آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥

واعظ كجورى و كتاب جنة النعيم
حسينى اشکورى سيد صادق


روح و ريحان يا جنة النعيم والعيش السليم في احوال السيد عبدالعظيم الحسني عليه السلام والتكريم, تأليف: حاج محمدباقر واعظ كجورى مازندرانى, تحقيق: سيدصادق حسينى اشكورى, مجموعه آثار كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليه السلام.


آنچه خوانندگان عزيز در صفحات پيش رو مى خوانند, مرورى است بر حالات زندگى و آثار و خدمات مؤلف گرانقدر (جنة النعيم), ملا محمد باقر كجورى مشهور به واعظ تهرانى با گذرى در تواريخ مربوط به وى و بيان خصوصيات كتاب ارزشمندش (جنة النعيم) كه در شرح حال مفصل حضرت عبد العظيم حسنى(ع) نگاشته است, مشتمل بر بخش هاى ذيل:
١ . زندگانى كجورى و خاندان وى.
٢ . تأليفات.
٣ .معاصران.
٤ . خصوصيات (جنة النعيم).
٥ . مشخصات چاپ سنگى و چاپ كنونى.

زندگانى كجورى و خاندان وى
نام, نسب و خاندان:
ملا محمد باقر بن مولى محمّد اسماعيل ـ ملقب به فخرالدين مازندرانى ـ ابن مرحوم ملا عبدالعظيم بن مرحوم ملا محمّد باقر كجورى مازندرانى, معروف به واعظ تهرانى.
وى در توصيف علماى شيعه كه در رى مدفون هستند, از پدر وجدّ و جده و برادران خويش ياد كرده و خصوصياتى از زندگانى آنها بيان مى كند. عبارات او داراى نكات مهمى مى باشد:
از علماى شيعه كه در رى مدفون است مرحوم مبرور نادرة الفضلاء و علاّمة العلماء, المحدّث الفقيه الذى ليس له نظير ولا شبيه, عينة اسواد التدقيق ومشكاة انوار التحقيق, المتمسك بذيل الاحتياط والتقوى, مع ما له اجازات فى الفتوى, العابد الزاهد والورع المجاهد, ناشر علوم الدين, والدى العلاّ مة, المولى محمّد اسماعيل الملقب بفخرالدين المازندرانى اصلاً والطهرانى مولداً و مدفناً, اعلى اللّه قدره فى دار القرار, و أرضاه عنى برضاء الوالد لولده البار.
جدّ امجد داعى, مرحوم ملاّ عبدالعظيم بن مرحوم ملاّ محمّد باقر كجورى هجرت فرمود و به طهران آمد, و در محله ارك سلطانى كه سابقاً مسكن اهل مازندران بود منزل گرفت و در تقوا و تدين و اطّلاع رؤوس مسائل دينيّه منفرد, و از عمر وى صد سال علاوه گذشت.
و مرحومه جدّه ام نيز زنى عابده و صد ساله بود.
و اين دو تن بعد از وفات در عتبات عاليات در ايوان شريف حسين (ع) موطن گرفتند.
گويا مرحوم جدّم رغبتى نداشت فرزندانش به تحصيل علوم مشغول شوند. از اين جهت دو فرزند ديگرش به صنايع بديعه منحصر شدند, و از علوم مرسومه بهره اى نيافتند, اما مرحوم والد ـ طاب ثراه ـ نفرت و گريز از هر صنعت جز تحصيل علم داشت. در مدرسه واقعه در اركمشهوره به مدرسه مهد عليا خدمت مرحوم حاجى ملا تقى دامغانى ليلاً و نهاراً همت گماشت و مقدمات نحو و صرف, منطق و معانى بيان را به نحو اوفى آموخت.
بعد از آن با شوق وافر و تعمّق نظر, كتاب (معالم الاصول) و كتاب (قوانين) و كتاب (شرايع) و كتاب (شرح لمعه دمشقيه) را در خدمت اساتيد اين فن تعليم گرفت. در زمان اندكى به مباحثه و مدارسه كتب فقهيّه مشغول گرديد, و در علم رجال و فهم اخبار ائمه اطهار(ع) تبحّر خاصى به هم رسانيد.
با مرحوم رضوان مكان, حاجى شريعتمدار استرآبادى انس و الفت مخصوصى داشت. مراوده علماء و توجّه قلبى مردم, آن مرحوم را به محله عربها كه قريب به ارك سلطانى است كشانيد, و مسجدى بنا شده امامت آن محل مفوّض به ايشان گرديد.
و مدرس ايشان هم در مدرسه مشهوره به صدر متصل به مسجد شاه بود.
پس مرحوم والده را كه از اهل كلارستاق بود خواست, و همانا در تمام زندگانيش بر امّت واحده مبعوث گشت و ديگر زنى نگرفت.
پس از چندى به عتبات عاليات مشرف شد و خدمت مرحوم شيخ الفقهاء شيخ محمّد حسن طاب ثراه تلمّذ فرمود, و چندى هم خدمت مرحوم خاتم المجتهدين شيخ مرتضى اعلى اللّه مقامه شرفياب گرديد, و تمام (رسائل فقه) را از طهارت الى الديات كه اكنون به خط شريف آن مرحوم موجود است به طريق استدلال و استفاده مرقوم نمود, و اجازات عديده كه بر اجتهاد و فقاهت ايشان مشايخ اجازه داده اند نيز حاضر دارم.
پس از مراجعت از عتبه علويّه مرتضويّه به طهران آمد و مرجع احكام و مصدر امور شرعيّه گشت, با ابناء دنيا آميزش نگرفت و قناعت پيشه اش شد, جامه فقر از خود نيفكند و در قضاء حوائج مهمّه اهتمامى داشت, عسرت و تنگدستى را شعار خود كرد, و زحمات كثيره در تربيت اين بنده كشيد كه شرح آن را در رساله على حده كه روزنامه عمر اين گناه كار است ضبط كرده ام.
عاقبت از وباء عام در سلخ شهر ذيقعدة الحرام در روز يكشنبه١ قريب به ظهر در تاريخ دويست و هفتاد و هشت به رحمت ايزدى واصل شد, و پنجاه و پنج سال از عمرش گذشت و در ايوان شمالى در جوار قبر مرحوم آقا طاب ثراه مدفون گرديد.
و جز اين مستمند سه فرزند ارجمند از ذكور بقيّت نهاد.
و ظاهراً داعى در تربيت اخوان و خدمتگزارى ايشان كوتاهى نكرده باشد و تقويت كامل در تحصيل كمال ايشان نمود, و بر اين دعوى خداوند تعالى گواه است, وليكن برادر كوچكتر از من كه در مراتب فضل و ادب و فقه و اصول و شعر و خطابت و زهد و ورع بزرگوارى ديگر داشت, فراق پدر را از نظر فراموش كرده داغ سختى بر دلم گذاشت. بعد از امراض مزمنه اين بنده را لايق خدمت و مصاحب خود نديد و از دنيا عزيمت گزيد و چشم از عيال و فرزندان خود پوشيد تن را مجاور وادى السلام و جان را به اعلى ذروه جنان مقام داد.
و عجب است اين جوان ناكام در اين حداثت سن و ريعان شباب در مقبره وادى السّلام نجف بين مقبره مرحومه والده و همشيره ام قبرى خود حفر نمود, در آن سنگى نصب كرد و نوشت: هذا قبر عبداللّه سيموت ان شاء اللّه, جعفر بن محمّد اسماعيل.
و وفاتش در شب اوّل ماه مبارك رمضان هزار و دويست و نود و پنج بود در طهران, و در همان قبر محفور, بحمداللّه مستور شد.
و اكنون اين مبتلاى مهجور به وجود اين دو برادر عزيز كه به مثابه يمين و شمال منند مسرورم, اميدوارم به داغ اين دو بزرگوار مبتلا نشوم٢.
حبيب آبادى نيز در مكارم الاثار٣ گزيده اى از اين مطالب را ذكر كرده است.
واعظ تهرانى همچنين ميرداماد را از اجداد خود برشمرده و مى گويد:
چنانچه سيّد العلماء و المحقّقين ثالث المعلّمين مير محمد باقر الشهير بداماد (قده) جدّ امجد داعى در كتاب (ايقاظات)…٤
*
كجورى سه برادر داشته است:
١ . حاج شيخ محمد واعظ تهرانى مشهور به سلطان المتكلمين, كه شرح حال ملا محمد باقر را نگاشته و در پايان خصائص فاطميه بطبع رسيده است. از شرح حال مذكور برمى آيد وى شخصى اديب و همچون برادرش صاحب ذوق بوده و به فنون عربيت آشنا بوده, و اهل منبر و وعظ بوده است.
٢ . حاج شيخ آقا بزرگ ملقب به نظام الواعظين. برادرش در زبدة المآثر از وى چنين تعبير كرده است:
الأخ الأعز عمدة المتكلمين جناب مستطاب الحاج الشيخ آقا بزرگ نظام الواعظين سلمه اللّه تعالى.
٣. شيخ جعفر واعظ تهرانى, كه در جوانى درگذشت و ملا محمدباقر در عبارات فوق از وى بسيار تجليل كرده است.
*
دختر كجورى, زوجه سيد عبدالجليل بن علينقى اخوى طهرانى بوده است٥. نشو و نما و تحصيلات
مرحوم واعظ تهرانى در روز جمعه نهم ماه صفر سال ١٢٥٥ در تهران ديده به جهان گشود. كجورى ضمن بيان شرح حال والدش مى گويد:
و در روز جمعه نهم ماه صفر المظفر به مورّخه هزار و دويست و پنجاه و پنج اين بنده متهوّر در بحور خطيئات و معترف به اسائه و مقرّ به جرم و اسير ذنب و مرتهِن به عمل و مُسوّفِ توبه و هيكل هواء و مُنغَمِر در لذات نفس, ليت شعرى للشقاء ولدتنى امّى, ليت لم تلدنى گويان متولد گرديد٦.
مقدمات را نزد والدش كه مدرّس مدرسه (صدر تهرانى) بود فرا گرفت. مرحوم پدرش كه از شاگردان صاحب جواهر و شيخ انصارى بود و از سيد ابراهيم قزوينى ـ صاحب ضوابط ـ نيز اجازه داشت, مجتهدى اديب وزاهد بود, چنانكه در سطور پيشين, بعضى از مقاماتش بيان شد.
پس از تكميل مقدمات در عنفوان جوانى ـ سن ١٥ سالگى يا قبل از آن ـ با اجازه پدر عازم مشاهد مشرفه (نجف و كربلا) شد و بقيه دروس سطح و شروح را خواند. سپس براى زيارت والد معظّمش به تهران آمد. به جهت خواب هاى صادقه اى كه ديده بود, به موعظه و نصيحت مردمان همّت گماشت و به تفسير آيات الهى و بيان احاديث حضرت رسالت پناهى و اهل بيت اطهار(ع) همت گماشت.
زمانى كه در كربلا بود, ميرزا ابوالقاسم امام جمعه از دنيا رحلت نمود. با توجه به وفات امام جمعه در سال ١٢٧٠٧, معلوم مى گردد كه در اين سال كجورى در كربلاى معلا تحصيل مى كرده است. خود چنين مى گويد:
زمانى كه مشغول تحصيل در كربلاى معلى بودم منادى بر مناره عاليه حسينيه ندا كرد: لقد مات امام الجمعة والجماعة فى طهران٨…
بنابراين واعظ تهرانى در سن ١٥ سالگى مشغول به تحصيلات حوزوى در كربلا بوده است.
كجورى گر چه ساكن تهران بوده, ولى با نجف اشرف در ارتباط بوده است ; زيرا در خاتمه كتاب خويش كه اشعار جمعى از ارباب فضل و ادب را نقل كرده تعدادى از آنها به تصريح مؤلف, ساكن نجف اشرف بوده اند و اشعار را براى مؤلف در زمان اشتغال به تأليف كتاب يا پس از آن هديه فرستاده اند٩. سفرهاى زيارتى
واعظ تهرانى در ماه رمضان سال ١٢٩٤ سفرى زيارتى به سامرا داشته و با علماى آن شهر نيز نشست و برخاست داشته, چنانچه خود تصريح مى كند:
در سال هزار و دويست و نود و چهار كه داعى در ماه مبارك رمضان در حضرت سرّ من رأى مشرف بودم, و حظوظ اخرويه استدراك مى نمودم از حكاياتى كه نقل كردند ثقات از علماء و مجاورين از عرب و عجم١٠…
همچنين حدّاقل دو بار به سفر حج مشرف شده, كه بار آخر در سال ١٢٩٧ بوده كه پس از برگشت در سال ١٢٩٨ چاپ كتاب جنة النعيم را به پايان رسانيده است. خود چنين مى گويد:
چون داعى در سال هزار و دويست و نود و هفت باز موفّق شده به زيارت بيت اللّه الحرام مشرف گرديد, قدرى از اجزاء اين كتاب چاپ نشده و در عهده تعويق افتاد…١١.
منظومه ساميه را نيز كه در احكام حج است, در راه مكه سروده است١٢.
وى به كربلاى معلّى نيز جهت زيارت سيد الشهداء طيّ طريق نموده, و در مقدمه كتاب جنة النعيم مى گويد:
فتداويت امراض قلبى المطبوع الرائن فى عشر الثالث من الاربعين عند حضرة ثالث الائمة الطاهرين(ع)…
سفرهايى نيز به مشهد الرضا(ع) داشته است. در جايى مى گويد:
و داعى چند سال گذشته كه به زيارت حضرت على بن موسى الرضا(ع) مشرف شد علماء و مجتهدين و ائمه جماعت را ديدم كه در زمره خدّام آن آشيان عرش نشان بودند١٣.
دو ماه اخير عمرش را نيز در مشهد مقدس بود كه اجلش فرا رسيده و در جوار كبريايى رضوى بخاك سپرده شد. واعظ برجسته
كجورى در مواضع متعددى از كتاب تصريح كرده كه اشتغال به وعظ و خطابه داشته, از آن جمله در مقدمات كتاب جنة النعيم مى گويد:
از آنجايى كه شكر اين نعمت و اظهار اين خدمت در اين زمان خجسته اوان برحسب حرفه معلومه و صنعت معلومه ام كه پند بندگان و نصيحت جاهلان است در عهده اين بنده…. پس چندى است كه نيّت حسنه سلطانى اين عبد عاثر دانى فانى حاجى ملاّ محمّد باقر طهرانى را كه واعظى غير متّعظ و غافلى غير مستيقظ است محرّك و مهيّج شد…. اين اوراق كه مجموعه خالى از اطناب و اغلاق است, و تحريراتش خلاصه و صفوه اى از تقريرات منبريّه داعى است….
البته كجورى بر اين وظيفه خويش مفتخر است, وگاهى متواضعانه چنين مى گويد:
و با كمال مسكنت, مسألت مى نمايم از خوانندگان از زلاّت اين كلب عاوى كه مادح آل رسول(ع) است بگذرند١٤. ذوق و علميت
تنوع و كثرت مباحث كتاب (جنة النعيم) خود نماى بارزى از مقدار علميّت و وفور انديشه و خوش ذوقى كجورى مى باشد. سلطان المتكلمين (برادر كجورى) درباره وى مى گويد:
كان بليغاً فصيحاً طلقاً ذلقاً متكلماً متألهاً محدثاً شاعراً جامعاً مطاعاً بين الأنام منيعاً أميناً فى إبلاغ الأحكام وإعلان كلمة الاسلام, مقبول الكلام, ومحبوباً عند الخواص والعوام, وحيداً فى الزمان والأيام١٥.
حبيب آبادى نيز چنين مى نگارد:
مرحوم حاج ملا محمد باقر, عالمى بزرگوار و واعظى شيرين گفتار بود١٦.
وى به علم حديث آشنايى كافى داشته, چنانكه از مطالب كتابش جنة النعيم برمى آيد, ونيز از بعضى از علماء ومجتهدين عصر خويش اجازه روايى داشته است. در جايى به مناسبت مى نويسد:
و اين بنده كه خاك نعال محدثين محسوب نمى شود, اخبار ضعيفه را بنا بر اجازه مجتهد مجيز خود جائز مى داند در مسنونات و مكروهات, و اين اجازه و اذن براى جواز تسامح است بواسطه حديث: (من سمع شيئاً من الثواب على شىء فصنعه كان له أجره وإن لم يكن ما بلغه)١٧.
*
از جمله مواردى كه مى توان بوسيله آن, دامنه علمى و وسعت انديشه مؤلف گرانقدر جنة النعيم را محك زد, نكات ذيل مى باشد:
الف . مقدمه عربى كه مؤلف بر كتاب خويش نگاشته و به كار بردن براعت استهلال: (الحمد للّه الذى خص من عباده عبداً عظيم المن…) و عبارات لطيفه آن. در لابلاى كتاب نيز جست و گريزهاى عربى فراوانى مشهود است.
ب . مناسبت اشعار فارسى وعربى كه در مقدمه كتاب, و مواضع مختلف ديگر بكار برده است. نگاهى گذرا به فهرست اشعار فارسى و عربى و دقت در تنوع آنها, براى اثبات اين مدّعا كافى است.
ج . كجورى در نقل شواهد و امور غير اعتقادى, مطالب و اشعار زيادى را از اهل سنت نيز افزوده و به كتب آنها استناد مى كند.
د .ديوان اشعار مفصل مؤلف به زبان فارسى و عربى كه بيست هزار بيت بوده نيز ذوق ادبى وى را مى رساند. همچنين منظومه وى در حج كه مشتمل بر هزار و پانصد بيت مى باشد, و منظومه منير القلب در دو هزار بيت.
هـ .كجورى از قوه حافظه خوبى برخوردار بوده چنانچه از بعضى تصريحات وى نيز مى توان اين مطلب را استفاده نمود. مثلاً در جايى به مناسبت, مطالبى در اصول فقه بيان داشته ـ مثل انسداد باب علم ـ سپس مى گويد:
بالجمله, دامان اين گونه سخنان وسيع است, و فهم و درك اين نادانْ قاصر, خواستم اشاره اى به جهت اختلاف اخبار و احاديث كرده باشد قلم تحرير از محفوظات خاطر كرد١٨.
در وصف حوريه وجاريه جنات عاليه, هشت بيت شعر عربى از حفظ نگاشته است١٩. در روح و ريحان شانزدهم نيز مى گويد:
و . تسلط مؤلف به عبارات عربى. اشعار و احاديث فراوانى را مؤلف در طى كتاب خويش ترجمه نموده است. ترجمه ها حاكى از دقّت مؤلف و تتبع وى مى باشد, خصوصاً بعضى از اشعار عربى كه بدون دقّت و مراجعه به كتب لغت, ترجمه آنها ميسور نيست.
همچنين مؤلف چند زيارتنامه براى امامزادگان مختلف ـ كه درباره آنها زيارتنامه اى منصوص وارد نشده ـ تأليف و تدوين نموده تا زائرين هنگام زيارت آنرا بخوانند. نمونه هايى از نثر ادبى كجورى
تأليفات واعظ تهرانى بيش تر براى استفاده عامه مردم نگاشته شده, لذا از لغزگويى و معمّاپردازى پرهيز نموده و عبارات وى غالباً سليس, روان, وخالى از تكلّفات و صناعات ادبى است, مگر در بعضى از موارد كه مقام اقتضاى آن را داشته است.
لذا در آغاز وصيت نامه خود كه آن را (پيمان نامه) نام نهاده چنين مى گويد:
چون اهالى ايران پارسى زبانند و بر حسب اصطلاح معتاد از غير اين لغت بايد گريزان باشند لهذا به روش ايشان خواستم وصيت نامه خود را منحصر به عبارات فارسيه كنم چنانكه جماعتى از حكماء و شعراء در تحريرات نثريّه و تقريرات شعريّه همّت خودشان را مصروف نمودند از اصطلاح معمول و لغت مرسوم تجاوز ننمايند, و شايد بعضى براى انسى كه به تركيب لغات و تأليف اصطلاحات دارند در بدو نظر منزجر باشند و آنها را كلفت دانند شايد بعد از مرور و دقت نظر بر ايشان كلفت و مشقّتى نباشد, و گويا كلفت نويسنده را افزون از خواننده دانند٢٠.
در اين پيمان نامه, مؤلف قابليت خود را براى استفاده از الفاظ فارسى و عدم استعمال واژگان عربى و نيز ارائه سبكى نوين غير از سبك ديگر صفحات كتاب, بخوبى نشان داده كه قابل ملاحظه و مراجعه است, وبا توجه به مفصل بودن آن فقط قسمتى كوتاه از آن را در اين مقام مى نگاريم:
هان هان ! آسودگى تن براى آن است تا جان بياسايد, و آسودگى جان براى پرستش يزدان, و راه پرستش يزدان در دست آن دانشمند دانشورى است كه در آغاز اين سخنان ياد كردم و گفتم: روزى جان را از وى بايد خواست و به سوى وى بايد شتافت, پس تن خاكى آشكار تو را پادشاه روزگارت نگاهدارى فرمود و بهره وى را داد و آسوده اش گذارد, اكنون بايد به آستان دانشمندان و پاكانِ برگزيدگان كه روزى جانهاى ماها به دست ايشان است در پنهان رويم…
و در سطورى پس از آن مى گويد:
ديگر روى سخنم به سوى دانايان و پيشوايان اين آيين است, آنان كه گويند: ما راهنماى بندگانيم و در كالبد اين جهان جان, و خدا را از رنج هاى فراوان بهتر از ديگران شناخته ايم, و از راه دانش و بينش به نام ها و نشان ها و فروزش هاى خدايى پى برده ايم, بدين گونه بيخ و بن پى و شاخ روى و پشت هرچيزى كه ديده و ناديده است بر ما روشن است, و مردم نادان بايد به سوى ما آيند و از ما خدا را بشناسند و از راهنمائى ما سزاوار بهشت شوند. پس اين گروه بايد به اين جهان دلبستگى نداشته باشند و از اين پيره زال سالخورده كه چندين هزار شوى كرده بايد كناره جويند, و به مانند پيغمبران و پيروان ايشان جامه پشم و نياز پوشند و كردارشان پند ديگران باشد و گفتارشان براى خشنودى يزدان, خدا بنگرند و از خود بگذرند, مردم را راهبَر باشند نه راهبُر, آنچه گويند بكنند و آنچه مى كنند ستايش باشد نه نمايش, فرومايه را بر توانگرى برترى ندهند و از آنچه ناشايسته است چشم پوشند, و بر آنچه بايد كنند چشم گمارند, دلهايشان به دوستى خدا استوار و هميشه تنهايشان رنجور و نزار باشد, مردم از بدى ايشان در پناه باشند و به نيكى آرزومند, بر دشمن ستم نكنند و نافرمانى دوست را روا ندارند, چون شب در آيد به پاى بندگى برخيزند و اشك شرمندگى بر رخساره ريزند, گوششان به فرمان و نامه آسمانى بر زبان, چون ياد از بهشت كنند از بسيارى اميدوارى بر آن بنگرند و چون به دوزخ بنگرند از ترس و بيم خون بگريند, چون روز آيد براى درماندگى بيچارگان بشتابند و از يارى درويشان درنگ و دريغى ندارند, از پادشاه خواهش داد كنند و براى خواهش تن وى را رنجه ندهند, اگر كارشان براى خدا باشد گفتارشان در دل آگاه پادشاه بسيار بزرگ آيد, و اگر نه از هر كس كوچكتر و از هر چيز پست تر باشند٢١.
در اين پيمان نامه, عقائد شش گانه درباره مسأله معراج, سؤال قبر, پل صراط و غيره را چنين نگاشته:
نخست: بالا رفتن پيغمبر برگزيده است از زمين به آسمانها با همان تن پاك ديده شده در پايان شب كه انجام آن رفتن رسيدن به خداوند بود, و كسى هم در ميان نبود و سخنان چند شنود و برگشت و به بستر خواب خويش آرميد, و هر كس جز اين سخن گويد پيغمبرى او را نخواسته است.
دوم: گرويدن به پرسش دو فرشته فرخنده است در گور.
سوم: كشيدن پل است بر دوزخ براى گذشتن كه درازى آن سه هزار سال مى نمايد.
چهارم: آويختن ترازوى دادخواهى است براى سنجيدن كارها.
پنجم: هستى بهشت و دوزخ است در آسمان و زمين نه آنكه سپس آفريده شود.
ششم: راست دانستن مرگ و برخاستن مردگان از گورهايشان با همان تنهاى فرمان برده و گناه كرده, و برپاشدن روز رستاخير است براى سزا دادن.
و اين شش چيز, پى و بن و بيخ اين درخت برومندند٢٢.
در جايى ديگر هنگام سفارشى اخلاقى ـ عرفانى كه گزيده اى از آن را نقل مى كنيم مى گويد:
روزگارى كه آدم (ع) را وفا نكرد با تو كى كند ؟ و عمرى كه بر نوح (ع) بپايان رسيد به تو كى بقاء دارد ؟ و اجلى كه بر خليل تاختن آورد تو را كى فرو گذارد ؟ چندين هزار سال است كه اولاد آدم اندرين سفرند, از اصلاب به ارحام مى آيند و از ارحام به پشت زمين و از پشت زمين به شكم زمين مى روند, چنانكه شيخ فرمود:
تو كه بر پشت زمينى همه وقت آن تو نيست
ديگران در شكم مادر و پشت پدرند
پس همه عالم گورستان است. سر بر آر و از آسمان بپرس كه چند پادشاه ياد دارى, و چشم بر زمين افكن كه در شكم چند نازنين گذارى ! پس از عهد آدم إلى زماننا كسى از مرگ نرست و تو هم نخواهى رست, يعنى: اين دردى است بى درمان و جراحتى است بى مرهم, مرحله ايست رفتنى, و گلى است چيدنى, و راهى است ديدنى, و غنچه اى است شكفتنى, و ساغرى است شكستنى, و صيدى است رستنى, و جامى است نوشيدنى, و جامه اى است پوشيدنى, و پلى است گذشتنى. كسى از اين دام به جُهد نَجَهد, و از اين قيد به كيد نَرَهد. و زينهار ! پند من پدرانه است گوش دار, بيگانگى مورز كه در دين برادرى, هر كه باشى خواهى مردن و هر آنچه داشته باشى خواهى گذاردن, چگونه سلاطين جهان و ملوك دوران با كمال سلطنت و استيلاء در خانه خاك خفتند, و اعضاء وجودشان پريشان, و خانه قبرشان ويران شد ! تركيب وجودشان كه از حرارت و رطوبت بود فاسد گشت و بريخت, و اركان ابدانشان منزعج و متضعضع يافت. تا كى سخره آزى و بنده نياز, تاكى در زمستان غم تابستان خورى, و در تابستان برگ زمستان سازى ؟ ! آخر مرگت در قفاست ياد آر, منزلت گور است آباد دار, امروز در خوابى باش تا بيدار شوى, امروز مستى باش تا هشيار گردى٢٣.
و در موضعى ديگر مى نويسد:
پس اى بيچاره ! به ياد آور آن وقتى كه منادى حق تو را از خانه خاك بخواند براى جزاء كردارت به عرصه رستاخيز براند, آن گاه ببينى خروش از مظلومان برآيد و فرياد از نهاد ظالمان برخيزد, سراپرده عزت در صحراى قدرت زده شود, بساط عظمت گسترده گردد, ترازوى عدل آويخته, صراط راستى كشيده, اقوياء در دست ضعفاء اسير, و فقراء بر امراء امير, مطيع شادان و عاصى گريان, چه نسبها بريده, و چه روى سفيدان روى سياه گرديده, پس از نداء (ايّها الناس الى امر اللّه) مردمان همگى به فزع آيند و از پاى درآيند و مانند مستان ناخورده شراب, افتان و خيزان باشند, زبانها لال, و عضوها باطل شود. و به مفاد (لا يجزى والد عن ولده) پدر از پسر مانند آدم ابو البشر و يعقوب مكروب بگريزد و نوح به نوحه آيد و هر يك از پيغمبران از آن وحشت عظمى امّت خود را فراموش كند, آب آتش شود, خاك به جنبش آيد, ستارگان فرو ريزند, ماه را از گردون بيفكنند, آفتاب را از فلك جدا كنند تركيب جهان منقلب و نظام عالم خراب چون مردگان از زمين برآيند فرشتگان از آسمان فرود آيند, يعنى: نه در هوا فرشته ماند و نه در زمين مرده, همگى در عرصه جمع شوند, آن گاه حق تعالى فرمايد: اى زبانهاى گويا خاموش, و اى اعضاء خاموش گويا شويد ! پس مسمار سكوت بر زبانها و مُهر قهر بر لبها نهاده شود, بند عدل بر پاى و خاك مذلّت بر سر ريخته, جواسيس قدرت آنچه ديده اند بنمايند, و گماشتگان بارگاه عزّت آنچه دانند بگويند, سجلاّ ت زلاّت را برخوانند, و بضاعت بازرگانان راه آخرت را پيش آرند٢٤. اشعار كجورى
واعظ تهرانى گرچه خود را ـ متواضعانه ـ در سلك شعرا نمى داند٢٥, ولى بنا به تصريح وى در ابتداى خصائص فاطميه, ديوان اشعارش حدود بيست هزار بيت, مشتمل بر قصائد و مثنوى هايى به زبان فارسى و عربى مى باشد, ونيز منظومه منير القلب به فارسى مشتمل بر دو هزار بيت, و منظومه ساميه در احكام حج مشتمل بر هزار و پانصد بيت.
درباره وجود نسخه هاى اين اشعار بايد تحقيق شود و بسيار مناسب است كه به زيور طبع آراسته گردند.
در سراسر كتاب جنة النعيم نيز اشعار فارسى و عربى زيبايى از خود به يادگار گذاشته. بهر حال شكى نيست بررسى اشعار بسيارى از شاعران, علاوه بر نشان دادن مقدار قدرت و قوت شاعر در ادبيات و واژه گزينى, نمايانگر بعضى از زواياى تاريخى و اجتماعى نيز هست.
بنابراين به بعضى از اشعار واعظ تهرانى در اين مقام اشاره مى كنيم:
(١)مدح حضرت عبدالعظيم و تأليف جنة النعيم
ومن يريد الفوز بالامال
فقد يلوذنّ بخير الال
والال ال المصطفى وخيرهم
عبدالعظيم السيّد المفضال
قدوة احفاد الامام المؤتمن
هذا وايم اللّه فى مقالى
قد اصطفاه اللّه من بنى الحسن
لما حوى العلوم والمعالى
بل اجتباه اللّه من عباده
كالحسن الزكى فى الخصال
فيا لها من نسبٍ قد انتهى
الى عُلاً بالفِكر لن تنال
فيا لها من تربة فيها ثوى
غصن الهدى من دوحة الافضال
فيا لها من تربة حفّت بها
املاكُ حَول العرش بالاجلال
فيالها من تربةٍ طيّبةٍ
قرت بها الاعَينُ باكتحال
يا معشر الخلاّ ن زوروا تربته
لانه من افضل الاعمال
واشهد باللّه كفى بذلك
شهادة اقولها من بالى
من زاره كان كَمن زا
ر الحسين ابن على العالى
نجم هوى فى دارنا فانقذنا
من الردى وظملة الضَلال
هاجَرَ نحو الرّى عن موطِنه
كالسيّد المختار بالاقبال
قد اختفى فى سَربٍ ملتزماً
يزور قبراً كان فى القِبال
يعلّم الشريعة للشيعة
قد حفلوا فيه بالاحتفال
يحدِّث الاخبار عن بصيره
وعن سماع من ذُرى الرجال
متّبعاً لِسُنّة اللّه التى
ليس لها التبديل فى الازالً
مسبّحاً ممجّداً مهلّلاً
من غدوة الايام والاصال
حتى اتى امر الاله عاجلاً
أجابه فمات باغتيال
يا غائراً فى بحر علم المُصطفى
ملتقطا عنه من اللئالى
عملت دين اللّه عن تقيّه
يا تالى القرآن ثمّ التالى
عرضت ديناً قيّما لسيّدك
دعاك بالتصديق والموالى
وقد تحمّلتَ البلاء شاكراً
عن فرقة العُتاة والضّلال
نعم حديثٌ مُسنَدٌ ان البلاء
يقيّدُ الولاءَ كَالعقال
آجرك اللّه وزاد٢٦ خيرا
يا منبع الخيرات والنوال
يا سيّدى انظر الى عبيدك
المشتكى من فزع الا هوال
ارجوك ان تشفع لى مجيراً
من حرّ نار الحشر والنكال
يا ليت ان توقف فى القيامة
تقول عبدى انت لى تعال
لانّنى كلب عوى اعواماً
ببابك المرجوّ بالتوالى
وان قضى عمرى وقوّض رحلى
وهَت قواى ودنا الرحال
لكننى ما دمت حيّا حبّك
فى السّمع والفؤاد والاوصال
كيف خروج الحبّ عن ضميرى
ام كيف تبعيدى عن الوصال
وكيف تركى اكتساب عمرى
وكيف رفضى ما به اشتغال
لما دَخَلتَ جَنّة النّعيم
بالرّوح والرّيحان فى الظلال
مسكينُك العَطشان فى فِنائِه
افِض عليه ماءَهُ الزلال
فقل لرضوان فهذا عبدى
تشبّث الايام بالاذيال
اَلفْتُ أخباراً بما فى وُسعى
وليس فى وسعكم اغتفالى
سمّيتها بجنّة النّعيم
اَتمِمه خيراً قُلتُ فى المأل
يا ربّ اغفر كلّ من استَغفر
لعبد عبدِك فى مدى الاحوال
وَكَلبِهِ الباسِطِ بالذِراع
المُقتَفى بالمُصطفى والالِ٢٧
(٢) رباعى در مدح حضرت عبدالعظيم كه بداهةً سروده است
حضرت عبدالعظيم آن سيّد والا جناب
خواست توفيق مرا از بهر جمع اين كتاب
زائرى پرسيد از من در زيارتگاه وى
چيست تاريخش (فزره غبّا) گفتم درجواب٢٨
(٣) رباعى در اتمام كتاب

در خاتمه كتاب جنة النعيم مى گويد:
چون داعى در سال هزار و دويست و نود و هفت باز موفّق شده به زيارت بيت اللّه الحرام مشرف گردد قدرى از اجزاء اين كتاب چاپ نشده و در عهده تعويق افتاد, از اين جهت بعضى از تاريخ شروع و ختم آن مختلف نقل شد تا در اين وقت بحمد اللّه تعالى انجام گرفته تاريخ ختم كتاب را تماماً با اعتذار بسيار به اين دو بيت زحمت مى دهد:
من صنّف استهدفْ على ما قالا
السنة الناس له ينالا
هذا الكتاب ناقص لا زالا
ان كنت قد أرّختة كمالا٢٩
(٤)ترجمه اشعار مروى از شقيق بلخى
در مدح حضرت موسى بن جعفر(ع) اشعارى به عربى نقل كرده٣٠ سپس به ترجمه زيبايى از آن پرداخته و مى گويد:
اگر چه اين بنده را فهم شعر و شعورى نيست چه رسد آنكه بتوانم بيتى بگويم يا آنكه استشهاد نمايم, اما در اين مورد به نحو ترجمه آن چه به قلم آمد معانى اين اشعار را نگاشت:
به راه مكه شخصى را بديدم
نزار و زرد رنگ و ناتوان بود
به تنهائى بدون توشه مى رفت
كه از تنهائيش دل بد گمان بود
خيالم آمد از اهل سؤال است
ندانستم كه جان كعبه آن بود
چو ما كرديم اندر فيد منزل
كه در وى تل سرخى هم عيان بود
به جام آب ريگى چند افكند
بياشاميد و شكرش بر زبان بود
مرا زان جام شيرين جرعه اى داد
كه گويا شِكّرم در كام جان بود
چو پرسيدم زحالش قائلى گفت
امام هفتمين شيعيان بود
(٥) مطايبه اى با دوستان
در بيان زكات و مذمت ندادن آن مطالبى آورده, سپس مى گويد:
و اين مستغرق در بحار لهو و و لعب بعنوان مطايبه به دوستان عرض مى كند:
دادى زكات حسن ندانى دهى به كه
من مستحقم اى شه خوبان به من به من٣١
(٦) قصيده در مدح حضرت عبدالعظيم(ع)
در اواخر روح و ريحان شانزدهم مى گويد:
و براى عنوان كتاب (جنة النعيم) چند بيتى به جهت اخذ نتيجه خود گفته بودم, مناسب چنان دانستم كه در اين محل بنگارم و از اهل فضل و كمال و صاحبان طبع و ذوق معذرت مى خواهم, و آن اين است:
از دولت جاويد تو اى شاه معظم
شد كشور ايران همگى امن و منظم
اى شاه شهان جان جهان معنى دانش
اى كان كرم قطب امم روح مجسم
صد شكر خدا را كه اين دولت منصور
بر جمله شاهان جهان گشت مسلم
از مهر تو شد كشور ايران همه چون خلد
وز قهر تو شد مملكت كفر جهنم
روس است وپروس است ويا قيصر وخاقان
در موكب اجلال تو چون كلب معلم
اى ناصر دين شاه خدا خواه جوان بخت
صد بنده به دربار تو دارا و كى و جم
در عهد تو شد خطه رى روضه رضوان
شيراز و صفاهان تبريز و خراسان هم
شه نامه فردوسى طوسى چو بخواندم
اغراق و مجازاتش افزود مرا غم
شاهان عجم را ز براى طمع نفس
بستود يكايك را تا حضرت آدم
آخر چه جزا يافت از اين جيفه دنيا
آخر چه توان برد از آن برگ فراهم
اى خلق بخوانيد و ببينيد در اين عهد
شهنامه سلطان عجم شاه مكرم
شه نامه سلطان عجم نام نكوئيست
يكقرن و سه سال است كزو مانده به عالم
آثار رفيعى كه بنا كرده به ايران
احصا نتوان كرد از اين كلك و از اين فم
اين قبه عاليّ شه عبدالعظيم است
كز همت عالى تو چون كعبه معظم
زين خدمت فرخنده ات اى خسرو خوبان
از بعد خدا شاد بود حضرت خاتم
و آنگاه على نفس نبى از تو بود شاد
واندر پى وى فاطمه آن خانم مريم
آنگاه امامان دگر بر تو فرستند
تا روز قيامت همگى فيض دمادم
اين روضه كه مجموعه انوار الهى است
آيند شب و روز ملايك زپى هم
بر ذات شريف تو نمايند ستايش
گويا كه ثناى تو قضائى شده مبرم
اين روضه مگر عرش برين است تو گوئى
انوار خدائيست در آن مضمر و مدغم
اين روضه مگر وادى طور است كه موسى
بر درگه وى دال صفت كرده كمر خم
اين روضه مگر جنت موعوده عقبى است
كز عالم برزخ بنشسته است مقدم
اين روضه شه زاده ابوالقاسم راد است
كز جمله ابناء پيمبر بود اعظم
آباء كرامش همگى طيّب و طاهر
تا صلب حسن سبط زكى كشته از سم
وآن باب گراميش كه عبداللّه قافه است
وآنگاه على و حسن و زيد مفخّم
وآنگاه نظر كن تو درين روضه عالى
بر روضه سه حمزه بن موسى كاظم
اين بنده كجا مدح و ثناى شه دادار
با آنكه فصيحم به مديح توام ابكم
(٧)مدح حضرت حجة بن الحسن(ع) موسوم به (حجة الحق)
اين قصيده را كجورى در شب نيمه شعبان ١٢٨٨ به درخواست دوستى به نظم كشيده است و البته به قوّت اشعار سابق نيست:
بر هستى خويش حجتى دارد حق
و از اين حجّت مسرتى دارد حق
مرات جمال ذوالجمالى را
چشمى خواهد كه صورتى دارد حق
يكتاست خدا و خواست ازين حجّت
ظاهر سازد كه وحدتى دارد حق
حق بين بايد كه تا ببيند حق را
و آنكه داند حقيقتى دارد حق
هر كس خواهد كه حق ببيند پيدا
با اين حجّت شباهتى دارد حق
در روز نخست خواست يزدانش
در عين فراق وصلتى دارد حق
در پرده غيب كرد پنهانش
تا دانى كه غيبتى دارد حق
رحمت آمد زحق به خلقان يكسر
صد رحمت چه رحمتى دارد حق
اين قامت را هر آنكه بيند داند
قطعاً فردا قيامتى دارد حق
آن روى نكوى, هر كه بيند گويد
برتر زجهان جنّتى دارد حق
آن لعل لب خندان را بينى گوئى
اندر كوثر سقايتى دارد حق
عالم همه حجت است و حجت عالم
با اين حجّت محبّتى دارد حق
از سلسله مشك موى عنبر سايش
از ظلمت شب حكايتى دارد حق
از آئينه جمال مهر افروزش
زانوار كواكب آيتى دارد حق
اين دايره وجود را قطبى بايد
و اين اشياء را مشيّتى دارد حق
از خَلقِ مشيّت است اشياء پيدا
و از خلقِ مشيّت حكمتى دارد حق
تركيب عناصر وجودش را ديدم
دانستم بساطتى دارد حق
آثار و صنايع الوهيّت را
در اين حجّة سجلّتى دارد حق
آفاق وجود و انفس امكانى
از اين آية دلالتى دارد حق
گويند خداى لا مكانست بلى
در اين حجّة مكانتى دارد حق
برداشت خداى نه سپهر گردون
اكنون بنگر چه قوتى دارد حق
حاشا للّه ولو حش اللّه منه
اين دست خداست قدرتى دارد حق
از اين حجّة خداى احيا سازد
و از اين حجّة امانتى دارد حق
و از اين حجّة رواج ايمان گردد
و از اين حجّة شريعتى دارد حق
اين دولت آخر الزّمان است آخر
در طور وجود جلوتى دارد حق
و آن دولت كفر مى نماند هرگز
روزى آيد كه رجعتى دارد حق
از اين حجّة بقاء عالم پيدا
و از اين حجّة عنايتى دارد حق
امروز كه روز نيمه شعبان است
اندر عالم ولادتى دارد حق
امروز مباركست و فرّخ روزى
اللّه اللّه چه بهجتى دارد حق
در دولت شاه ناصرالدّين
امروز نگر چه نصرتى دارد حق
از طينت خو بِرَسْت آن شاه
در مركز خاك عشرتى دارد حق
زين عيد سعيد جشن مسعود
امروز به خلق رأفتى دارد حق
جاويد و مدام دولتش باد
تا هست خدا و عزّتى دارد حق٣٢
(٨)پند و اندرز
همچنين در پيمان نامه اى كه به عنوان وصيت نامه نگاشته است, پنج بيت شعر آورده كه احتمال مى رود انشاء خودش باشد. بيت آغازين آن چنين است:
مر اين پند را زيور گوش دار
كه فرداى سختت بيايد بكار٣٢ ايده ها و نظرات
در لابلاى مطالب كتاب جنة النعيم, نظرات مختلفى از كجورى بچشم مى خورد كه جهت اطلاع خوانندگان گرامى, بعضى از آنها در اين مقام درج مى گردد:
* بى اهميت دانستن آراى سخيفه فلاسفه, مثلاً درباره انكار معاد جسمانى از طرف برخى از فلاسفه مى گويد:
جماعتى از فلاسفه منكر شده اند معاد جسمانى را و در معاد روحانى هم ايشان را اقوالى است سخيفه, اين دفتر مقتضى شرح و بسط آن نيست بلكه خواندن و نوشتن آنها خروج از طريق مستوى و صراط مستقيم و موجب القاء شبهات در قلوب عوام و مستضعفين است٣٤.
* بر بالاى منبر نبايد هر چيزى را گفت, عقيده مؤلف آن است كه:
ناصحين و ذاكرين اين زمان كه در مجامع ناس بر منابر برمى آيند بايد نقل از كتاب خدا و سنت رسول(ص) و اقوال ائمه اطهار(ع) نمايند٣٥.
* منبرى بايد در حيطه سواد خويش سخن گويد و در شرح و معانى اخبار و احاديث چنانچه خود صاحب نظر نيست به اهلش رجوع كند, لذا مى گويد:
خوب است بعضى از اهل منبر تصحيح هر حديث و خبر را از اهلش بخواهند٣٦.
* درباره نقل احاديث ضعيفه مى گويد:
بايد حديث ضعيف را دانست و فهميد چگونه است و متعلق او چه چيز است ؟ مثلاً روضه خوان اگر حديث ضعيفى در گريه كردن شيعيان كه عمل مستحبى است نقل كند جائز است, اما آن حديث ضعيف را هم شرائطى است و بايد فهميد از كجا خوانده است و به چه جهت مأذون در نقل او شده است, و چرا با صحاح اخبار اعتماد به ضعاف نموده است ؟ و اگر كسى بى باك باشد در دانستن اين امور براى او خواندن اشعار و مراثى كفايت است و تجاوز از آن جايز نيست. بلى, نقل حديث را بالمعنى و حكايت از آن به عبارت ديگر بنا بر مشهور منصور جائز است براى حصول مناط و تحرّز و حذر از عسر و مشقّت٣٧.
* تجليل از مقام اجتهاد و حديث:
پس لازم است كسى زحمت بكشد و تميز بدهد بين اخبار صحيحه و ضعيفه مرسله, يعنى زشت و زيبا, بد و خوب را جدا كند و حل اين مشكل را بايد شخص بااطلاعى كند و آن در عهده شخص شريف مجتهد جامع الشرائط است.
پس نگويند: مجتهد حديث نمى داند, اى بيچاره ! هر كس حديث دانست مجتهد است نه آنكه هر كه خود را مجتهد داند حديث دان باشد ; از آنكه مصدر و مأخذ اجتهاد مجتهد از كتاب اللّه و احاديث نبويه (ص) است, پس چند حديثِ تو را در فضائل و مصائب, اگر مجتهد در نظر نداشته باشد, يا سكوت نمايد از روى حكمت و مصلحت, دليل نيست بر نادانى او از كليه اخبار و آثار ائمه اطهار(ع)٣٨.
* نقل از اخبار سنّيان, فقط در حيطه حكايات اخلاقى يا احتجاجات بر عليه آنها به آنچه در كلمات خودشان مضبوط است جائز مى باشد, ويا اخبارى اعتقادى كه موافق آن در كتابهاى شيعه مذكور آمده, لذا در مذمت كسانى كه اعتماد بر كتب آنها نموده اند مى گويد:
اما ديگران اعتماد به اخبار سنيان كرده اند و در كتابهاى شيعه با آنكه مطابق آنرا نيافته اند ياد كرده اند٣٩.
* ردّ قطعيّة الصدور بودن اخبار (مسلك اخبارى گرى), مؤلف پس از بحثى نسبتاً مفصل, در اين باره چنين نتيجه مى گيرد:
پس مذهب ظنى الصدور و ظنى الدلاله بودن سنت اصلى است اصيل و حقى است واضح, و همانا تقرير احاديث براى ارشاد و هدايت عباد مانند تأليف آنها سبب نمى شود كه بگوئيم روايات قطعية الصدور از ائمه طاهرين اند و اگر قلم را جارى نمايم بر اينگونه سخنان پايان ندارد و اصولى مضبوطه از اقاويل ملحوظه علماء معاصرين و سابقين مى شود٤٠.
* تسليم در برابر اخبار اهل بيت(ع), وى پس از بيان آداب زيارت, مى گويد:
داعى از خود ذهنى نقاد ندارد جز آنكه نظرم بر اخبار و احاديث مرويه از ائمه(ع) است٤١.
* غرض از تأليف كتاب بايد خداگونه و بيان حقيقت باشد, عبارت او چنين است:
و هر كتابى كه تأليف مى شود براى نفع مسلمانان است و موعظه جاهلان. بناء على هذا جايز نيست از روى هوا قلمى كشيده شود كه مطابق واقع نباشد و گوينده را هم نظرى جز بهره اى دنيويه نبود, چون چنين شد اوراق آن كتاب سزاوار چسبانيدن به ابواب است نه براى نظر نمودن اولوا الالباب ! و داعى از آنچه مصطلح است نهايت نفرت داشته و دارم, و غرضى در شرح و بسط اين كتاب جز بيان حقيقت گوئى و تحديث نعمت نيست و اگر نه آثارى بر تقريرات و تحريرات كذبيّه غير واقعيه ام مترتب نخواهد بود٤٢. وفات
صاحب (جنة النعيم) در طلوع فجر روز جمعه ٢١ ربيع المولود٤٣ ١٣١٣ هجرى قمرى, در مشهد مقدس رضوى به مرض استسقاء دار فانى را وداع گفت, و به روح و ريحان دائمى شتافت, ومطابق وصيت خودش, در بقعه شيخ بهائى كه در جوار بارگاه رضوى معروف است مدفون گشت. مدت عمر بابركت اين عالم, ٥٨ سال بود.
در مكارم الاثار٤٤ مى گويد:
وى در شاه نشين غربى بقعه شيخ بهائى دفن شده و اثر قبرش از زمين نمايان نيست لكن سنگ لوحى بر ديوار بالا سر او نصب است.
كجورى هنگام تأليف جنة النعيم (سال ١٢٩٥) در سن چهل سالگى بوده, چنانكه در مقدمه عربى كتاب مى گويد:
انى مع فناء الانية عمرت أربعين سنة…
وى در ١٧ محرم سال ١٣١٣ به قصد زيارت حضرت ثامن الحجج(ع) از تهران راهى مشهد شده و پس از اقامتى دو ماهه در همانجا درگذشت.
برادرش در زبدة المآثر چنين مى گويد:
العجب كل العجب ! با وجود محبوبيت نزد رجال ملت و اولياى دولت و مطاعيّت بر اهل مملكت چنان جذبات ربوبيّت جذبش نمود كه در هفدهم شهر محرم كه ايّام عزا و تعزيت بود از خدمت به شريعت, عازم قرب رحمت حضرت الوهيت گرديد, نداى منادى حق را به گوش دل شنيد, وهر چه عيون ملّت و اركان دولت مذاكره موانع و تذكار روادع مى كردند و مقتضيات انصراف و موجبات انحراف را نقل مى نمودند به سبب حديثِ صدقْ تحديثِ (حب الوطن من الاًيمان) جلوه محبوبيت ارض خراسان كه (روضة من رياض الجنة) است نزد آن زبده اهل ايقان بيش تر مى گرديد و دو چندان از ميل ملتمسين شوق مسافرت و عشق زيارت زيادتر مى شد. آخر الامر فرمود: خداوند از استخاره (جنات تجرى من تحتها الانهار) مدفن داعى را بين الجبلين كه (بقعة من بقاع الجنة) است ارائه نمود كه (منها خلقناكم و فيها نعيدكم ومنها نخرجكم تارة اخرى).
آن جان عاريت كه به واعظ سپرده دوست
روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم٤٥ تأليفات
از واعظ تهرانى تأليفات زيادى بجا مانده است. گرچه بعضى از اين تأليفات هنوز بچاپ نرسيده و حتى از نسخه خطى آنها اطلاعى در دست نيست, ولى با معرفى اين آثار, اميدواريم زمينه اى براى معرفى و احياء آثار كجورى فراهم گردد.
١. آداب واعظ و متّعظ و آمر و مؤتمر
اين رساله, در عداد تأليفات واعظ تهرانى ذكر نشده ولى در جنة النعيم, بدان تصريح نموده و مى گويد:
خداوند به اين داعى عاصى گناهكار توفيق دهد تا آنچه بر منبر رسول اللّه (ص) مى گويد خود نيز اقدام كند, ان شاء اللّه تعالى رساله اى كه در آداب واعظ و متّعظ و آمر و مؤتمر نوشته ام شايد قدرى مطالعه كرده زمان خواندن و گفتن اثرى در نفس خود حاصل شود٤٦.
٢ . ارائة الطريق فيمن يؤمّ البيت العتيق
رساله اى است مختصر در يك هزار و پانصد بيت, در معناى حج و اعتقاد صحيح٤٧.
٣ . الاسرار فى كيفية الاسفار
رساله اى است مختصر٤٨.
٤ . اشعار امام صادق(ع)
بدين رساله در سلسله تأليفات كجورى اشاره اى نشده, ولى خود وى در جنة النعيم بدان اشاره كرده و مى گويد:
از اشعار انشائيه و انشاديه حضرت صادق(ع) بسيار در كتب اخبار يافته ام و مجموعه اى فراهم كرده ام٤٩…
٥ . الاصرار فى الاستغفار
به زبان فارسى, در چند باب مشتمل بر آيات خوف و رجا وحكايات توبه كنندگان, در دوازده هزار بيت٥٠.
٦ . إيقاظ القوم فى٥١ آداب الصوم
رساله اى است مختصر در آداب روزه.
٧ . برهان التجارة فى تبيان الزيارة
شرحى است بر يكى از زيارات جامعه, در ده هزار بيت. اين كتاب براى عامه مردم نوشته شده است٥٢.
٨ . برهان العباد فى اثبات المعاد
فارسى است, داراى پانزده هزار بيت در اثبات معاد به ادله عقليه و نقليه, چنانچه در آغاز خصائص فاطميه بدان تصريح نموده است٥٣.
٩ . الثمرات الجنيّة من الحديقة الحسينيّة
رساله اى است در آداب زيارت, و كيفيت زيارت حضرت سيد الشهداء(ع) با اشاراتى كلى درباره آداب وكيفيت زيارت حضرات ائمه معصومين(ع). اين كتاب قبل از جنة النعيم تأليف شده, وواعظ تهرانى بدان استناد مى كند.
١٠ . جنة النعيم والعيش السليم
چاپ سنگى آن در يك جلد بين سال هاى ١٢٩٦ ـ ١٢٩٨ هجرى قمرى به چاپ رسيده, و پايان چاپ فعلى آن مشتمل بر پنج جلد در بهار سال ١٣٨٢ هجرى شمسى (١٤٢٤هـ ق) بوده است. ما در اين مقال درباره همين كتاب گفتگو مى كنيم.
١١ . چهل حديث
احاديثى كه بيش تر آنها از مرويات حضرت عبدالعظيم(ع) بوده جمع آورى و ترجمه نموده و آنها را جزئى از كتاب جنة النعيم قرار داده است. واعظ تهرانى بنا داشته است كه در صورت حيات, اربعينى از احاديث حضرت عبدالعظيم بطريق مشروح جمع آورى نمايد٥٤, ولى ظاهراً موفق بدين امر نشده است.
١٢ . الخصائص الفاطمية لتشييد قلوب الامامية (خصائص فاطميه للفرقة الامامية)
آخرين تأليف از قلم پربركت كجورى است. تأليف اين كتاب در عصر ناصرى به سال ١٣١٠ شروع شده, و آغاز چاپ آن روز چهارشنبه ١٨ شوال ١٣١١ بوده است. با فوت مؤلف در سال ١٣١٣ طبع آن متوقف گشته, و بالاخره شب ١٨ شعبان ١٣١٨ توسط برادر مؤلف چاپ آن به پايان رسيده است. شيخ محمد واعظ طهرانى مشهور به سلطان المتكلمين, برادر مؤلف, شرح حال وى را در آخر اين كتاب درج نموده است به نام (زبدة المآثر والمفاخر فى ترجمة مولانا الحاج ملا محمد باقر) در دهه اول از ماه هفتم سال ١٣١٨٥٥.
١٣ . خطوات الشيطان فى خطرات الانسان
فارسى است در هجده هزار بيت و چند باب و فصل; مربوط به اثبات وجود جن وتسويلات شياطين وشبهات آنها وديگر امور مربوطه. تأليف اين كتاب ناتمام مانده است٥٦.
١٤ . ديوان اشعار
بنا به گفته واعظ تهرانى در اوائل خصائص فاطميه, اين ديوان مشتمل بر بيست هزار بيت مى باشد, مشتمل بر قصائد ومثنوى هايى به فارسى و عربى٥٧.
روح و ريحان = جنة النعيم والعيش السليم
چنانچه اشاره كرديم, جنة النعيم در بعضى از منابع به نام (روح و ريحان) ناميده شده است.
١٥ . السراج الوهّاج فى العروج والمعراج
رساله اى است فارسى در معراج جسمانى و روحانى وعقلانى, با ذكر ادله عقليه و نقليه در پانزده هزار بيت٥٨.
١٦ . سبل الفجاج فى المنازل ومواقف الحاجّ
رساله اى است مختصر٥٩.
١٧ . شجره صابريه
در شرح حال و شجره نامه سيد شريف نسابه, امامزاده قاضى صابر وَنَكى. اين رساله فارسى با اينكه منتشر شده, ولى برادر كجورى در رساله اى كه در شرح حال ملا محمد باقر نگاشته نامى از آن به ميان نياورده است. علامه تهرانى آن را ذكر كرده و به نقل از مؤلف در آغاز خصائص فاطميه مى نويسد: كتاب مذكور به درخواست مستوفى الممالك در سه هزار بيت نگاشته شده است٦٠.
١٨ . شرح توحيد مفضل (بطريق مفصل)
شرحى است بر حديث مفصلى در توحيد و اثبات صفات الهى و عجائب مخلوقات كه حضرت صادق(ع) بر مفضل انشاء كرده است. بنا بر تصريح كجورى در آغاز خصائص فاطميه, اين كتاب به گونه اى تفصيلى نگاشته شده و حاوى سى مجلس است با عناوين (يا مفضل), و در بيست هزار بيت٦١.
١٩ . الشمائل العلوية والخصائل المرتضوية
كتابى است فارسى در فضائل و اوصاف و كمالات حضرت امام عصر مهدى منتظر ـ عجل اللّه فرجه الشريف ـ و مشتمل بر اشعارى در اوصاف حضرت از رأس تا قدم, كه قبل از١. حبيب آبادى در مكارم الاثار ٦/٢٢٠٧ مى گويد: روز وفات او يك شنبه سلخ ذى القعده منافات دارد با اينكه ما آنفاً نوشتيم: آدينه بيستم ماه رمضان بوده, چه رمضان و شوال هر دو را تمام يا ناقص و چه يكى را تمام و يكى را ناقص بگيريم, و غره ذى الحجه آن سال نيز جمعه بوده, و آن با بيستم ماه رمضان آدينه بودن منقول از تقويم آن سال است گرچه خود آنرا نديده ايم, لكن درست مى شود كه ماه رمضان و شوال تمام و ذى القعده غره اش پنج شنبه و ناقص و غره ذى الحجه جمعه باشد. و سلخ ذى القعده يك شنبه بودن را خود در جنة النعيم چنانكه نوشتيم ديده ايم و فعلاً نيز حاضر و در نظر است, و بهر حال اين تطبيق روز هفته و ماه اشتباه است. ٢. جنة النعيم, ص ٥١٩ ـ ٥٢١. ٣ .مكارم الاثار ٦/٢٢٠٦ ـ ٢٢٠٧, نيز ٥/١٤٨٨ ـ ١٤٨٩, ولى فرزندان ملا محمد اسماعيل را سه تن ذكر كرده و حال آنكه چهار نفر بوده اند. ٤. جنة النعيم, ص ١٤٥. ٥. بدين مطلب علامه تهرانى در ذريعه ٧/١٧٤ ش ٩٠١ تصريح كرده, و به نقل از وى در مكارم الاثار ٥/١٤٨٩. ٦. جنة النعيم, ص ٥٢٠. ٧. مهدى بامداد در شرح حال رجال ايران ١/٥٥ مى گويد: ميرزا ابوالقاسم امام جمعه پسر ميرمحسن و برادرزاده و داماد ميرمحمد مهدى امام جمعه و برادر ميرزا مرتضى صدر العلماء و ميرزا محمد باقر صدر العلماء در سال ١٢٦٣ ه§ ق امام جمعه تهران شد و در سال ١٢٧٠ ق در تهران درگذشت و در جنوب شهر تهران در مقبره مجللى كه پسرش حاج سيد زين العابدين امام جمعه ظهير الاسلام براى او درست كرد و امروز معروف است به قبرستان (آقا) يا (سر قبر آقا) دفن گرديد. ٨. جنة النعيم, ص ٥٠٥ ـ ٥٠٦. ٩. بنگريد به: جنة النعيم, ص ٥٤٠. ١٠. همان, ص ٤٣٢. ١١. همان, ص ٥٤٨ ١٢. ذريعه ٢٣/١١٣. ١٣. جنة النعيم, ص ٤٤١. ١٤. همان, ص٣٥٧ ـ ٣٥٨. ١٥. زبدة المآثر (ص ٤٧٢ از خصائص فاطميه, چاپ سنگى). ١٦. مكارم الاثار ٥/١٤٨٨. ١٧. جنة النعيم, ص ٣٤١. ١٨. همان, ص ٣٤١. ١٩. بنگريد به: همان,ص ٢٧١ بدين مطلع: فى الخلد جارية بالغنج ماشطة للزوج ساقية فى وسط أشجار ٢٠. همان, ص ٣١٧. ٢١. همان, ص ٣٢٤ ـ ٣٢٦. ٢٢. همان, ص ٣٢٢. ٢٣. همان, ص ٣٠٥ ـ ٣٠٦. ٢٤. همان, ص ٢٨١ ـ ٢٨٢. ٢٥. مثلاً در خاتمه كتاب جنة النعيم (ص ٥٤٦) مى گويد: اين بنده كه جاهل در مراتب شعر و شاعرى است با زبان شكسته و خاطر افسرده, و تزلزل خيال و تشتّت بال, در مدح اين امامزاده كريم لازم التعظيم چند بيتى عربى, و دو رباعى عربى و فارسى در تاريخ اين كتاب عرض كرده است, و در ساقه جند مادحين اين بزرگوار فرياد و نوائى برآورده است. ٢٦. در چاپ سنگى: زادك. ٢٧ .همان, ص ٥٤٦ ـ ٥٤٧. ٢٨. همان, ص ٥٤٧. ٢٩. همان, ص ٥٤٧. ٣٠. اشعار چنين است (همان, ص ٢١٤): قال لمّا حجَجتُ عايَنْتُ شَخصاً شاحِبَ اللّونِ ناحِلَ الجِسمِ أسمَرْ سائراً وَحدهُ وليس معه زا دٌ فما زلتُ دائماً أتَفَكَّرْ وَتَوَهّمتُ انه يَسأل النا سَ وَلَمْ أدرِ أنّه الحج الأكبرْ ثُمَّ عاينتُه ونَحنُ نُزُولٌ دون فيدٍ مِنَ الكثيبِ الاحمرْ يَضَعُ الرَّملَ فى الاناءِ وَيَشربُهُ فَنادَيتُهُ وَعَقلى مُحيَّرْ اسقِنى شربةً فَناوَلَنى مِنهُ فَعاينتهُ سَويقاً وَسُكَّرْ فَسَألتُ الحَجيجَ مَن يَكُ هذا قيلَ هذا الامام موسى بن جعفرْ ٣١. همان, ص ٢٩١. ٣٢ .همان, ص ٢٥٢ ـ ٢٥٣. ٣٣ . همان, ص ٣١٨. ٣٤ . همان, ص ٢٧٩. ٣٥ . همان, ص ٣٤١. ٣٦ . همان, ص ٣٤١. ٣٧ .همان, ص ٣٤٢. ٣٨ .همان, ص ٣٤٣. ٣٩ . همان, ص ٣٥٥. ٤٠ . همان, ص ٣٥٤. ٤١ . همان, ص ٤٢٦. ٤٢ . همان, ص ٤٦٤. ٤٣ . اينگونه به قلم برادر كجورى مسطور است, در مكارم الاثار ٥/١٤٨٩ چنين آمده: او در شب آدينه بيست و يكم ماه ربيع الاخر.. ٤٤ . مكارم الاثار ٥/١٤٨٩. ٤٥ . زبدة المآثر, ص ٤٧١ ـ ٤٧٢ (پايان خصائص فاطميه). ٤٦ . جنة النعيم, ص ٣٠٢ ـ ٣٠٣. ٤٧ . ذريعه ١/٤٠٦ ـ ٤٠٧. ٤٨ . همان ٢/٣٨ ش ١٤٧. ٤٩ . جنة النعيم, ص ٢١١. ٥٠ . ذريعه ٢/١٢١ ش ٤٨٥. ٥١ .در زبدة المآثر بجاى (فى) لفظ (من) آمده, ولى صحيح همان است كه درج شد و علامه تهرانى نيز در ذريعه ٢/٥٠٤ همانگونه ثبت كرده است. ٥٢ . ذريعه ٣/٩٤ ش ٣٠٠. ٥٣ . همان ٣/٩٨ ش ٣١٣. ٥٤ . بنگريد به: جنة النعيم, ص ٣٥٦ وپس از آن. ٥٥ . براى توضيحات بيش تر بنگريد به: ذريعه ٧/١٧٣ ـ ١٧٤ ش ٩٠١. ٥٦ . ذريعه ٧/٢٠٧ ش ١٠١٦. ٥٧ . ذريعه ٩/١٢٢ ش ٧٤٥, مكارم الاثار ٥/١٤٨٩. ٥٨ . ذريعه ١٢/١٦٣ ش ١٠٩١. ٥٩ .نام اين كتاب در زبدة المآثر آمده و علامه تهرانى نيز در ذريعه ١٢/١٣٤ ـ ١٣٥ ش ٩١٣ توضيح بيش ترى درباره آن نداده است. ٦٠ .ذريعه ١٣/٣١ ش ٩٩. ٦١ . همان ١٣/١٥٤ ـ ١٥٥ ش ٥٢٥. ٦٢ . همان ١٤/٢١٩ ـ ٢٢٠ ش ٢٢٧٥. در مصفى المقال, ستون ٨٦ در اشتباهى چاپى نام كتاب (الشامل العلوية) ثبت شده است. ٦٣ . همان ١٥/٢٦٠ ش ١٦٨٤. ٦٤ .همان ٢٢/٤٢٠ ش ٧٦٩٧. ٦٥ . همان ٢٣/١١٣ ش ٨٢٥٧. ٦٦ . همان ٢٣/٢١٢ ش ٨٦٦٧. ٦٧ . همان ٢٤/٣٨٢ ش ٢٠٥٢. ٦٨ . در ذريعه: الحاج. ٦٩ . ذريعه ٢٤/٤١٥ ـ ٤١٦ ش ٢١٨١. ٧٠ . همان ٢٥/١٩١ ش ٢٠٦. ٧١ . جنة النعيم, ص ٥٢٣. ٧٢ . ناگفته نماند: مؤلف كتاب خود را سراسر نعمت مى داند از آنجا كه جايى در بيان انواع جنّتها مى گويد: اما جنت نعيم گويند براى كثرت نعمت اوست كقوله: (فرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنةُ نَعِيمٍ) (واقعه: ٨٩. بنگريد به: جنة النعيم, ص ٢٧٠.). ٧٣ . درباره شرح حال وى بنگريد به: اعلام الشيعة, قرن ١٣ ص ١٣١. ٧٤ . كه در سال ١٢٣٠ تأليف شده, ولى تأليف كجورى مربوط به سالهاى ١٢٩٥ و پس از آن مى باشد. ٧٥ . متأسفانه, كتاب (جنات النعيم) در نزد نگارنده نبود تا مباحث آن را تطبيق كند. ٧٦ .مؤلف در رباعى كه بنا بر تصريح خودش در جنة النعيم: ٥٤٧ زمان اشتغال به تدوين كتاب سروده است ماده تاريخ ١٢٩٥ را درج نموده است. علاوه بر اينكه در مقدمه عربى كتاب مى گويد: (انى مع فناء الانية عمرت أربعين سنة..) كه با توجه به سال تولد وى (١٢٥٥), شروع تأليف سال ١٢٩٥ بوده است. در عين حال در لابلاى كتاب به تاريخ هاى سال ١٢٩٦ و ١٢٩٧ و ١٢٩٨ برمى خوريم. وى در مقدمه مى گويد: بعد از يكهزار و دويست و چهل و هفت از هجرت مهر طلعت حضرت رسالت نبوى(ص) در شب سه شنبه ششم ماه صفر بالنّصر والظّفر ان وجود مسعود را از مكمن غيب به عرصه شهود آورد, بحمد اللّه تعالى تاكنون كه هزار و دويست و نود وشش است و يك قرن و دو سال علاوه از سلطنت آن سلطان صاحبقران مى گذرد... در اوائل كتابش نيز به سال ٩٦ تصريح كرده, مى گويد: و بحمد اللّه تعالى به امر و فرمان حضرت اقدس همايون اعلى در اين اوقات كه مورّخه هزار و دويست و نود و شش هجرى است در عمارت صحن شريف اين امامزاده جليل تأكيدات اكيده شد و بنحو خوشى زينت يافت (جنة النعيم, ص ٩٨). در صفحه ١٦٢ نيز مى گويد: و اكنون هزار و دويست و نود و شش از هجرتش گذشته است. همچنين در اواخر روح و ريحان شانزدهم (جنة النعيم, ص ٤٧١) تصريح كرده كه در حال حاضر از جلوس حضرت اقدس شهريارى (ناصر الدين شاه) تاكنون سى و دو سال مى گذرد. با توجه به جلوس ناصر الدين شاه در سال ١٢٦٤, تأليف آن صفحات مربوط به سال ١٢٩٦ مى شود. در انتهاى كتاب چنين آمده است: چون داعى در سال هزار و دويست و نود و هفت باز موفّق شده به زيارت بيت اللّه الحرام مشرف گرديد قدرى از اجزاء اين كتاب چاپ نشده و در عهده تعويق افتاد, از اين جهت بعضى از تاريخ شروع و ختم آن مختلف نقل شد.. (جنة النعيم, ص ٥٤٨). سپس ماده تاريخى كه براى سال ١٢٩٨ سروده, ثبت نموده است. ٧٧ . جنة النعيم, ص ٢٨٥. ٧٨ . همان, ص ٢٦٠. ٧٩ . همان, ص ٣٣٢. ٨٠ . همان, ص ٤١٤. ٨١ . همان, ص ١٢٥. ٨٢ . بنگريد به: همان, ص ٤٩٧ ـ ٤٩٨; روح و ريحان, ص ٢٢. ٨٣ . جنة النعيم, ص ٥٤٠ ـ ٥٤١. ٨٤ .ذريعه ٥/١٦٠ ش ٦٨١. ٨٥ . همان ٥/١٦١. ٨٦ .مصفى المقال, رديف ٨٦. ٨٧ . البته در كنار اين تجليلات, كلام بعضى از معاصرين نيز قابل توجه است كه از اين كتاب به (كتاب بى محتواى كجورى) تعبير نموده است !! البته فرق است بين بى محتوا و نامربوط, و ظاهراً قصد وى واژه دوم است ; يعنى غير مرتبط با حضرت عبدالعظيم (ع), كه البته در صفحه بعد بدان پاسخ گفته ايم, با عنوان (اشكال بر كجورى در خصوص طولانى بودن مباحث كتاب). نگارنده در اين مقال, سعى نموده زواياى مختلف و ابعاد گوناگون اين كتاب را مورد بررسى قرار دهد تا خوانندگان عزيز, خود پس از خواندن آن و رجوع به اصل كتاب, قضاوت نمايند. وانصاف آنكه تأليف كتابى بدين نظم و تفصيل كه اقلاً چهار سال بطول انجاميده, مقرون با مراجعات فراوان و اطلاعات وسيع بوده, علاوه بر مطالعات فراوانى كه مؤلف پيش از آن داشته يا تأليفات قبلى خويش كه حين تدوين كتاب جنة النعيم, از آنها سود برده است. ٨٨ . مقدمه جنة النعيم. ٨٩ . در ذريعه ٢٣/٥ ش ٧٨١٧. ٩٠ . جنة النعيم, ص ٢٥٣. ١٩. همان, ص ٥٣٩. ٢٩. همان, ص ١٥٧. ٣٩. همان, ص ٥١٣. ٤٩. همان, ص ١٠٠. ٥٩. همان, ص ٥٣٨. ٦٩. همان, ص ٥٣٧. ٧٩. همان, ص ٥٤٠. ٨٩. همان, ص ٥٤٣. ٩٩ . همان, ص ٥٤٣. ٠١٠. همان, ص ٥٤٥ ـ ٥٤٦. ١١٠. همان, ص ٥٤٦. ٢١٠. همان, ص ٤٠٣. ٣١٠. همان, ص ٤١٣. ٤١٠. همان, ص ٥٠٥ ـ ٥٠٦. ٥١٠. همان, ص ٥٠٦ ـ ٥٠٧. ٦١٠. وى پسر مير ابوالقاسم امام جمعه بود و در سال ١٢٦١ متولد شد. پس از درگذشت پدرش, چون ميرزا زين العابدين صغير بود. عموى او سيد مرتضى كفالت امور امام جمعگى را عهده دار شد و در سال ١٢٨٠ هـ ق كه به سن رشد و بلوغ رسيد به فرمان ناصر الدين شاه امام جمعه تهران شد و سيد مرتضى در همين سال ملقّب به صدر العلماء گرديد. ميرزا زين العابدين در ١١ ذى قعده ١٣٢١ ق در سن ٦٠ سالگى درگذشت, و نزديك دروازه سابق حضرت عبدالعظيم حسنى(ع) معروف به (سر قبر آقا) بخاك سپرده شد. بنگريد به: شرح حال رجال ايران, بامداد ٢/٤٨. ١٠٧ . جنة النعيم, ص ٥٠٤. ١٠٨ . كذا. ١٠٩ . جنة النعيم, ص ٥٠٤. ١١٠ . همان, ص ٤٩٤. ١١١ . همان, ص ٤٨٦. ١١٢ . همان, ص ٤٨٧. ١١٣ . ذريعه ٥/١٦١. ١١٤ . گر چه اين مقابله در مواضعى با عجله صورت پذيرفته, اشتباهاتى در نقل آيات و احاديث رخ داده و جاافتادگى هايى در سراسر كتاب به چشم مى خورد.