آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - تاريخ عضدى - ذکاوتى قراگزلو علي رضا

تاريخ عضدى
ذکاوتى قراگزلو علي رضا

ميرزا احمد خان عضدالدوله, با مقدمه و تصحيح دكتر عبدالحسين نوائى, نشر علم, ١٣٧٦.
تاريخ اجتماعى دوره قاجاريه, هم به لحاظ اهميت آن در فهم تاريخ معاصر و هم از آن جهت كه منابع فراوانى درباره آن در دست است, بسيار مورد توجه قرار گرفته, و جا دارد بيش از پيش در آن زمينه تحقيق و كاوش به عمل آيد. از جمله منابع تاريخ اجتماعى عصر قاجار, گذشته از تواريخ رسمى, (همچون روضةالصفا, تاريخ التواريخ…) و سفرنامه هاى خارجى و داخلى, مى توان خاطرات رجال را در زمره بهترين مراجع دانست. زيرا اگر استخوان بندى حوادث را از روى تواريخ رسمى مى توان بازسازى كرد, گوشت و پوست و خون و عصب و حيات اين پيكره را از روى همين خاطرات ـ چه آنها كه خارجيان به صورت سفرنامه نوشته اند و چه آنها كه داخليان از اطلاعات خصوصى و برداشت هاى شخصى روى كاغذ آورده اند ـ مى توان باز آفريد و يك تاريخ زنده نوشت. البته هنوز در اين زمينه ما در نيمه راهيم و همت و كوشش پژوهشگران اين رشته بايد مصروف آن باشد كه زندگانى مادى و معنوى مردم ايران را در قرن سيزدهم و چهاردهم ترسيم نمايد; آنگاه حقيقت جنبش هاى سياسى و انقلاب مشروطيت و حوادث بعد از آن بهتر فهميده خواهد شد.
دكتر عبدالحسين نوايى از مورخان و مطلعان درجه اول در زمينه تاريخ اجتماعى عصر قاجار است و كتاب هاى ارزشمندى در اين زمينه تصحيح و تعليق و تأليف كرده اند; از آن جمله است تذكره حديقةالشعرا و فتنه باب.
كتاب مورد بحث ما كه به قلم يكى از پسران فتحعليشاه (احمد ميرزا, متولد ١٢٤٠هـ.ق.) نوشته شده و با تعليقات مفصل دكتر نوايى منتشر شده است.
اين كتاب را احمد ميرزا به سال ١٣٠٤ وقتى كه تقريباً ٦٤سال داشته به سفارش محمد حسن خان اعتمادالسلطنه (وزير انطباعات و مدير دارالترجمه خاصه و دارالتأليف ناصرى) به قلم آورده و گرچه از طرفدارى ها و جانب گيرى هايى كه خاص درباريان است خالى نيست, ولى به حكم( اهل الدار ادرى بما فى الدار) خبرهاى دست اوّلى از داخله زندگى فتحعليشاه و محمدشاه و حتى آقا محمدخان, مؤسس سلسله قاجاريه به دست مى دهد كه با توضيحات و اضافات دكتر نوايى تكميل مى گردد.
مسلم است كه نوشته هاى درباريان را بايد با ديد انتقادى خواند, و پيش از آنكه عمده منابع در يك باب را نديده ايم, نبايد در قضاوت سرعت به خرج دهيم.
اكنون كه اهميت اين نوع كتاب ها, و اين كتاب بخصوص روشن شد, به ترتيبِ صفحات, فهرست وار به بعضى نكات مهم آن اشاره مى شود و خواننده را به مطالعه تفصيل اصل آن توصيه مى كنيم.
مؤلف حين وفات فتحعليشاه ده ساله بوده و آنچه ديده و سپس شنيده به قلم مى آورد. (ص١٥ ـ ١٦).
زنان فتحعليشاه از عقدى و صيغه و كنيز و رقابت هاى آنها و وظايفى كه در اندرون به عهده داشتند, به ريز و با اسم و رسم مشخص شده است.
(بدرالنساء خانم, بى اجازت از حرم خانه خاقانى به خانه پدر خود رفت و گويند مطلقه شد).(ص١٨)
(رسم خاقان مغفور آن بود كه در حرمخانه هميشه يكى از زنان پشت آن حضرت را مى ماليد. مرحومه تاج الدوله در زمانى كه احتراماتش اوج ترقى يافت, مقرر بود كه هرگاه وارد مجلس مى شد, خانمى كه حضرت خاقانى را مشت و مال مى كرد, على الفور برمى خاست…). (ص١١)
(آغاباجى دختر ابراهيم خان شيشه اي… زياده بر دويست نفر عملجات شخصى او كه از قراباغ همراه آورده بود… مبلغى از ماليات قم به آنها به طور سُيورغال [اِقطاع و مددِ معاش] مرحمت شد. ملك بيگ… وزارت آغاباجى را داشت… آغاباجى تا به آخر عمر همين طور باكره ماند… گويند به طور گله عريضه اى, حضرت خاقانى فرستاد كه در عنوان, اين شعر تركى غير موزون را نوشته بود: يارم گجه گلدى گجه قالدى گچه گيتدى/ هيچ بيلمدم عمرم نيجه گلدى نيجه گيتدى). (ص٢٠)
(در مراجعت از جنگ با روس, با آن پريشانى وضع و خيال… و غمگين خاطر همايون به سليمان ميرزا دستخط شد كه تا خمسه به استقبال بيا و نوش آفرين خانم دختر بدرخان زند را با خود بياور). (ص٢١)
(اين جورى است كه عباس ميرزا دقمرگ شد!)
(روزى كه دختر نظر على خان شاهسون را از اردبيل وارد طهران مى نمودند, تمام امناى دربار به حكم سلطنت استقبال نموده عروس را از قريه كن تا شهر بر تخت فيل نشاندند). (ص٢٣)
(معتمدالدوله نشاط, اديب معروف كه شعرش مشهور است: (در دل دوست به هر حيله رهى بايد كرد) بابت نوشتن فرمان و حمل خلعت و تقديم عنبرچه به (طاوس خانم اصفهانيه) پانزده هزار تومان دريافت داشت. (ص٢٣) معلوم مى شود كه در دل دوست راه يافته بوده است, چون چندين دفعه مرحوم خاقان مبلغ هاى خطير به او اعطا فرمودند). (ص٢٤).
(اوضاع و اسباب تجمل تاج الدوله به همه جهت از حريمخانه خارج بود و دستگاهى جداگانه داشت; از فراشخانه و اصطبل و صندوقخانه و غيره). (ص٢٤)
اين خانم هم وزيرى داشت به نام اسدالله خان ـ برادر ميرزا آقاخان نورى وزير بدنام ناصرالدين شاه ـ اين خانم بنا به ميل خود تا آخر عمر متعه بود و عقد دائم نشد و شاه دستور داد كه معمارباش (يك دست عمارت تام الاجزاء از اندرونى و بيرونى و حمام مشتمل بر تالارهاى آينه متعدد… براى او ساختند). (ص٢٦)
اما (بازيگر خانه) يك فصل مفصلى دارد. (ص٢٧) در سنبل خانم, وقت غذا خوردن پهلوى شاه مى نشست شاهزادگانى كه بودند براى هر يك غذا مى كشيد اگر… دست درازى مى كردند, مكرر با كفگير بر سرشان زده بود). (ص٢٧)
(حضرت خاقان از كنيزهاى زنانش هم صرف نظر نمى كرد). (ص٢٨) (خازن الدوله يعنى گلبدن باجى كنيز مرحومه مهدعليا خزانه دار حرم بود و مُهرش در تمام ايران اعتبار داشت; اگر كرور كرور از تجار مى خواست بى تشويش مى دادند). (ص٣٠) اين خزانه دار محرره و مستوفيه نيز داشت و دفتر و حساب و كتابى, و تخصص و مهارت و بينش. جالب است كه اين زن تمام آن حرمسراى وسيع را از لحاظ مالى باكفايت كنترل مى كرد (ص٣٢). خيرالنسا خانم بلباسى نايب خازن الدوله بود و در واقع (هرچه خازن الدوله مى كرد به اطلاعِ خيرالنسا خانم و ثبتِ ميرزا مريم بود). (ص٣٢).
آقا محمدخان زنى زيبا و يهوديه داشت به نام مريم خانم. بعد از كشته شدن آقا محمدخان حسينقلى خان جهانسوز (برادر فتحعليشاه) مى خواسته با اين ازدواج كند فتحعليشاه نگذاشته و خودش او را گرفته و يكى از علل اختلاف دو برادر همين زن بود. (ص٣٣). فتحعليشاه چنان در قضيه زنان حريص بود كه گويند مردى را كشت تا زنش را بگيرد. (ص١٠٢)
بدرجهان خانم نيز اسير جنگى بود كه آقا محمدخان به فتحعليشاه بخشيد و اين نخستين زن خاقان است. (ص٣٥)
جالب است كه عرفان در دربار فتحعليشاه رسوخ كرده بود. ضياءالسلطنه (ص٣٣) و بيگم جان خانم (ص٣٦) و زبيده خانم (ص٣٨) اهل عرفان بودند و به عرفا نيازهايى تقديم مى داشتند.
ننه خانم مشهوره به حاجيه استاد, چنان قوى پنجه و زورمند بود كه سينى قهوه خورى را مثل كاغذ پاره كرد; (ص٣٧) او با شاه جناغ مى شكست و غالباً برنده مى شد. (ص٣٨)
(بى بى خانم از اهل مازندان از زوجات قديمه خاقان مرحوم… پوشانيدن رخت حضرت خاقانى و آوردن آينه و شانه و بردن رخت حمام با او بود). (٣٨) (بيگم جان از اهل قزوين… گستردن رختخواب و لوازم راحت حضرت خاقان درعهده او بود. زنانى كه شب به كشيك و خدمت مى آمدند او خبر مى كرد. دو نفر براى خوابيدن در رختخواب … دو نفرهم به نوبت پاى شاه را مى ماليدند. يك نفر نقل و قصه مى گفت. يك نفر براى خدمت بيرون رفتن و انجام فرمايشات در همان اطاق به سر مى برد). (ص٤٤) در ميان زن هاى كشيك سه نفر سركشيك بودند. (ص٤٤) خانم كوچك ملقب به ننه كوچك كه برعكس… به قدرى بزرگ بود كه در كمال اشكال حركتش مى دادند در حضورش شام و ناهار كشيده مى شد. ننه كوچك سرش را مُهر مى كرد. (ص٤٥و٤٦) كنيزان ,ميان درى حق ايستادن در خود اطاق را نداشتند. (ص٤٦) رتق و فتق ها عزادارى عاشورا و تكيه زنانه و تعزيه خوانى, شب ها سپرده به ننه كوچك بود و روزها با خيرالنساء خانم كه خودش منبر مى رفت. (ص٤٦)
دو دسته مطرب در دربار وجود داشت: يكى دسته استاد مينا, زن مصطفى قلى خان عمو و شاگرد سهراب ارمنى اصفهانى (ص٤٦) و ديگر دسته استاد زهره زوجه جعفر قلى خان عمو و شاگرد رستم يهودى شيرازى (ص٤٦) و اينها با هم رقابت داشتند و در حرمخانه ضرب المثل بود كه خصومت ميان دو طرف را به منازعه اين دو دسته تشبيه مى كردند. (ص٤٧) اينها روى اسب رقص و بازى مى كردند. هر دسته در يك خيابان از خيابان هاى كاخ پنجاه خانم بودند. هر كدام يك كنيز داشتند مى شود صد زن كه كارشان منحصر در عيش باشد. (ص٤٨) كم كم بعضى هاشان مادر شاهزاده شدند و از حياط بازيگرها بيرون آمدند بعضى ها را هم خاقان مطلقه فرمود و به امراى دربار تزويج نمود. (ص٤٨)
خاقان به تفأل و تعبير خواب و نجوم و اختلاجات [دلالت تكان هاى بى اختيار اعضاء بر بعضى امور آينده]… بسيار معتقد بود. (ص٥١) براى ماه ديدن, آينه و قرآن و بعضى دعا را هماخانم برمى داشت. خاقان بعد از ديدن ماه و زيارت كلام الله (به روى تاج الدوله نگاه مى فرمودند) و دهان شيرين مى كردند. (ص٥٢) عيد ديدن اهل حرم هم معركه بوده است (ص٥٣) دو كنيز سياه تنومند را توى حوض مى انداختند كه با هم كشتى بگيرند (ص٥٤) و هر كدام از زنان ظرفى مى شكستند, و بعد آش ماست مى خوردند, و بعد قمار مى كردند. (ص٥٣و٥٤)
شب هاى جمعه ظل السلطان دعاى كميل را بلند مى خواند و همه با او مى خواندند (٥٥). شاه گاهى تاريخ مى خواند يا برايش حكايت مى كردند. (ص٥٥)
بيشتر عروس هايى كه شاه خودش براى پسرهايش آورد از ايل قاجار بود (ص٦١) و گلين خانم ناميده مى شد. شاهزاده مى توانست زن ديگر يا زنان ديگرى بگيرد. در زمان آقا محمدخان خواجه سرا وجود نداشت, ولى در زمان فتحعليشاه زياد شدند (ص٦٧) يكى از اين خواجه سراها خسروخان نام, بسيار تندخو بود و عقل درستى نداشت. شاه بعضى كارها را كه سختى و شدت عمل لازم داشت به او مى سپرد. (ص٦٨)
بعضى زن هاى شاه لباس فرنگى مى پوشيدند و باش آچق (= سربرهنه) ناميده مى شدند. (ص٩١)
از شاه شوخى هاى فعلى و قولى هم سر مى زد. دختر يكى از خوانين را دزديد و عروس كرد و به او پيغام داد تو هم به رسم ايليات هر كدام از دخترهاى مرا مى خواهى بدزد و عروس پسرانت كن (ص٩٥). درباره ملاباشى بيسواد دربار گفته بود: به قدرى نامربوط گفت كه صدر اصفهانى (وزير) هم فهميد! (ص٨٥) شاه به زنانى كه اولاد نداشتند از اولاد ديگرش مى داد كه دلتنگ نشوند. (ص٩٩) فتحعليشاه گاهى با بچه هاى كوچك خودش قاب بازى مى كرد. (ص١٠٠)
هر شپشى كه از تن شاه گرفته مى شد, يا در لباسش پيدا مى شد به دست كنيزى مى دادند كه ببرد و به شاهزاده اى بدهد كه آن شپش را بكشد كه چرا شاه را اذيت كرده است و آن شاهزاده بايد انعامى به آن كنيز مى داد. (ص١٠٦) موى زلف مبارك را هم كه سلمانى مى كردند, به قيمت زياد به خوانين حرم فروخته مى شد كه به سر خود بزنند. (ص٧ ـ١٠٦)
شاه به ميرزا شفيع وزير, تكليف شراب خوردن كرد يا اينكه پنج هزار تومان جريمه بدهد. ميرزا شفيع شراب نخورد و جريمه را داد و تفصيل را به ميرزا ابوالقاسم قمى نوشت. مرحوم ميرزا در جواب نوشته بود: (بسيار غلط كردى كه يك پياله شراب حلال كه به حكم سلطان بود نخوردى! مى خواستى آن پياله را صرف كنى و پنج هزار تومان را براى فقرا و ضعفا مبذول دارى). (ص١١٠)
امتيازات ايلى ـ حتى ميان قوانلو و دولو ـ طبق وصيت آقا محمدخان برقرار بود (ص١١١). فتحعليشاه براى آقا محمدخان ـ مؤسس قاجاريه ـ واقعاً حرمت قائل بود; چنانكه گفت: براى سلطنت آقا محمدخان وزيرى مثل ابراهيم خان مى بايست. ابراهيم خان براى سلطنت من فرع زائد بر اصل بود. (ص١١٣)
از اين قبيل سخنان انديشيده در اين كتاب فقراتى نقل شده است.
آقا محمدخان با بشقاب به سر فتحعليشاه ـ در زمان ولايتعهدى ـ كوبيد كه پلو را با خورشت نخور, اسراف است. (ص١٦٤)
آقا محمدخان در شيراز كه تحت نظر بود با لوطى صالح دلقك كريمخان رفيق بود. وقتى به شاهى رسيد, لوطى صالح را احضار كرد و از او خواست كه هرچه پول جمع كرده تحويل دهد. لوطى صالح گفت من اين پول ها را مى دهم ولى مى دانم تو جانم را هم تلف مى كنى. آقا محمد خان پولش را گرفت و بينيش را بريد, و او راهى عتبات شد. (ص١٦٦)
آقا محمدخان به ابراهيم كلانتر گفت: تو پلو كبك نخور, آن خوراكِ اهل شمشير است, تو اهل قلمى شير برنج و فرنى بخور. (ص١١٤)
آورده اند كه حسام السلطنه خيلى ناخن خشك بود. روزى واعظى بر بالاى منبر گفت: خدايا خدايا دولت حسام السلطنه را به قائم آل محمد برسان! پسر حسام السلطنه كه پاى منبر نشسته بود گفت: دعا لازم نيست, وقتى نه خودش چيزى مى خورد و نه به ما مى دهد, معلوم است كه دولتش به قائم مى رسد. (ص١٨٥)
اورنگ ميرزا پسر پنجاه و هفتم فتحعليشاه عاشق پيشه و شاعر مسلك و بى پول بود. روزى دنبال زنى افتاد و آن زن به مسخره گفت: برايم چغندر پخته بخر. شاهزاده پول نداشت و اين شعر سرود:
شب عيد است و يار از من چغندر پخته مى خواهد
گمانش اينكه من صد گنج قارون زير سر دارم!
محمدعلى ميرزاى دولتشاه, پسر متشرع و فاضل فتحعليشاه زبان آور و حاضر جواب بود; چنانكه گويند در كودكى آقا محمدخان از محمدعلى ميرزا پرسيده بود: اگر اين تيغ مرصع را به تو بدهم چه مى كنى؟ بچه جواب داده بود كه يك شمشير به دو كمر بسته نمى شود; گردن شما را مى زنم و شمشير را به كمر مى بندم! (ص١٤١)
آن بچه هم حال و هواى حكومت استبداد را درست فهميده بود, بيهوده نبود كه قاجاريه آنقدر از خودشان مى كشتند.
شاه روزى يك كلاه درويشى سر همين شاهزاده گذاشت, شاهزاده گفت: بعد درويشى اگر هيچ نباشد شاهى! (ص١٤٣)
شاه با علما خوب بود. پسر خود را از حكومت ملاير عزل كرد و نزد سيد محمد باقر شفتى فرستاد كه هر وقت ادب شد به حكومت باز گردد. (ص١٤٦) ميرزا ابوالقاسم قمى ميان شاه و برادرش شفاعت نمود; (ص١٤٨) فتحعليشاه با حكما نيز ميانه اش خوب بود و مخصوصاً به ملا على نورى ارادت مى ورزيد. (ص١٥٠) خود شاه با بعضى اصطلاحات علمى آشنا بود كه آن اطلاعات را بر اثر كثرت معاشرت به دست آورده بود.
اين خلاصه و نمونه اى بود از مطالب كتاب. حواشى و تعليقات و فهارس دكتر نوايى نيز بسيار سودمند است. ما خواننده را به ملاحظه اصل كتاب ارجاع مى نماييم.