آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥ - نامه ها

نامه ها




سردبير محترم مجله آينه پژوهش
سلام عليكم و رحمة اللّه
ضمن اعلام وصول هفتمين شماره مجله وزين آينه پژوهش و تجديد عهد با دوستان مجدداً خاطر نشان مى سازد كه:
جاى برخى پژوهشهاى تاريخى و سيره اى و به نقد كشيدن متون كهن با ذره بين كتاب و سنت قطعى هم چنان خالى است; كه مجله وزين شما مى تواند اين خلأ را پر كند. به نظرم بسيار مناسب خواهد بود كه موضوعات آمده در كتابهاى سيره تاريخ و … كه گاه مشهور است امّا بنيادى ندارد به نقد كشيده شود و واقعيت راستين عرضه گردد. مقاله اى در نقد داستان (شق صدر) فرستادم كه اميد است زمينه گشودن اين بخش را در مجله فراهم آورد. سيد ابراهيم سيدعلوى
با سلام و اميد موفقيت دست اندركاران مجله آينه پژوهش; آقاى سيد صفر رجبى در يادداشت كوتاهى در شماره ٧ ص١٢٤ راجع به تهذيب الأنساب نكاتى را يادآورى كرده اند كه هر دو محلّ تأمّل است.
١) اينكه فرموده اند, نام مؤلف شيخ الشرف عبيدلى است, درست است و شيخ شرف الدين عبيدلى در تيتر قطعاً غلط چاپى است چون در متن معرّفى نيز شيخ الشرف آمده است.
٢) اينكه نوشته اند (علّامه تهرانى در الذريعه به تفصيل از اين كتاب و مؤلف گرانقدر ياد كرده است) درست نيست, وى از كتاب شيخ الشرف عبيدلى ياد كرده است ولى در متن معرّفى كتاب در شماره ٦ ص٦١ توضيح داده شده است كه كتاب مورد گفتگو در حقيقت نگاشت دو نفر است.
١ ـ شيخ الشرف ٢ ـ ابن طباطبا كه يكى از شخصيتهاى معاصر شيخ الشرف و بسيار مسلّط در فن انساب مى باشد. از كتاب با اين ويژه گيها كسى اطلاع نداشته و در الذريعه نيز نيامده است و آنچه در الذريعه ياد شده است اصل اين كتاب است.
خوب است مسئولان محترم مجله اينگونه يادآوريها را ابتداء به طرف ذى ربط ارجاع دهند و پس از دقت در چگونگى آن به نشر آن مبادرت ورزند. محمدكاظم محمودى
بسم اللّه الرحمن الرحيم
حضور محترم دانشمند محقق بزرگوار حجة الاسلام جناب آقاى مهدوى راد دامت بركاته العاليه
سلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
با ابلاغ تحيّات و ادعيه خالصانه, هفتمين شماره مجلّه گرامى مجلّه آينه پژوهش عزّ وصول ارزانى داشت و از مقالات درربار آن بهره مند و مستفيض شديم. از اينكه به لطف خاصّ خود مجلّه جليله را از نخستين شماره مرحمت فرموده و از افاضات علميّه افاضل كرام فيضيابمان نموده و مى نماييد كمال تشكر و نهايت امتنان را دارم.
اجازه فرمائيد اين مطلب عقيدتى مهمّ را عرض كنم كه در اين روزها بسيار مى خوانيم و مى شنويم كه از حضرت ختمى مرتبت صلّى اللّه عليه و آله تعبير به (پيغمبر اسلام ـ پيغمبر گرامى اسلام ـ رسول گرامى اسلام) مى شود, در صورتى كه اين تعبير درستى نيست و آنچه در قرآن كريم ياد شده (محمّد رسول اللّه, و لكن رسول اللّه و خاتم النبيّين) است و در اذان مى گوييم (اشهد انّ محمّداً رسول اللّه).
در حقيقت حضرتش (شارع مقدّس اسلام) است نه (رسول اسلام) كه اين تعبير را دشمنان آن حضرت و اسلام يعنى شياطين كفّار ابداع و اختراع كرده و بدست مستشرقانشان و به زبان گويندگانشان بكار مى برند و رواج مى دهند, چه آنها قبول ندارند و منكرند كه آن حضرت رسول خدا باشد, امّا (پيامبر اسلام و رسول اسلام) معناى ديگرى دارد كه با باور آنان هيچگونه منافاتى ندارد.
اگر ما مسلمانان هم كه آن حضرت را (رسول اللّه و فرستاده خدا) صلى اللّه عليه و آله مى دانيم از روى غفلت و عدم تأمّل حضرت رسالت پناه را (رسول اسلام و پيامبر اسلام) بناميم دشمنان را تأييد و شاد كرده ايم. و نيز بايد بگوييم كه رواج اين تعبير خطا از همين نيم قرن اخير است آن هم در بلاد اسلامى ايران و الّا تا حدود ١٣٠٠ شمسى در هيچ كتاب و نشريه اسلامى به فارسى يا عربى چنين چيزى مشهور نيست و در بلاد عرب زبان هم از آن اثرى ديده نمى شود. پس بايد با اين پديده ناروا مقابله و ناآگاهان را بيدار كرد.
حضرت ختمى مرتبت صلى اللّه عليه و آله را اسماء و القاب خاصّه توقيفى است كه در كتب سيره و حديث ياد شده است, از جمله در كتاب شريف كشف الغمّه محدث اربلى و كتب علّامه مجلسى و محدّث قمى, رضوان اللّه عليهم, مع الأسف آنها همه فراموش گرديده و امروزه بيشتر از آن لفظ اختراعى موذيانه دشمنان دين استفاده و بكار برده مى شود.
سالها قبل, مرحوم اديب فاضل محقّق آقا سيد كريم اميرى فيروزكوهى مقالتى در همين زمينه به تفصيل نوشت و در مشهد مقدس منتشر فرمود, امّا غفلت أذهان مانع اثر قاطع گرديد. ديگر از جمله غفلتها و مسامحات الفاظ و عباراتى است كه در مذاهب حقّ جعفرى (نه مذهب حقّه كه غلط شنيعى است) آن الفاظ جايى و اعتبارى ندارد مانند (خلفاى راشدين) صحاح ستّه), (صحيح فلان), (تاريخ قرآن), و نيز گفتن و نوشتن اسماء مقدّسه چهارده معصوم صلوات اللّه عليهم اجمعين بصورت (پيغمبر (ص)) (على (ع) كه لقب خاص آن حضرت (اميرالمؤمنين عليه السلام) است) و امثال اين تعابير كه دون شأن محترم آن برگزيدگان حضرت بارى است. اميد كه همگان در حفظ و حراست و تعظيم شعائر دينى و مذهبى بيدار و هشيار باشيم كه و من يعظم شعائر اللّه فانها من تقوى القلوب زياده تصديع نداده تاييدات و توفيقات الهيّه را مسئلت دارم. والسلام عليكم و رحمة اللّه
دعاگو روضاتى
مدير محترم مجله وزين (آينه پژوهش) دامت توفيقاته پس از عرض سلام و تحيّت
شماره ا ول سال دوم مجله (آينه پژوهش) واصل شد. از لطف شما ممنونم.
از آنجا كه در چند موضع, من جمله, سر مقاله, از خوانندگان خواسته ايد كه نظرات و انتقادات خود را بنويسد. بنده به استطهار سعه صدر شما و ديگر دست اندركاران اين مجله به تذكر چند نكته, جسارتاً, مبادرت مى ورزم.
١- در يادداشتى كه خطاب به خواننده و مشترك در اول مجله قرار داده شده است, مرقوم فرموده اند: (با اين شماره دومين سال انتشار مجله آينه پژوهش مى آغازد) اين جمله, علاوه بر اين كه به نظر اين بنده درست نيست و قبل (آغازيدن) متعّدى است; اصولاً بكار بردن چنين كلمات و تركيباتى براى يك مجله وزين علمى و انتقادى (سبك) و دور از شيوه كار مجله است و نيز كلماتى مانند: (سوگمندانه) كه به جاى (متأسفانه) يا (مع التأسف) يا (باتأسف) چندبار در سرمقاله آمده است; مناسب نيست.سوك يا سوگ به معنى عزا و معصيت و امثال اينها معنى مى دهد. اين نوع تركيبات را به مجلاتى واگذار فرماييد كه در (نو آوريها) افراط مى كنند و گويا قصد هدم بنيان زبان شيرين فارسى را دارند!
٢- زبان فارسى پشتوانه بسيار غنى و سرشارى دارد كه با بكار بردن تركيبات اصيل فارسى نيازى به ساختن چنين تركيبات (من درآورده) اى و (نوظهورى) نيست. از سوى ديگر: از شير حمله خوش بود و از غزال رم!
...................
درباره نقد و انتقاد مطالبى بحّق نوشته ايد كه بايد همه آويزه گوش كنند ولى باتأسف بايد عرض كنم: (خودمحوريها) و (خودخواهيها) نمى گذارد كه اين حقايق مورد عمل قرار گيرد. و يا بيشتر از پيشتر تحقّق پيدا كند.
منتقد محترم دانا و دقيق النظرى در مجله شما در شماره هاى قبل مقاله اى نوشته بود كه براستى در خور تأمل بسى تحسين بود. منتقد دانشمند ديگرى هم مقاله انتقادى داشت.
ملاحظه فرموديد كه پاسخ به مقاله اول را چنان تند وتيز داده بودند و از كلماتى در رد و ايراد استفاده كرده بودند كه من از بازگو كردن آنها شرم دارم. آيا اين است شيوه پاسخ دادن به يك نقد و انتقاد معقول؟!
ديگرى اصلاً شأن خود را اجّل از آن دانسته بود كه پاسخى بدهد.
آيا اين افراط و تفريط نيست؟ چرا در كارمان تعادل نيست؟ چه عيب دارد حتّى استادى والامقام به شاگرد كوچكش جوابى معقول بدهد و او را قانع سازد تا ديگران هم از اين شيوه عمل درس بگيرند و نكته ها بياموزند.
هنوز نقد و انتقادى در كشور عزيز اسلامى ما صورت اعتدال و شيوه خردمندانه اى پيدا نكرده است. نقد را با عيب جويى يكى مى دانيم! جواب به نقد و انتقاد را يا تند و با چماق و تهديد مى دهيم يا اصلاً اعتنايى نمى كنيم.
در مجلات گذشته و حال نشانى از مقالات انتقادى و جوابهاى معتدل پسنديده بسيار هست ولى هميشه بايد چنين باشد كه نيست. نقدهاى منطقى و درست و جوابهاى معقول براى خوانندگان و آنانى كه كنار (گود) هستند بسيار مفيد و آموزنده است. براى نقد كردن و نقد پذيرفتن يا حداقل نقد شنفتنى; بايد سعه صدر و تحمّل يا تحلّم داشت كه افراد خودخواه و خودمحور ندارند. از خداوند متعال مى خواهيم به ما و به همه ما در همه موارد روحى پر تحمّل و سينه اى گشاده عنايت فرمايد كه پيشرفت علم به معنى واقعى جز در سايه بحث و فحص و كنجكاويهاى علمى دقيق امكان ندارد. ارادتمند احمد احمدى بيرجندى
مدير محترم مجلّه آينه پژوهش
در شماره سوم مجله آينه پژوهش (صفحه ٣٣) نقدى بر كتاب (مقدمه اى بر فقه شيعه) چاپ شده بود كه موجب شد اين جانب از سر كنجكاوى نظرى به اصل انگليسى آن كتاب كه نسخه آن در دانشگاه هست بيافكنم. نتيجه اين كنجكاوى چند سطرى است كه ذيلاً به عرض مى رسد: از مقايسه كتاب فارسى (مقدمه اى بر فقه شيعه) با اصل انگليسى آن كه نام آن AN INTRODUCTION TO SHII LAW است معلوم شد كه كتاب فارسى نوعى تلخيص از انگليسى است كه متأسفانه فاقد برخى از مهمترين خصوصّيات اصل نيز هست تا آنجا كه شايد بتوان گفت تقريباً نيمى از مطالب اصل را ندارد.
در اصل انگليسى, اوّل بخشى است در معّرفى فقه شيعه, كه در ترجمه فارسى كوتاه شده آن آمده است.
كتابهاى سنن بيهقى, دارمى, نسائى, ترمذى كه فاقد در پاراگراف ٢٥ اشاره كرده اند كه (معلوم نيست مؤلف در كجاى كتاب از آنها استفاده كرده است) در پاورقى شماره ١ صفحه دوّم به عنوان مآخذ (حديث ثقلين) ذكر شده است.
بخش دوّم زير عنوان ( مهم ترين كتابها در فقه شيعه) مركّب از دو فصل است: فصل اوّل (از صفحه ٦٢ الى ١١٣) در (آثار سيستماتيك فقهى) شامل دوره هاى كامل فقه, مجموعه هاى فتوى و پاسخ پرسشها, كه به ترتيب تاريخ است. فصل دوم (از صفحه ١١٤الى ٢١٥) تك نگاريها كه به ترتيب موضوع است. پس از آن سه فهرست است به ترتيب براى منابع و اعلام مؤلفين و عناوين كتابها. متأسفانه در ترجمه فارسى بخش تك نگارى ها كه تقريباً نيمى از اصل كتاب است حذف شده است.
انتقادات شماره ١,٢,٩,١١,١٣,١٧,١٨,١٩و٢٣ تا آخر بر اصل كتاب وارد نيست (البته در تطبيق معلوم شد كه انتقاد شماره ٢ بر ترجمه هم وارد نيست زيرا در صفحه ٥٢ تاريخ درگذشت يحى بن سعيد را ٦٨٩ نوشته است پس عدد ٥٨٩ در صفحه ١٠٧ كه مورد نظر ناقد است قطعاً غلط چاپى است و بايد برود به پاراگراف ٢٤). ضمناً در اصل كتاب كه در سال ١٩٨٤ (٣/١٣٦٢) چاپ شده هيچ تاريخى مربوط به پس از سال ١٣٦٠ ديده نمى شود ولى در ترجمه, تاريخ چاپ چند كتاب و دو تاريخ فوت مربوط به پس از تاريخ چاپ اصل آمده است كه حتماً از اضافات مترجم است.
براى نشان دادن اهميّت بخش تك نگارى كه متأسفانه از ترجمه حذف شده چند نمونه در زير به صورت فهرست ذكر مى شود شايد موجب شود در چاپ بعد ترجمه اين نقيصه رفع شود:
تك نگاريها در موضوع نماز جمعه كه چاپ شده و يا نسخه خطّى دارد (از صفحه ١٤٥ الى ١٥٢): ٧٦ كتاب (يك كتاب هم ناقد در پاراگراف ٢٣ اشاره كرده اند بايد اضافه شود)
تك نگارى ها در موضوع جهاد (از صفحه ١٦٧ الى ١٧٩): ٣٣ كتاب
تك نگارى ها در موضوع ارث (از صفحه ٢٠٣ الى ٢١٠): ٧١ كتاب
تك نگارى ها در احكام ذبح و شكار و خوردنى ها و آشاميدنى ها (صفحه ١٩٩ الى ٢٠١): ٣٩ كتاب
تك نگارى ها در حقوق قضائى و كيفرى (صفحه ٢١٠ الى ٢١٥): ٥٥ كتاب
اينك بر اساس ليست تك نگارى هاى مربوط به موسيقى (در صفحه ١٧٥ ـ ١٧٦ اصل انگليسى), مقاله (رساله هاى فقهى درباره غنا) از رضا مختارى در همين شماره ٣ (صفحه ٥٤ ـ ٥٥) تكميل مى شود:
پس از رساله هاى دوگانه سبزوارى و رساله على بن محمد عاملى
ـ رساله اعلام الاحبّه, از محمّدهادى بن محمد مير لوحى حسينى سبزوارى ( اواخر قرن يازدهم)
نسخه ها:
كتابخانه مجلس, شماره ١/٥٦٧٢ و ٥٥١١ (فهرست ١١٦: ٤١٠و١٧: ١٢٤)
ـ مقالات السالكين, به فارسى, مؤلّف نامعلوم (از آغاز قرن دوازدهم)
نسخه:
دانشگاه, شماره ٥٧٠٢ (فهرست ١٦: ٧٠ ـ ٧١)
ـ ايقاظ النائمين, از سيّد ماجد بحرانى محمد بن ابراهيم حسينى (از آغاز قرن دوازدهم)
نسخه ها:
مدرسه سپهسالار (شهيد مطهرى), شماره ٣/٨١٥١ (فهرست ٣: ٢٣٠)
حسينه شوشتريها در نجف (ذريعه ٢: ٥٠٥)
اين كتاب در موسى بن فضل الله حسينى همدانى تلخيص كرده است كه نسخه آن در فيضيه, شماره ١٠/١٩٦٠ هست (فهرست ٣: ١٥٦)
ـ رسالة فى حلّ حديث و در فى الصوت الحسن, از سيد حسين بن محمدابراهيم حسينى قزوينى (م١٢٠٨)
نسخه ها:
آستان قدس, شماره ٦/٢٥٠٥ (فهرست ٢: ١١٨)
زنجانى قم, شماره ٦/٧٦ (آشنايى با چند نسخه خطى: ٢٢٠)
ـ رسالة وجيزة فى الغناء, از محمّدبن محمّدحسين شهرستانى (م ١٢٦٠)
نسخه:
دانشگاه, شماره ٣/١١١١ (فهرست ٥: ١٨٩٦)
رسالة فى حرمة الغناء, از محمود بن محمّدعلى كرمانشاهى (١٢٧١٢)
نسخه:
مرعشى, شماره ٢/١٥٣٧ (فهرست ٤: ٣٣٧)
ضمناً شماره هاى ٨,٩,١١و١٢ ليست آقاى مختارى در تك نگارى ها نيست كه معلوم مى شود سخه آن در دست نيست. با احترام ارادتمند جواد سرابى
(باز هم درباره: أبى مخنف و سرگذشت مقتل او)
در آخرين شماره (آينه پژوهش): فروردين و ارديبهشت ١٣٧٠, صفحه ١٢٢ تعقيبى جديد از جناب آقاى سيد على ميرشريفى بر پاسخ اين جانب بر نقد ايشان از كتاب اين جانب (وقعة الطف) ضمن مقاله ايشان درباره (أبومخنف و سرگذشت مقتل وى) چاپ و پخش شده, كه متأسفانه بنده در اين اواخر (اوائل آبانماه) از آن مطّلع شدم, و خواندم و ديدم باز مقتضى جوابى است. و قبلاً از برخورد مؤدّبانه ايشان متشكرم, كه ادب ايشان در اين تعقيب قابل تحسين و روش پسنديده اى است. و اينك نكاتى چند قابل توجّه:
١ ـ آقاى ميرشريفى در صفحه ٣٧, شماره ٢ مجله مذكور نوشته بود: (تحقيق آقاى يوسفى نيز خالى از اشكال نيست, كه به مواردى از آن اشاره مى شود: ١ ـ روى جلد و صفحه اول كتاب آمديه است: وقعة الطف لأبى مخنف, گفتنى است كه عنوان ياد شده براى اين كتاب صحيح نيست; چه اينكه اولاً … ثانياً آنچه در طبرى آمده, و در اين تحقيق يكجا نشر يافته است همه كتاب ابومخنف نيست بلكه قسمتى از آن است)
بنده هر چه فكر مى كنم مى بينم اين موضوع هيچ ارتباطى با عدم صحت نام كتاب ندارد. اما بنابر فرض ارتباط ميان اين دو موضوع, چون اين سخن مشتمل بر ادّعاى اين مطلب است كه: (آنچه در طبرى آمده … همه كتاب ابومخنف نيست بلكه قسمتى از آن است) و بنده اين (ادّعا) را بى دليل ديدم, بلكه قرائنى بر خلاف آن به نظرم رسيد, آن قرائن را در تعليق بر مقاله ناقد آورده ام كه در شماره ٤ همان مجله درج شده است. و ايشان در تعليق بر پاسخ بنده مندرج در شماره ٦ همان مجله صفحه ١٢٢ نوشته اند:
(تنها با اين استحسانات نمى توان (ادّعا) كرد كه طبرى تمام كتاب ابو مخنف را در تاريخ خود درج كرده است, بلكه به عكس, طبرى در ثبت مطالبى كه به نفع شيعه و يا به ضرر حكام جور بوده و به شدت پرهيز مى كرده است).
اين مطلب درست, اما بز اين سخن مشتمل بر تقدير اين است كه باقيمانده مقتل أبى مخنف كه بنابر رأى آقاى ميرشريفى, طبرى از ثبت آن پرهيز كرده به نفع شيعه و به ضرر حكام جود بوده, نه اين قسمت از آن را كه طبرى آورده است!
در حالى كه در همين قسمتى كه طبرى آورده, آمده است كه: آنگاه كه زهير بن القين روز عاشورا لشكر اهل كوفه را نصيحت كرد, امام عليه السلام كسى را فرستاد كه به او بگويد:
أقبل فلعمرى لئن كان مؤمن آل فرعون نصح لقومه وأبلغ فى الدعاء, لقد نصحت لهؤلاء و بلغت)١ و اين به معنى اين كه چون زهير بن القين پيش از اين (عثمان) بوده آن قوم را قوم فرعون و زهير را بمنزله مؤمن آل فرعون عنوان نموده است.
از اين صريحتر درباره برير بن حضير همدانى آورده است كه: يزيد بن معقل از لشكر أهل كوفه به او گفت: (هل تذكر ـ و أنا أماشيك فى بنى لوُذان ـ و أنت تقول: إن عثمان بن تفان كان على نفسه مسرفا, و إن معاوية بن أبى سفيان ضان مضل: و إن امام والهدى و الحق بن ابى طالب؟! فقال له برير: أشهد أن هذا رأيى و قولى! فقال له يزيد بن معقل: فانى أشهد أنك من الضالين! فقال له برير بن حضير: هل لك فلاباهلك, و لندع الله أن يلعن الكاذب و أن يقتل المُبطل) سپس جريان مباحله و عاقبت آن قتل يزيد را نقل مى كند(٢).
و از اين شديدتر آورده است كه: نافع بن هلال جملى مرادى در كارزار مى گفت:
(أنا الجملى أنا على دين على) و مزاحم بن حريث به او پاسخ داد كه: (أنا على دين عثمان) فقال له: أنت على دين شيطان) (٣).
بنابراين, آيا در قاقيمانده مقتل أبى مخنف ـ بر فرض ناقد) مطالبى بيش از اين به ضضر حكام جور بوده, و لذا طبرى از ثبت آنها به شدت پرهيز مى كرده است؟!
٢ ـ ناقد باز مدّعى شده است كه (همين عدم تفاوت (ميان نقل طبرى و نقل كتابهايى مانند تذكرة الخواص و…) دليل است كه با واسطه طبرى از ابومخنف نقل مى كنند).
بلكه كتابهايى مانند تذكرة الخواص و پيش از او ارشاد شيخ مفيد, صريحاً مفيد اين است كه با واسطه مقتل هشام كلبى از ابومخنف نقل كرده اند نه با واسطه طبرى, همچنان كه خود طبرى نيز با واسطه مقتل هشام كلبى نقل كرده و تصريح كرده است(٤).
و بنابراين, آنچه ناقد در همان صفحه ستون سوم فرموده است كه:
(با مراجعه به تاريخ طبرى به خوبى روش مى شود كه وى حوادث كربلا را از دو مقتل جداگانه و مستقل (مقتل أبى مخنف و مقتل كلبى) نقل مى كند) و فرموده اند:
(والنگهى كلبى راوى و يا جامع مقتل أبى مخنف كه نبوده, او خود مقتل جداگانه اى نگاشته استش نادرست است; درست است كه كلبى جامع مقتل أبى مخنف نبوده اما راوى آن بوده است, و درست است كه مترجمين أوائل ضمن كتب او كتاب مقتل الحسين عليه السلام را ذكر كرده اند, اما از اين كه طبرى اخبار كلبى را چه از ابى مخنف و چه از ديگران يكسان آورده و هيچگونه تفاوتى در چگونگى رواين ندارد, قوياً به نظر مى رسد كلبى مقتل أبى مخنف را نقل كرده و اخبار ديگران در مقتل را بر آن اضافه نموده است, و جدّاً بعيد به نظر مى رسد كه يك كتاب مقتل أبى مخنف را جداگانه و مستقل نقل كرده, و (خود مقتل جداگانه اى نگاشته باشد), مگر جز اخبار أبى مخنف اخبار ديگر در حدى كه مقتل كامل مستقلى را تشكيل بدهد بوده است؟ و هر چه نقل شده از مقتل أبى مخنف نقل شده و از مقتل كلبى حتى يك خبر نقل نشده باشد مگر متفرّقاتى كه دقيقاً آمارشان را در مقاله قبلى (همين مجله, شماره٤, صفحه ١١٨) بيان كردم. بلكه همين عدم نقل مقتل كلبى با نقل متفرقات اضافات او بر مقتل أبى مخنف دليل است بر اينكه مقتل كلبى واسطه نقل مقتل أبى مخنف بوده با آن اخبار اضافه از ديگران, و نه اينكه (مقلد محض أبى مخنف) (٥) باشد.
٣ ـ گفته اندك (نگارنده فرصت نداشتم كتاب را با تاريخ طبرى مقابله كنم اگر كليه اسناد به طور دقيق و كامل در پاورقى آمده است اشكال بر طرف مى شود, ليكن جا داشت در مقدمه متذكر مى شدند).
مقدمه مقدماً چاپ شده بود, و اسناد را در پاورقى آورده بودم و ارقام پاورقيهاى سندى را در اوائل اخبار نهاده بودم, نا اول هر خبرى سند آن در پاورقى نقل شده باشد, اما اين كار براى چاپخانه دفتر انتشارات بى سابقه بود (كه ارقام پاورقى در او هر خبرى باشد) لذا از اين عمل خوددارى كردن و الزاماً ارقام را (حسب معمول) به اواخر اخبار بردند, و ديگر جاى تذكر در مقدمه گذشته بود.
٤ ـ در همان صفحه ١٢٢ و صفحه بعد ١٢٣ از همان مقاله نوشته اند: (در پاسخ به اين اشكال كه: چرا مطالب هشام كلبى به أبومخنف نسبت داده شده نوشته اند: (اصولاً چنين مواردى است كه موجب جابجايى مطالبى شده است, و چنين تصرفاتى موجب …).
نقل ايشان (ناقد) به گونه است كه مشار اليه در (چنين موارد) بر مى گردد به نسبت (مطالب هشام كلبى به ابومخنف) در حالى كه مشار اليه در (چنين مواردى) در سخن بنده وجود جملات معترضه به نقل كلبى از جز أبى مخنف در لالبلاى اخبار أبى مخنف است, و اين موجب جابجايى آن مطالب و اخبار غير أبى مخنف است, و اين جابجايى مى تواند مجوّز عدم التزام به نام اصلى كتاب باشد. از خوانندگان محترم تقاضا مى كنم چگونگى نقل ايشان (آقاى ميرشريفى) را با سخن بنده در شماره ٤ همين مجله مقارنه و مقايسه كنند تا حجم تحريف (نامقصود) را دريابند!.
٥ ـ ناقد, آقاى ميرشريفى نوشته است: (استخراج ايشان سه اشكال اساسى دارد كه در ذيل بدان پرداخته مى شود:
الف: اسناد أبومخنف يكسره حذف شده …
ب: مطالبى كه هشام كلبى از غير أبومخنف نقل كرده به ابو مخنف نسبت داده شد) كه پاسخ اين دو در دو بند قبل (٣و٤) گذشت, و اضافه نموده كه:
(ج: افتادگى و اسقاط و حذف مطالب به حدى است كه توان گفت كتاب از درجه اعتبار انداخته است) (كذا) و سپس بيست مورد شمرده اند كه بنده در مقاله تعليقم (در همين مجله شماره ٤) ده مورد از آنها را با جواب ذكر نموده ام. و نقاد راجع به آن جوابهاى بنده نوشته است: (مسائلى را مرقوم داشته ان كه قابل پذيرش نيست) و سپس سه نمونه مختصر از جوابها را نقل نموده اند كه: (جمله, معترضه گونه بوده لذا تكرار نكرده ام … و براى اين حذف شد كه سياق مستقيم شود) و باز با حذف مشار اليه بنده: (اين مطلب را كسى درك مى كند كه با مجالس عربى عزادارى امام حسين عليه السلام آشنا باشد كه متن عربى مقتل در آنها خوانده مى شود) پس بنده خود عذر كسى كه با چنين مجلسى آشنا نباشد را خواسته ام كه ضرورت استقامت عبارت قديم را درك نمى كند (ذلك لمن كان له قلب أو ألقى السمع و هو شهيد). و السلام على من اتبع الهدى و جانب الردى. محمد هادى يوسفى غروى ـ قم المقدسه.
٢٩/٢٤/٤١٢ هـ. ق
١٦/٨/٧٠ هـ. ش
١ ـ وقعة الطف, ص٢١٣ ج٥, ص٤٢٦
(٢) وقعة الطف, ص٢٢١ از طبرى, ج٥, ص٤٣١.
(٣) وقعة الطف, ص٢٢٤ از طبرى, ج٥, ص٤٣٥
(٤) وقعة الطف, ص١٠و طبرى, ج٥, ص٤٨٧
(٥) مقاله آقاى ميرشريفى در همان مجل, شماره ٦, ص١٢٢.