آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢
تحقيقى درباره ارتحال حضرت عبدالعظيم حسنى
حسينى اشکورى سيد صادق
با توجه به اهميت تاريخ تحليلى در دوران معاصر, و گشايش زواياى مبهمى از تاريخ با بررسى گفته هاى گوناگون, در اين مقال در صدديم با بررسى اقوال وگفته هاى مختلف درباره كيفيت رحلت امامزاده واجب التكريم, شيعى خالص و مخلص اهل بيت طهارت, حضرت شاه عبدالعظيم حسنى عليه أفضل السلام والتكريم, به نتايجى دست يابيم. شايد پژوهندگان و آيندگان با تكميل نواقص و ضع فهاى آن ان شاء اللّه دريچه اى جديد و تحقيقى لايق براى نسل آينده فراهم آورند.
در ابتداى گفتار بايد تصريح كرد:در اين مقال بر آن نيستيم تا با اثبات تاريخى ـ ولو غير قابل اعتماد ـ و يا اثبات شهادت سيد بزرگوار حسنى, تاريخ سازى كنيم يا به تحريك عواطف بپردازيم, بلكه غرض فقط بررسى تاريخى و روايى و نقل اقوال مختلف است با آنچه از شواهد و قرائن وجود دارد و نهايتاً قضاوت را به خواننده خبير مى سپاريم.
كيفيت رحلت
درباره كيفيت رحلت حضرت عبدالعظيم دو قول در مقام وجود دارد :
١ . موت طبيعى پس از بيمارى
٢ .شهادت
١ . موت طبيعى پس از بيمارى
ابو العباس نجاشى در رجال خود١ قضيه مهاجرت حضرت عبدالعظيم(ع) به رى و طريقه وفاتش را چنين نقل مى كند:
(ترجمه اين روايت را در صفحات بعدى به نقل از جنة النعيم خواهيم نگاشت)
قال ابو عبداللّه الحسين بن عبيداللّه, حدّثنا جعفر بن محمد أبوالقاسم, قال:حدّثنا على بن الحسين السعدآبادى, قال حدّثنا احمد بن محمد بن خالد البرقى, قال:كان عبدالعظيم ورد الرى هارباً من السلطان, وسكن سرباً فى دار رجل من الشيعة فى سكة الموالى, وكان يعبد اللّه فى ذلك السرب ويصوم نهاره ويقوم ليله.
وكان يخرج مستتراً فيزور المقابل قبره, وبينهما الطريق, ويقول:هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر(ع). فلم يزل يأوى إلى ذلك السرب ويقع خبره الى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمد(ع) حتى عرفه أكثرهم, فرأى رجل من الشيعة فى المنام رسول اللّه(ص) قال له:إن رجلاً من ولدى يحمل من سكة الموالى ويدفن عند شجرة التفاح فى باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب ـ وأشار إلى المكان الذى دفن فيه ـ فذهب الرجل ليشترى الشجرة ومكانها من صاحبها فقال له:لأى شىء تطلب الشجرة ومكانها ؟
فأخبر بالرؤيا, فذكر صاحب الشجرة أنه كان رأى مثل هذه الرؤيا, وأنه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفاً على الشريف والشيع(الشيعة) يدفنون فيه.
فمرض عبدالعظيم ومات(ره), فلمّا جرّد ليغسل وجد فى جيبه رقعة فيها ذكر نسبه, فإذا فيها :
أنا ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب(ع).
اين روايت را ديگران نيز به نقل از نجاشى در كتب خود نقل كرده اند چنانچه در پانوشت, برخى از آنها را ذكر كرديم.
روايت فوق صريح است در آنكه حضرت عبدالعظيم(ع) بيمار شده و سپس وفات يافتند٢.
٢ . شهادت
قبل از آنكه به بررسى شهادت حضرت عبدالعظيم(ع) بپردازيم درباره واژه (شهيد) و معانى آن به گفتگو مى نشينيم :
درباره شهيد سه نوع معنا متصور است :
١ . معناى لغوى.
٢ . اصطلاح فقهى و حديثى.
٣ . معناى توسّعى.
معناى لغوى شهيد
(شهيد) از اسماء مبالغه است به معناى شاهد و حاضر٣ يعنى كسى كه چيزى از او پنهان نيست, و شهيد در اسماء الهى به همين معناى لغوى است يعنى همه چيز براى او آشكار است و لا يخفى عليه شىء٤.
همچنين شَهِدَ به معناى (نَطَقَ بالشهادة, أى أشهد ان لا اله الا اللّه) نيز آمده است٥.
استشهاد نيز به معناى شهادت و قتل فى سبيل اللّه است و به صيغه مجهول(اسْتُشْهِدَ) گفته مى شود, گرچه عوام آنرا به صيغه معلوم مى خوانند.
اما معناى اصطلاحى كه احكام فقهى بر آن بار مى شود٦ (من قتل مجاهداً فى سبيل اللّه) مى باشد يعنى كسى كه در راه جهاد فى سبيل اللّه كشته شود. و جمع آن (شهداء) مى باشد٧.
وجه تسميه شهيد
در وجه تسميه شهيد نيز چند وجه گفته شده است :
١ . خداوند و ملائكه شهادت مى دهند كه او اهل بهشت است.
٢ . شهيد زنده است و نمرده پس كأنه شاهد و حاضر است.
٣ . ملائكه رحمت شاهد او هستند.
٤ . شهيد در راه خدا به حق شهادت داده تا كشته شده است.
٥ . شهيد شاهد مقامات و كرامتى است كه خداوند براى او آماده كرده, و آن مقامات را با كشته شدن به او مى دهد٨.
اما معناى سوم كه معناى توسّعى شهيد است, آن افرادى هستند كه در معركه جنگ كشته نشده اند ولى خداوند به آنها ثواب شهيدان را عطا مى كند, و ذكر اين دسته افراد در احاديث و روايات منقول از پيامبر و اهل بيت(ع) آمده است كه بيان و توضيح همه آنها رساله اى مستقل مى طلبد. لذا در اين مقام فقط بدانچه مرحوم محدث قمى در سفينة البحار٩ ذكر كرده و بيان چند حديث ديگر اكتفا مى كنيم. محدث قمى ذيل عنوان (ذكر من كان موته في حكم الشهادة) مى فرمايد :
النبوى(ص):(اذا جاء الموتُ طالبَ العلم وهو على هذه الحال مات شهيداً)١٠.
الصادقى(ع):(إنّ الميتَ منكم على هذا الأمر شهيد)١١.
الصادقى(ع):(من قُتل دون ماله فهو شهيد)١٢.
(جعل الطاعون لهذه الأمة شهادة)١٣.
(من قرأ الجحد والتوحيد فى فريضة من الفرائض بعثه اللّه شهيداً)١٤.
النبوى(ص):(يا أنس ! أكثر من الطهور يزيد اللّه فى عمرك وإن استطعت أن تكون بالليل والنهار على طهارة فافعل, فإنّك تكون إذا متَّ على طهارة شهيداً)١٥.
عن النبى(ص):(من نام على الوضوء إن أدركه الموت فى ليله فهو عند اللّه شهيد)١٦.
عن النبى(ص):(من سأل اللّه الشهادةَ بصدقٍ بلّغه اللّه منازل الشهداء, وإن مات على فراشه)١٧.
ذكر رسول اللّه(ص) من شهداء أمته غير الشهيد الذى قتل فى سبيل اللّه مقبلاً غير مدبر:الطعين والمبطون وصاحب الهدم والغرق والمرأة تموت جمعاً. قالوا:وكيف تموت جمعاً يا رسول اللّه ؟ قال:يعترض ولدها فى بطنه١٨.
اين بود كلمات محدث قمى.
ابن اثير در نهايه١٩مى گويد:(قد تكرر ذكر الشهيد والشهادة فى الحديث, والشهيد فى الأصل من قتل مجاهداً فى سبيل اللّه, ويجمع على شهداء, ثم اتسع فيه, فاطلق على من سماه النبى صلى اللّه عليه [ وآله ] وسلم من المبطون والغرق والحرق وصاحب الهدم وذات الجنب وغيرهم.)
شيخ طبرسى هم در مكارم الاخلاق٢٠در حديثى نبوى كه زنى درباره جهاد زنان پرسيده, از حضرت نبى اكرم(ص) نقل كرده كه فرمود:(للمرأة ما بين حملها إلى وضعها ثم إلى فطامها من الأجر كالمرابط فى سبيل اللّه, فان هلكت فيما بين ذلك كان لها مثل منزلة الشهيد).
همچنين روايت:(من مات على حبّ آل محمد مات شهيداً) از طرق عامه و خاصه بسيار وارد شده است٢١.
نيز از حضرت نبوى(ص) روايت شده كه فرمود:(من مات على وصية حسنة مات شهيداً)٢٢.
در رواياتى نيز تصريح شده كه شيعيان اهل بيت و مواليان آن حضرت مرگشان گرچه طبيعى باشد به منزله شهيد هستند.
در روايتى كه برقى در محاسن نقل كرده و صحبت از كشته شوندگان در حدود و مرزها به ميان مى آيد حضرت صادق(ع) قسم ياد مى فرمايد و مى گويد:(واللّه ما الشهداء الاّ شيعتنا وإن ماتوا على فراشهم)٢٣.
قسم به خدا شهيد محسوب نمى شود مگر شيعيان ما گر چه بر سر بالش از دنيا بروند.
با توجه به مواردى كه ذكر شد اگر (منزله شهادت) يا معناى توسّعى شهيد را در نظر بگيريم موارد چندى به حضرت عبد العظيم(ع) تعلّق مى گيرد :
اولاً:كشته شدن بر ولايت اهل بيت(ع) و محبت آل محمد(ص). حضرت عبدالعظيم همان است كه دينش را بر امام هادى(ع) عرضه كرده و حضرت تصديقش فرمودند, و در زمانى كه بسيارى از سادات, داعيه خلافت را پيش گرفتند او تسليم محض اهل بيت بود با اينكه موقعيت اجتماعى, علمى و مذهبى وى به گونه اى بود كه مى توانست موقعيت دنيوى براى خويش ايجاد كند.
در روايتى امام صادق(ع) به مالك جهنى فرمودند:(يا مالك ! إنّ الميت منكم على هذا الأمر شهيد بمنزلة الضارب فى سبيل اللّه)٢٤.
اى مالك ! كسى كه از شما بر اين امر ـ يعنى ولايت ما اهل بيت ـ بميرد شهيد مى باشد و به منزله جنگجوى در راه خداست.
و نيز فرمودند:(ما يضرّ رجلاً من شيعتنا أيّة ميتة مات:أكله السبع أو احرق بالنار أو غرق أو قتل, هو واللّه شهيد)٢٥.
چه ضررى دارد(چه فرقى دارد) شيعيان ما چگونه بميرند: خوراك درندگان شوند يا طعمه حريق يا غرق شوند يا كشته شوند ؟ آنان قسم به خداوند شهيد هستند.
ثانياً:موت در غربت و دورى از وطن مألوفش به طورى كه از خوف سلطان وقت مجبور به ترك وطن و هجرت به سرزمين ايران شد.
چه خوش گفته است جامى:
صوفى چه فغان است كه من اَين إلى اَين
اين نكته عيان است من العلم إلى العين
ما الحاصل فى البين چه گوئى سفرى كن
چون خضر بجوى اين گهر از مجمع بحرين
بر ذمّه ما دين تو از پرتو هستى
كو جذب فنائى كه مؤدى شود اين دين
در مشرب توحيد بود و هم دوئى كفر
در مذهب تقليد بود نفى دوئى شين
اين وحدت محض است كه از كثرت تكرار
گاه اربعه و گاه ثلاث است و گه اثنين
جامى مكن انديشه نزديكى و دورى
لا قرب و لا بعد و لا وصل و لا بين
و اين بيت را نيكو سروده اند:
تا دسته گل زخار نگريخت
در گردن دلبران نياويخت
مرحوم واعظ تهرانى در روح و ريحان٢٦ اين موضوع را به خوبى بررسى كرده است.
او در روح و ريحان دهم مى گويد :
بدان حضرت عبدالعظيم به بياناتى كه در رحلت آن بزرگوار مذكور مى شود ـ و عبارتش را در سطور بعدى مى خوانيد ـ معلوم است در زمان معتز باللّه كه از خلفاى بنى عباس و معاصر زمان حضرت امام على النقى(ع) بود, از سرّ من رأى نهضت و هجرت فرمودند, و به خطّه رى نزول اجلال كردند, و جهت حركت ايشان هم به امر و حكم امام(ع) بوده است, و چون اخصّ اصحاب حضرت جواد(ع) و از خيار و كبار محبّين و مقرّبين حضور مهر ظهور ابوالحسن الثالث امام على النقى(ع) بود خليفه معاصر مسطور نهايت خوف از آن بزرگوار داشته, لهذا در مقام اذيت و قتل وى برآمد. ناچار به فرموده آن سيّد بزرگوار از جوار فيض آثار ايشان مهاجرت نمودند و از عيالات خود مفارقت كردند.
بعضى نيز نقل كرده اند:به عزم زيارت مرقد منوّره مطهر حضرت رضا(ع) از سرّ من رأى بيرون آمد و به بلاد خراسان متوجه گرديد. چون به شهر رى وارد شد زمانى به جهت زيارت قبر مطهر حضرت حمزة بن موسى بن جعفر(ع) توقف فرمود, و امر آن بزرگوار مخفى بود, و كسى آن جناب را نمى شناخت تا آنكه دوستان و شيعيان در خفاء خدمتش رسيدند, و اطلاع از حالات حسنه اش پيدا كردند, و مسائل حلال و حرام خودشان را سؤال نمودند, و كمال تقرّب آن جناب را به امامين همامين(ع) يافتند و بر ارادت و خلوص ايشان افزود. پس نگذاردند آن جناب حركت نمايد.
و اگر اين قول اخير را تصديق نمائيم بعيد نيست ; از آنكه حضرت عبدالعظيم(ع) به زيارت لقاء حضرت رضا(ع) مشرف نشده بود و خواست اداء حق امام ثامن ضامن را نموده باشد.
سپس در روح و ريحان سيزدهم٢٧آيه اى درباره مهاجرت و رواياتى در همين مضمون نقل كرده و سپس هجرت حضرت عبدالعظيم و موت حضرت را در هجرت توضيح داده است. عبارت او چنين است :
قال اللّه تعالى:(وَمَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِراً اًِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ)٢٨.
وعن النبى(ص):(موت الغريب شهادة)٢٩.
وفى الحديث النبوى(ص):(طوبى للغرباء)٣٠.
وفى الفقيه٣١ ـ فى الحج باب الموت فى الغربة ـ عن ابى عبداللّه(ع):(ما من ميّت يمُوت فى الأرض غربة تغيب عنه فيها بواكيه الاّ بكته بقاع الارض الّتى كان يعبد اللّه عزّوجلّ:عليها وبكته ابوابه وبكته ابواب السّماء التى كان يصعد فيها عمله وبكاه الملكان الموكلان به).
وقال(ع):(ان الغريب إذا حضره الموت التفت يُمنة ويسرة ولم ير احداً يرفع رأسه فيقول اللّه عزّوجلّ الى من تلتفت ؟ الى من هو خير لك منّى ؟ ! وعزتى وجلالى ! لئن اطلقتك عن عقدتك لأصيرنّك فى طاعتى وان قبضتُك لأصيرنّك الى كرامتى)٣٢.
و آنگاه مى فرمايد :
بدان يكى از بندگان خاص خداوند سبحان كه هجرت به سوى خدا و رسول(ص) فرمود و در راه مهاجرت وفات يافت و خداوند بر هجرت و رحلت وى اجر عظيم مرحمت نمود, حضرت عبدالعظيم(ع) است. پس آن بزرگوار تأسّى و اقتداء به انبياء سابقين و ائمه دين(ع) نمود, چنانكه در باب هجرت گذشت٣٣.
و در كتاب عمدة الطالب فى نسب آل ابى طالب, و در كتاب منهج المقال فى تحقيق احوال الرجال كه از مصنّفات عالم فاضل محقق متحبّر مولانا ميرزا محمد استرآبادى است, و در كتاب مستطاب نقد الرّجال كه از تأليفات سيّد جيّد فاضل مير مُصطفى(قده) است, و كتب معتبره ديگر از علم درايه و رجال و انساب٣٤ شرح وفات حضرت عبدالعظيم(ع) را به اين نهج ذكر فرموده اند كه :
احمد بن محمّد بن خالد برقى گفت:حضرت عبدالعظيم(ع) فرار كرد از سلطان جائر زمان و در شهر رى وارد شد و در سردابى كه زير زمين بوده است مخفى گرديد, در خانه مردى از شيعيان در كوچه اى كه معروف به (سكّة الموالى) بوده, منزل گرفت.
و گويا سكة الموالى ناميدند كوچه را براى آنكه حضرات شيعه كه دوست داران اهل بيت بودند در آن منزل و مأوى داشتند و در كوچه هاى ديگر حضرات حنفيّه و شافعيّه خانه هاى عاليه بنا نموده بودند, و حضرت عبدالعظيم(ع) در همان سرداب روزها روزه مى گرفت و شبها به عبادت پروردگار مشغول بود, وقتى كه از محلّ شريف خود حركت مى كرد و بيرون مى آمد از آن سرداب به طريق مخفى و پنهان به زيارت قبرى كه اكنون مقابل قبر اوست و قبله مرقد شريف آن بزرگوار است مى رفت و مى فرمود:اين قبر مردى از اولاد موسى بن جعفر(ع) است.
همچنين در اين حديث مذكور نيست كه آن جناب فرموده باشد كه اين قبر حمزة بن موسى(ع) است, پس به يك يك از شيعيان و دوستان كه در آن محل بودند خبر وجود فيض اثرش منتشر گرديد تا آنكه اكثرى آن بزرگوار را شناختند و خدمتش شرفياب شدند و اخذ دين و مسائل و احكام نمودند.
پس مردى از شيعه در خواب حضرت رسول(ص) را زيارت كرد كه فرمود:يكى از اولاد من از سكة الموالى حمل و نقل مى شود و در نزديكى درخت سيبى كه در خانه عبدالجبّار بن عبدالوهّاب است دفن خواهد شد, پس به دست شريف خويش اشاره به همان مكان نمود. آن گاه از خواب برخاسته و رفت به نزد صاحب باغ و درخت تا آنكه آن درخت و مكان را بخرد.
سؤال نمود:از براى چه مى خرى اين باغ را ؟
پس خواب خود را نقل كرد.
صاحب باغ گفت كه:من هم به مانند تو همين خواب را ديده ام.
پس صاحب باغ آن را وقف بر حضرت عبدالعظيم و تمام شيعه نمود كه در آن مدفون شوند.
پس حضرت عبدالعظيم مريض شد و از دنيا رحلت فرمود. چون آن بزرگوار را برهنه كردند كه غسل دهند در گريبان آن جناب رقعه اى يافتند كه ذكر نسب خود را فرموده بود به اين گونه:انا عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب(ع).
و در كتاب فهرست٣٥ علاّ مه اعلى اللّه مقامه است:مات عبدالعظيم بالرّى وقبره هناك.
يعنى:حضرت عبدالعظيم مُرد در رى و قبر وى در رى است.
و در كتاب مستطاب منتخب كه مجموعه اى از مراثى و خطب است و مؤلّف آن مرحوم شيخ فخر الدين طريحى نجفى عليه الرّحمه است مذكور است:قيل:ممّن دفن من الطالبيّين حيّاً عبدالعظيم الحسنى بالرّى ومحمّد بن عبداللّه بن الحسن, ولم يبق فى بيضة الاسلام بمدّة الاّ قتل فيها طالبى او شيعي… الى آخره.
يعنى:از اولاد ابى طالب كسى كه در رى زنده مدفون شد حضرت عبدالعظيم حسنى است و محمّد بن عبداللّه, و مراد از طالبيّين اولاد ابوطالبند كه پدر حضرت امير مؤمنان(ع) باشد, والاّ طالبيّين را نسبت به طالب برادر ان بزرگوار دهند صحيح نيست چنانكه خواجه فرموده است در وصف حضرت امير(ع):(ليث بنى طالب) همانا مراد ابوطالب است, براى اختصار و اقتصار حضرات اهل فضل و لسان حذف نمودند كلمه (ابى) را.
و محمد بن عبداللّه بن حسن غير از صاحب نفس زكيّه است كه نزديك مدينه شهيد شد كه برادرش قتيل باخمرى است.
*
بنا بر آنچه گفته آمد: حضرت عبدالعظيم(ع) بنا بر معناى توسّعيِ شهيد, بطور يقين از شهداء محسوب مى شوند.
اما در اين مقام, بالاتر از مطلب مذكور, مى خواهيم با بررسى اقوال قدماء, بدين نتيجه برسيم كه حضرت عبدالعظيم به شهادت رسيده, يعنى همان معناى اصلى كه (القتل فى سبيل اللّه) باشد علاوه بر معناى توسعى مذكور.
شهادت حضرت عبدالعظيم(ع)
در منابع متأخرين مهم ترين منبعى كه به شهادت حضرت عبدالعظيم(ع) اشاره كرده است منتخب طريحى مى باشد, وپس از وى ديگران به گفتار وى استناد نموده اند :
علامه اديب شيخ فخرالدين طريحى در كتاب المنتخب فى جمع المراثى و الخطب٣٦ مى گويد:قيل:وممن دفن حيّاً من الطالبيين عبدالعظيم الحسنى بالرى. ولى مستندى براى گفتار خود ذكر نفرموده است.
در منابع معاصر و قريب بدان, غالباً اين مطلب از منتخب طريحى نقل شده است مانند كجورى در جنة النعيم٣٧. وى زحمت زيادى براى يافتن خبر شهادت حضرت كرده ولى چيزى نيافته جز خبر فوق كه آن را نقل كرده و بعضى از ستمهاى حكّام جور را بر اهل بيت و علويان مذكور داشته و مى نويسد :
مخفى نماند آنچه در كتب رجال و انساب از احوال حضرت عبدالعظيم(ع) تفحّص و تجسّس نمودم از شهادت آن جناب خبرى صحيح و موثق نيافتم جز اين قول كه قائل و ناقل آن مجهول است٣٨.
و آنچه از مرحوم شيخ فخرالدّين در اوّل همين كتاب اشاره به شهادت آن بزرگوار شد نيز منقول از آن كتاب بود.
و جمعى از اهل علم و فضل از داعى خواهش نمودند كه مراجعه در كتب بيش تر شود شايد خبرى جز آنكه در كتاب سابق الذكر مسطور است به دست بيايد و راوى آن هم معين باشد, تاكنون به قدر وسع جد و جهد كرده خبرى نيافتم كه صريحاً دلالت بر شهادت آن بزرگوار نمايد و الاّ در اين اوراق مى نوشتم, بلكه مى توان گفت:عبارت صحيح كه فرمودند:(مَرض ومات) معارض است با قول قيل, چون آن قول معلوم است و راوى هم موثق و ضابط و عادل تعارض مى كند با اين قول مجهول.
بلى, اگر مرحوم شيخ اين قول را مجهولاً نسبت نمى داد و خبرى محذوف الاسناد ذكر مى فرمود, مى توان گفت:در اين گونه موارد تسامح جايز است اگر چه قول مجهول هم چنين است فرقى چندان نمى كند, پس اعتناء مرحوم شيخ دلالت بر جواز ذكر اين گونه اخبار مى كند.
بنا بر اين قول مى توان گفت:يك جهت در علوّ رتبت عبدالعظيم شهادت اوست و بر حسب اخبار و آثار و حكومت عقل و نقل هر يك از اخيار كه به درجه شهادت فايز گرديدند و درك ثواب شهادت نمودند مقام و مرتبه ايشان اعلى و اوفى شد.
و به اين بيان توان ثابت كرد علوّ مقامات و درجات ائمّه دين(ع) را كه به روايت صحيحه مقتول يا مسموم شدند٣٩ چنانكه شيخ طريحى در اول كتاب مذكور بيانى ذكر فرموده است, خوب است بعينها بنويسد :
عن الصدوق عليه الرّحمة:انّ جميع الائمّه خرجوا من الدنيا على الشهادة, قتل عليّ فتكاً, وسمّ الحسن سرّاً, وقتل الحسين جهراً, وسمّ الوليد عبدالملك زين العابدين, وسمّ ابراهيم بن الوليد الباقر, وسمّ ابو جعفر الدوانيقى الصّادق(ع), وسمّ الرشيد الكاظم, وسمّ المأمون الرضا, وسمّ المعتصم محمداً الجواد, وسمّ المعتز على بن محمد الهادى, وسمّ المعتمد الحسن بن على العسكرى و هرب المتوكّل خوفاً من المتوكّل٤٠)… الى آخره.
و عجب است آن شيخ مرحوم كه متوكل را معاصر حضرت قائم(ع) دانسته است, و عجب تر آن است كه نقل از مرحوم صدوق فرمود, و آنچه معلوم است متوكل از بعد از واثق باللّه است و متوكّل در سال دويست وچهل بوده است و بسيار فاصله دارد تا زمان آن بزرگوار.
عجالةً به نحو اجمال ظلمى كه به خيار رجال و آل عصمت وارد آمد اشاره شود خوب است:اما اخيار از اولاد اميرالمؤمنين(ع) در وقعه عاشورا با چهار نفر اولاد امام حسن(ع) و فرزندان سيّد الشهداء و نه تن از اولاد عقيل بواسطه و بلا واسطه و سه نفر از اولاد جعفر طيّار شهيد شدند.
و از فرزندان على بن الحسين(ع) زيد در كوفه به امر نضر بن خديمه٤١اسدى, يوسف بن عمر [ را ] بر دار آويخت و چهار سال مصلوب بود, و احدى از هاشميين قدرت نداشت بر وى ندبه كند, عاقبت او را سوزانيدند.
يحيى بن زيد را به سنّ شانزده سالگى به چه قسم شهيد نمودند, و به امر منصور دوانيقى بنيان و اساس جامع بغداد را از بدنهاى سادات بنا كردند, و هزار نفر از فاطميّين و علويّين را از عبداللّه بن حسن و فرزندانش مانند ابراهيم و محمد و ديگران از اين خاندان را به قتل رسانيدند, و زندان آن منبع خذلان مملوّ از سادات بود كه بعضى در زندان و زير زمين و چاه هاى عميق از گرسنگى خاك خوردند و مردند.
و وقعه فخ نيز مشهور است كه جماعتى از بنى هاشم به اشدّ عقوبت شهادت يافتند.
و اولاد حضرت موسى بن جعفر(ع) به دست خلفاى جور چگونه از اوطان خويش جلا و هجرت فرمودند و در كهوف و مغارات جبال و به وادى شهادت فايز گرديدند.
و مأمون ملعون چگونه محمّد بن اسماعيل بن حسن را شهيد كرد تا آنكه خلافت منتهى شد از اين خانواده به متوكّل ملعون, پس آن ملعون امر نمود به معتز بن جهم وابن سكيت و آل ابى حفص اهل بيت رسول(ص) را در مجالس عامه هجو نمايند و زبان يعقوب بن اسحاق بن سكيت كه اديب بى بدل بود براى آنكه حسنان(ع) را بر دو پسرش معين و مؤيد تفضيل داد از قفاء كشيدند و بريدند. پس آن خبيث از قتل و صلب و حرق و ضرب و حبس و سبى چيزى باقى نگذارد چنانكه گفته اند:ولم يزل السّيف يقطر من دمائهم والسّجون مشحونة باحرارهم وامائهم٤٢.
عاقبت امر نمود مقابر قريش را بسوزانند و قبر مطهّر جناب سيّد الشهدا(ع) را خراب نمايند چنانكه هبة اللّه گفته است:
قام الخليفة من بنى العبّاس
بخلاف امر الهه فى الناسِ
ضاهى بهتك آل محمّد
سفها فعال امية الارجاسِ
واللّه ما فعلت اميّة فيهم
معشار ما فعلت بنو العبّاسِ٤٣
ما قتلهم عندى بأعظم مأتماً
من حرقهم من بعد فى الارماسِ
اى واللّه ! آنچه بنى عبّاس كردند عشر آن را بنى اميّه ننمودند براى امتداد زمانشان با آنكه هر يك از ائمه طاهرين بر حسب حكمت ها و مصالحى كه مى دانستند مى كردند و هيچ يك از ايشان خروج به سيف ننمودند, حتى مأمون حضرت رضا(ع) را سه ماه تكليف به قبول امامت كرد بر حسب مأموريتى كه از خداوند داشتند اباء فرمودند. مع هذا از ابناء و احفاد اين سلسله جليله به قدرى كه توانستند به قتل رسانيدند.
بناء على هذا, استبعادى نمى رود حضرت عبدالعظيم به امر سلطان جائر و خليفه معاصر مقتول شده باشد, و اين بعد از اجتماع شيعيان و محبّين و نشر احوال و فضايل و ماثر شريفش بوده است با آنكه مخفى بوده و عزلت و استتار را خوش داشته و از محلّ و مكان خود به ملاحظه تقيّه بيرون نمى آمده, به نهجى كه سابقين از ابناء دين را شهيد كردند آن بزرگوار را هم شهيد كرده باشند تا درجه شهادت و درك اين فضيلت به تبعيّت به ائمه هدى و اولاد طاهرين ايشان كرده باشد, و براى حفظ دين چون جناب خامس آل ـ عليه التحيه والثناء ـ در قبّه ساميه اش چه آثار و انوار مخصوصه خداوند سبحان هويدا و پيدا نمود.
و در ميان اعراب و بعضى اعاجم مرسوم و معمول شده است كه به قبر آن شهيد التجا مى آورند و حاجت مى خواهند چنانكه به روايت على بن اسباط كه از اصحاب حضرت رضا(ع) است در سال اوّل شهادت جناب سيد الشهدا يك صد هزار نفر زن عقيم از احياء عرب و بلدان و نواحى قريبه و بعيده التجا آوردند و همگى حامله شدند. و اين خبر اگر چه غرابتى داشت امّا تأسّى به مرحوم مجلسى نمودم و ذكر كردم٤٤.
*
گرچه شأن مرحوم طريحى اجلّ از آن است كه مطلبى را بدون مصدر و منبع معينى نقل كند ولى به هر حال چون مستند آن معلوم نبود در هاله اى از ابهام قرار داشت, و طبيعى است كه به صرف مصدرى مجهول نمى توان حكم به شهادت حضرت كرد, لذا افرادى نيز كه اين قول را نقل كرده اند با بى اعتنايى از آن عبور كرده اند.
از تفضّل خداوندى و منن الهى, روزى از مؤلف عاليقدر و پرتوان, استاد و شيخ اجازه ام حضرت حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمد رضا مامقانى دام عزه العالى در اين موضوع پرسش نمودم. فرمودند:بنظرم هست ابن شهر آشوب در مثالب النواصب اين مطالب را گفته اند.
مطلب بسيار مهم مى نمود, چون ابن شهر آشوب متولد ـ متوفاى(٥٨٨) ـ از اعاظم رجال و مفاخر شيعه است. علاوه بر قدمت وى, شيخ الاجازه بودن و اساتيد فراوان و شاگردان او ـ از شيعه و سنى ـ بسيار در خور توجه است.
گر چه كتاب پر ارجش مثالب النواصب تاكنون به زيور طبع آراسته نشده ولى كتاب مناقب آل ابى طالب از مصادر مهم شيعه و داراى مطالب بكر فراوان و از منابع مهم مجلسى در (بحار الأنوار) و سايرين مى باشد.
از اين كتاب پر ارج دو نسخه خطى تا كنون يافت شده كه يكى در كتابخانه مدرسه سپهسالار تهران به شماره(١٨٤١) و ديگرى در كتابخانه ناصريه لكهنو در كشور هند موجود است, و خوشبختانه نسخه عكسى آن دو در مركز احياء ميراث اسلامى قم نگهدارى مى شود.
با مراجعه به هر دو نسخه مطلب همانطور بود كه ايشان فرموده بود, بلكه برايم يقينى شد كه عبارات طريحى كلاّ ً مأخوذ از عبارات ابن شهر آشوب مازندرانى است, بطوريكه يا بدون واسطه (مثالب) در نزد وى بوده و يا از منبعى با واسطه نقل كرده است.
اينك به جهت روشن تر شدن موضوع گفتارى كوتاه درباره ابن شهر آشوب نموده و سپس عبارات او را بعينه نقل مى كنيم.
شرح حالى مختصر از ابن شهر آشوب
ابو جعفر رشيد الدين محمد بن على بن شهرآشوب بن أبى جيش سروى(ساروى) مازندرانى معروف به ابن شهرآشوب.
از مهم ترين علماى شيعه در سده ششم هجرى بوده است كه در سال ٥٨٨ هجرى رحلت فرموده است٤٥. شيخ سروى, ايام اقامت در عراق ونيز اواخر عمر خويش در حلب, مجلس درسى داشته وشاگردان فراوانى داشتند كه عده اى از آنها از فحول علماء بوده اند. از جمله اين شاگردان مى توان به اين افراد اشاره كرد: منتجب الدين, ابن أبى البركات, ابن أبى طى, ابن إدريس, محمد بن جعفر ابن المشهدى, ابن بطريق, ابن زهرة حلبى, على بن جعفر جامعانى, حسن دربى, ومحمد بن محمد ـ فرزند ابن شهرآشوب ـ.
با مرورى كوتاه ولى دقيق در مناقب اين شخصيت بزرگ شيعه, كثرت مشايخ ووسعت سلسله اجازات ابن شهرآشوب, جلب نظر مى كند. همچنين تنوع شيوخ وى از عامه وخاصه بر اهميت آن مى افزايد.
افندى در رياض٤٦بدين مطلب اشاره كرده مى گويد :
وهذا الشيخ كثير الرواية والاًجازة عن جماعة كثيرة من الخاصة والعامة كما يظهر من المناقب.
خودش نيز در اوائل مناقب٤٧بدين مطلب اشاره كرده ومى گويد :
وأما أسانيد التفاسير والمعانى فقد ذكرتها فى الأسباب والنزول وهى تفسير البصرى والطبرى والقشيرى والزمخشرى والجبائى والطائى والسدى والواقدى والواحدى والماوردى والكلبى والثعلبى والوالبى وقتادة والقرطى ومجاهد والخركوشى وعطاء بن رباح وعطاء الخراسانى ووكيع وابن جريح وعكرمة والنقاش وأبى العالية والضحاك وأبى عيينة وأبى صالح ومقاتل والقطان والسمان ويعقوب بن سفيان والأصم والزجاج والفراء وأبى عبيد وأبى العباس والنجاشى والدمياطى والعوفى والنهدى والثمالى وابن فورك وابن حبيب…
تأليفات ابن شهرآشوب
ابن شهرآشوب, تأليفات مهمى در علوم مختلف داشته است كه متأسفانه بعضى از آنها از بين رفته وتعدادى نيز هنوز چاپ نشده اند. كتابهاى وى مورد توجه واعتماد علماى شيعه بوده است.
محدث نورى در خاتمه مستدرك٤٨مى فرمايد :
ولابن شهرآشوب مؤلفات حسنة ـ غير المناقب ـ اعتمد عليها الأصحاب…
مهم ترين اثر ابن شهرآشوب (مناقب آل أبى طالب) است كه از مصادر مهم بحار الانوار مجلسى نيز بوده است. در شهرت اين اثر همان بس كه ابن شهرآشوب در بسيارى از نقلها با عنوان (صاحب مناقب) معروف گشته است.
از ديگر تأليفات وى إعلام الطرائق فى الحدود والحقائق مى باشد كه در علم لغت است٤٩.
همچنين أسباب نزول القرآن, المواليد, الفصول في النحو, متشابه القرآن ومختلفه, معالم العلماء از ديگر تأليفات اوست.
ابن شهرآشوب در معالم العلماء كه از تأليفات رجالى وى مى باشد شرح حالى از خود را نيز درج كرده است٥٠.
از ديگر كتابهاى وى, مى توان به مثالب النواصب اشاره كرد كه از تحفه كتابهاى شيعى است كه متأسفانه هنوز به چاپ نرسيده است٥١.
ابن شهرآشوب در اوائل كتاب ارجمندش (مثالب النواصب) فصلى دارد با عنوان (فصل فى مصائب اهل البيت). در آغاز اين فصل مى فرمايد٥٢ :
تبرّكت العامة بآثار النبي صلى اللّه عليه وآله تقليداً لا تحقيقاً وجعلت تقول:هذه شعرته وهذه قصعته وهذا نعله, وافتخرت العباسية فقالت:عندنا قضيبه وبردته ونازعت عايشة عثمان وسألت قميصاً عليه فقالت:هذه لم تبل وقد أبلى عثمان سنّته وتطاولت عليه مرة أخرى وسألت نعلاً وقالت:تركت سنة صاحب النعل.
ولا أراهم يتقربون بأولاده فيقولوا:هؤلاء عترته وذريته بل لم يعرف فى نسل بنى آدم من نبى أو ذمي أو ملك أو سوقى أصاب واحداً منهم ما أصاب أولاد المصطفى من القتل والصلب والنفى والضرب والفتك والحق والغيلة والرمي والحبس والجوع والمثلة والسبي وضروب النكال.
وبني على كثير منهم الأبنية وغرق بعضهم فى الاودية وبقية السيف(الضيف أو الصنف) صاروا مستترين؟ كانوا منفضّين أيادى سبا, فتفرقوا فى البلاد وتركوا الأهلين والأولاد وارتحلوا عن ديارهم وكتموا أنسابهم من أحبائهم فضلاً عن أعدائهم وجزّوا ذوائبهم ولم تزل السيوف تقطر من دماء آل محمد وشيعتهم ولم تزل السجون مشحونة بدعاتهم ومظهري فضلهم وراوى الحديث عنهم.
وكانوا بين قتيل وأسير مستخفّ وطريد.
قال ابن بابويه القمي:إن جميع الائمة خرجوا من الدنيا على الشهادة قتل عليّ فتكاً, وسمّ الحسن سرّاً, وقتل الحسين جهراً, وسمّ الوليد زين العابدين, وسمّ ابراهيم بن الوليد الباقر, وسمّ المنصور الصّادق(ع), وسمّ الرشيد الكاظم, وسمّ المأمون الرضا, وسمّ المعتصم التقى, وسمّ المعتز النقى, وسمّ المعتمد الزكى صلوات اللّه عليهم.
سپس از ابتداى غصب خلافت حضرت رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله شروع كرده ومواردى از ستمهاى عاملان زور و قدرت را بيان داشته مى گويد :
وكان أول ما استفتح به من الظلم ما أخّر على عليه السلام عن الخلافة وغصبت فاطمة ميراث أبيها وقتل المحسن فى بطن أمه…
وموارد فراوانى را برشمرده كه ذكر آنها در اين مقال نمى گنجد, تا اينكه مى گويد:
وممن دفن من الطالبيين حياً عبدالعظيم الحسنى بالرى ومحمد بن عبداللّه بن الحسن٥٣.
غرض ما از نقل عبارات قبل از عبارت مورد نظر آن بود كه دقيقاً سير گفتار ابن شهر آشوب مشخص گردد كه قطعاً مراد ايشان بيان شهادت حضرت است, و از سياق عبارات بسيار واضح است كه در مقام بيان شهداى اهل بيت از صدر اسلام تا عصر بعدى به ترتيب سير تاريخى مى باشد.
بنابراين به گفتار برخى٥٤كه گويند:ظاهراً مراد اين است كه به اجل خودش مرد و او را نكشته اند, بى وجه بنظر مى رسد و نبايد اعتنايى كرد.
زنده به گور كردن
از عبارت ابن شهر آشوب چنين بر مى آيد كه حضرت عبدالعظيم(ع) را زنده زنده درون قبر جا داده اند كه در تعبيرات عاميانه از آن (زنده به گور) تعبير مى شود.
نگارنده چون تا بحال, جز اشارات مختصرى در اين باره٥٥, به تفصيلاتى برنخورده, لذا در اين مقام توجهى بيش تر به عبارت منقول مى دهد.
عبارت ابن شهرآشوب چنين است:(وممن دُفِنَ حيّاً).
(دُفِنَ) صيغه مجهول و (حيّاً) حال از آن مى باشد يعنى:(از جمله كسانى كه دفن شد در حالى كه زنده بود).
و اين همان معناى (زنده بگور كردن) است.
وتعجّب است كه مرحوم كجورى در (جنة النعيم) با اينكه عبارت طريحى را در منتخب نقل كرده و ترجمه تحت اللفظى نيز نموده ولى بدين مطلب التفاتى نفرموده است.
زنده به گور كردن كه معادل انگليسى آن (defossion) است بيش تر براى محكومين به اعدام براى اجراى حكم عقوبتى بكار مى رود٥٦ .
فاروقى در المعجم القانونى٥٧ ذيل واژه فوق مى نويسد:
الوأد:دفن المحكوم حيّاً تنفيذاً لعقوبة الاعدام فيه.
و ماده (وأد) مشترك با (موؤود) يا (موؤودة) است كه خداوند در قرآن كريم ياد كرده و مى فرمايد:(وَاًِذَا الْمَوءُودَةُ سُئِلَتْ * بِأَيِّّ ذَنبٍ قُتِلَتْ). هنگامى كه از دختر زنده بگور شده پرسيده شود كه:به كدامين گناه كشته شد؟!
علامه مجلسى در بحار الانوار٥٨ مى فرمايد:والموؤد الذى دفن فى الأرض حيّاً كما كان المشركون يفعلون فى الجاهلية ببناتهم٥٩.
موؤود كسى را گويند كه زنده در زمين دفن شود آن گونه كه مشركان در زمان جاهليت با دختران خود مرتكب مى شدند.
و البته اين حكم ـ يعنى زنده به گور كردن ـ موارد مشابه دارد خصوصاً در بين علويان.
ابوالفرج اصفهانى از جمله كسانى كه بدين طريق كشته شده اند ابراهيم بن حسن را ذكر كرده است. وى در مقاتل الطالبيين٦٠مى گويد :
وذكر محمد بن على بن حمزة انه سمع من يذكر أن يعقوب واسحاق و محمداً و ابراهيم بنى الحسن قتلوا فى الحبس بضروب من القتل, وإن ابراهيم بن الحسن دفن حيّاً و طرح على عبداللّه بن الحسن بيت.
يعنى:ابن حمزه گفته كه از كسى شنيد كه مى گفت:يعقوب و اسحاق و محمد و ابراهيم, فرزندان امام حسن مجتبى(ع), به انواع قتلها در حبس كشته شدند:ابراهيم بن حسن زنده به گور شد و بر سر عبد اللّه بن حسن خانه خراب كردند !
در زمان منصور دوانيقى كه خلافتش بين سالهاى ١٣٦ ـ ١٥٨ هجرى بود و در زمان او شهر رى تجديد بنا شده و (محمديه) نام گرفت, علويان زيادى در حبس وى بودند. عده اى از محبوسين در (هاشميه) كنار پل كوفه در زير زمين هولناك و تاريكى بسر مى بردند كه شب را از روز تشخيص نمى داند. اين رجال كه هفت يا پانزده نفر بوده اند به طرق مختلف كشته شده اند كه يكى از آنها زنده به گور كردن بوده است, بدين عبارت توجه كنيد :
كانوا خمسة عشر رجلاً, وقيل سبعة, حبسوا بالهاشمية… ثم قتلوا:بعضهم دفن حياً وبعضهم بُنيِ عليه اسطوانة, وبعضهم سُقى السم, وبعضهم خنق, وقبرهم فى موضع الحبس, و تعرف قبورهم بالسبعة٦١.
ابن عنبه نيز درباره كيفيت قتل عبيداللّه نوه عمر اطرف مى گويد :
واما عبيداللّه بن محمد بن عمر الاطرف, وهو صاحب مقابر النذور ببغداد, وقبره مشهور بقبر عبيداللّه, وكان قد دفن حيّاً.
در قضيه سليمان بن عبدالملك ـ خليفه اموى ـ نيز هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز(حكومت ٩٩ ـ ١٠١) با سه تن از فرزندان سليمان بر سر قبرش آمدند و او را بلند كردند, سليمان روى دست آنها حركتى كرد. فرزندان سليمان قسم ياد كردند كه پدر ما زنده است, و عمر جواب داد:بل عوجِلَ أبوكم وربّ الكعبة, پس از آن بعضى بر عمر بن عبدالعزيز طعنه مى زدند كه:دفن سليمان حياً٦٢.
اينك مائيم و دو قول مخالف:قول اول كه مى گويد:(مرض و مات) و قول دوم كه مى گويد:(دفن حيّاً).
سخن فخر رازى
علاوه بر قول ابن شهرآشوب(در گذشته ٥٨٨) كه قديمترين مصدر قابل استناد در مورد شهادت حضرت عبدالعظيم مى باشد به قول صاحب كتاب الشجرة المباركة نيز برخورد مى كنيم. عبارت وى چنين است :
عبدالعظيم…. وقتل بالرى, و مشهده بها معروف و مشهور…
نويسنده مقاله (آشنايى با حضرت عبدالعظيم و مصادر شرح حال او) احتمال داده كه شايد بجاى (وقتل), عبارت (وقيل) بوده است كه در اين صورت, صاحب كتاب (الشجرة المباركة) از قائلين به شهادت حضرت عبدالعظيم عليه السلام نمى باشد.
نگارنده گويد:اى كاش, نويسنده محترم عبارت قبل از (وقتل بالرى) را نيز نقل مى فرمودند تا مشخص شود كه واو بر چه چيزى عطف شده است. ظاهر عبارت با توجه به احتمال مذكور آن است كه در مدفن يا محل زندگى حضرت عبدالعظيم عليه السلام دو قول است, قول اول كه قويتر است ومحل آن در عبارت نيامده است, وقول دوم كه ضعيفتر است آن است كه حضرت در رى زندگى مى كرده و يا دفن شده اند.
اما اگر مدفن مراد باشد:تا جايى كه نگارنده مى داند هيچ كس در مدفن آن حضرت تشكيك نكرده است, وهمه بر يك قول متفّق جازمند كه مدفن وى در رى همان بارگاه فعلى مى باشد.
و اگر محل زندگى باشد:بنا به گفته مورخان, آن حضرت در مدينه و عراق درك حضور اهل بيت عليهم السلام را كرده و سپس در اواخر عمر به رى آمده است, پس قول قيل چه معنايى مى تواند داشته باشد.
بنابراين گر چه مقدارى از عبارت در نقل مذكور نيامده, ولى مقدار موجود نيز دلالت دارد كه (و قتل) صحيح باشد.
مؤيد واضح اين مطلب كلمه پس از آن است كه فرموده: (ومشهده بها معروف) وكلمه (مشهد) اسم مكان است, يعنى محل شهادت. بنابراين مراد صاحب (شجره مباركه) آن است كه حضرت عبدالعظيم در رى به شهادت رسيده است, و محل شهادت وى در رى معروف و مشهور است.
پس از اين گفتار, با جست وجويى درباره كتاب (الشجرة المباركة) معلوم شد اين كتاب از فخر رازى درگذشته ٦٠٦ هجرى است, وآنرا در انساب طالبيان نگاشته است٦٣. وى در صفحه ٦٣ مى گويد :
اعقاب على بن الحسن بن زيد بن الحسن عليه السلام:اما على بن الحسن بن زيد بن الحسن عليه السلام فعقبه من رجل واحد:عبداللّه.
سپس در صفحه ٦٤٦٤ مى گويد :
وأعقب ـ يعنى عبداللّه ـ من رجلين:عبدالعظيم بطبرستان, وقتل بالرى, ومشهده بها معروف ومشهور ; وأحمد, له عقب كثير أجمع على صحتهم العلماء إلا البخارى. أما عبدالعظيم فلا أعرف من عقبه إلا ابنه محمد.
بنا بر عبارت مذكور, گر چه محتمل است بجاى (وقتل) در اصل نسخه هاى مخطوط (وقيل) بوده تا (بالرى) عطف بر (بطبرستان) باشد ولى اين احتمال بعيد است به چند وجه :
الف . ظاهر عبارت اين است كه عبدالعظيم ساكن طبرستان بوده و در رى كشته شده است, و مشهد وى در رى معروف و مشهور است.
ب . با توجه به اينكه فخر رازى خود اهل رى بوده و نيز قرب عهد وى به عبدالعظيم, بسيار بعيد است كه در محل زندگانى حضرت عبدالعظيم تشكيك كرده و آن را مردّد بين طبرستان و رى بداند.
ج . عبارت (مشهده) چنانچه اشاره كرديم ظاهر بلكه نصّ صريح است در اينكه مراد محل كشته شدن و شهادت است, و بنابراين عبارت (وقتل) صحيح بنظر مى رسد.
*
اينك ما هستيم و دو قول مخالف:قول اول كه مى گويد: (مريض شد و وفات يافت), و قول دوم كه مى گويد: (دفن حيّاً, زنده به گور شد و به شهادت رسيد).
امكان جمع بين دو قول
ممكن است كسى بگويد:منافاتى ندارد كه درباره شخص بيمارى هم موت صدق كند و هم شهادت, چنانچه مشهور است درباره حضرت رسول اكرم(ص) كه توسط زنى يهوديه مسموم شد و به سبب آن مريض و سپس شهيد شد٦٥ ; يا حضرت صديقه كبرى و شفيعه محشر فاطمه زهرا (ع) كه از ضربه قنفذ ملعون در بستر بيمارى افتاده و پس از اندكى به شهادت رسيد و حضرت كاظم(ع) در باره او فرمود:(فاطمة صديقة شهيدة)٦٦.
ولى در مقام, اين گفتار صادق نيست چون ظاهر عبارت قول اول آن است كه حضرت در حال بيمارى وفات يافته است, و عبارت قول دوم نيز فقط مقاله شهادت را نمى گويد بلكه شهادتى است كه حضرت را در حال زنده بودن, در تيره خاك سپرده اند.
مگر فقط به گفتار فخر رازى ـ منهاى قول ابن شهر آشوب ـ توجه شود كه فقط مسأله قتل آن حضرت را مطرح كرده وگفته است:(قُتِلَ بالرى). در اين صورت مقوله بيمارى و شهادت قابل جمع و توجيه است.
*
به هر حال در ترجيح هر يك از دو قول سابق, دو بررسى لازم است:
١ . بررسى سندى;
٢ . بررسى تاريخى و تكيه بر شواهد و قرائن.
الف . بررسى سندى:
مستند قول اول كتاب هاى رجالى بيان مى شود :
سند رجال نجاشى چنين بود٦٧:
قال ابو عبداللّه الحسين بن عبيداللّه, حدثنا جعفر بن محمد ابوالقاسم, قال:حدثنا على بن الحسين السعد آبادى, قال:حدثنا احمد بن محمد بن خالد البرقى قال:كان عبدالعظيم…
در جامع الرواة٦٨ بجاى (جعفر بن محمد ابوالقاسم) (حفص بن احمد ابوالقاسم) ذكر شده و به نقل از نسخه بدلى حفص بن محمد را ثبت كرده است. در معجم رجال الحديث٦٩ مانند آنچه از رجال نجاشى ثبت كرديم مذكور است.
١ . ابوعبداللّه حسين بن عبيداللّه :
وى همان ابن الغضائرى مشهور است كه علامه در خلاصه٧٠ از او تعبير به شيخ الطائفه نموده است. ودر رجال نجاشى٧١ او را شيخ الاجازة دانسته است. شيخ نيز به شيخ الاجازه بودن ابن غضائرى تصريح مى كند٧٢.
بنا بر مبناى جمعى از رجاليين, شيخ الاجازه بودن در وثاقت شخص كفايت مى كند. علاوه بر اينكه مجلسى و ابن طاووس وجماعتى ديگر وى را توثيق نموده اند. وهمين افتخار براى وى بس كه افرادى مانند ذهبى در ميزان الاعتدال٧٣او را شيخ الرافضة خوانده است.
٢ . جعفر بن محمد ابوالقاسم :
وى همان ابن قولويه است كه از مشايخ روات و اجازات مى باشد. تمامى كسانى كه شرح حال وى را ذكر نموده اند او را توثيق كرده اند, بلكه ابن قولويه از اجلاء ثقات اصحاب ما در فقه و حديث مى باشد چنانچه نجاشى از وى بدين گونه تعبير نموده سپس مى گويد:كل ما يوصف به الناس من جميل وفقه فهو فوقه٧٤.
٣ . على بن حسين سعدآبادى :
وى مؤدّب ابن قولويه بوده و از وى روايت مى كند. شيخ طوسى حديثش را در نزد اكثر از نوع حسن مى داند. وحيد نيز در تعليقه اش بر منهج المقال٧٥ مى گويد:لا يبعد عدّ حديثه حسناً.
بلكه بعضى از متأخرين ـ مانند محدّث نورى ـ قائل به وثاقت او شده اند, چرا كه از مشايخ اجازه مى باشد. به شيخ الاجازه بودن سعدآبادى در وجيزه مجلسى اشاره شده است٧٦, وهمو در روضة المتقين٧٧ مى گويد:سعدآبادى به كثرت روايت شناخته شده است.
ناگفته نماند:كثرت نقل روايت نيز در نزد برخى از مرجّحات شمرده مى شود.
٤ ـ احمد بن محمد بن خالد برقى :
نجاشى در رجالش٧٨ درباره برقى مى گويد:وكان ثقة فى نفسه… وطعن بروايته عن الضعفاء واعتماده المراسيل, والطعن فى القميين…٧٩.
يعنى برقى فى حد نفسه شخص ثقه ومورد اعتمادى است, الا اينكه بعضى در روايت او از ضعفاء و تكيه وى بر مرسلات خرده گيرى كرده اند و همچنين وى بر قمى ها طعنه مى زده است.
بايد گفت٨٠:اگر ثقه بودن شخص را پذيرفتيم, ديگر روايت شخص از ضعفاء موجب ضعف او نمى شود ; چون مبناى بعضى از روات اين بوده كه فقط آنچه را صحيح مى دانسته اند نقل كنند, ومبناى عده اى ديگر ـ با اينكه خود افراد مطمئنى بوده اند ـ اين بوده كه هر چه حديث شنيدند نقل كنند, و اين بدان معنا نيست كه هر آنچه را كه نقل كرده اند پذيرفته اند و يا بر نقل ضعفاء اعتماد كرده اند. بنابراين نهايت اشكالى كه مى توان بر برقى كرد اين است كه چرا از ضعفاء روايت مى كند ؟ نه اينكه حال كه از ضعفاء روايت كرد پس حديث او نيز ضعيف است !٨١
*
از آنچه گفتيم نتيجه گرفته مى شود:روايت مذكور بنا بر قول رجالى ها از روايات حسنه به حساب مى آيد, بلكه با توجه به اينكه تمامى راويان اين روايت از مشايخ اجازه شيعه هستند و بعضى از آنها به كثرت روايت مشهورند, بنا بر مبناى بعضى از متأخرين ـ مثل مبناى ميرزاى نورى صاحب مستدرك الوسائل ـ از جمله روايات موثقه مى باشد.
مستند قول دوم
منتخب طريحى مطالب را ظاهراً از ابن شهر آشوب گرفته و مصدر مستقلى نيست, علاوه بر اينكه خودش نيز اين مطلب را به قول قيل نسبت داده است كه مشعر به ضعف قول است.
به عبارت ديگر:با توجه به دو نسخه از (مثالب) كه عبارت مذكور در آن واقع است و نسبت به (قيل) داده نشده بلكه جزماً نسبت شهادت به حضرت عبد العظيم(ع) داده شده, ولى صاحب منتخب در نقل عبارات شهر آشوب به اين مطلب كه رسيده لفظ (قيل) را اضافه كرده است.
بنابراين طريحى نظر به قول علماى رجال مانند نجاشى و شيخ داشته و مى توان گفت:خود طريحى قائل به موت طبيعى بوده و شهادت را به نحو قولى قيل كه خود بدان قائل نيست نقل كرده است.
اما ابن شهر آشوب, قدمت و قول او حجّيّت بلا كلام دارد, منتها تنها مطلبى كه در بين هست اين است كه ابن شهر آشوب مطلب تاريخى مذكور را از كجا نقل كرده است و مستند وى چه كتاب يا كتابهايى بوده است ؟
بايد بدين نكته توجه داشت كه موارد زيادى در (مثالب) و (مناقب) وى ديده مى شود كه مطالب روايى يا تاريخى متضاد را به نقل از منابع گوناگون گرد آورده است البته به جهت حفظ تاريخى و استناد به برخى از مطالب آن. به عبارت ديگر همان گونه كه مرحوم مجلسى و ديگر محدثان, روايات فراوانى نقل كرده اند كه تضاد ظاهرى يا واقعى با يكديگر دارند و مراد آنها حفظ احاديث بوده نه اقرار به تمامى آنها, ابن شهر آشوب نيز همين حكم را دارد. بنا بر اين اگر شهادت حضرت عبدالعظيم معتَقَد ابن شهر آشوب باشد ما نيز مى توانيم آن را بپذيريم ولى اگر صرف نقل از ديگران باشد آنگاه بايد آن مصدر نيز مورد توجه قرار گيرد.
در مقام, ابن شهر آشوب قبل و پس از اين عبارت نام (تاريخ) را آورده كه از آن متأسفانه اطلاعى در دست نداريم و احتمال مى رود مطلب مربوط به حضرت عبدالعظيم نيز از آن كتاب مأخوذ باشد. البته با توجه به سياق عبارت نمى توان به اخذ از آن كتاب جزم كرد. عبارت قبل و پس از آن چنين است :
وقتل عدة من الشيعة ذكره القاضى ابوالحسن في صفوة التاريخ فجلس اهل العراق كلهم فى التعازى حتى اعادوا القبر وسموا ظهره.
وممن دفن من الطالبيين حياً عبدالعظيم الحسنى بالرى ومحمد بن عبداللّه بن الحسن.
قال الصفوانى:وجد فى برج انهدم رؤوس آل الرسول ـ عليهم السلام٨٢.
ابن شهرآشوب در عبارات قبل و پس از عبارت مورد نظر از دو نفر نام برده و به نام يك كتاب نيز تصريح كرده است :
١ . قاضى ابوالحسن در (صفوة التاريخ).
٢ . صفوانى.
سياق عبارت به گونه اى نيست كه بتوان تشخيص داد عبارت مورد نظر را از يكى از دو منب١. رجال النجاشى, ص٢٤٨ ـ ٢٤٩ رقم ٦٥٣, همچنين بنگريد به:خاتمة المستدرك, ٤/٤٠٥ و٥/٢٣٠, بحار الأنوار ٩٩/٢٦٨ ح ٣ ; ثلاثيات الكلينى, ص٧٤, نقد الرجال ٣/٦٨ رقم ٢٩٤٤, جامع الرواة ١/٤٦٠ ـ ٤٦١; معجم رجال الحديث ١١/٥١.
٢. بنابراين در عبارت استاد محترم حوزه كه در مقاله ارزشمندشان در پاسخ به سؤال سائل:آيا حضرت عبدالعظيم شهيد شده است ؟ فرموده اند: (ظاهر عبارت نجاشى وفات است نه شهادت) تأمل است, بلكه مى توان گفت:نصّ صريح عبارت نجاشى وفات است نه شهادت.
٣. البته بنا بر بعضى از وجوهى كه در معناى شهيد خواهيم گفت شهيد به معناى مشهود يعنى اسم مفعول است نه شاهد كه اسم فاعل باشد.
٤. بنگريد به:النهاية, ابن اثير ٢/٥١٣ ماده(شهد).
٥ .تكملة المعاجم العربية ٦/٣٦٧ به نقل از محيط المحيط.
٦. درباره احكام فقهى شهيد مانند عدم غسل و كفن, علاوه بر كتابهاى فقهى, به احاديث مرويه در بحار الانوار ابتداى جلد ٨٢ رجوع شود.
٧. النهاية ٢/٥١٣.
٨. النهاية ٢/٥١٣ ; نيز فيض القدير ٤/٢٣٨ ; مجمع البيان ٣/١٢٦ ; لسان العرب ٣/٣٤٢.
٩. سفينة البحار ٤/٥١٣ ماده(شهد).
١٠. بحار الانوار ١/١٨٦.
١١. بحار الانوار ٦/٢٤٥ و نيز قريب به آن در ٢٧/١٣٨.
١٢. بحار الانوار ١٠/٢٢٦.
١٣. بحار الانوار ١٦/٣٥٠.
١٤. بحار الانوار ٧/٢٩٨.
١٥. بحار الانوار ٦٩/٣٩٦.
١٦. بحار الانوار ٧٦/١٨٣.
١٧. بحار الانوار ٧٠/٢٠١.
١٨. بحار الانوار ٨١/٢٤٥.
١٩. النهاية ٢/٥١٣.
٢٠. مكارم الاخلاق:٢٣٤.
٢١. بنگريد به:ينابيع المودة, قندوزى ١/٩١ ; كشف الغمة ١/١٠٤ و منابع فراوان ديگر.
٢٢. الدعوات, راوندى:٢٣١ ح ٦٤٣.
٢٣. المحاسن ١/١٦٤ ح ١١٨.
٢٤. المحاسن ١/١٦٤ باب ٣٢ ح ١١٩.
٢٥. المحاسن ١/١٦٤ باب ٣٢ ح ١١٩ ادامه حديث سابق.
٢٦. روح و ريحان(جنة النعيم) ٣/١٣١ چاپ محقق.
٢٧. روح و ريحان(جنة النعيم) ٣/٣٥٧ چاپ محقق.
٢٨. نساء:١٠٠.
٢٩. الدعوات:٢٤٢ ح ٦٧٩, من لا يحضره الفقيه ١/١٣٩ ح ٣٧٩, وسائل الشيعة ١١/٣٤٧ ح ١٤٩٨١.
٣٠. مسند احمد ٢/١٧٧, به نقل از معجم احاديث الامام المهدى(ع) ١/٧١, اين مضمون از امام باقر(ع) در محاسن برقى ١/٢٧٢ ح ٣٦٦ و بحار ٢/٢٠٤ ح ٨٤ نيز منقول است.
٣١. من لا يحضره الفقيه ٢/٢٩٩ ح ٢٥١٠.
٣٢. من لا يحضره الفقيه ٢/٢٩٩ ح ٢٥١١.
٣٣. مرادش از باب هجرت, روح و ريحان دهم است. در اين روح و ريحان مسأله هجرت را به نحوى مفصلتر بيان داشته است.
٣٤. بنگريد به:رجال النجاشى:٢٤٨ ـ ٢٤٩ رقم ٦٥٣, خاتمة المستدرك ٤/٤٠٥ و٥/٢٣٠, بحار الانوار ٩٩/٢٦٨ ح ٣, ثلاثيات الكلينى:٧٤, نقد الرجال ٣/٦٨ رقم ٢٩٤٤.
٣٥. الفهرست:١٢١ شماره ٥٤٨, نقد الرجال ٣/٧٠.
٣٦. منتخب طريحى:٨(چاپ نجف, سال ١٣٦٩ هـ ق), همچنين براى اطمينان بيش تر از وجود واژه (قيل) در كلام طريحى, به نسخه اى كه با خط زيبا توسط اسماعيل بن محمد على بروجردى بتاريخ ١٥ رجب ١٢٧٦ نگاشته شده است و تحت تملك سيد مرتضوى در مشهد قرار دارد, مراجعه شد. تصويرى از اين نسخه در مركز احياء ميراث اسلامى ـ قم به شماره ٢٦٠٦ نگهدارى مى شود.
٣٧. جنة النعيم ٣/ چاپ محقق.
٣٨. نگارنده در حال نگاشتن مقاله اى مستقل در تحقيق اين مطلب است كه خوانندگان عزيز را در صورت بقاى عمر بدان ارجاع مى دهم.
٣٩ .در بحار ٥٠/٢٣٨ ذيل حديث ٨ نيز بدين مطلب اشاره شده است, و در روايتى منقول از امام ثامن ضامن حضرت رضا عليه السلام آمده كه فرمودند:(واللّه! ما منا إلاّ مقتول شهيد). بنگريد به:من لا يحضره الفقيه ٢/٥٨٥ ح ٣١٩٢, عيون اخبار الرضا عليه السلام ١/٢٨٧ ح ٩.
٤٠. نگارنده اين مطلب را در كتابهاى چاپ شده صدوق نيافتم ولى عين اين عبارات را ابن شهرآشوب در مثالب النواصب(نسخه خطى) از شيخ صدوق نقل كرده است. احتمال مى رود اين عبارت نيز از جمله مطالب شيخ صدوق است كه در ضمن كتابهايى مانند (مدينة العلم) در سده هاى بعدى از بين رفته, ولى ابن شهرآشوب از آنها بهره گرفته است.
٤١. كذا. ظاهراً (خزيمه) صحيح است.
٤٢. بنگريد به:المسترشد, طبرى:٦٧٤ ـ ٦٧٥ ح ٣٤٧, شرح ابن ابى الحديد ١٣/٢١٩.
٤٣. بيت سوم در منابع زيادى نقل شده, و در حياة الامام الرضا(ع), سيد جعفر مرتضى:٩٦ از شرح ميمية ابى فراس:١١٩ نقل شده, نيز بنگريد به:الدرجات الرفيعة:٨.
٤٤. بنگريد به:جنة النعيم ٣/ ٣٦٣ ـ ٣٦٤.
٤٥. الثقات العيون في سادس القرون:٢٧٣.
٤٦. رياض العلماء ٥/١٢٦.
٤٧. مناقب ابن شهرآشوب ١/٣٢ ـ ٣٤ چاپ بيروت.
٤٨. خاتمة المستدرك(چاپ سنگى) ٣/٤٨٥.
٤٩. رياض العلماء ٥/١٢٤.
٥٠. معالم العلماء:١١٩.
٥١. درباره اين كتاب بنگريد به:أمل الامل ٢/٢٨٥, إيضاح المكنون ٢/٤٢٧.
٥٢. مثالب النواصب:١١(نسخه خطى هند), ص ٢٢ ـ ٢٣(نسخه خطى سپهسالار).
٥٣ .مثالب النواصب:١٣(نسخه خطى هند), ص ٢٧(نسخه خطى سپهسالار).
٥٤. مانند صاحب منتخب التواريخ:٢٢١. البته بنا بر قول جناب آقاى استادى در (آشنايى با حضرت عبدالعظيم و مصادر شرح حال او)(چاپ شده در مجله نور علم), ولى نگارنده نمى داند مراد از اين منتخب التواريخ كدام كتاب است ؟ ظاهراً مراد كتاب منتخب التواريخ ملا هاشم خراسانى است. نگارنده با مراجعه بدين كتاب مطلب مذكور را نيافت. در منتخب التواريخ خراسانى ص ٦٨٨(چاپ انتشارات جاويدان تهران) مطلب طريحى را نقل كرده و هيچ نظرى نداده است. نصّ گفتار وى چنين است:قيل ممن دفن من الطالبيين حياً عبدالعظيم… الحسنى ومحمد بن عبداللّه بن الحسن المجتبى(ع). سپس بدون فاصله مى گويد:از روح و ريحان استفاده مى شود كه ايشان در حدود سنه ٢٥٠ از دنيا رحلت فرموده اند.
٥٥ .در مسند آقاى عطاردى:٦٣ مى گويد:در روح و ريحان نوشته:حضرت عبدالعظيم را دشمنانش زنده در زير خاك دفن كردند و او به اجل طبيعى خود از دنيا نرفت. مؤلف اين كتاب مأخذ گفتار خود را ذكر نكرده است و ما در مصادرى كه در دست داشتيم به اين مطلب برنخورديم, والعلم عند اللّه.
نگارنده گويد:مراد از روح و ريحان همان جنة النعيم ملا محمد باقر كجورى معروف به واعظ تهرانى است. البته انصاف آن است كه وى مأخذ گفتار خويش را مشخص كرده وآن منتخب طريحى است, لكن مأخذى كه طريحى بدان استناد نموده مشخص نكرده است. ضمناً عبارت جنة النعيم را همانگونه كه نقل كرديم چنين بود:وممن دفن من الطالبيين حياً عبدالعظيم الحسنى. سپس عبارت را بدين گونه ترجمه كرده است:از اولاد ابى طالب كسى كه در رى زنده مدفون شد حضرت عبدالعظيم حسنى است…
بنابراين مطلبى كه جناب آقاى عطاردى ذكر فرموده اند گر چه معناى واضحى مى باشد, ولى عبارت كجورى با آن متفاوت مى باشد, وچه بسا چنين برداشتى كه آقاى عطاردى نموده, نتيجه التفات خود وى باشد نه كجورى.
در جاى ديگرى نيز وجوه شباهت زيارت سيد الشهداء عليه السلام را به عبدالعظيم نقل كرده(جنة النعيم ٣/٣٩٠) ومى گويد:در صورتى كه تمسّك به قول مرحوم شيخ طريح عليه الرّحمه بجوئيم به آنچه در كتاب (منتخب) فرموده است:و دفن حيّاً, كه ظاهر از اين عبارت آن است كه زنده آن جناب را در خاك دفن كردند مى توان گفت:جهت مشابهت همانا شهادت است….
٥٦. لغت عمومى آن در انگليسى (burying alive) مى باشد. بنگريد به:المورد, روحى بعلبكى:١٢١٧ واژه وَأْد.
٥٧. المعجم القانونى ١/٢٠٥.
٥٨ .بحار الانوار ٣/٦٤.
٥٩. نيز بنگريد به:فيض القدير ٦/٤٨٠.
٦٠. مقاتل الطالبيين:١٥٣.
٦١. حاشيه عمدة الطالب, ابن عنبه:١٨٢.
٦٢. تاريخ اليعقوبى ٢/٢٩٩ ـ ٣٠٠.
٦٣. كتاب فخر رازى با عنوان (الشجرة المباركة فى انساب الطالبية) تحقيق سيد مهدى رجائى, توسط كتابخانه مرعشى در سال ١٤٠٩ هـ ق بچاپ رسيده است.
٦٤. در مقاله مذكور صفحه ٤٦ درج شده است.
٦٥. قول ديگرى نيز درباره شهادت نبى مكرم اسلام(ص) منقول است. به روايت ابن شهر آشوب در مثالب النواصب(ص ٥١٧ از نسخه خطى كتابخانه سپهسالار):عن عبدالصمد بن بشير, عن أبى عبداللّه عليه السلام:أتدرون مات رسول اللّه أو قتل ؟ فإن اللّه تعالى يقول فى كتابه(أفان مات أو قتل…) فنسخ القتل الموت, إنّما سمّتاه وقتلتاه, وإنهما وأبوهما شرّ خلق اللّه.
٦٦. مسائل على بن جعفر:٣٢٥ ح ٨١١, كافى ١/٤٥٨ ح ٢.
٦٧. رجال النجاشى:٢٤٨ ـ ٢٤٩ رقم ٦٥٣, همچنين بنگريد به:خاتمة المستدرك ٤/٤٠٥ و٥/٢٣٠, بحار الأنوار ٩٩/٢٦٨ ح ٣ ; ثلاثيات الكلينى:٧٤ ; نقد الرجال ٣/٦٨ رقم ٢٩٤٤.
٦٨. جامع الرواة:١/٤٦٠.
٦٩. معجم رجال الحديث:١١/٥٠.
٧٠. خلاصة الاقوال:٥٠ شماره ١١.
٧١. رجال النجاشى:٦٩ ش ١٦٦.
٧٢. الخلاصة:٤٧٠ ش ٥٢.
٧٣. ميزان الاعتدال ١/٥٤١ ش ٢٠٢٣.
٧٤. بنگريد به:رجال الشيخ:٤٥٨ ش ٥, رجال العلامة ٣١ ش ٢٦, فهرست الشيخ:٤٢ ش ١٣.
٧٥. تعليقة الوحيد على منهج المقال:٢٢٩.
٧٦. الوجيزة:٢٥٩.
٧٧. روضة المتقين ١٤/٤٣ و ٣٩٥.
٧٨. رجال النجاشى:٧٦ ش ١٨٢.
٧٩. نيز بنگريد به:خلاصة الاقوال:١٤ ش ٧.
٨٠. چنانچه استاد محقق, شيخ محمدرضا مامقانى حفظه اللّه تصريح فرموده اند.
٨١. نيز بنگريد به:منتهى المقال ١/٣٢١.
٨٢. مثالب النواصب:١٣ نسخه لكهنو.
٨٣. الصراط المستقيم ٣/٤٧.
٨٤. الاربعين:٩٤.
٨٥. معجم المطبوعات العربية والمعربة ١/٦٨٢.
٨٦. الفهرست:١٢١ ش ٥٤٨, نيز بنگريد به:نقد الرجال ٣/٧٠.
٨٧. در مواردى كه تعارضى بين كلام نجاشى و شيخ وجود داشته باشد, علماى رجال كلام نجاشى را مقدم مى كنند ; زيرا وى متمحض در علم رجال بوده و مطالبش اضْبَط واَدَقّ مى باشد, بخلاف شيخ كه ذوفنون بوده و بجهت كثرت مشاغل و تأليفات و تصنيفات, احتمال اشتباه در كلمات وى وجود داشته است. بهرحال در مقام بين كلام شيخ و نجاشى تعارضى نيست.
٨٨. بنگريد به:امام هادى و نهضت علويان:٢١٨ ـ ٢٢٤.
٨٩. بنگريد به:يادنامه طبرى, مقاله اى با عنوان (رى در زمان طبرى) پروانه نيك طبع, ص ٥١٥ ـ ٥٢٧.
محمد بن جرير طبرى متولد ٢٢٤ يا ٢٢٥ در شهر آمل طبرستان (مازندران) بود. نخستين سفر وى به رى و نواحى آن بود و محضر صدها راوى و دانشور را درك كرد. فنون زيادى را از محمد بن حميد رازى آموخت و به مجلس درس احمد بن حماد دولابى كه ساكن دولاب از قراء نزديك رى بود حاضر مى شد. وى در سال ٣١٠ درگذشت. با توجه به سوابق وى, مطالب تاريخى او درباره رى حائز اهميت مى باشد.
٩٠. در بعضى از نقلها:جالب الحجاره, به جيم.
٩١. ترجمه تاريخ طبرى:١٤/٦١٣٩ ـ ٦١٤٠.
٩٢. ترجمه تاريخ طبرى ١٤/٦١٨٠.
٩٣. ترجمه تاريخ طبرى ١٤/٦٢٦٢.
٩٤. جنة النعيم ٤/(چاپ محقق).
٩٥. جنة النعيم ٣/٣٩٠.
٩٦. خاتمة المستدرك ٤/٤٠٤.
٩٧. القاموس المحيط:٣٧٣ مادة(شهد), چاپ مؤسسة الرسالة, تك جلدى.
٩٨. مجمع البحرين ٣/٨٢.
٩٩. خاتمة المستدرك ٤/٤٠٥.