آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - اجمالي ها

اجمالي ها


معجم الاسماء المستعارة و اصحابها (لاسيّما فى الادب العربى الحديث), يوسف اسعد داغر, لبنان: مكتبة لبنان, ١٩٩٦, ٢٩١ص, رقعى.
بهره گيرى از رمز پيشينه اى ديرينه دارد. آدمى آن گاه كه بر آن بوده تا انديشه خود را به آرامى و با پنهانكارى بيان كند و بر چهره برخى از انديشه ها, پرده اندازد, از اين شيوه وام گرفته است.
گاه به دامن تصاوير خيالى و درختان و حيوانات و جمادات, آويخته و گاه از قواى موجود در طبيعت چونان رمزهايى براى بازگفتِ انديشه هاى دينى و معانى ادبى بهره جسته است.
قدما, براى اشاره به الهه خير و شر, از پرندگان و حيوانانت و حشرات استفاده مى كردند. براى نمونه مصريان قديم, الهه قدمت را ـ كه نزد ايشان تدبيرگر حيات است ـ به شكل شاهينى ترسيم مى كردند كه خورشيد بر بالاى سرش قرار دارد. همچنين الهه قدرت (اوزيريس) را در قالب شيرى برخاسته از جا, نشان مى دادند.همان گونه كه الهه تحنيط (انوبيس) را به شكل گرگى با اندام آدمى, مى نماياندند.شكل و شمايلى نيز كه بر روى پرچم هاى كشورهاى گوناگون نقش مى بست, حاكى از همين تمايلات براى ابراز رازهاى ملّى و ويژگى هاى قومى بوده است; به مَثَل, رامسيس بزرگ, فرعون مصر, (مار) را سمبل پادشاهى و تسلّط مى دانست و از اين رو آن را بر سر افسرِ خود مى نشاند. همچنين (خفرع) از فراعنه باستانى مصر, (شير) را سمبل اقتدار و سلطه مى دانست و از اين رو, ابوالهول را چونان سمبلى از خفرع ساختند كه پيكرى شيرگونه دارد با سرى انسانى. پيداست كه پيكر اشاره به قوّت و عظمت مى كند و سرو صورت به خرد و انديشه.
در دوره اسلامى نيز (صلاح الدين ايوبى) تصوير عقاب را سمبل سلطنت و رفعتِ درجت مى دانست كه همين تصوير با اندكى تغيير شكل, آرم پرچم كشور مصر و برخى ديگر از ممالك عربى شد. ساير كشورها نيز كم و بيش از تصاوير حيوانات و نباتات و حتى برخى اجرام آسمانى همچون خورشيد و ماه و ستارگان بهره گرفته اند تا بدين وسيله از ديگر ملت ها تشخّص و ويژگى يابند. براى نمونه صليب همواره رمزى از مسيحيّت و هلال ماه رمزى از اسلام است. امروزه در بسيارى نمودهاى تصويرى, اژدها رمزى از كشور چين, خرس سمبل روس, عقاب سمبل آلمان, گرگ, اشاره به امپراتورى روم باستان, شير رمزى از كشور بريتانيا و درخت صنوبر سمبل كشور لبنان است.
انتخاب اين رمزها, كاملاً اتفاقى نيست, بلكه گاه نوعى سنخيّت و ارتباط معنوى ميان تصاوير انتخاب شده و روحيات يك ملت يا يك شاه ديده شده است. اينكه كاريكاتوريست ها, گاه چهره شخصيتى را به صورت حيوانى مخصوص و يا با برنمودن برخى از ويژگى هاى آن حيوان, به نمايش مى گذارند, برخاسته از درك همين سنخيّت و هماهنگى است.
براى نمونه سال ها پيش (طاهر طناحى) در كتابى تحت عنوان حديقة الحيوان (باغ حيوانات) چهره ٢١ نفر از ادباى روشنفكرِ مصر را به شيوه اى كاملاً هنرى با تصاوير برخى حيواناتِ زمينى و دريايى در هم آميخت. معيار او در اين كار تنها, هماهنگى روحيّات آن بزرگان با برخى ويژگى هاى حيوانى بود. او برخى از اين تصاوير را چند سال پيش از گردآورى در يك كتاب, هر از گاهى در مجله (الهلال) به چاپ مى رساند و البته به شدّت مورد توجه بينندگان قرار گرفت و موجب رضايت و تفريح بسيارى گرديد.البته اين شيوه از در هم آميختن تصاوير و چهره ها در بسيارى از كشورهاى ديگر نيز نمونه هايى دارد.
همچنين سال ها پيش برخى از نويسندگان بزرگ معاصر (مربوط به نيمه نخست قرن بيستم ميلادى) در مصر و لبنان به ديدگاهى نزديك به سمبليك نظر داشته اند; براى نمونه شيخ عبدالعزيز البشرى در كتاب فى المرآة (درآينه), مجموعه اى از طرح هاى ادبى را ارائه داده كه حاوى تصاوير بيش از سى شخصيت مصرى است كه بين سال هاى ١٩٢٤ـ١٩٢٧م. مى زيستند. او اين طرح ها را پيش از گردآورى در يك كتاب, در مجله (سياسة الاسبوعية) منتشر كرده بود. مرحوم الياس ابوشبكه نيز به همين سياق در كتاب معروف خود (الرّسوم) مجموعه اى از تصاوير و طرح هاى رجال ادب و سياست را نخست در مجله (المَعرض) و سپس در كتابى مستقل به چاپ رساند.
كسانى كه تاريخ ادبيات معاصر عرب را پى مى گيرند و در پى تحولات و فراز و فرودِ سير انديشه معاصرند, ناچارند با چهره حقيقى بسيارى از انديشه وران در پسِ نام ها و امضاهاى مستعار پنهانند, آشنا شوند و بدانند كه بسيارى از نويسندگان و اديبان به دلايل گوناگون تمايل داشته اند كه در پسِ پرده نام هاى مستعار, بنشينند و منتظر اظهار نظرهاى مخالف باشند.
البته اين شيوه پنهانكارى و پنهان نگارى, تنها به متفكران و اديبانِ معاصر اختصاص نداشته, و از ديرباز چنين بوده كه برخى ملاحظات سياسى, مذهبى, اجتماعى و… صاحب نظران را بر آن وا مى داشته كه از نام حقيقى خود صرف نظر كنند و نام هاى ديگرى به استعاره گيرند.
نمونه را بايد به سراغ (اخوان الصفا) رفت كه گروهى از ادبا و انديشوران و نويسندگانِ مسلمان بودند و حجم انبوهى از دانش مسلمين را در روزگار خود (قرن چهارم هجرى) در ٥٢ رساله گرد آوردند. مى دانيم كه نام بيشتر اعضاى اين گروه, همچنان نامعلوم است و به رغم تلاش برخى پژوهشگران معاصر كه در (رسائل اخوان الصفا) نمودى و تسلّطى داشته اند, هنوز نام اعضاى اين گروه, آشكار نشده است. گروه هاى ديگرى نيز در بصره و ساير مراكز اسلامى قديم مى شناسيم كه نام اعضاى آنها, نا معلوم است.
در روزگار ما نيز اگر نام واقعى نويسندگان و شاعران را ندانيم, بيم آن مى رود كه در آينده, نام واقعى آنان براى هميشه نا معلوم بماند, چرا كه در بسيارى موارد, نام مستعار شخصيت ها بر نام حقيقى آنان غلبه پيدا مى كند و ديگر كسى ايشان را با نام حقيقى نمى شناسد. مثلاً (مولير) (نويسنده و طنزپرداز معروف فرانسوى) در واقع نام مستعار (جين بسپتيست) است و (جرج اليوت), در واقع نامى است مستعار براى (مارى آن ايوانس) در حالى كه كمتر كسى نام واقعى آنها را مى داند. همچنين در ميان اديبان معاصر, (اخطل الصغير) نام مستعار شاعر لبنان: بشاره عبدالله الخورى, خالق اثر بزرگ غنايى (الهوى و الشباب) است و (بدوى الملّثم) نام نويسنده و اديب اردنى: يعقوب العودات است (كه نام حقيقى او نزد بيشتر پژوهندگان عرب مجهول است) و نيز شاعر بزرگ عرب (ادونيس) كسى نيست جز احمد على سعيد و نويسنده سورى (عدنان بن ذريل), همان استاد عدنان الذهبى, نويسنده و منتقد ادبى و مورّخ داستان درسوريه است; همان گونه كه امضاى (زُهَير زهير) در نشريه (المكشوف) متعلق است به مرحوم شيخ فواد حبيش و….
اين گونه نام هاى مستعار در همه زبان ها و ملت ها يافت مى شود, هر چند در برخى ادوار تاريخى اين گرايش بناگزير, بيشتر شده است.
در ميان نويسندگان غربى و عربى تاكنون كتاب هايى چند در خصوص معرفى نام هاى مستعار به چاپ رسيده كه برخى از آنها مستقيماً بدين امر اختصاص يافته است, همچون:
القاب الشعراء از محمد بن سائب كلبى (م.١٤٩هـ.); كتاب من قال شعراً فسمّى به از على بن محمد بن عبداللّه مداينى (م.٢٢٥هـ.); القاب الشعراء از محمد بن عثمان الزيارى (م.٢٤٣هـ.); القاب الشعراء از ابى عبدالله محمد بن مرزبانى (م.٣٠٨هـ.); القاب المذاكرة فى القاب الشعراء از مجدالدين اسعدبن ابراهيم النشابى; الكُنى و الالقاب از شيخ عباس قمى.
برخى ديگر از تأليفات نيز غير مستقيم و به شكل حاشيه اى به اين امر پرداخته اند; مثلاً ابو منصور ثعالبى (م.٤٢٧هـ.) باب دوم از كتاب (لطائف المعارف) را به القاب شعرا اختصاص داده و برخى از آنها را نام برده است. ابن رشيقِ قيروانى (م.٤٥٦هـ.) نيز در كتاب (العمده) نام برخى از شاعرانى را كه مردم تنها آنان را به تخلّصِ شعرى مى شناسند, ذكركرده است. سيوطى (م.٩١١هـ.) نيز گروهى از اين شاعران را در كتاب (المُزهِر فى علوم اللغة) (ج٢, ص٤٣١) به نام, معرفى كرده است.
(براى آشنايى بيشتر با اين گونه مآخذ, ر.ك: دكتر سامى مكّى العانى, معجم القاب الشعراء, مطبعة النعمان فى النجف الاشرف, ١٩٧١, ٣٢٤ص)
كتاب حاضر نيز با بهره گيرى از تمام اندوخته هاى گذشتگان و معاصرين, به جمع آورى همان نام ها و تخلّص ها پرداخته است با اين تفاوت كه گستره اى عام تر دارد و تنها به شاعران اختصاص نيافته و نويسندگان و طنزپردازان و جمعيت هاى ادبى و مطبوعاتى را نيز در برگرفته است. در اين فرهنگ نامه, نام واقعى نويسندگان و شاعران و برخى هنرمندانى كه نام هاى مستعار داشته اند, به ترتيب الفبا ذكر شده و درباره هر يك اطلاعاتى اندك ارائه شده است. همچنين معرفيِ نسبتاً كاملى از گروه ها و انجمن هاى علمى, ادبى و مطبوعاتى (كه گاه به نام انجمن, امضا مى كرده اند) عرضه شده است.
مؤلف براى مستند كردنِ نوشته هاى خود, در پايان هر مدخل, مآخذ خود را نيز ذكركرده تا بر اعتماد خواننده بيفزايد.
اين كتاب كه واپسين اثرِ نويسنده بوده است, همچون ساير آثار مؤلف در زمينه معجم نويسى حكايت از روحيّه كاملاً علمى و آكادميك در ميان اديبان معاصر عرب مى كند. آنان با توجه به نياز نسل امروز و فوايد فراوان فرهنگنامه نويسى, در اين زمينه گوى سبقت را از همركابان خود ربوده اند.
يوسف اسعد داغر (١٨٩٩ـ١٩٨١م.) فراهم آورنده اين فرهنگنامه از لبنان برخاست و پس از تحصيل در مدارس لبنان, بيت المقدس و پاريس, در دانشگاه هاى لبنان به تدريس پرداخت و نزديك به ده اثر در زمينه ٌمعجم نويسى پديد آورد. كتاب حاضر را نيز تنها يك سال پيش از مرگ به چاپخانه سپرد و برگى ديگر بر افتخارات فرهنگى خود افزود. محمّد رضا موحّدى
* تذكرة الشعراء, مطربى سمرقندى, استنساخ:اصغر جانفدا, مقدمه, تصحيح: على رفيعى علامرودشتى, نشر ميراث مكتوب, ١٣٧٧, ٨٠٠ص.
اين تذكره از جمله پر مطلب ترين تذكره هايى است كه در ماوراءالنهر تأليف يافته و اطلاعات ارزشمندى راجع به پارسى گويان ماوراءالنهر و هند دارد. البته مؤلف ـ كه متولد ٩٦٦ و متوفى ١٠٤٠هـ.ق. است ـ عمده تحصيلات و زندگانيش و همچنين محل تأليف آثارش ماوراءالنهر ,است ولى مدتى را هم در هند گذرانده و تذكرهايى هم براى جهانگير بابرى به نام نسخه زيباى جهانگير ساخته است كه در پيشگفتار مصحح كتاب (آقاى على رفيعى) به واسطه از آن مطلب نقل شده است. مؤلف كتاب ديگرى هم دارد به نام خاطرات كه چاپ شده و مصحح فاضل توانسته است با استفاده از دو كتاب ياد شده و استخراجاتى از تذكرةالشعراء, شرح حال مفصلى از مؤلف بپردازد. البته مأخذ ديگرى نيز داشته اند كه در پايان پيشگفتار به آن اشاره شده است. از مرور تذكره مطربى سمرقندى و كتاب هاى ديگرى كه در آن حوزه تصنيف شده است,برمى آيدكه ذوق شعر در ماوراءالنهر طى قرن هاى دهم و يازدهم بر همان قرار قرن هشتم و نهم باقى مانده است; يعنى توجه به صنايع لفظى و نيز مكتب وقوع عمده شاخص ادبيت و شاعرى در اين حوزه بود و آنچه به نام سبك هندى ناميده مى شود, در ايران و هند استحكام يافت و البته در نيمه دوم قرن يازدهم (يعنى بعد از مرگ مطربى سمرقندى) شاعرانى چون سيدا نسفى و شوكت بخارى به شيوه هندى شعر سرودند. وقتى انسان مى بيند كه مطربى سمرقندى با چه تفاخرى از موشحات و مطيرات خودش و ديگران ستايش مى كند, گويى كتاب بدايع الوقايع را سير مى كند. مشخصات دقيق اين دوره از شعر و شاعرى را در كتاب شعر و شاعرى در عصر شاهرخ نوشته دكتر يارشاطر بايد ديد. در ماوراءالنهر شعر در جا مى زده است; در حالى كه در ايران و هند شاعران متفكر و صاحب سبكى چون عرفى و فيض و نظيرى پيدا شدند كه پايه ابداع را بالا بردند. در هر حال كتاب مطربى سمرقندى بسيار به كار محقق مى خورد; خصوصاً كه حتى محققان درجه اول ما در رشته تذكره شناسى اطلاع دقيق از آن نداشته اند.(پيشگفتار, ص٥٥)
تصحيح و چاپ و صحافى كتاب, مطلوب و بسيار خوب است و حتماً بايد محققان ادبيات آن را ببينند, چون مطالبش حتى در مدخل هاى مشترك با ساير تذكره ها فرق دارد. مضاف بر اينكه مدخل هاى متفاوت با تذكره هاى معمولى نيز بسيار دارد. مثلاً شاعران پيشه ور در اين تذكره جايگاه مهمى دارند.
با نقل يك نمونه از نثر مؤلف, اين معرفى مختصر را تمام مى كنيم و خوانندگان را به اصل كتاب حوالت مى دهيم:
(سابقى سمرقندى در پيش جناب ملا دوست خرازى مختصر وقايه مى خواند و… امامت بعضى از محالّ را قبول نموده, هرچند روز در مسجدى امام مى شد, چون اجرت نمى دادند به مسجد ديگرى رفته امام مى گرديد. در اين وادى غريب بى طالع بود. حضرت علامة العلماء قاضى محمد صادق الآخوند بر سبيل مطايبه روزى به او فرمودند كه شخصى در محله اى امام شده مدتى امامت كرده فلسى از اجرت امامت به او نداده اند آخر به جهت اخذ اجرت حيله اى انگيخته, و آن چنان بوده كه ترك امامت نموده چند روزى به مسجد نيامده, اهل محله پيش ملاّ امام… آمده گفته اند از ياران چه نوع جريمه واقع شد كه ترك امامت نموده به مسجد تشريف نمى آرند. فرموده كه چگونه امامت شما را نمايم كه هيچ يك از شما به من در نماز گزاردن تبعيت نمى نماييد و همه شما از من پيشتر از سجده برمى داريد. قوم گفته اند بعد اليوم اين چنين كنيم. گفته: سخنان خود را موكد به قسم گردانيد كه بعد از اين پيشتر از من سر از سجده برنداريد. قبول كرده اند. بعد از آن رفته امامت كرده چون سر به سجده نهاده قطعاً سر برنداشته و چون مدت مكث متمادى شده قوم به جان آمده گفته اند: اگر نمرده اى چرا سر برنمى دارى؟ گفته: اي… اگر اجرت امامت مرا مى دهيد فبها, والا تا مفارقت جان سر از سجده نخواهم برداشت.) (ص٥٤٣)
توفيق ناشر و مصحح را آرزومنديم.
* خرابات, فقير شيرازى, تصحيح و توضيحات: منوچهر دانش پژوه, نشر ميراث مكتوب, ١٣٧٧, ٤٥٨ص.
شاهكار بى نظير سعدى گلستان هم پيش درآمدهايى داشته و هم تقليدهاى فراوانى از آن به عمل آمده, اما نه آن پيش درآمدها (مثلاً مقامات حميدى) ارزش گلستان را دارد و نه آن كتاب هايى كه اديبان فاضل طى هفت قرن به پيروى از گلستان نگاشته اند; مانند پريشان قاآنى و بهارستان جامى و خارستان مجد خوافى و….
اما اين بدان معنا نيست كه كتاب هاى دسته اخير خواندنى نباشد. حقيقت اين است كه اين كتاب ها داراى ظرافت ادبى و فوايد اخلاقى و انسانى و نيز نكات تاريخى و اجتماعى است كه به كار محقق مى خورد. از جمله كتاب هايى كه به پيروى گلستان پديد آمده, خرابات فقير شيرازى است, در بيان فضايل اربعه (حكمت, شجاعت, عفت و عدالت) و يك موخره به نام پيمانه. حكايات كتاب عموماً تاريخى است; بدين معنا كه قهرمان ها واقعى اند. بديهى است كه پرداخت و نتيجه گيرى از حكايت به خود مؤلف برمى گردد. فقير شيرازى (١٣٥١ـ١٢٩٦هـ.ق.) اديبى ماهر با فكرى معتدل و انسانى خيرخواه بوده و نثرش ضمن استوارى و متانت ظريف و جاذب است و گهگاه كلمات و عبارات محلى و عاميانه را نيز استادانه در نثر ادبى درج كرده است: كبوتر ياهو (ص١٨٩); بادنجان بم آفت ندارد (ص١٩٠); مرگ يك بار و شيون هم يك بار (ص١٩٤) هر دكانى را پاچالى هست و هر خانى را كاچالى; (ص٢٢٢); لِكلِك مى زند و سُكسُك مى كند (ص٢٣٣); شتر را با جرغتو آب دادند (ص٢٦٦)…
مقدمه مصحح در معرفى كتاب (كه پيشتر چاپ سنگى شده است) و نيز تعليقات ايشان ارزنده و براى اهل مطالعه متوسط الحال آموزنده است. با نقل فقراتى چند, خواننده را به مطالعه اصل كتاب حوالت مى دهيم و توفيق ناشر و مصحح را خواهانيم.
* اديبى را پرسيدند كه خمريه ابن فارض از كيست؟ گفت از ابن ابى الحديد! (ص٣٩٤)
* ابراهيم ادهم در باغى باغبانى كردى و به دستمزدْ نانى به دست آوردى. روزى در باغ بود كه سوارى پياده شد, سرزده به باغ پاى زد و ميوه خواست, ابراهيم… نداد. آن سوار… تازيانه كشيد تا تاب داشت زد و ابراهيم تا توان داشت خورد كه گفته اند: دل بى رحم و مال بى صاحب… آن سوار ابراهيم را شناخت خود را به پاى او درانداخت كه خاكم بر سر كه با سرى كه سروران را سر, و تاج وران را افسر است پاى به سركشى گذارم. گفت اى مرد آن سرى كه بايد در پاى وى نهند آن سر خودسرى بود و در بلخ گذاشتم و پاى به سربخشى برداشتم كه اگر تو را از اين شيرين كارى اوقات تلخ,است به بلخ رو و از آن سر پوزش خواه.(ص٢٧١)
* پنجاه سال جلال الدين [خوارزمشاه] را سيمرغ وش اسم بودى و رسم نه. در دولت فقر هدايت يافت و جام ولايت كشيد تا رخت از جهان بيرون برد. عبدالرحمن اسفراينى كه از اقطاب است به تجهيز وى دامن بر كمر زد استعلام از حال آن خيرمآل كردند فرمود: در اين پنجاه سال پينه دوزى كردى و روزى خوردى تا روز وى به اخر رسيد. (ص١٨٧)
* حكمت خاقانيه, فاضل هندى, نثر ميراث مكتوب, ١٣٧٧, ١٥٨ص.
بهاءالدين محمد بن تاج الدين حسن اصفهانى مشهور به فاضل هندى (متولد ١٠٦٢) از فقها و علماى عصر صفوى است كه در معقول نيز دستى داشته و از جمله همين كتاب حكمت خاقانيه را به فارسى براى اورنگ زيب, پادشاه بابرى هند نگاشته است. تأليف مهم فاضل هندى تلخيص الشفا است كه استاد جلال الدين آشتيانى وعده چاپ آن را داده اند, و بخشى از اين كتاب در مجموعه منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران به چاپ رسانده اند. در هر حال آنچه از كتاب حكمت خاقانيه برمى آيد, فاضل هندى از مطالب ملاصدرا به كلى بى خبر است و يا خود را بى خبر نشان مى دهد و ظاهراً تخصص او در حكمت بوعلى بوده, و مذاق متشرعانه او اجازه نمى داده است كه بعضى مبانى ملاصدرا را بپذيرد. و اما نظر به اينكه حساسيت قشريون نسبت به ابن سينا كمتر از ملاصدرا بود , اشكالى نمى ديدند كه فاضل هندى حكمت بوعلى را نيز بداند يا تدريس نمايد و شفا را تلخيص كند.
در حكمت خاقانيه چيزى كه بتوان براساس آن فاضل هندى را فيلسوف ناميد مشاهده نشد و اين جانب به اين نكته در نقد كتاب ماجراهاى فلسفى در جهان اسلام (جلد دوم) نيز اشاره كرده ام (آينه پژوهش, شماره٥٠, ص٦٩)
البته دكتر دينانى به ابتكار فاضل هندى در منطق و بيانِ ٧١ قسم مفهوم, و اينكه قضاهاى حمليه هزار و سى صد قسم و قضاياى شرطيه چهار هزار و سى و دو قسم است, اشاره كرده اند. (ص٢٠) همچنين است اشاره فاضل هندى به اينكه تعريف كل مستلزم تعريف اجزاء نيست (ص٢١ـ ٢٢)
حداكثر بتوان گفت فاضل هندى متكلمى فلسفه دان بوده است نه فيلسوف. چنانكه درمسأله مناط احتياج, به علت را هم حدوث مى داند و هم امكان; در حالى كه ممكن نبودن با حادث بودن قابل جمع نيست. (ص٢٧ـ ٢٨) در حكمت متعاليه اين مشكل با بيان (فقر وجودى) حل مى شود. فاضل هندى (بينش غرضى آفرينش) را براى شاه سلطان حسين نوشته و به قول دكتر دينانى هرگز برخلاف احتياط سخن نگفته است. (ص٢٨) در هر حال چاپ اين رساله از لحاظ فارسى نويسى عصر صفوى ارزشمند است. توفيق ناشر را آرزومنديم. عليرضا ذكاوتى قراگزلو
* تاريخ فقه و فقها, دكتر ابوالقاسم گرجى, چاپ دوم, ١٣٧٧ش.
حوزه علمى نجف اشرف كه ظاهراً در سال ٤٤٨ق. به همت شيخ الطائفه ابوجعفر محمد بن حسن طوسى تأسيس شده است, عالمان دينيِ بسيارى به جامعه اسلامى تحويل داده است كه از معاصران ما, يكى هم دكتر ابوالقاسم گرجى ـ حفظه الله ـ است.
دكتر گرجى پس از تحصيلات ابتدائى و مقدماتى به تشويق آيةاللّه مرحوم شيخ محمدرضا تنكابنى در سال ١٣٢٢ش. براى ادامه تحصيل در فقه و اصول به نجف اشرف مى رود و نزد آيات عظام: آقا شيخ محمّد على كاظمينى, آقا سيّد عبدالهادى شيرازى, آقا شيخ محمّد كاظم شيرازى و خصوصاً آيةاللّه خوئى ـ رحمهم الله ـ تلمّذ مى كند و از همه اين بزرگان و نيز از آيةاللّه مرحوم آقا شيخ محمد حسين كاشف الغطاء اجازه اجتهاد دريافت مى كند و پس از مراجعت به تهران باز به تحصيلات خود ادامه مى دهد و اين بار در دانشگاه تهران دوره دكتراى فلسفه و حكمت اسلامى را به پايان مى برد وبه تجربيّات و ذخائر علمى خود مى افزايد.
دكتر گرجى استاد مسلّم (اصول) و (فقه) است و از ١٣٤٤ش. كه بخش معاملاتِ كتاب خلاف از شيخ طوسى را عالمانه و به شيوه علمى منتشر ساخت, تاكنون از تحقيق و تتبع و تدريس باز نايستاده است.
الذريعه الى اصول الشريعه (از سيد مرتضى علم الهدى) در ١٣٤٦ و ١٣٤٨ش, تصحيح تفسير جوامع الجامع در ١٣٤٧ و ١٣٥٩ش, ترجمه و تلخيص عدةالاصول در سال ١٣٥٤, مقالات حقوقى به سال ١٣٦٩ و تحول علم اصول در ١٣٦١ش. روشنگر اين نكته است كه نامبرده پيوسته به كار تحقيق مشغول بوده است. جز اينها حدود ٣٥ مقاله در احوال و افكار و آثار شخصيت هاى اسلامى در دانشنامه ايران و اسلام به چاپ رسانده است كه هريك مشحون از تازگى ها و ظرافت هاى علمى است و هركدام سرمشقى براى آنها كه مى خواهند در راه تحقيقات دينى به شيوه علمى حركت كنند. يادآورى اين نكته ها, بدان جهت است كه خوانندگان جوان اين سطور توجه كنند كه بدون طيّ مراحل عديده و مطالعات عميق مستمر, نمى توان كتابى چون تاريخ فقه و فقها نوشت, يا تفسيرى دشوارخوان و دشوارفهم مانند جوامع الجامع را آن گونه عالمانه و با رعايت موازين علمى به طبع رساند.
(تاريخ فقه و فقها) گرچه نخستين كتاب از اين دست نيست, مهم ترين آنهاست. اين كتاب غير از پيش گفتار و مقدمه (ص٦) به چهار بخش تقسيم شده است: بخش اوّل (ص١٥ـ٤٣) كه عصر تشريع ناميده شده است, به دوره تشريع, گوشه هايى از زندگانى رسول اكرم(ص), كاتبان وحى و تدوين كنندگان حديث اختصاص يافته است كه هيچ نكته مهم و قابل ذكرى نمى توان يافت كه در آن نباشد.
در بخش دوم (ص٤٥ـ١١٢) مختصرى درباره ادوار فقه اهل سنت و معرفى فقهاى آنان است. مؤلف مطالب را به شش دوره تقسيم كرده و با دقت از عصر صحابه, عصر تابعين, عصر پيشوايان مذهب, دوره توقف اجتهاد و گزينش مذاهب, عصر تقليد محض و عصر حاضر به شيوه عالمان حقيقى سخن گفته است.
بخش سوم كتاب (ص١١٣ـ ٢٩٨) كه (به ادوار فقه شيعه و معرفى فقها و دانشمندان شيعه) اختصاص يافته است, به, نُه دوره تقسيم شده است. عصر تفسير و تبيين, عصر محدثان, عصر آغاز اجتهاد, عصر كمال و اطلاق اجتهاد, عصر تقليد, عصر نهضت مجدد مجتهدان, عصر پيدايش مذهب اخباريان, عصر جديد استنباط و عصر جديد.
بخش چهارم (ص٢٩٩ـ ٣٣٥) كه ادوار علم اصول فقه و دانشمندان اين علم ناميده شده است, به دوره هاى تأسيس, تصنيف, اختلاط, كمال و استقلال, ركود استنباط, دوره نهضت مجدد, دوره ضعف و دوره جديد تقسيم گرديده است.
قسمت هاى ديگر كتاب به فهرست اعلام (ص٣٣٦ـ٣٤١ در چهار ستون), گزيده منابع و مآخذ (ص٣٤٢ـ٣٤٩) اختصاص يافته كه مددكار مراجعه كنندگان و پژوهشگران است.
قبل از تاريخ فقه و فقها, كتابى كه محل مراجعه محققان بود, (ادوار فقه) از تأليفات مرحوم محمود شهابى (١٢٨٢ـ ١٣٦٥ش) بود كه در سه جلد تنظيم شده است. مؤلف ادوار فقه تاريخ (تشريع و تفريع) را در سنوات مختلف, از بعثت تا رحلت پيامبر(ص) در مجلّد اوّل, آيات الاحكام را در مجلد ثانى و تاريخ فقها ـ مخصوصاً اهل سنت ـ را در جلد سوم به تفصيل آورده است; اما بر روى هم, مجلد اوّل اين كتاب از هر نظر با مجلدات دوم و سوم آن طرف نسبت نيست و ارزش علمى آن بسيار بالاتر از دو مجلد ديگر است. (تاريخ فقه و فقها) كمبودهاى (ادوار فقه) را كامل كرده و به صورت مرجعى دست اوّل و معتمد درآمده است.
مؤلف محترم در (پيشگفتار) براساس نظر صائب خود منابع فقه و فقها (و نيز منابع اصول و اصوليين) را به طور كلى به چهار نوع تقسيم مى كند: در نوع اوّل كتب فقهى و اصولى را در ادوار مختلف, مهم ترين منبع تاريخ فقه و اصول و همچنين فقها و اصوليّين مى داند. نوع دوم كتبى از قبيل رجال و فهرست شيخ طوسى و نجاشى و كشّى و… و طبقات الفقهاهاى مختلفى مانند شافعيه, حنفيه و…را شامل مى شود. نوع سوم را كتب تاريخ عمومى و خصوصى دانسته است; مانند تاريخ طبرى و كامل ابن اثير و… تا اعيان الشيعه عاملى, طبقات اعلام الشيعه آقا بزرگ تهرانى, الاعلام زركلى و ريحانة الادب مدرس تبريزى. و سرانجام نوع چهارم, كتاب هايى است در زمينه آداب و رسوم اقوام, فِرَق, ملل از قبيل ملل و نحل شهرستانى, الفرق بين الفِرَق عبدالقادر بغدادى, فِرق الشيعه نوبختى و….
دست آخر, منابع جديد از متأخران و معاصران مانند دائرةالمعارف اسلام, دائرةالمعارف وجدى, دائرةالمعارف بستانى, تاريخ التشريع الاسلامى خُضَرى بك, تاريخ المذاهب الفقهيه شيخ محمد ابوزهره, ادوار فقه محمود شهابى و… مورد استفاده مؤلف قرار گرفته است.
از بررسى منابع كتاب, انسان يقين پيدا مى كند كه هيچ يك از مآخذ متقن و معتمدٌ عليه از نظر تيزبين مؤلف دور نمانده است و از هر كدام در جاى خود استفاده نموده است.
در مقدمه كتاب, مؤلف كوشيده است تا براى آماده ساختن ذهن خوانندگان كتاب و رجوع كنندگان به آن و تذكار, چند اصطلاح را عنوان كند و سپس به اجمال و وضوح به پاسخ گويى پردازد; از قبيل اينكه تاريخ چيست؟ فقه چيست؟ حكم شرعى چيست؟
پس از مقدمه, مباحث اصلى كتاب شروع مى شود كه به چهار بخش تقسيم گرديده است و هر بخش به چند دوره منقسم شده كه حاكى از دقت نظر مؤلف و وسواس علمى او در ارائه كتابى مستند و استوار در تاريخ فقه و فقيهان شيعه و اهل سنت تا به امروز است.
البته مؤلف در داورى هاى خود راه انصاف و اعتدال پيموده و از هر گونه قضاوت و جانبدارى دورى جسته است. مؤلف, با كمال انصاف به نقص كار خود اشاره مى كند و مثلاً در آغاز بخش چهارم كه به (ادوار علم) اصول فقه و دانشمندان اين علم (ص٢٩٩ و مابعد) اختصاص يافته است, در هامش نخستين صفحه مى نويسد: (تحقيق در اين بخش… به تأليفى عميق و وسيع نياز دارد كه متأسفانه به هيچ وجه در حال حاضر مجال آن نيست…).
نثر يكدست, استوار, موجز, روان و درست مؤلف خواندن و فهم مطالب را آسان مى سازد و اين سؤال را پيش مى آورد كه چرا ديگر نويسندگان كتبى از اين نوع به (فارسى نويسى) و (درست نويسى) اعتنايى ندارند و غالباً نوشته هاى آنها پر از اغلاط گوناگون است.
تنها نكته اى كه در باب طبع كتاب لازم است كه همين جا, گفته شود, اين است كه متأسفانه كاغذِ كتاب (كاهى) است. براى كتابى از اين قبيل كه جزء كتب مرجع به شمار مى رود, بايد از كاغذى استفاده كرد كه گذشته از نفاست, دوام هم داشته باشد.
* نوادر ضيائيّه, صدر ضيا, به كوشش ميرزا شكورزاده, سروش, ١٣٧٧.
اين كتاب كه اكنون در سه فصل به چاپ رسيده است, غير از مقدمه ناشر در فصل اول (ص٧), سه گفتار دارد: ١. جاده حق پيمودم, از دكتر محمّد جان شكورى. (فرزند مؤلف)(ص٩ـ٤٧) ٢. نورى در ظلمات, از ميرزا شكورزاده.(ص٤٩ـ٦٣) ٣. روزگار و آثار صدر ضيا, از صحاب الدين صديق. فصل دوم كه به (نوادر ضيائيّه) اختصاص يافته است, لطايف و مطايبات , مدح و ذم, بديهه و سؤال و جواب شعرا , تذكرة الحمقا را شامل مى شود.(ص٧٩ـ١٥٩)
فصل سوم كلاً به (سبب انقلاب بخارا) مختص گرديده است. امّا اصل كتاب (نوادر ضيائيّه) كه نخستين بار به سال ١٩٩١م. با كوشش دكتر محمّد جان شكورى و صحاب الدّين صديق, در شهر دوشنبه با خط سيريليك انتشار يافته است, بسيار مفصّل تر از چاپ كنونى است.
اصل كتاب, علاوه بر مقدمه, متضمّن پنج رساله است: رساله اوّل كه ترجمه احوال مؤلف و آبا و اجداد او را دربر مى گيرد, از دو بخش تشكيل شده است: يكى (بيوگرافى) پدر مؤلف, عبدالشكور آيت كه شاعر و عارف و كتاب شناس بوده و ديگرى (اتوبيوگرافى) مؤلف. در رساله دوم كه (تذكرةالوزرا) نام دارد, مطالبى درباره يازده وزير از وزيران سرزمين فرارود (ماوراءالنهر), از زمان هاى بسيار دور, يعنى از دوران ابوعلى سينا تا وزارت نصرالله قوشبيگى آورده است كه كردار و گفتار چند نفر آخرى براى ما ايرانيان تازگى دارد.
رساله سوم (سبب انقلاب بخارا) است كه در چاپ طهران نيز عيناً هست, منتهى با خط فارسى. رساله چهارم كه (لطايف و مطايبات) ناميده شده, دربردارنده گفتار و رفتار مدرّسان معاصر نويسنده, مدح و ذمّ, بديهه و سؤال و جواب شعرا به مذاق اهل زمانه است.
اما رساله پنجم ـ به نام (تذكرة الحمقا) ـ ترجمه حال و نمونه اشعار بيست و سه نفر مهمل گو و ياوه سراى صاحب منصب و قدرت است كه با بخش بعدى آن در باب رفتار و گفتار و شيوه زندگى امرا و وزراى نادان اما قدرتمند آن زمان, تصويرى زنده و جاندار ولى دردآور و جانگزا از فرمانروايان هوسناكِ گوشه اى از سرزمين هاى مسلمان نشين است.
از بررسى اين نوع نوشته ها, به وضوح مى توان پى برد كه چرا و چگونه معاش و معاد مسلمان ها به دست بلشويك ها مى افتد, و (همه كتاب هاى قديمى كه با خط عربى نوشته شده اند و كتاب دينى چيزهاى خطرناك محسوب مى شد و هركسى با چنين كتاب ها سروكار داشت, مورد شكنجه قرار مى گرفت).
نسخه خطى (نوادر ضيائيّه) به سال ١٣٣٨ قمرى, گم مى شود و مؤلف به اجبار و از روى ناچارى, مقارن سنه ١٣٤٢ قمرى نگارش دوباره آن را شروع مى كند.
آقاى صحاب الدّين صديق در گفتار خود مى نويسد: (از آثار ارزشمند صدر ضيا تا حال نمونه جامعى به طبع نرسيده است. ما عزم نموديم كه از نمايان ترين اثر او, يعنى نوادر ضيائيه بعضى حكايتهاى واقعى را به شكل يك مجموعه جداگانه به حضور خوانندگان عزيز پيشكش نماييم). اما چه خوب بود اگر اصل كتاب بدون كم و كاست و هر نوع انتخاب به دست فارسى زبان ايرانى مى رسيد.
نه تنها اين كتاب معروف صدر ضيا, بلكه طبع و نشر همه نوشته ها و گفته هاى استادان بزرگ فارسى تاجيكى خصوصاً (احمد دانش) و (صدرالدين عينى) نهايت لزوم و اهميت را دارد. همان گونه كه احياى الفباى فارسى در ميان (فَرا رودان) خصوصاً نسل هاى جوان آنها بى اندازه لازم مى نمايد.
(تذكار اشعارِ) شريف جان مخدوم , زندگى نامه منظوم و بيان آثار چهل و نه تن از شاعران پارسى گو را شامل مى شود. (روزنامه) همان اديب ـ اگر نسخه اى از آن به جا مانده باشد ـ نيز چاپ كردنى و خواندنى است.
مؤلف كتاب حاضر همان گونه كه در گفتارها ديده مى شود, از اديبان و عالمان دينى مشهور خطه بخاراست و صدرالدين عينى نويسنده بزرگ تاجيك در مجلد سوم از كتاب يادداشت هاى خود ـ يا كليّات, ج٧ ـ به تفصيل درباره شريف جان مخدوم و مدتى را كه به خدمتكارى و خدمتگزارى در خانه وى گذرانده است, شرح داده و مخصوصاً تأكيد كرده است كه: (شريف جان مخدوم بى شبهه از جمله معارف پروران و ترقى خواهان زمان خود بود. شعر را بسيار خوب مى فهميد و اقتدار شاعريش پَست باشد هم, شعر مى گفت. خصوصيت به نظر نمايان شريف جان مخدوم در اينجا بود كه او قابليت جوانان را زود معين كرده مى توانست و براى انكشاف قابليّت آنگونه جوانان به واسطه هايى كه از دستش مى آمد, يارى مى داد. با وجود كلان زاده [= بزرگزاده] زمانِ فئودالى بودنش, با آدم ها [= مستخدم ها, نوكرها] خاكسارانه معامله مى كرد و به هيچ كس به نظر تحقير نمى نگريست).
همو نيز نوشته است: (خانه شريف جان مخدوم در هر هفته سه شب تعطيل سه شنبه, چهارشنبه و پنج شنبه عادتاً رنگ انجمن شاعران, شعرشناسان, لطيفه گويان و شيرينكاران [= دَلقكان] را مى گرفت. من كه در قطار ميرزا عبدالواحد [= مُنظِم] وظيفه پيشخدمتى را ادا مى كردم, در آن گونه شب ها هميشه در درون مهمانخانه بوده از آنگونه صحبت هاى ادبى آزادانه استفاده مى كردم. من مى توانم بگويم كه مَتِريال هاى ابتدايى ليكن مهم ادبى خود را, از آن حولى [= خانه, منزل] گرد آورده ام).
خلاصه آنكه طبع و نشر آثار استادان بزرگ تاجيك بايسته و شايسته است; همان طور كه ترجمه و چاپ كلام خدا و سخنان پيامبر (ص) و گفته هاى اميرمؤمنان(ع) به فارسى تاجيكى از مهم ترين كارهاست….
آقاى ميرزا شكورزاده كوشيده است تا با به دست دادن معنى آن دسته از لغات و اصطلاحات فارسى تاجيكى كه براى خواننده ايرانى, امروزه ناآشناست, كار مطالعه را آسان تر سازد; با اين همه در آخر كتاب نه فهرستى از لغات و اصطلاحات به چاپ رسيده است و نه سياهه اى از اسم هاى خاص تنظيم گرديده كه يارى رسان خواننده كنجكاو كتاب و پژوهشگران باشد.
از اين دو نكته كه بگذريم, گاه به لغات و اصطلاحاتى در كتاب برمى خوريم كه نياز به معنى و توضيح دارد; مثلاً: لاس (ص٩), صوفچه (ص١٨), خواندن (ص٢٧), سَغانَه (ص٣٣), غَفص (ص٣٦) ـ كه در تاجيكى معانى متعدد و كاربردهاى گوناگون دارد و در فارسى افغانى به صورت (غبس) متداول است و شكل ادبى آن در متون قديم ما (گَبز) مى باشد ـ شفت (ص٧٩), كاهش (ص٨٧)و…
گاه بعضى از توضيحاتى كه داده شده, ظاهراً رسا و كامل نيست; مانند: چهار باغ (ص٢٤ و١٨٢); فَرَنجى (ص٩٦)و…
بعضى از لغات به كار رفته در نوشته ها, در فارسى ايرانى مصطلح است نَه در فارسى تاجيكى; مثلاً: استان (ص١٠ و١٥) شهرستان (ص١٦و٢٣), دبير (ص١٧) كه به كار بردن اين نوع كلمات در نوشته اى به فارسى تاجيكى براى خواننده ايرانى اين توهّم را به وجود مى آورد كه از استعمالات مشترك است.
آخرين سخن گفتنى اين است كه در (مقدمه ناشر) مى خوانيم: (اين كتاب به يادمان يكصد و سى سالگى تولد صدر ضيا روشنفكر تاجيك نشر مى شود و خواننده در مطاوى آن مى تواند بسيار نكته هاى نغز و مهم در خصوص ويژگى هاى بخارا در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم بيابد).
چه خوب است كه اين روش پسنديده ادامه يابد و از اين گونه نوشته ها و گفته هاى روشنفكران مسلمان بيش از پيش به دست خواستاران اين گونه آثار برسد و رشته هاى مودّت و هم بستگى مستحكم تر گردد.
* تاريخ زبان فارسى, دكتر محسن ابوالقاسمى, چاپ دوم, تهران, ١٣٧٤.
بررسى زبانى, مانند فارسى درى, با قريب به دوازده قرن سابقه استعمال, از ديدگاه هاى گوناگون كه مجموعاً تاريخ آن را تشكيل مى دهد, كارى بسيار دقيق است كه به سال ها صرفِ وقت و مطالعه متون مختلف و تحقيقات گونه گون نياز دارد و همّتى مردانه و پشتكارى شگفت را طلب مى كند.
پس از سبك شناسى شادروان محمدتقى بهار ـ كه از زمان تأليف آن, اكنون بيش از نيم قرن مى گذرد و لازم است كه در مجلدات سه گانه آن, خصوصاً جلد اوّل, تجديدنظر و تصحيح كلى صورت گيرد ـ تنها تأليف مهم و قابل اعتنا و اعتماد كه پيش از اين درباره تاريخ زبان سرزمين ما منتشر شده بود, مجلدات چندگانه تاريخ زبان فارسى از مرحوم دكتر خانلرى بود كه بى شك آن بزرگوار اگر فرصتى مناسب مى يافت و بازى هاى روزگار او را سرگرم نمى ساخت, هم نقائص اين كتاب ارزشمند برطرف مى گرديد و هم مجلد آخرينش جامع از كار برمى آمد.
تاريخ زبان فارسى, تأليف دكتر محسن ابوالقاسمى اصولاً كتابى درسى است و در سه بخش تأليف شده است: بخش اوّل به زبان فارسى در دوره باستان ـ از ورود ايرانيان به ايران تا سقوط هخامنشيان ـ اختصاص يافته است. در فصل هاى هشتگانه اين بخش, به ترتيب: از زبان هاى هند و اروپايى, ايران باستان, زبان هاى ايرانى باستان, ويژگى هاى دستورى ايرانى باستان (فارسى باستان و اوستايى), خط در دوره باستان, واژگان زبان هاى باستانى ايران, شعر و وزن آن در ايران باستان و نمونه هايى از نوشته هاى باستانى را شامل مى شود.
مؤلف محترم در پايان هر بخش كتابنامه اى به زبان هاى فارسى و عربى و اروپايى, افزوده است كه پژوهندگان را به مآخذ اصلى راهنمايى مى كند.
در بخش دوم كه به (زبان فارسى در دوره ميانه) اختصاص يافته است, در طى هشت فصل: ايران ميانه, زبان هاى ايرانى ميانه, خط در ايران ميانه, ويژگى هاى دستورى زبان هاى ايرانى ميانه غربى, واژگان ايرانى ميانه غربى, حرف نويسى و آوانويسى نوشته هاى ايرانى ميانه غربى, نمونه هايى از نوشته هاى ايرانى ميانه غربى و شعر در ايرانى ميانه غربى مورد بررسى و مداقّه قرار گرفته است.
محتواى اين بخش, از سقوط هخامنشيان تا تأسيس دولت صفّارى را شامل مى شود.
در بخش سوم كتاب كه زنده ترين و مهم ترين بخش كتاب تواند بود و (دوره نو) نامگذارى شده است, مؤلف در شش فصل, به بحث در بابِ ايران جديد, زبان هاى ايرانى جديد, ويژگى هاى دستورى فارسى درى, واژگان فارسى درى, وزن شعر در فارسى درى و سرانجام خط فارسى درى پرداخته است .
بخش آخر به دوران سقوط دولت صفارى تا عصر حاضر مربوط مى شود. فهرست واژه هاى فارسى (ص٣٤٥ـ ٣٥٠) شامل واژه هايى است كه صورت كهن آنها در متن هاى برگزيده شده اين كتاب به كار رفته و در باب ريشه آنها توضيح داده شده است. شيوه مؤلف در اين كتاب موجزنويسى و دورى از تطويل و حذف زوائد است; آن گونه كه نه ايجاز مخلّ گفتار وى را ناقص مى سازد و نَه اطناب مُملّ باعث خستگى و درماندگى خواننده مى گردد.
مطالب و محتواى كتاب هم به كار متخصصان و پژوهشگران مى آيد و هم خوانندگان كنجكاو را سود مى رساند.
مآخذ و منابع تحقيق يكدست و معتبر است و در ميان آنها غثّ و سمين ديده نمى شود.
غرض مؤلف بيان مطالب علمى و تحقيقى, مبتنى بر مآخذ دست اوّل است, نه ذكر حدس ها و سخنانِ واهى كه معمولاً برخاسته از قوميّت و مليّت دروغين است. على محمّد هنر
* متناقض نمايى در شعر فارسى,امير چنارى, تهران, نشر فرزان روز, ١٣٧٧, رقعى, نه«٢١٤ص.
كتاب متناقض نمايى در شعر فارسى در يك مقدمه و چهار فصل فراهم آمده است.
فصل يكم (تمهيد مسأله) نام دارد. در اين فصل, مطابق سنت طرح هاى پژوهشى, (مسأله تحقيق)و (بيان مسأله) و پيشينه بحث) و فرضيات) و (روش كار) و (اهداف,ضرورت وفوايد اين پژوهش) عنوان هاى مورد بحث نويسنده است.
موضوع اصلى تحقيق, از فصل دوم آغاز مى شود. عنوان اين فصل (متناقض نمايى) است. در اين فصل, ابتدا از واژه (پارادوكس) سخن رفته و معانى اصطلاحى آن ذكر گرديده است. سپس بر اساس فرهنگ هاى اصطلاحات ادبى و شعرى انگليسى, تعريف هايى از آن به دست مى دهد.
مؤلف پس از نقل اين تعريف ها, ويژگى هاى متناقض نما را ذكر نموده و اين تعريف را براى متناقض نما در علم بلاغت به دست داده است: (بيانى ظاهراً متناقض با خود يا مهمل كه دو امر متضاد را جمع كرده باشد, اما در اصل داراى حقيقتى باشد كه از راه تفسير يا تأويل بتوان به آن دست يافت.
پس از آن درباره نقش متناقض نمايى در ادبيات چنين گفته است: (كاركرد متناقض نمايى در ادبيات, بدين گونه است كه توجه خواننده به سوى سخن متناقض نما جلب مى شود و شگفتى او را بر مى انگيزد; زيرا در نظر اوّل مطالبى به خلاف عقل و بى معنى مشاهده مى كند. در نتيجه, خواننده در آن سخن تأمل بيشترى مى كند. اين تأمل انگيزى كه احتمالاً به كشف معنى سخن منجر مى شود, سبب احساس زيبايى شناختى و لذت خواننده خواهد شد.)
دومين بحث از فصل دوم, اختصاص دارد به معادل هايى كه مؤلفان و مترجمان فارسى زبان براى واژه پارادوكس و بعضى مشتقات آن و نيز واژه اكسى مرن (oxymoron) برگزيده اند.
در ادامه اين فصل, از تشابه ها و تفاوت هاى متناقض نمايى با شطح و تضاد يا طباق سخن رفته است. سپس سابقه متناقض نمايى در فرهنگ عامه نشان داده شده است. به مناسبت, بحثى كوتاه نيز درباه متناقض نمايى در منطق آمده است.
در هشتمين و آخرين بحث از فصل دوم, با نقل و تجزيه و تحليل مثالهايى از متون عرفانى, نشان داده است كه با تفسير و تأويل متناقض نماها, مى توان تناقض معنايى را از آنها رفع كرد.
عنوان فصل سوم كتاب, چنين است: (پيشينه متناقض نمايى و نظريه هاى مختلف درباره متناقض نمايى در زبان عرفا.) آغاز اين فصل,اشتراك متناقض نمايى در آثار ادبى و عرفانى جهان, حاصل تجربه مشترك انسان ها دانسته شده است. سپس,از آثار و افرادى چون اوپانيشاد, ريگ ودا, لائوزه, هراكليتوس, ميلتون, جان دان, شكسپير, و ردزورث, ابوالمظفرابيوردى, نمونه مى دهد.
در ادامه سخن, مثالى از متناقض نمايى در قرآن كريم ذكر شده و به ضرورت بررسى اين موضوع در اين كتاب مقدس اشاره شده است.
سومين بحث از اين فصل, اختصاص دارد به متناقض نمايى در نثر فارسى.به نظر نويسنده, علت كمتر بودن متناقض نمايى در نثر فارسى, اندك بودن عناصر شعرى درآن است.
چهارمين بحث درباره پيشينه متناقض نمايى در شعر فارسى است و ارتباط آن با عرفان. در اين مبحث, نمونه هايى از موضوع در شعر شاعرانى چون رودكى و كسايى و دقيقى و خيام آورده شده است.
در پنجمين مبحث از فصل سوم, نظريه هاى مختلف درباره متناقض نمايى در زبان عرفا بررسى شده است. مؤلف, اين نظريه ها را به دو گروه تقسيم كرده است:
الف) نظريه هايى كه به بررسى (ارتباط عرفان با منطق) مى پردازد.
ب) نظريه هايى كه به بررسى (ارتباط عرفان با زبان) مى پردازد.
فصل چهارم كتاب درباره متناقض نمايى در غزل هاى مولوى است. نظر مؤلف, متناقض نمايى درمثنوى و فيه ما فيه, به نسبت كمتر از غزليات ديده مى شود. علاوه بر اين در اين دو كتاب, مولانا پس از ذكر متناقض نما ـ معمولاًـ توجيه و تعليلى نيز براى آن مى آورد.
مؤلف در بحثى ديگر, متناقض نمايى در غزليات مولوى به دو نوع تقسيم كرده است: آنها كه از تجربه اى شاعرانه متأثّر است و آنها كه از تجربه هاى عارفانه. سپس نمونه هايى را از اين متناقض نماها يادآور مى شود.
براى صورت هاى مختلف متناقض نمايى از نظر معنى شناختى شش وجه ـ با مثال ـ ذكر شده است: اجتماع دو امر متضاد با رفع دو امر نقيض يكديگر با جمع نفى و اثبات در امر واحد; اثبات شيىء و نفى هر كيفيتى از آن; سلب شيىء; انجام فعل و نفى لازمه آن يا لازمه نفى آن. مثال را بيتى براى نوع اخير نقل مى شود:
برگرد ما هش مى تنم ,بى لب سلامش مى كنم
خود را زمين بر مى زنم, زان پيش كو گويد صلا
در سومين بحث ازفصل چهارم,ز مينه هاى بيان متناقض نما در غزل هاى مولوى بررسى شده است. همچنانكه مؤ لف يادآورى كرده است, در اين موضوع, استقراى تام نشده است, در نتيجه, مثال براى زمينه هايى ذكر گرديده كه در غزليات مولوى نمود بيشترى دارد. برخى از آنها عبارت است از: هستى و نيستى يا وجود و عدم, مرگ و زندگى, مكان و لامكان, مستى وخرد, فنا وبقا, آشكار و نهان, خاموشى و سخن گفتن, ايستايى و پويايى و…
اگر چه مؤلف, متناقض نمايى را در شعر مولوى بررسى كرده است, اما بدين موضوع اشارتى نشده كه تمام موارد احصا شده و موارد احصا نشده ديگر, بيانگر اين نكته است كه جهاى بينى مولوى در دو بعد خلاصه مى شود: صورت و معنى يا ملك و ملكوت, يا القاب و عناوينى ديگر كه بدين دو مقوله داده اند. به نظر وى, اصل, معنى يا ملكوت يا غيب است و صورت يا ملك بازيچه دست معنى يا غيب. و انسان كه اسير حواسّ ظاهرى و بعد محسوس وجود خويشتن است, آن بعد معنوى و غيبى را در نمى يابد و لازمه دريافت آن بعد, نفى صورت يا ظاهر و متعلقات آن است.
چهارمين مبحث از فصل چهارم, بحث درباره علل وجود متناقض نمايى د رغزلهاى مولوى است.
در آخرين مبحث, مبانى نظرى متناقض نمايى در آثار مولوى بررسى شده است; يا به عبارتى ديگر سخن از موضوعاتى است كه جنبه اعتقادى دارد. در اين بخش هم به طرح چند موضوع اكتفا شده است; ازجمله:
جمع اضداد به اراده حق در عالم فنا .
به مناسبت طرح موضوع (اضداد) اشارتى كوتاه بدين نكته شده است كه مولوى در مواردى تناقض و جمع اضداد را رد كرده است و دو مثال هم براى آن آمده است. البته آشنايان به تفكر مولوى مى دانند كه آنچه مؤلف بدان اشارت كرده است, با مكمل بردن اضداد متفاوت است و اگر اين اشارت نمى بود هم خدشه اى به طرح كلى كتاب وارد نمى كرد.
موضوع تحقيق, تازه است و اگر چه اشاراتى كوتاه و گذرا در بعضى از كتاب هاى معاصران در اين زمينه مى توان يافت, امّا اين رساله اوّلين اثر مستقلى است كه درباره متناقض نمايى در شعر فارسى منتشر مى شود. محمّد غلامرضايى
* آموزگار جاويد (يادنامه آيةالله العظمى حاج ميرزاهاشم آملى (ره), مركز تحقيق مدرسه ولى عصر, به اهتمام صادق لاريجانى, زمستان٧٧, ٦١٦ص, رقعى.
سنّت نيكو و حسنه (بزرگداشت عالمان و انديشوران) از جمله سنّت هاى ارزشمند و قابل تقدير است كه اگر به درستى و بدوى جنجال سالارى انجام گيرد و شخصيت هاى علمى و تحقيقى به بهانه بزرگداشت (موضوعى تحقيقى) را مورد پژوهش و كنكاش قرار دهند سودمندى و بهره ورى دو چندان خواهد داشت. اقتصادى ترين و در عين حال متقن ترين شيوه بزرگداشت اقدام به تدوين و نشر يادنامه علمى است. در اين روش از اسراف گرايى هاى معمول برگزارى كنگره هاى بزرگداشت پرهيز مى شود و به جاى شركت كنندگان حرفه اى كنگره ها و سمينارها, اهل قلم و انديشه در مشاركت علمى همگانى پاى به ميدان مى گذارند و نوشته اى خواندنى و سودمند را تقديم خوانندگان مى كنند.
كتاب (آموزگار جاويد) دست آوردى از اين دست يادنامه هاست كه براى بزرگداشت مرحوم آية اللّه آملى, به همّت فرزندش حجةالأسلام صادق لاريجانى و با شركت تعدادى از اهل قلم و انديشه سامان يافته است.
در پيشگفتار كتاب آقاى صادق لاريجانى گزارش و چرايى تهيه يادنامه و علت تأخير آن را بيان داشته است. در بخش اوّل زندگى نامه مرحوم آملى توسط حجةالأسلام ناصرالدين انصارى تحرير شده است. يادكرد روند تحصيلات, نام اساتيد, شيوه تدريس, نام شاگردان, تقريراتى كه از درس وى توسط شاگردان اش نوشته شده است, تأليفات مرحوم آملى, بنيادهاى عام المنفعه, يادكردن فرزندان و داماد وى, فعاليتهاى سياسى و خلق و خوى فردى آن مرحوم از جمله مطالبى است كه آقاى انصارى در بخش زندگى نامه مرحوم آملى گنجانده است.
بخش دوم يادنامه شامل ده مقاله مفيد وخواندنى به زبان عربى درباره موضوعات گوناگون است. در اين بخش حجة الاسلام محمّدمهدى آصفى مقاله اى با عنوان (حديث الولايه) دارد كه در آن به تفسير و تبيين حديثى قدسى پرداخته است كه مضمون آن تأثير عبادات و گشايش سمع و بصر عبد تبديل سم