آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - معرفى اجمالى ها
معرفى اجمالى ها
موسوعيه طبقات الفقهاء :١٠جلد ؛
تاليف ؛ الجنه العلميه في
مؤسسة الأمام الصادق(ع). اشراف: العلآمه الفقيه جعفر السبحانى, قم, مؤسسة الأمام الصادق(ع) ١٤١٨, وزيرى.
شرح حالنگارى در فرهنگ اسلامى از پيشينه اى بس كهن برخوردار است. عالمان و مؤلفان براى ثبت و ضبط سوانح زندگانى چهره هاى برجسته فرهنگ اسلامى بس كوشيده اند; بدان سان كه مجموعه هاى سامان يافته در اين موضوع بخش عظيمى از آثار مكتوب فرهنگ اسلامى را شكل مى دهد. نگاشته هاى عالمان در شرح حال و گزارش آثار و مآثر كسان, گونه گونى بوده و از شيوه هاى مختلفى پيروى كرده است. در ميان آثار ياد شده با روش هاى گونه گونى, از جمله تهيه و تدوين شرح حال و آثار نحله هاى فكرى و جريان هاى انديشگى حوزه فرهنگ اسلامى, شيوه اى است كه بر آن نمط آثار بسيارى رقم خورده است. و از اين مجموعه است آنچه شرح حال و آثار فقيهان را گزارش كرده است. مانند (طبقات الشافعيّة الكبرى) عبدالوهاب بن على سُبكى (م.٧٧١), (طبقات الشافعيّه) جمال الدين عبدالرحيم أسنوى (م. ٧٧٢), (طبقات الحنابله) قاضى ابويعلى فراء (م.٥٢٦), (المنهج الأحمد فى تراجم أصحاب الأمام أحمد) مجيرالدين عبدالرحمن بن محمد عليمى (م. ٩٢٨), (الديباج المذهب فى معرفة أعيان المذهب) برهان الدين بن قرحون ماللى (م. ٧٧٩), (الجواهر المضيه) ابن ابى الوفاء (م. ١٢٩٣) و آنچه ياد كرديم نمونه هايى است از نگاشته هايِ به سبك و سياق ياد شده كه هر يك چنانكه از عناوين آنها پيداست, ويژه جريانى است از جريان هاى فقهى مختلف حوزه فرهنگ اسلامى و همچنين گزارش مشرح حال و سوانح زندگانى عالمان يك جريانى فقهى.
(موسوعة طبقات الفقهاء) مجموعه اى است عظيم در ميان آثار مكتوب مرتبط با شرح حال نگارى در فرهنگ اسلامى, ويژه فقيهان, امّا نه فقيهان يك مذهب. اين مجموعه ارجمند و كارآمد آهنگِ آن دارد كه شرح حال, آثار و سوانح تمام فقيهان فرهنگ اسلامى را از آغاز تاكنون گزارش كند. بدين سان اين مجموعه اوّلين كتابى است كه مشتمل است بر شرح حال تمام فقيهان مذاهب و از اين روى بر همگنان خود برترى دارد و در كارآمدى و سودمندى, شامل تر و كامل تر است.
آنچه اكنون نشر يافته است, ده مجلد از آن است. جلدهاى ١ و ٢ تاريخ فقه است كه عنوان مقدمه را بر خود دارد و مجلدات ١ تا ٨ متن اصلى گزارشگر شرح حال فقيهان هشت قرن, هر مجلد ويژه يك قرن است. مقدمه مجموعه در دو مجلّد يكسر به خامه حضرت آيت اللّه سبحانى است. با عنوان (الفقه الأسلامى منابعه و ادواره) جلد اوّل از مقدمه در شش فصل سامان يافته است. در فصل اوّل از (منابع فقه) و به تعبيرى ديگر از (مصادر تشريع) سخن رفته است, از قرآن, سنت, اجماع و عقل و در پايان بحث از عقل (عرف) و (سيره) و در فصل دوّم يا عنوان (مصادر التشريع عند اهل السنه) از قياس, استحسان, استصلاح, سدّ الذرائع, حِيَلْ (فتح الذرائع) قول صحابى, اجماع اهل المدينه و اجماع العتره بحث شده است. فصل سوّم, ويژه بحث از تأثير زمان و مكان در استنباط است كه در ضمن آن پس از تبيين دقيق موضوع بحث نقش آن دو در موضوعات, ملاكات احكام, چگونگى تنفيذ حكم و … به پژوهش نهاده شده و برخى از تفسيرها از موضوع ياد شده و نمونه هاى ارائه شده, نقد شده است.
فصل چهارم ويژه گزارشى است كوتاه از ميراث حديثى شيعه و سنّى, كه در ضمن آن جوامع حديثى در سه مرحله, آغازين, ميانه و متأخر گزارش شده اند. در فصل پنجم ميراث فقهى فريقين گزارش شده است و در بحث از جوامع فقهيِ شيعه, مراحل گونه گون تدوين متون فقهى با نمونه هاى آن شناسايى و شناسانده شده است; بدين سان: تدوين فقه بر اساس روايات و همراه اسانيد روايات, تدوين فقه بر اساس روايات با حذف اسانيد, تحرير مسائل به شيوه نو, اجتهاد و تفريع مسائل.
در فصل ششم مؤلفِ محقق به تاريخ اصول فقه پرداخته است و در ضمن آن اصول فقه شيعه را در دو مرحله و هر مرحله را در سه دوره گزارش كرده است. در پايان نيز تاريخ اصول فقه اهل سنت بر پايه شيوه هاى تدوين آنان: شيوه متكلمان, فقيهان و شيوه جمع ميان آن دو گزارش شده است. در مجلد دوّم از فقه, تاريخ و تطور آن بحث شده است با مقدمه اى درباره چگونگى و چرايى نياز به تاريخ فقه و شيوه هاى گونه گون نگارش تاريخ فقه, با اشاره اى به محتواى كتاب هايى كه تاريخ فقه اهل سنت را رقم زده اند و آثارى كه از تاريخ فقه شيعى سخن گفته اند.
مؤلف ارجمند ابتدا از تطوّر فقه اهل سنت بحث كرده است و آن را در پنج دوره و يا مرحله گزارش كرده است. عصر صحابه و تابعين, روزگار شكل گيرى مذاهب فقهى, عصر ركود اجتهاد, روزگار انحطاط فقهى, و بالأخره عصر نشاط فقهى و تلاش براى زنده ساختن تفكر اجتهادى و گشودن باب اجتهاد و استنباط.
پس از بحث از ادوار فقه سنّى, فقه شيعى و ادوار آن گزارش شده است. مؤلف تطورات فقهى در تشيع را برهفت دوره تقسيم كرده است.
در دوره اوّل و با عنوان (عصر النشاط الحديثى والأجتهادى) از چگونگى فقه و اجتهاد در عصر حضور معصومان(ع) سخن رفته است; همراه با تقريرى از جايگاه معصومان(ع) در تشريع; و در ادامه آن از كسانى ياد شده است كه در زمان امامان(ع) حضور داشته و فتوى مى دادند. اين گونه كسان طبقه بندى شده و طبقات آنها براساس زندگانى امامان(ع) ياد شده است. مؤلف در ادامه اين بحث به اجمال به چگونگى تدوين حديث در تشيع پرداخته و در پايان آن شيوه هاى گونه گون تدوين فقه را به اجمال گزارش كرده است. نمونه هايى از فتاوى اصحاب امامان(ع) در ادامه بحث آمده است و بالأخره در پايان اين دوره اشاره است به مدارس فقهى شيعه در آن روزگاران: مدينه, كوفه, قم و رى (ص١١٣ـ ٢٠٨).
در دوره دوّم و با عنوان (عصر منهجيّة الحديث والأجتهاد) نشان داده شده است كه شيوه تدوين فقه بر پايه گزارش حديث و تدوين آن همراه با اجتهاد و استنباط به روزگار غيبت امام(ع) ادامه يافته است, بدين سان در اين دوره اين دو شيوه, چگونگى آنها و فقيهانى كه بر آن اساس آثار فقهى را سامان داده اند, ياد شده اند.
بحث از اين دوره با سخنى از ويژگى هاى آن و مراكز فقهى شكل گرفته در اين دوره پايان يافته است. (ص٢٠٩ـ٢٨٣) دوره دوّم با ياد كردى از شيخ الطائفه و شيوه فقهى وى و نيز نقش او در رجال, حديث و فقه پايان مى يابد. دوره سوّم كه عنوان (عصر الركود) به خود گرفته است; با يادى از ابن براجّ طرابلسى آغاز مى شود و با سخن از محمد بن على بن شهر آشوب پايان مى يابد, با بحثى از عوامل ركود فقه و ويژه گى هاى فقه در اين دوره. (ص٢٨٤ ـ ٣٠٤). سخن از دوره چهارم با عنوان (تجديد الحياة الفقهيه) با بحث از فقيه سترگ شيعى ابن ادريس آغاز مى شود و با يادى از شيخ جواد بن سعيد بن جواد كاظمى مشهور به فاضل جواد پايان مى پذيرد; يعنى تا اوايل قرن يازدهم هجرى. (ص٣٠٨ ـ ٣٩٠)
دوره پنجم دوره اخباريگرى است و بدين سان بحث اين دوره از اخباريگرى است و چگونگى شكل گيرى آن, فقهاى اين جريان و ويژه گير هاى اين دوره و مراكز علمى آن (ص٣٩٢ ـ ٤١٦).
دوره هفتم دوره ابداع و ابتكار, ژرف نگرى و استوار انديشى است كه با بحث از شخصيت فقهى فقيه فقيهان, شيخ مرتضى انصارى ـ رض ـ آغاز مى شود و تا روزگار معاصر ادامه مى يابد.
سخن از مقدمه دراز دامن شد و سزامند چنان بود, مجموعه ياد شده بر روى هم نگاشته اى است سودمند و كارآمد در تاريخ فقه و در تبيين و گزارش منابع فقه و مصادر تشريع. پس از آن شرح حال فقيهان آغاز مى شود, كه در مجلد اوّل آن با عنوان فرعى (فى اصحاب الفتيا من الصحابه والتابعين) شرح حال هشتاد نفر از فتوى داران آن روزگار آمده است. شيوه گزارش بدين گونه است كه منابع شرح حال فقيهان در آغاز سخن از آنان يكجا مى آيد و شرح حال و آثار بدون ارجاع موردى گزارش مى شود مگر نكات مهم و يا اختلافى بين منابع مصادر يا توضيحات لازم درباره اعلام, كتاب ها, جاى ها و … كه در متن شرح حال ياد مى شود. معيارهاى گزينش عبارتند از: داشتن تأليف فقهى اعمّ از تأليف, شرح, تعليقه و يا حاشيه بر متون فقهى, منصب فتوى و يا تدريس و داورى, داشتن آراى فقهى در منابع فقهى و گرچه اثرى مستقل از او ياد نشده باشد. داشتن روايات فقهى نقل شده در ابواب فقهى كه وى ناقل آنها بوده است, داشتن تفسير فقهى و يا تفسير قرآن با گرايش فقهى, داشتن اثرى كه روايات را بر اساس ابواب فقهى سامان داده باشد, فقيهى به اجتهاد و فقاهت او در سخن اجازه اى و …. تصريح كرده باشد و بالأخره در شرح حال وى عبارات, تعبيرات و عناوينى به كار گرفته شده باشد كه نشانگر فقاهت او باشد. مؤلفان كوشيده اند نكته مهم زندگانى فقيهان را گزارش كنند و اشتباهات موجود در شرح حال فقيهان در منابع شرح حال نگارى را با تحقيق و دقت بزدايند, و بالأخره چهره اى واضح از فقيهان ارائه دهند.
مجموعه (موسوعة الفقهاء) اثرى است ارجمند و بى گمان براى جستجوگران اين گونه بحث ها سودمند و كارآمد.
محمّدعلى مهدوى راد
ارج نامه ايرج, ج١و٢, به خواستارى و اشراف, محمّدتقى دانش پژوه, دكتر عباس زرياب خويى, به كوشش محسن باقرزاده, تهران, انتشارات توس, ١٣٧٧, ٨١٨ « ٥١٥, وزيرى.
تدوين و نشر (مجموعه مقالات علمى و پژوهشى) به پاس خدمات علمى, فرهنگى و براى ارج گذارى به كشش ها و كوشش هاى فرهيختگان در ايران, گو اينكه پيشينه اى ديرينه ندارد, امّا از چند و چون شايسته اى بر خوردار است. اين مجموعه غالباً با عناوين (يادنامه), (نامواره), (جشن نامه) و يا عناوين ويژه نشر مى يابد, و معمولاً مشتمل است بر شرح حال, آثار, سوانح زندگانى و مجموعه اى از مقالات علمى و پژوهشى. (ارج نامه ايرج) از اين گونه مجموعه هاست كه به پاس خدمات علمى, فرهنگى و پژوهشى آقاى ايرج افشار نشر يافته است. كتاب در دو جلد و بر روى هم داراى بيش از صد مقاله است كه در چهار بخش كلى: زبان و ادبيات فارسى, تاريخ و جغرافياى ايران, فلسفه و عرفان, فرهنگ عامه, كتاب و كتابشناسى سامان يافته است. طرح تدوين اين مجموعه را ناشر فرهيخته آقاى محسن باقرزاده خراسانى نخست با روانشاد استاد علاّمه زرياب خويى در ميان مى نهاد و با تشويق و تأييد وى آغاز شده و نامه هاى دعوت را براى استادان به امضاى وى و روانشاد استاد محمدتقى دانش پژوه مى فرستادند. جمع و تدوين مقالات از سال ١٣٧٢ آغاز شد و دريغا كه به هنگام سامان گيرى نهايى و نشر, استادان ارجمند ياد شده و برخى از نويسندگان اين مجموعه ارجمند رخ در نقاب كشيدند.
مجلد اوّل پس از يادداشت ناشر با سالشمار زندگانى استاد افشار آغاز مى شود, و با فهرست چاپكرده هاى وى كه افزون بر ٢٥٤ عنوان است, بدون مقالات فراوان, ادامه مى يابد. آنگاه متن كتاب با قصيده اى بلند, سروده استاد منوچهر مرتضوى آغاز مى شود و با مقاله (مضاف اليه) ادامه مى يابد. مقالات كتاب تحقيقى, سودمند و كارآمد هستند. در بخش اوّل و با عنوان (زبان و ادبيات فارسى) از جمله از اين مقالات توان ياد كرد: (بحثى درباره لغات), (غزليات سعدى) (يادداشت هايى درباره ديباچه شاهنامه), (تذكره خزانه عامرى), (بوستان و گلستان سعدى), (تاجيك و تازيك), (انسان بازيگر در شاهنامه فردوسى) و….
بخش دوم تحت عنوان (تاريخ و جغرافيايى ايران) است با مقالاتى چون: (تاريخچه آيين دادرسى شهر و شهرنشينى در رى), (درباره خدانامه), (آيا بوذرجمهر زروانى بوده است), (آثار قديمه بندرعباس و رود پارسيان به تاريخ), (ضرب اوّلين دينارهاى اسلامى), (پيمان نامه پيامبر اسلام براى خاندان سلمان فارسى و همكيشان ديرينش), (نگاهى به موقوفات يزد), (گوشه اى از تاريخ روابط ايران و عراق), (تاريخچه تأسيس مدارس جديد در اردستان), (مدرسه دارالشفاء).
در بخش سوم و با عنوان (فلسفه و عرفان) ابتدا مقاله (گاه شمارى اهل حق لرستان) آمده است, و پس از آن پژوهش استوار, سودمند و مستندى درباره (سهل بن عببدالله تسترى) نويسنده در اين مقاله بلند, افزون بر گزارش شرح حال و سوانح زندگانى وى و آثار وى با دقت و تفصيل درباره تفسير او سخن گفته و آرا و انديشه هاى سهل را بر مبناى اين تفسير گزارش كرده است (ج١, ص١١ ـ ٥٠). (بخشى از ابحاث عشره) مقاله ديگر اين بخش است و پس از آن مقاله بلند و پژوهشگرانه (چهره ديگر محمد بن كرام سجستانى) است, كه سزامند است اندكى درباره اين مقاله درنگ كنيم. محمد بن كرام كه جريان فكرى (كرّاميه) بدو منسوب است, چهره مرموز ناشناخته اى است كه نگارندگان كتاب هاى (ملل و نحل) و (فرق و مذاهب) او را به گونه گون اتّهام ها منسوب كرده اند. اما بواقع چنان نبوده است كه آنان پنداشته اند. به مثل آيا محمد بن كرّام به (تجسيم) باور داشته و به خدايى (داراى وزن و سنگينى) اعتقاد داشته و در پيشوايى (هم على را قبول داشته و هم معاويه) را و…. نويسنده محقق و نكته ياب اين مقاله براساس (تفسيرى نويافته از كرّاميان) نشان داده است كه اين همه نسبت ها پندارى بيش نيست و بواقع مؤلفان كتابهاى ملل و نحل آنچه درباره وى گفته اند (گمان خويش را درباره وى رقم زده اند). استاد به اين كتاب كه ـ با دقت تمام و با برسنجيدن نقل هاى مختلف ـ نام (الفصول) نهاده است, ابتدا در كتابخانه عظيم آستان قدس رضوى دست مى يابد و آنگاه نسخه هايى ديگر را نيز شناسايى مى كند. در آغاز مقاله و در نسخه شناسى كتاب با دقت تمام كتاب را شناسايى كرده و لغزش ها و اشتباه خوانى هاى فهرست نگاران را روشن كرده است.
سپس مؤلف كتاب را شناسانده و آنگاه استادان وى را براساس نسخه هايى كه در اختيار داشته اند, شناسانده و آنگاه براساس متن كتاب, باورهاى محمد بن كرّام را در موضوعات مختلف گزارش كرده است. استاد افزون بر اين مقاله پژوهش هاى ديگرى نيز درباره محمد بن كرّام و كرّاميان سامان داده است كه اميد است براى روشن ساختن بخشى از تاريخ فكر دينى در اسلام يكجا نشر يابد. (ص٦١ ـ ١١٥)
(مثنوى: روشى آسان براى فهم برخى مشكلات قرآن(, (احمد جام و تمثيل و مثل), (نگاهى به تصوّف اسلام) و (تأثير عرفان در جامعه و ادبيات و فرهنگ ايران), از ديگر مقالات اين بخش است. در بخش چهارم و با عنوان (كليات, فرهنگ عامه, كتاب و كتاب شناسى) اين عناوين را ياد مى كنيم:
(سير نقاشى ايران از اواسط عصر صفوى تا اواخر عهد قاجار), (ماده و معناى كتاب در ايران باستان), (آجرنماهاى كرمان),(نخستين شرح لاتين بر قانون ابن سينا), (لغزش هاى صغير جناب كاتوزيان), كه نقدى است بر مجموعه مقالات كاتوزيان با عنوان (استبداد, دموكراسى, و نهضت ملى), (يادداشت هايى درباره كتاب هاى چاپ سنگى), (مفرّح القلوب) كه معرفى دقيق روزنامه اى است چاپ بندر كراچى كه دوره اوّل آن به سال ١٣٧٢ نشر يافته است با عنوان (مفرح القلوب و مطلع خورشيد), ذهن و شناخت: (كتاب و كتابخانه گزارش ياقوت حموى از كتابخانه هاى مرو, نقد و بررسى كتاب هايى از تاريخ), (تذكره برخى از مؤلفان و شاعران خراسان و ماوراءالنهر) و….
مقالات فرستاده شده به اين مجموعه, گويا محدود به آنچه آمد نيست و اين مجموعه مجلد سوّم و شايد فراتر از آن را نيز داشته باشد. مقالات (ارج نامه) ارجمند و سودمندند و (ارج نامه ايرج) مجموعه اى است ماندنى و خواندنى.محمّد على غلامى
انتهانامه. بهاءالدين ولد (سلطان ولد). تصحيح محمد على خزانه دارلو, روزنه, ١٣٧٦, چهل « ٣٩٤ص.
از سلطان ولد (متوفى ٧١٢هـ.ق) فرزند بزرگ مولوى (٦٧٢ق) سه مثنوى برجا مانده است كه انتهانامه تاكنون چاپ نشده بود. دو مثنوى ديگر او يكى ولدنامه به كوشش مرحوم جلال همايى و ديگر رباب نامه به كوشش دكتر على سلطانى گرد فرامرزى تصحيح و طبع شده است. انتهانامه كه تقريباً يك پنجمش نثر و مابقى نظم است (نزديك هشتهزار بيت), بيانگر نظرات اعتدالى و آرام سلطان ولد در عرفان است. او به شيوه پدرش ـ البته منهاى جهش هاى فكرى او ـ از حديث و قرآن و اقوال بزرگان سود مى جويد و با بيانى روشن و مؤثر, غوامض عرفانى را شرح مى دهد. البته پدر او بيشتر از زبان حكايت و تمثيل استفاده مى كند, اما سلطان ولد كمتر به اين شيوه پرداخته است.
قسمت هاى نثر, چكيده آن مطالبى است كه در نظم مشروح تر مى آيد. نثر سلطان ولد, موجز و شيوا و روشن و استوار است. البته در حوزه خانواده مولوى (پدر مولوى, خود مولوى, پسر مولوى و سيد برهان الدين ترمذى شاگرد پدر مولوى و استاد خود مولوى) سنت نثرنويسى رايج بوده و همگى نويسندگان توانايى محسوب مى شوند. گويى هنوز تأثيرات ويرانگر ايلغار مغول زبان و بيان آنان را خراب نكرده است. براى مزيد فايده بعض عبارات پرمعنى را نقل مى كنيم:
* اگرچه آسمان و زمين ناطق نيستند و زبان ظاهر بيان نمى كنند, ليكن از كارها و عمل هاى پرحكمت كه مى كنندو به جا مى آرند, بايد دانستن كه آگاهند و هرچه مى كنند همه برجاى خود است همچون شخص كه زبانش را ندانى الاّ از كفايتش دانى كه علم و فضلش به كمال است. (ص٣٠٢)
* چندين تاجر به تجارت مى روند و به سودى نمى رسند بلكه زيانمند مى گردند و از غايت ميل دنيا بدان رنج ها و زيان ها نمى نگرند, باز در آن كارها به جدّ مشغولند و جهدها مى كنند, كلى نظرشان بر آنهاست كه سودها كرده اند و چون به آخرت دلبستگى ندارند, به سودهاى انبياء و اولياء و مومنان نظر نمى كنند, كلى نظرشان به زيان ها و رنج ها مى افتد و ترك جست وجوى آن مى گزينند. اين معنى از آن است كه ميل اين طرف دارند و آن طرف ميل ندارند. (ص٩٦)
اينك سه تمثيل به نظم نيز خلاصه وار نقل مى شود تا هم نمونه نظم كتاب ارائه گردد و هم ترزبانى و شوخ طبعى سلطان ولد كه ميراث مولوى و شمس است, ظاهر گردد:
* از عرب شخصى به پيش مصطفى
بامدادان آمد و كردش دعا
گفت خواهم پيش تو من يك سخن
از سرِ رحمت مر آن را گوش كن
تارك صوم و صلاتم در جهان
مى ستانم بى عوض مال كسان
جرم هاى خويشتن را برشمرد
بى صفايى بود فعلش جمله دُرد
شد رسول از گفت او پرخشم و كين
پس بگفتش اى رسول حق يقين
با چنين آثام بر تو عاشقم
راست مى گويم اگرچه فاسقم
چون شنيد اين را از او حالى رسول
گشت احوال ورا از حق سئول
سر برآورد اندر آن دم مصطفى
گفت او را خوش جوابى با صفا
هركرا كه بى غرض دارى تو دوست
هر دو يك جانند و صورت نقش و پوست
(ص١٢٠)
*… همچنانك آن شخص جويا خضر را
جدّ همى جستى به صدق از جا به جا
شد سقا و مى كشيد او مشك ها
زين هوس مى ريخت بر رخ اشك ها
هركسى را كوزه مى دادى به دست
رسم سقايان روان آن حق پرست
اى خضر بستان بخور اين آب را
شاد كن از خوردنش احباب را
همچنين مى گفت هركس را خَضِر
با جوان و پير فاش او نى به سر
اتفاقاً با يكى داد آب را
كاى خضر بستان ز دست اين سقا
خضر گفتش چون بدانستى مرا
آن چنان كه يار و خويش و آشنا؟
گفت چندين سال من اين نام را
ورد كردم تا بيابم كام را
همچنان مى جوى تو اندر جهان
آن خَضِر را در كهان و در مهان
(ص٢٨٤)
* بود در زندان قاضى يك اَكول
كاو نگشتى هيچ از خوردن ملول
اهل زندان جمله زاو عاجز بُدند
در شكايت جانب قاضى شدند
گفت قاضى خيز از اين زندان برو
سوى خانه مرده ريگ خويش شو
گفت خان و مان من احسان تست
همچو كافر جنتم زندان تست
گر ز زندانم برانى تو به ردّ
خود بميرم من ز افلاس و ز كدّ
گفت قاضى مفلسى را وانما
گفت اينك اهل زندانت گوا
گفت ايشان متهم باشند چون
مى گريزند از تو مى گريند خون
وز تو مى خواهند تا هم وارهند
زين غرض باطل گواهى مى دهند
جمله اهل محكمه گفتند ما
هم بر ادبار و بر افلاسش گوا
هركه را پرسيد قاضى حال او
گفت مولا دست از اين مفلس بشو
گفت قاضى كِش بگردانيد فاش
تا كسى نَدهد ورا سيم و قماش
كو به كو او را مناديها زنيد
طبل افلاسش عيان هرجا زنيد
هركه دعوى آردش اينجا به فن
بيش زندانش نخواهم كرد من
اشتر كُردى كه هيزم مى فروخت
حاضر آوردند چون فتنه فروخت
اشترش بردند از هنگام چاشت
تا به شب افغان او سودى نداشت
چون شبانگه از شتر آمد به زير
كُرد گفتش منزلم دور است و دير
برنشستى اشترم را از پگاه
ترك جو كردم, كم از اخراج كاه
گفت تا اكنون چه مى كرديم پس؟
هوش تو كو, نيست اندر خانه كس؟
گوش تو پُر بوده است از طمع خام
پس طمع كر مى كند كور اى غلام
صيتِ آن افلاس را پير و جوان
جمله بشنيدند و او غافل از آن
تو كه دارى در جهان صد نوع طَمع
از خورش وز كردن اموال جمع
با وجود اين غرضها گو مرا
كى كنى در گوش پند اوليا؟
(ص٨٥ ـ ٨٦)
تصحيح كتاب براساس دو نسخه صورت گرفته, دقت مصحح و توضيحاتى كه بر بعضى موارد كتاب نوشته اند (ص٣٢١ـ٣٦٧) و همچنين فهارس آيات و احاديث و اقوال مشايخ و بزرگان قابل توجه است.
با ابيات پرمغز ديگرى از اين مثنوى گفتار را پايان مى دهيم و خوانندگان را به مطالعه اصل كتاب توصيه مى كنيم:
جمله اوصاف نكو نور خداست
كى چنين انوار از آن حضرت جداست
هست پيوسته چو نور آفتاب
گرچه افتاده ست نورش بر تراب
چون پُرى از وصف حق بيدار شو
رو به وى كن از جهان بيزار شو
داد حق از هر صفت اندك ترا
گرچه اوصافش ندارد منتها
جمله اوصاف خدا چون در تو هست
ييك يك از بالا روان گشته به پست
تا از اين پستى روى بالا روان
بر سماى لامكان بى نردبان
وانكه زين آگه نشد باشد جماد
بيخبر زان نور كاندر وى فتاد…
(ص٣٠٦)نسايم گلشن يا شرح گلشن
راز. شاه محمود داعى شيرازى, به كوشش پرويز عباس داكانى, انتشارات الهام, ١٣٧٧,
٤٠٠ص.
بر كتاب كم حجم و پرمطلب و بسيار ارزشمند شيخ محمود شبسترى,
عارف و متفكر بزرگ قرن هشتم, نزديك چهل شرح نوشته شده (ص٥١) كه يكى از قديم
ترين و بهترين آنها شرح شاه داعى شيرازى (وفات بعد از ٨٦٧ق) است. هرچند معروف
ترين و مفصل ترين شروح گلشن راز, از آنِ شيخ محمد لاهيجى نوربخشى است كه مكرر
به چاپ رسيده, و به گفته محقق اين كتاب, لاهيجى از شرح شاه داعى نيز استفاده
كرده است.
ظاهر اين است كه شيخ محمود شبسترى بيانگر نظريات محى الدين بن
عربى است, اما او در تقرير و تحرير مطالب و نحوه ورود و خروج در مباحث, صاحب
تصرف و اجتهاد مى باشد و حق اين است كه اگر شارحان ابن عربى ـ كه اكثر ايرانى
اند ـ نمى بودند, مقاصد و نهفته هاى آثار ابن عربى نگفته مى ماند. شبسترى با
استفاده از ميراث شعر عرفانى فارسى و نثر عرفانى فارسيِ قبل از مغول كه از
معنويت ديرين ايرانى سرچشمه مى گيرد, سخن را بر طاق بلند نهاده است; چنانكه اگر
كار او را با شاعر فاضل و پرمايه ديگر يعنى عبدالرحمن جامى ـ كه او نيز از
پيروان و شارحان ابن عربى است ـ بسنجيم, تفاوت معلوم مى شود.
ييك نكته مهم
در گرايش باطنى شبسترى اين است كه او از پيروان آذربايجان (بابا حسن, بابا فرج,
خواجه عبدالرحيم تبريزى, امين باله….) مطالبى دريافت داشته و اينان خود ادامه
دهنده يك مكتب ويژه عرفانى غرب ايران بوده اند كه مستقل از تصرف خراسان و بغداد
است. اين مكتب, پيشتر, بزرگانى همچون باباطاهر و عين القضات و سهروردى مقتول ـ
به حيث عارف ـ بيرون داده است. اما گرايش باطنى شبسترى چنان قوى و آشكار است كه
در بعضى متون اسماعيليه وى را منسوب بدان طايفه داشته اند. محقق كتاب در شرح
عقايد و توصيف آثار شبسترى گرچه تدقيق به خرج داده (ص١٩ـ٤٢), ولى بر جهت باطنى
انديشه شبسترى تأكيد نورزيده است, هرچند نقد گزنده او را بر محى الدين نقل مى
كند (ص٢٢):
سخن شيخ مُحيِ ملت و دين
چون نكرد اين دل مرا تسكين
راستى
ديدم آن سخن همه خوب
ليك مى داشت نوعى از آشوب
سر اين حال را من از استاد
باز پرسيدم او جوابم داد
سعى شيخ اندر آن فتاد مگر
كه نويسد هر آنچه ديد
نظر
قلم او چو در قدم نرسيد
پاى تحرير از آن سبب لرزيد…
آشوب و آشفتگى
انديشه در محى الدين به نظر استاد شبسترى در اين بوده كه پا به پاى تفكر, سلوك
نكرده و قلمش به قدم نرسيده است. اين جانب جاى ديگر هم اشاره كرده ام كه آن
نورانيت و صفا كه مثلاً در مثنوى هست, در فصوص و فتوحات نيست, و لذا لغزش هاى
آشكار در ابن عربى مى بينم (رك: مجله آينه پژوهش شماره ٣٨ و ٤٦ و ٥٢ مقالات اين
جانب).
شرح شاه داعى قبلاً در پاكستان چاپ شده بود. محقق كتاب, آن را با
نسخه مورخه ١٠٦٤ق دانشگاه تهران مقايسه كرده, و نسخه دانشگاه را بعضاً مرجّح
دانسته است, حال آنكه تاريخ نسخه پاكستان ٨٨٢ق است.
برترى چاپ حاضر بر چاپ
پاكستان علاوه بر دادن نسخه بدل ها, مقدمه مفصلى است كه به شرح حال شبسترى و
امير حسين هروى (پرسش كننده سؤالاتى كه گلشن راز پاسخ آن است) و نيز شاه داعى
شيرازى پرداخته و خواننده را به احوال و افكار و آثار اين سه عارف بزرگ آگاه
نموده است (ص٩ـ١٠٦). كتاب كم غلط است و با دقت تهيه شده و حق كتاب كه يك متن
فاضلانه و عالمانه است, ادا گرديده و از نقطه گذارى ها معلوم مى شود كه مصحح,
متن را فهميده است (گرچه در مواردى هم درست نيست; مثلاً ص١٨١, س٢٢, ص١٧٨ س١١).
بعضى نكات اضافى و استحسانات به نظر آمد كه به لحاظ كامل تر شدن كار عرضه مى
دارد:
الف. اينكه شاه داعى هفده سال در محضر قاسم انوار بوده (ص٧٨) تمايلات
شيعيانه و احياناً حروفيانه او را مى رساند. اين نكته با تدقيق در آثار شاه
داعى بايد تحقيق شود.
ب. در ذكر دَه نامه ها (ص٧٥) ده نامه عراقى نيز بايد
منظور گردد.
ج. در مورد وحدت وجود و وحدت شهود (ص٩١) بايد گفت كه هر عارف
وحدت وجودى, لزوماً وحدت شهودى نيز هست و نه به عكس. پس اين عبارت (اگرچه اكثر
مواقع شاه داعى را متمايل به نظريه وحدت وجود عرفانى مى بينيم, اما گاه نيز بوى
وحدت شهود از كلام شيخ به مشام مى رسد) مسامحه آميز است; فى المثل اگر گفته مى
شد كه (او گرچه بيشتر وحدت شهودى است اما گه گاه وحدت وجودى به نظر مى آيد)
مستقيم تر مى نمود.
اين نكات لطمه اى به كار پاكيزه محقق كتاب نمى زند. چون
كوشيده است در مقدمه مطالبى را كه براى فهم كتاب ضرورى است, به خواننده عرضه
دارد و موفق هم شده است. توفيق بيش از پيش محقق كتاب را آرزومنديم.
مع الاسف
گاهى ديده مى شود كه بعضى نويسندگان با سابقه, با تكيه بر حافظه كه خائن است,
از مراجعه به كتب در مسائل نقلى تن مى زنند و اشتباهات تأسف انگيزى رخ مى دهد.
اكنون كه سخن از شبسترى و گلشن راز است, اشاره مى كنم كه دانشمند معروفى نوشته
اند:
شيخ بهاءالدين زكريا مولتانى [٦٦٦ ـ ٥٨٧ق] هفده سؤال به تبريز فرستاد و
اتفاق كردند كه شيخ شبسترى [٧٢٠ـ٦٨٧هـ.ق] آنها را جواب بدهد و شبسترى گلشن راز
را سرود (شريعه خرد, ص٦٣). در اين عبارت سه غلط فاحش هست: سؤال كننده امير
حسينى هروى است [متوفى ٧٨٢]. تعداد سؤالات هجده تا است نه هفده تا. و (اتفاق
نكردند) بلكه به تصريح شبسترى (يك مرد كار ديده) بدو گفته است كه (جوابى گوى
دردم). وانگهى چگونه ممكن است بهاءالدين زكريا مولتانى كه پيش از تولّد شبسترى
درگذشته بوده است, سؤال كننده از او باشد!
خوشبختانه در كتاب مورد بحث ما از
اين گونه هفوات ديده نمى شود. اهل مطالعه را به ملاحظه نسايم گلشن توصيه مى
كنيم.
ولدنامه. از سلطان ولد, به تصحيح جلال الدين همايى, مؤسسه نشر هما, ١٣٧٦, صدوسيزده« ٣٣٧ص.
ولدنامه نخستين مثنوى است كه سلطان ولد (٦٢٣ ـ ٧١٢ق) فرزند و جانشين مولوى (متوفى ٦٧٢) به خواهش مريدان سرود و عصاره آنچه را از پدرش, و شمس تبريزى (غيبت ٦٤٥ق) و صلاح الدين زركوب (٦٦٢), سيد برهان ترمذى (٦٣٨) و حسام الدين چلبى (٦٨٣) شنيده و دريافته بود, در قالب عبارات و كلماتى كه آن هم مقتبس از زبان و بيان مولوى است, بر روى كاغذ آورد:
وَلَد را نيست علم و نى ولايت
جز آن علم و ولايت كش پدر داد
سال سرودن اين كتاب ٦٩٠ق است و با شتاب در چهارماه سروده شد و آميزه اى است از نظم و نثر و به قول مرحوم همائى سبب سستى بعضى اشعار آن نپرداختگى و عجله است, اما از همين جهت به گمان من حسنى نيز دارد و آن طبيعى بودن بيان مطالب است; چون مسأله خيلى حساس بوده و سلطان ولد در اين مثنوى سرگذشت مولوى و طريقه او را كه شخص سلطان ولد از همين سال ٦٩٠ق عهده دار رهبرى آن طريقه گرديد, بيان مى نمايد. توضيح لازم اينكه در فاصله فوت چلبى تا تاريخ مذكور, يعنى هفت سال, شيخ كريم الدين بك تمر مرشد طريقه مولوى بود و سلطان ولد طبق نظر و توصيه پدر بر حسام الدين و كريم الدين تمكين نمود, حال آنكه از زمان پدرش مريدان خاص داشت و اصرار داشتند كه به طريق توارث سلطان ولد بر جاى پدرش مولوى بنشيند, اما تعليمات عمومى عرفان و خصوصاً تعليمات شمس و صلاح الدين و مولوى درباره اهميت مرشد, سلطان ولد را واداشت تا راه چنان برود كه رهروان رفتند و در عين پختگى به رياست برسد, تا جاى گفتگويى نباشد.
از خصوصيات سلطان ولد اعتدال در عقايد و اعمال است; يعنى در همان حال كه نَفَسِ عارفِ گستاخ و بى رسم و راهى چون شمس تبريزى به او خورده, ولى او برخلاف برادرش و نيز بعضى ديگر از احفاد مولوى, تند نرفت و حيثيت علمى و عرفانى و مسند ارشاد و تدريس را با هم جمع كرد. كسانى كه بخواهند از سرگذشت بعضى افراطيون طريقه مولوى آگاه شوند, بايد حتماً كتاب مولوى بعد از مولانا نوشته گلپينارلى, ترجمه فارسى توفيق سبحانى را ببينند (و نيز رك: مقدمه همين كتاب, صفحه ده).
با اين حال ولدنامه چون سرگذشت شمس در آن آمده خالى از تندروى هاى خاص شمس ـ ولو به نقل از او ـ نيست; از جمله اين مطلب است كه نور حق در لباس بشر جلوه مى كند تا مردم را به راه راست بكشاند, چون بشر عادى نمى تواند خداى مجرد مطلق را دريابد و بپرستد, لذا مظاهر را مى پرستند:
نور حقيم در لباس بشر
نور حق چون مسيح و تن چون خر
شه همان باشد و دگر نشود
گرچه مركب هزار گونه بود
مَى جان را كه مى خورى از طاس
نى همان است اگر رود در كاس؟
طاس و كاس و قدح چو پيمانه است
آنكه مى را شناخت مردانه است
و اين همان مطلبى است كه پدرش در ديوان شمس سروده:
آن سرخ قبايى كه چو مه پار برآمد
امسال در اين خرقه زنگار برآمد
آن تُرك كه آن سال به يغماش ببردند
اين است كه امسال عَرَب وار برآمد…
و چون خود احتمال داده كه برداشت تناسخ از اين سخن بشود, افزوده:
اين نيست تناسخ, سخن وحدت صرف است
كز جوشش آن قُلُزم زخّار برآمد
گر شمس فرو شد به غروب او نه فنا شد
از برج دگر آن شهِ انوار برآمد…
نقل اين اشعار از آن جهت بوده كه طرز فكر اينان به دست آيد. با اين حال وحدت وجود مولوى و مولويه با آنچه محى الدين ابن عربى مى گويد, فرق دارد و مرحوم همائى كه عميقاً با اين مقولات آشناست و آثار مولوى و محى الدين را خوانده بوده است, تصريح مى كند كه اين دو مكتب متفاوت است (رك: مقدمه همائى, صفحه هشتاد و پنج و نيز مولوى نامه همائى).
اينك عبارتى از كتاب را كه روشنگر مطالب ذكر شده خصوصاً درباره اولياست ـ كه مظاهر حق اند ـ نقل مى كنيم تا هم نمونه نثر عرضه گردد و هم نحوه استدلال و بيان سلطان ولد معلوم شود:
(بعض اولياء مشهوراند و بعضى مستور. مرتبه مستوران بلندتر است از مرتبه مشهوران, و از اين سبب مشايخ بزرگ سر آمده همواره در تمنا و آرزوى آن بوده اند كه از آن مستوران يكى را بيابند و انبياء نيز همچنين آرزو داشتند. حكايت موسى و خضر ـ عليهما السلام ـ در قرآن مذكور است و ندا كردن مصطفى ـ عليه السلام ـ از سر صدق كه واشوقاه الى لقاء اخواني… و گفتن مصطفى با عايشه… كه يكى از خاصان حق بر درِ ما خواهد آمدن وليكن اگر اتفاقاً در خانه نباشم او را به نوازش و دلدارى در خانه بنشان تا آمدن من. و اگر اين معنى متعذّر شود و مقبول نيفتد بارى حُليه صورت او را به قدر امكان ضبط كن تا به من شرح كنى حليه او را كه در شنيدن حليه ايشان فايده عظيم است…) (ص٢٢٤).
من نمى دانم كه اين حديث از طريق شيعه نيز روايت شده است يا نه؟ به هر حال بى مبنا نيست و مورد اعتقاد بسيارى از مسلمانان بوده است. دنباله حديث اين است كه آنها وليِ مستور به در خانه پيغمبر كه در خانه نبوده مى آيد و عايشه بعداً حليه او را براى پيغمبر شرح مى دهد, پيغمبر طبق اين حديث اشكش جارى مى شود و از هوش مى رود:
زان چنان بيهشى چو باز آمد
قطره اش بحر پر ز راز آمد
بر زبانش روانه گشت اسرار
مستمع غرق شد در آن انوار
(ص٦ ـ ٢٢٥)
سلطان ولد حكايتى هم از جنيد نقل مى كند كه در خلوت از حق مقامى مى طلبيد. جوابش دادند كه (برو و در فلان شهر پيش احمد زنديق, تا اين مقصود از او ميسر شود)… تا آخر قصه (ص٢٢٦).
طبق اين طرز فكر, فقط با مشاهده اين چنين پيران نيز مراد حاصل مى گردد. بديهى است كه اين سخن ـ درست باشد يا غلط ـ مريدان را خوش مى آمده چرا كه (ناگه به يك ترانه به منزل مى رسيده اند)! البته اين طرز فكر هم اكنون در عوام ما نيز هست كه مى پندارند صِرف ارتباط با اولياء ولو به ديدن چهره شان يا مقبره شان يا بردن نام شان يا گريستن به يادشان نجات بخش است, كه البته اگر منجر به عمل صالح شود, پذيرفتنى است.
در اينجا اين نكته را بيفزايم كه بسيارى از رسوم اهل تصوفِ عوام از قبيل مجالس تذكر جمعى و پابرهنه راه رفتن [در مراسم تعزيه] و صيحه برآوردن و ذكر جلى و غيره به شكلى در تشيّع عاميانه نيز باقى مانده, و اين ظاهراً يادگار عصر صفوى است كه هم صوفى بوده اند و هم شيعه. از همين قبيل است كه ميان صوفيه رسم بوده كه است خرقه تائب و خرقه اى را كه در سماع چاك زده مى شد, پاره پاره كرده براى تبرك مى بردند. اين رسم به اين صورت بين شيعه باقى مانده است كه لباس مريض شفا يافته به كرامت و شفاعت ائمه را پاره پاره كرده براى تبرك مى برند و اين براى آن است كه عامه ايرانيان هم ميراث از صوفى برده اند و هم از شيعه. ملاحظه مى شود كه اين آميختگى تشيع و تصوف از كشكول سقاهاى عزادار, تا زورخانه فتوت و ذكر يا على شيعيانه تا (تكيه) كه هم به معنى خانقاه و لنگر درويشى است و هم به معنى حسينيه شيعيان… تجلى مى يابد.
ارتباط جوهرى اين دو جريان در مسأله ولايت است كه نخستين بار ابن خلدون بدان توجه يافته است (ترجمه فارسى مقدمه, ج٢, ص٩٨٣). تأكيد بر كرامات و غيبگويى نسبت به بزرگان (نه فقط معصومين) هم ميان صوفيه شايع است هم شيعه. مشاهده رجال الغيب از آرزوهاى هر صوفى است و به خدمت حضرت مشرف گرديدن حسرت هر شيعى. بسيارى از حكايات كه در امثال نجم ثاقب حاج ميرزا حسين نورى(ره) آمده است, ممكن است ملاقات با رجال الغيب و ياران امام غايب(عج) باشد, نه ملاقات با خود آن حضرت. جالب است كه در حكايتى از اين گونه ملاقات ها سخن از (خربات) در ميان مى آيد (نجم ثاقب, حكايت شصت و ششم به نقل از مجلسى, قس: معجم بحارالانوار, ج٤, ص٢٩٣).
اما در مسأله خاتميت ولايت و حضرت مهدى(عج) فرقى كه ميان صوفيه و شيعه هست, اين است كه صوفيه مهدويت را نوعى مى انگارند و شيعه شخصى مى دانند. چنانكه مولوى گويد:
پس امام حى قائم آن ولى است
خواه از نسل عمر خواه از على است
(صفحه هشتاد و پنج, مقدمه همائى)
صوفيه نتيجه مى گيرند كه (پس به هر دورى وليى قائم است). همين نظريه يعنى (زمين خالى از حجت نيست) وجه ديگرى ميان شيعيان در معنى وسيع اش داشته و دارد. اسماعيليه به دو امام صامت و ناطق معتقد بودند و شيخيه در اواخر قرن سيزدهم به (ناطق واحد) گرويدند, و از همان زمان ميان اصوليه اماميه نيز نظريه (تقليد اعلم) رونق گرفت.
ييك نكته مشترك ديگر اين است كه شيعه امامت و عصمت ائمه را از راه نص ثابت مى كند, چون ما اگر صد سال هم با كسى بنشينيم نمى توانيم يقين كنيم كه او معصوم است, اما اگر معصوم قبلى گفته باشد او معصوم است, نديده مى توانيم با اطمينان او را معصوم بدانيم. سلطان ولد شبيه همين را در مورد ولى مى گويد: (چون وليى در حق ولى ديگر گواهى داد به ولايتش, اگرچه تو نظر آن ندارى كه آن ولايت را در او ببيني… گواهى يك ولى به جاى صد هزار است از خلق ديگر, چنانكه گواهى صراف در حق زر به جاى صد هزار است كه صرّاف نباشند) (ص٢٧٢).
نكته مشترك ديگر اين است كه عرفا قطب وقت را جامع تمام كمالات پيشينيان مى دانند و شيعه نيز مواريث و نشانه ها و يادگارهاى همه انبياء را سپرده نزد قائم(عج) مى داند (رك: كتاب الحجة كافى).
مطالعه متون اصيل عرفانى براى پژوهشگران تاريخ تفكر و تاريخ اجتماعى ايران روشنگر بسيارى از ويژگى هاى روحى و معنوى مردم خواهد بود, خصوصاً اگر اين متون به وسيله دانشمندان ژرف بين تصحيح و چاپ شده باشد كه آثار مكتب مولوى از اين جهت خوشبخت بوده است, چرا كه امثال فروزانفر و همائى و نيكلسون و گلپينارلي… بدان پرداخته اند و كسانى چون آن مارى شيمل و دكتر زرين كوب و دكتر شهيدى و مرحوم استاد محمد تقى جعفرى در معرفى مولوى كوشش هاى آنان را دنبال كرده اند.
در مورد ولدنامه چاپ مورد بحث, بايد گفت مقاله مفصلى نيز از مرحوم همائى در آغاز آن افزوده شده كه اجمالى از انديشه مولوى را بيان مى كند. نقصى كه بر اين كتاب مى توان گرفت نداشتن فهرست راهنما يا دست كم فهرست اعلام است كه خواننده را به موارد مهم هنگام نياز راهنمايى كند.
با نقل چند بيت از ولدنامه كه يادآور اشعار حديقه سنايى است ـ كه سرمشق سلطان ولد در اين كتاب بوده ـ گفتار را به پايان مى بريم:
اين جهان سايه اى از آن طوبى است
ييا چو برگى ز گلشن عقبى است
اين جهان پرتوى است از تابَش
بلكه زان جاست جمله اسبابش
اين جهان از براى دوران است
هركه اينجا خوش است حيوان است
وانكه انسان بود كند نقلان
از جهان بدن به عالم جان
عوض تن ز حق بَرَد جانها
عوض يك قراضه اى كانها
از چنين سود چون گريزانى؟
مگر اين سود را نمى دانى!
(ص٢٨٢)عليرضا ذكاوتى قراگزلو
روضةالانوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى), ملا محمد باقر سبزوارى (درگذشته ١٠٩٠هـ.ق), مقدمه, تصحيح و تعليق اسماعيل چنگيز اردهايى, ١٣٧٧ش, دفتر نشر ميراث مكتوب, ٩٠٩ص «٢ صفحه مقدمه به زبان انگليسى, وزيرى.
ميراث گران سنگ شيعى و اسلامى آن اندازه متنوع و انبوه است كه تاكنون هنوز بيشتر متون آن مجال نشر نيافته اند. (انديشه سياسى) بويژه از ذخاير متروك مانده اين ميراث معنوى بزرگ است. در گذشته, نگارش هاى سياسى مسلمانان در بيش از ده رشته متفاوت رونق داشته است كه آنها را مى توان در چهار شاخه بزرگ و اصلى جمع و دسته بندى كرد. آنها عبارتند از (فقه سياسى), (كلام سياسى), (فلسفه سياسى) و (اندرزنامه سياسى). هر يك از اينها خود شعباتى هم دارند كه در جاى خود بايد مورد بحث قرار گيرد. برخى از اينها به طور دقيق از ابداعات مسلمانان است و مايه هاى اوليه برخى ديگر نيز كه از فرهنگ ها و تمدن هاى ديگر برگرفته شده اند, با دگرگون سازى ها و اصلاحات اساسى, ماهيت و رنگ و بوى اسلامى يافته اند.
كتاب (روضةالانوار عباسى) از آثار قلمى فقيه سترگ و نامدار عصر صفويه, ملا محمد باقر معروف به (محقق سبزوارى) از جمله يادگارهاى متعلق به ميراث شيعى در زمينه انديشه سياسى است كه به زبان فارسى نگارش يافته و اكنون پس از سال ها گمنام ماندن توسط دفتر نشر آثار مكتوب انتشار يافته است. سبزوارى پيشتر در حوزه هاى علميه شيعه به دليل كتاب ارزشمند فقهى خود به نام (الكفاية فى الفقه) و يا (كفاية الفقه) آوازه و احترام داشته, ولى فكر سياسى او كاملاً ناشناخته بوده است. با انتشار اين كتاب, وى در زمينه انديشه سياسى نيز جايگاه رفيعى را به خود اختصاص خواهد داد.
گويا مؤلف, كتاب خود را با اشاره شاه عباس دوم صفوى نگاشته و آن را به او تقديم كرده و به همين دليل نام آن را (روضةالانوار عباسى) گذاشته است (ر.ك: ص٥٤ ـ ٥٥). انگيزه مؤلف آن بوده كه در اين كتاب, مباحثى را گردآورد كه (مشتمل [باشد] بر آنچه پادشاهان را در كار باشد به حسب نجات و رستگارى اخروى, و آنچه ايشان را نافع باشد به حسب تدبير و مصلحت ملكى) يعنى كشوردارى و امور سياسى. (ص٥٤)
روضةالانوار عباسى, در اصل از نوع نگارش هايى است كه (اندرزنامه سياسى) ناميده مى شوند ولى در محتواى آن مبلغ عظيمى از مطالب فقه سياسى و فلسفه سياسى (حكمت عملى) نيز گنجانده شده است. با اين همه, مقدار اينها در حدّى نيست كه آن را از حالت (اندرزنامه اى) و اخلاق سياسى بيرون ببرد. صاحب مؤلف روضه تقريباً از همه كتاب هايى كه پيشتر از او در اندرزنامه نويسى شناخته شده بوده, بهره گرفته است; مانند آثار عبدالله ابن مقفع, خواجه نظام الملك, امام محمد غزالى و امثال اينها. و اين مطلب بر غناى هرچه بيشتر آن افزوده, وليكن گاهى (بلكه در بيشتر مواقع) مؤلف را بر آن واداشته تا ناخواسته دچار روش (اطناب مملّ) گردد, مانند آنچه راجع به آخرين خليفه عباسى (المستعصم) فقط مثال آورده و بر حدود يازده صفحه بالغ گرديده است (ص٧٥ـ٨٤). با اين حال خود معتقد است كه در اين كتاب (حكايات مناسبِ مقام بى تطويلِ كلام ايراد كرده است) (ص٥٥).
كتاب روضةالانوار, علاوه بر مقدمه طولانى مصحح, در بردارنده يك مقدمه و دو قسم است. مقدمه بيشتر جنبه فلسفى ـ سياسى دارد و در صدد اثبات ضرورت دولت و حكومت براى جامعه است و خود در دو فصل تدوين شده است كه فصل اول در اثبات نياز آدميان به حكومت و فصل دوم در بررسى علل دوام مُلك و پادشاهى و اسباب زوال و انقراض آن است كه از خواندنى ترين و مفيدترين بخش هاى كتاب است. وى دليل نياز بشر به حكومت را چنين توضيح مى دهد:
(آدمى در تعيّش و زندگانى محتاج به غذا و لباس و مسكن است) (ص٦١), از طرفى (به فعل يك كس قوت و غذاى انسانى ميسر نمى شود, بلكه جمعى كثير بايد معاونت يكديگر نمايند و هر كدام به شغلى مشغول باشند تا امر غذا صورت يابد. و همچنين است حكم در باب لباس و مسكن. پس يك شخص و دو شخص اگر در مكانى تنهايى باشند, تعيّش نتوانند كرد. و…) (ص٦٣). (بلكه بايد جمعى كثير در مكانى مجتمع باشند و هر يك به شغلى مشغول,… تا كار معاش انتظام يابد.) (ص٦٣). (… پس معلوم شد انسان محتاج است به اجتماع, و اين اجتماع را در عرف علما و حكما تمدّن گويند.) (ص٦٤).
آنگاه سبزوارى توضيح مى دهد كه چون اميال و خواسته هاى مردم متفاوت و مختلف است و كسى به حق خود قانع نيست, بناچار نوعى از تدبير بايد كه هركسى را به حدّى كه مستحقّ آنست قانع گرداند و اين تدبير محتاج است به صاحب شريعت, يعنى پيغمبر. و… (و چون همه خلق به طوع و رغبت انقياد شرع و فرمانبردارى احكام الهى نكنند, ايشان را حاكمى عادل بايد كه به لطف و عنف خلق را بر اطاعت و انقياد احكام الهى بدارد و حق هر مستحقّى را به صاحب آن برساند و داد مظلوم از ظالم بستاند.) (ص٦٥)
از نظر وى حكومت به طور بالاصاله از آنِ پيامبر يا امام معصوم است وليكن در عصر غيبت امام معصوم(عج) (اگر پادشاهى عادلِ مدبر كه كدخدايى و رياست اين جهان نمايد, در ميان خلق نباشد, كار اين جهان بر فساد و اختلال انجامد و هيچ كس را تعيش ممكن نباشد.) (ص٦٧)
بدين ترتيب معلوم مى شود كه سبزوارى در قوانين مدنى و حكومتى بر به كارگيرى الزامى فقه و شريعت و در زمامدارى و مديريت سياسى بر سلطنت تأكيد مى ورزد. آن هم از باب امور حسبيّه كه جهان را كدخدايى لازم است تا اختلال امور پيش نيايد. آنگاه وى در فصل دوم در مقدمه اى مفصل به بازگويى اسباب و علل زوال يك دولت و سلسله پرداخته و اِشعار داشته است كه از طريق آگاهى به اسباب زوال مى توان به علل ثبات و دوام يك نظام حكومتى نيز پى برد, چرا كه اين دو ضد هم هستند و ضد را با ضد شناسند. (ص٦٨)
وى مجموع اسباب انحطاط و زوال يك نظام حكومتى و سياسى را در چهارده اصل دسته بندى كرده كه گويا از باب تيمّن و تبرك به شماره چهارده معصوم(ع) بوده وگرنه برخى از آنها قابل ادغام در ديگرى هستند. عناوين آن چهارده مورد كه سبزوارى هر كدام را توضيح مفصلى داد, از اين قرار است:
١. ترك شكر نعمت الهى توسط سلطان و حاكمان (ص٦٨), ٢. غرور و خودبينى حاكمان (ص٦٨), ٣. ظلم كه از اعظم اسباب زوال حكومت است (ص٧١), ٤. بسيارى اشتغال پادشاه به شرب و لهو و لذات و غفلت از امور مُلك و تفويض امور به وزرا و امرا (ص٧٢), ٥. سهل انگارى پادشاه و ناتمام گذاردن هريك از امور مهم مملكتى (ص٨٩), ٦. درشتگويى و تندخويى پادشاه (ص٩٣), ٧. بخل و خسّت پادشاه (ص٩٥), ٨. بخشش هاى بى جاى پادشاه (ص٩٥), ٩. عدم اهتمام به آبادانى كشور كه موجب تفرّق رعيّت است (ص٩٦), ١٠. كمى شكر و عدم رسيدگى به آن (ص٩٦), ١١. وجود اختلاف نظر و خصومت ميان امرا و خواص پادشاه (ص٩٧), ١٢. تفويض كارها به ناشايستگان و نااهلان (ص٩٨), ١٣. فسق پادشاه و عدم متابعت او از احكام الهى (ص٩٩), ١٤. تغيير رأى و اخلاق پادشاه از نيكى به بدى (ص١٠٠).
گذشته از مقدمه, متن كتاب نيز دو قسم است و هر قسم به چند باب و هر باب نيز به چندين فصل تقسيم بندى شده است. قسم اول با عنوان (در آنچه بر پادشاه جهت رستگارى و نجات آخرت و ربط به جناب احديّت لازم است) شامل رهنمودها و مواعظى براى تهذيب اخلاق فردى و شخصى زمامداران است كه در ضمن آن آيات قرانى, روايات و حكايات تاريخى فراوانى را به عنوان مستند نصايح خود آورده است (ص١٠٢ـ٥٠١).
قسم دوم آن نيز تحت عنوان (در مراعات قواعد و آدابى كه پادشاه را در امور ملك و ضبط مراتب سلطنت و حفظ معاقد دولت و استحكام اساس پادشاهى و تأسيس مراسم جهاندارى لازم است) از صفحه ٥٠٥ آغاز و تا صفحه ٨٦٦ كه پايان كتاب است ادامه يافته است. اين قسمت از كتاب كاملاً جنبه سياسى دارد و مؤلف در آن هم از مفاهيم و قواعد اسلامى و هم از حكمت عملى يونان و هم از اندرزنامه ها و تجارب سياسى فرزانگان و سلاطين پيش از اسلام ايران به طور مستقيم نقل قول هاى فراوان كرده است كه همه آنها براى خوانندگان علاقه مند به ا