آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١
ساقى بزم شهود
امام خمينى را همه مى شناسيم; اما اين (شناسايى) به نقش سياسى ـ اجتماعى وى در جهان اسلام, محصور و محبوس مانده است. اين حصر و حبس را بايد شكست و او را كه شاهد بزم عرفان و اخلاق و فقه و فلسفه نيز بود, به ميان آورد و به چشم گرفت و از نو خواند و سرود.
فلق را شكافتن, از دريا گرد برآوردن و ثانيه ها را پر از قرن كردن, شمّه اى از كارستان خمينى است. خمينى, اينك تنها نامى است كه در خلوت او, خم ها با آهنگ نى مى جوشند. خمينى, همان راز طُردى است كه جهانى را در تب و تاب خود نگه داشته است; نام سبز عاطفه هاست; سرود بى رنگ رايحه ها است و آخرين معجزه آسمان كه شگفتى آفريد و با خود شكوفه هاى اشراق آورد.
هر روز, روز او است و هر سال, سالنامه اى ديگر مى توان نوشت و بر تارك دفتر و ديوان, نشاند. انديشه هاى او در فقه, كاويدنى است; در فلسفه خواندنى است و در عرفان, ماندنى.
تربيت عرفانى و آوازه اخلاقى او, رنگى ديگر به دفتر دانش زد و عقده هاى ناگشوده اى را كه سربسته مانده بود, به سرانگشت تدبير عارفانه گشود. پيش از او, عرفان غلامِ زمين خورده اى را مى ماند كه به گوشه اى خزيده و ميدان را به رقيبان سپرده بود. پيش از او, فلسفه, طعم داروى تلخى را داشت كه نه معجزه مى كرد و نه شفا مى داد. پيش از او اخلاق, از منبر وعظ پايين نمى آمد و راه كوچه و بازار را پيش نمى گرفت. پيش از او سياست, معامله گر دغل كارى بود كه از مردم, جز لباس آنها را نمى ديد و از لباس, جز كلاه نمى شناخت. پيش از او, عرفان, فلسفه را دشنام مى گفت; فلسفه, عرفان را گردن نمى نهاد; فقه به كفر هر دو فتوا مى داد; منطق, به احساس و عاطفه مى گراييد; اخلاق, زمين خوردگان را داروى تسكين مى بخشيد, و شيرانِ بيشه تحقيق, به لانه موريانه هاى چوب تزوير, حسرت مى خوردند.
*
چهل حديث خواند تا چهل قرن جهل و غفلت را از سر خواب آلودگان, رُفت. جنود عقل را, از ميمنه تا ميسره, صف آراست و در مصاف با سپاه جهل, پرچم از دست نينداخت. سحر را او برايمان تفسير كرد و فُصِ حسينى, شرحه شرحه شرح او است. اگر از (بيع) مى گفت, بيعت را به يادها مى آورد و هيچ كسبى را حرام, نشمرد, مگر آنچه دخل و خرج روح را بر هم زند. وقتى مصباح هدايت را به دست گرفت, چشمى نبود كه شكوه خلافت محمدى و ولايت علوى را نبيند. رسالتش, ديدار با خدا بود و سرّ نماز را چنان نماياند كه گويى كسى تاكنون براى آن يگانه هستى, دوگانه اى به جا نياورده است. تفسير او از مطلع قرآن, پايانه هر سخنى است كه مى توان در حمد و ثنا, از زبان غير معصوم شنيد. هر سفر كه مقصد آن, عرش و ملكوت است, گام هاى او را انتظار مى كشد و اگر به حاشيه مى رود, راه همان جاست. صلوة را آدابى است كه ما از او آموختيم و او بود كه نفس را به مبارزه خواند و نزاع با اين ديو مردافكن را (جهاد اكبر) ناميد.
*
قرن ها بود كه تفسير از عرفان مى گريخت و فلسفه از هر دو. روزگار درازى بود كه مردان سياست, قباى اخلاق بر تن نمى كردند; مرشدان طريقت عشق, مردم را به سياست, و تدبير ملك را به قساوت, سپرده بودند. از هزار وصله كه بر خرقه آنان بود, يكى از كرباس دليرى نبود. روزگار درازى بود كه وارسته مردان كنج خانقاه اخلاق, سياست را از صاد تا طاى آن نمى شناختند و جز تسليم و رضا, چاره اى پيش پاى مسلمان زادگان بى تمييز نمى گذاشتند.
اما روزى رسيد كه آوازى به هوا خاست و گفت اينك آن همه آشفتگى كه در جان علوم و كالبد فنون, چنگ تفرقه انداخته بود, به تيغى از تبرستان ابراهيم, جمعيت يافت. اكنون ببيند كه شمع عرفان, چسان محفل فقه را مى افروزد; قانون فقه, چه بى ريب و ريا, دست اخلاق را مى بوسد; سرير فلسفه چه تكيه گاهى براى تفسير شده است; اين همه چه دوستانه, گَرد از چهره سياست مى رُوبند; و چه همدلانه, خمينى را به ميان گرفته اند و بوسه بر همت بلند او مى زنند, كه جام شهود را ساقى بود و بزم شعور را شاهد.
*
جايگاه و ارج آثار عرفانى حضرت امام خمينى(ره) از دو جهت, قابل توجه و بررسى است:
نخست اينكه بايد ديد اين دست از رساله ها و نوشته هاى وى چه موقعيت و پايگاهى در ميان ديگر تصنيفات او دارد و آيا قابليت سنجش و قياس با تضلّعات و نظرورزى ها فقهى يا اصولى همين قلم را داراست يا خير. يعنى آيا همان ارج و مقامى كه آثار و تحريرات فقهى يا اصولى امام(ره) دارد, توليدات عرفانى ايشان نيز چنين است. پاره اى از مقالات همين شماره مجله, اين مدعا را به كرسى اثبات مى نشانند كه به راحتى مى توان نمره و امتيازى كه به رتبه فقهى امام داد, براى آثار عرفانى ايشان نيز قابل تكرار است; به ويژه آنچه در مايه هاى عرفان نظرى رقم زده اند كه به واقع از تضلّع و تخصص معظم له در مقوله عرفان نظرى خبر مى دهد.
ديگر آنكه همين دست آثار امام(ره) را بايد با آثار مشابه و هم گراى ديگر مصنفان عرفان و اخلاق سنجيد و ديد كه آيا چه وزن و وزانتى را درخور است. اين نيز موضوع مهم و راهبردى در شناخت عظمت هاى فكرى و توانمندى هاى قلمى حضرت امام(ره) مى تواند بود. در همه اين سنجيدن ها و كنار هم گذاشتن ها, اين دقيقه را نبايد از خاطر برد كه نويسنده اين همه آثار در حوزه هاى متفاوت و گاه حتى متنازع, كسى است كه مرد ميدان هاى سياست و كشوردارى و تجربه هاى تلخ و شيرين زندگى نيز بوده است. اين معنا و توجه, ما را به فضيلت (جامعيت) كه بزرگ ترين و مهم ترين و ارزشمندترين فضيلت انسانى است, راه مى نمايد. جامعيت, خود فضيلت عظمايى است كه اولاً حاوى و روح همه پسنديدگى ها است و ثانياً ويژه انسان هاى بزرگى است كه اگرچه در صف عصمت نايستاده اند, اما بيشترين مشابهت را با آن ذوات مقدسه دارند.
*
خرداد٨٢, ميزبان همايشى است كه انديشه هاى عرفانى ـ اخلاقى امام خمينى(ره) را وجهه همت خود كرده و از هرسو, صاحبان انديشه و قلم را به سوى خود خوانده است. اين وجه از وجوه شخصيتى آن مرد بزرگ, پيش از اينها بايد مدار و محور همايش هاى علمى و نشست هاى محققانه مى شد; اما قرعه فال به نام خرداد٨٢ افتاد و همزمانى اين حادثه خوشايند با انتشار هفتاد ونهمين شماره آينه پژوهش, فكر و قلم نويسندگان اين جريده كتاب شناخت را, به همدلى و همراهى با اين قافله به جنبش درآورد. اگرچه مقام عرفانى و رتبه اخلاقى آن رهبر فرزانه و پير ميكده عشق, بيش از اينها را درخور است, اما آنچه در اين شماره فراهم آورده ايم, بضاعت مزجاتى است كه عيب و نقص آن, بازگشتى جز به ما ندارد. هرچه از سال هاى حيات زمينى آن وارسته مرد الهى, دورتر مى شويم, نياز بيشتر و شديدترى به شناخت او, به ويژه در ابعاد انديشگى و اعماق فكرى, احساس مى كنيم.
اين نياز مقدس را با چندين رساله و همايش, نمى توان پاسخ گفت, اما براى آنكه به قدر تشنگى خود چشيده باشيم, انتشار و اعلان همين اندازه را بايد مغتنم شمرد و كوشيد كه در سال هاى آتى, بر برگ و بار آن افزود. به سائقه و سابقه آينه پژوهش, اين شماره را از مقالاتى آكنده ايم كه محور هريك, اثرى از آثار عرفانى يا اخلاقى حضرت امام خمينى(ره) است. در اين نقد و بررسى ها, نگاه مريدانه نويسندگان به حضرتش, مانع از رويارويى علمى با آثار معظم له نشده است. اما به اقتضاى مباحث عرفانى و ضرورتى كه مطالب اخلاقى ايجاب مى كند, رنگ و بوى مقالات, شامه اهل دل را بيشتر از ديگران مى نوازد. اميد مى بريم كه اگر آبى بر اين جوى نريخته ايم, آن را گل آلود نيز نكرده باشيم; كه اين وام را نمى توان گزارد و آن جام را سر كشيدن, نتوان.
آينه پژوهش