آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧
عراضة الاخوان و درآمدى بر آن
برزگر صادق
در ميان رساله ها و كتاب هاى فراوانى كه مرحوم معلم حبيب آبادى نگاشته يكى نيز شرح سفر ايشان به مشهد مقدس. است اين سفرنامه بر خلاف سفرنامه هاى ديگر گزارش طى طريق و حوادث بين راه نيست, بلكه به هر شهرى رسيده عالمان و مدفونين آن شهر را بر شمرده و درباره آنها سخن گفته است .
بخش قم در اين سفرنامه در جلد دهم ميراث اسلامى ايران به چاپ رسيده است و در اينجا به مناسبت كنگره حضرت عبد العظيم (ع), بخش شاه عبد العظيم آن ارائه مى شود .
ان شاءالله در فرصتى مناسب كليه كتاب, به دست چاپ سپرده خواهد شد. اصل كتاب در اختيار حضرت آية الله حاج سيد محمد على روضاتى ـ دامت بركاته ـ بود كه آن را با سعه صدر در اختيار ما قرار دادند.
كتاب افزون بر متن دو نوع حواشى دارد:
١. حاشيه هايى كه مؤلف در كناره كتاب ذكر كرده و با كلمه (منه) ختم مى شود كه به صورت پاورقى به همراه كلمه (منه) آمده است.
٢. حاشيه هايى كه انتهاى آنها كلمه (متن) اضافه شده و مؤلف پس از تصحيح اوليه به خاطر كمبود جا آنها را در حاشيه آورده است كه در اين نگارش به متن اضافه شده و كلمه متن از انتهاى آن حذف شده است .
*
پنجاه دقيقه از روز ٣ بر آمده حركت كرده و هفت از روز گذشته, وارد رباط باقر آباد قم شديم و هفت و سه ربع از شب رفته روانه شده و يك و نيم از روز ٤ برآمده, وارد ديه على آباد شاه عبدالعظيم (ع) شديم كه به نام مرحوم ميرزا على اصغرخان١ صدراعظم (ره) بناءشده و چهار و هفده دقيقه از روز گذشته به راه افتاده و هفت و سى و شش دقيقه از روز برآمده به قلعه محمّد عليخان شاه عبدالعظيم (ع) رسيديم و نه از شب رفته حركت كرديم و سه و ده دقيقه از روز ٥ بر آمده به رباط حسن آباد شاه عبدالعظيم (ع) فرود آمديم و چهار و ده دقيقه از روز بر آمده به راه افتاده و ربع به غروب مانده به قصبه طيّبه و زاويه مقدّسه حضرت شاه عبدالعظيم (ع) رسيديم و پس از اداء نماز مغرب و عشاء شرف اندوز زيارت مرقد محترم آن شاهزاده بزرگوار كه گويى بهشت عنبر سرشت را از آن كسب طراوت و گرمى بازار است و شاه حمزة بن الامام موسى الكاظم (ع) شده و به منزل معاودت كرديم و شرح حال اين بزرگواران بر اين وجه است:
حضرت شاه عبدالعظيم (ع) از سادات محترم جليل القدر و روات معظّم عظيم الشّأن است. مقام علم و عمل و زهد و ورع و عبادت و بزرگوارى و مناعت و نامدارى و صدق لهجه و امانت و كثرت حديث و روايت و كرامات بسيار و خارق عادات بى شمار آن وليّ حضرت پروردگار, نه چنان مشهور است كه محتاج به بيان باشد. شرح احوال و مزاياى او را در كتب چند نوشته اند كه بهتر از آنها رساله اى است كه مرحوم صاحب٢ بن عبّاد٣ ـ عليه الرحمة ـ مخصوص احوال او تأليف كرده و آنچه از آنها برمى آيد, آنكه او است حضرت شاه سيّد ابوالقاسم بن عبداللّه بن ابوالحسن عليّ بن زيد بن الامام حسن المجتبى(ع).
شرح احوال پدران آن جناب در اينجا موقع نگارش ندارد. اجمالاً زيد مرقوم روايت مى كند از پدرش حضرت مجتبى (ع) و از او فرزندش حسن مرقوم و ابومحمد حسن الامير مرقوم از اصحاب حضرت صادق است […]٤ و عبدالله پدر آن جناب كه او را عبدالله قافه مى گويند چه از جانب جدش حسن الامير كه والى مدينه بوده, حاكم قافه شده كه نام مكانى است, پس روايت مى كند از ابان مولى زيد بن على از عاصم بن بهمدلة از شريح قاضى از حضرت امير(ع) و روايت مى كند از او فرزندش صاحب عنوان. و بالجمله حضرت شاه عبدالعظيم كه كنيه اش ابوالقاسم و ابوالفتح نيز بوده در روز پنج شنبه چهارم ماه ربيع الاخر سنه ١٧٣ (صد و هفتاد و سه) هجرى قمرى مطابق ٢٥ تيرماه قديم سنه ١٥٨ يزدگردى در زمان هارون الرشيد در مدينه در خانه جدش حضرت امام حسن مجتبى متولد شده و در سلك صحابه حضرت امام محمّد تقيّ و امام عليّ النّقيّ(ع) منسلك بوده و ايشان او را بسيار معزّز و محترم و دوست داشتندى و هم او در تعظيم و احترام آن دو بزرگوار چيزى فرو نگذاشتى.
وقتى اعتقاد خود را در اصول و فروع دين, خدمت حضرت هادى (ع) عرضه داشته ,واز آن جناب تصحيح و تصديق آصادر شد. لهذا اغلب عبارات آن را علماء مضبوط و در تكاليف به كار مى برند و جناب آقا حاجى شيخ محمّد حسين سيستانى, شرحى بر آن نوشته.
بالجمله آن جناب وقتى از سلطان زمان ترسيده, به صورت قاصد در اطراف بلاد به گردش در آمده تا اينكه بدينجا رسيد كه در آن زمان شهر رى و قاعده آن مملكت مى بود و در خانه يكى از شيعيان در محلّه سكّة الموالى در زيرزمينى مسكن گرفت و شب ها را به نماز و روزها را به روزه به سر مى آورد و هرگاه خلوت مى كرد, به طور استتار بيرون شده به زيارت قبر شاه حمزه مرقوم مى رفت و مى فرمود اين قبر يكى از فرزندان موسى بن جعفر(ع); است تا اينكه شيعيان يك يك فهميده به يكديگر خبر دادند و اكثر روات شيعه آن حدود, او را شناخته به خدمتش مى رسيدند.
ابوحمّاد رازيّ گويد در سامره٥ خدمت حضرت هادى (ع) رسيده و مسائلى از حلال و حرام از آن جناب پرسيدم. پس از اينكه جواب دادند و خواستم آن بزرگوار را وداع كنم, فرمودند: اى ابوحمّاد هرگاه چيزى از امر دين بر تو دشوار شود, در آن حدود از عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى (ع) بپرس و او را از من سلام رسان.
و آن جناب را تأليفاتى است:
اوّل: كتاب خطب حضرت امير(ع)٦.
دوّيم: كتاب روز و شب.
سيم: كتب بسيار كه عنوان آنها روايات عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى (ع) است.
و پاره اى از رجاليّون رواياتى را كه در طريق آنها آن بزرگوار وارد است, حسن شمرده اند, چه گويند او اگر چه ممدوح است, لكن نصّى بر توثيق او نشده و مرحوم ميرداماد ـ قدّس سرّه ـ در كتاب رواشح السّماويّه بسيار تهجين و تقبيح اين رأى نموده فرمايد: اگر اين بزرگوار را هيچ نبود جز همان عرض دين بر امام زمان خود و حقيقت معرفتى كه از عبارات آن لائح است و قول حضرت هادى (ع) كه: اى ابوالقاسم حقّا كه تو وليّ مايى واين نسب طاهر و شرف باهر, هر آينه او را بس بود. چه سادات عالى درجات و فرزندان ائمه (ع) هرگاه ايمان و تقوى داشته باشند, چون ديگران نخواهند بود; با اينكه حكايت آمدن او به رى تا آخر به جلالت قدر و علوّ درجه او فرياد مى زند و عبارات مرحومين جليلين ابن بابويه و نجاشى (ره) كه درباره او گفته اند (كان عابدً اورعًا مرضيّا) در تصحيح حديث او بس است; پس به نظر اصحّ ارجح اصوب أقدم, روايات از جهت او صحيح بلكه در أعلا درجه صحّت است. انتهى.
آن بزرگوار از جماعتى روايت مى كند:
اوّل, حضرت ابو جعفرامام محمّد جواد بن الامام رضا(ع).
تولّدش روز جمعه ١٠ رجب سنه ١٩٥, مدّت عمرش ٢٥ سال و ٤ ماه و ٢٠ روز, وفاتش روز شنبه سلخ ذى القعده سنه ٢٢٠, قبرش در حرم كاظمين (ع).
دوّيم, فرزندش حضرت ابوالحسن عليّ هاديّ(ع), تولّدش روز جمعه ١٥ ذى الحجّه سنه ٢١٢, مدّت عمرش ٤١ سال و ٦ ماه و ١١ روز, وفاتش روز ٢ شنبه ٢٦ ج٢ سنه ٢٥٤, قبرش در حرم سامره.
سيم, مرحوم شيخ ابراهيم بن ابومحمود خراسانى رضى اللّه عنه.
چهارم مرحوم شيخ ابوالحسن عليّ بن اسباط بن سالم كوفه اى (ره) كه او از حضرت رضا (ع) روايت مى كند.
پنجم, مرحوم شيح بكار بن حروم كوفه اى, كه از اصحاب حضرت صادق (ع) است.
ششم, مرحوم شيخ ابوعلى حسن بن محبوب سرّاد بحيله كوفه اى (ره) در سنه ٢٢٤ وفات شد.
هفتم, حضرت ابوالحسن امام على رضا بن الامام موسى الكاظم(ع). تولّدش روز ٢ شنبه ١١ ذى القعده سنه ١٥٣, مدّت عمرش ٤٩ سال و ٣ ماه و ٦ روز, وفاتش روز ٢ شنبه ١٧ صفر سنه ٢٠٣.
هشتم, مرحوم ابن ابوعميره.
نهم, پدر بزرگوارش عبداللّه.
دهم, عمرو بن رشيد (ره) از داود رقّى از حضرت صادق (ع).
يازدهم, مرحوم صفوان بن يحيى (ره).
دوازدهم, محمد بن عمر بن يزيد از حمّاد بن عثمان.
و جمعى هم از آن جناب روايت مى كنند:
اوّل, مرحوم سهل بن زياد ادمى رضى اللّه عنه.
دويم, مرحوم ابوتراب عبيد اللّه حارثى.
سيم, مرحوم شيخ ابو جعفر احمد برقيّ ـاعلى اللّه مقامه. وفاتش سنه ٢٧٤.
چهارم, مرحوم شيخ ابو تراب عبيد اللّه بن موسى رؤيايى مازندرانى ـ رضى اللّه عنه ـ كه روايت مى كند از او عليّ بن فضل و از او حسن بن بن حمزة بن على و از او ابن نوح سيرافى كه گذشت.
پنجم, مرحوم سيّد عبيداللّه بن حسين علوى و روايت مى كند از او ابوالفضل شيبانى.
ششم, مرحوم احمد بن مهران و روايت مى كند از او كلينى .
هفتم, مرحوم ابراهيم ـ رحمه اللّه ـ بن على (ره) و از او عيّاشى و از او كشّى (ره)
هشتم, مرحوم سيد حسن علوى و از او فرزندش عبدالله و از او ابو المفضل شيبانى.
نهم, مرحوم شيخ عبدالله بن محمد عجلى (ره) و از او محمد بن فرج اجحى كرمانى و از او محمد بن محمد بن عيسى و از او صالح (عن) صدوق.
و چون ايّام وفات آن جناب نزديك شد, شبى يكى از شيعيان حضرت رسول (ص) رادر خواب ديد كه بدو فرمود كه نعش مردى از فرزندان مرا از سكّةالموالى بر مى دارند و در نزد شجره سيب در باغ عبدالجبّار بن عبد الوّهاب دفن مى كنند و بدين مكان كه امروز قبر آن جناب است, اشاره نمود. آن مرد از خواب بيدار شده, نزد صاحب آن باغ رفت كه درخت و آن مكان را خريدارى كند. او گفت: براى چه مى خواهى؟ خواب رانقل كرد. صاحب درخت گفت: من هم بعينه, اين خواب را ديدم و جاى آن درخت و تمام باغ را وقف بر شرفا و شيعه نمود كه در آن مدفون شوند.
پس آن بزرگوار بيمار شدو پس از مدّت هفتاد و نه سال و شش ماه و يازده روز قمرى عمر, در روز آدينه پانزدهم ماه شوال المكرم سنه دويست و پنجاه و دو هجرى قمرى مطابق ١٣ مهر ماه قديم سنه ٢٣٥ يزدگردى در زمان المعتزّ باللّه عباسى به سراى آخرت رحلت نمود.
پس بعد از دفن آن جناب در اين محلّ در آنجا مسجدى بنا كردند و به نام همان درخت مسجد شجره و كم كم مشهد شجره مى گفتند و در قديم به همين نحو, اسم ها موسوم بود و بعد از آنكه شهر رى خراب شده و غير از اين مقام مقدّس و اطراف آن چيزى از آن باقى نماند, به مرور دهور اسم مبارك آن جناب را بر اينجا نهاده در اين ازمنه اين زمين شريف را كه اكنون شهرى معتبر به اسم قصبه است (چون نزديك تهران واقع شده) شاه عبدالعظيم مى خوانند و هر يك از بزرگان ادوار و اسخياى اعصار بر بناى اين مقام محترم افزوده, تا بدين پايه كه اكنون ديده مى شود رسيده كه فى الحقيقه از طراوت صحن در رواق تنها عمارت افاق است.
اميدوار از حضرت كردگار چنانم كه دوباره, فيض تشرّف زيارت آن بزرگوار را روزى فرمايد; بلكه اسباب مجاورت آن تربت شريف را فراهم نمايد. حضرت رضا(ع) فرمودند: هر كه او را زيارت كند, بر خدا واجب مى شود كه او را به بهشت ببرد و ظاهر است كه حضرت, اين حديث را قبل از قدوم آن جناب بدين زمين فرموده و اين هم دلالت بر عظمت و بزرگوارى او دارد. چنانچه ثواب زيارت حضرت فاطمه معصومه(س) را هم آن حضرت قبل از قدوم او به قم فرموده و شخصى از مردم رى بر حضرت هادى (ع) وارد شده فرمودند: كجا بوده اى؟ عرض كرد به زيارت حضرت سيّد الشّهدا (ع). حضرت فرمود: اگر قبر عبدالعظيم (ع) را كه نزد شما است زيارت مى كردى, مثل آن بود كه قبر حسين٧ را زيارت كرده باشى.
و آن جناب را فرزندى به نام سيّد محمد بوده كه در كثرت زهد اقتدا به سيرت پدر بزرگوار نموده و نسل آن جناب بدو منقطع شده.
حضرت شاه حمزه كه در نزد آن جناب, حرم و صحن مخصوص دارد فرزند ارجمند حضرت كاظم (ع) و كنيه اش ابوالقاسم است كه با حضرت شاه چراغ و مير سيد محمد, كه نيز در شيراز دفن است, از ام ولدى باشند و شرح احوالش در كتاب انوار المشعشعين٨ در شرافت قم و قميين تأليف جناب شيخ محمد على قمى٩ نوشته و در آن جا مدّعى است كه در قم دفن است, بلكه غير از اين موقع در تبريز و شيراز و ترشيز هم امامزاده هايى را به نام او مى خوانند.
در طرائق الحقائق مسطور است كه چون او جدّ سلاطين صفويّه (ره) است, ايشان هر جا امامزاده اى به اين عنوان بوده, دستگاهى برايش ساخته اند. انتهى.
لكن اين بزرگوارى كه در اين جا دفن است, هركس باشد همان زيارت كردن حضرت شاه عبدالعظيم (ع),او را دلالت بر بزرگوارى و فيض زيارت او مى كند.
شاه حمزهّ معهود را فرزندانى است:
اوّل, ابومحمد قاسم كه نژاد سلاطين صفويه (ره) و مرحوم حجةالاسلام آقاحاجى سيّد محمد باقر بيدآبادى ـ اعلى اللّه مقامه ـ بدو مى رسد.
دويم على كه در بيرون دروازه اصفهان شيراز مزارى معروف دارد.
و روز شش پس از اداى فريضه بامداد و زيارت اين دو شاهزاده عالى نژاد به زيارت اولياى امجاد و عرفاى اوتاد مرحوم طاووس العرفا و حاجى ملاّ على گنابدى و بهمن عليشاه لنجانى ـ قدّس اللّه اسرارهم الشّريفة ـ مشرّف شدم و شرح احوال ايشان چنين است.
امّا مرحوم طاووس العرفاء ـ عليه الرحمه ـ, پس او است مرحوم سعادت عليشاه حاجى محمّد كاظم اصفهانى ـ قدّس اللّه روحه ـكه شرح حالش در جلد سيّم طرائق الحقائق وغيره نوشته و آنچه از آنها بر مى آيد آنكه او از معاريف عرفا و مرشدين طالبان طريقت بوده و جذبه نفس مغناطيس اثرش هر مادّه مستعدّى را ربوده.
اصلش از سلسله مرحوم شيخ زين الدّين بن عينعلى خوانسارى ـ رحمه اللّه ـ است و او در دار السّلطنه اصفهان متولّد شده و در آغاز جوانى به تجارت اشتغال داشته و چون توفيق او را نعم الرّفيق و ميل صحبت ارباب حال در دل او حاصل شده, به صحبت جمعى از بزرگان رسيد و آخر الامر از خدمت مرحوم مستعليشاه١٠ـ عليه رحمةاللّه ـ به شرف توبه و تلقين مشرّف شد و در بعضى اسفار به ملازمت آن حضرت مستسعد بود و در آن ايام چون با لباسى خوش و سيمايى دلكش در مجالس فقراء قيام به انجام مقاصد و مرام آن داشته, لهذا, مرحوم محمدشاه ايشان را طاوس العرفاء لقب دادند.
و بعد از مرحوم مستعليشاه به فيض شرافت حضور مرحوم رحمتعليشاه حاجى ميرزا كوچك زين العابدين بن حاجى محمّد معصوم شيرازى ـ قدّس اللّه تعالى سرّه العزيز ـ كه در ١٤ ع ١ سنه ١٢٠٨ متولّد و پس از ٦٩ سال و ١١ ماه و ٣ روز قمرى عمر, در شب ١ شنبه ١٧ صفر سنه ١٢٧٨ وفات كرده و در قبرستان باب السّلام شيراز مدفون است و در زمان خود, قطب سلسله عليّه نعمت اللهيّه بود, رسيد و از فيوضات انفاس قدسيّه آن وليّ عصر و عارف دهر به درجات واصلين و مقامات عارفين نائل شد و در اواخر شوّال سنه ١٢٧١ اجازه تلقين ذكر انفاسيّ و أوراد آن را به طالبين خطّه اصفهان يافته و در سنه ١٢٧٢ ثانياً به اجازه تلقين ذكر حيات و اوراد آن به نهجى كه معهود است, در هر جا طالبى باشد سرافراز شد و در سنه ١٢٧٦ به لقب سعادتعلى و اجازه تعليم اذكار قلبيّه مشرّف گرديد و پس از فوت آن مرحوم بنابر آنچه سلسله طاووسيّه گويند, منصب قطبيّت يافته, شهرتى فوق الوصف پيدا كرد. چنانچه نامش در تمام ايران منبسط گرديد و زمانى دراز دستگيرى ها و سرسپردگى ها همه به اختيار و اعتبار او به وقوع مى رسيد و عجب در اين است كه او اصلاً علم صورى كسب ننموده, بلكه امّى صرف بود. لكن در معانى حقايق و دقايق سيرو سلوك كمتر كسى با او برابر بوده.
حافظ:١١
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد
خلاصه در سال هزار و دويست و هشتاد و اندى براى آن جناب ناملايماتى روى داد كه [از] توقف در اصفهان متعذّر شد.
ناچار جلاى وطن كرده به تهران متوطّن شد و در سنه ١٢٨٩ از راه بادكوبه و تفليس و اسلامبول به مكّه معظمّه شرفياب شده و در ع ١ سنه ١٢٩٠ از راه جبل به نجف اشرف و كربلاى معلّى رسيد و چون به تهران عود نمود, مزاج مبارك ضعيف شده, تا در سنه ١٢٩٣ هزار و دويست و نود و سه هجرى قمرى مطابق سنه ١٨٧٦ عيسوى, در زمان مرحوم ناصرالدّينشاه وفات كرد.
و مرحوم ملا محمّد صادق١٢ روشن ـ رحمه اللّه ـ در تعزيه او اين اشعار را سروده كه هم بر سنگ قبرش منقود است. :
گنج اسرار و مشرق الانوار
بحر ايمان و معدن عرفان
مهبط فيض و مظهر رحمت
صورت روح و معنى انسان
سيّمى شاه و هفتمين كاظم
طائف كعبه, كعبه ايمان
به سعادتعلى, ولى معروف
گشته در ملك عارفان زمان
آيه ارجعى الى ربك
ز نبى خواند و باخت نقد روان
از خرد خواستم چو تاريخش
پى تعليم من گشود زبان
كه سعادت على چو با رحمت
باز پيوست در رياض جنان
على و رحمت و سعادت را
جمع كن سال رحلتش ميدان
١٢٩٣= ٥٣٥«٦٤٨«١١٠
و قبرش در حجره مخصوص در صحن امامزاده حمزه (ره) در پاى ديوار شرقى است و سنگى مرمر بر آن افتاده و او را فرزندان چند از امّهات عديده بوده.
ارشد آنها جناب معارف نصاب آقا ميرزا مهدى ساكن اصفهان و ديگر حاجى ميرزا على محمّد و آقا ميرزا على رضا آقا ميرزا آقا, ساكنين در تهران بوده اند.
و جماعتى از بزرگان آن زمان دست ارادت بدان مرحوم داده, لكن پس از وى مرحوم حاجى ملاّ سلطانعلى گنابدى ـ عليه الّرحمه ـ قطب آن سلسله گرديد. امّا مرحوم حاجى ملاّ عليّ ـ عليه الرّحمة ـ پس او است مرحوم نور عليشاه ثانى ابن سلطان محمد بن حيدر محمد بن سلطان محمد بن ملاّ دوستمحمد بن ملاّ نور محمد بن حاجى محمد بن حاجى قاسمعلى بيدختى ـ رحمة اللّه عليه ـ كه شرح احوالش هم در جلد سيّم طرائق و غيره نوشته.
و آنچه از جمع و انتقاد آنها بر مى آيد, اينكه اصل ايشان از طايفه بيچاره اند كه منسوبند به امير احمد و امير محمد از اولاد امير سليمان خزاعى كه او با طايفه خود و بنى اسد در خدمت حضرت سجّاد(ع)١٣ حاضر بوده و آن جناب خبر داده اند كه در زمانى طورى خواهد شد كه از مردم چوپان بكى و ساير, عوارضات مى خواهند, لهذا اولاد امير سليمان و طايفه او را از چوپان بكى و ساير عوارضات معاف فرموديم.
و در هنگام توجّه حضرت رضا(ع) به خراسان امير محمد و امير احمد مرقومين با امير سلطانقلى كه هم از آن طايفه و در قوم خود صاحب مقامى ارجمند بوده, از حدود خود كوچ كرده, دست توسّل به دامان آن حضرت زده, آن جناب اميرين مزبورين را مخاطب به بيچاره و منسوب به سركار خود فرمودند و پس از رحلت آن بزرگوار, همان اسمى كه بر زبان معجز بيان روان شده بر ايشان ماند و از عوارضات معاف مى بودند و كم كم اين طايفه بيچاره درآن حدود منتشر شده هر شعبه اى از ايشان در جايى مسكن گرفتند و آنهارابدانجا منسوب مى دارند.
چنانچه گويند: بيچاره قاين و بيچاره بغدادك و غيره و رسته آقا و آن مرحوم در بلوك گنابذ طبس آمدند و در زمان پادشاهان صفويّه ـ عليهم الرّحمة ـ آن طايفه فرمان سلطان خراسان را آورده و از ايشان فرمان گرفتند كه اعلام نموده بودند به تمام حكام و بيگلربيگان كه ايشان را از عوارضات معاف دارند و هنوز هم در بيچاره گنابد موجود است و به مضمون همان فرمان در زمان قاجاريّه نيز معاف بوده اند و حكومت بر آنها دستى نداشته و تاسال گرانى ١٢٨٨ بر آن وتيره بوده وكم كم به موجب تغلّيات بزرگان از بين رفته و بالاخره مرحوم حاجى قاسمعلى از زهاد عصر و معاريف دهر بوده و اصلش از ديه شوراب گنابد است, بلكه كليّه آباء آن جناب محترم و هميشه يك نفر از ايشان به مسند شريعت قائم بوده.
و بعد از حاجى قاسمعلى فرزندانش در ديه بيدخت گنابد توطن كردند تا نوبت رسيد به مرحوم جد آن بزرگوار به جناب مستطاب فضائل مآب طريقت انتساب آخوند ملا محمد حيدر ـ رحمه اللّه ـ كه از أفاخم فضلا و أعاظم نجبا و زمره عرفا بوده است و در سنه ١٢٤٠ اسير تركمان شده و پس از مراجعت زاويه خمول گزيده و به زهد و عبادت و ذكر و فكر مشغول شده و در مزرعه نوده و نيم فرسنگى بيدخت سكونت گرفته كه هم آنجا امروز محلّ فقرا است و با جمعى ديگر از بزرگان ارادت كيشان مرحوم نور عليشاه١٤ اصفهانى ـ رحمة اللّه عليه ـ در جوش و خروش بوده اند و اثر آن اين شده كه از حليله او كه در زهد و ورع و عفّت و طهارت شهيره آفاق بوده در پيش از صبح شب سه شنبه بيست و هشتم ٢٨ ماه جمادى الاولى سنه ١٢٥١ هزار و دويست و پنجاه و يك هجرى قمرى مطابق ٢٠ سپتامبر فرنگى سنه ١٨٣٥ عيسوى در زمان مرحوم محمد شاه در همان نوده والد ماجد آن جناب مرحوم اعظم عرفاء زمان و ارشد فقهاى دوران حاجى ملاّ بسطانعلى شاه ـ أعلى اللّه مقامه ـ متولّد شده و در سنه ١٢٥٤ به آهنگ كربلا از وطن به در شده و پس از چند سالى از آنجا به سفر هند رفته و مفقود الاثر وغائب الخبر گرديده و مرحوم حاجى ملّا سلطانعلى مرقوم ـ قدس سرّه ـ را مقامات عالى و درجات متعالى است.
هم در علوم ظاهرى و صورى از مشاهير زمان و هم در فنون باطنى و معنويش ربطى شايان و رفثى بى پايان بوده حالات عجيب و صفات غريب و رياضتى معهود و رياستى معروف و اخلاقى خوش و جذّابيّتى دلكش داشته در تطبيق ظاهر و باطن با يدى طولى و در تأويل و تقسير با مرتبه عليا بوده و صيّت شهرت و بزرگوارى و علم و عرفان آن جناب در أقطار عالم منتشر شده و باطن فيض مواطنش چون آهن ربا قلوب بزرگ وكوچك را جذب نموده ألحق و الانصاف چيزى كه شخص منصف بى تعصّب و مذموم را به راه عرفان مى كشد وجود أمثال اين بزرگوار و چند نفر ديگر مخصوص است كه جمع بين ظاهر وباطن و فقه و عرفان و اجتهاد و تصوّف كرده اند.
چنانچه از شرح احوال آن جناب كه نوشته مى شود, مكشوف مى افتد: همانا آن مرحوم در ايام كوچكى با كودكان چندان معاشرت نمى داشته و هميشه به طريق وقار و نرمى و سنگينى و ادب رفتار مى نموده و آثار بزرگى صورى ومعنوى از جبينش لايح بوده و عقل وذكاوت و هوش و فطانتش محلّ تعجب أب و امّ بل عموم مردم بوده, و پس از پنج سالگى او را صورتاًبه مكتب بردند و در چند ماه يكى خطّ فارسى و قرآن را خواندن گرفتند و در همان كودكى چون بزرگان مواظب طاعات و صلوات بودند و به سبب صوارف دهر و عوايق زمان كه گفته اند: لكلّ شىء آفت و للعلم آفات, برادر بزرگش مرحوم آخوند ملّا محمد على ـ رحمه اللّه ـ گرفتار پريشانى و عيالمندى شده, همزمانِ او, آن مرحوم تا چند سالى به شغل دنيا گرفتار و در تدبير كار ضياع و عقار بوده بلكه گاهى موسى وار١٥ چنانچه عادت حضرت كردگار در انبياء و اخيار است, به چوپانى مشغول بوده تا در هفده سالگى به عنوان صله رحم در ديه بِيْلَنُد گنابد رفته كه از خواهر خود, زن مرحوم آخوند ملا عبدالرّزاق پيش نماز (ره) ديدنى كند در آنجا گذارش به مدرسه افتاده موطن اصلى خود را به ياد آورد (پيل١٦ را ياد آمد از هندوستان) و مدرسه را مكتب خانه غمزه الهيّه ديده همانجا مشغول تحصيل گشته و در مدت دو سال از اتاق بيرون نمى آمدند جز به جهت ضرورت, و به قليل زمانى عربيّت را به كمال رسانيده, بر اساتيد خود زبردست شدند و در تمام آن بلوك كسى را ياراى معارضه با ايشان نبود.
بعد از آن در صدد تحقيق عقايد برآمدند كه خود را از دام تقليد رها كنند و بدين آهنگ خدمت يكى از اساتيد به خواندن شرح باب حادى عشر مرحوم علّامه (ره) اشتغال ورزيد تا در اثبات توحيد به استدلال به آيه (لَوْ كَانَ١٧ فِيهما اِلهَةٌ اِلاّ اللّهَ لَفَسَدَتا) رسيدند آن جناب با اينكه از اصطلاح دور دور و از قواعد حكمت مهجور بودند به استاد فرمودند كه: تصديق به آيات قرآنى فرع اثبات نبوّت خاصّه و عامه و آن فرع عدلند كه آن بعد از اثبات توحيد محقق مى شود و ما الآن در صدد اثبات توحيديم و به آيات قرآن نتوان استدلال كرد,استاد سرگردان شده فرو ماند و آن جناب را هم حيرتى به دست داده كه اينها اركان دين و علماى آئين اند و مانند سايرين حيرانند واين حيرت شدّت گرفته به تفحّص علوم و تتبع فنون درآمده و در هر علمى سرى مى زده و مدت ها در مشهد و تهران تحصيل نموده, لكن درى نمى يافت كه بتوان از آن در درون رفت و در هر يك از اين علم ها مهارتى بى اندازه پيدا كرد , چنانچه در چهل روز كتاب مغنى اللبيب از كتب اعاريب از ابن هشام١٨را ملكه خاطر و مطالب آن را محكم تر از دفاتر ضبط كرد و منطق را طورى تكميل فرمود كه حكماى دهر و ميزانيان عصر را از آن مانده كرد و در تمام بلادى كه رفته بوده اند, تدريس مطوّل ايشان محلّ حيرت گشته بود و چون به اصول و فقه رسيدند, در صدد تكميل سطح و خارج آنها بر آمده و به عتبات و غيره رفته, در اندك زمانى در آن دو علم و هم روايت و درايت و رجال و تفسير احدى را دست خود نيافته به تهران آمدند و بساط تدريس گستردند.
به طورى كه بازار ساير مدرّسين كاسد شده, لهذا جمعى از حسّاد در نزد محمود خان كلانتر نسبت تبوّب به شاگردان آن مرحوم داده, او از آن جناب حال ايشان را پرسيد, فرمودند: دروغ است و اطّلاع به شاگردان داده ايشان گريختند و آخر به خود او اين نسبت را داده و او درب اطاق را باز گذاشته فرار به سزاوار فرمود.
و در راه ها از شدّت و اضطراب به پوست خربزه سر مى برد و هم در راه خبر رسيد كه محمود خان را به دار زده اند.
(مولوى)١٩
تا دل مرد خدا نامد به درد
هيچ قومى را خدا رسوا نكرد
و هفت شبانه روز در سبزوار بى قوت به سر برده و تملّق اين و آن يا تحمّل قرض و بار گران يا حواله وطن به امتنان برخود نپسنديدند و در آنجا مدّتى در خدمت مرحوم حاجى ملا هادى اعلى اللّه مقامه به تحصيل حكمت به سر آورد و با آنكه شاگردان مرحوم حاجى همه از نخبه ها و اذكياء بلدان بودند كه در آن خاك پاك خدمت آن سرچشمه علم و ادراك گرد آمده بودند, باز آن مرحوم قصب السبق كمالات از همه ايشان ربوده تا حكمت مشّاء و اشراق را به اعلى درجه كمال رسانيد و در فنون هندسه و هيئت و نجوم و الهى و طبيعى و علم اخلاق و قياس و عمل طب و اسطرلاب و عروض و لغز و ضبط اشعار عربيّه و فارسيّه و علم تواريخ و علوم غريبه هم در بين ازمنه اسفار به غايت ماهر گرديده بود و پس از آنكه در بحار جميع علوم شناگرى نموده, جز شكسته پاشيده هاى جواهر چيزى نيافتند و گوهر گران بهاى شبچراغ معرفت را به دست نياوردند; شبى در خواب ديدند كه بر الاغى سفيد سوار و بر كوه بلندى كه راهى نداشت, به طور راسته بالا مى روند و پس از اندكى پاى الاغ لغزيده هر دو به زمين خوردند و هاتفى بانك زد كه همين راه كه با اين همه تعب آخر به منزل نمى رسد, راه حكمت است.
آن مرحوم از خواب بيدار و نفسش هوشيار شد. در پى كمال حقيقى برآمدند و با ملاّ محمّد رضا نام و آقا محمد نامى به خيال پيدا كردن مربّى افتادند. ملاّ محمّد رضا از شهر بيرون شده گفت تا مقصود را را نيابم, مراجعت نخواهم كرد و آنجا خدمت مرحوم ملاّ وليّ اللّه٢٠ همدانى ـ رحمه اللّه ـ رسيده و به دلالت او فيض حضور مرحوم طاوس العرفا ـ رحمة اللّه عليه ـ را دريافته به نظره اولى ربوده و مجذوب شد. به نوعى كه در مدّت عمر در نزد آن عارف فرزانه ياراى سخن گفتن يا نشستن يا نگريستن نداشته.
(حافظ):
آنچه زر مى شود از پرتو آن قلب سياه
كيميائى است كه در صحبت درويشان است
و آقا محمد گفت: من در اطاق مى روم و بيرون نمى آيم تا صاحبم از جانب حقّ به سرم آيد و بدين گونه دو ماه از اطاق بيرون نيامد.
و آن جناب فرمود: من تجسّس كنم تا بيابم.
(حافظ):
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
يا جان رسد به جانان يا جان زتن برآيد
تا اينكه به امر حقّ مرحوم طاوس العرفا قدس سرّه به آهنگ زيارت مشهد مقدس, روانه خراسان مى شود و به سبزوار مى رسد.
مرحوم حاجى اعلى اللّه مقامه به شاگردان مى فرمايد: مردى عارف آمده برويد و او را زيارت كنيد.
ايشان مى روند و در آن ميان مرحوم آقا محمد مرقوم ربوده و آسوده مى شود. ولى آن مرحوم اگر چه از بابت كثرت استعداد و قوّت نفس بهتر از ديگرانشان مى بينند, لكن تسليم نمى شوند و فقط وردى براى خود تعليم مى گيرند و بعد از مراجعت مرحوم طاوس (ره) جمعى از اهل و اقارب آن جناب از بيدخت آمده او را بدانجا خواندند و او با ايشان به مشهد آمده و به وطن نرفت, تا بالاخره مادر ستوده گهرش به مشهد آمده, او را به بيدخت خواسته و او اطاعت مادر را فرض ديده روانه شد و به ورود بيدخت دختر نيك اختر مرحوم حاجى ملاّ عليّ بن ملاّ محمد پيشنماز (ره) را كه از بنى اعمام او بود برايش عقد كردند و در ضمن عقد شرط كرد كه مرا سفرى چند ساله بايد رفت و پس از چندى جذبه ايشان را ربوده به آهنگ دارالسلطنه اصفهان به راه افتادند, تا اينكه به خدمت مرحوم طاوس العرفا ـ عليه الرّحمة ـ رسيده و به پنير مايه آن بزرگوار شير نفس مقدّسش به معرفت بسته شد.
پس از سه روز مرحوم طاوس فرمودند: كه فلان كس در سه روز راهى را طى كرده كه فقير كاركن در شصت سال مى رود.
و هكذا روز به روز در خدمت آن بزرگوار به رياضات و آداب قلبيّه و معنويّه سلوك نموده و به اندك زمانى از درياى شور گذشته و به سر حدّ مقام قرب رسيد و حجب ظلمانى و نورانى را دريده, از صراط المستقيم انسانى عبور كرد و فناء تامّ او را دست داد.
پس از آن لطيفه را به بقا حقّانى بقا داده, مرحوم طاوس او را فرمان به دعوت خلق و تكميل نفوس و تربيت عباد داد و تاج اصطفاء بر سر و كسوت فقر در بر و عصاى تمكّن در دست و انگشتر تمكين در انگشتش نموده, جنود نازنين بدو دادند و سلطنت فقرش بخشيدند.
(حافظ):
اگرت سلطنت فقر ببخشند, اى دل
كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهى
ولى به ظاهر تفويض امور نبوده, بلكه شفاهاً و صدراً بوده و او را به وطن مراجعت دادند و پس از چندى باز با جمعى عزيمت آن صوب نموده به كربلا مشرّف شدند و در مراجعت چندى در تهران خدمت آن جناب به به تجليه و تحليه اهتمام داشته سعه كامل به هم رسانيد و در ١٨ شوّال سنه ١٢٨٤ به خلعت ارشاد مخلّع شده و تفويض تامّ بدان جناب نمودند, و بدين واسطه روى توجّه جماعتى بدان جناب شد.
لكن تا او زنده بوده خود دستگيرى نمى كرد و حواله به خدمت آن مرحوم مى كرد و در آن ايّام روزگارى در بيدخت طبابت عمومى مجانى مى نمود به حدى كه از چهل فرسنگ بسيار مى آمدند و از احدى چيزى قبول نمى كرد بلكه به آنان كه نداشتند او غذا از خود مى داد و پس از چندى واگذار به ميرزا عبدالمنعم نجم الاطباء, برادرزاده خود نمود.
تا پس از وفات مرحوم طاوس (ره) روى فقر فقراء الى اللّه به خدمت آن جناب شده, از اطراف و اكناف به خدمت او شرفياب مى شدند و او هم تدريس كتب ا خبار و هم ارشاد عرفاء اخيار را داشت.
و مقارن اين ايّام پدر زن آن جناب مرحوم حاجى ملاّ على (ره) هم وفات كرده, رياسات ظاهريه همچون امامت و قضاوت و غيره بدو رسيده مرجع ناس شدند, تا پس از چندى آن مناصب را به پسر آن مرحوم حاجى ملا محمد صالح واگذار فرمودند و در سنه ١٣٠٥ به آهنگ حجة الاسلام به مكّه معظّمه مشرّف شده و در آن سفر از باطوم تا مكّه با جناب حاجى نايب الصدر شيرازى دام ظلّه العالى مصاحبتى تامّ حاصل نمودند و در آنجا به بذل وجود در مزار آل عبدالمطلب (ع),٢١ تعزيه حضرت سيّد الشهدا(ع) را به پاى داشته و اسم عرفان را به گوش خاص و عام رسانيد و در برگشتن به عتبات عاليات آمده با هر يك از علماى اعلام ملاقاتى فقيهانه نمود و ايشان در توقير و احترامش به جدّ كوشيدند.
خصوصاً مرحومين حجّتين حاجى شيخ زين العابدين٢٢ مازندرانى و ميرزاى شيرازى اعلى اللّه مقامها و آنچه مغرضين در نزد ميرزا برايش سعايت كردند, مفيد نيفتاد و چون در تهران وارد شد, ده روز در اين خاك پاك (شاه عبدالعظيم) توقف نمود و جميع خاصّ و عامّ و علما و عوامّ و اركان و انام به جز قليلى زيارت آن جناب را غنيمت شمرده, حتى در شدّت برف هم ترك نكردند و از فقيه فاضل الى عارف كامل هر كه او را ديد, پسنديد و بر مراتب دانش و آگاهيش بستود و جمعى را در آنجا هدايت فرمود و پس از مراجعت به چندى سفر مشهد نموده و بعد بيمار شده, صحت يافت و قدرى معاشرت را ترك كرد و در اواخر شعبان سنه ١٣١٤ باز مريض شده و در اواخر آن مرضى كه نيمه رمضان آن سال بود, فرزند ارجمند خود, مرحوم صاحب عنوان ـ عليه الرّحمه ـ را به خلافت نصب كرد و باز بهتر شده سال ها زندگانى نمود و بالاخره او را صفات حسنه و اخلاق طيّبه بسيار بوده كه سزاوار است, هر كس آنها را سرمشق سلوك خود قرار دهد و بداند كه چگونه بايد بندگى كرد و نفس را به كمال رسانيد.
همانا آن جناب كم سخن بوده, با هيبت و بسيار سنگين, بافطانتى كه دوست و دشمن در مهام امور با او مشورت مى كردند و بسيارى از صنايع جديده را پيش از وقوع, تصوير آنها را ذكر مى فرموده و با دوست و دشمن به طورى سلوك مى كرده كه احدى از او دلخور نمى شده.
آنكس را كه كمال دشمنى از او مى ديده در مهالك نجات مى داده, بلكه بذل و احسان بدو مى نموده و همچنين با كسانى كه سبّ او را مى كرده اند.
و مواظبت بسيار بر اداى فرايض و نوافل داشته و هميشه ثلثى از شب را به دعا و تهجد مشغول بوده و اغلب صائم و قائم غيره نائم و كثير التلاوة در قرآن و دعا بوده و پيوسته سال در مدرسه بيدخت به تدريس و مذاكره تفسير و اخبار بوده, حتى الامكان روزى را تعطيل نداشته و در زيارت مشاهد مشرفه انبياء و ائمه و علما و عرفا با خضوع تمام اهتمام داشته و هم ديگران را ترغيب مى نموده و در اقامه عزاى حضرت سيّدالشّهدا(ع) در مساجد و غيره و اكثار انفاق و گريه در آن خوددارى نداشته.
چنانچه در شدايد و ابتلائات روزگار نهايت شكيبا و هيچ گونه جزعى از ايشان مشاهده نشده كه گفته اند:
(مرد بايد كه در شدائد دهر سنگ زيرين آسيا باشد)
و در ترتيل قرائت نماز و تعقيب آن به ادعيه و زيارات و اهتمام در ايقاع آن در مساجد و اقتدا در آن به امام عادل و بودن در ماه مبارك از ظهر تا غروب, در مسجد بى غايت ساعى بودند و طالبان علم را همواره ترويج و احسان مى نمودند و هميشه با طهارت از غسل يا وضو يا تيّمم بودند, حتى در اوقات فقر و مرض.
و مواظبت تامّ در اداى حقوق ماليّه و عدم اختلاط مال اللّه با مال خود و وضع هر شيىء در موضع خود داشتند و عيادت بيماران و تشييع جنائز و ديدن كردن از حاجّ و زوّار و تربيت يتيمان و پرستارى بيوه زنان و زن و شوهر دادن بى زن و شوهران و دستگيرى فقرا و امداد غربا را همواره بر خود فرض مى پنداشتند و در مقام قبول مريدان طورى نبوده كه هر بى سروپاى گداى شكم پرستِ از طمع مست, هوا دوستِ باتخته و پوستِ معتاد به چرس و بنگِ احمقِ دبنگ آبخور نزنِ ريش تراشِ اراذلِ اوباشِ درويش صورتِ كافر سيرت را كه مايه بدنامى اولياى خدا و متشبّه به صوفيان باصفا بوده اند, قبول كند.
بلكه مى فرموده اند: درويشى و تجرّد, در كمال تقيّد به آداب و احكام و حلال و حرام شريعت سيّد انام ـ عليه و آله الصلوة و السّلام ـ است و ترخيص و لاقيدى مقوّى روح حيوانى و خروج از دايره انسانى است و هيچ گاه براى امرى غضب نمى كردند جز اينكه در مورد امر به معروف و نهى از منكر باشد. بلكه به قوّت ملكه حلم و بردبارى خشم خود را فرو مى بردند.
(مولوى):
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو
طالب مرد چنينم كو به كو
بلكه هر گاه خبر مى رسيد كه فلان چنين و چنان گفته, مى فرمود: اگر راست است كه خوب گفته و اگر دروغ است, دروغ او,او را بس.
(كفى للمرء المسلم انتقاماً أن يرى عدوّه يعمل بمعاصى اللّه) و هيچ وقت رغبتى به اموال دنيا يعنى طلب كردن آن نداشته, بلكه مى گفته آن دنيايى كه خدا در دست و پاى آدمى بريزد و او به كار خود مشغول باشد خوب است و آنچه بايد به سعى و عمل پيدا كرد و مانع حال باشد, وزر و وبال است.
(حافظ)
دوست آن است كه بى خون دل آيد به كنار
ور نه با سعى و عمل باغ جنان اين همه نيست
و او را طبعى بزرگ بوده كه هيچ گاه براى دنيا تملّق از هيچ بزرگى نگفته و مى فرموده: فقير اگر در واقع درويش است, غير خدا نتواند بدو آزار رساند و اگر از خدا رسيد منتهى آمال است و اگر درويش واقعى نيست, بايد آزار كشد تا رو به خدا كند و در لباس مقيّد به هيچ وضعى خاص نبوده كه مايه شهرت باشد نه بسيار اعلا و پر قيمت كه مردگى دل آورد, و نه كهنه و پينه دار كه در اين زمان نسبت به پاره اى مشعر از زهد خشك است, چنانچه نه در ذيّ علماى ظاهر با عمّامه گران و تحت الحنك گردان و عصاى مقوّم و تسبيح و خاتم و مال سوارى ونوكرهاى از علم عارى و عمارت عاليه و اثاثيه متعاليه و مخارج زياد از كفاف و تصرّف اموال صغار و اوقاف و مهمانى هاى با اسراف و ترك دين و انصاف و عباهاى غالى و كفش هاى عالى بودند و نه در لباس هرزه گردان دنيا و قلندران بى سر و پا با مولوى و گيسو و آبخورهاى در رفته از هر سو و تبرزين و كشكول و برق معمول و رشته هاى مطوّل و تاج هاى مجدول و ناخنهاى دراز و كف هاى پر براز و مجالست امردانِ مزلّف و محبّت ساده گان منظّف كه تعساً تعساً نفس را از ايشان تنفر و ايشان را از دين تنمّر بودند.
يعنى در هر مورد به قوانين شرع و تصوّف بدون تقيّد و تكلّف رفتار مى فرمودند و در اداى حواله جات ديوانى و مالوجهات سلطانى قسط به قسط سهم خود را مى پرداختند و خود را چون يكى از ديگران مى شناختند, نه اينكه به راه هاى تكلّف بپردازند و بار خود را به دوش ديگران بيندازند.
و رفع ستم از ضعفا را پيشه خود داشتند, لكن نه به عنوان مدّعى گرى با حكومت كه نتيجه خواهش رياسات و افتنان به مطبوعيّت و ارادات است بلكه به عنوان خواهش و ملايمت كه از شرايط امر به معروف و نهى از منكر است و در مجالس هيچ وقت مقيد به صدر و ذيل و طالب خواهش و ميل نبوده, بلكه در دست شستن و غيره بدانچه از شارع رسيده, رفتار مى فرموده و هر دو دست را موافق سنت مى شسته و در احترام و تعظيم شعائر اللّه همّى بسزا و جدّى مستوفى داشته, هيچ گاه عالمى را اگرچه ظاهرى هم بوده بى احترام از برخواستن و بدرقه نمى گذاشته و مى فرموده كه اين تعظيم اسم شرع و شارع است و هرگز پاى چپ در مسجد نمى نهاده و بى عبادت در آنجا نبوده و حرف دنيا نمى زده و دختر خود را از خويش درويش مضايقه نداشته, بلكه به اندازه اى از خود هم بدو لوازم مى داده و هر يك از خويشان و منسوبان خود را به كارى وا مى داشته كه بيكار نباشند و گرفتار لهو و لعب بشوند.
و در تكميل و با سواد كردن كودكان بسيار ساعى بوده ومجملاً او را امثال اين گونه عادات و حالات بوده كه هر كس بايد بدان رفتار كند. چه صراط المستقيم انسانى ميزان اعمال و احوال و اخلاق انسان كامل است.
بدانحال كسانى كه هيچ به راه تصفيه نفس و تجليّه روح و تخليه دل نرفته, همان چند مسئله غير واقعه غريبه ياد گرفته و آبخور زدن را كمال انسان دانسته, به محض شنيدن اسم صوفى يا عارف, بزرگان ملّت و دين و اولياى اعاظم و كاملين راكافر و بى دين خوانند و به ترّهات دروغ و اباطيل بى فروغ مردمِ چون خود را از راه سلوك و عرفان برگردانند, اميد است كه حضرت منعم متعال و راحم لم يزل و لايزال نعمت رحمت به همه قابلين عطا فرمايد و قلوب ارباب صفا و سعادت را به نور معرفت خود منوّر نمايد. آمين.
و آن جناب را تأليفاتى چند از خامه مشكين ختامه در معرض ظهور و بروز آمده.
اول: كتاب تذهيب التهذيب در حاشيه تهذيب محقق تفتازانى٢٣ در منطق.
دوّيم: حاشيه بر كتاب اسفار مرحوم ملاّ صدرا قدّس سره العزيز در حكمت.
سيم: كتاب بيان السعادة در مقامات عبادت در تفسير, كه در آن جمع بين تأويل و تنزيل نموده و اجلّ تأليفات آن بزرگوار و بحرى پر از لئالى آبدار است و كسى از آن تواند فيض برد كه هم از چشمه نوع آن آبخورده باشد. با اينكه در مراتب ظاهرى هم داراى فوايد بسيار و قشرييّن را نيز زينت و رونق كار است و تا كسى اهل نشود و نخواند عظمت آن را نداند.
(حلواى تنتنانى تا نخورى ندانى)
انجام تأليفش ١٤ صفر سنه ١٣١١ و جناب صدرالعارفين الواعظين و بدرالعالمين الكاملين آقاى حاجى شيخ عبّاسعلى قزوينى دام ظلّه العالى را بر آن حواشى مختصر است.
چهارم: كتاب مجمع السّعادات.
پنجم: كتاب سعادت نامه.
و اين سه كتاب را به نام پدر بزرگوار خود ناميده.
ششم: كتاب ولايت نامه.
هفتم: كتاب تنبيه النّائمين.
هشتم: شرح كتاب عربى مرحوم باباطاهر٢٤ عريان همدانى (ره).
نهم: كتاب بشّارة المؤمنين, سرانجام تأليفش ١٤٢٥, سنه ١٣٢٥, پنج شنبه.١ . او فرزند مرحوم امين السلطان (ره) است كه گذشت تولدش سنه ١٢٧٤, كشته شدنش ١ شنبه ٢٢ رجب سنه ١٣٢٥ در تهران.( منه)
٢ . او مرحوم وزير ابوالقاسم اسمعيل آقا است. تولدش ١٦ ذى القعده ٣٢٦, مدت عمرش ٥٨ سال و سه ماه و ٨ روز, وفاتش شب جمعه ٢٤ صفر ٣٨٥, قبرش در بقعه مشهور در محله طوقچى اصفهان. منه.
٣. او است ابوعبدالله محمد بن عبدالله منصور بن محمد بن عيسى بن عبدالله بن عباس به عبدالمطّلب (ع) كه بيايد تولدش سنه ١٢٧, مدت عمرش ٤٢ سال, وفاتش سنه ١٦٩, قبرش در ديه ماسفيدان. منه.
٤ .چند خط از اين مطلب كه در حاشيه به متن اصلى اضافه شده بود, هنگام تكثير افتاده است.
٥. بناى آن سنه ٢٢٠. (منه)
٦. او حضرت ابوالحسن على بن ابوطالب (ع) است كه بيايد تولدش روز جمعه ١٣ رجب سنه ٦١٩٣, مدت عمرش ٦٣ سال و ١٢ ماه و ٨ روز, وفاتش شب ٢ شنبه ٢١ رمضان سنه ٤٠ در نجف. (منه)
٧. او ابوعبدالله بن حضرت امير(ع) است. تولدش ٣ شعبان سنه ٤, مدت عمرش ٥٦ سال و ٥ ماه و ٧ روز. شهادتش عصر جمعه, ١٠ محرم سنه ٦١, قبرش در حرم حسينى (ره) در كربلا.
٨. تأليفش سنه ١٣٢٥. (منه)
٩. او است فرزند حسين بن على بن بهاء الدين. (منه)
١٠. او مرحوم حاجى ميرزا زين العابدين تمكين بن اسكندر شمّاخى شروانى (ره) است. تولدش ١٥ شعبان سنه ١١٩٤, وفاتش سنه ١٢٥٣, قبرش در شهر جدّه, نزد حضرت حوا (ع). (منه)
١١. او است مرحوم خواجه شمس الدين محمد بن كمال الدين بن غياث الدين شيرازى, وفاتش سنه ٧٩١, قبرش در تكيه خودش, بيرون شيراز. (منه)
١٢ .او مرحوم روشنعلى جناب ملامحمد طاهر بن ملا محمد صادق اردستانى اصفهانى است. وفاتش اواخر سنه ١٣٠٥, قبرش در عتبات. (منه.)
١٣. او است حضرت ابوالحسن على بن حضرت سيدالشهداء(ع) تولدش, چاشت جمعه, ١٥ ج , سنه ٣٨, مدت عمرش ٥٦ سال و ٨ ماه و ٣ روز, وفاتش روز شنبه, ١٨ محرم سنه ٩٥, قبرش در بقيع مدينه.( منه.)
١٤. او است مرحوم ملا محمد على بن فيض عليشاه اول كه بيايد وفاتش سنه ١٢١٢ در موصل. (منه)
١٥. او است حضرت كليم الله بن عمران بن قهاث ليوى بن يعقوب (ع) كه بيايد تولدش روز ٧ آذار عبرانى سنه ٣٧٤٨ مدت عمرش ١٢٠ سال وفاتش روز مرقوم سنه ٣٨٦٨ قبرش در وادى مواب ميان مصر و كنعان كه امروز معلوم نيست .(منه)
١٦. اين مصرع از مرحوم ميرزا عمان سامانى (ره) است و جلو آن اين است: دوستان را رفت ذكر از دوستان.(منه)
١٧. اين آيه ٢٢ سوره انبياء است و پس از (لفسدتا )چنين است (فسبحان الله رب العرش عما يصفون).(منه)
١٨. او است شيخ جمال الدين ابو محمد عبد الله بن يوسف بن احمد بن عبدالله بن هشام حنبلى مصرى انصارى, تولدش ذى القعده سنه ٧٥٨, وفاتش شب جمعه ٥ ذى القعده سنه ٧٦١ .(منه)
١٩. او است مرحوم شيخ جلال الدين محمد بن محمد بن حسين بن احمد بن محمود بن ثابت بن مسيّب بن مطهّر بن حماد بن عبدالرحمن بن ابوبكر خليفه عبدالله عتيق بن عثمان بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مُرّه بن كعب بن لويّ بن غالب بن محمد بن مالك بن نضر بن كنانه بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن اُدَد بن ازد بن هميسع بن نبت بن حمل بن قيدار بن اسمعيل بن ابراهيم خليل (ع) (كه در پدران حضرت يوسف (ع) بيايد). تولدش ٦ ع سنه ٦٠٤, مدت عمرش ٦٨ سال و دو ماه و ٢٩ روز, وفاتش وقت غروب آفتاب ٥ ج٢ سنه ٦٧٢, قبرش در شهر قونيه روم.(منه)
٢٠. وفاتش سنه ١٢٨٨, قبرش در همدان.(منه)
٢١. او است حضرت ابوالحارث شيبة الحمد بن هاشم بن عبدمناف به قصى بن كلاب بن مره (كه در پدران مرحوم مولوى ره گذشت. وفاتش سنه ٦١٧١, ١٢ ج ١. (منه)
٢٢. وفاتش ١١ ذى الحجه, سنه ١٣٠٩.(منه)
٢٣. او است ملاسعد الدين مسعود بن عمر به عبدالله شافعى هراتى.
تولدش صفر سنه ٧٢٢, وفاتش روز ٢ شنبه, ٢٢ محرم سنه ٧٩٢, قبرش در سرخس. (منه)
٢٤. وفاتش سنه ٤١٠, قبرش بيرون همدان. (منه)
٢٥. او مرحوم آقا ميرزا عبدالحسين بن محمد على طيبى است. وفاتش سنه ١١٩٤, قبرش در تكيه مرقوم. منه.
٢٦. حاشيه ناخوانا است.
٢٧. او فرزند مرحوم مظفرالدين شاه (ره) تولدش, ١٤ ع ٢ سنه ١٢٨٢. منه.
٢٨. او فرزند مرحوم آقا ميرزا عبدالرحيم افسر اصفهانى (ره) است. وفاتش سنه ١٣٣٦. منه.
٢٩. او است فرزند مرحوم سيد محمد حسين بن عبدالهادى بن ابراهيم بن طالب بن مصطفى بن محمود بن ابراهيم بن جلال الدين بن زكريا بن جعفر بن تاج الدين بن نصير الدين بن عليم الدين بن علم الدين بن شرف الدين بن نجم الدين بن على بن ابوعلى بن ابويعلى محمد بن ابوطالب بن حمزه بن محمد بن طاهر بن ابوعبدالله جعفر كذاب بن امام على النقى (ع). تولدش سنه ١١٦٦, وفاتش ١٩ رجب سنه ١٢٣٥, قبرش در حسينيه شهداى لكنهو هند. منه.