آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - مكاشفات رضوى ، كشفى ارزشمند - بابايى رضا

مكاشفات رضوى ، كشفى ارزشمند
بابايى رضا

مكاشفات رضوى (شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى) مولوى محمدرضا لاهورى, به تصحيح و اهتمام كورش منصورى, تهران: انتشارات روزنه, چاپ اوّل: ١٣٧٧, ٩٠١ص, وزيرى.
شيفتگان مثنوى, تشنگان شرح هايى هستند كه هر از گاه از راه هاى دور و نزديك, وصال دهند و دريافتى تازه از اين كتاب مستطاب, به رهاوردِ سفر بازآرند. خداى را سپاس مى گزاريم كه اين انتظار يك بار ديگر در آخرين هفته هاى سال پيشين, اجابت شد و كارنامه سال ٧٧ از نام شرحى ديگر بر مثنوى خالى نماند.
مثنوى معنوى به هزار و يك دليل, هماره مورد توجه صاحبان معرفت و انديشه بوده است. بخشى از اين توجه را مى توان از شمارگانِ شرح هاى كه تاكنون بر او نوشته اند, دريافت. از ميان شروح كهنِ مثنوى, كتاب هاى ذيل يادكردنى است:
١. جواهر الاسرار و زواهر الانوار, تأليف شهيد كمال الدين حسين بن حسن خوارزمى (متوفاى ٨٣٥هـ.ق). اين شرح كه از نامى ترين شروح مثنوى است, در نيمه راه باز مى ماند و دستِ توفيق به دفتر چهارم نمى يازد. چاپ مصحَّح و پاكيزه اى از اين شرح تاكنون به علاقه مندان مثنوى اهدا نگرديده است.
٢. اسرار الغيوب, تأليف خواجه محمد ايّوب. اسرار الغيوب, به شرح ابيات مشكل پنج دفتر نخست مثنوى بسنده كرده است; از اين رو مى توان آن را بيشتر حاشيه دانست تا شرح.
٣. شرح مثنوى بحرالعلوم. نويسنده اين كتاب, عبدالعلى محمد بن نظام الدين, مشهور به بحرالعلوم, هرچند به شرح هر شش دفتر مثنوى توفيق يافته است, اما به دليل اصرار فراوانى كه در نزديك كردن مثنوى به آثار ابن عربى دارد, چندان در آسان كردن فهمِ مثنوى توفيق نمى يابد.
٤. شرح اسرار, تأليف حكيم حاج ملاهادى سبزوارى (متوفاى ١٢٩٠هـ.ق).
خطايى كه بحرالعلوم در گراياندنِ مثنوى به ابن عربى مرتكب شده بود, مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى در تطبيق مثنوى بر آراى حكمت متعاليه تكرار كرد. تا آنجا كه شرح نامبرده را مى توان از جمله آثارى برشمرد كه حكمت متعاليه و انظار مؤسس آن را به خوبى و روشنى باز گفته است. نگارنده درباره اين شرح, بررسى هاى مختصرى را انجام داد و در سال ١٣٧٣ به كنگره بزرگداشت آن حكيم الهى تقديم كرد.
مطالعه دو شرح اخير, اين درس را به ما مى آموزد كه براى راهيابى به جهان زيبا و مرموز مولانا, بايد از راهى غير از مثنوى داخل شد و سپس در جزيره مثنوى تفرّج كرد;
گر شدى عطشانِ بحر معنوى
فُرجه اى كن در جزيره ى مثنوى

زيرا شناخت حالات و مقامات آن مرد بزرگ, ضرورى ترين مقدمه براى درك سخنان اوست. اگر در مثنوى, تعابيرى مانند (وجود مطلق)١ اين كتاب را به فصوص الحكم نزديك مى كند, هزاران تعبير ديگر وجود دارد كه مثنوى را به گفته هاى عارفان چندين قرن پيش از محى الدين شبيه مى سازد. و بايد افزود كه در مثنوى از عارفان بزرگى چون بايزيد بسطامى (متوفاى ٢٦٤هـ,ق) و شيخ ابوالحسن خرقانى (متوفاى ٤٢٥هـ.ق) ياد شده است و اين خود راهنماى صادقى براى پيدا كردن ريشه هاست.
٥. شرح مثنوى شريف, تأليف مرحوم بديع الزمان فروزانفر, به حق مى توان اين شرح را يكى از گوياترين شروح مثنوى دانست. پايبندى مؤلف به همه اصول و بايسته هاى شرح, اين كتاب را براى همه مثنوى پژوهان مغتنم و سودمند ساخته است.دريغا كه نويسنده دانشمند آن, پيش از آنكه شرح نخستين دفتر مثنوى را به پايان برساند, آخرين سطر دفتر عمر خويش را نگاشت و آن را به دست اجل سپرد.
استاد دكتر سيد جعفر شهيدى, ناتمامى اين شرح سترگ را برنتافت و تاكنون چند جلد بر شرح نامبرده افزوده است. شرح استاد شهيدى از جايى آغاز مى شود كه خامه فروزانفر در آن باز ايستاده بود. هرچند استاد شهيدى, سبك و سياق سَلَفِ خود را مى پويد, اما تفاوت هايى در شرح آن دو ديده مى شود. اين تفاوت ها, برخى محسّنات شرح شهيدى هستند و برخى كاستى هاى آن.
٦. تفسير و نقد و تحليل مثنوى, به قلم مرحوم استاد محمدتقى جعفرى.
توضيح درباره اين شرح را به قلم خود استاد مى سپاريم:
در سال ١٣٤٤شمسى, جمعى از دوستان دانشمند و فضلاى پاكدل كه شيفته مقامات علمى و معرفتى جلال الدين مولوى بودند, در تهران دور هم گرد آمده و با خلوص نيّت و جديّت كامل, كتاب مثنوى را مورد بحث و بررسى قرار دادند. اين جانب توفيق شركت در اين مجمع علمى و فلسفى و عرفانى را داشتم. پيش از تاريخ فوق به مدت زيادى با مغزِ سرشار و روان پرجوش جلال الدين آشنايى داشته و از حقايق فراوانى كه در كتاب مثنوى آورده است, بهره بردارى كرده بودم. مجمع فوق به اضافه يك جلسه ديگر كه تدريس مثنوى را در آن جلسه به عهده داشتم, آشنايى اين جانب را با مثنويِ جلال الدين نزديك تر و جدّى تر كرد. اين دو جلسه تحقيقى با احساس عظمتى كه از كتاب مثنوى داشتم, مرا به آن وادار كرد كه در حدود امكاناتِ خود تفسير و نقد و تحليلى درباره اين كتاب بنويسم.٢
از فوايد بسيار فراوان اين شرح كه بگذريم, برخى بر شرح مرحوم استاد جعفرى نكاتِ انتقاديِ گوناگونى را يادآور شده اند. مهم ترين آنها, تطبيقِ مثنوى با انديشه هاى متفكران گذشته و جديد است. استاد جعفرى در يك گفتگوى شفاهى با دكتر مرحوم ميرسپاسى از اين انتقاد پاسخ گفته است. خلاصه دفاعيه ايشان اين است كه از دهنى چنان وقّاد و الهام گير, هيچ دور نيست كه به بسيارى از يافته هاى آيندگان نزديك شده باشد.٣
به هر روى شرح استاد جعفرى, مفصل ترين شرحى است كه تاكنون بر مثنوى نگاشته شده است و گمان نمى رود كه تا سال ها پس از اين شرحى بدين كميت و كيفيت ظاهر شود.
شروح مثنوى به موارد ياد شده محصور نمى شود, اما ذكر و بررسى ـ هرچند اجمالى ـ همه آنها چندان كمكى به هدف اين نوشتار نمى كند.
مكاشفات رضوى, از شروح قرن يازدهم و به قلم شارح فاضل و دانشمندى به نام محمدرضا لاهورى است. دانسته هاى نگارنده درباره مؤلفِ مكاشفات رضوى, بيش از آنچه در مقدمه كتاب به قلم مصحح محترم آمده است, نيست. در همين مقدمه مى خوانيم:
شارح بزرگوار, مولوى محمدرضا ملتانى لاهورى ـ رحمةالله عليه ـ در قرن يازدهم هجرى در شهر لاهور چشم به جهان گشود. پدرش محمد اكرم, از محققان آن زمان بود. شرح اسكندرنامه نظامى را شروع كرد و پيش از به انجام رساندن, بدرود زندگانى گفت. پسرش ـ محمدرضا لاهورى ـ آن شرح را به پايان برد و بدين ترتيب با ذوقى سرشار و دانشى بسيار به پهنه علم و ادب راه يافت. از وى اطلاع و گزارش دقيقى در دست نيست; تنها همين اندازه دانسته شده كه خود در آغاز شرحِ مثنوى معنوى (مكاشفات رضوى) و به عنوان مقدمه سخن مى راند كه در جوانى به خدمات ديوانى و سلطانى مى پرداخته و نيك برمى آيد كه از بزرگان درگاه پادشاهى و از علماى زمان خويش بوده. از سويى دريغ و افسوس خورده كه عمر عزيز و شريف خود را در اين راهِ دنيوى و فانى صرف كرده است.٤
وجه ناميدن اين شرح به مكاشفات رضوى, تيمّن و تبرك به حضرت رضا ـ عليه السلام ـ بوده است. او خود مى گويد:
چون كلمه رضا جزو علم و دست ارادت بنده به دامن ارشادِ حضرت رضا[ع] مسلم است, اين نسخه را به مكاشفات رضوى موسوم گردانيده, اميد كه توفيق مساعدت نمايد و همت حضرت مولانا مدد فرمايد. بالله الاعتصام من اول شروع الى الاختتام.
ارادت و محبت شارح دانشمند مكاشفات رضوى به خاندان رسول ـ عليهم السلام ـ در همه كتاب نمايان است, و اين در حالى است كه وى بر تسنن بوده است. هرچند شيوه لاهورى در اين شرح پرداختن به همه ابيات مثنوى نيست, ولى در سه دفتر نخست, حرارت بيشترى از خود در شرح ابيات نشان مى دهد; يعنى هم ابيات بيشترى را به شرح مى گيرد و هم در شرحِ آنها سنگ تمام مى گذارد. ولى اين حوصله و دقت از ميانه دفتر سوم تا پايان دفتر ششم, جاى خود را به كم حوصلگى و شتاب مى دهد. گويا هنگامى كه وى به شرح حكايتِ زنى كه فرزندش نمى زيست, مى رسد, خود به فرزند مردگى مبتلا مى شود.٥
قضا را شرح مثنوى به اين مقام رسيد كه اين سرگشته باديه حيرت را پسرى كه غير او فرزند ديگر نبود, درگذشت. و از ارتحال او حال چنان متغير گرديد كه عقل و هوش آواره, جامه صبر [و] شكيب پاره شد.٦
در ميان شروح كهن, شرح لاهورى بيشترين شباهت را به شرح هاى جديد دارد. نويسندگانى كه در روزگار ما به شرحِ متن كهن و اصيلى دست مى يازند, تجربيات و رهيافت هاى گرانقدرى را پشت سر خود دارند. اما در قرن يازدهم, شيوه و منش شارحان به گونه اى ديگر بود. با اين وجود, لاهورى در اين شرح به اصولى پايبندى نشان مى دهد كه در حال حاضر جزو مهم ترين قواعد شرح و توضيح است. از جمله اينكه در ابتداى هر داستان, نخست روح و قلب آن را باز مى گويد. شرح خود را صرف توضيح واضحات نمى كند و جز آنچه را كه به نظر مشكل مى آمده است, به شرح و بسط نمى گذارد. در بيشتر جاها, اشارات قرآنى, روايى و تاريخى را نكته بينانه ظاهر مى كند.
مصحح فاضل مكاشفات رضوى در مقدمه كتاب, نكات سودمندى را يادآور شده است كه اين قلم از تكرار آنها خوددارى مى كند. اما نكاتى چند نيز باقى است كه به اختصار يادآور مى شويم:
١. گويا محمدرضا لاهورى, نويسنده كتاب مكاشفات رضوى, ارادتِ چندانى به محى الدين عربى و قاطبه فلاسفه نداشته است. برخلاف برخى از شارحانِ مثنوى, او هيچ گاه انظار محى الدين را در مثنوى نشان نمى دهد و سعى در تطبيق تحميلى نمى كند. نام ابن سينا يك بار در كتاب آورده مى شود, آن هم به عنوان مصداقِ بيت زير:
نور چشمى كه به روز استاره ديد
آفتابى چون ازو رو دركشيد؟

لاهورى در شرح موجز خود بر اين بيت فقط يادآور مى شود كه مراد مولانا ابن سيناست; زيرا او بود كه (حسّ باصره او در روز, عطارد مى ديد, اما آفتاب روشن عشق را ديدن نمى توانست).٧
در شرح بيتى از دفتر دوم, پس از نقل عقيده مولانا, مبنى بر امكان رشد و ترقى براى روح پس از مفارقت از دنيا, ابن عربى را با مولانا موافق مى خواند.٨ اين لحن نشان مى دهد كه شارح, مقام علمى و معنوى مولوى را بيش از ابن عربى مى دانسته است; زيرا اگر جز اين بود, بايد مولوى را موافق ابن عربى مى گفت, نه عكس آن.
لاهورى در اين شرح از بسيارى عرفاى نامى و غير نامى به احترام و تكريم ياد مى كند و در همه كتاب جز موردى كه گفته شده سخن از ابن عربى به ميان نمى آورد.
٢. آنچه اين شرح را از اكثر شرح هاى پيش از خود ممتاز و مفيدتر مى كند, پرهيز شارح از تأويل هاى سرد و بى ضرورت است. برخى از شارحان مثنوى, به واقع به شرح مثنوى كمر نبسته بودند, بلكه بيت هاى آن را بهانه تاخت و تازهاى علمى خود مى كردند. لاهورى به سادگى هر بيت را معنا مى كند و آنچه از ظهور كلمات و تركيبات برمى آيد, همان ها را باز مى گويد. اين هنرمندى و تيزبينى را در تفسير نخستين بيت مثنوى به خوبى نشان مى دهد. لاهورى پس از آنكه تأويل هاى خنك و نامناسب برخى را درباره نى ذكر مى كند, مى نويسد:
به اعتقاد اين هيچمدان اولى آن است كه تكلّفات را يك سو كرده, از نى همين نى كه مى نوازند, مراد داشته شود; زيرا كه تأويل بى ضرورت مستحسن نيست. على الخصوص نى را به قلم وجوديِ محمدى(ص) تفسير كردن, احتمال ندارد. زيرا كه مصرع ثانى, لفظ جدايى و شكايت را متضمن است, و اطلاق اين لفظ بر ذاتِ خيرالانبياء روا نبود.٩
و كاش او خود تا پايان شرح, بر همين عقيده و پرهيز از تأويل باقى مى ماند. اما هنوز چندان از بيت نخست فاصله نمى گيرد كه در شرحِ
آن يكى خر داشت پالانش نبود
يافت پالان گرگ خر را درربود
مى نويسد:
اشارت بدان است كه هر يافتى در اين نشأه عنصرى نايافت [است] و هر كمالى در عصه امكان, نقصان!١٠
حال آنكه اين بيت و بيت پس از آن, جز آنكه حال پادشاه را پس از بيمارى كنيزك توصيف كند, نمى تواند محمل ديگرى داشته باشد.
با اين همه مى توان مكاشفات رضوى را يكى از بى پيرايه ترين شروح مثنوى خواند. در سرتاسر اين شرح معنوى, كمتر مواردى را مى توان يافت كه شارح نازك خيالى ها و باريك انديشى هاى افراطى را به شرح ابيات راه دهد. مولانا خود در جاهاى مختلفى از مثنوى, مخالفت خود را با تأويل اظهار كرده است. او (تأويل) را (واداد عطا) يعنى پس زدن عطا دانسته و مى گويد: آن كس كه دست به تأويل مى زند, به واقع حقيقت را كه عطاى الهى است, برنتافته آن را با تأويل به كنار مى زند.
هيچ بى تأويل اين را در پذير
تا درآيد در گلو چون شهد و شير
زانك تأويل است وادادِ عطا
چونكه بيند آن حقيقت را خطا
آن خطا ديدن ز ضعف عقلِ اوست
عقلِ كل مغزست و عقلِ ما چو پوست
خويش را تأويل كن نى اخبار را
مغز را بدگوى نى گلزار را١١

در جايى ديگر, خطاب به كسانى كه ناشيانه قرآن را به مسلخ تأويل مى برند, مى گويد:
كرده اى تأويل حرفِ بكر را
خويش را تأويل كن نى ذكر را

مراد او از حرفِ بكر, قرآن است; بدين ترتيب آنچه سزاوار تأويل است چشم و عقلى است كه حقايق را رو به روى خود مى بينند, نه حقيقت هاى ناب و بكر, كه مثنوى خود از آن جمله است.
٣. شرح لاهورى را مى توان تصحيح ديگرى از مثنوى نيز دانست. زيرا ضبط برخى كلمات و جملات در اين شرح با همه نسخه هاى ديگرى كه اينك از مثنوى در دست است, مخالف مى نمايد. از برخى نوشته هاى لاهورى چنين برمى آيد كه وى چندين نسخه از مثنوى در اختيار داشته است و گويا در هر بيت بهترين ضبط را اختيار مى كرده است. اين يكى ديگر از خصوصيات امروزينى مكاشفات رضوى است. چنين بحث هايى كه مربوط به نسخه بدل ها مى شود, در شروح كهن مثنوى جايى ندارند. به ذكر يكى دو نمونه بسنده مى كنيم.
لاهورى در ذيل اين بيت:
سرّ من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
مى نويسد:
در اكثر نسخ چشم و گوش به (واو) عاطفه واقع است; ليكن اضافت بهتر است و عطف در كار نيست. حاصل معنى آن كه: گوشِ همه كس صاحب ديد و تمييز نيست تا سرّ ناله را دريابد. و نيز اشارت است به اين معنا كه شنيدن همين ديدن مى تواند باشد.
همين نظر ـ ترجيح اضافه بر عطف ـ را در بيتى ديگر از دفتر چهارم تكرار مى كند:
وارهيده از جهان عاريه
ساكن گلزار [و] عين جاريه
اضافه گلزار به عين جاريه, مفيد معناى تازه اى نيست, اما استعاره زيبايى مى آفريند كه آن را به مراتب بالاتر از عطفِ گلزار به عين جاريه مى نشاند.
سخن آخر اينكه (مكاشفات رضوى) عطيه گرانبهايى است كه همه مثنوى خوانان را به كار مى آيد. در اين شرح غير از نكات زيبا و عرفانى كه به فراوانى يافت مى شود, لطايف ديگرى نيز قابل دسترسى است. نگارنده آشنايى با اين شرح و مطالعه مكرر آن را به همه علاقه مندان مولانا توصيه كرده مصحح محترم آن را دست مريزاد مى گويد. آقاى كورش منصورى كه متواضعانه از ذكر نام خود به عنوان مصحح به روى جلد خوددارى كرده اند, پاورقى هاى سودمندى نيز بر كتاب افزوده اند. اين توضيحات همگى نشان از تلاش و همت درخور تقدير ايشان است.پاورقى ها ١. ما عدم هاييم هستى ها نما تو وجود مطلق و هستى ما (دفتر اول) مرحوم استاد شهيد مطهرى, همين تعبير (وجود مطلق) را از محكم ترين دلايلِ دلبستگى مولوى به آراى محى الدين قلمداد فرموده اند. ٢. تفسير و نقد و تحليل مثنوى, ج١٤, ص٦٢٤. ٣. ر.ك: نصرى, عبدالله, تكاپوگر انديشه ها, ص٣١. ٤. مكاشفات رضوى, مقدمه مصحح, ص هشت و نه. ٥. همان, ص٢. ٦. همان, ص نه. ٧. همان, ص ٧١٤. ٨. همان, ص ٤٢١. ٩. همان, ص ٣. ١٠. همان, ص ١١. ١١. مثنوى معنوى, طبع نيكلسون, دفتر اول, ابيات ٤٤ـ٣٧٤١.