آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - سيرى در ديوان ظهير فاريابى - هنر على محمد

سيرى در ديوان ظهير فاريابى
هنر على محمد

ديوان ظهيرالدين فاريابى, تصحيح و تحقيق و توضيح: دكتر اميرحسن يزدگردى به اهتمام دكتر اصغر دادبه.
به تازگى ديوان ظهيرالدين فاريابى به تصحيح و تحقيق و توضيح دكتر اميرحسن يزدگردى و به اهتمام دكتر اصغر دادبه منتشر گرديده است.
كتابِ حدود ٥٩٢ صفحه اى ديوان ظهير, به دو بخش و شش فصل تقسيم گرديده است:
بخش اول گذشته از احوال و آثار مرحوم دكتر يزدگردى به قلم دكتر دادبه (تا صفحه ٢٠) كه گزارش دلسوزانه اى است از زندگى و آثار خامه يزدگردى, مشتمل بر (مقدمه جامع ديوان استاد ظهيرالدين فاريابى (ص٢٣ـ٢٩); قصايد (ص٣٣ـ١٧٩); قطعات (ص١٨٣ـ٢٢٧); تركيب بند (٢٣١ـ٢٤٠); ملمّعات (ص٢٤٣); غزليّات (٢٤٧ـ ٢٥٥) و رباعيات و يك قطعه (٢٥٩ـ ٢٧٤) مى باشد. بخش دوم كه خود به شش فصل تقسيم شده است, دربردارنده اين مطالب است:
فصل اوّل. زندگى ظهير (ص٢٧٧ـ ٣١٥); فصل دوم: شعر ظهير (٣١٧ـ٣٥٦); فصل سوم: شعر ظهير در كتب ادب (٣٥٧ـ ٣٦٨); فصل چهارم: ديوان ظهير فاريابى (٣٦٩ـ ٣٨١); فصل پنجم: فرهنگ لغات و كنايات و تعبيرات (٣٨٣ـ ٤٥٩); فصل ششم: حواشى و تعليقات (٤٦١ـ٥٠٦) و سرانجام: (كتب و مؤلفاتى كه محل اعتماد و مورد استفاده قرار گرفته است) (٥٠٧ ـ٥١٦) و نيز: فهرست ها (٥١٧ ـ٥٩٢). جز از فهرست هاى گوناگون كه ممدّ كار محقق است, از صفحه ٥٤١ تا ٥٩٢, (نمايه عام) بر فايده فهرست ها افزوده است و براى كسانى كه مى خواهند و مى توانند در باب كتب قديم ما و محتواى آنها بررسى و پژوهش كنند, بسيار سودمند است.
در بخش دوم (فصل اول): (زندگى ظهير) مصحّح به دقت در باب نام و نسب, زادگاه, مسافرت ها, تحصيلات, مذهب, وضع مادى و گذران زندگى, اخلاق, استادان و شاگردان, خانواده, درگذشت, مزار, شاعران معاصر, نظر بزرگان و ممدوحان ظهير, با استفاده از مآخذ معتبر موجود و در دسترس, سخن گفته است و بر آنچه او نوشته است كمتر مى توان چيزى افزود.
در فصل دوم اين بخش كه به شعر ظهير اختصاص يافته است, مصحح با باريك بينى و دقت علمى قريب به وسواس, قصايد, قطعات, تركيب بندها, ملمّعات, غزليات, مثنوى ها, رباعيات; سبك شعر ظهير و نقد آن و پاره اى از نكات دستورى و لغوى شعر وى را به محكّ نقد و تحقيق زده و از صافى ذوق سليم خود گذرانده است.
در فصل سوم, شعر ظهير در كتب ادب مورد تحقيق و مداقّه قرار گرفته است. آن گونه كه فى المثل كتابى منثور را نمى توان يافت كه مصحح بدان مراجعه نكرده باشد و آن را براى يافتن شعر ظهير از باء بسم اللّه تا تاء تمّت در مطالعه نگرفته باشد. كارى كه در مورد ديگر شاعران نشده است, اگرچه لازم و بايسته به نظر مى آيد.
در فصل پنجم كتاب, مصحح فرهنگى از لغات و كنايات و تعبيرات كتاب تدوين كرده است و براى هر مورد شاهد يا شواهد و امثله كافى و وافى به مقصود از كتب معتمد آورده است تا كار خواننده را آسان كند و او را از تورّق كتاب لغت يا مراجعه به كتب مرجع بى نياز سازد.
اما مصحح مرحوم, به اين هم قانع نشده است و در فصل ششم كه بدان (حواشى و تعليقات و شرح پاره اى از مشكلات اشعار) نام داده است; به شرح و توضيح پاره اى از اعلام و امثال و كنايات و مواردى پرداخته است كه شايد, نبود آنها خواننده دقيق النظر و كنجكاو را از فهم بعض اشعار باز مى داشت. در همه جا مى بينيم از مآخذ و مراجع دست اول و معتبر استفاده شده است و مصحح بى آنكه ادعاى استقراء تام داشته باشد, در هر مورد كوشيده است با سود جستن از مآخذ مورد وثوق و با اعتبار به توضيح و شرح مطلب بپردازد و ياريگر خواننده, در فهم كردن مطلب باشد; بى آنكه از در (تفاضل) وارد شود و با انباشتن و سياه كردن صفحات بسيار, براى هر نكته جزئى پيش پا افتاده و همه كس فهم, خواننده را دچار حيرت و سرگردانى سازد. تصحيح ديوان
(تصحيح انتقادى ديوان استاد ظهيرالدين فاريابى و بحث در احوال و آثار و حل مشكلات اشعار وى) موضوع رساله دكترى مرحوم يزدگردى در زبان و ادبيات فارسى بوده است كه در تاريخ ١/٨/١٣٣٦, از آن دفاع شده است, ولى آن مرحوم از ١٣٣٦ش تا واپسين روز زندگى خود (چهارم فروردين ماه يكهزار و سيصد و شصت وپنج) ـ به مدت سى و دو سال ـ در هر فرصتى در باب محتواى اين رساله كار كرده است تا آن را به حدّ كمال نزديك گرداند.
نگاهى گذرا به فهرست رساله هاى تحصيلى دانشگاه طهران (زيرنظر حسين بنى آدم, ج١, طهران ١٣٥٦ش) و نيز بررسى اصل مهم ترين آنها, خواننده و جستجوگر كنجكاو را به اين نتيجه مى رساند كه نظير رساله يزدگردى, از نظر دقت و عمق و وسواس علمى, در ميان آن همه رساله انگشت شمار است. شاعران هم عصر
(ظهيرالدين ابوالفضل طاهر بن محمد فاريابى) كه در قرن ششم مى زيسته و به سال ٥٩٨ق در مقبره شعراى تبريز, در محله سرخاب, به خواب ابدى فرو رفته است, يكى از شاعران بزرگ و معروف اين قرن است, قرن قصيده سرايان بزرگ, كه با جمال الدين عبدالرزاق اصفهانى و انورى ابيوردى و مجيرالدين بيلقانى و اثيرالدين اخسيكتى و فلكى شروانى و نيز مثنوى سراى بزرگ و بى نظيرى چون نظامى گنجه اى معاصر بوده است و بعضى از اين بزرگان, چون جمال الدين عبدالرزاق به بزرگى و استادى او در كار شعر فارسى اذعان كرده اند. (ديوان جمال الدين عبدالرزاق طبع وحيد دستگرى, ص٣٤٧ و مابعد, تركيب بند در مدح ظهير ديده شود). انورى يا ظهير
منازعه ميان فاضلان كاشانى در باب شعر انورى و ظهير و سرانجام (مجد همگر) را حَكَم ساختن از جمله موضوعاتى است كه در بعضى از كتب چون تاريخ گزيده و مونس الاحرار محمد بن بدر جاجَرمى و حبيب السير (طبع خيام, ص١١٧ و١١٨) و نيز مجمع الفصحا و تاريخ ادبيات براون (از سعدى تا جامى, ص١٣٩) و… نقل گرديده است و نشانگر اين نكته است كه اهل فضل و ادب, در گذشته براى شعر ظهير فاريابى ارزش و اعتبارى ويژه قائل بوده اند و آن را قابل اعتنا مى دانسته اند.
فاضل كاشانى در خطاب به (مجد همگر) مى نويسند:
قومى زناقدان سخن, گفته ظهير
ترجيح مى نهند بر اشعار انورى
قومى دگر برين سخن انكار كرده اند
فى الجمله در محل نزاعند و داورى
ترجيح يك طرف تو بديشان نما كه هست
زير نگين كلك تو ملك سخنورى
و (مجد همگر) در جواب مى گويد:
جمعى ز اهل خطّه كاشان كه برده اند
زارباب فضل و دانش گوى سخنوري…
در (انورى) مناظره شان رفت و در (ظهير)
تا مر كراست پايه بهتر ز شاعرى
از آب فرياب يكى عرضه داد دُر
از خاك خاوران دگرى زرّ جعفرى
ترجيح مى نهاد يكى مهر بر قمر
تفضيل مى نهاد يكى حور بر پرى
انصاف چون نيافت گروه از دگر گروه
من بنده را گزيد نظرشان به داورى
شعر ظهير اگرچه سرآمد ز جنس و نظم
با طرز انورى نزند لاف همسرى سعدى يا امامى هروى
بايد گفت كه مجد همگر پيش از آن كه براى شعرهايش به شهرت رسيده باشد, به خاطر قضاوتى است كه ذكر آن گذشت و نيز قضاوتى ديگر در باب (سعدى). وقتى كه بعضى از معاصران, عقيده او را در باب (سعدى) و (امامى هروى) مى پرسند, مى گويد:
در شيوه شاعرى به اجماع امم
هرگز من و سعدى به امامى نرسيم
نوشته اند كه سعدى (يا احتمالاً رندى ديگر) پس از شنيدن نتيجه داورى مجد همگر, با ايهامى دل انگيز گفته است:
همگر كه به عمر خود نكرده ست نماز
آرى چه عجب, گر به امامى نرسد
بارى, امامى هروى كه با مجد همگر و سعدى معاصر بوده است, در باب (شعر انورى و ظهير) پاسخ داده است:
اى سالك مسالك فكرت درين سؤال
معذور نيستى به حقيقت چو بنگرى
تمييز را ز بعد تناسب بدين دو طور
هيچ احتياجى نيست بدين شرح گسترى
اين معجزه ست و آن سحر, اين نور و آن چراغ
اين ماه و آن ستاره, وين حور و آن پرى شعر ظهير و ديگران
شعر ظهير همواره مورد توجه شاعران و بزرگان شعر فارسى بوده است:
ظهير در قصيده اى به مطلع (ديوان, يزدگردى, ص٨٥):
شرح غم تو لذت شادى به جان دهد
شكر لب تو طعم شكر وادهان دهد
گفته است:
نُه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى
تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد
تعريض سعدى در بوستان به اين بيت (چاپ فروغى, ص١١):
چه حاجت كه نه كرسى آسمان
نهى زير پاى قزل ارسلان
مگو پاى عزّت بر افلاك نِه
بگو روى اخلاص بر خاك نه
گذشته از اينكه نقدى است بر مبالغه ظهير در مدح ممدوح و خارج شدن او در مبالغه پردازى از حدّ طبيعت, حاكى است از توجه سعدى به شعر ظهير.
(خواجوى كرمانى) در قصيده اى به مطلع (طبع سهيلى خوانسارى, ص٤٢):
قمرى قارى نگر بگرفته در منقار, قير
نى تكلّم در كلام و نى ترنّم در صفير
مى گويد:
شمس اگر دادى مرا در سعدى طالع مدد
لاف خاقانى زدى طبع رشيدم با ظهير
و در حاشيه ديوان حافظ, چاپ مرحوم قزوينى (ص١٧٤) آمده است:
چه جاى گفته خواجو و شعر سلمان است
كه شعر حافظ بهتر ز شعر خوب ظهير
شاعرى نيز خطاب به (جامى) گفته است (مجمع الفصحاء, رضا قلى خان هدايت, ص٣٣٠):
اى باد صبا بگو به جامى
آن دزد سخنوران نامى
بردى اشعار كهنه و نو
از سعدى و انورى و خسرو
اكنون كه سر حجاز دارى
و آهنگ ره مجاز دارى,
در كعبه بدزد, اگر توانى ديوان ظهير فاريابى
(امير خسرو دهلوى) در مقدمه اى كه بر ديوان خود به نثر نوشته است (B.M.Oq. ٢١١١٠٤l. ١٦٣a) (ظهير) و (رضى الدين نيشابورى) را از (متقدمان شعرا كه بر فنون علم مملو و مشحون بوده اند و فروترين پايه ايشان, انشاى شعر بود) شمرده است.
(جامى) هم در (سبحةالابرار) (عقد سى ونهم) خطاب به خود گفته است:
جامى! اين پرده سرايى تا چند!
چون جرس هرزه درايى تا چند؟…
گه شوى سوى مقاصد قاصد
باشى آن را به قصايد صايد
مدح ارباب مناصب گويى
فتح ابواب مطالب جويي…
گه پى مثنوى آرى زيور
بر يكى وزن هزاران گوهر
گه ز ترجيع شوى بندگشاى
عقل و دين را فكنى بند به پاي…
گه كنى كم به معمّا نامى
خواهى از گمشده نامى كامى
بين كه چون سهم اجل را قوسى
گرد كرده ز پى فردوسى
با دل شق شده چون خامه خويش
مانده سر زير ز شهنامه خويش
ناظم گنجه نظامى كه به رنج
عدد گنج رسانيده به پنج
روز آخر كه ازين مجلس رفت
گنج ها داده ز كف, مفلس رفت
روز آخر كه از اين مجلس رفت
گنج ها داده ز كف مفلس رفت
گر چه مى رفت به سحرافشانى
بر فلك دبدبه خاقانى
گشت پامال حوادث دبه اش
بى صدا شد چو دبه دبدبه اش
انورى كو و دل انور او
حكمت شعر خردپرور او
كو ظهير آنكه چو خضر آب حيات
كلك او داشت روان در طبقات

استقبال ظهير و ديگران از غزل سنائى
ظهير غزلى دارد به مطلع (ديوان٢٤٧):
يار ميخواره من دى قدحى باده به دست
با حريفان ز خرابات برون آمد مست
كه از جمله چند غزل انگشت شمار و اصيل اوست و در وحدت مضمون و معنى و نيز چگونگى وصف و تعبير وزن و قافيه ورَوى, به استقبال يكى از غزل هاى سنائى سروده شده است; با مطلع:
شور در شهر فكند آن بت زنّارپرست
چون سحرگه ز خرابات برون آمد مست
بعد از سنايى و قبل از ظهير, انورى نيز همين معنى و مضمون را ـ منتهى در وزن و قافيه ديگر ـ چنين سروده است:
باز دوش آن صنم باده فروش
شهرى از ولوله آورد به جوش
عطار كه مضمون غزل را مطابق ميل خود يافته, با همان قافيه وروى, اما در وزنى ديگر گفته است:
نيم شبى, سيم برم نيم مست
نعره زنان آمد و در را شكست
خواجوى كرمانى موضوع سابق الذكر را با همان قافيه ولى در وزنى متفاوت چنين سروده است:
سحرگه ماه عقرب زلف من مست
درآمد, همچون شمعى, شمع در دست
اما حافظه دو غزل دارد ـ با همان موضوع ـ كه دومى از نظر وزن و قافيه وروى, همانند غزل سنايى و ظهير است و از معروف ترين غزل هاى اصيل وى; با اين مطلع:

زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحى در دست
در چند قصيده اى هم كه حافظ از سر تفنّن و به جهت رفع تكليف سروده است, ظاهراً از اثرگذارى هاى ظهير بر كنار نمانده است.

قصايد ظهير و حافظ
علامه مرحوم محمد قزوينى, در حاشيه مقدمه اى كه بر ديوان حافظ نوشته است (صفحه قيه ـ قيو) مى گويد:
خواجه گويا در قصايد خود غالباً شيوه ظهير فاريابى را پيروى كرده و معتقد سبك و اسلوب او بوده, چنانكه قصيده او به مطلع:
شد عرصه زمين چو بساط ارم جوان
از پرتو سعادت شاهِ جهان ستان
ظاهراً به استقبال اين قصيده ظهير است [چاپ يزدگردى, ص١٤١]:
گيتى ز فرّ دولت فرمان ده جهان
مانَد به عرصه ارم و روضه جهان
و قصيده ديگر او به مطلع:
ز دلبرى نتوان لاف زد به آسانى
هزار نكته درين كار هست تا دانى
به نحو وضوح به استقبال اين قصيده ظهير است [(چاپ يزدگردى, ص١٧٦)]:
(درين هوس كه من افتاده ام به نادانى
مرا به جان خطر است از غم تو تا دانى)
و قصيده او به مطلع:
(سپيده دم كه صبا بوى لطف جان گيرد
چمن ز لطف هوا, نكته بر جنان گيرد)
گويا از حيث سبك و اسلوب و نيز وزن به استقبال اين قصيده ظهير باشد [(چاپ يزدگردى, ص٨٢)]:
(سپيده دم كه صبا مژده بهار دهد
دم هوا مدد نافه تتار دهد)
همچنين ظهير در قصيده اى به مطلع (ديوان, يزدگردى, ص١٣١):
(چو ماه يكشبه بنهفت چهره از نظرم
مه دو هفته درآمد به تهنيت ز درم
گفته است:
(مرا اميد وصال تو زنده مى دارد
وگرنه, بى تو نه عينم بماند و نه اثرم)
حافظ در بيتى, مصراع اول را چنين تضمين كرده است (ديوان چاپ قزوينى, ص٢٥٤):
(مرا اميد وصال تو زنده مى دارد
وگرنه, هر دمم از هجر تست بيم هلاك)
كه از غزلى است به مطلع:
(هزار دشمنم ار مى كنند قصد هلاك
گَرَم تو دوستى از دشمنان ندارم باك)

اثرپذيرى كمال اسماعيل از ظهير
كمال الدين اسماعيل نيز متأثّر از ظهير است و بعضى از قصايد مهم وى را استقبال كرده است, از جمله ظهير قصيده اى دارد به مطلع (چاپ يزدگردى, ص١١٢):
(هزار توبه شكسته است زلف پرشكنش
كجا به چشم درآيد شكست حال منش؟)
كه كمال به اقتفاى ظهير گفته است:
(درست گشت همانا شكستگى منش
كه نيك از آن بشكسته است زلف پرشكنش)…
سپس مى گويد:
تواردى مگر افتاده بود در مطلع
بدين سبب رقمى از قصور بر مزنش
ظهير اگرچه كه صرّاف نقد اشعار است
گمان مبر كه زند بنده نقب بر سخنش
كه گاه فكرت اگر بر نبات نعش خورم
دهم به نوك قلم انتظام چون پرنش) ظهير و خواندمير
در باب اين بيت ظهير (ديوان, يزدگردى, ص٨٦):
(پيرند چرخ و اختر و بخت تو نوجوان
آن به كه پير دولت خود با جوان دهد)
دو حكايت در (حبيب السير) (چاپ قديم) آمده است:
يكى در خصوص شاهرخ پسر تيمور (جزء٣, ج٢, ص١٣٧);
ديگرى در باب يكى از سلاطين قراختايى كرمان (جزو٢, ج٣, ص١١)
بيت را هم صاحب حبيب السير, به صورت:
(چرخ است پيرو اختر بخت تو نوجوان
آن به كه پير نوبت خود با جوان دهد)
نقل كرده است و چون بعضى از الفاظ آن با نسخه بدل هاى چاپ يزدگردى مطابقت دارد, نشان مى دهد كه اين اختلاف نتيجه دست كارى ناسخان يا روايت كنندگان قديم است.
به هر حال, بيت ظهير و دو حكايت در باب آن, حاكى از توجه اهل قلم به شعر ظهير است و مطلوب بودن آن نزد نويسندگان در روزگاران گذشته.
نظر شرف الدين رامى
(شرف الدين رامى) در انيس العشاق (به تصحيح عباس اقبال آشتيانى, ١٣٢٥) در باب اول از كتاب منحصر به فرد خود كه اختصاص به (صفت موى) دارد (ص٥ ـ٩) پس از شمردن استعاره ها و تشبيهاتى كه شاعران در باب موى معشوق به كار برده اند, نويسد:
(برخلاف اين تشبيهات ظهيرالدين فاريابى, زلف را جادو مى خوانَد و درين تشبيه مخترع است, چنانكه مى گويد:
(زلفت به جادوى ببرد هر كجا دلى است
وانگه به چشم و ابروى نامهربان دهد)
(ديوان, چاپ يزدگردى, ص٨٥ ديده شود). جنبه هاى گوناگون شعر ظهير
شعر ظهير با آنكه انسجام دارد, گاه به سبب اينكه شاعر در مديحه گويى و مبالغه پردازى از حد طبيعت و عادت, زياده از اندازه خارج مى شود, خالى از ركاكت و زشتى نيست (ديوان, ص١٠٨):
خرده عدل تو تا پر زده است در عالم
به جاى بيضه نهاده ست ماكيان گوهر
گاهى فخريه هاى ظهير, يادآور شعرى از (متنبّى) است. مثلاً (متنبّى) گفته است (العَرف الطيّب, ناصيف يازجى, بيروت, ١٣٠٥, ص٣٤٣):
(انا الذى نظر الاعمى الى ادبى
واسمعَت كلماتى مَن به صمم)
ظهير هم مى گويد (ديوان٢٢٤):
(كمال دانش من كور ديد و كر بشنيد
به نظم و نثر, چه در پارسى چه در تازى)
شايد آشنايى با ادبيات عربى موجب اين نوع قرابت معنايى شده باشد. زيرا مطالعه شعر ظهير به ما مى فهماند كه وى گذشته از قرآن مجيد و مسائل قرآنى, از ادب عربى نيز كاملاً بهره مند بوده است. وقتى مى گويد (ديوان, ص٦٥):
(تأويل توأمان چه بود پيش از آنك مُلك
آن را دهد خداى كه دين را شعار كرد)
به (الدين والمُلك توأمان) نظر دارد كه در بعضى از كتب قديم ما به عنوان (حديث) نقل شده است, اما محققاً حديث نيست; بلكه جمله اى است مأثوره, مأخوذ از عبارتى از (عهد اردشير) يعنى وصيت نامه اردشير براى شاهان بعد از او كه (ابوعلى مسكويه) ترجمه عربى آن را در (تجارب الاُمَم) نقل كرده است و مرحوم على اكبر دهخدا, آن را از روى تجارب الامم در (امثال و حكم) خود (ج٣, ص٦١٣ و مابعد) آورده است: (واعلموا انّ الملك والدين اخوان توأمان…)
(رجوع كنيد به: عهد اردشير, احسان عباس, دار صادر, بيروت, ١٣٨٧ق, ص٥٣; سند بادنامه, تصحيح احمد آتش, استانبول ١٩٤٨, ص٤; فرائد السلوك, چاپ طهران, ص٤٢; كليله و دمنه, تصحيح و توضيح مجتبى مينوى, ص٤; نامه تنسر, چاپ مينوى, ص٨ و٥٣; چهار مقاله, نظامى عروضى, طبع دكتر محمد معين, ص١٨; اخلاق ناصرى, چاپ مينوى ـ حيدرى, ص٢٨٥; التوسل الى التّرسّل, به تصحيح احمد بهمنيار, ١٣١٥ش, ص١٠٢; مرصاد العباد, تصحيح دكتر محمدامين رياحى, ص٤٣٦, عيون الاخبار, دينورى, ج١, ص١٣ و….)
بعضى از اشعار ظهير به صورت (ضرب المثل) درآمده است, مثلاً (ديوان, ص٣٤ و٣٥):
(جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز
خراب مى نكند بارگاه كسرى را)
(نى نى! ازين ميانه تو مخصوص نيستى
در هر كه بنگرى به همين داغ مبتلاست)

در بين اشعار ظهير, آن دسته كه جنبه (شبه مثل) دارد كم نيست و مرحوم دهخدا مبلغى را از اين نوع اشعار در امثال و حكم آورده است (ج١, ص(نو) و (نز); ج٢, ص(نط) و (س) و ج٤, ص(مو) ديده شود).
استشهاد نويسندگان و مؤلفان كتاب هايى از قبيل مرزبان نامه, المعجم فى معايير اشعار العجم, سلجوق نامه بن بى بى, نفثة المصدور , تاريخ نامه هرات (بيش از ديگران), جهانگشاى جوينى, روضات الجنات, تاريخ وصّاف, تاريخ گزيده, انوار سهيلى, تاريخ معجم, اشعة اللمعات, تاريخ طبرستان و… به شعر ظهير, حاكى از ارزش و اهميّت اين اشعار است و توجه اهل قلم از هر دسته به آن. ويژگى هاى شعر ظهير
شعر ظهير فاريابى, شعرى روان و با انسجام است و قصايد او معمولاً با تغزّل شروع مى شود; تغزّلى كه از الفاظ خوش آهنگ به وجود آمده است.
سپس با (تخلص) استادانه به ستايش ممدوح مى پردازد و در پايان با (شريطه)اى روان و خاص پسند و عام فهم, وى را دعا مى كند. شريطه ها متنوع اند.
گاهى قصيده بدون داشتن (تشبيب) و (نسيب) با پند و اندرز و تنبيه شروع مى شود. گاه نيز, قصيده, نه با تشبيب شروع مى شود و نه با پند و عبرت, بلكه شاعر كه از ناكامى خود نسبت به ديگر قصيده سرايان مدح گستر در به دست آوردن مال و منال, دچار دردمندى و رنجورى شده, به شكايت و شكوه مى پردازد. چون به عيان مى بيند با آنكه از نظر علم و اطلاع و قدرت شاعرانه و ستايشگرى, از ديگران پاى كمى ندارد, مزدش ـ مزد مداحى هاى مبالغه آميز و گزافه مانندش ـ كمتر از آنهاست و آنجا هم كه به حق منتظر نواخت و انعام است, بى نصيب مى ماند و كيسه ديگران پر مى شود. (اجتماع كواكب) در شعر ظهير
از جمله اين موارد, يكى هم مسئله (قران كواكب يا (اجتماع كواكب) است. توضيح مطلب اينكه: هميشه در ايران, عالمان و حكيمان راستين و فيلسوفان حقيقى با صحّت احكام نجومى مخالف بوده اند و بعضى از بزرگان آنها مانند ابونصر فارابى, حتى رساله اى در ردّ آن انشا كرده است و ابن سينا در آخر كتاب (شفا) در بطلان احكام نجومى سخن گفته است و كسى مانند ابوريحان بيرونى كه مطلقاً او را بايد بزرگترين عالم در آن روزگاران به شمار آورد ـ با آنكه در علم هيئت و نجوم يد طولايى داشته است ـ وقعى به احكام نجومى نمى گذاشته است و شاعر و رحّاله و متفكر و نويسنده اى بزرگ چون ناصرخسرو, چنين احكامى را مردود مى دانسته است.
بارى از جمله وقايع فلكى كه منجّمان آنها را در حوادث زمينى و احوال و اعمال انسانى دخيل مى دانسته اند, يكى هم (اجتماع كواكب) يا (قران كواكب) بوده است كه عبارت باشد از اجتماع دو يا چند ستاره در يكى از برجهاى دوازده گانه.
مهم ترين اين قرانات, اجتماع هر هفت سياره (ماه و عُطارد و زهره و خورشيد و مريخ و مشترى و زحل) است.
منجّمان چنين قرانى را دليل بر طوفان هاى عظيم مى دانستند و به سال ٥٨٢ق. يكى از همين قران ها اتفاق افتاد و چهل پنجاه سالى پيش از آن منجمان پيش بينى طوفان شديدى را به هنگام وقوع اين قران كرده بودند و شاعران اهل نجوم نيز غالباً با آنها همداستان شده بودند.
از جمله خاقانى در قصيده اى كه ٢٨سال قبل از وقوع قران كواكب, در مدح منوچهر شروانشاه و بناى بند باقلانى سروده است, گفته (ديوان چاپ عبدالرسولى, ٢٨٤ـ٢٨٦, ٤٩٢ـ٤٩٣):
بود در احكام خسرو كز پس سى كم دو سال
خسف آب و باد خواهد بود در اقليم ما
باد را بشكست پاى و آب را بربست دست
تا نه زاب آيد گزند و نى ز باد آيد بلا
و در (تحفة العراقين) گويد:
در گوش مقلدان احوال
دادند خبر كه بعد سى سال
سرّيست به سير اختران در
خسفى است به بيست و يك قران در
كاشفته شود جهان ز اسباب
يك نيمه ز باد و نيمى از آب

البته در تحفة العراقين و قصايد, ادعاى بى اعتقادى به احكام نجومى مى كند و منجمان را دروغ زن مى خواند. نظامى نيز كه در ٥٧٦ مثنوى (خسرو شيرين) را به پايان برده است, اشاره اى به اين قران دارد:
(مگر خسفى كه خواهد بودن از باد
طلاق امر خواهد خاك را داد)
ظاهراً (انورى) ـ كه به گفته عوفى (لباب الالباب, ج٢, ص١٢٥ـ١٢٥): (در معرفت درج و دقايق نجوم از جهان بر سر آمده) بود ـ با توجه به آنچه افضل الدين كرمانى در (عقد العلى) (طهران, ١٣١١, ص١٧) نوشته است, در باب تأثير اين قران حكمى كرده بوده است كه در همه جا انتشار يافته بود و شخصى موسوم به فريد نسوى (يا: فريد كاتب) حكم او را رد كرده بوده است:
گفت انورى كه از جهت بادهاى سخت
ويران شود عمارت و كُه نيز بر سرى
در روز حكم او نوزيده ست هيچ باد
يا مرسل الرياح تو دانيّ و انورى

اكنون بايد به ياد آورد كه در ديوان ظهير (چاپ يزدگردى صفحات ٦٧, ١٨٣ و ٢٢٥ـ٢٢٦) ابياتى وجود دارد مُنبى از اين كه شاعر در هنگام اقامت شش ساله در نيشابور, رساله اى در باطل بودن حكم طوفان منجّمان تأليف كرده بوده است و آن را به نزد ممدوحى كه او را (سَر ملوك جهان) مى خواند, فرستاده بوده است, اما (سر ملوك جهان) كه نمى دانيم كيست ـ يا بنده نمى داند كيست ـ به رساله او اعتنايى نكرده و برعكس به آن كسى كه به حتمى بودن طوفان حكم كرده بوده است, صله مى دهد.
در باب (اجتماع كواكب در سال ٥٨٢) مقاله اى عالمانه با همين عنوان تقريباً نيم قرنى پيش از اين از مرحوم استاد مينوى منتشر گرديده است كه بعضى از اطلاعات مندرج در اين مقاله, مأخوذ از آن تحقيق است (ر.ك: مجله يغما, سال هشتم (١٣٣٤) شماره دوم; مجله دانشكده ادبيات طهران, سال دوم (١٣٣٤) شماره چهارم و نيز تاريخ و فرهنگ ديده شود)
در تحقيق عالمانه استاد, در باب اين پيش بينى و آنان كه بر بطلان چنان حكمى نظر داده بوده اند, از جمله ظهير فاريابى به دقت و از سر علم و اطلاع به طور مستوفى بحث شده است. به هر حال ظهير گفته است (ديوان, ص٦٧):
شهريارا خبر باد قران مى دادند
كه هم روى زمين زعزع و صرصر گيرد
باد در عهد تو كى زَهره آن داشت كه او
خاك پاى تو, نه چون تاج به سر برگيرد
گرد از باد برانگيزى اگر فرمانت
نه چو فرمان سليمان پيمبر گيرد
و در قطعه اى گفته است (ديوان, ص١٨٣):
شاها زكوة گوش و زبان را ز راه لطف
بشنو ز من سؤالى و تشريف ده جواب
آن كس كه حكم كرد به طوفان باد و گفت
كاسيب آن, عمارت عالم كند خراب
تشريف يافت از تو و اقبال ديد و كس
در بند آن نشد كه خطا گفت يا صواب
من بنده چون به پيش تو ابطال كرده ام
با من چرا ز وجه دگر مى رود خطاب
و در قطعه اى ديگر مى گويد (ديوان, ٢٢٥ـ٢٢٦):
سر ملوك جهان, شهريار روى زمين
به دست و دل, حسد بحر و غيرت كاني…
مرا به مدت شش سال حرص علم و ادب
به خاكدان نشابور كرد زندانى
به پرهيز كه كسى نام برد در عالم
چنان شدم كه نيابم به عهد خود ثاني…
از آن سپس به جناب تو التجا كردم
مگر كه حق من از روزگار بستاني…
رسالتى كه ز افشاى خود فرستادم
به مجلس تو در ابطال حكم طوفانى
اگر در آن سخنت شبهت است و مى خواهى
كه از جريده ايام نيز برخوانى
مرا چنانكه بود هم معيشتى بايد
كه بى غذا نتوان داشت روح حيوانى

از اشعارى كه نقل گرديد, جز مسئله اجتماع كواكب در سال ٥٨٢, نكته ديگرى نيز استنباط مى شود و آن, بى بهره ماندن يا كم بهره بودن شاعر از انعام ها و صلاتى است كه ديگر مداحان گزافه گو مى گرفته اند. مديحه پردازى بى حاصل
وى با آنكه در قصايد و قطعات و تركيب بندهاى خود بيش از سى تن از شاهان و صدور و اكابر را مدح گفته است, هيچگاه نه همچون عنصرى (از نقره ديگدان زده بوده است و نه و از زرآلات خوان ساخته بوده) بلكه هميشه از تنگدستى و بى بهره ماندن خود از نواخت و انعام بزرگان زمانه ناليده است و اوج اين نوع شكوه و شكايت, مثنوى معروف اوست متضمّن تمثيلى معروف تر در آن كه در (حسب حال) خود گفته و در جهانگشاى جوينى و بسيار جاى ديگر نقل گرديده است (ديوان, ص٢٥٣):
…عالمى بر فراز منبر گفت:
كه چو پيدا شود سراى نهفت,
ريش هاى سپيد را ز گناه
بخشد ايزد به ريش هاى سياه
يا ز ريش سياه, روز اميد
باشد اندر پناه ريش سپيد
مردكى سرخ ريش حاضر بود
دست در ريش زد چو اين بشنود,
گفت: (ما خود درين شمار نه ايم
در دو عالم به هيچ كار نه ايم)

موضوع قطعه هاى ظهير بيشتر در بى توجه بودن ممدوح به وى و شرح دادن نابسامانى وضع مادى و زندگى دنيايى خود است.
محتواى چهار تركيب بندى كه از ظهير به جا مانده است, همانند قصيده هاى مدحى وى است. دو ملمّع در چهارده بيت, روشنگر اين نكته است كه ظهير از ادب عربى اطلاعات وسيع و كافى داشته است. ظهير قصيده سرا
آنچه در طبع انتقادى مرحوم دكتر يزدگردى از ديوان ظهير, بيشتر ذهن و توجه را به خود جلب مى كند, غزل هاى وى است كه تعدادشان از شمار انگشتان دو دست بيشتر نيست و اين نكته مى رساند كه اولاً برخلاف نظر بعضى از پژوهندگان, ظهير در سير تكاملى غزل فارسى كارى نكرده است, همان طور كه در مثنوى سرايى نيز كارا و تأثيرى در به حدّ كمال رسيدن مثنوى نداشته است.
او خود در قصيده اى با آنكه (غزل) را از جنس شعر خوشتر مى داند, بر پيشه ستايشگرى خويش به صراحت اشاره مى كند (ديوان, ٥٨ ـ٥٩):
مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد
كه هر يكى به دگرگونه داردم ناشاد
بزرگتر ز هنر در عراق عيبى نيست
ز من مپرس كه اين نام بر تو چون افتاد
مرا خود از هنر خويش نيست چندان بهر
خوشا فسانه شيرين و قصه فرهاد
تمتّعى كه من از فضل در جهان ديدم
همان جفاى پدر بود و سيلى استاد
كمينه پايه من شاعرى است خود بنگر
كه چندگونه كشيدم ز دست او فرياد
به پيش هر كه از آن ياد مى كنم طرفى
نمى كند پس از آن تا تواند از من ياد
ز شعر جنس غزل خوشترست و آن هم نيست
بضاعتى كه توان ساختن از آن بنياد
بناى عمر خرابى گرفت, چند كنم
ز رنگ و بوى كسان خانه هوس آباد…
برين بسنده كن از حال مدح هيچ مگوى
كه شرح درد دل آن نمى توانم داد
بهين گلى كه از او بشكفد مرا اين است
كه بنده خوانم خود را و سرو را آزاد
گهى لقب نهم آشفته زنگئى راحور
گهى خطاب كنم مست سفله اى را راد
هزار دامن گوهر نثارشان كردم
كه هيچكس شبهى در كنار من ننهاد
هزار بيت بگفتم كه آب از او بچكيد
كه جز ز ديده دگر آبم از كسى نگشاد…

بلى! ظهير با آنكه مى داند كه براى گذران زندگى, گاهى (آشفته زنگئى) را (حور) مى نامد و گاه (مست سفله اى) را (راد) خطاب مى كند, با اين همه, باز ساده دلانه به اميد دريافت صله و انعام از چنين فرمايگانى است و در خلاب مدح و مرداب ستايش زر و زورداران غوطه مى خورد.
به هر حال اينكه ظهير فاريابى قصيده سرا و مديحه پرداز بوده است نه غزل سرا و در خط سير پر نشيب و فراز و درازآهنگ غزل فارسى كارى نكرده است كه به چيزى ارزد, از جمله نكته هاى بسيارى است كه از تحقيقات ارزمند مرحوم يزدگردى مى توان دريافت.
از جمله نكات ديگر درباره اين طبع انتقادى وجود نزديك به يكصد رباعى در مضامين مختلف است, از جمله مرده ريگ ادبى ظهير كه از راه اين چاپ به دست ما رسيده است.
از نظر وزن و قافيه, قصايد ظهير متمايل به اوزان گوناگون سبك تركستانى يا خراسانى است و بناى قافيه غالباً بر الفاظ ساده است و اساس رديف بيشتر بر (فعل) است.
گرچه زادگاه ظهير فارياب (يا به صورت مُمال فيرباب): (فقيل لها فيرياب)/ معجم البلدان, ج٦, ص٣٢٨) از مهم ترين شهرهاى جوزجان ـ نه فاراب ـ ولايتى وراء رود سيحون در حدّ فاصل بلاد ترك از شهرهاى چاچ (=تاشكند فعلى) بوده است; در اشعارش به لغات و اصطلاحاتى كه صبغه بومى و محلى (Local colour) داشته باشد, برنمى خوريم. چاپ ديوان ظهير
ديوان ظهير با آنكه بيش از ٦بار در هند چاپ شده است (١٢٨٥ق: كانپور; ١٢٩٤ق. لكهنو; ١٣٣١ق. لكهنو; ١٨٤٨م. كانپور; ١٩١٢م.بمبئى) در ١٣٢٤ق. آن را موسى انصارى چاپ كرده بود كه حاوى بسيارى از اشعار شعراى ديگر من جمله كمال الدين اسمعيل و شمس طبسى و… است.
چاپ هايى هم كه بعدها در طهران و مشهد, از ديوان ظهير شده است (دو چاپ از تقى بينش و يك چاپ از هاشم رضى) در هيچ يك نكاتى كه لازم است در نقد علمى متون رعايت شود, مراعات نگرديده است و آن چنان كه بايد و شايد قابل اعتماد و اعتبار نيست.
نخستين بار (شمس كاشى) (فوت: ٦٠٢ق) سه چهار سالى پس از فوت ظهير به جمع آورى ديوان وى پرداخت و بى گمان مرحوم يزدگردى آخرين فردى است كه با اين همه دقت و وسواس علمى با كوشش مورچه وار توانسته است نسخه اى منقّح از ديوان ظهير عرضه كند. نكته اى از دستور زبان تاريخى
از جمله نكات دستورى قابل اعتنا در ديوان ظهير فاريابى, (حذف شناسه فعل) به قرينه لفظى است. در اين بيت (ديوان, ص٣٣):
(سفر گزيدم و بشكست عهد قربى را
مگر به حلّه ببينيم جمال سلمى را)
كه شاعر, شناسه فعل (بشكست) (=بشكستم) را به قرينه لفظى حذف كرده است. اين نوع حذف در آثار منثور و منظوم متعلق به حوزه ادبى ماوراءالنهر و خراسان غالباً از قرن پنجم تا هفتم ديده مى شود كه البته در حوزه هاى ادبى ديگر ـ مثلاً حوزه ادبى فارس, جز به ندرت و از سر تفنّن, چنين كاربردى ديده نمى شود. همچنين پس از قرن هفتم نيز گاه به گاه در حوزه هاى ادبى خراسان بزرگ و ماوراءالنهر اين نوع حذف وجود دارد.
اما اينكه شادروان محمدتقى بهار (ملك الشعرا) نوشته است كه (سبك شناسى, ج١, ص٣٤٦ و ج٢, ص١٠٥):
(افراد فعل معطوف از خصائص فارسى قرون اوليه است) بنابر حدسى است كه آن بزرگوار زده و گمانى كه كرده است, نه براساس استقراء.
از جمله قديم ترين اين نوع استعمال, دو بيت است كه در لغت فرس (چاپ عباس اقبال) آمده است:
چندى مديح گفتم و چندى عذاب ديد (=ديدم)
گرسيم نيست بارى, جفتى شمم فرست,
(كوفته را كوفتند و سوخته را سوخت (=سوختند)
وين تن پيخسته را به قهر بپيخست (=ند)
اسدى طوسى نيز در (گرشاسب نامه) گفته است (طبع حبيب يغمايى, ص١٢٠):
(همانگه غريوى ز لشكر بخاست
كزين بيشه, ناگاه بر دست راست,
دويدند دو ديو و از ما دو مرد
ربودند و بردند و كشتند و خورد (= ـ ند)
نيز گرشاسب نامه, صفحات١٦٧, ١٧٧, ٢٣٢ و٢٤١;
ديوان سوزنى سمرقندى (چاپ دكتر شاه حسينى, ١٣٣٨) ص٣٢ و٤٤٢;
لباب الالباب (چاپ براون ـ قزوينى ١٩٠٢م.) باب هفتم, فصل دوم, ص٢١٥; ايضاً باب يازدهم, ص٣٧٦ و نيز ص٣١٧ تعليقات محمد قزوينى.
سندبادنامه (چاپ احمد آتش, استانبول ١٩٤٨) صفحات ٢٣, ٨٩, ١٠٧, ٢٤٣ و٣٢١;
كليله و دمنه (چاپ اول مينوى) صفحات١٩, ٢٧, ٣٥, ٣٦, ٤٧, ٤٨, ٤٩, ٥٠, ٨٩, ١٠٧, ١٣٣, ١٤٢, ١٤٣, ١٥٣, ١٥٥, ١٥٩, ١٧٦ و١٨٩;
نفثة المصدور زيدرى (طبع دكتر يزدگردى) ص١٢, ١٣, ١٦, ١٨, ٢٤, ٤٣, ٤٥, ٦٥, ٦٦, ٨٢, ٨٦, ٨٧, ١٠٠ و١٠٢;
المعجم فى معايير اشعار العجم (چاپ دانشگاه طهران) ص٤, ٥, ٧, ١١, ٧٧, ١١٦, ١٣١ و١٣٢;
جهانگشاى جوينى (طبع قزوينى) ص (قيد ـ قيد) ج١ و صفحات٤٣, ٤٨, ٥٠, ١٠٤, ١١٤, ٢١٨ و٢٢٧ همان مجلّد;
مقامات ژنده پيل (چاپ بنگاه ترجمه و نشر كتاب) ص١٣, ١٤, ٢٤, ٣٢, ٥٤, ٩٣, ١٠٠, ١١٤, ١٢٣ و١٤٨;
و بسيارى از كتب و مآخذ ديگر كه به جهت احتراز از تطويل, از قيد نام و مشخصات آنها صرف نظر مى گردد. شعر ظهير در ترازوى نقد استادان
بى شك, براى خواننده اى كه كنجكاوانه ديوان ظهير را به مطالعه مى گيرد, بايسته است كه نظر منتقدانه استادان ديگر را در باب شعر ظهير با آنچه مرحوم يزدگردى در اين باره, دريافته است, بسنجد تا بتواند به نكات تازه اى دست بيابد و درباره شعر ظهير به درستى داورى كند.
از اين رو, نظر چند تن از استادان شعر و نقد اين روزگار نقل مى شود تا ابزار سنجش از براى خواننده جستجوگر به دست باشد و همه اظهارنظرها را با هم مقايسه كند و آنچه را كه درست مى داند, از آن ميان برگزيند.
مرحوم استاد سعيد نفيسى نوشته است (تاريخ نظم و نثر در ايران… ص١٠٦ـ١٠٧):
(وى [ظهير فاريابى] كاملاً به سبك شاعران عراق و با اصول ناتوراليسم سخن مى گفته و اين روش در سخنان وى آشكارتر از ديگران است و معانى دقيق و مبالغات شاعرانه را گاهى به حد كمال رسانيده است).
مرحوم دكتر مهدى حميدى مى نويسد (بهشت سخن, ١٣٦٦, ص٤٤٥):
(در ديوان كوچك و چند هزار بيتى او به نسبت ديگران قصايد خواندنى كم نيست و زبان او از جهت تعبير و بيان مى تواند رابط (سبك خراسانى) و (سبك فارسى) [سبك شاعران فارس] شمرده شود.
زيرا بيان وى در مدايح تقريباً همان بيان انورى است كه تا حدى جزالت و فشردگى و استحكام آن كاسته شده و در تغزّل و پند همان زبان سعدى است كه بدان حد از لطف و ظرافت و جمال نرسيده; بنابراين قصايد وى اگرچه طمطراق و طنطنه و شكوه قصايد (خراسانى) را ندارد, از نرمى و لطافتى كه بتواند منشأ و مبدأ غزل هاى جذاب و دلنشين (فارسى) شود, خالى نيست).
مرحوم دكتر زرين كوب نويسد (از گذشته ادبى ايران, ص٣١٢ـ٣١٣):
(در بين قصايد او آنچه در همين اواخر عمر در زمينه زهد و وعظ و تحقيق نظم كرد, او را از بعضى جهات در رديف خاقانى, سنايى و كمال اسماعيل قرار داد.
ديوانش غير از قصايد و قطعات زيبا و پر مغز شامل پاره اى غزل هاى لطيف هم هست كه از پاره اى جهات غزل هاى سعدى را به خاطر مى آورد.
سبك بيان او به دقت معنى و انسجام لفظ موصوف است. معانى اختراعى در اشعار او زياد است و ذوق ابداع او در مرحله تعبير, بيشتر آشكار است; مع هذا, معانى پر تكلف نيز به جهت همين دقت در ابداع در شعر او ديده مى شود.
اما, مزيّت عمده شعر او توجه به تهذيب لفظ و تنوّع تعبيرات است.
در عين آن كه او از استعمال الفاظ مردم كوى و برزن خوددارى كرده است; از طريق ممارست و دقت موفق شده است معانى خود را در الفاظ روان و گزيده بيان كند و سخن را از آنچه سبب پيچيدگى و دشوارآميزى باشد; منزه دارد و به طرز تعبير زبان محاوره نزديك شود).
آقاى دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى در باب صور خيال و تصويرآفرينى در شعرهاى شاعران قرن ششم, از جمله نوشته است (صور خيال, ص٢١٨):
(از نيمه اول قرن پنجم مقدمات جايگزين شدن صنايع به جاى خلق تصويرهاى تازه در ديوان عنصرى آغاز شده بود و اين حركت ادامه يافت تا در ديوان معزّى و امثال او به صورت آشكارى درآمد و در قرن ششم رنگ عمده شعر فارسى ـ از نظر تازگى ـ وجود همين صنعت هاست و در ديوان هاى سرايندگان معروفى از قبيل انورى و ظهير صنايع بديعى است كه جاى صور خيال را گرفته و استادى ايشان در صنعت و صنعت سازى است كه گاه ذهن خواننده را به خويش مشغول مى دارد وگرنه اغلب تصاوير شعرى ايشان از مقوله معانى مشترك بايد به حساب آيد, چرا كه اجزاى آن در شعر گويندگان دوره هاى قبل آمده است). روش تحقيق يزدگردى
براى آنكه شيوه مرحوم يزدگردى در زمينه تحقيق روشن شود, بى مناسبت نيست كه تذكار داده شود كه آن معلم باسواد از دست رفته, پس از اتمام تحصيلات دانشگاهى و به دست آوردن بالاترين مدرك تحصيلى در زبان و ادبيات فارسى, از آموختن و ياد گرفتن باز نايستاد و بخشى نه چندان كم از اوقات عمر خود را براى كسب فيض در محضر استادان مسلم ادبيات عربى و فارسى ـ مرحوم هادى سينا و مرحوم محمد فرزان و مرحوم مجتبى مينوى ـ گذراند و به آنچه آموخته بود, بسنده نكرد و براى هر نكته اى ـ ولو ناچيز و كم اهميت ـ كتاب هاى بسيارى را از فارسى و عربى و فرنگى در مطالعه مى گرفت تا به شرح و توضيح دقيق مطلب بپردازد.
بهترين نمونه در اين زمينه, تصحيح و توضيح متنى دشوارخوان و دشوار فهم چون (نفثة المصدور) است كه هر محقق با اطلاع صبور و پر تحملى را به اعجاب وامى دارد.
سخنرانى وى در مجلس بزرگداشت ابوالفضل بيهقى ـ بيست ويكم تا بيست وپنجم شهريور ماه ١٣٤٩ش. در باب (مياورى حواصل) (:پوستين حواصل در تاريخ بيهقى, ص٥٨٠) باعث شد كه دنباله تحقيقات خود را در اين باب بگيرد و (حواصل و بوتيمار) تأليف شود.
يزدگردى در مقدمه اين كتاب (پيشگفتار, صفحه چهار) درباره شيوه كار خود به نكته اى درخور توجه و اهميت بسيار اشاره كرده است كه مى تواند (آئينه عبرتى) براى محققان سهل انگار و كم حوصله باشد; نكته اى كه رعايت نكردن آن, تحقيقات ادبى ما را اين گونه كم رنگ و بى رمق و بيمارگونه و بازارى نموده است:
(بى آنكه در اين رهگذر, دلش بر گذشت ماه و سال بلرزد چنانكه گويى از ديوان قضا خط امان, و يا از خزانه غيب, برات بقا آورده است, و يا خود از مَثَل پر مغز فى التأخير آفات انديشه اى به خاطر راه نداده است).
اين گفتار را نمى توان به پايان برد, جز اينكه از آقاى دادبه براى خدمتى كه صادقانه, بدون چشم داشت هيچ مزدى, به ادبيات فارسى و تحقيقات استادانه كرده اند, سپاسگزارى نمود و هم از جناب ايشان ملتمسانه خواست كه يادداشت هاى متنوّع و مختلف مرحوم يزدگردى را كه در حواشى كتب چاپى نوشته شده است, با همين صداقت و امانت گزارى و دلسوزى جمع و تدوين كنند و منتشر نمايند.
زيرا, بى شك در اين حواشى و يادداشت ها نكات بسيارى است كه براى فهميدن يا به دست آوردن آنها, بايد مدت هاى مديد صرف وقت كرد و معلوم هم نيست كه بتوان به همان نتايجى رسيد كه مرحوم يزدگردى رسيده است; چه, چنين پژوهش هايى نياز به استطاعت علمى و تحقيق و تعمق در ادب فارسى و عربى و نيز شكيبايى و صرف وقت بسيار دارد كه البته كار هركسى نيست.
بى شك, چاپ حواشى يزدگردى بر حافظ و تاريخ بيهقى و مرزبان نامه و راحة الصدور و جهانگشاى جوينى و… بسيار مغتنم است و سودمند كه مى تواند دست كم بعضى از مشكلات اين كتب را حل كند.مآخذ ١. از سعدى تا جامى, ادوارد براون, ترجمه على اصغر حكمت, ١٣٢٧. ٢. از گذشته ادبى ايران, دكتر زرين كوب, ١٣٧٥. ٣. از گوشه و كنار ادبيات فارسى, دكتر پرويز خانلرى. ٤. بهشت سخن, دكتر مهدى حميدى, ١٣٦٦. ٥. تاريخ ادبيات در ايران, دكتر صفا, ج٢, ١٣٣٩. ٦. تاريخ نظم و نثر در ايران و…, سعيد نفيسى, ٢ج, ١٣٤٤. ٧. تاريخ و فرهنگ, مجتبى مينوى, ١٣٥٢. ٨. ديوان ظهيرالدين فاريابى, تصحيح و تحقيق و توضيح دكتر اميرحسن يزدگردى به اهتمام دكتر اصغر دادبه, طهران, ١٣٨١ش. ٩. سيرى در شعر فارسى, دكتر عبدالحسين زرين كوب. ١٠. صور خيال در شعر فارسى, دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى, ١٣٧٢. ١١. مجله دانشكده ادبيات طهران, سال دوم, شماره چهارم. ١٢. مقالات مجتبى مينوى, ج١. ١٣. يادداشت هاى سندبادنامه (زير چاپ) على محمد هنر. ١٤. يادداشت هاى قزوينى, چاپ ايرج افشار, ج٥.