آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - گلگشتى در مدينة الادب - موحدى محمدرضا

گلگشتى در مدينة الادب
موحدى محمدرضا


تذكره مدينةالادب, محمد على مصاحبى نائينى (عبرت), تهران: كتابخانه, موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى, ١٣٧٦, رحلى, ٩٨٣« ٦١٨ص. (چاپ عكسى از روى نسخه خطيِ مؤلف)

تذكره نويسى بخشى از تاريخ است كه با ادبيات خويشاوندى پيدا كرده است و تذكره نويس معمولاً در راهروى ميان تالارِ تاريخ و كتابخانه ادبيات در رفت و آمد است. بخش هايى از تاريخ گم شده ما از لابه لاى همين كتب تذكره, سر بيرون آورده است و از سوى ديگر نمونه شعر و نامِ برخى شاعران, تنها در ميان صفحه هاى همان تذكره ها مجال ظهور يافته, به گونه اى كه اگر چنان نمونه ها و يادكردهايى از برخى شاعران مذكور در تذكره ها نبود, هيچ گاه نام و نشانى از آنها نداشتيم. سنّت تذكره نويسى اگرچه در كشور ما بسى ديرينه است, امّا چندان روشمند و اصيل نبوده است; و افزون بر نقل فوايد بسيار كمياب و قيمتى, گاه در آن اطلاعات نادرست و آميخته با افسانه و معمولاً تكرارِ عبارات گذشتگان و تذكره نويسان پيشين, بدون امعان نظر و نقد و بررسى اقوال, به چشم مى خورد. ولى پژوهشگر معاصر ناچار است در ميان آن همه خزف و آشفته بازارِ كالاهاى غث و سمين, با وسواس بسيار به دنبال دُرهاى ناياب و كالاهاى گزيده باشد. به نظر مى رسد كه شيوه اين گونه كتاب ها ـ هرچه به دوران معاصر نزديك تر شده اند ـ بهتر شده است و از الگوهاى مستندسازى و واقع نمايى بيشتر بهره برده اند.
(مدينةالادبِ) مرحوم عبرت نائينى١ از اين دست كتاب هاى تذكره است كه نويسنده آن با اطلاعات فراوانى كه از شاعران و نويسندگان همروزگار خود داشته و البته با استناد به گفته و نوشته ايشان, مجموعه اى از شرح حال ها و نمونه آثار گرانبها را در خود جاى داده است.
اين كتاب صورت مبسوط و گسترش يافته اى از كتاب ديگر مؤلف با نام (نامه فرهنگيان) است كه پيش از اين كتاب نوشته شده و البته كمى پس از چاپ مدينةالادب توسط همين ناشر زيور طبع يافت.٢
نسخه اى كه به خط زيباى مؤلف از (مدينةالادب) باقى مانده, در دو مجلّد تهيه شده كه در چاپ حاضر به سه مجلد تبديل يافته است. كتاب افزون بر اطلاعات و مطالب متن, حاوى حواشيِ حائز اهميتى است كه گاه ارزشى فراتر و برتر از مندرجات متن دارد.
(در متن جلد نخست كتاب (كه اينك دو مجلّد شده) از ٧٤ شاعر و در حاشيه آن از ١٣٣ دانشمند و ٤٩٨ شاعر و در متن جلد دوم, از ٣٣ شاعر و در حاشيه آن از ٥٢٩ دانشمند و شاعر ياد شده است.) مطالب مطرح شده در اين كتاب گاه بسيار نادر و در جاى ديگر نمى توان بدان دست يافت. شرح حال برخى از شاعران معاصر كه به قلم خود ايشان نوشته شده, تنها در اين كتاب, يافت مى شود; همچنين نمونه دست خط بسيارى از اين بزرگان و تصاوير ايشان (كه نزديك به ٨٣ قطعه است) بر اهميّت كتاب مى افزايد.
همان گونه كه پيش از اين گفته شد, بجز يادكرد شاعران و نويسندگانى كه در متن بدانها پرداخته شده, اطلاعات متفرقه ـ ولى با اهميتى ـ در پاورقى هاى كتاب ارائه شده كه فهرست موضوعيِ پاره اى از مندرجاتِ آن را (به نقل از صفحه ح) در اينجا مى آوريم:
اصطلاحات صوفيه (ص٥١٢ ـ ٥١٥); تاريخچه تفرش و تذكره چند تن از علما و شعراى آنجا (ص٦٨٤ ـ ٦٨٧); تاريچه رى و مساكن و مساجد و مدارس و امامزادگان و سپس تراجم جمعى از علما و شعراى آنجا (ص٧٢٨ـ٧٥٠); نسب قاجار, تاريخچه و پسران فتحعلى شاه و دختران او (ص٥٧١ ـ ٥٧٥); تراجم علما و مشايخ مشهد (ص٢١٢ـ٢٥٢); ترجمه عده اى از شعرا و ادباى چهارمحالِ اصفهان (ص٩١٧ـ٩٣٩); تذكره احوال فضلا و عرفا و شعراى كرمان (ص٣٧٣ـ٣٨٢); تذكره شعراى شيراز (ص٦٠٣ ـ ٦٢٢); تذكره شعراى نيشابور (ص٢٦ـ٣٢); تذكره شعراى يزد و مضافات (ص٣٠٣ـ٣٢٠); تذكره علما و شعراى سبزوار (ص١٨٤ـ١٨٩); تذكره مشاهير فقها و متكلّمين و محدثين و شعراى نيشابور (ص٢٠ـ٣٢); تذكره مشاهير همدان (ص٢٧٧ـ٢٩٠).
در ميان اين پاورقى ها, همچنين رساله هاى مستقلى نقل شده كه برخى از آنها بسيار نفيس و ناشناخته اند; از آن ميان بايد به رساله اى از مرحوم حاج ميرزا ابوالفضل تهرانى اشاره كرد كه در پاورقى شرح حال حاج سيد نصرالله تقوى و به بهانه شعرى از او در باب حقيقت عشق, آمده است. اين رساله كه به خط ثلث بسيار ريز, در ده صفحه رحلى (ج٣, ص٥١٥ ـ ٥٢٥) درج شده, خود مى تواند كتابچه اى مستقل و پرفايده در اين باب باشد.
نيز رساله (فى مقامات العارفين) (نمط تاسع از اشاراتِ بوعلى) كه پس از شرح حال مفصلِ آقا على مدرس زنوزى (ج٣, پاورقى ص٢٦٠ـ٢٦٣) آمده است.
از ديگر مطالبى كه خود صورت رساله اى مستقل تواند داشت, رساله سلسله موجودات از لطفعلى دانش (ص١٠٠١ـ١٠٠٣); رساله سالارنامه (ص٣٨١ـ ٣٩٨); رساله سلسله ذهبيّه و تاريخچه و اسناد شعب و مشايخ آن سلسله (ص٨٣٢ ـ ٨٣٤); رساله شرح لغات چكامه دانش (ص٩٧٥ـ ٩٩٥); رساله در شناخت شعراى همدان (ص٢٩٠ـ٢٩٤); رساله درباره قهوه خانه سورت (ج٢, ص٣٥٩); مناظره ادبى اميرى فيروزكوهى با حسن شباهنگ و ابوالحسن فروغى (ص٣٩٤ـ٣٥٢); رساله درباره ميرزا رضا كرمانى و صورت محاكمه او (ص١٣٧ـ١٤٢).
همچنين اطلاعات جغرافيايى بسيارى در ضمن كتاب گنجانيده شده است كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
مطالبى درباره خوزستان و ترجمه چند تن از دانشمندان آن سامان (ص٦٧٣ ـ ٦٧٦); تاريخچه اى از مساجد و مدارس و مزارات و بقاع تبريز و سپس تذكره عده اى از شعراى آن ديار (ص٩٥٣ـ٩٧١); مزارات, مساجد و باغ هاى نائين و اصفهان و ارباب فضل و كمالِ آن ديار (ص٢٨٧ـ٣٢٠) و تاريخ مساجد و ابنيه و مدارس يزد (ص٣٠٠ـ٣٠٣).
مرحوم عبرت نائينى در ضمنِ شرح حال اين بزرگان, از حوادث و خاطراتى كه گاه خود از نزديك با آن مواجه بوده و مناظرات و مشاعراتى كه خود در متن آنها قرار داشته و همچنين از اطلاعاتى كاملاً شخصى و اتفاقى, خبر مى دهد كه در هيچ منبع ديگرى نمى توان آن را يافت.
ناشر در پيشگفتارِ مجلّد نخست, نوشته است: (براى اينكه اصالت متن حفظ شود, كتابخانه تصميم گرفت كه متن, چاپ عكسى شود و قطع كتاب و حتى صفحه شمارِ كتاب همانطور كه در اصل نسخه است, تغيير نكند…) اما به رغم علاقه برخى از فرهنگدوستان به حفظ اصالت ها و عدم تغيير شكلِ ظاهريِ اثر, به نظر مى رسد كه اگر اين كتاب نفيس نيز همچون ديگر كتاب هاى مرجع و دايرةالمعارف به شكل امروزى (با حروفچينى مناسب و در قطع وزيرى و با يك صفحه شمار و…) به چاپ مى رسيد, بسيارى از مشكلاتى كه اين كتاب اينك با آن مواجه است, از ميان مى رفت.
اينك برخى از آن مشكلات و كاستى ها:
١. در تمام مجلدات, بر روى هر صفحه, دو شماره متفاوت, نقش بسته كه در بسيارى موارد, خواننده را در مراجعه به شماره صفحات, دچار تشويش مى كند. بنابراين فهرست ارائه شده در كتاب, ابتر مى ماند.
٢. چنين كتاب هاى مرجعى كه مملوّ از نام كتاب ها و اشخاص و امكنه و… است,بى شك نياز به فهارس كامل و راهگشا دارند تا خواننده را در رسيدن به مقصد پژوهشيِ خود, يارى دهند و از اتلاف وقت باز دارند. متأسفانه اين كتاب نفيس از آن فهرست هاى مستقل, بى بهره است و نمايه پايانى نيز ناهماهنگى ها و نواقص بسيار دارد.
٣. به دليل آنكه از نسخه مؤلف, چاپ عكسى ارائه شده, خواننده امروزى مجبور مى شود كه برخى از مطالب پاورقى ها و حواشى را كه بسيار ريز نوشته شده, به سبك برخى كتاب هاى قديمى, با ذره بين بخواند و البته گمان نمى رود كه باز همه خوانا باشند. در برخى از صفحه ها چنان پرنويسى شده كه كاملاً سياه مى نمايد و برخى از صفحه ها نيز تنها با يك سطر يا نيم سطر, كاملاً سفيد باقى مانده است. پيداست كه اگر كتاب با دقت حروفچينى و صفحه آرايى مى شد, اين نقيصه از ميان مى رفت.
٤. ناشر مى توانست, افزون بر حروفچينى و صفحه آرايى جديد, ويرايشى صورى نيز از كتاب ترتيب دهد تا همچون بسيارى از كتب كلاسيك ما, صورتى امروزين بيابد. البته اين كار, با آوردن تصاوير و چاپِ عكسيِ نمونه دستخط ها و… منافاتى نداشت و زيبايى بيشترى به كتاب مى داد. همچنين ناشر در ضمن ويرايش كتاب, فرصت مى يافت كه برخى از مطالب غير اخلاقى را در نمونه اشعار برخى شاعران, با صلاحديد ارباب ادب, حذف و يا گزينش كند و يا حداقل به شكل نقطه چين به چاپ برساند.
در پايان براى آنكه از حجم انبوه صفحات كتاب, نمونه اى گويا آورده باشيم, مطلبى را كه مرحوم عبرت نائينى در حاشيه قصيده اى از بيضائى كاشانى,٣ درباره ابن مقفع آورده, نقل مى كنيم, تا كاملاً با شيوه نثر او آشنا شويم; امّا پيش از نقل آن مطالب, خالى از فايده نيست اگر بخش هايى از آن قصيده را نيز در مطالعه گيريم.
قصيده ديدن ابن مقفع را به خواب و مكالمه با يكديگر
دوش ديدم نيم شب ابن مقفع را به خواب
سر برون آورده گردآلود و غمگين از تراب
مى چكد از بازوى بى دست او خون بر زمين
باشد از اوضاع ديرينش دل اندر اضطراب
چون كسى كو بعد ديرى باز گردد در وطن
گشته از زانو به پايين قطع, پاى آن جناب
اوفكندى هر طرف با ديده رخشان نگه
گفتى از مدّ بصر هر سو پراكندى شهاب
در چنان حالت گهى بر خويش و گاهى بر وطن
مى گريست افزون از آن كاندر مه نيسان, سحاب
من فرا رفتم به سوى او, چو يارى مهربان
كردمش بر سر نثار از ديدگان دُرِّ خوشاب
گفتم آن دست تبه كار از بدن ببريده باد
كين خيانت در وجودِ چون توئى كرد ارتكاب
اى مباهات عجم اى آبروى ملك جم
اى شرف منسوبِ آن كو با تو دارد انتساب
اين چه احوال است و ز چه بر ياقوت رنگ
بارى از جزع درخشان دمبدم لعل مذاب
گفتى از گفتار مهرآميز من تسكين گرفت
كرد آنگه همچو يارى مهربان با من خطاب
گفت هان بيضائيا چون است هنجار محيط
چيست حال گلّه مغلوب با جوقى ذئاب
باشد آيا باقى آن كابوس مرك اندر وجود
مانده آيا محكم آن اغلال جور اندر رقاب
هيچ مى دانى كه كوشش هاى جانفرساى من
در پى حفظ وطن چون گشت مأجور و مصاب
آه از آن آدم كشان با حربه قال النّبى
واى از آن جنّى و شان با دعوى علم الكتاب
دارى آگاهى چسان جسم مرا از خون من
داد ثوب ارغوانى دشمن مشگين ثياب
بهر ترويج دكان خويش هر سو جاهلى
در ميان ملت افكند افتراق و انشعاب
آن مجوس اين گور آن زنديك و اين مزداسنى
يك خدا را منصب افزون داده از حد و نصاب
مردم موبدپرست از اختلاف خانگى
گشته در هر گوشه فحواى اذا كان الغراب
نكبت جهل و خرافات و غرور و كاهلى
داشت بهر انقراض دولت ساسان شتاب
تا كه از بوم عرب برقى درخشيدن گرفت
كاو فكند اندر قلوب اهل عالم, انقلاب
ملك ما را نيز روشن كرد ليك اندر عقب
بست ما را از سياست در عقابينِ عقاب
ملّت غالب پى بسط نفوذ خويش, خواست
كاخ استقلال روح باستان سازد خراب
داد ـ هرجا ديد ـ آداب شريف ما به باد
ريخت ـ هر سو يافت ـ آثار نفيس ما به آب
يافت ابواب فنون فضل و فرهنگ عجم
نام كفر و زندقه عنوان فسق و ارتياب
تا نگه كردى بدل كرد آن زبان اجنبى
قصه (گلچهره و اورنگ) با (دعدور باب)
من كه با تسليم اسلام از طريق معرفت
بودم اندر خدمت عباسيان زريّن ركاب
آن اهانت هاى ناهنجار با ابناى جم
گاه و بيگه مى فشاند از ديده من خون ناب
لاجرم كرديم يارى چند پنهان انجمن
تا چسان بايد كشيد آن رخت مستأصل ز تاب
عاقبت تصميم بگرفتيم كز راه سخن
حفظ آثار عجم بايست با نقل كتاب
چون زبان پهلوى مى گشت مغلوب عرب
من بَرِ اعراب بگرفتم طريق اكتساب
كردم آثار نياكان را به گفتارِ عرب
زنده, وز رخسار فضل قوم بگرفتم نقاب
نامه هايى در فصاحت تالى سحر مبين
چامه هايى در بلاغت ثانى فصل الخطاب
آن كليله و ان يتيمه بين و آداب كبير
تا چسان افكند اندر قلب اعراب انجذاب
خامه من تازه كرد آن روزگار باستان
وز گل تاريخ بگرفت آتش طبعم گلاب
احترام قوم من بفزود در چشم عرب
كاست آن توبيخ و شنعت كم شد آن قهر و عتاب
ناگهان جهل محيط و نخوت اهل حسد
كرد بر من حمله با همدستى جوقى كلاب…
هيچ كس آيا كند ياد از شفقّت هاى من
تا چسان در حفظ آثار عجم ديدم عذاب
مى كند آيا معارف ياد من؟ يا گشته ام
نزد ابناى وطن منطوقه (مَن غاب خاب)
اى دريغا كافتاب حق شناسى در افق
گاه بيگه زرد شد (حتّى توارت بالحجاب)
گفتم آرى خامه اقبال همچون نفخ صور
كرده نامت زنده حالى بر زبان شيخ و شاب…
عبداللّه بن مقفّع كاتب بليغ و مترسّل شهير نامش روزبه و نام پدرش دادويه ملقّب به مقفّع است و اينكه او را مقفّع گفتند براى آن است كه هنگامى كه حجّاج بن يوسف ثقفى امارت عراق و فارس را در عهده خويش داشت, دادويه را عامل ضبط خراج فارس كرد. چون دادويه در عمل خود زياده روى كرد, حجّاج بر وى خشمگين گرديد و در بصره امر بر آزار و شكنجه اش داد و به واسطه اين كار انقباض و تشنّج در دستش پيدا شد, لهذا وى را اين لقب دادند. اصل دادويه از شهر جور (فيروزآباد) يكى از شهرهاى فارس است. ابن مقفع قبل از آنكه اسلام اختيار كند ـ بعضى نوشته اند ـ به آيين مجوسى و زردشتى بود و برخى گفته اند مذهب مانوى يا ثنويه داشته, ولى چون مذهب ايران قديم زردشتى بود, وى را زردشتى و مجوس از روى مسامحه خوانده اند. اين مرد بزرگوار در بصره نما و پرورش يافت و در لغت و ادب زبان عرب به سر حدّ كمال رسيد و سرامد اقران گرديد. در زمان منصور دوانقى كه كتب علمى و تاريخى يونانى و ايرانى را به عربى ترجمه مى كردند, وى نيز به واسطه اطلاع كاملى كه به زبان پهلوى داشت, بسيارى از كتب فارسى از قبيل خدانامه, و كليله و دمنه, و غيره را به عربى نقل كرد. ابن مقفع در آغاز كار ـ چنانكه محمد بن عبدوس جهشيارى در كتاب تاريخ الوزرا و الكتاب مى نويسد ـ در كرمان كاتب داود بن عمر بن هبيره بود و پس از آن بنا بر ضبط الفهرست كاتب عيسى بن على عمّ منصور خليفه عباسى شد و به دست وى اسلام اختيار كرد و آن, چنان بود كه روزى نزد عيسى رفت و اظهار داشت كه نور دين مبين اسلام در قلب من تافته, مى خواهم به دست تو مسلمان شوم. عيسى گفت بهتر آن است كه اين كار در حضور سران لشگر و بزرگان كشور انجام گيرد. چون در شبِ آن روز كه مسلمان شود, طعام حاضر كردند, قبل از شروع به غذا به عادت مجوس ـ چنانكه در جلد اوّل ابن خلكان نوشته ـ زمزمه آغاز كرد. عيسى گفت: در صورتى كه عزم پذيرفتن دين اسلام دارى, چرا بر آيين مجوس زمزمه مى كنى؟ ابن مقفع گفت: بغايت مكروه دارم كه شبى به روز آرم و به آيينى معتقد نباشم. چون صبح شد, اسلام اختيار كرد و در سلك نويسندگان مخصوص منسلك گرديد و در سنه صدوچهل و سه و به قول بعضى بسال يكصد و چهل و دو و به قول برخى يكصد و چهل و پنج به امر منصور خليفه به دست سفيان بن معويه بن يزيد بن مهلّب بن ابى صفره در بصره به قتل رسيد. تفصيل اين اجمال از اين قرار است كه
ابن مقفع همواره نسبت به سفيان استخفاف روا داشتى و به سخنان حقارت آميز خاطر وى را از خود بيازردى; غالبا از وى سؤالاتى مى كرد و چون جواب مى داد, مى گفت خطا كردى و بروى مى خنديد. گويند سفيان داراى بينيِ بزرگ بود. هرگاه ابن مقفع بر وى وارد مى شد, مى گفت السلام عليكما يعنى سلام بر تو و بينى تو كه در بزرگى يك نفر ديگر به شمار است. همچنين روزى سفيان گفت: من هرگز از خاموشى زيان نديدم و پشيمانى نكشيدم. ابن مقفع گفت: براى آن است كه گنگى ترا پيرايه نفيس و زيورى ثمين است و البته از آن پشيمانى حاصل نكنى و ….
ازين جهت بود كه سفيان كينه وى را در دل داشت و از افترا و تهمت نسبت بدو چيزى فروگزار نمى كرد و منتهز فرصت بود تا موقعى به دست آرد و از وى انتقام بكشد و به زبان مى راند كه به خدا سوگند وى را قطعه قطعه خواهم كرد و بند از بندش جدا خواهم نمود, در حالى كه اين كار را به چشم خويش بنگرد. تا آنكه عبدالله بن على عمّ منصور خليفه به سال صد و سى و هفت هجرى بر منصور خروج كرد و كار به قتال انجاميد. منصور به سركردگى ابومسلم مروزى سپاهى به جانب وى گسيل داشت و در حوالى نصيبين تلاقى فريقين شد و عبدالله از قشون خليفه منهزم شده و در بصره نزد برادران خود عيسى و سليمان پنهان گرديد. منصور سفيان بن معاويه را به حكومت بصره منصوب كرد تا بر عيسى و سليمان تنگ گيرد و سختى كند, مگر مجبور شوند و عبدالله را نزد وى فرستند. ايشان پاى شفاعت پيش نهادند و از خليفه درخواست عفو كردند, تا كار به صلح كشيد. عيسى, كاتبِ خود عبدالله بن المقفع را به نوشتن زنهارنامه امر داد و براى آنكه منصور را ناچار به عفو كنند و بروى مكر و غدر نكند, در شرايط و فصول صلح تأكيد و مبالغه كردند كه راه مكر و غدر و حيله و تاويل بر وى بسته گردد.
چون منصور بر مضمون نامه آگاهى يافت اين معانى بر وى سخت گران آمد و از نويسنده نامه پرسيد. گفتند نويسنده نامه كاتبِ عمِّ تو ابن مقفع است. منصور بر زبان راند كه آيا كسى هست كه شرّ وى را از ما باز دارد؟ اين مطلب را به سفيان نوشتند. سفيان كه منتظر چنين روزى بود, به قتل وى مصمّم گرديد تا روزى كه عيسى مى خواست دانشمند ايرانى را براى كارى نزد سفيان فرستد, ابن مقفع كه بر جان خود خائف بود, از رفتن اظهار بيم و بى ميلى نمود, ولى عاقبت به واسطه اصرار عيسى نزد وى رفت. سفيان او را به حيله و تزوير در مكانى مخفى نزديك تنور افروخته برد و امر داد تا اندامش را يكان يكان بريدند و در تنور ريختند; وى مى نگريست و اين اعمال وحشيانه را با چشم خود مشاهده مى كرد. عاقبت باقيمانده جسد وى را به تنور انداختند و بسوختند. اين امير بى رحم در اثناى اين عمل شنيع خود مى گفت: بر من باكى نيست, چه تو زنديقى و مردم را از عقايد فاسد خود به چاه ضلالت مى كشى. پس از اقدام بدين كار زشت و وحشيانه كشتن ابن مقفع را انكار كرد. در اين وقت سنّ ابن مقفع بالغ بر سى و شش بود. منصور خليفه كه از وى رنجيده بود, در طلب خونش شرايط اهتمام را به جاى نياورد و برحسب ظاهر و صورت امر داد سفيان را گرفته به بغداد بردند و بعد وى را رها كرد و چنانكه ابن خلّكان در تاريخ خود و سيّد مرتضى علم الهدى در كتاب امالى معروف به (غرر و درر) مى نويسند, منصور خود حكم قتل وى را به سفيان داده بود.
جهشيارى در كتاب تاريخ الوزراء والكتاب مى نويسد: چون سفيان امر به كشتن و بريدن اعضاى وى مى كرد, دانشمند فارسى گفت به خدا سوگند كه به كشتن من هزار تن را بى جان كنى, ولى اگر صد چون توئى را بكشند, يك تن را تمام نكشته باشند و اين دو شعر را بخواند:
اذا ما مات مثلى مات شخص
يموت بموته خلق كثير
و انت تموت وحدك ليس يدرى
لموتك لا الصّغير ولا الكبير
سليمان بن على با عيسى برادر خود قصد داشت به خونخواهى برخيزد, ولى وفاتش در رسيد و اين كار انجام نگرفت.
ابن مقفع داراى اخلاق كريمه و صفات حميده و خصال پسنديده بود و به كرم و جوانمردى موصوف و به وفادارى و فتوّت معروف بود. جهشيارى در باب كرم و سخاى وى مى نويسد: هنگامى كه در كرمان نزد داود بن عمر بن هبيره كتابت مى كرد, از مالى كه فراهم كرده بود به جمعى از وجوه اهل بصره و كوفه از پانصد الى دو هزار نفر وظيفه مى داد.
در وفادارى اين دانشمند ايرانى نسبت به دوستان خود حكايتى نوشته اند كه نقل آن در اينجا لازم است. گويند ميان وى و عبدالحميد بن يحيى بن زياد كاتب و نويسنده مشهور دوستى و صداقت كامل بود. چون سفّاح بر آخرين خليفه اموى (مروان حمار) غالب شد, مأمورين به جستجوى عبدالحميد فرستاد, تا وى را به دست آرند و به قتل رسانند. عبدالحميد مخفى و متوارى زندگانى مى كرد. قضا را روزى كه با ابن مقفع در يكجا بودند, مأمورين سلطان وارد شدند و پرسيدند كدام يك از شما عبدالحميديد؟ ابن مقفع براى آنكه مبادا رفيق او را به قتل رسانند از غايت فتوت و مردانگى گفت: من عبدالحميدم. عبدالحميد از ترس آنكه مبادا ابن مقفع را به جاى او بكشند, گفت: شتاب مكنيد كه مرا علاماتى مخصوص است, از ديگران بپرسيد, آنگاه به كارى كه مأموريد بپردازيد. ايشان پس از پرسش و تحقيق عبدالحميد را بشناختند و گرفتار كردند.
وقتى او را با خليل ابن احمد بصرى استاد سيبويه اتفاق ملاقات افتاد. چون از يكديگر جدا شدند, از خليل پرسيدند: ابن مقفع را چگونه يافتى؟ گفت: خرد وى را بيش از دانش او يافتم. و اين معنى از ابن مقفع پرسيدند, گفت: علم او را بيش از خودش ديدم. روزى از وى پرسيدند: ادب از كه آموختى؟ گفت از نفس خود كه چون چيزى را نيكو ديدم در انجام آن بكوشيدم و چون كارى را زشت پنداشتم, فرو گذاشتم. از تاليفات وى ترجمه خداينامه به عربى است كه نسخه عربى آن از ميان رفته; ترجمه كليله و دمنه كه از زبان پهلوى به عربى نقل كرده, كتاب اليتيمة در رسائل در ميان شعراى عرب ضرب المثل به بلاغت و فصاحت بوده. صاحب الفهرست مى نويسد: پنج كتاب است كه بر شيوايى آن جميع ادبا اتفاق كرده اند: عهد اردشير, كليله و دمنه, رساله عمارة بن حمزة الماهانيه, اليتيمه ابن مقفع, رسالة الحسن احمد بن يوسف كاتب. ابوتمّام ضمن قصيده خود كه براى حسن بن وهب گفته كتاب يتيمه را چنين مى ستايد: ولقد شهدتك والكلام لالى/ صرف فبكر فى النظام و ثيّب/ فكان قسّافى عكاظ يخطب/ و كانّ ليلى الاخيليّة تندب/ وكثير غرّة يوم بين ينب/ و ابن مقفع فى اليتيمة يسهب.
كتاب ادب الكبير, كتاب ادب الصغير, دو كتاب در منطق و طب كه ايرانيان از يونانيان اخذ كرده بودند و اين استاد از زبان پهلوى به عربى نقل كرده است, كتاب آيين نامه, كتاب مزدك, كتاب التّاج, در سيرت انوشيروان. در باب عقيده ابن مقفع از روى غرض و گمان و تعصّب چيزها نوشته اند. بعضى گويند اگرچه وى ظاهرا خود را مسلمان فرا مى نمود, ولى در باطن به آيين قديم خود پايدار بود, چنانكه وقتى در شهر مداين بر آتشكده اى مى گذشت, بر آن نظر كرد و به اشعار ذيل كه علاقه او را به مذهب خود مى رساند, استشهاد و تمثّل نمود:
يا بيت عاتكة الّذى اتعزّل
حذر العدى و به الفؤاد موكّل
انّى لامنحك الصّدود و انّنى
قسما اليك مع الصّدور لاميل
مرحوم سيد مرتضى علم الهدى در كتاب امالى و ديگران سبب استشهاد ابن مقفع به بيت فوق را چنانكه ياد كرديم نوشته اند. ولى ابوالفرج اصفهانى در جلد هجدهم كتاب اغانى چنين مى نويسد: گروهى از زنادقه را كه پسروى نيز جزو آنان بود, گرفتار كرده بودند قضا را ابن مقفع بر آنان بگذشت. چون ايشان را بديد از بيم آنكه مبادا بر وى سلام كنند و سبب گرفتارى وى شوند, به شعر فوق تمثّل نمود. ايشان به فراست دريافتند و سلام نكردند و ابن مقفع از آنجا گذشت.
اگر باب برزويه طبيب ـ چنانكه برخى از محققين نوشته اند ـ نتيجه فكر اين دانشمند باشد, مى توان چنين تصوّر كرد كه وى يك نفر فيلسوف خداپرست و موحّد و صاحب اخلاق كريمه و صفات حسنه بوده, ولى از روى صدق و حقيقت به دين و آيينى ايمان نداشته و يك نفر متحير و مجاهد در امر دين بوده و خواسته است عقيده خود را به زبان بروزيه بيان كند. اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه چون ابن مقفع از فرط علاقه اى كه به ايران داشته و كتاب هاى پهلوى را به عربى نقل مى كرده, هدف تهمت و خصومت مشتى مردمان متعصّب غافل و بدانديش جاهل واقع شده و با وجود مسلمانى وى را به زندقه متهم و منسوب كرده باشند, خاصّه آن زمان كه بازار تهمت رونقى بسزا داشت.٤

١. محمد على مصاحبى نائينى متخلص به عبرت (١٢٤٥ـ١٣٢١ش) از شاعران و نويسندگان قرن اخير است كه بسيارى از متون نفيس خطى را بازنويسى كرد و تا پايان عمر در كتابخانه مجلس به استنساخ مشغول بود. او خود درباره تحصيلاتش چنين مى نويسد: (درس فارسى را پيش مرحوم عمه ام ـ رحمةالله عليها ـ فرا گرفتم. نحو وصرف را در خدمت شيخ مهدى اعمى تحصيل و تكميل كردم. معانى و بيانى و بديع و منطق را خدمت آخوند ملا محمد كاشى خواندم. خط نسخ را از ميرزا محمد على معروف به نائينى تعليم گرفتم.
چون بيست وسه سال از عمرم سپرى شد, پدرم را فرمان در رسيد به سال هزار و سيصد و هشت. پس از فوت پدر مرا هواى سياحت در سر افتاد. اغلب نقاط ايران را به پاى سياحت در نورديدم و به خدمت بسيارى از بزرگان رسيدم و از هر كدام به قدر استعداد و قابليت بهره مند شده, استفاضه و استفاده كردم…) ر.ك: عبرت نائينى, نامه فرهنگيان, ص٦١٠.
٢. براى آشنايى بيشتر با اين اثر, ر.ك: آينه پژوهش, شماره ٥٣, ص٩٦ـ٩٧.
٣. ميرزا على محمد متخلص به بيضاى كاشانى (١٢٩٩ق ـ ١٣١٣ش) از قريه آرانِ كاشان برخاست و پس از تحصيلات متداول روزگار, چندى در وزارت عدليه (دادگسترى) و ماليه (دارايى) به خدمت مشغول شد و در افت و خيز حوادث, مرارت ها ديد. ديوان شعر او متجاوز از چهل هزار بيت است.
٤. نقل با تلخيص از: مدينةالادب, ج١, ص٤٦٨ـ٤٦٩.