درستى از مسعود سعد سلمان دانسته اند (ورق ١٦٤ الف), از قصيده اى است معروف با مطلع (ديوان مسعود سعد, طبع ياسمى, ص٥٦):
به نظم و نثر كسى را گر افتخار سزاست
مرا سزاست كه امروز نظم و نثر مراست
كه به تصريح مؤلف كتاب, ترجمه ابياتى است از تازى كه در برخى منابع به اميرمؤمنان(ع) نسبت داده شده است.

ورق ٢٧الف:
وبال من آمد همه دانش من
چو روباه را موى و طاوس را پر
رجوع شود به كليله و دمنه, طبع اول مينوى, ص١٠٤

ورق ٢٨ب:
شد ناف معطر سبب كشتن آهو
شد طبع موافق سبب بستن كفتار
ايضاً كليله و دمنه, ص١٠٤

دو بيت مندرج در ورق ٢٩ب كه ابيات خوب كتاب مى باشد, نمونه اى است از دل تنگى ها و افسردگى هاى اهل قلم در آن روزگاران
فرياد ازين زمان كه خردمند را ازو
بهره بجز نوايب و احزان نمى رسد
جُهّال در تنعّم و ارباب فضل را
بى صد هزار غصه يكى نان نمى رسد

بيت مندرج در ورق ٣٠ب:
چگونه يارد ديدن تذرو چهره باز
كجا تواند ديدن گوزن طلعت شير

در كليله و دمنه (چاپ مينوى, ص٩٧) بدان تمثّل جسته شده ولى ترتيب مصراع ها برعكس است, همان گونه كه در ديوان مسعود سعد سلمان (طبع ياسمى, ص٢٩٥) آمده است.
در ورق ٣٦الف, بيتى از محمد بن بشير آمده است بدين گونه:
انّ الأمور اذا نسدَّت مسالِكَها
فاصّبرُ يَفتُقُ منه كلَّ ما ارْتَتجا

و چنين به صورت تحت اللفظ ترجمه گرديده: (به درستى كه كارها چون بسته گردد راه هاى آن پسِ صبر بازگشايد از آن همه آنچ سخت و بسته شد), كه عيناً در سندبادنامه (چاپ آتش, ص٢٤٤) درج شده است.
ورق ٤٥ب مصراع: (رَضيتُ من الغنيمة بالأياب, راضى شدم از غنيمت يافتن بدانچ بازگشتم كه به صورت كامل در ورق ٤٦ب چنين آمده است:
لقد طوَّقْتُ فى الآفاق حتّى
رضيتُ من الغنيمة بالأياب

(به درستى كه بگشتم در كران هاى عالم تا آخر خرسند شدم از غنيمت به بازگشتن), بيتى است از امرؤالقيس (ديوان, قاهره, ١٢٨٢, ص١٤١ و ديوان المعانى, ابوهلال عسكرى, قاهره, ١٣٥٢, ج٢, ص١٩٣) كه در بعضى از متون ما, از جمله سندبادنامه (چاپ آتش, ص١٥٩ و ٢٧٠) و ترجمه يمينى (طبع دكتر شعار, ص٤٨١) نقل گرديده است.
ورق ٥٣ الف:
إذا بلغ الرأى المشورة فاستعن
برأى نصيح او نصيحة حازم

(چون برسد انديشه به مشورت پس يارى جوى به انديشه مشفقى يا نصيحت هشيارى)
اين بيت (و ابيات بعد) از قصيده ميميه بشّار بن بُرد طخارستانى است در مدح ابراهيم بن عبدالله به مطلع (اغانى, طبع دارالكتب, ج٣, ص١٥٧):
اباجعفر ماطول عيش بدائم
ولا سالم عمّا قليل بسالم
در سندبادنامه (چاپ آتش, ص٢٧١) آمده است.

ورق ٥٤الف:
الظلم مرتعه وخيم قال الشاعر
البَغى يُصرع اهلَه والظلم مرتعُهُ وخيم
(بيدادى بيفكند اهل او را و ستم چراگاه او تباه است)
شعر و مثل در كليله و دمنه (ص١٢٦) و سندبادنامه (ص٣٣) به كار رفته است و بيت پس از آن كه از جمله اشعار حماسه است, از يزيد بن حكم مى باشد (حماسه, ص٤٤٥)

ورق ٥٤ب:
والظلم مِن شم النفوس فان تَجد
ذا عفّة فلعلّة لايظلم
(و ستم از خوى هاى نفس است پس اگر بيابى خداوند خويشتن دارى و پس بهر غرضى ستم نكند)
بيت از (متنبيّ) شاعر معروف شيعه است (شرح ديوان المتنبيّ, عبدالرحمن برقوقى, ١٩٣٠م, ج٢, ص٣٨٣) نگاه كنيد به:
حدائق السحر, چاپ عباس اقبال آشتيانى, ص٨١;
مرزبان نامه, طبع قزوينى, ص٤٥;
لطائف الحكمه, چاپ دكتر يوسفى, ص١٦٣;
سندبادنامه, چاپ آتش, ص٤;
اغراض السياسه طبع دكتر شعار, ص١٠١; مرحوم شعار در حاشيه صفحه, اين بيت را از ابوالعلاء معرّى دانسته است.

ورق ٤٨ب:
الكريم اذا وعد وفا [كذا] و اذا ودَّ صفا
جواهر الاسمار, تصحيح آل احمد ص٣٠; لطائف الحكمه, ص١٨٧; سندبادنامه, ص٣٢٠; التوسل الى الترسّل, طبع احمد بهمنيار, صفحات ١٦١ و٢٩٧; گلستان سعدى (ديباچه) و… ديده شود.

ورق ٧١ب:
اشبه من الليلة بالبارحة و فى بُعد الشبه
مقايسه شود با: سندبادنامه (ص٣٠٦); السعادة والاسعاد (طبع مينوى, ص٣٢١) و…
ايضاً
رقَّ الزّجاج و رقّت الخمر
فتشابها فتشاكل الامر
(تنگ شد آبگينه و تنگ شد مى/پس مانند شدند هر دو پس مشكل شد كار)
فكانّها خمر و لا قدح
و كانّها قدح و لا خمر
(پس مانا كه او مى است و نيست جام و مانا كه اوست جام و نيست مى)

دو بيت از ابيات مشهور صاحب بن عباد است (يتيمة الدهر, ثعالبى, بيروت ١٣٠٣, جزء٣, ص٩٤ و رساله صاحب بن عبّاد, احمد بهمنيار, ص١٨٥) كه در بسيارى از متون قديم فارسى بدان تمثّل جسته اند, از جمله به:
مرزبان نامه (ص٥); راحة الصدور (ص٤٢٥); حدائق السحر (ص٤٨); مصباح الهدايه (ص٣٦ و٤٠٥); مرصاد العباد (ص٤٠٦); سندبادنامه (ص١٠٦) و مجله دانشكده ادبيات تهران, سال١٨ ش١, ص١٣٤ رجوع شود.
بعضى از شاعران قديم ما, مضمون اين دو بيت تازى را به شعر فارسى درآورده اند.
كوكبى مروزى گويد (لباب الالباب, چاپ سعيد نفيسى تهران, ١٣٣٥, ص٢٩٧):
قدح و باده هر دو از صغوت
همچو ماه دو هفته داد اثر
يا قدح بى مى است يا مى ناب
بى قدح در هوا, شگفت نگر

كسائى مروزى گفته است: (تاريخ ادبيات در ايران, دكتر صفا, ج١, ص٤٤٧):
وان صافئى كه چون به كف دست بر نهى
كف از قدح ندانى, نى از قدح نبيد

(غضائرى رازى) همين مضمون را چنين آورده است (تاريخ ادبيات و بديع فروغى, ص٢١١):
باده به من داد و از لطافت گفتم
جام به من داده وليك باده نداده است

(فخرالين عراقى) مى گويد (ديوان چاپ دوم, نفيسى, ص٣٧٥):
از صفاى مى و لطافت جام
درهم آميخت رنگ جام و مدام
هم جام است و نيست گويى مى
يا مدام است و نيست گويى جام

استاد سخن فارسى نيز گفته است (غزليات سعدى, چاپ فروغى, ص١٩٦):
در آبگينه اش آبى كه گر قياس كنى
ندانى, آب كدام است و آبگينه كدام؟

ورق ٧٢ب:
ولم اَرَ امثال الرجال تفاوتاً
لدى المجد حتّى عدَّ الف بواحدٍ
(نمى بينم مانند مردمان شقاوت نزد بزرگى تا بشمارند هزار به يكى), كليله و دمنه (ص٤٠٩) ديده شود.

ورق ٧٣ب:
عن المرء لاتسأل و سل عن قرينه
فانّ القرينَ بالمقارن يَقْتدى
(از مرد مپرس و بپرس از همنشين او. بدرستى, همنشين بهمنشين پى روى كند).
اين بيت از( معلقه طرفة بن عبد) است و در اخلاق محتشمى (چاپ دانش پژوه, ص٣٨٠) نيز به كار رفته است.

ورق ٧٤الف:
(طلب الغاية شوم) در سندبادنامه ظهيرى (چاپ آتش, ص٢٠٩) آمده است.
ورق ٧٥الف:
اذا تَمَّ دَنا نَقصُه
توقّع زَوالاً اذا قيل تَم
(چون تمام شود كارى نزديك شود كمى آن بپيوس گشتن چون گويند تمام شد)
به يتيمة الدهر (مصر, ١٣٥٧ق, ج٤, ص٢٢٦) و محاضرات الادبا (بيروت, ١٩٦١م, ج٢, ص٤٥٠) رجوع گردد.

ورق ٧٥ب:
اذا ما كنت فى امر مروم
فلا تقنع بما دون النجوم
(چونك باشى در كارهاى جسته پس بسنده مكن بدانچ فروتر از ستاره است)
كليله و دمنه بهرامشاهى (چاپ مينوى, ص٦٣) ترجمه ادب وجيز (ضميمه اخلاق محتشمى, طبع دانش پژوه, ص٥١٣), ترجمه تاريخ يمينى (دكتر شعار, ص٦٢), جهانگشاى جوينى (طبع قزوينى, ج١, ص٦٥) و سندبادنامه (ص٧٤) ديده شود.

ورق٨١ ب:
(الفرار ممّا لايطاق مِن سُنَن المرسلين) تحفةالملوك (تهران, ١٣١٧, ص٤٩), التوسل الى الترسل (چاپ بهمنيار, ص٣٢٧), جواهر الاسما (ص٣٥١), مرصاد العباد (چاپ رياحى, ص١٩ و٥٦), بدايع الوقايع (چاپ تهران, ج١, ص١٧), امثال و حكم دهخدا (ج١, ص٢٦٤) و… از نظر گذرانده شود.
ايضاً در همين ورق (من كلام اميرالمؤمنين الفرار فى وقته ظفر) كه در سندبادنامه (ص٢٢٣) به كار رفته است.

ورق ٨٣ب:
مَن لم يؤدبه والداه
ادَّبه الليل والنهار
بيت از ابراهيم بن شكله است, به: قابوسنامه (چاپ سعيد نفيسى, ص١٢٨) و قابوسنامه (طبع دكتر يوسفى ص١٢٥) فرائد السلوك چاپ تهران (ص١٢٨), جهانگشاى جوينى (طبع قزوينى, ج٣, ص٦٤) و توضيحات آن بزرگوار به عنوان حواشى و اضافات, (ص٢٩٩ـ٣٠٠) آن كتاب و تعليقات حديقةالحقيقه (مدرّس رضوى, ص٥٣٣) مراجعه گردد.
ايضاً همان جا (عِش رَجَباً ترى عَجباً) كه در ورق ١٤٤ب تا ١٤٥ الف تكرار گرديده و شأن نزول آن بدين گونه شرح داده شده است و ترجمه گرديده:
(يعنى بزى يك سال تا عجايب بينى) اول كسى كه [اين] همه بگفت مرد[ى] بود نام او حارث بن قتاده و سبب آن بود كه يكى از زنان او با او بدخويى و ناسازگارى مى كرد تا آنك حارث او را طلاق داد. مردى ديگر آن زن را بخواست زن در ابتدا به مراعات آن مرد ايستاد چنانك روزى آن مرد حارث را بديد و شكر زن با او آغاز نهاد حارث اين كلمه بگفت اين مثل را آنجا بايد گفت كه يكى ابتدا كارى را و اما ابتداى صحبت كسى را مى پسندد و از آخرش خبر ندارد.) به سندبادنامه (چاپ آتش, ص١٩٣); نفثة المصدور زيدرى (چاپ دكتر يزدگردى, ص٢, ١٣٠ و٥٨٣), جهانگشاى جوينى (طبع قزوينى, ج١, ص١٠٨), بختيارنامه (طبع دكتر صفا, ص٤١ و بيست ونه) و التوسل الى الترسل (احمد بهمنيار, ص٢٦٣) رجوع گردد.

ورق ٨٧ ب:
(اذا جاء اجل البعير يدور حول البير) و (جَفَّ القلم بما هو كاين) و (الماضى لايُذكر) به ترتيب در صفحات ٣٢٦ و ٢٧٥ و ٦٣ سندبادنامه, چاپ آتش آمده است.
ايضاً در همين ورق: (تركتَ الرّاى بالرّيّ) در سندبادنامه (ص٢٤٦), كليله و دمنه (ص١١٧), يادداشت هاى قزوينى (چاپ ايرج افشار, ج٢, ص٦٤), نفثة المصدور (چاپ يزدگردى, ص١٠ و تعليقات مربوط به آن) آمده است.

ورق ٨٨الف:
ذوالجهل يَفعل ما ذو العقل يفعله
فى النايبات ولكن بعد ما افتضحا
به كليله و دمنه (ص٣٣٧), نامه تنسَر (چاپ دوم مينوى, ص١٥٦), سندبادنامه (ص٧١) و جهانگشاى جوينى (ج٢, ص٢٣٣) نگريسته شود.

ورق ٨٨ب:
(الدهر فرص و الاّ فغُصص)
رجوع شود به سندبادنامه ظهيرى سمرقندى (ص٨٠ و١٥٥)

ورق ٩٠الف:
خُذ ما صفا لك فالحيوة غرور
والدهر يعدل تارة و يجورُ
لاتعتبنَّ على الزمان فانّه
فلك على قُطب اللّجاج يَدورُ
از ابيات معروف ابراهيم غزّى است كه در سندبادنامه ظهيرى (طبع آتش, ص٣٢) و نيز اغراض السياسه (چاپ دكتر شعار, ص٥٥) بدان ها تمثّل جسته شده است.

ورق ٩١ب:
(عند ابن بَجدتِها حَطَطْت) با كليله و دمنه (ص٤٠٤) و سندبادنامه (ص١٨٩) و (المضاف الى بدايع الازمان) (چاپ اقبال آشتيانى, ١٣٣١, ص٤) سنجيده شود.
ايضاً (اعطيتَ القوس باريها), رجوع شود به سندبادنامه (ص٢٤٤), مرزبان نامه (ص٢٨١) تاريخ وصّاف (طبع هند, ١٣٣٣ق, ص١٢٩) و بدايع الزمان (چاپ اقبال, ص٤)

ورق ٩٥ ب:
(مَن يَفعل الخير لايُعدَم جوازيه), كه در ورق ١٤٧ب به صورت كامل آمده است.

ورق ١٠٩ ب:
(كُل البَقْل ولا تَسئال عن المبقله), در سندبادنامه (ص٢١٠) مندرج است.

ورق ١٢١ب:
(بكلّ ولاية لابدّ عزل و صرف الدهر عقد ثمّ حلّ), (مر همه حكم را هرآينه معزولى است و گردش روزگار بستن است پس گشودن), سندبادنامه (ص٢٦٤) ديده شود.

ورق ١٢٢ب:
لاتحسبنَّ سروراً دايماً ابداً
مَن سرَّه زمن ساءته ازمان
(مپندار شادى پيوسته هميشه هر كه شاد كرد او را زمان ها غمناك كند زمان ها.)
به لغت نامه دهخدا, ذيل (ابى الفتح بستى) رجوع گردد.

ورق ١٢٣الف:
(العَير يَفرط والمِكواةُ فى النار), رجوع شود به مجمع الامثال ميدانى (چاپ مصر, ١٣٧٩, ج٢, ص٩٥) و فرائد اللآل فى مجمع الامثال (ج٢, ص٧٧) و سندبادنامه (چاپ آتش, ص٨٨).
ايضاً ورق ١٢٣الف:
يا راقدَ الليل مسروراً باوّله
انّ الحوادث قد يَطرقن اسحارا
(اى خفته شب شادمانه به اوّل آن, به درستى كه شر آيد گاه سحر).
به اين بيت در بسيارى از متن هاى ديرينه سال فارسى, استشهاد شده است. از جمله نگاه كنيد به: تاريخ بيهقى (چاپ قديم دكتر فياض, ص٢٢٦ و چاپ ١٣٥٠, ص٢٩٠); مجموعه آثار فارسى احمد غزالى (چاپ احمد مجاهد, ص٢١٠); كشف الاسرار و عدةالابرار (طبع على اصغر حكمت, ج١, ص٢٨٧ و ج١٠, ص٤٥١); بختيارنامه (دكتر صفا, ص١٣٣); مرزبان نامه (طبع قزوينى, ص٢٦٥); لمعة السراج (يا بختيارنامه, چاپ بنياد فرهنگ ايران, ص١٥٨); نفثة المصدور زيدرى (چاپ دكتر يزدگردى (ص٢٠ و تعليقات, ص١٥١); جهانگشاى جوينى (چاپ محمد قزوينى, ج٢, ص١٥٩); تاريخ وصّاف (چاپ هند, ١٣٣٣ق, ص٣٠٥); درّه نادره (طبع دكتر شهيدى, ص٦٨٢); تجربة الاحرار (چاپ حسن قاضى طباطبايى, ج١, ص٤٧٤); فرائد السلوك (چاپ دكتر نورانى وصال, ص٢١٩) و…
در حواشى تاريخ وصّاف (طبع هند, ١٣٣٣, ص٣٠٥) اين بيت از آن محمد بن زيد التميمى دانسته شده است و در تعليقات تجربة الاحرار (ج١, ص٤٧٤) به استناد (حيوة الحيوان) دَميرى ـ ذيل ماده (قطا) ـ به ابن رومى منسوب گرديده است.
در اغانى (ج٢, ص٣٢) به (امرئ القيس) و در (البصائر والذخائر) (ج١, ص٤٣) به (ابن سكّيت) نسبت داده شده, اما استاد مرحوم مجتبى مينوى در يادداشت هاى خود با استناد به معجم الشعراء مرزبانى (ص٤٢٩) گوينده را محمد بن حازم الباهلى دانسته اند.
ورق ١٣٦ ب:
(و قال عليه السلم الاربّ شَهوة ساعة اورَثَتْ حُزناً طويلاً)
به ترك الاطناب فى شرح الشهاب (يا مختصر فصل الخطاب, تصحيح محمد شيروانى, دانشگاه تهران, ١٣٤٣ش, ص٧٥٥, فقره ٩١٤) رجوع گردد.
اما در سندبادنامه (چاپ آتش, ص٣٤ و١٤٠) خبر دانسته شده ود ر ديوان ابوالعتاهيه (بيروت, ١٨٨٨م, ص٢١٨) به صورت بيتى كامل ضبط شده است; اختلافى در الفاظ:
ولرُبَّ شَهوة ساعة قَلْ
اَورَثَتْ حُزناً طويلاً

ورق ١٤٤ الف:
(سَكَت الفاً ونَطق خلفاً, خاموش بود, بسيار و سخنى گفت تباه و بى مقدار)
(و اين كلمه را سبب آن بوده است كه روزى اعرابى اى در ميان جمعى نشسته بود و هيچ سخن نمى گفت ناگاه بادى ازو جدا شد به غايت خجل گشت, جماعت جمله بخنددند و اين كلمه بر زبان راندند. اعرابى به انگشت سوى پس اشارت كرد و گفت انّها خَلَف نَطَقَتْ خَلفاً, اى او تباه است و سخن تباه گفت و اين كلمه نيز مثلى مشهور گشت. مثل اوّل را آنجا بايد گفت كه كسى بسيار خاموش بود و عاقبت سخن نافرجام گويد و مثل دوم را آنجا بايد گفت كه خسيسى يا دونى سخنى دون بگويد).
به نظر مى رسد كه حكايت استاد سخن در بوستان: (يكى خوب خُلق و خَلَق پوس بود…) مأخوذ از همين مَثل اوّل باشد كه در سندبادنامه هم عين اين مثل (ص٧٤) به استشهاد آمده است.

ورق ١٤٧ ب:
مَن يَفعل الخير لايُعدَم جوازيه
لايَذهب العرف بين اللّه والناس
به اخلاق محتشمى (چاپ محمدتقى دانش پژوه, ص٥٢٧) مراجعه شود.

ورق ١٤٩ الف:
و لَم ارَ فى عيوب الناس شيئاً
كنقص القادرين على التمام
به شرح ديوان المتنبيّ (البرقوقى, ج٢, ص٤٠٠) رجوع گردد.

ورق ١٤٩ ب:
الناس اَكيسُ مِن اَن يَمدحوا رجلاً
حتى يَرَو [كذا] عنده آثار احسان
در كليله و دمنه بهرامشاهى (چاپ مينوى, ص١٦) به استشهاد آمده است.

ايضاً همان ورق:
انَّ الخيارَ مِن القبايل واحد
و بَنو حنيفة كلّهم اخيارُ
در كليله و دمنه (ص١٣) ديده شود.

نيز همان ورق ١٤٩ ب:
و ما السيف الاّ لمَن سلّه
و لم يزل الملك فيمن غَلَبْ
به سندبادنامه (ص٥) نگريسته شود.
عوارفهُ اغنَتْ واقْنَتْ فلم تذر
على الارض بالاعدام واللّه عارفا
رجوع شود به سندبادنامه (ص٧)

ورق ١٥٠ الف:
رضاك رضايَ الذى اوثِر
وسرّك سرّى فما اُظْهِر
سندبادنامه (ص٩٢) ديده شود. سعدى, خداوندگار سخن فارسى نيز فرموده است (غزليات چاپ فروغى, ص١٣٦):
پيام ما كه رساند به خدمتش, كه رضا
رضاى تست, گَرَم خسته دارى ار خشنود

ورق ١٥٣ ب:
و ماهى الاّ شبعَة بعد جوعَة
و كلُّ طعام بين جَنبيَّ واحد
سندبادنامه (ص٢٦٩) و محاضرات الادباء (راغب اصفهانى, بيروت, ١٩٦١م, ج٢, ص٦٣٤) از نظر گذرانده شود.

ايضاً همان ورق:
والظلم مِن شيم النفوس فأن تجد
ذا عفّة فلعلّة لايَظلم
از ابيات معروف (متنبيّ) شاعر نامبردار شيعى است, در قصيده اى با مطلع (ديوان, ص٥٧٠):
لهوى النفوس سريرة لا تعلم
عرضاً نظرت و خلت أبى اسلم
در پاره اى از كتب قديم ما از جمله سندبادنامه (ص٤) مرزبان نامه (ج١, ص٨٥) و… به كار رفته است.
*

مؤلف ورق ١٥٥ الف تا ١٥٨ الف را به نقل چند حكايت فارسى اختصاص داده و آن را (فى الحكايات المرتبطة بالآيات) ناميده است. از جمله اين حكايات است (ورق ١٥٦ الف):
آورده اند كه موسى بن الزيّات يكى را از عمّال خويش مصادره كرده بود و بحبس و ضرب الزام مى كرد و مطالبت مى فرمود تا بسبب آن ناگاه روزى در اثناى ضرب بمرد و موسى بن الزيات از آن متوهّم شد و قضيه را پنهان مى داشت. روزى ابوالعينا را پرسيدند كه از فلانى چه خبر دارى گفت فَوَكزَهُ موسى فَقَضى عليه اين معنى به موسى نقل كردند كه ابوالعينا زبان دراز كرده است و اين حالپىنوشت: * در زبان هاى اروپايى براى ورق يا برگ كتاب از اصطلاح FOLIO استفاده مى شود با نشانه اختصارى F و (روى برگ) (RECTO) را با A و پشت برگ (VERSO) را با B مشخص مى سازند كه در اين نوشته, مطابق معمول, (الف) براى A و (ب) معادل B به كار رفته است. m