آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - با دشتى درسيرى در ديوان شمس - مشتاق مهر رحمان

با دشتى درسيرى در ديوان شمس
مشتاق مهر رحمان


سيرى در ديوانِ شمس, على دشتى, چاپ اول از دوره جديد, تهران, انتشاراتِ جاويدان, ١٣٧٥.
زخاك من اگر گندم برآيد
از آن اگر نان پزى مستى فزايد
خمير و نانبا ديوانه گردد
تنورش بيت مستانه سرايد
در طول هفتصد و پنجاه سالى كه از غروب مولانا مى گذرد, شخصيّت, عرفان, آثار و انديشه ها و زندگى پرشور و عاشقانه او, على رغم بعضى كوته بينى ها و دشمنى ها, همواره به ديده اعجاب و تحسين و تقديس نگريسته شده است. اگر ستايش هاى مبالغه آميز نخستين مناقب نويسانِ او را ناشى از دلبستگى و سرسپردگيِ مريدانه بينگاريم و ناديده بگيريم, بايد اذعان كنيم كه تكريم فوق العاده او از جانبِ محقّقانِ عرفانِ اسلامى و فرهنگ و ادبِ فارسى و شيفتگانِ انديشه هاى متعالى در شرق و غرب عالم, غالباً بى شائبه و از سرِ تحقيق و شناخت بوده است.
با در نظر گرفتنِ اين حقيقت كه هنوز تمام ابعادِ شخصيّت و آثار او, مطالعه و شناسايى نشده است, بايد انتظار داشت كه اين تكريم روز به روز عميق تر و آگاهانه تر صورت بگيرد.
نگاهى به كارنامه مطالعات و تحقيقاتى كه تاكنون در ايران و جهان, راجع به وى صورت گرفته,١ خاطر نشان مى كند كه تاكنون, بيشتر, جنبه هاى روشن ترِ شخصيّت فكرى و عرفانى او مورد مطالعه قرار گرفته و هنوز بعضى زواياى انديشه و عرفان و بخش عمده اى از جنبه هاى هنرى, ذوقى و شاعرانه شخصيّت و آثار او ناشناخته مانده است; ضمن اينكه هنوز تحليل دقيقى از حقايق روانشناختى و مابعدالطّبيعيِ حالات و هيجان هاى روحى و عاطفى و تجارب عرفانى او به عمل نيامده است.
پژوهش هاى مربوط به احوال فردى و سوانح زندگى او غالباً به كُتُبِ مناقب و تذكره ها, و تحقيقات مربوط به جهان بينى, مكتب عرفانى و فكرى و آرا و انديشه هاى او, به مثنوى ـ و گاهى آثار منثور ـ متكّى و مبتنى بوده و در اين ميان به ديوان غزليّات, ترجيعات و رباعيّات مسلّم او توجّهِ شايسته اى نشده است. در مقايسه با حجمِ قابلِ توجّهِ آثارى كه راجع به مثنوى منتشر شده است, حجمِ اندك آثارِ مربوط به (كلّيّات شمس), شگفت آور و سؤال برانگيز است. اگر بگوييم كه شمار آثار جدّى, دقيق و با ارزشِ مربوط به غزليّات اعمّ از كتاب و مقاله, در كارنامه مولوى شناسى حتّى به شمارِ انگشتان دو دست نمى رسد, ادّعاى گزافى نكرده ايم.
علاوه بر كار بزرگ شادروان استاد فروزانفر در تصحيح ديوان (كه بنا به قول صاحبنظران, مستلزم بازبينى و ويرايش و تصحيح مجدّد است)٢, آنچه تاكنون در اين موضوع, به زبان فارسى منتشر شده است, در چند مجموعه از گزيده اشعار و يكى دو نقد ذوقى و تأثّرى با بيانى احساساتى و شاعرانه و چند پايان نامه تحصيلى در مقاطع كارشناسى ارشد و دكترى ـ كه به هر حال آثار كوشش براى رفع تكليف از وجنات آنها هويداست ـ و يكى دو كارِ جدّى خلاصه مى شود.
عدمِ اقبال به كلّيّات شمس را, در مقايسه با مثنوى, معلولِ چند علّت مى توان دانست كه مهم ترين آن غلبه اين تفكّر سنّتى است كه غزل, بيش از آنكه مبيِّنِ انديشه ها و ديدگاه هاى سنجيده و معقول باشد, محملِ بيانِ عواطف و احساسات شاعرانه شخصى است و بنابراين در مطالعه و ارزيابيِ شخصيّت فكرى و عرفانيِ متفكّران و عارفان بزرگ, براى پژوهشگر متضمّنِ موادّ اطمينان بخش و قابل استنادى نيست و در نتيجه, بى اعتبار و مردود است.
علّتِ مهمّ ديگر, ابهام ماهوى و طبيعى زبان در ادبيّات غنايى و مخصوصاً غزل عرفانى و بالاخصّ غزل مولاناست كه فهم آن را براى محقّقى كه با عوالم روحى و آفاق ذهنى و احوال عاشقانه شاعر, فاصله داشته باشد, دشوار مى كند.
از آنجا كه اين نوع آثار, بازتابِ لحظه هاى خاصّى از حيات معنوى و تجارب روحى شاعر عارف, محسوب مى شوند كه دريافت ها و آگاهى هاى مربوط بدان با آنچه در احوال عادى و غلبه شعور و حسّ و عقل جزئى ادراك مى شود, هم از نظر نحوه ادراك و هم از لحاظ متعلّق معرفت, اختلاف اساسى دارند, زبانِ بيانِ آنها نيز با زبانِ عادى كه واسطه بيان معانيِ قابلِ ادراك با حسّ و عقل جزئى اند, متفاوت خواهد بود. اين زبان به اقتضاى ماهيّت و نوع تجربه عارف و معرفت عرفانى ـ كه حاصل بصيرت و شهود قلبى است ـ زبانى رمزى, متناقض نما و شبيهِ بيانِ رؤياست. از اين رو نحوه مواجهه با اين آثار و شرح و تفسير آنها با شيوه تحقيق در متونِ تعليمى كه زبانى مستقيم دارند, متفاوت و مستلزم برخوردارى از تلقّى و نگرشى ديگرگون است.
شناختْ مايه اى كه در صورتِ اعمال شيوه درست تفسير و تأويل ـ منطبق با كاركرد زبان رمزى ـ از اين نوع متون حاصل مى شود, در راه بردن به زواياى ذهن و ضمير و ناخودآگاه گوينده, مهم تر و با ارزش تر از اظهارات صريح و تعاليم از پيش انديشيده اوست; بدون اينكه بخواهيم اهمّيّت اين متون را در ظاهر نمودن ذهنيّت و ضمير خواننده ـ در فرايند تأويلى كه از متن به دست مى دهد ـ انكار كنيم.

***
يكى از معدود آثارى كه درباره غزليّات شمس, تأليف و در طولِ حدودِ پنجاه سالِ اخير, مورد اقبال علاقه مندان مولانا و غزل عرفانى واقع شده است (سيرى در غزليّات شمس) نوشته على دشتى است كه مانند نقدهاى ذوقى ديگر او, نياز طيفى از خوانندگان را بر مى آورد.
اقبالِ خوانندگان به اين قبيل نوشته هايِ ذوقى و خوشخوان, باعث شده است كه انتشارات جاويدان به چاپ دوره جديدى از اين كتاب اقدام كند كه چاپ اوّل آن در ١٣٧٥ منتشر شده است. نوشته ذيل, بررسى اين كتاب را وجهه همّت خود قرار داده است.
بعد از پيشگفتار و مقدّمه چاپ هاى اوّل و دوم, متن شامل اين فصل هاست: ١. موسيقى ديوان شمس; ٢. نخستين برخورد با مولانا; ٣. قالب بى روح (ترجيح لفظ بر معنى); ٤. مُبدِع تعبيرآفرين; ٥. عرفان در سيماى عشق; ٦. كوزه ادراك ها; ٧. اشراق به جاى دليل; ٨. طوفان و آرامش; ٩. روح پهناور.
اين كتاب, مثلِ كتاب هاى ديگرى كه مؤلّفِ آن, درباره آثار بزرگان ادب فارسى همچون ناصر خسرو, خيّام, خاقانى, سعدى, حافظ و صائب فراهم كرده, اثرى مبتنى بر نقد تأثّرى و ذوقى و توصيفى و به عبارت ديگر (صورت لرزانى است از اثرهايى كه ديوان شمس تبريزى در ذهن وى برجا گذاشته و انعكاس تصوّرات مبهمى است از سيماى روحانى جلال الدّين محمّد) (ص٥). اين نوع كتاب ها, مطمئنّاً براى بازكردن بابِ آشنايى خوانندگانِ جوان و مردمِ عادى با شاعران و نويسندگانِ بزرگِ ميهنشان, بسيار مفيد و حتّى ضرورى اند. خواننده عادى در اين كتاب ها, ضمنِ آشنايى با وجوه برجسته شخصيّتِ فكرى و ادبيِ شاعر يا نويسنده, مقدار مُعتنابهى از بهترين سروده ها و گفته هاى او را مى خواند و تا حدودى انگيزه و زمينه لازم را براى مطالعه مستقيم آثار مورد نقد, پيدا مى كند.
از ويژگى هاى اصلى كتاب, نثر زيبا و روان, لحن احساساتى و شاعرانه نويسنده, يكدستى و هموارى متن و عدم ارجاع به منابع و ذكر مآخذ است; چرا كه نويسنده تنها تأثّرات و دريافت هاى خود را مى نگارد نه حاصل تحقيقات و يافته هاى ديگران را; از اين رو نيازى نمى بيند كه براى اقناع خواننده, داورى ها و انتقادهاى خود را به گفته هاى ديگران, مستند سازد.
برخورد عاطفى و ذوقى با موضوعِ تحقيق, باعث مى گردد كه امكانِ هرگونه تعليل و ترديدى از خواننده, سلب شود و او نيز با قرار گرفتن در فضاى عاطفى و ذوقى نويسنده, درباره موضوع به همان دريافت ها و داورى هايى برسد كه نويسنده رسيده است. بديهى است كه اين امر با مطالعه و برخورد خلاّق و پرسشگرانه با موضوع منافات دارد و به محروميّت خواننده از اعمالِ نقد و نظر مى انجامد; امّا اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه طيف وسيع خوانندگان اين نوع آثار, تنها به قصد آشنايى اجمالى و كسبِ مقدّمات لازم براى ارتباط عاطفى و صميمانه با موضوع, به مطالعه كتاب مى پردازند و از برخورد تخصّصى و علمى ـ كه مستلزم سختگيرى و دقّت و غالباً باعث ملالت است ـ پرهيز مى كنند.
اعتراف صاحب اثر به اينكه كتاب, حاصلِ تأثّرات و تصوّرات مبهمِ ذهنى اوست, نبايد ما را نسبت به اعتبار علمى آن, بدبين و بى اعتماد سازد; چرا كه غالب معيارها و ملاك هاى نقد ادبى كه امروزه از مسلّمات اين علم يا فنّ محسوب مى شوند, خود برآمده از ذوق هاى سليم, مهذّب و متعادل اند. مثلاً اين حكم ذوقى مؤلّف كه (غزل ساده, يعنى اشعارى كه فقط عواطف و غرايز انسانى را شرح دهد, در ديوان شمس تبريزى فراوان نيست.) (ص١٣٥) بيان خام و ساده اى است از اين اصل مهمّ نقد ادبى كه: (تجلّيّات عاطفى شعر هر شاعرى, سايه اى از (منِ) اوست كه خود نمودارى است از سعه وجودى او و گسترشى كه در عرصه فرهنگ و شناخت هستى دارد. عواطف برخى از شاعران از (منِ) محدود و حقيرى سرچشمه مى گيرد و عواطف شاعران بزرگ از (من) متعالى. امّا آفاق عاطفى مولانا جلال الدّين به گستردگى ازل تا ابد و اقاليم انديشه او به پهناورى هستى است و امور جزئى و مياندست در شعرش كمترين انعكاسى ندارد). (دكتر شفيعى كدكنى, گزيده غزليّات شمس, مقدّمه, ص پانزده).
و يا آنچه او به سائقه ذوق, راجع به پيوند زبانى بين مولانا و خاقانى در مى يابد, تقريباً همان است كه يك ربع قرن بعد از او, آن مارى شيمل با دقّت و تأمّل و تحقيق بدان مى رسد: (تعبيرات تازه و قالب ريزى هاى بديع ديوان شمس را در كمتر ديوان شعرى مى توان يافت و از اين حيث, شايد خاقانى به جلال الدّين محمّد مى ماند; ولى با اين اختلاف كه غالب تشبيهات خاقانى, غريب و دور از الفت ذهن است.) (ص ١١٩ و ١٢٠) (زبان مولوى را, از نظر مجموعه لغات غنى و متنوّع آن, تنها مى توان به سخن بزرگ ترين مديحه سراى ادب پارسى, خاقانى مانند دانست. هر چند كه سخن خاقانى, بيشتر منطقى و عقلانى است) (شكوه شمس, پيشگفتار, ص٥) و (از خيالبندى مولانا چنين به نظر مى رسد كه او با شعرهاى خاقانى به خوبى آشنا بوده است.) (همان, ص ٦٨)
پاره اى از تأمّلات ذوقى مؤلّف بعد از گذشتن حدودِ نيم قرن, هنوز هم تازه و خواندنى است:
ـ در ديوان شمس, قيافه ارشاد [گرانه] يك قطب روحانى, كمرنگ و شمايل يك مجذوبِ سالك و از خودبيخود بيشتر نمايان مى شود. در مثنوى, جلال الدّين, شخص هشيارى است و در ديوان شمس, ناهوشيارى (حالت جذبه) بر او غلبه دارد. (ص ٣٩)
ـ جلال الدّين با كلمات محدود و نارساى زبان, براى بيرون ريختن جوشِ درونى, همان كارى را انجام مى دهد كه موسيقى با تركيب اصوات آزاد از محدوديّت كلمات به بار مى آورد. (ص ٢٦)
ـ شعر در زبانِ او, از دايره فُرم و عادت به سخن گفتن, خارج شده و وسيله تعبير از مافى الضّمير غوغاييِ اوست. حتّى مى توان گفت اصالت زبان جلال الدّين محمّد در اين سبك است:
چون ذرّه رسن بازم وز نور رسن سازم
در روزنِ اين خانه در گردشِ سودايى
(ص ١١٣ و ١١٤)
ـ وجه تمايز ديگر او, داشتنِ كثرتِ رديف هاست در غزل; بدون اينكه غزل از محور اصلى فكر, منحرف شود. (ص ١١٦)
ـ طبيعى بودن شعر و نوشته و خطابه, بزرگ ترين و دقيق ترين هنر بيان است و ديوان شمس از هر تكلّف و تصنّعى برى است. (ص ٧٢ و ٧٤)
ـ در توضيح مربوط به غزلى با مطلعِ (كو خرِ من؟ كو خرِ من؟/ پار بمرد آن خرِ من): خر, رمزى است از نفس حيوانى يا ماهيّت تيره خاكى كه مصدر تجلّى نور علوى شده است. جنبه بهيمى انسان رفته و جان ملكوتى در جلوه است. (ص ١٠٦)
از نكات قابل بحث درباره مولوى, شاعرى او پيش از آشنايى با شمس است. آيا مولانا قبل از شيفتگى به شمس كه مبدأ تحوّل روحى و فكرى مهمّى در او گشت, شعرى سروده بود؟ و آيا از آن سروده هاى احتمالى, امروز, نشانى در آثار مخصوصاً غزليّات او باقى مانده است؟ پاسخ هاى دشتى به اين سؤال, مثبت است. او بعد از بيان مقدّماتى درباره سابقه انس مولانا با ادب فارسى و عربى و اطّلاعات وسيع او از آن, چنين نتيجه مى گيرد: پس معقول تر و موجّه تر آن است كه فرض كنيم شمس به ملاقات كسى رفته است كه هم در سير و سلوك بوده و هم شعر مى گفته است. جلال الدّين متجاوز از چهل هزار بيت غزل سروده است. روانى سيل آسا و سرشارى آنها از انديشه هاى عرفانى مسلّم مى دارد كه كار وى در تصوّف و شعر از ملاقات با شمس آغاز نشده است. (ص ١٨١) و در ادامه احتمال داده است كه بسيارى از غزليّات با تخلّصِ (خاموش) يا (خموش) متعلّق به دوره اوّل شاعرى مولانا باشد.
بعد از دشتى, عبدالباقى گولپينارلى, محقّق برجسته ترك ـ كه اغلب آثار مولانا را به تركى استانبولى ترجمه و آثار ارزشمندى درباره مولانا, تأليف كرده است ـ نيز با استناد به ابياتى از غزليّات (عُطارِ دوار دفتر باره بودم / زَبَر دستِ اديبان مى نشستم) شاعرى او را در قبل از آشنايى با شمس, مسلّم دانسته و معدود ابيات موجود در مجالس سبعه را به اين دوره از شاعرى او نسبت داده و در توجيه آن, گرفتار تكلّف شده است. آن مارى شيمل, هم با بيان اينكه جويندگان و علاقه مندان ادب فارسى و عربى به منظورِ كسب مهارت فنّى و ذوق آزمايى شعر مى گفتند, احتمال داده است كه مولانا نيز طبع خود را در شاعرى آزموده و اشعارى گفته باشد. (شكوه شمس, ص ٦٩)
در اين مورد كه مولانا با ادب عربى و فارسى اُنسى داشت, ترديدى نيست (ر.ك: شكوه شمس, ص ٦٨) و تصريحِ مولانا به دفتربارگى و بر زبردستِ اديبان نشستن, هم ناظر به اشتغالِ وى به علوم رسمى و مطالعه كتب و دواوين شعر, قبل از ديدار با شمس است. مناقب العارفين نيز در مداومتِ مولانا به مطالعه ديوان متنبّى صراحت دارد: (در مبادى حال, حضرت مولانا, سخنان بهاء ولد را به جدّ مطالعه مى فرمود. از ناگاه مولانا شمس الدّين از در درآمد كه مخوان مخوان! … شب ها ديوان متنبّى را مطالعه مى كرد; مولانا شمس الدّين فرمود كه به آن نمى ارزد; آن را ديگر مطالعه مكن); (ر.ك: مناقب, ج٢, ص ٦٢٣) امّا يكدستى و وحدت انديشه و بينشى كه در سراسر آثار مولانا, مخصوصاً غزليّات, به چشم مى خورد (شفيعى, گزيده غزليّات, ص شانزده) و تصريح سلطان ولد به شاعرى مولانا, بعد از فقدان شمس (شيخ مفتى زعشق شاعر شد; ر.ك: ولدنامه, ص ٢٤), گواه آن است كه شعر نيز همانند سماع, ارمغان عشق شمس براى مولاناست. (فريدون سپهسالار, زندگينامه مولانا, ص ٢٥). استاد فروزانفر نيز بر اين قول است: (شور و بيقرارى مولانا و در حقيقت شاعرى و غزلسرايى او بر اثر عشق و ارادتى كه به شمس داشت, آغاز شده و آن عالم دين در پرتو عنايتِ وى, زبانى گيرا و نفسى گرم يافته و به شاعرى آشنا گرديده, اشعار خويش را كه نتيجه تلقين و الهام عشقِ اوست, به نام وى, آراسته گردانيد.) (ر.ك: زندگانى مولانا …, ص ١٤٨ و ١٤٩) خانم شيمل خود در جاى ديگر ى, پناه بردن به شاعرى را نتيجه دلشكستگى مولانا از غيبت شمس و غلبه درد اشتياق بر او, ذكر مى كند.(شكوه شمس, ص ٣٩)
ايراد ديگرى كه به كار مؤلّف وارد است, نسبت دادن ديدگاه هاى شخصى خود به مولاناست; بدون اينكه مغايرتِ آنها را با معتقدات و مبانى فكرى مولوى در نظر بگيرد. وى به بهانه ستايش مولانا ـ كه خود ستايشگر و وامدارِ صوفيان صافى و عارفان پيش از خود است ـ بعد از نقل رواياتى از تذكرة الاوليا با چنين لحنِ تحقيرآميزى از بزرگان تصوّف نام مى برد: (تصوّر عليلِ امثال حسنِ بصرى, مالك دينار و خواجه عبداللّه انصارى آنها را به خوارى و زارى مى كشاند. ولى عشق, به جلال الدّين مناعت و سربلندى مى بخشد.) (ص ١٥٨), و در توجيه خوش بينى و طربناكى مولانا مى گويد: (هيچ وقت از ترس خدا گريه نمى كند; زيرا خداوند در تصوّر او نور صرف و فيض مطلق است … جلال الدّين موجبى براى گريه نمى بيند, خنده را نشانه ايمان بلكه نتيجه حتميِ ايمان مى داند.)
بر اين برداشت ها و ادّعاهاى او, اشكالاتى وارد است از جمله اينكه:
١. روايات كتب صوفيّه را با معيارهاى عقلانى و منطقى مى سنجد و بر آنها مى تازد, در حالى كه تصوّف به عنوان بينش و نگرشى متفاوت به جهان و حقيقت و سلوك و روشى ديگرگون در سير به حقيقت, زبان و منطق خاصّ خود را دارد كه بدون آشنايى با آن, فهم درستى از مقالات و روايات آنان حاصل نمى شود.
٢. گريه و اندوه, هميشه نشانه خوارى و زارى و بى نصيبى از عشق نيست; چرا كه عشق در افراد گوناگون و حتّى در يك شخص به نسبت با احوال و مراحل زندگى عكس العمل هاى مختلفى بر مى انگيزد: يكى را مى خنداند و يكى را مى گرياند; گاهى مى نوازد و گاهى مى گدازد … سخن ابوالحسن خَرَقانى به وقت وداع با ابوسعيد در اين مورد روشنگر است: (راه تو بر بسط و گشايش است و راه ما بر قبض و حزن. اكنون تو شاد باش و خرّم مى زى تا ما اندوهِ تو مى خوريم كه هر دو كار او مى كنيم.) (اسرار التّوحيد, شفيعى, ج١, ص ٤٤)
٣. بر خلاف روحيّه حاكم بر غزل هاى مولانا كه آقاى على دشتى را به اين نتيجه گيرى سوق داده است كه (جلال الدّين موجبى براى گريه نمى بيند), مولانا گريه را سبب پالايش روح , نشانه كمال و جلب رحمت و عنايت حق مى داند:
چون بگريانم, بجوشد رحمتم
آن خروشنده بنوشد نعمتم
رحمتم موقوف آن خوش گريه هاست
چون گريست از بحر رحمت, موج خاست
(مثنوى, ٢/٣٧٣)
اى برادر! طفل, طفلِ چشمِ توست
كارِ خود, موقوفِ زارى دان درست
گر همى خواهى كه آن خلعت رسد
پس بگريان طفل ديده بر جَسَد
(مثنوى, ٢/٤٤٣)
تو نمى دانى كه دايه دايگان
كم دهد بى گريه, شير رايگان
گفت: (فَلْيَبكْو كثيراً), گوش دار
تا بريزد شير, فضلِ كردگار
گريه ابر است و سوزِ آفتاب
اُستن دنيا, همين دو رشته تاب
(مثنوى, ٥/١٣٦)
گاهى نيز فهم نادرست از ابيات, او را به استنتاج هاى متفاوت واداشته است; مثلاً در ابيات ذيل:
تا آب باشد پيشوا, گردان بود اين آسيا
تو بى خبر گويى كه (بس! كه آرد شد خروار من)
او فارغ است از كار تو, وز گندم و خروار تو
تا آب هست او مى طپد, چون چرخ در اسرار من
(متن كامل غزل در صفحه ١٠٥ همين كتاب نقل شده است), مولوى به چرخ زدن و سماع خود اشاره مى كند و وجد و حال و شور درونى خود يا وارد و الهام غيبى را سبب و عامل آن مى شمارد و تمايل يا ملالت و بى رغبتى مخاطب را در استمرار يا توقّف آن, بى اثر مى داند. امّا نتيجه گيرى مؤلّف به گونه اى است كه احتمال مى رود او آسيا را به معنى آسمان گرفته باشد: (قدرتِ مطلقِ درنده سبب ها٣, در اين دو بيت, ديگر سبب ها را عزل نمى كند. طبيعت, سير خود را دنبال مى كند و رابطه علّت و معلول, گسيخته نمى شود.)(ص ٤٧) و برداشت هاى ديگرى نيز بر وفقِ معانيِ ظاهرى ابيات مى كند كه با مَذاق عرفانى و جهان بينى مولانا سازگارى ندارد.(از جمله ر.ك: ص ٥٠)
استناد به غزل هاى مشكوك و غيرمعتبرى كه در چاپ فروزانفر نيست (از جمله ر.ك: ص ١٤٨ و ٢٥٦) از معايب كار مؤلّف است. (همزمان با چاپ دوم كتاب, متن فروزانفر از چاپ درآمده و در دسترس مؤلّف بوده است; ص ٥٢) مآخذ ابيات ذكر نشده است و به دليل ماهيّت كار مؤلّف, منابع و فهرست منابعى در كار نيست.پانوشت ها: ١. رك: ماندانا صديق بهزادى, كتابنامه مولوى, چاپ اوّل, تهران, مؤسّسه تحقيقات و برنامه ريزى علمى و آموزشى, مركز خدمات كتابدارى, ١٣٥١. آن مارى: (نفوذ جلال الدّين مولوى در شرق و غرب); نجيب مايل هروى: (فارسى زبانان درباره آثار مولوى); شكوه شمس (سيرى در آثار و افكار مولانا), ترجمه حسن لاهوتى, چاپ اوّل, تهران, مؤسّسه انتشارات علمى و فرهنگى, ١٣٦٧, ص ٥١١; توفيق. هـ سبحانى: (مقالات نوشته شده درباره مثنويِ مولانا جلال الديّن) ; درخت معرفت (جشن نامه استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب), چاپ اوّل, به كوشش على اصغر محمّدخانى, تهران, سخن ١٣٧٦, ص ٣٦٥. ٢. محمّدرضا شفيعى كدكنى, گزيده غزليّات شمس, چاپ ششم, تهران, شركت سهامى كتاب هاى جيبى, ١٣٦٥, ص بيست و نه. ٣. اشاره است به اين بيت از غزليّات: هر چه خواهد آن مسبِّب آورد قدرت مطلق سبب ها بردَرَد