آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣
تأملى در چند روايتِ حضرت عبدالعظيم
سلطانى محمدعلى
حضرت عبدالعظيم حسنى از راويان صاحب اثرى است كه با كمال تأسف اثر مستقل از وى به دست ما نرسيده است, اما رواياتى از طريق ايشان در كتب حديثى وجود دارد كه پاره اى از اهل دانش آن را گردآورى كرده و به چاپ رسانده اند. بخشى از اين احاديث نيازمند بررسى و نقد مى باشد. در بررسى احاديث معمولاً بررسى سندى را مقدم مى دارند و گاه تنها به همان بسنده مى كنند, اما به نظر مى رسد نقد محتوايى متون پاره اى از روايات ما را در شناسايى روايت هاى درست از نادرست كمك بسيارى مى كند. در اين نوشته سه روايت از طريق عبدالعظيم حسنى مورد كاوش قرار مى گيرد تا روشن گردد كه انتساب چنين رواياتى به معصومان(ع) جاى تأمل بسيار دارد و احاديث منقول از طريق حضرت عبدالعظيم به خاطر آن كه اصل مسند او مفقود شده است و در پاره اى از طرق از جمله طريق صدوق به حضرت عبدالعظيم جاى تأمل است, بهتر است نقد و بررسى شود. اين روايات به شرح زير است:
١. محمد بن ابى عبدالله كوفى, از سهل بن زياد آدمى از عبدالعظيم بن عبدالله حسنى نقل مى كند كه وى گفت: مولايم على بن محمد بن على الرضا(ع) از پدرش از پدرانش از حسين بن على(ع) نقل كرده كه فرموده: (رسول خدا(ص) فرمود: موقعيت ابوبكر نسبت به من چون گوش و موقعيت عمر چون ديده و موقعيت عثمان چون قلب است. امام حسين(ع) فرمود: روز بعد پيش پيامبر(ص) رفتم و نزد او اميرالمؤمنين(ع) ابوبكر, عمر و عثمان بودند. به پيامبر(ص) گفتم: پدر جان! شنيدم درباره اين يارانت سخنى گفتى آن سخن چيست؟ آن حضرت فرمود: آرى ـ و با دستش به آنان اشاره كرد و فرمود: آنان گوش, ديده و دل هستند و به زودى از ولايت وصيّ ام اين ـ اشاره به على بن ابى طالب(ع) كرد ـ مورد پرسش قرار خواهند گرفت. و آن گاه فرمود: خداوند عزّوجلّ مى گويد: (گوش و چشم و قلب, همه بازخواست مى شوند) [اسراء/٣٦] سپس فرمود: سوگند به پروردگارم همه امتم در روز رستاخيز نگه داشته مى شوند و از ولايت او مورد پرسش قرار مى گيرند و اين معناى كلام خداوند ـ عزوجل ـ است كه مى فرمايد: (بازداشتشان نماييد كه آنها مسؤولند) [صافات/٢٤].)١
در اين روايت چند نكته مبهم و پرسش برانگيز وجود دارد كه انتساب آن را به معصوم(ع) با مشكل مواجه مى كند:
الف. موضوع سنجش بين خلفا. از موضوعات متأخر جامعه اسلامى است و بيشتر در روزگار بنى اميه بدان دامن زده شد و در عصر عباسى رونق گرفت و جدال هاى كلامى در موضوع امامت و خلافت موجب آن گشت و در عصر پيامبر(ص) چنين جريانى وجود نداشت.
ب. در روايت هر سه خليفه به ترتيب حاكميتشان آورده شده و مصداق سمع و بصر و فواد قرار گرفته است, در حالى كه شايسته آن بود كه دست كم عمر به عنوان قلب معرفى گردد و نه عثمان كه هيچ نقش جدى در تنظيم مسير خلافت نداشت, به عكس عمر كه هم در به خلافت رسيدن ابوبكر نقش داشت و هم در به قدرت رسيدن عثمان طراح قضيه بود و قلب در وجود انسانى, مديريت را بر عهده دارد و نه ديده كه ابزارى در اختيار قلب است.
ج. ترتيب مزبور ـ به ويژه آن كه على(ع) در رتبه چهارم و به عنوان مسؤول عنه مطرح شده ـ اين شائبه را در ذهن پرورش مى دهد كه ترتيب خلفا دقيقاً بر پايه ترتيب آيه است و براساس گزارش و تفسير پيامبر اكرم(ص) مى باشد و در واقع جامعه اسلامى آن روز پس از درگذشت پيامبر(ص) كارى را انجام دادند كه از ازل حكم آن مشخص بود و عملاً هيچ كس نمى توانست اين ترتيب را به هم بزند.
د. جمع شدن سه خليفه آينده در يك روز و چهار خليفه آينده در روز بعد بيشتر به صحنه اى طراحى شده شبيه است كه گويى كارگردانى از قبل آن را برنامه ريزى كرده است. آيا در اين صحنه ديگران هم حضور داشتند؟ چه كسانى بودند؟ چرا هيچ كس از آنان نپرسيد كه ديگر از اصحاب پيامبر(ص) در چه موقعيتى هستند؟ طبيعت قضيه اقتضا مى كرد كه ديگران هم از موقعيت خود نسبت به پيامبر(ص) بپرسند, به ويژه آن كه در عصر پيامبر(ص) ابوبكر و عمر و عثمان از اصحاب بسيار شاخص و با امتياز پيامبر(ص) نبودند و ياران ديگرى نيز وجود داشت كه در چشم پيامبر(ص) بسيار عزيز بودند.
هـ. سياق آيه سوره اسراء قابل حمل بر اشخاص نيست, بلكه مراد از آنها همان اعضا و جوارح موجود در انسان هست. مفسران هم جز اين را از آيه نفهميدند. مرحوم شيخ طوسى در ذيل آيه مى نويسد:
(يعنى از آنچه كه شخص با اين جوارح انجام مى دهد از قبيل شنيدن آنچه كه حلال نيست, ديدن آنچه كه جايز نمى باشد و اراده آنچه كه ناشايست است مورد پرسش قرار مى گيرد.)٢
مرحوم علامه طباطبايى نيز مى نويسد:
(معناى آيه اين است كه از پى گيرى آنچه كه بدان علم ندارى دست بردار, چون خداوند سبحان از گوش, ديده و دل كه ابزارى هستند براى آنكه انسان براى دستيابى به علم به كار گيرد, مى پرسد.)٣
مرحوم طبرسى هم در ذيل آيه مى نويسد:
(معناى آيه اين است كه گوش از آنچه شنيده و ديده از آنچه ديده و دل از آنچه بر آن اراده كرده مورد پرسش قرار مى گيرد.)٤
مفسران ديگر هم نظير همين بحث ها را مطرح كرده اند و كسى آن را به اشخاص تفسير نكرده است.
و. آيه (وقفوهم انّهم مسؤولون) از آيات مكى است و سياق آيات بيانگر مجادله كفار در روز قيامت است و افرادى كه مورد پرسش قرار مى گيرند, كفارى هستند كه به پيامبر(ص) ايمان نياوردند. مفسران هم به اين امر تأكيد كرده اند. مرحوم شيخ طوسى در ذيل آيه مى نويسد:
(آن گاه خداوند آنچه را كه فرشتگان موكل بر آنان مى گويند, بازگو مى كند. فرشتگان به آنان مى گويند. (وقفوهم) يعنى اى كفار بايستيد, يعنى آنان را حبس كنيد (فانهم مسؤولون) از آنچه كه خداوند بر آنان در دنيا از انجام طاعات و پرهيز از گناهان مكلف كرده است كه آيا آنها را انجام داده اند يا نه؟)٥
مرحوم علامه طباطبايى پرسش شوندگان را بخش خاصى از مشركان مى داند و مى نويسد:
(مراد از آنانى كه ستم كرده اند ـ براساس آنچه كه از پايان آيه فهميده مى شود ـ مشركان هستند, نه همه مشركان بلكه آنانى كه دشمن حق بودند و ديگران را از رسيدن به آن منع مى كردند)٦
مرحوم طبرسى هم مى نويسد:
(وقفوهم) يعنى اين كفار را نگه داريد و از ورود آنان به جهنم مانع شويد (انهم مسؤولون)٧. ديگر مفسران هم در اين امر اتفاق دارند كه منظور از افرادى كه مورد پرسش قرار مى گيرند, كفار و مشركان هستند و سياق آيات هم اين را تأييد مى كند. در حالى كه در روايت همه امت پيامبر(ص) براى پرسش نگه داشته مى شوند و اين با سياق آيات ديگر سازش ندارد.
ز. با توجه به آنكه بر پايه سياق آيات پرسش شوندگان كفار و مشركان هستند, بسيار دور به نظر مى رسد كه پيامبر(ص) با آن اخلاق كريمانه و شخصيت والا و حجْبِ مثال زدنى اش, در جمع يارانش, چند تن از اصحابش را ـ كه تصادفا بعدها خليفه و جانشين وى مى شوند ـ به گونه اى معرفى كند كه مشركان و معاندان در مكه را معرفى مى كرد. اصحاب مزبور در مكه, آيات ياد شده را از زبان پيامبر(ص) شنيده بودند و مى دانستند كه منظور از آيه مشركان و معاندان با رسالت پيامبر(ص) هست, چگونه نسبت به برخورد پيامبر(ص) با خودشان هيچ عكس العملى از خود نشان ندادند و حتى نپرسيدند كه چرا آنان را در رديف كفار و مشركان قرار داده است؟ بديهى است كه نه شأن و مقام بزرگوارانه پيامبر(ص) (عدم مراعات ادب مجلس) را برمى تابد و نه سكوت آنان قابل توجيه است.
اين نكته ها درباره اين حديث مطرح است و همين امر موجب مى شود كه در انتساب روايت به معصوم(ع) ترديد داشته باشيم.
٢. محمد بن ابى عبدالله كوفى از سهل بن زياد آدمى از عبدالعظيم بن عبدالله حسنى از امام هادى(ع) از پدرانش از اميرالمؤمنين(ع) نقل مى كند كه فرمود: من و فاطمه خدمت پيامبر(ص) رفتيم و وى را در حالى كه به شدت گريه مى كرد, ديديم. پرسيدم: پدر و مادرم فدايت! اى رسول خدا چرا گريه مى كنى؟
فرمود: شبى كه مرا به آسمان بردند, زنانى از امتم را در كيفرى شديد ديدم, از آن ناراحت شدم و از سختى كيفرى كه داشتند به گريه افتادم. زنى را ديدم كه به موهايش آويزان است و مغزش مى جوشد, زنى را ديدم كه به زبانش آويزان است و آب داغ بر حلقش مى ريزند. زنى را ديدم كه به پستانش آويزان است. زنى ديدم كه گوشت بدن خود را مى خورد و آتش در زير پايش شعله مى كشد. زنى ديدم كه دست و پاهايش بسته و ماران و عقرب ها بر او مسلط هستند. زنى ديدم گنگ, لال و كور كه در تابوتى آتشين نهاده شده كه مغزش از دو سوراخ بينى اش بيرون مى زند و بدنش از جذام و پيسى از هم پاشيده است. زنى را ديدم كه به پا در تنور آتش آويزان است. زنى را ديدم كه از پيش و پس گوشت تنش را با قيچى آتشين تكه تكه مى كنند. زنى را ديدم كه دست ها و صورتش مى سوزد و از امعاى خود مى خورد. زنى را ديدم كه سرش چون خنزير و بدنش چون درازگوش است و هزاران هزار گونه عذاب بر او جارى است. زنى را ديدم به شكل سگ كه آتش از پايين تن او وارد مى شد و از دهانش خارج مى گشت و فرشتگان با عمود بر سر و بدنش مى كوبيدند.
فاطمه(س) پرسيد: اى حبيب و نور چشمم! به من بگو كه رفتار و كردار آنان چگونه بود كه خداوند چنين كيفرى بر آنان نهاده است.
پيامبر(ص) فرمود: دخترم! آنكه به موى سر آويزان بود, موى سر خود را از مردان نمى پوشانيد. آنكه به زبان آويزان بود شويش را آزار مى داد. آنكه به پستان آويزان بود از رختخواب شوهرش دورى مى گزيد. آنكه به پا آويزان بود, از خانه شويش بدون رخصت بيرون مى رفت و آنكه گوشت تن خويش مى خورد تن خود را براى مردم زينت مى كرد. آنكه دست و پا بسته و ماران و عقربان بر او مسلط بودند, زنى بود كه آلودگى هاى خود را تميز نمى كرد, و نماز را سبك مى شمرد. آنكه گنگ و لال بود از زنا فرزند مى آورد و به گردن شوهر مى انداخت. آنكه گوشت بدن خود را با قيچى مى بريد, خود را در معرض خواست مردان قرار مى داد. آنكه سر و بدنش مى سوخت و از امعاى بدنش مى خورد زنى واسطه بود. آنكه سرش چون خوك و بدنش درازگوش بود, زنى سخن چين و دروغ گو بود. آنكه به صورت سگ بود و آتش بر پسينش وارد مى شد و از دهانش بيرون مى آمد كنيزى نوحه خوان و حسود بود.
آن گاه پيامبر(ص) فرمود: واى بر زنى كه شوهرش را خشمگين سازد و خوشا به زنى كه شويش از او خشنود باشد.٨
درباره اين روايت چند نكته مورد توجه است:
الف. خداوند عادل است و عدل اقتضا مى كند كه گناهان كيفرى متناسب با آن داشته باشد. بعضى از اين كيفرها نسبت به گناهان بسيار سنگين به نظر مى رسد. به عنوان نمونه دورى زن از هم بستر شدن با شويش واقعاً اقتضاى كيفرى چون آويزان كردن از پستان را كه يكى از حساس ترين و دردآورترين اعضاى بدن زن است, مى باشد؟ و يا بدون رخصت شوهر از خانه بيرون رفتن, تناسبى با كيفر آويزان كردن وى از پاهايش را دارد؟
ب. بعضى از اين گناهان اختصاص به زنان ندارد كه از جمله آنها دروغ گويى و سخن چينى است و يا نوحه خوانى و حسودى كه باز هم مختص به زنان نيست و اگر كيفرى براى اين گناهان است, طبيعى است بايد مشترك باشد و پيامبر(ص) صحنه هايى از مجازات همگون براى مردان هم مى ديد.
ج. بعضى از اين كيفرها به قدرى دلخراش و دردناك است كه انجام آن توسط افرادى وى و برخوردار از عاطفه متوسط هم بعيد به نظر مى رسد, چه رسد به آن كه خداوند كريم چنين عذاب و شكنجه اى انجام دهد و يا رسول رحمت قادر به تماشاى چنين صحنه هاى دلخراشى باشد و يا بتواند آن را گزارش كند و يا حضرت على(ع) و فاطمه(س) به صورت عادى به آن گوش دهند و يا فرزندان آن بزرگوار كه سرشار از مهر و رحمت و بزرگى بودند, بتوانند آن را نقل كنند. مضمون اين روايت با روحيه فردى خشن و بسيار ضد زن سازگار است و نه با روحيه انسان والا و مظهر رحمت الهى چون پيامبر(ص) كه كوچك ترين شكنجه را نمى توانست شاهد باشد و ديدن چهره عمويش حضرت حمزه(ع) كه توسط زنى بدخوى و خشن مثله شده بود, همواره خاطره اى دردناك برايش بود.
د. براى بعضى از گناهان, عذابى در نظر گرفته شده است كه دست كم در آن روزگار براى قشرى از جامعه گناه به شمار نمى رفت. به عنوان نمونه در آن روزگار كنيزكان مأمور به پوشش موى سر نبودند و حتى گاه به خاطر پوشانيدن سر, تنبيه هم مى شدند. مرحوم شهيد در ذكرى روايتى در اين خصوص نقل مى كند:
سألت اباعبدالله عن الأمة أتقنع رأسها؟ قال: ان شائت فعلت وان شائت لم تفعل. سمعت ابى يقول: كنّ يضربن فيقال لهنّ: لاتشبهّن بالحرائر.٩
از امام صادق(ع) درباره كنيز پرسيدم كه آيا بايد سرش را بپوشاند؟ فرمود: اگر خواست مى پوشاند و اگر نخواست نمى پوشاند. از پدرم شنيدم مى فرمود: كنيزان مورد تنبيه قرار مى گرفتند و به آنان گفته مى شد: خودتان را همگون زنان آزاد مسازيد.
اين روايت بيانگر آن است كه در روزگار پيش از امام باقر(ع) كنيزكان به خاطر پوشاندن موى سرشان, تنبيه مى شدند و كار آنان نوعى اهانت به زنان آزاده تصور مى شد.
افزون بر كنيزكان در مورد زنان كهنسال هم در آيه٦٠ از سوره نور كه مربوط به حجاب است, شكلى از حجاب استثنا شده است. بنابراين, اين گناه در حدّى نيست كه مرتكب آن از موهايش آويزان باشد و مغز سرش بجوشد.
هـ. همان گونه كه زنان مرتكب گناه و خلاف مى شوند, مردان هم به گناه و خلاف مرتكب مى شوند و گناهان جنسى مردان اگر از زنان فزون تر نباشد, كمتر نيست و دست كم گناهان جنس مردان در مواردى همراه با خشونت و عنف است و در زنان احتمال ارتكاب آن در شرايط اجبار و اضطرار مفهوم دارد, ولى در مردان ارتكاب آن جز از طريق خواست و اراده ممكن نيست با اين حال در هيچ گزارشى از چگونگى كيفر دادن مردان و نمايش آن در آسمان ها و رؤيت پيامبر(ص) سخنى به ميان نيامده است. آيا همين امر موضوع را رنگ تبعيض جنسى نمى دهد؟
با توجه به اين نكات انتساب چنين روايتى به معصوم(ع) نه تنها درست نيست, بلكه نوعى تجرّى و هتك حرمت مقام قدس ربوبى و بى احترامى به ساحت پيامبر(ص) از آن استشمام مى شود.
٣. محمد بن ابى عبدالله كوفى از سهل بن زياد از عبدالعظيم حسنى نقل كرده كه گفت: از على بن محمد عسگرى [امام هادى] شنيدم كه مى فرمود: نوح(ع) دويست وپنجاه سال زندگى كرد, روزى در كشتى خوابيده بود كه بادى وزيدن گرفت و شرمگاه او بيرون افتاد. حام و يافث بر او خنديدند و سام آن دو را كنار زد و از خنديدن نهى كرد. سام هرچه او را مى پوشاند, باد دوباره پرده برمى گرفت. نوح(ع) بيدار شد و ديد كه حام و يافث مى خندند. پرسيد: جريان چيست؟ سام قصه را گفت. نوح دست به آسمان بلند كرد و نفرين نمود و گفت: خداوند آب مردى حام را دگرگون ساز تا جز سياهان از او به دنيا نيايد. خداوندا, آب مردى يافث را نيز دگرگون ساز. خداوند آب پشت آن دو را دگرگون گردانيد. بنابراين همه سياهان در هرجا كه هستند از فرزندان حام هستند و همه تركان, صقالبه و يأجوج و مأجوج و چينيان در هرجا كه هستند از فرزندان يافث هستند و همه سفيدان غير از آنان از نسل سام.. نوح به حام و يافث گفت: نسل شما دو نفر تا روز رستاخيز بردگان نسل سام قرار داده شد, چون سام به من نيكى كرد و شما دو نفر بدى, و نشان بدى شما بر من براى هميشه در نسل شما هويدا خواهد بود و تا زمانى كه دنيا پابرجاست, نشان نيكى سام در نسل او آشكار خواهد بود.١٠
در اين روايت نكات قابل تأمل چندى وجود دارد كه در پى بدان اشاره مى شود:
الف. در اين روايت صقلاب ها كه همان اسلاوها هستند با چينى ها و ترك ها هم نژاد تصور شده است, در حالى كه بدون ترديد اينان نژادهاى گوناگون هستند و دست كم بين نژاد اسلاو و چين فرق اساسى وجود دارد.
ب. در روايت نژاد سفيد در مقابل نژاد سياه قرار گرفته و منظور اعم از نژاد سفيد, زرد و سرخ است. همه سفيدپوستان به جز چينى ها, اسلاوها, ترك ها و يأجوج و مأجوج كه احتمالاً مغولان باشد از يك نژاد شمرده شده اند; يعنى نژاد سرخ و سفيد يك نژاد قلمداد شده اند, در حالى كه اين دو, دو نژاد مختلف هستند و حتى نژاد سفيد هم چند نژاد گوناگون هستند.
ج. در دوران خلافت امويان و عباسيان عموم بردگان از اسلاوها, ترك ها و سياه پوستان بوده اند و در روايت به غير از نژاد سام بقيه به عنوان خادم ابدى نژاد سفيد در نظر گرفته شده است; موضوعى كه با نژادپرستى عربى ـ يهودى تناسب فراوان دارد و مى تواند توجيهى ازلى و مقدّر براى وضعيتى باشد كه در جامعه وجود داشت و مى توانست بردگان مسلمان را آرام و مطيع سازد.
د. در داستان مزبور دو تن از فرزندان نوح مرتكب گناه شده اند و عدالت حكم مى كرد كه تنها آن دو مجازات گردند و مجازات نسل آن دو برخلاف صريح قانون الهى است كه مى فرمايد: (هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد.)١١ و مصداق اخذ فرزندان به جرم پدران مى باشد كه با فرهنگ و آموزه هاى دينى تناسب ندارد و دست كم جاى اعتراض را براى نسل آن دو باز مى گذارد.
هـ. روايت, نژاد سفيد را نژادى طبيعى و بدون تغيير در نطفه مى داند و نژادهاى ديگر را نژادهايى با خمير مايه گناه كه در آن نوعى تحقير جاودانه براى آن نسل ها وجود دارد, تصوير مى كند و چنين تصويرى با مذاق دين و خلقت هماهنگ نيست.
و. شكل داستان, شكلى اهانت آميز نسبت به ساحت پيامبر عظيم الشأنى چون حضرت نوح(ع) دارد و اگر خداوند متعال تصميم بر آفرينش نژادهاى گوناگون داشت ضرورتى نبود كه حضرت نوح(ع) چنين مورد استهزا قرار گيرد.
ز. با آيه سيزده از سوره حجرات كه تصريح دارد ما فقط به خاطر امكان شناسايى, بشر را گوناگون و به شكل قبايل و ملت هاى مختلف قرار داديم, منافات دارد.
از مجموع اين نكات چنين به نظر مى رسد كه انتساب چنين روايتى كه از آن بوى تبعيض نژادى ساطع است به معصوم(ع), جاى تأمل فراوان دارد.
با توجه به اين كه اين سه روايت يك سند دارد, احتمال ساختگى بودن هر سه روايت از سوى يك نفر بعيد به نظر نمى رسد.
آنچه قلمى شد, نمونه اى از اين دست روايات است كه در مسند حضرت عبدالعظيم وجود دارد و بايسته است كه دانشورى متعهد افزون بر بررسى سندى روايات حضرت عبدالعظيم, نقد محتوايى جامعى انجام داده و نشر دهد تا در نهايت سندى منقح از آن بزرگوار داشته باشيم.١. محمد بن على بن الحسين, قال: حدثنا ابوالقاسم على بن احمد بن موسى ابن عمران الدقاق, قال: حدثنا محمد بن ابى عبدالله الكوفي, قال: حدثنا سهل بن زياد الادمي, عن عبدالعظيم بن عبدالله الحسني, قال: حدثني سيدي على بن محمد بن على الرضا(ع) عن أبيه, عن آبائه, عن الحسين بن على قال: قال رسول الله(ص): إنَّ أبابكر مني بمنزلة السمع, وإنّ عمر مني بمنزلة البصر, وإنّ عثمان مني بمنزلة الفؤاد قال: فلما كان من الغد دخلت اليه, وعنده اميرالمؤمنين(ع) وابوبكر وعمر وعثمان, فقلت له: يا أبه! سمعتك تقول في أصحابك هؤلاء قولا فما هو؟ فقال(ع): نعم, ثم أشار بيده إليهم فقال: هم السمع والبصر والفؤاد وسيسألون عن ولاية وصيى هذا, وأشار إلى على بن أبي طالب(ع) ثمّ قال: إن الله عزوجل يقول: (إنَّ السمع والبصر والفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسئولاً) ثم قال(ع): وعزّة ربي إنَّ جميع امتى لموقوفون يوم القيامة. ومسئولون عن ولايته, وذلك قول الله عزوجل: (وقفوهم إنهم مسئولون) (معاني الاخبار باب نوادر المعاني الحديث ٢٣ وعيون الاخبار باب ماجاء عن الرضا(ع) من الاخبار النادرة الحديث٨٦).
عبدالعظيم الحسنى حياته ومسنده, ص١٣٤, ح٣١. عزيزالله عطاردى, انتشارات عطارد, چاپ سوم, ١٣٧٣.
٢. التبيان فى تفسير القرآن, ج٦, ص٤٧٧, دار احياء التراث العربى, بيروت.
٣. الميزان فى تفسير القرآن, ج١٣, ص٩٩, اسماعيليان.
٤. مجمع البيان, ج٦, ص٦٤١, دارالمعرفه, بيروت.
٥. التبيان, ج٨, ص٤٨٩.
٦. الميزان فى تفسير القرآن, ج١٧, ص١٢١.
٧. مجمع البيان, ج٨, ص٦٦٨.
٨. محمد بن على بن الحسين: قال: حدّثنا على بن عبدالله الوراق(رض) قال: حدثنا محمد بن ابى عبدالله الكوفي, عن سهل بن زياد الادمي, عن عبدالعظيم بن عبدالله الحسني عن محمد بن على الرضا, عن أبيه الرضا, عن أبيه موسى بن جعفر, عن أبيه جعفر بن محمد, عن أبيه محمد بن على, عن أبيه على بن الحسين, عن أبيه الحسين بن علي, عن أبيه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع) قال: دخلت أنا و فاطمة على رسول الله(ص), فوجدته يبكي بكاءاً شديداً, فقلت: فداك أبي وامي يا رسول الله ما الذى أبكاك؟
فقال: يا علي ليلة اُسري بي إلى السماء رأيت نساء من امتي في عذاب شديد فانكرت شأنهن, فبكيت لما رأيت من شدة عذابهن ورأيت امرأة معلّقة بشعرها يغلي دماغ رأسها ورأيت امرأة معلقة بلسانها والحميم يصبّ في حلقها, رأيت امرأة معلقة بثديتها, ورأيت امرأة تاكل لحم جسدها, والنار توقد من تحتها ورأيت امرأة قد شدّ رجلاها الى يديها وقد سلّط عليها الحيات والعقارب, ورأيت امرأة صمّاء, خرساء, عمياء في تابوت من نار يخرج دماغ رأسها من منخرها وبدنها منقطع من الجذام والبرص.
ورأيت امرأة معلّقة برجليها في تنور من نار, ورأيت امرأة تقطع لحم جسدها من مقدمها ومؤخرها بمقاريض من نار, ورأيت امرأة يحرق وجهها ويداها, وهي تأكل أمعائها, ورأيت امرأة رأسها رأس الخنزير وبدنها بدن الحمار وعليها ألف ألف لون من العذاب, ورأيت امرأة على صورة الكلب والنار تدخل في دبرها وتخرج من فيها والملائكة يضربون رأسها وبدنها بمقامع من نار.
فقالت فاطمة(ع): حبيبي وقرّة عيني أخبرني ماكان عملهنّ وسيرتهنّ حتى وضع الله عليهن هذا العذاب؟ فقال: يا بنيتي أما المعلقة بشعرها فانها كانت لاتغطي شعرها من الرجال, واما المعلقة بلسانها فأنت كانت تؤذى زوجها, واما المعلقة بثدييها فانها كانت تمتنع من فراش زوجها, واما المعلقة برجليها فانها كانت يخرج من بيتها بغير إذن زوجها, واما التي كانت ناكل لحم جسدها فانها كانت تزين بدنها للناس.
وأما التى شدّيدها إلى رجليها وسلّط عليها الحيات والعقارب فانّها كانت قذرة الوضوء, قذرة الثياب, وكانت لاتغتسل من الجنابة والحيض ولاتنتظف وكانت تستهين بالصلوة, وأما الصماء الخرساء, فانّها كانت تلد من الزناء فتعلّقه في عنق زوجها.
واما التي كانت تقرض لحمها بالمقاريض فانها كانت تعرض نفسها على الرجال وامّا التي كانت تحرق وجهها وبدنها وهي تأكل أمعائها, فانها كانت قوادة, واما التي كان رأسها رأس الخنزير, وبدنها بدن الحمار فانّها كانت نمّامة كذابة, واما التي كانت على صورة الكلب, والنار تدخل في دبرها وتخرج من فيها, فانّها كانت قينة نواحة حاسدة. ثم قال(ع): ويل لامرأة أغضبت زوجها وطوبى لامرأة رضى عنها زوجها. (عيون الأخبار, باب ماجاء عن الرضا(ع) من الأخبار المنشورة, ح٢٤).
٩. وسائل الشيعه, ج٣, ص٢٩٩, باب٢٩ از ابواب لباس المصلى.
١٠. علل الشرايع.
١١. فاطر, آيه١٨; اسراء, آيه١٥; انعام, آيه١٦٤; نجم, آيه٣٨.